بله | کانال قصه های حیران
عکس پروفایل قصه های حیرانق

قصه های حیران

۳۳ عضو
برگ اول: بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى‏ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِوَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ ذلِكُمُ اللَّهُ!فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ؟
همه عمر در حال وصل کردنیم!در تمام قصه ها دنبال وصالیم. از جدا شدن و شکستن و بریدن می‌ترسیم.اما خدای ما ناگهان یک تیغ کار درست می اندازد وسط وصله هایمان تا بشکافد!و نام خودش را هم می‌گذارد: فالقکه کار را تمام کند و بگوید من اصلا کارم همین است! من شکافنده ام!در عالمی که این خدای فالق، خالق آن است، شگفتی ها از دل یک شکاف بیرون می زنند!و هر روز سحر، این نشانه را واضح و روشن جلوی چشم ما می آورد! قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ...وسط تاریکی یک شکاف می اندازد و اولین باریکه نور را بیرون می آورد. خدا دوست دارد هر روز، صبح ما را با یک شکاف آغاز کند.خدا رزق ما را با شکافتن خاک بیرون می آورد. گیاه را با شکافتن دانه خارج می کند، نطفه را از یک شکاف بیرون می کشد.با یک شکاف، طلا را از دل سنگ، آب را از میان کوه و انسان را از شکم مادر بیرون می آورد تا به ما بگوید:ناامید نباید شد!او خدایی است که با یک شکاف همه چیز را حل می کند!او خدایی است که اگر مقابلت نیل است و پشت سرت سپاه فرعون، رود را می شکافد! فَأَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ!او خدایی است که با یک شکاف از دل سخت کوه، ناقه صالح را بیرون می آورد!او یک شکاف در آسمان می اندازد و زمین را آب بر می‌دارد تا کشتی نوح به حرکت بیوفتد!اوست که استیصال مادر علی (ع) را با یک شکاف بر دیوار کعبه پایان می دهد!حتی اگر لازم باشد برای رسولش ماه را دو نیم می کند...تا امروز ما باور کنیم برای خدا بن بست وجود ندارد.
#فلق#شکاف#قصه_های_حیران@heyraan

۲۳:۳۱

برگ دوم: ما از شکاف می‌ترسیم. از جدایی فرار می کنیم، از تصور فراق به خود می پیچیم و عادت کرده ایم همه چیز را تنگِ تنگ در آغوش بگیریم...جنگ اما، به تن دنیای امن ما ترک انداخته است.جنگ دست انداخته است بین زندگی ما و بی‌رحمانه دارد وصله های زندگی مان را پاره می کند.اما مردم! خدا میخواهد از دل این شکاف ها چیزی به ما بدهد.ما داریم نشانه های خدا را زندگی می کنیم.هرروز شهید می دهیم و به اندازه عظمت آن شهید، جان تازه به دست می آوریم.خداوند از دل رگ های شکافته شده، از جان خون های بیرون ریخته و از تن جسم های به ظاهر مُرده، دارد زنده بیرون می آورد!يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ!معجزه را میبینید؟ما عزیز ترین شهیدمان را تقدیم خدا کردیم و شکافی بی بدیل میان ما و او افتاد... شکافی که قلب هایمان را دو پاره کرد اما خدا بنا داشت از دل این شکاف، شگفتی دیگری بیرون بکشد!و آن شگفتی اکنون در همین خیابان ها، درست پیش چشم ماست!
#فلق#شکاف#قصه_های_حیران@heyraan

