عکس پروفایل کانون روانشناسی اسلامی | دانشگاه تهرانک
۴۵۲ عضو

کانون روانشناسی اسلامی | دانشگاه تهران

undefined️ کانال رسمی کانون روانشناسی اسلامیدانشگاه تهرانتأسیس ۱۳۹۲
undefined| ارتباط با ما:@KanounRavan_ut
کانون روانشناسی اسلامی | دانشگاه تهران
«به کجا چنین شتابان؟» گَوَن از #نسیم پرسید «دلِ من گرفته زین‌جا هوس سفر نداری، ز غبار این بیابان؟» موقعیت ۱: فکرمی‌کنم فلانی مشخصا "اضطراب جدایی" دارد، کاملا از روی‌کار آمدن افراطی طرحواره‌هایش در این حوزه، نگرانی‌ها، گاهی اجبارهای عملی و سایر سیمپتوم‌ها این را می‌فهمم. موقعیت ۲: سوار اسنپ شده‌ام، از پیشواز خاص زنگ گوشی راننده، از نگاه عجیبش، از تیپ و قیافه‌ و جراحات دست و صورتش، از عدم رعایت قوانین رانندگی؛ ترس برم می‌‌دارد که نکند سوار ماشین یک "شخصیت ضداجتماعی" شده باشم؟ موقعیت ۳: توی گروهی دوستانه و حزب‌اللهی از افراد با رشته‌های مختلف، فردی از نشخوار فکری می‌گوید و دیگری او را به فرآیندهای ذهن‌آگاهی ارجاع می‌دهد. موقعیت ۴: کانال‌های خانم‌‌های محجبه‌ی روانشناس را در ایتا نگاه می‌‌کنم، از راهبردهای گوناگون ACT و فلان و این‌ها که زیر کلماتشان قابل رؤیت است گرفته و تا حجم دنبال‌کننده‌هایشان برای بهبود زندگی، برایم جلب توجه می‌کنند. می‌پرسد تو که روانشناسی می‌خوانی، در زندگی روزمره‌ات هم برایت کاربرد دارد؟ غرق می‌شوم در مغز پر از سیمپتوم و سیندروم خودم که حالا بعد چند سال، روانشناسی مشخصا فراتر از یک رشته به من سیستم تحلیل در زندگی و طبقه‌بندی داده و در فرهنگی که علائم روانشناسی‌زدگی در آن مشهود است. روانشناسی، فراتر از کاربرد، به ما سیستم تحلیل "انسان" را داده، و این مرا می‌ترساند؛ او به خودش "تبارک" گفت از خلقت چنین موجودی؛ سال‌های سال آنان که به او متصل بوده‌اند - و نه آنان‌که منقطع از او سخن می‌گویند- برای ما از انسان گفتند و خود نیز در قله قرار گرفتند و صحت راه را بر ما با طی آن اثبات کردند؛ حال بعد از چنین میراثی، داریم با چنین سرعتی به کجا می‌شتابیم؟ موقعیت ۵: مادر همسرش، آزارش می‌داد، از فحش و بدزبانی و... مضایقه نمی‌کرد؛ در حدی در فشار بود که به فکر طلاق از همسرش افتاده بود، استادش گفت مسیر تربیت تو از همین راه است، صبر کرد، در یکی از این ایام که دیگر صبرش تمام می‌شود، از خانه بیرون می‌رود، و در آن هنگام می‌بیند دو تا شده، خودش و خود دیگر مجردی که به او گزندی از ناسزاها نمی‌رسد؛ آوازه‌ی سید هاشم حداد را چه کسی نشنیده‌‌است؟ به تراپی فکرمی‌کنم، به اکتی که اولین بار چقدر برایم جذاب بود و کمی بعد اما مرا به فکر فرو برد؛ "غایت رشدی انسان این است که برای درمان مثلا اضطراب یاد بگیرد بگذارد افکارش آزادانه در ذهنش جاری باشند (چون کنترل افکار در طولانی مدت آسیب‌زاست.)، آن‌ها را بپذیرد و زندگی بر مدار هدفش را پیش‌ ببرد؟ یا اینکه به جایی برسد که نه تنها اجازه‌ی خیالش دست خودش باشد، بلکه مثل سید هاشم حداد به اراده‌ی خودش، ساعت‌ها موت اختیاری داشته باشد و بعد به بدن برگردد؟" undefined @eslamiravan_shakeleh
«دیدم که مثل هر همیشه، باز، سو یا سوی
هی می‌پرند از میله تا میله
با رَفرَفَه‌یْ آرام پرهاشان
گفتم چه سود از پر زدن، در تنگنایی این چنین بسته
که بال‌هاتان می‌شود خسته؟»

