[وقتی که روح بزرگ شد،جسم و تن چاره ای نداردجز آنکه به دنبال روح بیاید،به زحمت بیفتد و ناراحت شود.اما روح کوچک به دنبالخواهش های تن میرود؛ و هرچه را که تن فرمان دهد، اطاعت میکند.]_شهید مطهری
۴:۴۵
.
محصول کار او چه بود؟
بعضیها #کتاب نوشتند، صد آفرین!امّا او بیشتر #آدم ساخت.
آدمهایی که شاید سواد #حوزوی نداشتند،ولی ایمانشان از دل میجوشیدو شعلههای بلند میزد.
شاگردان باسواد هم کم نبودند،امّا هنر او این بود که به #فطرتها وصل شد؛به همان جایی که انبیا،کارشان را از آنجا آغاز میکردند.
#آیتاللهشاهآبادی
@hamasenegaran
محصول کار او چه بود؟
بعضیها #کتاب نوشتند، صد آفرین!امّا او بیشتر #آدم ساخت.
آدمهایی که شاید سواد #حوزوی نداشتند،ولی ایمانشان از دل میجوشیدو شعلههای بلند میزد.
شاگردان باسواد هم کم نبودند،امّا هنر او این بود که به #فطرتها وصل شد؛به همان جایی که انبیا،کارشان را از آنجا آغاز میکردند.
#آیتاللهشاهآبادی
@hamasenegaran
۱۱:۵۴
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او میشنود آوازم
یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشکنم
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی
والله این قالب مردار بهم درشکنم
@hamasenegaran
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او میشنود آوازم
یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشکنم
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی
والله این قالب مردار بهم درشکنم
@hamasenegaran
۱۱:۴۰
شهر را بورس نکنید!
سرانجام نئولیبرالیسم ایرانی به یکی از آرزوهای دیرینه خود که توکنایز کردن مسکن بود رسید. طرح «مسکن بهشت» که شهرداری تهران آن را با شعار حمایت از کارکنان خود و در قالب توکنایز کردن مسکن آغاز کرده، در ظاهر تلاشی است برای بهکارگیری ابزارهای نوین مالی در خدمت رفاه اجتماعی؛ اما در واقع، یکی از آشکارترین نمودهای رسوخ منطق نئولیبرالی در ساحت سیاست عمومی و مدیریت شهری ایران است. پشت چهره بهظاهر نوگرای این طرح، دگرگونی عمیقتری نهفته است: دگرگونی در نسبت انسان، شهر و حاکمیت؛ یعنی جایگزینی حق با سرمایه، و تبدیل نیاز اجتماعی به کالای مالی.در منطق نئولیبرالیسم، دولت نه حافظ عدالت که تنظیمگر گردش سرمایه است؛ و شهر، نه بستر زیست جمعی، بلکه میدان بازی سود و دارایی. در چنین پارادایمی، مفهوم «حق مسکن» جای خود را به «امکان سرمایهگذاری در مسکن» میدهد. هر واحد مسکونی به توکنهایی تقسیم میشود که میتوان آنها را در بورس خرید و فروش کرد؛ و از همینجا، مسکن از «خانه بودن» تهی میشود. آنچه زمانی مأوای انسان بود، اکنون به «سهم»ی از دارایی بدل میگردد. شهرداری نیز به جای آنکه نهاد تدبیر امور عمومی باشد، در قامت کارگزار بازار ظاهر میشود؛ و بدینسان، مدیریت شهری از هنر تأمین زیست انسانی به فن مالیسازی داراییها فروکاسته میشود.اما این تنها تغییر در ابزار نیست؛ تغییر در هستی سیاست شهری است. شهر، که باید تجلی همزیستی، عدالت فضایی و هویت جمعی باشد، به عرصه مبادله اعداد و نشانهها بدل میگردد. «امر اجتماعی» در این فرایند به «امر مالی» فروکاسته میشود؛ «شهر» از موجودی زنده و دارای روح، به الگوریتمی از سرمایه تبدیل میشود.طرح «مسکن بهشت» در حقیقت گامی است در مسیر بورسیسازی شهر و سهامدارسازی شهروندان. شهروند دیگر در خانهاش زندگی نمیکند، بلکه در سهمی که خریده است نفس میکشد. او از زیستن در فضا به معامله در دادهها کوچ میکند. این، صورت جدیدی از ازخودبیگانگی است: انسانی که به جای ساختن خانه، به تماشای نوسان ارزش توکن خود دلخوش است.آنچه در این مسیر از دست میرود، تنها عدالت در توزیع مسکن نیست؛ بلکه روح شهر است؛ روحی که بر همزیستی، معنا و حضور انسان در مکان استوار بود. شهری که به توکن و عدد فروکاسته شود، دیگر بازتاب زیست انسانی نیست، بلکه بازتاب زیست مالی است؛ شهری که در آن انسان نه شهروند، بلکه «دارنده دارایی دیجیتال» است. در اینجا دیگر نه از تمدن شهری سخن میتوان گفت و نه از عدالت فضایی؛ زیرا شهر به جای آنکه صورت تحقق اجتماع انسانی باشد، به نمود گردش سرمایه بدل میشود.دکتر سید یاسر جبرائیلی@hamasenegaran
سرانجام نئولیبرالیسم ایرانی به یکی از آرزوهای دیرینه خود که توکنایز کردن مسکن بود رسید. طرح «مسکن بهشت» که شهرداری تهران آن را با شعار حمایت از کارکنان خود و در قالب توکنایز کردن مسکن آغاز کرده، در ظاهر تلاشی است برای بهکارگیری ابزارهای نوین مالی در خدمت رفاه اجتماعی؛ اما در واقع، یکی از آشکارترین نمودهای رسوخ منطق نئولیبرالی در ساحت سیاست عمومی و مدیریت شهری ایران است. پشت چهره بهظاهر نوگرای این طرح، دگرگونی عمیقتری نهفته است: دگرگونی در نسبت انسان، شهر و حاکمیت؛ یعنی جایگزینی حق با سرمایه، و تبدیل نیاز اجتماعی به کالای مالی.در منطق نئولیبرالیسم، دولت نه حافظ عدالت که تنظیمگر گردش سرمایه است؛ و شهر، نه بستر زیست جمعی، بلکه میدان بازی سود و دارایی. در چنین پارادایمی، مفهوم «حق مسکن» جای خود را به «امکان سرمایهگذاری در مسکن» میدهد. هر واحد مسکونی به توکنهایی تقسیم میشود که میتوان آنها را در بورس خرید و فروش کرد؛ و از همینجا، مسکن از «خانه بودن» تهی میشود. آنچه زمانی مأوای انسان بود، اکنون به «سهم»ی از دارایی بدل میگردد. شهرداری نیز به جای آنکه نهاد تدبیر امور عمومی باشد، در قامت کارگزار بازار ظاهر میشود؛ و بدینسان، مدیریت شهری از هنر تأمین زیست انسانی به فن مالیسازی داراییها فروکاسته میشود.اما این تنها تغییر در ابزار نیست؛ تغییر در هستی سیاست شهری است. شهر، که باید تجلی همزیستی، عدالت فضایی و هویت جمعی باشد، به عرصه مبادله اعداد و نشانهها بدل میگردد. «امر اجتماعی» در این فرایند به «امر مالی» فروکاسته میشود؛ «شهر» از موجودی زنده و دارای روح، به الگوریتمی از سرمایه تبدیل میشود.طرح «مسکن بهشت» در حقیقت گامی است در مسیر بورسیسازی شهر و سهامدارسازی شهروندان. شهروند دیگر در خانهاش زندگی نمیکند، بلکه در سهمی که خریده است نفس میکشد. او از زیستن در فضا به معامله در دادهها کوچ میکند. این، صورت جدیدی از ازخودبیگانگی است: انسانی که به جای ساختن خانه، به تماشای نوسان ارزش توکن خود دلخوش است.آنچه در این مسیر از دست میرود، تنها عدالت در توزیع مسکن نیست؛ بلکه روح شهر است؛ روحی که بر همزیستی، معنا و حضور انسان در مکان استوار بود. شهری که به توکن و عدد فروکاسته شود، دیگر بازتاب زیست انسانی نیست، بلکه بازتاب زیست مالی است؛ شهری که در آن انسان نه شهروند، بلکه «دارنده دارایی دیجیتال» است. در اینجا دیگر نه از تمدن شهری سخن میتوان گفت و نه از عدالت فضایی؛ زیرا شهر به جای آنکه صورت تحقق اجتماع انسانی باشد، به نمود گردش سرمایه بدل میشود.دکتر سید یاسر جبرائیلی@hamasenegaran
۱۴:۲۱
سیاست یا تمسخر و وقاحت؟
مجری برنامه طنزی را تصور کنید که از میهمان میپرسد: کدام را به خر بدهیم خوشحال میشود؟ یک - علف، دو - تیتاب.
