در آن نیامده ایام
قصهٔ انحلال ساختارها | قسمت سوم: سپاه (خطاب بیستوچهارم درباب تفرقه و جهالت) [صفحه ۱/۲] دوم اردیبهشت ۱۳۵۸ گروههای انقلابیِ مختلفِ مسلحِ مسلمان، متحد شدند و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تاسیس کردند. اولین مخالفان این نهاد، طبیعتا گروههای انقلابی مختلفِ مسلح چپگرا، بهویژه سازمان چریکهای فدایی خلق و خیلی بیشتر از چریکها، سازمان تروریستی مجاهدین خلق بودند. ولی آنها در ابراز این مخالفت یک مشکل و تناقض جدی داشتند: یکسال نگذشته بود از اینکه خودشان بلوای انحلال ارتش را به دلیل انتساب ارتش به زمان شاه مطرح کرده بودند و در آن بلوا مدام به دولتِ راستگرای بازرگان فشار میآوردند در کنار انحلال ارتش، باید یک ارتش مردمی و انقلابی تاسیس کند؛ حالا سپاه دقیقا چنین چیزی بود: یک ارتش بود، سابقۀ شاهنشاهی نداشت، و مردمی و انقلابی هم بود! این موضوع چپها را حسابی خشمگین و مستاصل کرده بود؛ از طرفی بهانهای نداشتند تا با آن مردم انقلابی را فریب بدهند و علیه سپاه تحریک کنند؛ از طرفی پذیرش یک سازمان نظامی مدافع انقلاب، یعنی احتمالا موضوع کودتای نظامی و تصاحب انقلاب با زور اسلحه توسط گروههای چپ برای همیشه منتفی میشد. این بود که گرچه در زبان هم گاهی ابرازهایی علیه سپاه میکردند (مثلا چماقدارخواندن سپاه در نشریه مجاهد، یا سخنرانی رجوی در دانشگاه تهران علیه سپاه) عملا دستشان از استدلال و پروپاگاندای شدید خالی بود، آنها پیشتر استدلالِ مقبولِ «با وجود ارتش چه نیازی به سپاه؟» را با طاغوتیخواندن ارتش از دست داده بودند. درعوض سازمان مجاهدین مجبورشد به تاسیس سپاه پاسخی عملی بدهد، پاسخی که شاید زودهنگام و نابالغ بود: تاسیس میلیشیای نظامی سازمان مجاهدین دقیقا در دوم آذر ۱۳۵۸. (طبعا با ورود سازمان مجاهدین به فاز نظامی و ترور و نیز آغاز جنگ و پیوستنش به صدام، نبردش با سپاه به طرزی دیگر ادامه پیدا کرد و همیشگی شد.) مخالف دوم بنیصدر بود. او وقتی به قدرت رسید در جلسات از آن استدلال «با وجود ارتش چه نیازی به سپاه» استفاده میکرد. اگر ارتباطات خارجی و استعماری را هم نادیده بگیریم، طبیعتا برای یک فرد تمامیتخواه وجود یک سازمان نظامی موازی قابل تحمل نبود. نکته اینجاست که سپاه وقتی تاسیس شد بسیار به ارتش متکی بود، یعنی بخش زیادی از آماد و همچنین آموزش را از ارتش دریافت میکرد. بنیصدر که در جایگاه فرماندهی قوا هم بود در میانۀ جنگ بخشنامه کرد حتی یک گلوله هم به سپاه داده نشود. مخالف سوم آیتالله منتظری بود. او ظاهراً خیرخواهانه در سال ۱۳۶۵ به عنوان قائم مقام رهبری، پیشنهاد ادغام تمام بخشهای نظامی را میدهد. کار به هر دلیل پیش نمیرود و آقای منتظری هم چندسال بعد برکنار میشود. نفر چهارم، باز