۲۳:۳۴

برگ سوم:پیام جدید رهبر نشانه فهم مان را که خواندم، تصویری از مقابل چشمم عبور کرد که بی نظیر بود:
ملت ایران به نیّت همه شهدا، خصوصاً شهدای جنگ تحمیلی سوم، #نهال_امید را در پهنه سرزمین خود غرس می‌کند تا هر یک از این نهال‌ها در سالهای آینده به شجره‌ای طیبه و درختی پرثمر تبدیل شود، ان‌شاءالله.
چشم خیالتان را باز کنید و تماشا کنید،تصویر مردمی را که هرروز کف این شهر دارند، یکی یکی و ده تا ده تا جان می دهند، اما آمده اند تا زندگی بکارند!تا نشانه های خدا را در چشم جهان فرو کنند!تا بگویند:ما زنده ایم و حتی اگر بمیریم، از جسم بی روحمان، جان‌تازه ای بر می خیزد!درست مثل دانه هایی که در خاک دفن شان می کنیم اما جوانه می زنند و بیرون می آیند!ما بنده های خدای فالقیم! و از دل شکاف ها می روییم!ما به زودی پای نجس متجاوزان را از خاک مطهر مان قطع می کنیم اما پس از آن، کشور ما به جای اینکه جنگ زده و خاک آلود و ویران باشد، سراسر سبز خواهد شد!تهران خاکستری ما قرار است،
سال ها بعد،
سبزِ سبز باشد!

به دست خدای فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى‏!به لطف این همه جوانه مدفون در خاک و به بهای خون های بسیاری که پای آن ها ریخته است...
#فلق#شکاف#قصه_های_حیران@heyraan

۲۳:۳۷

بازی کردن بچه ها خیلی عجیب است!یک ساعت تمام وقت می گذارند تا دانه های لگو یا چوب بستنی ها یا لیوان های کاغذی را روی هم بچینند.حرص میخورند،دور سازه شان می چرخند،وقتی بلند می شود از ته دل ذوق می کنند و پشت سر هم پاهایشان را روی زمین می کوبند.بعد در آن لحظه طلایی که برج بلندشان کامل می شود، برق می دود توی چشمانشان، همه را صدا می کنند برای تماشا و ناگهان!با یک لگد محکم، یک جا پایینش می آورند!آن وقت ما بزرگتر ها پشت لبخند خشک شده مان، خوره می افتد ته مغزمان که از دست تو بچه!!! یک ساعت زحمت کشیدی، ده بار ما را صدا کردی، این همه ذوق کردی و آخر...اما به این فکر نمی‌کنیم که چقدر، چقدر، چقدر، بچه ها رها هستند...در بند نمی مانند!هم سفت چسبیدن را بلدند هم‌ ساده رها کردن را!و حال انسان مومن، چقدر به آن ها نزدیک است!اما!!!خدا نکند کسی پیش دستی کند و خواسته یا ناخواسته، ضربه ای به سازه آن ها بزند!آنوقت قشقرقی به پا می کنند که بیا و ببین!انگار نه انگار که از اول برای خراب کردن، ساخته بودند! دیروز، دستِ متخاصمِ وحشی، وقتی پل B1 را زد،اولش خوره در مغزم افتاد که چرا...زحمت چندین و چندساله چه شد؟...آن همه برو بیا، طراحی، حمل و نقل، اجرا، آن همه فکر، آن همه نیرو و آن همه دست های زحمتکش ...بعد به این فکر کردم که ما، مثل همان بچه ها وسط بازی، رها کردن برایمان آسان شده است!در راه خدا، بسیاری از هست هایمان، نیست شده است!و انسان های قوی دلی داریم که نه به تلخی، بلکه مثل بچه ها به شیرینی می توانند رها کنند و در راه خدا هر چه اراده کند را بذل کنند!اما،آن‌چیزی که دندان هایمان را به هم‌می فشارد، این است که شما آنچه ما ساختیم را ویران کردید!و درست مثل بچه ها،از دست مزاحمی که سازه مان را خراب کرد نخواهیم گذشت!ما رهاییمدر بند نمی مانیم چون لله ایم!اما شما را رها نخواهیم کرد!