اگر میهمان بگوید تیتاب، مجری خواهد گفت: واقعا نمیدونی خر علف میخوره نه تیتاب؟ باور کردی به خر تیتاب بدیم خوشحال میشه؟ جان من راستش رو بگو! فکر کردی تشکر هم میکنه، نه؟ چطور نفهمیدی سوال نکته انحرافی داره؟
اگر میهمان بگوید علف، مجری میگوید: خر که هر روز علف میخوره چرا باید با علف خوشحال بشه؟ جدی متوجه نشدی سوال طنزه و نباید کلیشهای جواب بدی؟ فکر کردی کنکوره باید گزینه صحیح بزنی؟ چطور نفهمیدی سوال نکته انحرافی داره؟
مجری در هر دو حالت میهمان را در وضعیت اشتباه و شرمساری قرار میدهد برای اینکه موقعیت طنز شکل بگیرد. واقعیت اصلا مهم نیست و پاسخ درست وجود ندارد چون همه چیز برای بازی چیده شده. تکیهگاهی در کار نیست، همه چیز در سیالیت و انعطاف است تا دستِ برتر مجری حفظ شود و بتواند مخاطب را سرگرم کند.
حالا فرض کنید در سیاست کسی بگوید آمریکا کدخدای اروپاییها است و تا او نباشد مذاکره فایدهای ندارد اما بعد از توافق با همان کداخدا و پاره شدنش به دست او دربیاید که یک مزاحم کم شد پس جداگانه با اروپاییها کار میکنیم. بعد از یک انتخابات در آمریکا هم مدعی شود از داخل نگذاشتند به توافق با همان مزاحم برگردیم والا همه چیز درست میشد.
فرض کنید یک دیپلمات یا پادوهایش بگویند اسنپبک اصلا در توافق وجود ندارد، یا مدعی شوند خودمان گذاشتیم و جزو افتخارات است، بعد قصه ببافند که خبر نداشتیم، کلک فرانچسکو نامی بود و از زیر دستمان در رفت. در همه این حالتها هم طلبکار باشند و در حال برملا کردن توطئه و بدخواهی (توسط داخلیها و روسها) علیه خودشان.
این فرضها چه به ذهنتان میآورد؟
به جای سیاست در برابر طنزِ رقتانگیزی پر از لودگی و تمسخر قرار گرفتهایم که برای چیزی چیده نشده جز «رو کم کنی»؛ دستِ برتر گرفتن در برابر رقیب و با دماغ بالا دیگری را تحقیر کردن. هیچ بندبازی و دروغ و دَونگی هم در این بازی ممنوع نیست، فقط باید ریطوریقا (رتوریک) طوری باشد که همان حسِ برتری و طلبکاری را القا کند: چطور نفهمیدید واقعیت نکته انحرافی دارد و حق با ما است؟
حقیقتی وجود ندارد و منطق ارزشی پایینتر از کشک پیدا میکند. در ایرانِ پرگهر با آنهمه ادعا و پیشینه فرهنگی، در جمهوری اسلامی با آنهمه شعار و آرزو، که قرار بود عقل دینی و کرامت انسانی را ارتقا بدهد، برخی از موثرترین چهرهها صرفا با سخنبازی، با تکیه بر زبان بدن، با لحن صدا و حالت چهره، بیخجالت و با پلشتی آشکار، با ابرازِ وقاحت به عنوان نقطه قوت، سیاست میورزند. در هیچ حالی هم کمنمیآورند و شعور مخاطب را پایینتر از تشخیصِ بازی و جدی فرض کردهاند.
میدانم ذهنها فورا به سمت مقصرها میرود و بنده هم در صدد انکار نیستم. از سطوح بالا تا قوه قضائیه و رسانههای نظام، همه کسانی که با بیعملی آستانههای این مسخرگی را تحمل کردند تا کار به اینجا برسد مسئول هستند. اما یک لایه عمیقتر هم داریم: «مردم چه؟»
همین امروز اگر انتخابات برگزار شود کسانی که سیاست را به حضیض مسخرگی رساندند، همانها که هنرشان متلکپرانی و روکمکنی است، دشمن را در داخل میبینند و حتی از فحش طالبانی و تهمت مسمومسازی ابا ندارند، چند میلیون رأی میآورند؟ نه از قشر بیسواد و ناآگاه که اسیر فشار معیشتی هستند یا فقط میخواهند دلشان خنک شود، از باسوادها، دانشگاهیها، متوسطیها، فرهیختهها،...
همه به خاطر چه؟ دیو لجبازی که از نکبت دیدن دیگری غذا میخورد، از اشتباه گرفتن سیاست با استادیوم. هوادارانی را فرض کنید که حاضرند تیم کشورشان ببازد اما هیچ افتخاری به بازیکنهایی که از رقیب سنتی به تیم ملی وارد شدهاند نرسد. اصل، برایشان رقابتهای باشگاهی است و کم نیاوردن در فضای متلک و تحقیر. کلکل و هو و جنجالی که از دوم خرداد به راه افتاد چه افقی به ذهنتان میآورد؟
تصویری نژادی در لایه لایه ذهنشان حک شده که غربی ارباب است و برتر، ما متوسلین به غرب مثل آنها آدمیم اما طیفی که منتقدند، به ارزشهایی مثل استقلال تکیه دارند و دنبال مسیری متصل به هویت و تاریخ میگردند، مشتی عقبمانده و حیوانِ نافهم که اگر آفتاب نیمروز را هم نشان دادند باید انکار و تحقیرشان کنیم، گندهای خودمان را هم به گردنشان بیاندازیم.
بیشرمی دیگر بالا زده و نباید إنقلت و تردید بیاوریم. این ننگ هر کسی را به قدرت دلخوش نباشد (له یا علیه وضع موجود) منزجر میکند. بیتعارف و دلبستگی، بدون ملاحظه این و آن، بدون مصلحتسنجی در گفتن یا نگفتن، شرایط معلوم است: بخش قابل توجهی از جامعه حاضرند به پلیدترین شکل ممکن لوده و دلقک شوند اما به قدر ارزنی به منافع جمعی وزن ندهند. جملهسازی با واژه ایران هم ذخیره مهمات برای ادامه دعوا است. دانشطلب@hamasenegaran
مجری برنامه طنزی را تصور کنید که از میهمان میپرسد: کدام را به خر بدهیم خوشحال میشود؟ یک - علف، دو - تیتاب.
