بله | کانال حماسه نگاران
عکس پروفایل حماسه نگارانح

حماسه نگاران

۲۳۵ عضو
[وقتی که روح بزرگ شد،جسم و تن چاره ای نداردجز آنکه به دنبال روح بیاید،به زحمت بیفتد و ناراحت شود.اما روح کوچک به دنبالخواهش های تن میرود؛ و هرچه را که تن فرمان دهد، اطاعت میکند.]_شهید مطهری

۴:۴۵

.
محصول کار او چه بود؟
بعضی‌ها #کتاب نوشتند، صد آفرین!امّا او بیشتر #آدم ساخت.
آدم‌هایی که شاید سواد #حوزوی نداشتند،ولی ایمان‌شان از دل می‌جوشیدو شعله‌های بلند می‌زد.
شاگردان باسواد هم کم نبودند،امّا هنر او این بود که به #فطرت‌ها وصل شد؛به همان جایی که انبیا،کارشان را از آن‌جا آغاز می‌کردند.
#آیت‌الله‌شاه‌آبادی
@hamasenegaran

۱۱:۵۴

«تأملاتی تاریخی و اجتماعی بر جنگ تحمیلی 1404»صیرورت تاریخی ایرانیان از تحقیر تا غرور ملی و تمدنی (فرسته‌ی ۳ از ۳)
undefinedبرای این منور الفکران ، «غرب» پس از استعمار صدها کشور در طول سه قرن، و به بردگی کشاندن میلیون‌ها انسان و غارت سیستماتیک منابع آن‌ها، تجزیه و کوچک کردن دولت‌های پهناور(نظیر ایران و عثمانی و...)، کشتن بیش از 150 میلیون نفر آن هم فقط در طول جنگ‌های جهانی اول و دوم، انجام کودتا در بیش از 50 کشور، استفاده از بمب‌های اتمی و شیمیایی در ژاپن و ویتنام، حمایت همه‌جانبه از صدام در تهاجم به ایران و نسل‌کشی فلسطین‌ها و دزدیدن زمین‌هایشان و... «عادی» رفتار می‌کند و مایی که به این رفتار معترضیم، «تنش‌زا» هستیم. ریشه‌ی این «عادی انگاری» وضعیت سیاسی جهان ریشه در نگاه «ارباب - بردگی» حاصل از همان تحیّر و حیرت از مظاهر تمدنی است.
undefinedمنور الفکران یا برخی از متفکران مسلمان ما قبول نداشتند و ندارند که اساساً «تصرف» و «تأسیس»، مقوله‌ای اراده محور و قدرت محور است، ذهن آنها در همان سطح «تقلید» و «تشبیه» منجمد شده است. «تصرف» اساساً تنش‌زا است. اینکه بخواهیم در علم و تکنولوژی پیشرفته غرب تصرف کنیم و آن را به خدمت خود دربیاوریم، باید در برابر فشارها و رفتارهای تهاجمی غرب نیز «مقاومت» کنیم. اینکه ما باید غنی‌سازی هسته‌ای داشته باشیم یا بتوانیم موشک برد بلند بسازیم، یا در تولید ریزتراشه‌ها و... موفقیت داشته باشیم، برای برتری جویی غربی «تنش‌زا» می‌باشد، چرا که اساساً دانش ما مقوله‌ای «درون‌زا»است و متکی به آنها نیست. حال سؤال مهم این است که چه طرحی می‌توانست این اراده‌ی «تأسیس محور» را پایه ریزی کند؟
undefinedوقوع انقلاب اسلامی این اراده را در دو عالم فکری و سیاسی محقق نمود. طرح بنیادین انقلاب اسلامی، همان طرح تاریخی «عقلانیت شیعی» است. عقلانیتی که به تأسی از «عاشورا»، بیزار از ذلت و حقارت است و به جهت میراث فلسفی – عرفانی – اجتهادی سترگ‌اش، هم ظرفیت «استنباط» و «اقتباس» عقلانی از علم و تمدن غربی را داراست و هم قابلیت «تأسیس» طرح نوین تمدنی و علمی را دارد. همین ظرفیت عظیم بود که توانست پس از نزدیک به دو قرن شکست پیاپی، در دفاع مقدس هشت ساله، ذره‌ای از خاک میهن را از دست ندهد و در درون بزرگترین محاصره‌ی اقتصادی تاریخ، با سرعت حیرت آوری در بسیاری از علوم و فنون و صنایع راهبردی به موقعیت فرادست برسد. این موفقیت‌ها حاصل منطقی است که به آن پرداختیم حاصل منطقِ «رویکرد مصرف‌کنندگیِ علم را باید به رویکرد تولید علم تبدیل کنیم» یا «در زمینه‌ی علم و فناوری، آن کاری را که ذهن بشر به آن دست نیافته است، آن را وجهه‌ی همت قرار بدهید و دنبال بکنید» یا «اگر علم نباشد، هیچ‌چیز نیست؛ و اگر فناوری هم باشد، فناورىِ عاریه‌ای و دروغین و وام‌گرفته‌ی از دیگران است» می‌باشد.
undefined این منطق است که کارآمدی خود را در جنگ تحمیلی اسرائیل بر ایران نشان داد. علم برآمده از منطق جمهوری اسلامی بود که پس ده‌ها‌سال تحقیر و تقلید، با سرعتی فراصوتی دشمن را هزاران کیلومتر دورتر از مرزهایش به خاک ذلّت کشاند. اقتدار علمی حاصل از نظام جمهوری اسلامی، راه 200 ساله‌ی «تصرف در تکنیک» را در کمتر از چهل سال، آن هم با سالها جنگ و تحریم و نفوذ و فتنه، پیمود.
دکتر یحیی بوذری‌نژاد

۱۲:۵۵

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او میشنود آوازم
یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشکنم

من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی
والله این قالب مردار بهم درشکنم