#می_روییم#می_سازیم#می_سپاریم#رهایتان_نخواهیم_کرد
@heyraan

۱۱:۵۵

فیلم جنگی دیدن فقط توی سینما می چسبد.دور و برت تصویر مزاحمی نیست، تاریک است، فقط تو هستی و میدان جنگ و از همه مهمتر صدای واقعی انفجار!اینجاست که حتی مهم می شود کدام سالن سینما را انتخاب کنی که سیستم صوتش هربار سرت را به گوشه ای از سالن بچرخاند!بوووومممم! گوش راستت سوت بکشد و بعد بدون معطلی بعدی!سمت چپ! انفجار! پشت سر! انفجار! روبرو! انفجار!نزدیک می شود! انفجار! بعدی مهیب تر!توی سالن نیمچه ترس یا بهتر بگویم هیجانت را زیر یک لبخندِ مغرورانه پنهان‌می کنی و بعد هم با رضایت از سرسره بازی آدرنالینِ خونت، از سالن بیرون می آیی!تو هنوز نمیدانی جنگ چیست!دیشب انگار به روز ترین سیستم های صوتی سینمایی موجود را کاشته بودند جای جای میدان تجریش!انفجار اول! خب! چیزی نیست!انفجار دوم! نزدیک تر!انفجار بعدی! پشت سر! بعدی! سمت راست! بعد سمت چپ! تو روی صندلی سینما لم نداده ای!وسط خیابانی! دور و برت خاکریز و سنگر و زاغه مهمات نیست!تا چشم کار می کند، بچه هست! قد و نیم قد!از همان نوزادی که به آغوشت چسبانده ای بگیر تا یک ساله و دو ساله و پنج ساله...به جای دوتا فرمانده که به هم بیسیم بزنند و رمزی حرف بزنند، دوتا پیرزن که دست هایشان دارد بی اختیار می لرزد جایی برای نشستن پیدا می کنند تا زنگ بزنند یکی دنبالشان بیاید. یکی از آنها با یک دست گوشی اش را گرفته است و با دست دیگر به دور اشاره می کند و با صدای شکسته فریاد می زند: یا خدا جنگنده! جنگنده جلومونه...مردم ترسیده اند اما مثل رزمنده هایی که روی پرده سینما با آر پی جی تانک زده اند، تکبیرشان بلند است!!!بلند تر از قوی ترین سیستم های صوتی سینما!بلند تر از انفجار!حتی اگر زور حنجره شان نرسد، زور کلماتشان به بلند ترین انفجار ها می رسد!به همسرم می گویم برویم! نمی آید، می گوید: میدون مثل جبهه است! من برافروخته جواب میدهم: اما نوزاد من رزمنده نیست!از جمله ام خجالت می کشم... اما چاره ای نیست!مراقبت از او بر ما واجب است، همان‌طور که حضور در خیابان بر ما واجب است و ما باید میان این دو واجب میانداری کنیم و بمانیم و بجنگیم!چه می توان کرد؟دیو و دد جنگشان را آورده اند پیش چشم بچه هایمان!چقدر حقیرند که در بین زن و بچه های مردم دنبال حریف میگردند...راه می افتیم و می رویم.هر شب که تجمع می آییم، میدانیم هر چیزی ممکن است در انتظارمان باشد!اما چه فرقی با خانه دارد؟ تضمینی هست که خانه را برایمان امن کند؟تضمین خداست!
و خدای خانه و خیابان یکیست!