اگر میهمان بگوید تیتاب، مجری خواهد گفت: واقعا نمیدونی خر علف میخوره نه تیتاب؟ باور کردی به خر تیتاب بدیم خوشحال میشه؟ جان من راستش رو بگو! فکر کردی تشکر هم میکنه، نه؟ چطور نفهمیدی سوال نکته انحرافی داره؟
اگر میهمان بگوید علف، مجری میگوید: خر که هر روز علف میخوره چرا باید با علف خوشحال بشه؟ جدی متوجه نشدی سوال طنزه و نباید کلیشهای جواب بدی؟ فکر کردی کنکوره باید گزینه صحیح بزنی؟ چطور نفهمیدی سوال نکته انحرافی داره؟
مجری در هر دو حالت میهمان را در وضعیت اشتباه و شرمساری قرار میدهد برای اینکه موقعیت طنز شکل بگیرد. واقعیت اصلا مهم نیست و پاسخ درست وجود ندارد چون همه چیز برای بازی چیده شده. تکیهگاهی در کار نیست، همه چیز در سیالیت و انعطاف است تا دستِ برتر مجری حفظ شود و بتواند مخاطب را سرگرم کند.
حالا فرض کنید در سیاست کسی بگوید آمریکا کدخدای اروپاییها است و تا او نباشد مذاکره فایدهای ندارد اما بعد از توافق با همان کداخدا و پاره شدنش به دست او دربیاید که یک مزاحم کم شد پس جداگانه با اروپاییها کار میکنیم. بعد از یک انتخابات در آمریکا هم مدعی شود از داخل نگذاشتند به توافق با همان مزاحم برگردیم والا همه چیز درست میشد.
فرض کنید یک دیپلمات یا پادوهایش بگویند اسنپبک اصلا در توافق وجود ندارد، یا مدعی شوند خودمان گذاشتیم و جزو افتخارات است، بعد قصه ببافند که خبر نداشتیم، کلک فرانچسکو نامی بود و از زیر دستمان در رفت. در همه این حالتها هم طلبکار باشند و در حال برملا کردن توطئه و بدخواهی (توسط داخلیها و روسها) علیه خودشان.
این فرضها چه به ذهنتان میآورد؟
به جای سیاست در برابر طنزِ رقتانگیزی پر از لودگی و تمسخر قرار گرفتهایم که برای چیزی چیده نشده جز «رو کم کنی»؛ دستِ برتر گرفتن در برابر رقیب و با دماغ بالا دیگری را تحقیر کردن. هیچ بندبازی و دروغ و دَونگی هم در این بازی ممنوع نیست، فقط باید ریطوریقا (رتوریک) طوری باشد که همان حسِ برتری و طلبکاری را القا کند: چطور نفهمیدید واقعیت نکته انحرافی دارد و حق با ما است؟
حقیقتی وجود ندارد و منطق ارزشی پایینتر از کشک پیدا میکند. در ایرانِ پرگهر با آنهمه ادعا و پیشینه فرهنگی، در جمهوری اسلامی با آنهمه شعار و آرزو، که قرار بود عقل دینی و کرامت انسانی را ارتقا بدهد، برخی از موثرترین چهرهها صرفا با سخنبازی، با تکیه بر زبان بدن، با لحن صدا و حالت چهره، بیخجالت و با پلشتی آشکار، با ابرازِ وقاحت به عنوان نقطه قوت، سیاست میورزند. در هیچ حالی هم کمنمیآورند و شعور مخاطب را پایینتر از تشخیصِ بازی و جدی فرض کردهاند.
میدانم ذهنها فورا به سمت مقصرها میرود و بنده هم در صدد انکار نیستم. از سطوح بالا تا قوه قضائیه و رسانههای نظام، همه کسانی که با بیعملی آستانههای این مسخرگی را تحمل کردند تا کار به اینجا برسد مسئول هستند. اما یک لایه عمیقتر هم داریم: «مردم چه؟»
همین امروز اگر انتخابات برگزار شود کسانی که سیاست را به حضیض مسخرگی رساندند، همانها که هنرشان متلکپرانی و روکمکنی است، دشمن را در داخل میبینند و حتی از فحش طالبانی و تهمت مسمومسازی ابا ندارند، چند میلیون رأی میآورند؟ نه از قشر بیسواد و ناآگاه که اسیر فشار معیشتی هستند یا فقط میخواهند دلشان خنک شود، از باسوادها، دانشگاهیها، متوسطیها، فرهیختهها،...
همه به خاطر چه؟ دیو لجبازی که از نکبت دیدن دیگری غذا میخورد، از اشتباه گرفتن سیاست با استادیوم. هوادارانی را فرض کنید که حاضرند تیم کشورشان ببازد اما هیچ افتخاری به بازیکنهایی که از رقیب سنتی به تیم ملی وارد شدهاند نرسد. اصل، برایشان رقابتهای باشگاهی است و کم نیاوردن در فضای متلک و تحقیر. کلکل و هو و جنجالی که از دوم خرداد به راه افتاد چه افقی به ذهنتان میآورد؟
تصویری نژادی در لایه لایه ذهنشان حک شده که غربی ارباب است و برتر، ما متوسلین به غرب مثل آنها آدمیم اما طیفی که منتقدند، به ارزشهایی مثل استقلال تکیه دارند و دنبال مسیری متصل به هویت و تاریخ میگردند، مشتی عقبمانده و حیوانِ نافهم که اگر آفتاب نیمروز را هم نشان دادند باید انکار و تحقیرشان کنیم، گندهای خودمان را هم به گردنشان بیاندازیم.
بیشرمی دیگر بالا زده و نباید إنقلت و تردید بیاوریم. این ننگ هر کسی را به قدرت دلخوش نباشد (له یا علیه وضع موجود) منزجر میکند. بیتعارف و دلبستگی، بدون ملاحظه این و آن، بدون مصلحتسنجی در گفتن یا نگفتن، شرایط معلوم است: بخش قابل توجهی از جامعه حاضرند به پلیدترین شکل ممکن لوده و دلقک شوند اما به قدر ارزنی به منافع جمعی وزن ندهند. جملهسازی با واژه ایران هم ذخیره مهمات برای ادامه دعوا است. دانشطلب@hamasenegaran
۱۲:۳۸
تأملی بر تکامل معرفت بشری در بستر تاریخ
مسئلهی رشد معرفت بشر در طول تاریخ، از جمله مباحثی است که ذهن را به خود مشغول میدارد. برای فهم دقیق این موضوع، توجه به چند نکته ضروری است؛ از جمله، تبیین چگونگی حرکت تاریخ. هرچند این موضوع به کرات مورد بحث قرار گرفته و پاسخهایی ایجابی بر مبنای فلسفههای گوناگون به آن داده شده است، اما آنچه مسلم است، تاریخ حرکتی خطی و پیوسته رو به جلو بنابر آنچه که هگل تصویر میکند ندارد اگرچه قبول رشد تاریخی معرفت بشری مستلزم قبول روبه جلو بودن حرکت تاریخ است اما این حرکت رو به جلو در مجموع حرکت تاریخ قابل مشاهده است و چه بسا در مقاطعی حتی حرکت رو به عقب نیز باشد.