@hamasenegaran

۱۱:۴۰

شهر را بورس نکنید!
سرانجام نئولیبرالیسم ایرانی به یکی از آرزوهای دیرینه خود که توکنایز کردن مسکن بود رسید. طرح «مسکن بهشت» که شهرداری تهران آن را با شعار حمایت از کارکنان خود و در قالب توکنایز کردن مسکن آغاز کرده، در ظاهر تلاشی است برای به‌کارگیری ابزارهای نوین مالی در خدمت رفاه اجتماعی؛ اما در واقع، یکی از آشکارترین نمودهای رسوخ منطق نئولیبرالی در ساحت سیاست عمومی و مدیریت شهری ایران است. پشت چهره به‌ظاهر نوگرای این طرح، دگرگونی عمیق‌تری نهفته است: دگرگونی در نسبت انسان، شهر و حاکمیت؛ یعنی جایگزینی حق با سرمایه، و تبدیل نیاز اجتماعی به کالای مالی.در منطق نئولیبرالیسم، دولت نه حافظ عدالت که تنظیم‌گر گردش سرمایه است؛ و شهر، نه بستر زیست جمعی، بلکه میدان بازی سود و دارایی. در چنین پارادایمی، مفهوم «حق مسکن» جای خود را به «امکان سرمایه‌گذاری در مسکن» می‌دهد. هر واحد مسکونی به توکن‌هایی تقسیم می‌شود که می‌توان آن‌ها را در بورس خرید و فروش کرد؛ و از همین‌جا، مسکن از «خانه بودن» تهی می‌شود. آنچه زمانی مأوای انسان بود، اکنون به «سهم»ی از دارایی بدل می‌گردد. شهرداری نیز به جای آنکه نهاد تدبیر امور عمومی باشد، در قامت کارگزار بازار ظاهر می‌شود؛ و بدین‌سان، مدیریت شهری از هنر تأمین زیست انسانی به فن مالی‌سازی دارایی‌ها فروکاسته می‌شود.اما این تنها تغییر در ابزار نیست؛ تغییر در هستی سیاست شهری است. شهر، که باید تجلی هم‌زیستی، عدالت فضایی و هویت جمعی باشد، به عرصه مبادله اعداد و نشانه‌ها بدل می‌گردد. «امر اجتماعی» در این فرایند به «امر مالی» فروکاسته می‌شود؛ «شهر» از موجودی زنده و دارای روح، به الگوریتمی از سرمایه تبدیل می‌شود.طرح «مسکن بهشت» در حقیقت گامی است در مسیر بورسی‌سازی شهر و سهام‌دارسازی شهروندان. شهروند دیگر در خانه‌اش زندگی نمی‌کند، بلکه در سهمی که خریده است نفس می‌کشد. او از زیستن در فضا به معامله در داده‌ها کوچ می‌کند. این، صورت جدیدی از ازخودبیگانگی است: انسانی که به جای ساختن خانه، به تماشای نوسان ارزش توکن خود دل‌خوش است.آنچه در این مسیر از دست می‌رود، تنها عدالت در توزیع مسکن نیست؛ بلکه روح شهر است؛ روحی که بر هم‌زیستی، معنا و حضور انسان در مکان استوار بود. شهری که به توکن و عدد فروکاسته شود، دیگر بازتاب زیست انسانی نیست، بلکه بازتاب زیست مالی است؛ شهری که در آن انسان نه شهروند، بلکه «دارنده دارایی دیجیتال» است. در اینجا دیگر نه از تمدن شهری سخن می‌توان گفت و نه از عدالت فضایی؛ زیرا شهر به جای آنکه صورت تحقق اجتماع انسانی باشد، به نمود گردش سرمایه بدل می‌شود.دکتر سید یاسر جبرائیلی@hamasenegaran