#چهره_عریان_جنگ#الله_اکبر@heyraan

۱۴:۳۰

دوگانه قهرمان بودن یا نبودن
برگ اول:
همه ما یک عمر لا به لای کتاب های زندگینامه شهدا، اشعار حماسی جنگ، فیلم های شخصیت محور دفاع مقدس، مصاحبه های نیمه پنهان ماه و...، برای خودمان قهرمان ساختیم.برای خیلی ها زندگی همین قهرمان ها، شد معیار های پیدا کردن شریک زندگی!و هروقت آن‌شریک زندگیِ طفلک، پایش را ذره ای کج برمی‌داشت، از دفتر قهرمان ها بدجوری خط می خورد!مدت ها بود، در جستجوی روایت های همه جانبه تر، ساده تر و خاکستری تر می گشتم... روایت هایی که به منِ عادیِ چسبیده به زمین نزدیک تر باشند.چون من بال و پر آنقدر آسمانی بودن را نداشتم.میخواستم روی زمین دنبال قهرمان بگردم.چند روایتی از این دست به چشمم خورد اما کفایت نمی کرد. جنگ دوازده روزه که آغاز شد، تصوراتم از جنگ که مثل ابر های دوردست بالای سرم می چرخیدند، غبار شدند و فرود آمدند روی زمین...من دیگر حتی ذره ای شبیه هیچکدام از آن قهرمان ها نبودم!من یک زن مجاهد ماورایی خستگی ناپذیر که پشت جبهه را مثل خط مقدم حفظ کرده است و شب و روزش را با بچه های قد و نیم قد وقف اسلام کرده است، نبودم...من...با دورترین صدای انفجار می لرزیدم!همسرم را هرجا که میخواست برود، با اشک و التماس راهی میکردم...من، حتی به لطف امانت کوچکی که خدا در دلم کاشته بود، درست راه هم نمی توانستم بروم.از آن زن قهرمان مجاهد فقط یک چیز داشتم:تسبیح!تسبیحی که حتی تمام ذکر هایش وقف رزمنده های اسلام نبود!بسیاری اش برای حفظ جان و سلامتی ودیعه کوچکم بود...تنها چیزی که مرا نگه میداشت، عشق بود و نفرت.عشق به تصویری که هر چندروز یکبار از تلویزیون با ما حرف می‌زد...و نفرت از آنان که به خودشان جرئت دادند پا در این حریم مقدس بگذارند.
#چهره_عریان_جنگ#قهرمان_های_خاکی#جهاد_بیقرار_ها@heyraan

۲۱:۴۱

مقاومت کنید!.mp3

۰۱:۱۵-۱.۱۶ مگابایت
زمان انتقام نزدیک استآخرین قیام نزدیک است شیعه ها! اندکی دگر مقاومت کنید!لشکر امام نزدیک است!اندکی دگر مقاومت کنید!سینه ها سپر...مقاومت کنید!می رسد با ۳۱۳ نفرمقاومت کنید!سپیده دم امام می‌رسد!تا دم سحر...مقاومت کنید!@heyraan

۱۶:۱۱

من می‌دانم این روزهادل مؤمنانِ به خدا نمی لرزد.اما اگر خواهش های انسانی مان، لحظه ای زورشان‌ چربید و هلمان دادند به باریکه لغزش ها،بیایید سناریوی جنگ را وارونه بچینیم!فکر کنیم آقایمان هنوز شهید نشده است!حاضریم در ازای جان اواز برقاز آباز نیاز های اولیه حیاتاز خانه گرماز غذای تازهبگذریم؟...و در عوض، او را کنار خودمان داشته باشیم؟شک ندارم بسیاری از ما در پاسخ مثبت حتی تعلل هم نمی کنیم.مصاف، همان مصاف است! ما امتی هستیم که اگر بها را بشناسیم،
بهانه را بی معطلی کنار می گذاریم ...
پس دل قوی داریمتا نلغزیمو فریادهایمان بدون لرزشبر سر دشمن فرود بیاید!اسلام ما را بنده شرایط تربیت نکرده است،
ما فقط بنده خداییم!
ما همه چیزمان را در راه خدا عاریت می دهیم!همه چیز را از ما بگیرید!ما به جز او، به هیچ چیز دیگری نیاز نداریم...الله کافی...
#اعر_الله_جمجمتک#حسبنا_الله#خدا_بس_است_بنده_را@heyraan