از سوی دیگر، با استناد به آموزههای دینی، همچون مسئله مهدویت و تفاوت مقام خاتم الانبیاء (ص) با انبیای پیشین، میتوان دریافت که معرفت بشر در دوران آخرالزمان نسبت به اعصار گذشته ارتقا یافته است یا در ادبیات رهبری گاه ارتقا معرفت بشر در عصر حاضر را اصلی ترین دلیل نزدیکی ظهور منجی بیان میکنند. درک رشد تدریجی فناوری امری سادهتر است؛ زیرا یک شیء خارجی بهواسطهی پیشرفت علم در طول زمان، پیچیدهتر میشود. اما معرفت، امری درونی است که با تعالی نَفس انسان حاصل میشود و صرف انباشت دانش مکتوب، به رشد معرفت حقیقی بشر نمیانجامد.
حال، پرسش اساسی اینجا است: هنگامی که فردی با سطح والایی از معرفت از دنیا میرود، فرد بعدی ناگزیر است این مسیر را از ابتدا آغاز کند. با این وصف، چگونه میتوان ادعا کرد که معرفت بشر در یک دوران، نسبت به دوران پیشین افزایش یافته است؟ آیا مقصود از این رشد، انباشت تجربه تاریخی است که برای نسلهای گذشته وجود نداشت؟ این تبیین، بهویژه با توجه به ادلهی برتری مقام نبوت پیامبر خاتم (ص)، نمیتواند کافی باشد. همچنین، اگر این افزایش را صرفاً به معنای رشد دانش (مرکب اعتباری و فرهنگی) بدانیم، باز هم با اشکالات جدی مواجه خواهیم شد.
به نظر میرسد در نهایت ناچاریم تمام این پیشرفتها را به تعالی «نَفس جامعه» بازگردانیم؛ بدین معنا که نَفسِ جامعهی کنونی، در قیاس با جوامع پیشین، تحولی کیفی یافته که از آن به «کسب معرفت پیشرفتهتر» تعبیر میشود.
نکتهی حائز اهمیت آن است که در این دیدگاه، میتوان جامعه را بهمثابهی یک موجود زنده در نظر گرفت که در بستر تاریخ، در حال تکامل و ترقی معرفتی است. فردی که امروز متولد میشود، بهعنوان یک «فرد بما هو فرد»، تفاوتی ذاتی با انسانی که دویست سال پیش زاده شده است، ندارد؛ بلکه او به تبع قرار گرفتن در «نَفس کلی جامعه»ی فعلی، از بستری بهرهمند است که امکان کسب معرفت بالاتری را نسبت به انسانهای اعصار گذشته برای او فراهم میآورد. ایده فعلی مفصل تر از آن است که در قالب سطور یک یادداشت بگنجد اما بمانند روزنه ای از یک اندیشه در قالب فعلی طرح گردید.
حسام وحیدی@hamasenegaran
مسئلهی رشد معرفت بشر در طول تاریخ، از جمله مباحثی است که ذهن را به خود مشغول میدارد. برای فهم دقیق این موضوع، توجه به چند نکته ضروری است؛ از جمله، تبیین چگونگی حرکت تاریخ. هرچند این موضوع به کرات مورد بحث قرار گرفته و پاسخهایی ایجابی بر مبنای فلسفههای گوناگون به آن داده شده است، اما آنچه مسلم است، تاریخ حرکتی خطی و پیوسته رو به جلو بنابر آنچه که هگل تصویر میکند ندارد اگرچه قبول رشد تاریخی معرفت بشری مستلزم قبول روبه جلو بودن حرکت تاریخ است اما این حرکت رو به جلو در مجموع حرکت تاریخ قابل مشاهده است و چه بسا در مقاطعی حتی حرکت رو به عقب نیز باشد.
از سوی دیگر، با استناد به آموزههای دینی، همچون مسئله مهدویت و تفاوت مقام خاتم الانبیاء (ص) با انبیای پیشین، میتوان دریافت که معرفت بشر در دوران آخرالزمان نسبت به اعصار گذشته ارتقا یافته است یا در ادبیات رهبری گاه ارتقا معرفت بشر در عصر حاضر را اصلی ترین دلیل نزدیکی ظهور منجی بیان میکنند. درک رشد تدریجی فناوری امری سادهتر است؛ زیرا یک شیء خارجی بهواسطهی پیشرفت علم در طول زمان، پیچیدهتر میشود. اما معرفت، امری درونی است که با تعالی نَفس انسان حاصل میشود و صرف انباشت دانش مکتوب، به رشد معرفت حقیقی بشر نمیانجامد.
حال، پرسش اساسی اینجا است: هنگامی که فردی با سطح والایی از معرفت از دنیا میرود، فرد بعدی ناگزیر است این مسیر را از ابتدا آغاز کند. با این وصف، چگونه میتوان ادعا کرد که معرفت بشر در یک دوران، نسبت به دوران پیشین افزایش یافته است؟ آیا مقصود از این رشد، انباشت تجربه تاریخی است که برای نسلهای گذشته وجود نداشت؟ این تبیین، بهویژه با توجه به ادلهی برتری مقام نبوت پیامبر خاتم (ص)، نمیتواند کافی باشد. همچنین، اگر این افزایش را صرفاً به معنای رشد دانش (مرکب اعتباری و فرهنگی) بدانیم، باز هم با اشکالات جدی مواجه خواهیم شد.
به نظر میرسد در نهایت ناچاریم تمام این پیشرفتها را به تعالی «نَفس جامعه» بازگردانیم؛ بدین معنا که نَفسِ جامعهی کنونی، در قیاس با جوامع پیشین، تحولی کیفی یافته که از آن به «کسب معرفت پیشرفتهتر» تعبیر میشود.
نکتهی حائز اهمیت آن است که در این دیدگاه، میتوان جامعه را بهمثابهی یک موجود زنده در نظر گرفت که در بستر تاریخ، در حال تکامل و ترقی معرفتی است. فردی که امروز متولد میشود، بهعنوان یک «فرد بما هو فرد»، تفاوتی ذاتی با انسانی که دویست سال پیش زاده شده است، ندارد؛ بلکه او به تبع قرار گرفتن در «نَفس کلی جامعه»ی فعلی، از بستری بهرهمند است که امکان کسب معرفت بالاتری را نسبت به انسانهای اعصار گذشته برای او فراهم میآورد. ایده فعلی مفصل تر از آن است که در قالب سطور یک یادداشت بگنجد اما بمانند روزنه ای از یک اندیشه در قالب فعلی طرح گردید.
حسام وحیدی@hamasenegaran
۸:۴۷
تو مپندار کهمجنونسرخودمجنونگشتاز سمک تا به سماکش کشش لیلی برد
امـروز سالگـرد رحلتعلامه طباطباییست
هدیه به روح ملکوتی این مفسربـزرگ قـرآن کریم یک سوره حمـدقرائت بفرمایید.@hamasenegaran
امـروز سالگـرد رحلتعلامه طباطباییست
هدیه به روح ملکوتی این مفسربـزرگ قـرآن کریم یک سوره حمـدقرائت بفرمایید.@hamasenegaran
۱۶:۲۰
جستاری در باب نسبت دولت و هویت فرهنگی-تاریخی ایران
رویداد «شب ایران» در آبان ۱۴۰۴، که با رونمایی از مجسمه زانو زدن والرین ـ امپراتور روم ـ در برابر شاپور پادشاه ساسانی و مجموعهای از برنامههای فرهنگی همراه بود، با هدف تقویت حس غرور و اعتماد به نفس جمعی برگزار شد. اینگونه برنامهها در ایران امروز دستکم یک واکنش فوری را برمیانگیزند: «آیا جمهوری اسلامی به سمت نوعی ناسیونالیسم حرکت کرده است؟» همین پرسش کافی است تا گفتوگوها درباره نسبت ایرانیت و اسلامیت، و رابطه ناسیونالیسم با هویت فرهنگی ایرانی از سر گرفته شود.