موقعیت ۱:می‌پرسد "در خواب، شیطان را می‌بینیم. اذیتم می‌کند، و با او می‌جنگم. بعد، از خواب هم فریاد می‌زنم، و خانواده‌ام خیلی می‌ترسند، در خواب چهره وحشتناکی از آن می‌بینم."- فکر می‌کنم این کدام اختلال بود؟ Nightmares (کابوس شبانه)؟ یا چون فرد با فریاد بیدار می‌شود، Sleep Terrors (وحشت خواب) است؟ موقعیت ۲:در خانه راه می‌روم خوشحال و عادی! ناگهان چیزی پس ذهنم شروع می‌کند به حرف زدن، چرا فلانی در میهمانی دیروز به من این‌طور سلام کرد؟ چرا سر سفره، آن حرف را به من زد؟ آه! سفر شمال پارسال را به‌خاطر داری؟ کلا رفتارش همین است! به هم می‌ریزم، منتظر می‌مانم همسرم که آمد، حسابی از فلانی گله کنم! - نشخوار فکری دارم یا از نظر شخصیتی روان‌رنجور و با ضعف روانی هستم؟ موقعیت ۳:کلیپ اتاق درمانش را می‌بینیم، برای دهه‌ی هشتاد است و این پسر تازه‌جوان کاری نیست که نکرده باشد! راستش تعجب می‌کنم از این حجم از کارهایی که آدم فکرش را هم نمی‌کند!- لابد شخصیت ضداجتماعی دارد، شاید زیربنایش خودشیفتگی بوده، شاید هم از نوجوانی اختلال سلوک داشته و حالا به این روز افتاده. موقعیت ۴:استادمان تعریف می‌کند، از ماجرایی که یک تراپیست مرد سر مراجع خانمش می‌آورد...- بالأخره شاید از هر نظر این درمانگر، روان ناسالمی داشته که نشست و برخاست مکرر و در اتاق بسته با این خانم، او را از چهارچوب حرفه‌ای خارج کرده.موقعیت ۵:می‌خواهد نماز بخواند، در نیت شک می‌کند؛ شاید ساعت‌ها معطل می‌شود تا به این باور برسد که الان می‌تواند نیت کند.- لابد اختلال وسواسی-جبری دارد دیگر، که ممکن است بتوان ریشه‌اش را در پدر یا مادر کمال‌گرا و اضطرابی جست و جو کرد.
خط بطلان بر فرض‌هایم نمی‌کشم، شاید همه‌ی این‌ها مؤثر بوده؛ اما می‌فهمم که یک‌جای کار می‌لنگد؛ "آن‌ها" که متصل به "او" هستند، برای همه‌ی این موقعیت‌ها حرف دارند.در میانه‌ی این مسائلی که در دایره‌ی علم پاسخش را می‌جوییم، جای یک تکه‌ی مهم پازل خالی است."شیطان" را می‌گویم، او که با حربه‌ها و راهکارهایش، دارد با ما زندگی می‌کند، بر قوای ادراکی ما تاثیر می‌گذارد، با ما نجوا می‌کند...اگر او را درست نشناسیم، موقعیت‌های پنج‌گانه‌ی بالا را نمی‌توانیم درست تبیین کنیم. تبیین ناقص نیز، تجویز ناقص را در پی خواهد داشت.
موقعیت ۶:آقای بهجت در جواب فردی که خواب شیطان را می‌دیده می‌فرمایند: قبل از خوابیدن باید چهار قل و آیت الکرسی و این [اذکار] را بخواند. و اگر توانست حرز جواد را هم [داشته باشد و] به خود متصل کند. اگر توانست قرآن‌های کوچک را [با خود] در بغلش حمل بکند.
#نسیمundefined @eslamiravan_shakeleh
undefined۱۰
undefined۱
undefined۱

۱.۸K

۱۳:۰۸