۲۲:۳۰

بسم الله الرحمن الرحیم
در این چهل روزچه چیزی دشمن را به زانو درآورده بود؟آنها از توان موشکی ما خبر نداشتند؟در محاسبات جنگی با خودشان فکر نمی‌کردند ما توان نظامی مقابله با آنها را داشته باشیم؟بزرگترین سیستم اطلاعاتی دنیا نمی‌دانست با چه امکاناتی رو به روست؟هنگامی که رهبر ما را، فرماندهان ما را، مسئولین ما را ترور کردند، مقابله نظامی ایران برایشان غیرقابل پیش بینی بود؟این که حماقت هست! مگر میشود وارد جنگ شوی و محاسباتی از میدان نداشته باشی!چیزی که خلاف تصور آنها واقع شد، حضور ما بود مردم!اگر غیر از این بود با شهادتِ ستونِ این خیمه شروع نمی کردند!فکر می کردند ما فرو میریزیم! اما برخاستیم!۴۰ روز و شب با انواع تهدید ها و جنگ روانی و پرواز جنگنده ها بالای سرمان نتوانستند خیابان را خلوت کنند.پس باید استراتژی جنگ را تغییر می دادند!جنگ دوازده روزه که آغاز شد، وحدت شگفت انگیزی بین همه اقشار جامعه پدید آمد که اثر جنگ را معکوس کرد!این شد که پروژه اختلاف و آشوب را کلید زدند! این بار، جنگ در حالی آغاز شد که شعله اختلاف داخلی هنوز روشن بود.اگر به خواست و عنایت خدا، این مردمِ مبعوث در خیابان نبودند، همه چیز طبق محاسبات آنها پیش می رفت...حالا بعد از این شکست، دوباره نوبت تغییر استراتژی است!این بار برای اختلاف افکنی میان همان جمعیت مقاوم و عظیم و استوار در خیابان!دشمن دید با شهادت رهبر نمی تواند ولایتِ او را از ما بگیرد!پس می خواهد اعتماد مردم و ولایت پذیری شان را نشانه برود!اما نمی داند این استراتژی هم خیلی قدیمی است!
بنی امیه ای ها!
جنگ روانی راه بیاندازید!
محبت میان امت و امام را نشانه بروید!
ما قدمی پیش تر از امام مان بر نمیداریم!

زهی خیال باطل!

#یا_معز_المومنین#حکم_آنچه_تو_فرمایی#حالا_خیابان_خود_میدان_است@heyraan

۱۲:۱۷

نمیدانم این بغض قرار است کجا بشکند.در خیابان‌جمهوری قدم میزنم.آمده ام تا این آوار ریخته شده در گلویم را بردارم.به اشک مردم غبطه میخورم اما،نمی شکند...اولین و آخرین بار که مجالی یافتم برای تو گریه کنم ، شب دیدار شاعران بود...شب ۱۵ رمضانی که هرسال شعف موج میزد در دلم و قلبم از سینه کنده می شد چون به نام امامی بود که نامش برق به چشمانم می انداخت...و امسال من، بیشتر انتظار این شب را می کشیدم.امسال قرار بود برای اولین بار، حتی اگر تماشاچی، حتی اگر گوشه نشین، به دیدارِ رویاییِ مورد علاقه ام بروم!بروم و خودم را برای روزی که مقابلت شعر خواهم خواند آماده تر کنم...اما آن‌ شب، ۱۵ رمضان، من در اتاقی تاریک نشسته بودم.صفحه گوشی را بالا و پایین می کردم و بغضم را محکم تر فشار میدادم، تا اینکه ناگهان... یک بیت شعر از لا به لای پیام هایی که قرار بود حواسم را پرت کنند، دستش را انداخت دور گردنم!فشار داد!دو دستی حلقومم را فشار داد!راه بغض را تنگ تر کرد!ادامه داد...تا آنکه بغض، از گلویم بیرون جهید!پلک هایم را پاره کرد!و گریه بیرون پاشید...آن بیتِ خیر ندیده که انگار مامور شده بود تا نفس را از من بگیرد، خیلی زود در خاطرم نقش بست.یک نفر در سرم او را هزار ها بار خواند و من هر بار بیشتر گریستم...آن بیت خیلی ساده بود.کلماتش هیچ چیز پیچیده ای نداشتند.تنها اشکالش این بود که دو عبارت بی رحم داشت!یکی بدرود!و یکی بیت آخر!این دو کلمه، فروریختند روی سرم...و هنوز آوارشان راه گلویم را بسته است...مثل آیه "وَ مِنَ المومِنینَ رِجال صَدَقوا..." که دیگر نمی توانم از آوار ردش کنم و مثل قبل بخوانمش...و مثل چند عکس و چند شعر و چند خاطره دیگر...
آی آوارگانِ خیابان جمهوریِ تهران!شما خیلی خوشبختید،اگر جای جای آسفالت آن خیابان، خاکیِ تان کردهو اگر اشک هایتان روی تن آن خیابان ریختهو صدای زخمی تان در آن هیاهو پیچیده...
یک نفر هست که مدت هاستزیر آوار بغض مدفون است...و از شب ۱۵ رمضان، زیر لب میخواند:
بسته است بی تو دفتر شب های شعر بیتبدرود بیت آخر شب های شعر بیت...