خیرخواهانه و برای انسجام نظام رزمی کشور مرحوم هاشمی رفسنجانی بود. در خاطرات ایشان هم این هست که امام در حکم فرماندهی کل قوا وحدت نیروهای نظامی را از من خواسته، هم این هست که خودش سعی داشته امام را به ادغام سپاه و ارتش راضی کند، ولی امام با استدلالِ امکان ایجاد نارضایتی و اختلاف در این دو سازوکار تمایلی به این امر نداشته. هاشمی همچنین در خاطراتش از طراحی ارتشهای ترکیبی از سپاه و ارتش با حسن روحانی خبر میدهد و در مصاحبۀ زندگینامهاش از اینکه به نظرش سپاه قدس هم باید به نفع وزارت خارجه حذف میشد. اینجا تا پایان رهبری امام است که خطر انحلال سپاه به دلایل مختلف (بیشتر این دو: ادغام با ارتش + پایان جنگ) جدی بود. با آغاز رهبری رهبر شهید موضوع تقریبا منتفی میشود به دلیلی که عرض خواهیم کرد. مخالفان پنجم، در دهه هفتاد، اصلاحطلبان تندرو بودند. بهویژه در همان دوران مجلس ششم که دعوا را بینقاب کرده بودند و کینۀ سپاه را از ماجرای ۷۸ داشتند. همانطور که میدانید احتمالا یکی از مهمترین فصلهای پایانبخشِ آشوب ۷۸ نامۀ صریح و تهدیدآمیز ۲۴ فرماندۀ شجاع و عالیرتبۀ سپاه به رئیسجمهور وقت (خاتمی) بود. اسم بیشتر پهلوانان شاهنامۀ جنگ هشتساله در ذیل آن نامه آمده، پهلوانانی که عموما در سالهای بعد یا توسط اصلاحطلبان و سوپرانقلابیها ترور شخصیتی شدند، یا توسط آمریکا و اسرائیل ترور فیزیکی، یا هردو! از جمله شهیدان: قاسم سلیمانی، محمد باقری، احمد کاظمی، نورالله شوشتری، غلامعلی رشید، حسین همدانی، غلامرضا محرابی، علی زاهدی و... (نویسندۀ نامه، نفر اول فهرست است!). در آن روزگار تریبونهای نخبگانی و نیز رسانههای اصلاحطلب لبریز از اتهامزنی و نیز طرح ادغام سپاه بودند. طبق روایت فرمانده اسبق سپاه دوست داشتند طرح ادغام را در مجلس ششم پیش ببرند که به دلیل استحکام ریشههای سپاه در قانون اساسی موضوع منتفی شد. اخیرا هم روزنامۀ جمهوری اسلامی، از رسانههای حامی اصلاحطلبان و سازندگی، باز بعد از چند دهه طرح انحلال و ادغام سپاه را علنا مطرح کرد. [ادامه
] @FihMaFih
ششمین جریان سیاسی که علیه سپاه قیام کرد محمود احمدینژاد بود. احمدینژاد در دوران خود هیچ اقدام رسمی درمورد انحلال سپاه انجام نداد، چهبسا در دولت اول حمایت ویژه هم کرد، ولی از دولت دومش تلاشهای بسیاری برای تضعیف و تخریب و محدودسازی سپاه انجام داد و پس از پایان دوره هم آنها را تشدید کرد. از «برادران قاچاقچی»خواندن سپاه، تا اتهام دخالت در انتخابات زدن به سپاه، تا افشاگریها، آبروریزیها و جنگهای رسانهای با بخشها و افراد مختلف سپاه، از نمایندگی ولی فقیه در سپاه، تا اطلاعات سپاه، تا بیش از همه: سردار مظلوم و سرافراز سلیمانی؛ تا به کنایه پیشگوییکردن انحلال سپاه توسط بیگانگان!