اما برای فهم این مسئله، باید از سطح برداشتهای رایج درباره ناسیونالیسم فراتر رفت. در ادبیات عامه، ناسیونالیسم بیشتر به تاریخ و اسطورههای باستانی، افتخارات نژادی ارجاع داده میشود. اما این برداشت، تنها بخش کوچکی از ماجراست. «ناسیونالیسم» در واقع محصول طرح مفهومی عمیقتر؛ یعنی تولد Nation و پیوند آن باState در دوران جدید است.در زبانهای اروپایی، واژه Nation از ریشه لاتینی natus زاده شدن آمده است، اما معنای سیاسی آن به تدریج در قرون شانزدهم تا هجدهم شکل گرفت؛ زمانی که فرد پروتستان، بازار سرمایهداری، و اقتدار متمرکز دولت مطلقه، هویت سیاسی جدیدی پدید آوردند. این روند، در انقلاب فرانسه و نظریه قرارداد اجتماعی روسو به اوج رسید. در این چارچوب، «ملت» مجموعهای از افرادی است که با حضور در یک قرارداد بنیادین، شهروند میشوند و نظم اجتماعی را خود بنیان میگذارند. مفهوم «ملت» در سنت اندیشه اسلامی ما بر مدار سنتهای دینی تعریف میشود. ملت در معنای مدرن خود، بر محوریت نفع تبیین و با عقلانیت ابزاری گره میخورد و مستلزم سازماندهی و مدیریتی بروکراتیک است. این بوروکراسی پای مفهوم دیگر در کنار ملت، یعنی دولت را به میان میکشد.
دولت مدرن نیز همزاد همین ملت است؛ دولت بر پایه قرارداد، برابری حقوقی، و مشروعیت ناشی از اراده جمعی عمل میکند. چنین دولتی برای بقا نیازمند هویتسازی است. زبان، نژاد، اسطورههای مشترک، و نمادهای تاریخی ابزارهایی هستند که دولت مدرن برای تحکیم ملت به کار میگیرد.
اما ایران ملتی برآمده از یک قرارداد اجتماعی نیست. این هویت در فرآیندی تکوینی و تاریخی شکل گرفته و بهصورت پویا پیوسته در حال بازسازی خود است. تاریخ فرهنگی، روایتگر همین وجه از جامعه ایرانی است. مرور این تاریخ نشان میدهد که ایرانیان، در سطح فرهنگی و ذهنی، نسبت میان اسلام و مؤلفههای ایرانی را عمدتاً حل کردهاند یا دستکم ظرفیت فرهنگیِ لازم برای حل آن را دارا هستند. ازاینرو در پرداختن به نسبتسنجی ایرانیت و اسلامیت، سطح دیگری را باید مورد توجه قرار داد که به حسب اتفاق معمولاً مغفول است و آن عبارت از «دولت» و نسبت دولت با ملت است.دولت صرفاً قوه مجریه نیست. دولت در معنای مدرن، مجموعه ساختارهای حقوقی، اداری، نمادین و نهادهایی است که جامعه سیاسی را سامان میدهند. دولت در معنای مدرن با ملتی که بر پایه قرارداد اجتماعی شکل گرفته، متلائم است. ازاینرو اگر در پی ارائه معنایی تازه از ملت ایرانی هستیم، ناگزیر باید به بنا کردن دولت جدیدی نیز بیندیشیم؛ دولتی که بتواند صورت عینی همان ملت فرهنگی–تاریخی ایران باشد.
آیا چنین دولتسازی ممکن است؟پاسخ مثبت است؛ و این امکان، امکانی وقوعی است. انقلاب اسلامی، دو خط مستقل تاریخ ایران یعنی تاریخ فرهنگی و تاریخ سیاسی ایران را بر هم منطبق کرد. این همنشینی تنها در سطح یک حرکت انقلابی متوقف نماند، بلکه صورت مکتوب نیز یافت. قانون اساسی جمهوری اسلامی، نمود کتبی ایده انقلاب اسلامی ایران است. این سند، اصول و خطوط کلی این دولتسازی را تدارک دیده است. البته خواندن قانون اساسی نباید همانند مطالعه یک متن حقوقی در دانشکده حقوق باشد؛ بلکه باید آن را یک مانیفست سیاسی-اجتماعی دانست و در قالب آن، نسبت دولت و ملتِ فرهنگی ایران را بازاندیشید. اینکه آن را نمیخوانیم و یا از این منظر به آن توجه نداریم به سبب همین توجهی به نسبت دولت با ملت است.
از این منظر، «شب ایران» رویدادی ضروری است؛ زیرا میتواند احساسات جمعی و اعتماد تاریخی را بازسازی کند. اما این رویداد هرگز کافی نیست. نمادها میتوانند حافظه را بیدار کنند، اما نمیتوانند به جای ساختار بنشینند. برای پاسخ دادن به پرسشهای بنیادینی که امروز با آن مواجهیم، باید بهطور جدی به دولتسازی متناسب با هویت فرهنگی–تمدنی ایران اندیشیددکتر محمد وحید سهیلی@hamasenegaran
رویداد «شب ایران» در آبان ۱۴۰۴، که با رونمایی از مجسمه زانو زدن والرین ـ امپراتور روم ـ در برابر شاپور پادشاه ساسانی و مجموعهای از برنامههای فرهنگی همراه بود، با هدف تقویت حس غرور و اعتماد به نفس جمعی برگزار شد. اینگونه برنامهها در ایران امروز دستکم یک واکنش فوری را برمیانگیزند: «آیا جمهوری اسلامی به سمت نوعی ناسیونالیسم حرکت کرده است؟» همین پرسش کافی است تا گفتوگوها درباره نسبت ایرانیت و اسلامیت، و رابطه ناسیونالیسم با هویت فرهنگی ایرانی از سر گرفته شود.
اما برای فهم این مسئله، باید از سطح برداشتهای رایج درباره ناسیونالیسم فراتر رفت. در ادبیات عامه، ناسیونالیسم بیشتر به تاریخ و اسطورههای باستانی، افتخارات نژادی ارجاع داده میشود. اما این برداشت، تنها بخش کوچکی از ماجراست. «ناسیونالیسم» در واقع محصول طرح مفهومی عمیقتر؛ یعنی تولد Nation و پیوند آن باState در دوران جدید است.در زبانهای اروپایی، واژه Nation از ریشه لاتینی natus زاده شدن آمده است، اما معنای سیاسی آن به تدریج در قرون شانزدهم تا هجدهم شکل گرفت؛ زمانی که فرد پروتستان، بازار سرمایهداری، و اقتدار متمرکز دولت مطلقه، هویت سیاسی جدیدی پدید آوردند. این روند، در انقلاب فرانسه و نظریه قرارداد اجتماعی روسو به اوج رسید. در این چارچوب، «ملت» مجموعهای از افرادی است که با حضور در یک قرارداد بنیادین، شهروند میشوند و نظم اجتماعی را خود بنیان میگذارند. مفهوم «ملت» در سنت اندیشه اسلامی ما بر مدار سنتهای دینی تعریف میشود. ملت در معنای مدرن خود، بر محوریت نفع تبیین و با عقلانیت ابزاری گره میخورد و مستلزم سازماندهی و مدیریتی بروکراتیک است. این بوروکراسی پای مفهوم دیگر در کنار ملت، یعنی دولت را به میان میکشد.