۱۴:۲۱

سیاست یا تمسخر و وقاحت؟
مجری برنامه طنزی را تصور کنید که از میهمان می‌پرسد: کدام را به خر بدهیم خوشحال می‌شود؟ یک - علف، دو - تی‌تاب.
اگر میهمان بگوید تی‌تاب، مجری خواهد گفت: واقعا نمی‌دونی خر علف می‌خوره نه تی‌تاب؟ باور کردی به خر تی‌تاب بدیم خوشحال می‌شه؟ جان من راستش رو بگو! فکر کردی تشکر هم می‌کنه، نه؟ چطور نفهمیدی سوال نکته انحرافی داره؟
اگر میهمان بگوید علف، مجری می‌گوید: خر که هر روز علف می‌خوره چرا باید با علف خوشحال بشه؟ جدی متوجه نشدی سوال طنزه و نباید کلیشه‌ای جواب بدی؟ فکر کردی کنکوره باید گزینه صحیح بزنی؟ چطور نفهمیدی سوال نکته انحرافی داره؟
مجری در هر دو حالت میهمان را در وضعیت اشتباه و شرمساری قرار می‌دهد برای اینکه موقعیت طنز شکل بگیرد. واقعیت اصلا مهم نیست و پاسخ درست وجود ندارد چون همه چیز برای بازی چیده شده. تکیه‌گاهی در کار نیست، همه چیز در سیالیت و انعطاف است تا دستِ برتر مجری حفظ شود و بتواند مخاطب را سرگرم کند.
حالا فرض کنید در سیاست کسی بگوید آمریکا کدخدای اروپایی‌ها است و تا او نباشد مذاکره فایده‌ای ندارد اما بعد از توافق با همان کداخدا و پاره شدنش به دست او دربیاید که یک مزاحم کم شد پس جداگانه با اروپایی‌ها کار می‌کنیم. بعد از یک انتخابات در آمریکا هم مدعی شود از داخل نگذاشتند به توافق با همان مزاحم برگردیم والا همه چیز درست می‌شد.
فرض کنید یک دیپلمات یا پادوهایش بگویند اسنپ‌بک اصلا در توافق وجود ندارد، یا مدعی شوند خودمان گذاشتیم و جزو افتخارات‌ است، بعد قصه ببافند که خبر نداشتیم، کلک فرانچسکو نامی بود و از زیر دست‌مان در رفت. در همه این حالت‌ها هم طلبکار باشند و در حال برملا کردن توطئه و بدخواهی (توسط داخلی‌ها و روس‌ها) علیه خودشان.
این فرض‌ها چه به ذهن‌تان می‌آورد؟
به جای سیاست در برابر طنزِ رقت‌انگیزی پر از لودگی و تمسخر قرار گرفته‌ایم که برای چیزی چیده نشده جز «رو کم کنی»؛ دستِ برتر گرفتن در برابر رقیب و با دماغ بالا دیگری را تحقیر کردن. هیچ بندبازی و دروغ و دَونگی هم در این بازی ممنوع نیست، فقط باید ریطوریقا (رتوریک) طوری باشد که همان حسِ برتری و طلبکاری را القا کند: چطور نفهمیدید واقعیت نکته انحرافی دارد و حق با ما است؟
حقیقتی وجود ندارد و منطق ارزشی پایین‌تر از کشک پیدا می‌کند. در ایرانِ پرگهر با آنهمه ادعا و پیشینه فرهنگی، در  جمهوری اسلامی با آنهمه شعار و آرزو، که قرار بود عقل دینی و‌ کرامت انسانی را ارتقا بدهد، برخی از موثرترین چهره‌ها صرفا با سخن‌بازی، با تکیه بر زبان بدن، با لحن صدا و حالت چهره، بی‌خجالت و با پلشتی آشکار، با ابرازِ وقاحت به عنوان نقطه قوت، سیاست می‌ورزند. در هیچ حالی هم کم‌نمی‌آورند و شعور مخاطب را پایین‌تر از تشخیصِ بازی و جدی فرض کرده‌اند.
می‌دانم ذهن‌ها فورا به سمت مقصرها می‌رود و بنده هم در صدد انکار نیستم. از سطوح بالا تا قوه قضائیه و رسانه‌های نظام، همه کسانی که با بی‌عملی آستانه‌های این مسخرگی را تحمل کردند تا کار به اینجا برسد مسئول‌ هستند. اما یک لایه عمیق‌تر هم داریم: «مردم چه؟»
همین امروز اگر انتخابات برگزار شود کسانی که سیاست را به حضیض مسخرگی رساندند، همان‌ها که هنرشان متلک‌پرانی و روکم‌‌کنی است، دشمن را در داخل می‌بینند و حتی از فحش طالبانی و تهمت مسموم‌سازی ابا ندارند، چند میلیون رأی می‌آورند؟ نه از قشر بی‌سواد و ناآگاه که اسیر فشار معیشتی هستند یا فقط می‌خواهند دل‌شان خنک شود، از باسواد‌ها، دانشگاهی‌ها، متوسطی‌ها‌، فرهیخته‌ها،...
همه به خاطر چه؟ دیو لجبازی که از نکبت دیدن دیگری غذا می‌خورد، از اشتباه گرفتن سیاست با استادیوم. هوادارانی را فرض کنید که حاضرند تیم کشورشان ببازد اما هیچ افتخاری به بازیکن‌هایی که از رقیب سنتی‌‌ به تیم ملی وارد شده‌اند نرسد. اصل، برایشان رقابت‌های باشگاهی است و کم نیاوردن در فضای متلک و تحقیر. کل‌کل و هو و جنجالی که از دوم خرداد به راه افتاد چه افقی به ذهن‌تان می‌آورد؟
تصویری نژادی در لایه لایه ذهن‌شان حک شده که غربی ارباب است و برتر، ما متوسلین به غرب مثل آنها آدمیم اما طیفی که منتقدند، به ارزش‌هایی مثل استقلال تکیه دارند‌ و دنبال مسیری متصل به هویت و تاریخ می‌گردند، مشتی عقب‌مانده و حیوانِ نافهم که اگر آفتاب نیمروز را هم نشان دادند باید انکار و تحقیرشان کنیم، گندهای خودمان را هم به گردن‌شان بیاندازیم.
بی‌شرمی دیگر بالا زده و نباید إن‌قلت و تردید بیاوریم. این ننگ هر کسی را به قدرت دلخوش نباشد (له یا علیه وضع موجود) منزجر می‌کند. بی‌تعارف و دلبستگی، بدون ملاحظه این و آن، بدون مصلحت‌سنجی در گفتن یا نگفتن، شرایط معلوم است: بخش قابل توجهی از جامعه حاضرند به پلیدترین شکل ممکن لوده و دلقک شوند اما به قدر ارزنی به منافع جمعی وزن ندهند. جمله‌سازی با واژه ایران هم ذخیره مهمات برای ادامه دعوا است.  دانشطلب@hamasenegaran

۱۲:۳۸

تأملی بر تکامل معرفت بشری در بستر تاریخ
مسئله‌ی رشد معرفت بشر در طول تاریخ، از جمله مباحثی است که ذهن را به خود مشغول می‌دارد. برای فهم دقیق این موضوع، توجه به چند نکته ضروری است؛ از جمله، تبیین چگونگی حرکت تاریخ. هرچند این موضوع به کرات مورد بحث قرار گرفته و پاسخ‌هایی ایجابی بر مبنای فلسفه‌های گوناگون به آن داده شده است، اما آنچه مسلم است، تاریخ حرکتی خطی و پیوسته رو به جلو بنابر آنچه که هگل تصویر میکند ندارد اگرچه قبول رشد تاریخی معرفت بشری مستلزم قبول روبه جلو بودن حرکت تاریخ است اما این حرکت رو به جلو در مجموع حرکت تاریخ قابل مشاهده است و چه بسا در مقاطعی حتی حرکت رو به عقب نیز باشد.
از سوی دیگر، با استناد به آموزه‌های دینی، همچون مسئله مهدویت و تفاوت مقام خاتم الانبیاء (ص) با انبیای پیشین، می‌توان دریافت که معرفت بشر در دوران آخرالزمان نسبت به اعصار گذشته ارتقا یافته است یا در ادبیات رهبری گاه ارتقا معرفت بشر در عصر حاضر را اصلی ترین دلیل نزدیکی ظهور منجی بیان میکنند. درک رشد تدریجی فناوری امری ساده‌تر است؛ زیرا یک شیء خارجی به‌واسطه‌ی پیشرفت علم در طول زمان، پیچیده‌تر می‌شود. اما معرفت، امری درونی است که با تعالی نَفس انسان حاصل می‌شود و صرف انباشت دانش مکتوب، به رشد معرفت حقیقی بشر نمی‌انجامد.
حال، پرسش اساسی اینجا است: هنگامی که فردی با سطح والایی از معرفت از دنیا می‌رود، فرد بعدی ناگزیر است این مسیر را از ابتدا آغاز کند. با این وصف، چگونه می‌توان ادعا کرد که معرفت بشر در یک دوران، نسبت به دوران پیشین افزایش یافته است؟ آیا مقصود از این رشد، انباشت تجربه تاریخی است که برای نسل‌های گذشته وجود نداشت؟ این تبیین، به‌ویژه با توجه به ادله‌ی برتری مقام نبوت پیامبر خاتم (ص)، نمی‌تواند کافی باشد. همچنین، اگر این افزایش را صرفاً به معنای رشد دانش (مرکب اعتباری و فرهنگی) بدانیم، باز هم با اشکالات جدی مواجه خواهیم شد.
به نظر می‌رسد در نهایت ناچاریم تمام این پیشرفت‌ها را به تعالی «نَفس جامعه» بازگردانیم؛ بدین معنا که نَفسِ جامعه‌ی کنونی، در قیاس با جوامع پیشین، تحولی کیفی یافته که از آن به «کسب معرفت پیشرفته‌تر» تعبیر می‌شود.
نکته‌ی حائز اهمیت آن است که در این دیدگاه، می‌توان جامعه را به‌مثابه‌ی یک موجود زنده در نظر گرفت که در بستر تاریخ، در حال تکامل و ترقی معرفتی است. فردی که امروز متولد می‌شود، به‌عنوان یک «فرد بما هو فرد»، تفاوتی ذاتی با انسانی که دویست سال پیش زاده شده است، ندارد؛ بلکه او به تبع قرار گرفتن در «نَفس کلی جامعه»ی فعلی، از بستری بهره‌مند است که امکان کسب معرفت بالاتری را نسبت به انسان‌های اعصار گذشته برای او فراهم می‌آورد. ایده فعلی مفصل تر از آن است که در قالب سطور یک یادداشت بگنجد اما بمانند روزنه ای از یک اندیشه در قالب فعلی طرح گردید.
حسام وحیدی@hamasenegaran