اما آخرین گروه معارض با سپاه، سوپرانقلابیها (یا همان پسااحمدینژادیها) بودند (که آنها هم دستکم تا پیش از جنگ به صورت رسمی حرفی از انحلال سپاه نزدند). حق این است که در فصل شورای نگهبان هم باید از آنها نام میبردیم و کوتاهی شد؛ چه اینکه آنها از زمان رد صلاحیت احمدینژاد به جمع معارضان شورای نگهبان پیوستند، اما موضوع در معارضه با سپاه و تلاش برای تخریب و بیاثرسازی فعالیتهایش پررنگتر بود. این تلاشها از زمان جنگهای دفاعی ایران در برابر داعش با نقد ضعیفبودن عملکرد سردار سلیمانی در جنگ یا نوع واکنشهای او در سیاست داخلی شروع شد، با تحقیر و تمسخر عملیات انتقامی ایران پس از شهادت ایشان (که رهبر شهید آن را یوم الله خواندند) به اوج رسید (یک مثالش: قاسمیان ماجرای اوکراین را تقاص الهی از عملیات فیک عین الاسد خواند!)، و با بیصبری در تمام عملیاتهای وعدۀ صادق پیش از انجام و تمسخر و ضعیف قلمدادکردنشان پس از انجام (با نقد و تمسخر شهیدان باقری، سلامی، حاجیزاده، پاکپور و...) و فریبخورده یا نفوذی خواندن مسئولان تا همین امروز ادامه پیدا کرد (یک مثالش، سعید جلیلی در حمله به مسئولان گفت: «بعد از شهادت هنیه اعتماد به وعدههای دشمن باعث شهادت سیدحسن نصرالله شد». | مثال دوم، رائفیپور در تحقیر عملیاتهای سپاه نوشت: «وقتی به وقتش ضربه نزنی پس از آن حتی با ضربات بزرگتر هم به نتیجه مطلوب نمیرسی»).
نقدها را که مرور میکنیم بعضی مشخصاً از جنس نقد مغرضانه و تسویه حساب سیاسیاند و فاقد استدلال واقعی؛ از گروههای تروریستی چپ در ابتدای انقلاب تا سوپرانقلابیهای سالهای اخیر از این جملهاند. اما بعضی نقدها قابل تأمل بودهاند؛ مثل بحث ادغام سپاه و ارتش برای پرهیز از موازیکاری یا رقابت منفی و اختلاف.
اما هم در عمل هم در نظر این نقد هم مردود است. اولا، در عمل: در طی سه جنگ تحمیلی دیدیم حضور توامان ارتش و سپاه مایۀ حفظ میهن و ایجاد بازدارندگی شد. وقتی در این سه جنگ، سپاه را میزدند ارتش شلیک میکرد، وقتی ارتش را میزدند، سپاه دفاع میکرد. وقتی در جنگ نخست ساختار ارتش برای دشمن فاش بود، سپاه دشمن را غافلگیر کرد و وقتی در دو جنگ اخیر حساسیت و تمرکز اطلاعاتی دشمن روی سپاه بود، ارتش دشمن را غافلگیر کرد. همین تجربۀ تاریخی بیشتر ثابت کرد طرح ادغام و انحلال و طراحیهای تضعیف سپاه از اتاق فکر استعمار مدیریت میشده است. نظری هم: دستکم عقل امروز به ما میگوید اگر بتوانیم برای هر امری دو نیرو با رهبری واحد داشته باشیم، به شرط تعریف و تفکیک واضح وظائف و ایجاد همدلی و برادری بین دو نهاد مشابه، به نفع کشور است، چون توان تو دوبرابر میشود؛ یعنی همان راهبردی که در اواخر رهبری امام با ساختار «ستاد کل نیروهای مسلح» به ذهن مسئولان رسید و در عصر رهبر شهید به طور کامل محقق شد. جدا از اینکه هرچه جلوتر آمدیم فرهنگ برادری و رفاقت بین ارتش و سپاه بیشتر شد و اختلافاتی از جنس بعضی اختلافات ابتدای جنگ هشتساله دیگر تکرار نشد.
وقتی استعمار در سالهای اخیر صراحتا (و متفرعنانه و متوهمانه) دستور انحلال یا خلع سلاح حزبالله در لبنان، حشدالشعبی در عراق، حماس و جهاد در فلسطین و انصارالله در یمن را صادر کرد؛ تازه بعضی که خوابشان سنگین بود از خواب بیدار شدند که عملیات انحلال یا تضعیف سپاه در ایران یک عملیات استعماری است، ولو با کنترل از راه دور!
طبیعتاً در همۀ این سالها و این موارد، چه تلاش برای انحلال رسمی، چه برای تضعیف نهاد سپاه، رهبران فرزانۀ انقلاب، بهویژه بهویژه رهبر شهید ایستادگی کردند؛ که در پیوست همین مطلب مستنداتش خواهد آمد.
@FihMaFih
۱.۷K
۲۰:۲۱