امیداریم که پاسخ به سوال دوم منفی نباشد و تهران واقعی را که در کنار بیروت و غزه ایستادگی میکند را در کار بعدی آقای بهراد ببینیم نه تهرانی فانتزی و بیهویت که هیچ ربطی به مسائل مردم ندارد؛ چرا که هنر باید آینهی تمام قد یک جامعه باشد، نه تکههای شکسته شدهی آن که یکبار با فیلمهای روستایی مفتخر به سیاهنمایی باشد و بار دیگر با تهران کِنارت دغدغههای مردم را نادیده بگیرد و به تصویری غربزده از تهران که البته واقعی نیست بپردازد
«هدف نهایی آمریکا نه اشغال عینی ایران که اشغال ذهنی آن است.»
آقای محمد قوچانی در شمارۀ هجدهم مجلۀ آگاهینو
تهران کنارت را میتوان امتداد نگاه «بدیم بره»ی غربزدهها در مسائل سیاست خارجی مخصوصاً در مورد پروندهی هستهای دانست. به عنوان مثال دکتر ظریف، «سردار دیپلماسی» که فرانچسکوها برای او تصمیم میگرفتند و کلمه لغو را با تعلیق عوض میکردند در ۱۴ فرورین با مصاحبه نشریهی فارن افرز در یکی از پیشنهادهایاش گفته است برای آنکه آمریکا دوباره به بهانۀ برنامه هستهای، شجرۀ طیبۀها را بمبباران نکند، کنسرسیومی در خلیج فارس ایجاد کنیم با مشارکت کشورهای -غیور- منطقه و تمام تجهیزات و مواد هستهای را به آنجا منتقل کنیم. و حتی اعزام دیپلماتها به یکدیگر را نیز بررسی کنیم! امتداد این نگاه در سینما میشود تهران کِنارت که گویی در منهتن نیویورک ضبط شده است و دوبلهی فارسی آن در حال اکران است. تهران کِنارت را میتوان مصداق جملۀ آقای قوچانی دانست که در ابتدای بخش دوم آوردهایم. «هدف نهایی آمریکا نه اشغال عینی ایران که اشغال ذهنی آن است»، حال با این که خود آقای قوچانی، را میتوان به عنوان مصداق این جمله بررسی کرد فعلاً کاری نداریم. این جمله احتمالا جزو معدود جملات نسبتاً درستی که شما میتوانید در مجلۀ ۳۲۰ صفحهای قوچانی پیدا کنید که، اول راهبرد فروغی فراماسون را برای ایرانِ مبعوث تجویز میکند در ادامه سعی دارد بگوید که ما با ترامپیسم میجنگیم نه تمدن غرب و لیبرالیسم، در پایان هم تنها دوای درد ایران را به قول آقای وحید جلیلی «آرینشهرِ» سید جواد طباطبایی میداند. بر میگردیم به جمله؛ قوچانی هدف نهایی را اشغال ذهنی میداند، در حالی که اشغال ذهنی تنها راه برای رسیدن به اشغال عینی در خصوص پروندۀ ایران با تاریخی چند هزارساله است. سرزمینِ مردمی که هزاران سال، وقتی که غربیها در جهلشان جنایتها میکردند -حتی درمورد خودشان- در پی کسب علم و دانش بودند را بیشک نمیتوان بدون زمینهسازی اشغال کرد؛ پس باید در مجله غربزدۀمان که تماماً نفی ایرانِ اسلامی است و مردم را تنها طبقهای میداند که فقط برای منافع غربِ اخلاقی! میجنگند، و برای آنکه بتوان آن «طبقه مُنجی» را در جامعه پِرِزِنت کرد اسماش میگذاریم «بورژوازی» بنویسیم که: «اقتدار ایران نه در صنعت هستهای که در ژئوپلیتیک آن است»، تا بتوانیم با خیالی راحت و ذهنی آسوده «بدیم بره!» تا در جنگ بعدی هم مصاحبهای با فُلان نشریۀ آمریکایی-انگلیسی انجام بدهیم و بگوییم برای آن که ایالات متحده دوباره به بهانۀ موشکی به کشورمان تعدی نکند، موشکها را به کشورهای دیگر منتقل کنیم و تعهد بدهیم که اگر «کد خدا» خواست به «رعیت یاغی دِه» سیلی بزند، ما پاسخاش را ندهیم. تهران کِنارت هم از همین جنس است با عناصر فرهنگ ایرانی-اسلامی کاملاً کنار گذاشته نه خبری از ایران است نه اسلام! اسم شخصیتهای اصلی هم لیلی است و پاشا، احتمالا اگر میشد پاشا را هم به دیوید یا هِنری تغییر میدادند، بالاخره پاشا کمی شرقی است! تهران کِنارت بیش از آن که پروژهای هنری باشد دُکّان جنجالی رویا فروشی است! رویایی که برای دستیابی به آن، به تاماهاک، F35 و B2 نیاز است تا در تهران صبح روز بعد از آزادی، بتوانیم لیلیها و دیویدها را -البته اگر زیر تاماهاکهای ارتش آزادی زنده بمانند- بدون هیچ، هیچ! خط قرمزی ببنیم!
پ.ن: یادداشت «انتقام از امّت وسط» وحید جلیلی را از اینجا بخوانید.
بخش اول
#غربزدگی
۱۹۶
۱۴:۱۷