۸:۴۷

thumbnail
تو مپندار که‌مجنون‌سرخود‌مجنون‌گشتاز سمک تا به سماکش کشش لیلی برد
امـروز سالگـرد رحلتعلامه طباطبایی‌ست
هدیه به روح ملکوتی این مفسربـزرگ قـرآن کریم یک سوره حمـدقرائت بفرمایید.@hamasenegaran

۱۶:۲۰

thumbnail
جستاری در باب نسبت دولت و هویت فرهنگی-تاریخی ایران
رویداد «شب ایران» در آبان ۱۴۰۴، که با رونمایی از مجسمه زانو زدن والرین ـ امپراتور روم ـ در برابر شاپور پادشاه ساسانی و مجموعه‌ای از برنامه‌های فرهنگی همراه بود، با هدف تقویت حس غرور و اعتماد به نفس جمعی برگزار شد. این‌گونه برنامه‌ها در ایران امروز دست‌کم یک واکنش فوری را برمی‌انگیزند: «آیا جمهوری اسلامی به سمت نوعی ناسیونالیسم حرکت کرده است؟» همین پرسش کافی است تا گفت‌وگوها درباره نسبت ایرانیت و اسلامیت، و رابطه ناسیونالیسم با هویت فرهنگی ایرانی از سر گرفته شود.
اما برای فهم این مسئله، باید از سطح برداشت‌های رایج درباره ناسیونالیسم فراتر رفت. در ادبیات عامه، ناسیونالیسم بیشتر به تاریخ و اسطوره‌های باستانی، افتخارات نژادی ارجاع داده می‌شود. اما این برداشت، تنها بخش کوچکی از ماجراست. «ناسیونالیسم» در واقع محصول طرح مفهومی عمیق‌تر؛ یعنی تولد Nation و پیوند آن باState در دوران جدید است.در زبان‌های اروپایی، واژه Nation از ریشه لاتینی natus زاده شدن آمده است، اما معنای سیاسی آن به تدریج در قرون شانزدهم تا هجدهم شکل گرفت؛ زمانی که فرد پروتستان، بازار سرمایه‌داری، و اقتدار متمرکز دولت مطلقه، هویت سیاسی جدیدی پدید آوردند. این روند، در انقلاب فرانسه و نظریه قرارداد اجتماعی روسو به اوج رسید. در این چارچوب، «ملت» مجموعه‌ای از افرادی است که با حضور در یک قرارداد بنیادین، شهروند می‌شوند و نظم اجتماعی را خود بنیان می‌گذارند. مفهوم «ملت» در سنت اندیشه اسلامی ما بر مدار سنت‌های دینی تعریف می‌شود. ملت در معنای مدرن خود، بر محوریت نفع تبیین و با عقلانیت ابزاری گره می‌خورد و مستلزم سازماندهی و مدیریتی بروکراتیک است. این بوروکراسی پای مفهوم دیگر در کنار ملت، یعنی دولت را به میان می‌کشد.
دولت مدرن نیز هم‌زاد همین ملت است؛ دولت بر پایه قرارداد، برابری حقوقی، و مشروعیت ناشی از اراده جمعی عمل می‌کند. چنین دولتی برای بقا نیازمند هویت‌سازی است. زبان، نژاد، اسطوره‌های مشترک، و نمادهای تاریخی ابزارهایی هستند که دولت مدرن برای تحکیم ملت به کار می‌گیرد.
اما ایران ملتی برآمده از یک قرارداد اجتماعی نیست. این هویت در فرآیندی تکوینی و تاریخی شکل گرفته و به‌صورت پویا پیوسته در حال بازسازی خود است. تاریخ فرهنگی، روایتگر همین وجه از جامعه ایرانی است. مرور این تاریخ نشان می‌دهد که ایرانیان، در سطح فرهنگی و ذهنی، نسبت میان اسلام و مؤلفه‌های ایرانی را عمدتاً حل کرده‌اند یا دست‌کم ظرفیت فرهنگیِ لازم برای حل آن را دارا هستند. ازاین‌رو در پرداختن به نسبت‌سنجی ایرانیت و اسلامیت، سطح دیگری را باید مورد توجه قرار داد که به حسب اتفاق معمولاً مغفول است و آن عبارت از «دولت» و نسبت دولت با ملت است.دولت صرفاً قوه مجریه نیست. دولت در معنای مدرن، مجموعه ساختارهای حقوقی، اداری، نمادین و نهادهایی است که جامعه سیاسی را سامان می‌دهند. دولت در معنای مدرن با ملتی که بر پایه قرارداد اجتماعی شکل گرفته، متلائم است. ازاین‌رو اگر در پی ارائه معنایی تازه از ملت ایرانی هستیم، ناگزیر باید به بنا کردن دولت جدیدی نیز بیندیشیم؛ دولتی که بتواند صورت عینی همان ملت فرهنگی–تاریخی ایران باشد.
 آیا چنین دولت‌سازی ممکن است؟پاسخ مثبت است؛ و این امکان، امکانی وقوعی است. انقلاب اسلامی، دو خط مستقل تاریخ ایران یعنی تاریخ فرهنگی و تاریخ سیاسی ایران را بر هم منطبق کرد. این هم‌نشینی تنها در سطح یک حرکت انقلابی متوقف نماند، بلکه صورت مکتوب نیز یافت. قانون اساسی جمهوری اسلامی، نمود کتبی ایده انقلاب اسلامی ایران است. این سند، اصول و خطوط کلی این دولت‌سازی را تدارک دیده است. البته خواندن قانون اساسی نباید همانند مطالعه یک متن حقوقی در دانشکده حقوق باشد؛ بلکه باید آن را یک مانیفست سیاسی-اجتماعی دانست و در قالب آن، نسبت دولت و ملتِ فرهنگی ایران را بازاندیشید. اینکه آن را نمی‌خوانیم و یا از این منظر به آن توجه نداریم به سبب همین توجهی به نسبت دولت با ملت است.
از این منظر، «شب ایران» رویدادی ضروری است؛ زیرا می‌تواند احساسات جمعی و اعتماد تاریخی را بازسازی کند. اما این رویداد هرگز کافی نیست. نمادها می‌توانند حافظه را بیدار کنند، اما نمی‌توانند به جای ساختار بنشینند. برای پاسخ دادن به پرسش‌های بنیادینی که امروز با آن مواجهیم، باید به‌طور جدی به دولت‌سازی متناسب با هویت فرهنگی–تمدنی ایران اندیشیددکتر محمد وحید سهیلی@hamasenegaran