دولت مدرن نیز همزاد همین ملت است؛ دولت بر پایه قرارداد، برابری حقوقی، و مشروعیت ناشی از اراده جمعی عمل میکند. چنین دولتی برای بقا نیازمند هویتسازی است. زبان، نژاد، اسطورههای مشترک، و نمادهای تاریخی ابزارهایی هستند که دولت مدرن برای تحکیم ملت به کار میگیرد.
اما ایران ملتی برآمده از یک قرارداد اجتماعی نیست. این هویت در فرآیندی تکوینی و تاریخی شکل گرفته و بهصورت پویا پیوسته در حال بازسازی خود است. تاریخ فرهنگی، روایتگر همین وجه از جامعه ایرانی است. مرور این تاریخ نشان میدهد که ایرانیان، در سطح فرهنگی و ذهنی، نسبت میان اسلام و مؤلفههای ایرانی را عمدتاً حل کردهاند یا دستکم ظرفیت فرهنگیِ لازم برای حل آن را دارا هستند. ازاینرو در پرداختن به نسبتسنجی ایرانیت و اسلامیت، سطح دیگری را باید مورد توجه قرار داد که به حسب اتفاق معمولاً مغفول است و آن عبارت از «دولت» و نسبت دولت با ملت است.دولت صرفاً قوه مجریه نیست. دولت در معنای مدرن، مجموعه ساختارهای حقوقی، اداری، نمادین و نهادهایی است که جامعه سیاسی را سامان میدهند. دولت در معنای مدرن با ملتی که بر پایه قرارداد اجتماعی شکل گرفته، متلائم است. ازاینرو اگر در پی ارائه معنایی تازه از ملت ایرانی هستیم، ناگزیر باید به بنا کردن دولت جدیدی نیز بیندیشیم؛ دولتی که بتواند صورت عینی همان ملت فرهنگی–تاریخی ایران باشد.
آیا چنین دولتسازی ممکن است؟پاسخ مثبت است؛ و این امکان، امکانی وقوعی است. انقلاب اسلامی، دو خط مستقل تاریخ ایران یعنی تاریخ فرهنگی و تاریخ سیاسی ایران را بر هم منطبق کرد. این همنشینی تنها در سطح یک حرکت انقلابی متوقف نماند، بلکه صورت مکتوب نیز یافت. قانون اساسی جمهوری اسلامی، نمود کتبی ایده انقلاب اسلامی ایران است. این سند، اصول و خطوط کلی این دولتسازی را تدارک دیده است. البته خواندن قانون اساسی نباید همانند مطالعه یک متن حقوقی در دانشکده حقوق باشد؛ بلکه باید آن را یک مانیفست سیاسی-اجتماعی دانست و در قالب آن، نسبت دولت و ملتِ فرهنگی ایران را بازاندیشید. اینکه آن را نمیخوانیم و یا از این منظر به آن توجه نداریم به سبب همین توجهی به نسبت دولت با ملت است.
از این منظر، «شب ایران» رویدادی ضروری است؛ زیرا میتواند احساسات جمعی و اعتماد تاریخی را بازسازی کند. اما این رویداد هرگز کافی نیست. نمادها میتوانند حافظه را بیدار کنند، اما نمیتوانند به جای ساختار بنشینند. برای پاسخ دادن به پرسشهای بنیادینی که امروز با آن مواجهیم، باید بهطور جدی به دولتسازی متناسب با هویت فرهنگی–تمدنی ایران اندیشیددکتر محمد وحید سهیلی@hamasenegaran
۱۴:۵۵
غزه، فصل پایانی کتاب سیاه استعمارتحلیلی بر الگوی معنابخشی وجودی در مواجهه با اشغال
انسان فلسطینی در معرض پدیدهی اشغال قرار گرفته است. اشغالی که محدود به تصرف فیزیکی خاک نیست، بلکه ماهیتی جامع دارد و در پی تسخیر و استحالهی روح، جان، تاریخ و هویت اوست.
اما مقاومت فلسطینی را چگونه میتوان فهمید؟ آیا صرفاً واکنشی طبیعی در برابر ستم است یا فراتر از آن؟
مقاومت در اینجا، نه صرفاً یک کنش سیاسی یا نظامی محدود، بلکه یک تلاش وجودی است؛ تلاشی برای تثبیت حضور خود در برابر نفی و محو نظاممند توسط نیروی اشغالگر.
انسان فلسطینی وارث درد و مقاومت سرخپوستان آمریکایی است که سرزمینشان به «سرزمین بیصاحب» تبدیل شد و همزبان بومیان کانادایی و استرالیایی است. رنج او، تکرار و تبلور این رنج بزرگ بشری است، اما با تفاوتی بنیادین؛ فلسطین امروز به آخرین سنگر مقاومت در برابر استعمار نوین تبدیل شده است.
در پرتو این میراث مشترک، رنج انسان فلسطینی یک رسالت تاریخی بر عهده میگیرد؛ رسالتی که از مرزهای جغرافیایی فراتر میرود؛ پایان دادن به دروغ کثیف استعمار. این رسالت، نه فقط برای آزادی سرزمین خود، بلکه برای برچیدن یکی از بنیادیترین ایدئولوژیهای مدرنیته است؛ همان ایدئولوژی که با نقاب «مأموریت تمدنساز» قرنها جنایت را تقدیس کرده است. دکتر کمیل سوهانی@hamasenegaran
انسان فلسطینی در معرض پدیدهی اشغال قرار گرفته است. اشغالی که محدود به تصرف فیزیکی خاک نیست، بلکه ماهیتی جامع دارد و در پی تسخیر و استحالهی روح، جان، تاریخ و هویت اوست.
اما مقاومت فلسطینی را چگونه میتوان فهمید؟ آیا صرفاً واکنشی طبیعی در برابر ستم است یا فراتر از آن؟
مقاومت در اینجا، نه صرفاً یک کنش سیاسی یا نظامی محدود، بلکه یک تلاش وجودی است؛ تلاشی برای تثبیت حضور خود در برابر نفی و محو نظاممند توسط نیروی اشغالگر.
انسان فلسطینی وارث درد و مقاومت سرخپوستان آمریکایی است که سرزمینشان به «سرزمین بیصاحب» تبدیل شد و همزبان بومیان کانادایی و استرالیایی است. رنج او، تکرار و تبلور این رنج بزرگ بشری است، اما با تفاوتی بنیادین؛ فلسطین امروز به آخرین سنگر مقاومت در برابر استعمار نوین تبدیل شده است.