۱۴:۵۵

غزه، فصل پایانی کتاب سیاه استعمارتحلیلی بر الگوی معنابخشی وجودی در مواجهه با اشغال
انسان فلسطینی در معرض پدیده‌ی اشغال قرار گرفته است. اشغالی که محدود به تصرف فیزیکی خاک نیست، بلکه ماهیتی جامع دارد و در پی تسخیر و استحاله‌ی روح، جان، تاریخ و هویت اوست.
اما مقاومت فلسطینی را چگونه می‌توان فهمید؟ آیا صرفاً واکنشی طبیعی در برابر ستم است یا فراتر از آن؟
مقاومت در اینجا، نه صرفاً یک کنش سیاسی یا نظامی محدود، بلکه یک تلاش وجودی است؛ تلاشی برای تثبیت حضور خود در برابر نفی و محو نظام‌مند توسط نیروی اشغالگر.
انسان فلسطینی وارث درد و مقاومت سرخ‌پوستان آمریکایی است که سرزمینشان به «سرزمین بی‌صاحب» تبدیل شد و هم‌زبان بومیان کانادایی و استرالیایی است. رنج او، تکرار و تبلور این رنج بزرگ بشری است، اما با تفاوتی بنیادین؛ فلسطین امروز به آخرین سنگر مقاومت در برابر استعمار نوین تبدیل شده است.
در پرتو این میراث مشترک، رنج انسان فلسطینی یک رسالت تاریخی بر عهده می‌گیرد؛ رسالتی که از مرزهای جغرافیایی فراتر می‌رود؛ پایان دادن به دروغ کثیف استعمار. این رسالت، نه فقط برای آزادی سرزمین خود، بلکه برای برچیدن یکی از بنیادی‌ترین ایدئولوژی‌های مدرنیته است؛ همان ایدئولوژی که با نقاب «مأموریت تمدن‌ساز» قرن‌ها جنایت را تقدیس کرده است. دکتر کمیل سوهانی@hamasenegaran

۱۸:۲۵

thumbnail
undefinedروایتی خواندنی از ارادت قلبی امام خمینی به میرزا کوچک
undefinedیک روز آقا مرتضی قصیده ای لابه لای دفتری که مادر، مخارج خانه را در آن می نوشت یافت. دانست که از آن روح الله است. پرسید: این برای کیست؟ روح الله نوجوان پاسخ داد: برای میرزا کوچک خان که چندی پیش مهمان ما بود. آقا مرتضی با تعجب پرسید: خودِ میرزا؟ روح الله پاسخ داد: بله. سوال تکرار شد و پاسخ نیز تکرار. ننه خاور دخالت کرد و گفت: یک ماه پیش دیدم روح الله خیلی سرحال است. گفتم از وقتی مادرتان رحمت خدا رفته شما غمگین هستید، چطور امروز آنقدر سرحال هستید؟ برایم خواب شب گذشته را تعریف کرد: شب بود اما خورشید همچنان در آسمان بود. این خانه نیز جنگل بود، جنگلی ها با اسب به این خانه آمدند و میرزا در میان آنها بود. برایش چای آوردم، لبخندی زد، بی آنکه چیزی بگوید، خداحافظی کرد.
undefinedادامه‌ی مطلب@hamasenegaran