در پرتو این میراث مشترک، رنج انسان فلسطینی یک رسالت تاریخی بر عهده میگیرد؛ رسالتی که از مرزهای جغرافیایی فراتر میرود؛ پایان دادن به دروغ کثیف استعمار. این رسالت، نه فقط برای آزادی سرزمین خود، بلکه برای برچیدن یکی از بنیادیترین ایدئولوژیهای مدرنیته است؛ همان ایدئولوژی که با نقاب «مأموریت تمدنساز» قرنها جنایت را تقدیس کرده است. دکتر کمیل سوهانی@hamasenegaran
۱۸:۲۵
۱۹:۴۰
۱۸:۰۸
همه راز آن جاست که این ارض (مهبط) آدمی است نه(خانه قرار) او و از همین است بی قراری عاشق و غم غربتی که سینه اش رو تنگ می دارد. این جا دیار دلگیر هبوط آدم است.در این جا آینه نیز غبار می گیرد رسول نیز لیغان علی قلبی می گوید. جوع زمینی جز به فواکه روضه رضوان فرو نمی نشیند عریانی اش جز در احتجاب آغوش عشق پوشیده نمی شود تشنگی اش جز به ماء مسکوب سیراب نمی گردد و مخموری عقل زمینی جز به کاس من معین زائل نمی شود و از سوز آفتابش جز به سایه کشیده سدر مخضود به کجا میتوان پناه برد؟شهید آوینی@hamasenegaran
۱۲:۴۱
۱۱:۲۶
❖ کسی نمیداند دکارت چه گفته، هیدگر چه گفته، کانت چه گفته، این چطور میتواند شاگرد حضرت باشد؟!
❃ حالا کسی منتظر ظهور حضرت است حداکثر فکرش #حرم تا #جمکران باشد این که دیگر #جهانی نیست. این ظهور حضرت نمیخواهد. این حداکثر یک پیادهروی ثواببری میخواهد. کسی نمیداند #دکارت چه گفته، #هیدگر چه گفته، #کانت چه گفته، این چطور میتواند شاگرد حضرت باشد؟ کجا میخواهد برود؟
❃ این میخواهد بین جمکران و حرم برود یا میخواهد جهان را اصلاح کند، حرف حضرت را به جهان برساند یا نرساند؟ این بدون اطلاع و آگاهی از جهان میتواند [مصداق] «لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون»، «ولو کره الکافرون» و «و کفی بالله شهیدا» [باشد؟].
❃ در این سه آیه؛ اینکه فرمود الاسلام یعلو و لا یعلی علیه بهدست چهکسی باید احیا شود؟ کسی که نداند [در] غرب چه خبر است و نداند [در] آگاهی غرب چه خبر است، مکتبهای غرب چه خبر است، ادیان غرب چه خبر است، این چطور میتواند شاگرد حضرت باشد؟ این فقط جمکرانی فکر میکند و نه جهانی. باید حواسمان جمع باشد.
آیت الله جوادی آملی
@hamasenegaran
❃ حالا کسی منتظر ظهور حضرت است حداکثر فکرش #حرم تا #جمکران باشد این که دیگر #جهانی نیست. این ظهور حضرت نمیخواهد. این حداکثر یک پیادهروی ثواببری میخواهد. کسی نمیداند #دکارت چه گفته، #هیدگر چه گفته، #کانت چه گفته، این چطور میتواند شاگرد حضرت باشد؟ کجا میخواهد برود؟
❃ این میخواهد بین جمکران و حرم برود یا میخواهد جهان را اصلاح کند، حرف حضرت را به جهان برساند یا نرساند؟ این بدون اطلاع و آگاهی از جهان میتواند [مصداق] «لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون»، «ولو کره الکافرون» و «و کفی بالله شهیدا» [باشد؟].
❃ در این سه آیه؛ اینکه فرمود الاسلام یعلو و لا یعلی علیه بهدست چهکسی باید احیا شود؟ کسی که نداند [در] غرب چه خبر است و نداند [در] آگاهی غرب چه خبر است، مکتبهای غرب چه خبر است، ادیان غرب چه خبر است، این چطور میتواند شاگرد حضرت باشد؟ این فقط جمکرانی فکر میکند و نه جهانی. باید حواسمان جمع باشد.
آیت الله جوادی آملی
@hamasenegaran
۶:۳۵
#یادداشت
نشانه شناسی «جاوید شاه»
شعار «جاوید شاه» که عدهای از جوانان در اغتشاشات اخیر بر زبان جاری کردند، فارغ از فقدان شناخت شخصیت حقیقی دودمان پهلوی، نوعی جهل تاریخی این افراد نسبت به تکوین جمهوری پس از سلطنت را هویدا میسازد.
مدرنیته و تجدد تلاش زیادی کردند تا از نظام دیکتاتوری و تکرایی به ساحت خرد جمعی، شورا، انتخابات و مجلس قدم بگذارند. علیرغم نقدهای نظری و عملی بر نظام حکمرانی مدرن، اما آنچه نتیجه آن بود، استقرار جمهوری در جهان است. شعار تحمیلی رسانههای عربی غربی عبری با عبارت «جاوید شاه»، نفی کنشگری انسانی است؛ کنشگری که بیش از یک قرن خواهان آزادی یا رهایی از دیکتاتوری بوده است. کنشگری و مطالبهگری، ویژگی برجسته انسان مدرن شهری است؛ مقولهای که با این ابعاد سکولار در جهانهای اسبق مشاهده نمیشد. آنچه این شعار بازنمایی میکند، نفی همین تلاش سکولاریستی است که از آن به عنوان غایت تمدن جدید یاد میشود.
به عبارتی، این شعار هم نفی تجدد و هم نفی حریت دینی است و به نوعی استصحاب و سیری قهقرایی به ازمنه دیکتاتوری و استبداد است، که «دیگری» در آن جز رعیت فرض نمیشود. جهل تاریخی و فقدان توجه به تکوین این مفاهیم، نسیان تاریخی نسبت به این زیستبوم را مضاعف مینماید.
ادامه در فرسته بعد...
@hamasenegaran
نشانه شناسی «جاوید شاه»
ادامه در فرسته بعد...
۱۴:۵۰
دکتر داود رحیمی سجاسیعضو هیئت علمی دانشکده حکمرانی دانشگاه شاهد@hamasenegaran
۱۴:۵۲
برای خواهران و برادرانم می نگارم....
مگر نمیبینی ای دل !
چرا انقطاع علیک نمی کنی چرا از این دنیا حیوان صفت کر وکور دل نمی کنی و بسوی الی اللقاء وجوار الأحبه نمی روی ...
مگر نمیبینی ای دل!
مال و جان ما جنوبی ها برای هیچ قلبی مهم نیست
و مانند کارکتر های بازی های یارانه ای کشته می شویم
و صدایی بلند نمی شود از مظلومیت مردم جنوب همه گان کمر به قتل عام شیعیان جنوب بسته اند وکسی صدای ما نخواهد بود جز خون ما!
مگر نمیبینی ای دل...
آمال را ذره ذره شهید کردند
اری ذره ذره همه جنوب را شهید کردند
چگونه؟!
اول ماشینش را زدند آمال به خانه پناه برد خانه را دشمن با هواپیما بمباران کرد و با پهپاد ها جاده را بست تا ماشین کمک به او نرسد
و او مانند اصحاب عاشورایی سید حسن در غربت چشمانش به سیدالشهداء بیافتد و بگوید:
اوفيت يابن رسول الله..
مگر نمیبینی ای دل...
خانه های مارا غارت می کنند بعد منفجر می کنند تا استقامت مارا بشکند
اما راه آمال خنده است
آری می خندیم تا اشک مارا نبینند ما داغ خود را با خون جگر می خوردیم اما داغ شکست استقامت خود را بر دل دشمنان داخلی و خارجی می گذاریم
و به خانه های خود باز می گردیم و باز آنجا در بلندی های مارون رأس خواهیم ایستاد و با مشت گره کرده مانند سید شهید فریاد خواهیم زد :
لبیک یا حسین لبیک یا نصرالله
مگر نمیبینی ای دل...
یاران همه رفتند
افسوس که جا مانده منم
حسرتا!