۱۹:۴۰

undefined دانشجو و بی‌هویتی در نظامی عاریه‌ای
undefinedروز دانشجو بهانه‌ی خوبی است تا در باب ایده‌های بنیادین نهادی به نام «دانشگاه» بیندیشیم؛ ایده‌هایی که روح دانشگاه به‌شمار می‌آیند و مبادی عزیمت، مسیر اصلی و غایت فرجامین آن را تعیین می‌کنند. آنچه به‌عنوان وظیفه کنشگران دانشگاه، خواه آموزگاران و دانشجویان و پژوهشگران و خواه مدیران آن شناخته می‌شود، توسط این ایده‌ها تعیین شده و به یاری سنجه‌های فلسفی ارزیابی می‌شود؛ از این رو نهاد علم باید زیستاری را که اعضایش به‌شکل میان‌اذهانی در آن سهیم هستند را نهادی‌وار تجسم بخشد و انگیزاننده‌وار از آن پشتیبانی نماید.
undefinedبنا به نظریه میدان‌های کنش بوردیو، هر پدیده دست کم در سه سطح کار می‌کند و برای ارزیابی آن، باید هر سطح را با سنجه‌های مخصوص خودش در نظر گرفت. سطح نخست، سطح آشکار پدیده است که کنش‌های ملموس در آنجا رخ می‌دهد. سطح دوم سطح میانی و کمتر مشهودی است که ویژه مناسبات سازمانی، قواعد کنش فردی و جمعی و الگوهای ارتباطی است. سطح سوم نیز سطح زیرین یا همان ایده‌های بنیادین است که پدیده را به‌لحاظ نظری و مفهومی برپا و تقویت می‌کنند. اکنون پرسش آن است که آیا به‌هنگام برپایی یا ارزیابی دانشگاه می‌توانیم یکی از این سطوح را نادیده بگیریم و تمام‌کار را به کنشگران یک سطح واگذاریم؟
undefinedپاسخ این سؤال به‌جهت علمی منفی است چون پدیده دانشگاه یک کل است که لایه‌های درهم تنیده‌ای را در خود جای داده است؛ ولی به جهت واقعی می‌توان پاسخ مثبت به آن داد و برای مثال به وضعیت دانشگاه در ایران اشاره کرد. کمتر از یک سده است که ما در کشورمان دانشگاه مدرن تاسیس کردیم بدون آنکه توجهی به روح و فلسفه‌ی آن داشته باشیم. در ابتدا لایه ظاهری یعنی تفکیک دانشکده‌ها را اجرا کردیم و بعد از آن به سراغ سطح میانی یعنی مدیریت و اقتصاد دانشگاه رفتیم. آنچه تاکنون نداشته‌ایم، «فلسفه دانشگاه» است.
undefinedما در ایران ایده فلسفی خاصی برای درک موقعیت دانشگاه در کلیت نظام فرهنگی خود یا ایده‌ای فلسفی برای طراحی نسبت دانشکده‌ها با هم نداریم و تنها از جهات بروکراتیک و تقسیم کار ساده به این مهم دست زده‌ایم. در این وضعیت طبیعی است که نتوانیم منطق و روح حاکم بر الگوی دانشگاه مدرن را از ظاهرش جدا کنیم و لذاست که دچار مصرف‌گرایی فرهنگی می‌شویم.
undefinedاما خطری بزرگتر نیز در این میان احساس می‌شود؛ ایده‌های دانشگاه هویت و جهت دانشگاه را تعیین می‌کنند و ما وقتی ایده‌ی اختصاصی نداریم، دچار التقاط و بی‌هویتی خواهیم شد. در این صورت است که هر دانشکده به جزیره‌ای تبدیل می‌شود که ایده‌ی خود را دنبال می‌کند؛ یکی به فکر کسب درآمد است؛ یکی به فکر خدمت به حکومت و دیگری به فکر تربیت پژوهشگران مستقل از جامعه. این سرگشتگی نظری، دانشگاه ایرانی را به بیماری چندشخصیتی فرهنگی دچار کرده و آن را از کارآمدی انداخته است.
undefinedاگر دانشگاه ایرانی امروز وضع مناسبی ندارد، بیشتر از آن روست که ایده‌ی مشخص نظرپردازی‌شده‌ای ندارد نه اینکه نظرات خوبی هست ولی اجرا نمی‌شوند؛ خود نظر مفقود است.سید_محمدمهدی_شرف‌الدین@hamasenegaran

۱۸:۰۸

thumbnail
همه راز آن جاست که این ارض (مهبط) آدمی است نه(خانه قرار) او و از همین است بی قراری عاشق و غم غربتی که سینه اش رو تنگ می دارد. این جا دیار دلگیر هبوط آدم است.در این جا آینه نیز غبار می گیرد رسول نیز لیغان علی قلبی می گوید. جوع زمینی جز به فواکه روضه رضوان فرو نمی نشیند عریانی اش جز در احتجاب آغوش عشق پوشیده نمی شود تشنگی اش جز به ماء مسکوب سیراب نمی گردد و مخموری عقل زمینی جز به کاس من معین زائل نمی شود و از سوز آفتابش جز به سایه کشیده سدر مخضود به کجا میتوان پناه برد؟شهید آوینی@hamasenegaran

۱۲:۴۱

thumbnail
ماه رجب
آیت الله حق @hamasenegaran

۱۸:۰۰

thumbnail
undefined️ یادش بخیر زمانی که اعتراضات در لیبی علیه قذافی شروع شد رسانه‌های غربی مدام به مردم لیبی میگفتند: یک بار برای همیشه آینده خودتان را عوض کنید و به خیابان بیایید...مردم که به خیابان‌ها آمدند ائتلاف غربی تمام زیر ساخت‌های لیبی را نابود کرد و امروز بعد ۱۳ سال از سقوط قذافی، لیبی تقریبا تجزیه شده، جنگ داخلی تا همین الان ادامه دارد میلیون ها نفر آواره شدند، سران آشوب به کشورهای اروپایی رفتند و در ناز نعمت زندگی میکنند. ثروتمندان لیبی سرمایه‌ها را خارج کردند و امروز کسی دیگر به فکر مردم لیبی نیست. زمانی که میگفتند به خیابان بیایید ما حمایت میکنیم، پس رسیدن به مقاصد سیاسی خود اینک مردم لیبی را رها کرده‌اند.این برنامه را بارها برای مردم ما امتحان کردند و بصیرت باعث شد که نتیجه نگیرند.اما این بار گرانی افسار گسیخته را مقدمه کار خود قرار دادند. اماایران به مدد الهی و عنایت اهل بیت، از گردنه ها عبور خواهد کرد.@hamasenegaran

۱۱:۲۶

❖ کسی نمی‌داند دکارت چه گفته، هیدگر چه گفته، کانت چه گفته، این چطور می‌تواند شاگرد حضرت باشد؟!
❃ حالا کسی منتظر ظهور حضرت است حداکثر فکرش #حرم تا #جمکران باشد این که دیگر #جهانی نیست. این ظهور حضرت نمی‌خواهد. این حداکثر یک پیاده‌روی ثواب‌بری می‌خواهد. کسی نمی‌داند #دکارت چه گفته، #هیدگر چه گفته، #کانت چه گفته، این چطور می‌تواند شاگرد حضرت باشد؟ کجا می‌خواهد برود؟
❃ این می‌خواهد بین جمکران و حرم برود یا می‌خواهد جهان را اصلاح کند، حرف حضرت را به جهان برساند یا نرساند؟ این بدون اطلاع و آگاهی از جهان می‌تواند [مصداق] «لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون»، «ولو کره الکافرون» و «و کفی بالله شهیدا» [باشد؟].
❃ در این سه آیه؛ اینکه فرمود الاسلام یعلو و لا یعلی علیه به‌دست چه‌کسی باید احیا شود؟ کسی که نداند [در] غرب چه خبر است و نداند [در] آگاهی غرب چه خبر است، مکتب‌های غرب چه خبر است، ادیان غرب چه خبر است، این چطور می‌تواند شاگرد حضرت باشد؟ این فقط جمکرانی فکر می‌کند و نه جهانی. باید حواسمان جمع باشد.
آیت الله جوادی آملی
@hamasenegaran

۶:۳۵

#یادداشت
نشانه شناسی «جاوید شاه»
undefined شعار «جاوید شاه» که عده‌ای از جوانان در اغتشاشات اخیر بر زبان جاری کردند، فارغ از فقدان شناخت شخصیت حقیقی دودمان پهلوی، نوعی جهل تاریخی این افراد نسبت به تکوین جمهوری پس از سلطنت را هویدا می‌سازد.
undefined مدرنیته و تجدد تلاش زیادی کردند تا از نظام دیکتاتوری و تک‌را‌یی به ساحت خرد جمعی، شورا، انتخابات و مجلس قدم بگذارند. علی‌رغم نقدهای نظری و عملی بر نظام حکمرانی مدرن، اما آنچه نتیجه آن بود، استقرار جمهوری در جهان است. شعار تحمیلی رسانه‌های عربی غربی عبری با عبارت «جاوید شاه»، نفی کنشگری انسانی است؛ کنشگری که بیش از یک قرن خواهان آزادی یا رهایی از دیکتاتوری بوده است. کنشگری و مطالبه‌گری، ویژگی برجسته انسان مدرن شهری است؛ مقوله‌ای که با این ابعاد سکولار در جهان‌های اسبق مشاهده نمی‌شد. آنچه این شعار بازنمایی می‌کند، نفی همین تلاش سکولاریستی است که از آن به عنوان غایت تمدن جدید یاد می‌شود.
undefined به عبارتی، این شعار هم نفی تجدد و هم نفی حریت دینی است و به نوعی استصحاب و سیری قهقرایی به ازمنه دیکتاتوری و استبداد است، که «دیگری» در آن جز رعیت فرض نمی‌شود. جهل تاریخی و فقدان توجه به تکوین این مفاهیم، نسیان تاریخی نسبت به این زیست‌بوم را مضاعف می‌نماید.
ادامه در فرسته بعد... undefined@hamasenegaran

۱۴:۵۰

undefined... ادامه‌ی فرسته قبل
undefined از زاویه‌ای دیگر، تغییر گفتمان ستیز با جمهوری اسلامی از گفتمان دموکراسی‌خواهی (که در دهه ۷۰ گفتمان معارضه بود) به گفتمان سلطنت (که هم‌اکنون گفتمان معارضه است)، حکایت از یک افول گفتمانی دارد که در شیوه تعرض رقم خورده است.
undefinedروشنفکران آکادمیک به رقاصه‌ها و لمپن‌های خیابانی و داعشی‌های مدرن مبدل شده‌اند که به سلاح‌های گرم و رسانه‌های جدید مجهز هستند و البته قدرت تأثیرگذاری و اقناع افکار عمومی طبقه خاصی از جامعه را نیز دارند. این امر به ضعف سواد رسانه‌ای و آموزش‌های جنگ شناختی توسط متصدیان امر بازمی‌گردد.
undefined در نهایت، تاریخ ایران برای قشری از جامعه از مجرای رسانه‌ها بازسازی شده است. دوره پهلوی اول به‌طور خاص با چهره اقتدار و نظم بازنمایی شده، در حالی که واقعیت تاریخیِ ذیل این بازنمایی به حاشیه می‌رود. آنچه در واقعیت اتفاق افتاده است، بذل بخش‌هایی از ایران مانند دو کوه بزرگ و کوچک «آرارات» و «دالان قره‌سو» (که ترکیه را به نخجوان متصل می‌کرد)، اجازه خودمختاری به بحرین که در دوره پدر و پسر پهلوی تحقق یافت، و همچنین کنفرانس سران متفقین در تهران بود که حتی شاه ایران را به جلسه راه ندادند. این تحقیر تا جایی ادامه داشت که پهلوی اول، مانند رئیس‌جمهور ونزوئلا ربوده نشد، بلکه امر کردند کشور را ترک کند.
undefined ضرورت تجدید نظر در نظام آموزشی و فرهنگیبرای برون‌رفت از این بحران شناختی و جنگ رسانه‌ای و ترکیبی، نیازمند تجدید نظر جدی در نظام آموزشی و مدیریت فضای مجازی هستیم.فرهنگ امری اکتسابی و نه ذاتی و غریزی است. فرهنگ‌سازی به معنای آموزش و تربیت است. اگر عرصه حقیقت‌گزینی به رسانه‌ها سپرده شود و جایگاه مدرسه، دانشگاه و خانواده تضعیف گردد، برآیند آن وضع موجودی خواهد بود که عده‌ای از جوانان رعنای این مرز و بوم در آتش جهل مرکب از بین می‌روند.
undefined تجربه تاریخی جوانان دانشجوی دانشگاه شریف و تهران در دهه شصت، که به امید براندازی نظام به منافقین در عراق پیوستند و اکنون یا از دنیا رفته‌اند یا پیرهایی آواره در آلبانی هستند، نهیبی بر اغتشاشات اخیر دانشجویی است که راه طی‌شده را نپیمایند، چرا که ناکجاآباد است.
undefined بی‌شک نخبگان و فرهیختگان این مرز و بوم در این خون‌ها، به‌جهت کوتاهی در آموزش حقیقت و واقعیت و تربیت ملی و اسلامی، مقصرند.
دکتر داود رحیمی سجاسیعضو هیئت علمی دانشکده حکمرانی دانشگاه شاهد@hamasenegaran