این گُل خارا همه جا رانده منم
سید حسن آمد و طریق رفتن آموخت
آنکه نارفته و جا مانده منم...
آری جا مانده ام همه رفته اند چقدر کوچک است دنیا میبینی
آقا سید حسن .آقا سید صفی الدین.شیخ نبیل.فرح عمر.فاطمه فتونی.آمال خلیل.محمد الشیری.محمد عفیف.علی شعیب.ابوطالب. عادل .عبدالقادر. صادق.
چه لیستی بلندی است برای هرکدام مگر این دل چقدر گنجایش دارد؟
هضم کند!
نه در ذره ذره میمیرد بی روح می شود و آنگاه داغ ها سر می شوند
دشمن با درون ما کار دارد با قلوب ما
چه کنم؟
کجا بروم؟
روی شانه کی گریه کنم؟
اصلا شانه ای مانده؟
یاران همه رفتند....
همه رفتند..
راست میگفت خدا غیور حسود است همه را از تو می گیرد خودش را به تو بدهد اگر حکمت این دردها این است
اهلا و سهلا!
اما خدایا این مخلوقت نه دیگر توانی دارد نه روحی خودت قبض روحش کن و اورا ببر دیگر نمی کشم واقعا نمی کشم...
دلم یکپهپاد سرگردان و مانند آمال و فرح و علی سوختن در آتش میخواهم
اصلا حکایتی است ما جنوبی ها با سوختن انگار مادر سادات مارا بیشتر دوست می دارد که می سوزیم...
مگر نمیبینی ای دل...
چند بار قامت بستم برای نماز لیلة الدفن تا بگم آمال بنت یوسف بغضم می ترکید مگر می شود بدون آمال نه نمی شود مگر می شود نه نه نه...
صورتش چقدر آرام بود دست میکشیدم مصطفی میگفت علی بخوان همه تکرار کنند زبانم نمی چرخید بالای مزارش آخرین خانه زیبایش بخوانم
اسمع افهم یا آمال بنت یوسف بخین هذه المنزل منور المبارک..
آمال تولااقل با معرفت باش برات مرا بگیر این تنهایی این سختی این رنج را نمی کشم مرا هم ببر ببر هر جا می روی دیگر نمی ارزد نفس کشیدن در این دنیا استسلام و ذلت پذیر که درونش دنبال عمر سعد ها و شمر ها می روند برای چند صباح بیشتر کرسی قدرت داشتن هیهات من الذله فقط شکل کار است نه عین کار!
بگذریم...
به قول حاج محمد :
یا با گرگ ها نرقص یا وقتی با گرگ ها رقصیدی ترس از دریده شدن نداشته باش
و إنه لجهاد، نصر أو استشهاد
برادر کوچک شماسید علیبیساریه_صیدا۶ ذی القعده ۱۴۴۷
@aitaroun1989
@hamasenegaran
مگر نمیبینی ای دل !
چرا انقطاع علیک نمی کنی چرا از این دنیا حیوان صفت کر وکور دل نمی کنی و بسوی الی اللقاء وجوار الأحبه نمی روی ...
مگر نمیبینی ای دل!
مال و جان ما جنوبی ها برای هیچ قلبی مهم نیست
و مانند کارکتر های بازی های یارانه ای کشته می شویم
و صدایی بلند نمی شود از مظلومیت مردم جنوب همه گان کمر به قتل عام شیعیان جنوب بسته اند وکسی صدای ما نخواهد بود جز خون ما!
مگر نمیبینی ای دل...
آمال را ذره ذره شهید کردند
اری ذره ذره همه جنوب را شهید کردند
چگونه؟!
اول ماشینش را زدند آمال به خانه پناه برد خانه را دشمن با هواپیما بمباران کرد و با پهپاد ها جاده را بست تا ماشین کمک به او نرسد
و او مانند اصحاب عاشورایی سید حسن در غربت چشمانش به سیدالشهداء بیافتد و بگوید:
اوفيت يابن رسول الله..
مگر نمیبینی ای دل...
خانه های مارا غارت می کنند بعد منفجر می کنند تا استقامت مارا بشکند
اما راه آمال خنده است
آری می خندیم تا اشک مارا نبینند ما داغ خود را با خون جگر می خوردیم اما داغ شکست استقامت خود را بر دل دشمنان داخلی و خارجی می گذاریم
و به خانه های خود باز می گردیم و باز آنجا در بلندی های مارون رأس خواهیم ایستاد و با مشت گره کرده مانند سید شهید فریاد خواهیم زد :
لبیک یا حسین لبیک یا نصرالله
مگر نمیبینی ای دل...
یاران همه رفتند
افسوس که جا مانده منم
حسرتا!
این گُل خارا همه جا رانده منم
سید حسن آمد و طریق رفتن آموخت
آنکه نارفته و جا مانده منم...
آری جا مانده ام همه رفته اند چقدر کوچک است دنیا میبینی
آقا سید حسن .آقا سید صفی الدین.شیخ نبیل.فرح عمر.فاطمه فتونی.آمال خلیل.محمد الشیری.محمد عفیف.علی شعیب.ابوطالب. عادل .عبدالقادر. صادق.
چه لیستی بلندی است برای هرکدام مگر این دل چقدر گنجایش دارد؟
هضم کند!
نه در ذره ذره میمیرد بی روح می شود و آنگاه داغ ها سر می شوند
دشمن با درون ما کار دارد با قلوب ما
چه کنم؟
کجا بروم؟
روی شانه کی گریه کنم؟
اصلا شانه ای مانده؟
یاران همه رفتند....
همه رفتند..
راست میگفت خدا غیور حسود است همه را از تو می گیرد خودش را به تو بدهد اگر حکمت این دردها این است
اهلا و سهلا!
اما خدایا این مخلوقت نه دیگر توانی دارد نه روحی خودت قبض روحش کن و اورا ببر دیگر نمی کشم واقعا نمی کشم...
دلم یکپهپاد سرگردان و مانند آمال و فرح و علی سوختن در آتش میخواهم
اصلا حکایتی است ما جنوبی ها با سوختن انگار مادر سادات مارا بیشتر دوست می دارد که می سوزیم...
مگر نمیبینی ای دل...
چند بار قامت بستم برای نماز لیلة الدفن تا بگم آمال بنت یوسف بغضم می ترکید مگر می شود بدون آمال نه نمی شود مگر می شود نه نه نه...
صورتش چقدر آرام بود دست میکشیدم مصطفی میگفت علی بخوان همه تکرار کنند زبانم نمی چرخید بالای مزارش آخرین خانه زیبایش بخوانم
اسمع افهم یا آمال بنت یوسف بخین هذه المنزل منور المبارک..
آمال تولااقل با معرفت باش برات مرا بگیر این تنهایی این سختی این رنج را نمی کشم مرا هم ببر ببر هر جا می روی دیگر نمی ارزد نفس کشیدن در این دنیا استسلام و ذلت پذیر که درونش دنبال عمر سعد ها و شمر ها می روند برای چند صباح بیشتر کرسی قدرت داشتن هیهات من الذله فقط شکل کار است نه عین کار!
بگذریم...
به قول حاج محمد :
یا با گرگ ها نرقص یا وقتی با گرگ ها رقصیدی ترس از دریده شدن نداشته باش
و إنه لجهاد، نصر أو استشهاد
برادر کوچک شماسید علیبیساریه_صیدا۶ ذی القعده ۱۴۴۷
@aitaroun1989
@hamasenegaran
۱۱:۵۶
@Aminikhaah@hamasenegaran
۱۶:۰۱