۱۴:۵۲

برای خواهران و برادرانم می نگارم....
مگر نمی‌بینی ای دل !
چرا انقطاع علیک نمی کنی چرا از این دنیا حیوان صفت کر و‌کور دل نمی کنی و بسوی الی اللقاء و‌جوار الأحبه نمی روی ...
مگر نمی‌بینی ای دل!
مال و جان ما جنوبی ها برای هیچ قلبی مهم نیست
و مانند کارکتر های بازی های یارانه ای کشته می شویم
و صدایی بلند نمی شود از مظلومیت مردم جنوب همه گان کمر به قتل عام شیعیان جنوب بسته اند و‌کسی صدای ما نخواهد بود جز خون ما!
مگر نمی‌بینی ای دل...
آمال را ذره ذره شهید کردند
اری ذره ذره همه جنوب را شهید کردند
چگونه؟!
اول ماشینش را زدند آمال به خانه پناه برد خانه را دشمن با هواپیما بمباران کرد و با پهپاد ها جاده را بست تا ماشین کمک به او نرسد
و او مانند اصحاب عاشورایی سید حسن در غربت چشمانش به سیدالشهداء بیافتد و بگوید:
اوفيت يابن رسول الله..
مگر نمی‌بینی ای دل...
خانه های مارا غارت می کنند بعد منفجر می کنند تا استقامت مارا بشکند
اما راه آمال خنده است
آری می خندیم تا اشک مارا نبینند ما داغ خود را با خون جگر می خوردیم اما داغ شکست استقامت خود را بر دل دشمنان داخلی و خارجی می گذاریم
و به خانه های خود باز می گردیم و باز آنجا در بلندی های مارون رأس خواهیم ایستاد و با مشت گره کرده مانند سید شهید فریاد خواهیم زد :
لبیک یا حسین لبیک یا نصراللهundefined
مگر نمی‌بینی ای دل...
یاران همه رفتند
افسوس که جا مانده منم
حسرتا!
این گُل خارا همه جا رانده منم
سید حسن آمد و طریق رفتن آموخت
آنکه نارفته و جا مانده منم...
آری جا مانده ام همه رفته اند چقدر کوچک است دنیا میبینی
آقا سید حسن .آقا سید صفی الدین.شیخ نبیل.فرح عمر.فاطمه فتونی.آمال خلیل.محمد الشیری.محمد عفیف.علی شعیب.ابوطالب. عادل .عبدالقادر. صادق.
چه لیستی بلندی است برای هرکدام مگر این دل چقدر گنجایش دارد؟
هضم کند!
نه در ذره ذره می‌میرد بی روح می شود و آنگاه داغ ها سر می شوند
دشمن با درون ما کار دارد با قلوب ما
چه کنم؟
کجا بروم؟
روی شانه کی گریه کنم؟
اصلا شانه ای مانده؟
یاران همه رفتند....
همه رفتند..
راست می‌گفت خدا غیور حسود است همه را از تو می گیرد خودش را به تو بدهد اگر حکمت این دردها این است
اهلا و سهلا‌!
اما خدایا این مخلوقت نه دیگر توانی دارد نه روحی خودت قبض روحش کن و اورا ببر دیگر نمی کشم واقعا نمی کشم...
دلم یک‌پهپاد سرگردان و مانند آمال و فرح و علی سوختن در آتش میخواهم
اصلا حکایتی است ما جنوبی ها با سوختن انگار مادر سادات مارا بیشتر دوست می دارد که می سوزیم...
مگر نمی‌بینی ای دل...
چند بار قامت بستم برای نماز لیلة الدفن تا بگم آمال بنت یوسف بغضم می ترکید مگر می شود بدون آمال نه نمی شود مگر می شود نه نه نه...
صورتش چقدر آرام بود دست می‌کشیدم مصطفی می‌گفت علی بخوان همه تکرار کنند زبانم نمی چرخید بالای مزارش آخرین خانه زیبایش بخوانم
اسمع افهم یا آمال بنت یوسف بخین هذه المنزل منور المبارک..
آمال تو‌لااقل با معرفت باش برات مرا بگیر این تنهایی این سختی این رنج را نمی کشم مرا هم ببر ببر هر جا می روی دیگر نمی ارزد نفس کشیدن در این دنیا استسلام و ذلت پذیر که درونش دنبال عمر سعد ها و شمر ها می روند برای چند صباح بیشتر کرسی قدرت داشتن هیهات من الذله فقط شکل کار است نه عین کار!
بگذریم...

به قول حاج محمد :
یا با گرگ ها نرقص یا وقتی با گرگ ها رقصیدی ترس از دریده شدن نداشته باشundefined
و إنه لجهاد، نصر أو استشهادundefined
برادر کوچک شماسید علیبیساریه_صیدا۶ ذی القعده ۱۴۴۷
@aitaroun1989
@hamasenegaran

۱۱:۵۶

undefined دکترینِ «تولیدِ انسان»؛ چرا فرعون از «ملتِ کتاب‌خوان» می‌ترسد؟
undefined تفاوتِ بنیادینِ ولایتِ فقیه با «ولایتِ طاغوت» (از پهلوی تا ترامپ و بن‌سلمان)، در هدف‌گذاریِ غایی برایِ توده‌هاست. طاغوت، برایِ بقایِ خود، محتاجِ «جامعه‌یِ غافل» است؛ فرعون، «حیوانی» می‌خواهد که در شهوات و سرگرمی‌هایِ سطحی (از کاباره‌هایِ قدیم تا دیسکوهایِ امروزِ ریاض) غرق باشد تا مزاحمِ غارتگری‌اش نشود.
undefined اما شاهکارِ استراتژیکِ رهبرِ شهید، جابجاییِ مرزهایِ «سواد و بصیرت» بود. رهبرِ شهیدی که خود رکورددارِ تندخوانیِ کشور بود و شبانه ۳۰۰ صفحه کتاب را پیش از خواب هضم می‌کرد، آگاهانه نیمی از جامعه (زنان) را به قله‌هایِ تحصیلاتِ تکمیلی رساند تا «انسان» بسازد. او می‌دانست که یک ملتِ مسلط به میراثِ حافظ و سعدی و مجهز به دانشِ روز، هرگز در چنگالِ «فرعونِ رسانه‌ای» اسیر نمی‌شود. undefinedچالشِ امروزِ براندازان با انقلاب، نه یک بحثِ اسی، بلکه جنگِ «شهوت با عقل» است؛ آن‌ها به دنبالِ بازگشت به عصرِ «کاباره‌ها» هستند، چون در فضایِ «کتابخانه‌ها»، جایی برایِ بردگیِ نوینِ استکبار وجود ندارد. undefined
@Aminikhaah@hamasenegaran

۱۶:۰۱