#چهاردیواری_واژگان_آواره#خیابان_جمهوری_تهران
@heyraan

۲۳:۴۱

سخنی چند با آنان که هرجایی بودند اما کنار مردم نبودند، نیستند و نمیخواهند باشند:(بله! ایهام دارد!)
دریدگان پر غضب!بازگشت شکوهمندانه تان را پس از ۴۰ روز جنگ به تهران تبریک می گویم!نمی‌دانید در غیاب تان چقدر حال و هوای تهران خوب بود...هم حال تهران، هم هوای تهران!دود بود! آتش بود! انفجار بود! بوی باروت بود!اما در عوض، باران بود! باران بود! باران بود! باران بود!شما غرق در غفلت بودید و ما غرق در رحمت...
اگر گرد خستگی سفر بر تنتان نشسته، متاسفیم!اذیت شدید!اما، ما ۴۰ روز با دست هایی که ساعت ها پرچم ایران را در هوا تکان میداد و از سرما ذوق ذوق میکرد، خسته نشدیم، جان‌گرفتیم!جایتان خالی! نبودید که فرار کنید موقع صدای انفجار و جولان جنگنده بالای سرمان!
این ۴۰ شب خوب خوابیدید؟ صدایی نصفه شب بیدارتان نکرد؟چه خوب!ما هم نصفه شب بیدار نشدیم! چون یادگرفتیم که شب ها بالای سر بچه هایمان بیدار بمانیم.شما خواب بودید و ما ذکر می‌گفتیم که آن طفل معصومی که حالا زیر آوار است را زودتر پیدا کنند! آخر هوای تهران این شب ها خیلی سرد است...زیر آوار، تنها، وحشتزده...سرما میخورد...
راستی از شهر راضی هستید؟ تهران را خوب با چنگ و دندان نگه داشتیم؟می بینید؟ بعد چهل روز جنگ، خبری از تهرانِ جنگ زده نیست!لابد فکر می کنید دلیلش انسان دوستی و انصاف و خوش قولی دشمن ما و دوست شماست، که تهران را خط کشی کرده و فقط خانه سپاهی و بسیجی را، که البته جزو مردم محسوب نمی شوند ،زده است! اما بگذارید برایتان بگویم!اگر تهران ویران و جنگ‌زده نیست دلیلش دستان آن پاکبان با غیرت شهرداریست که ایستاد و ترکش های توییت ها و لایک های خون آلود شما را از وسط خیابان جارو کرد!دلیلش همان بسیجی است که تا شیشه ی خانه ای به خاطر کمک خواهی شما فرو ریخت، شیشه جدید را در همان محل برید و نصب کرد!
اگر بی آبی و بی برقی نیست، دلیلش مهندسان و کارکنان حلال خوری هستند که بی وقفه، اختلال های ناشی از وطن فروشی شما را رفع می کنند!
اگر قحطی مایحتاج زندگی نیست، دلیلش مردم با شرفی هستند که به قدر نیاز خرید می کنند و شبکه توزیعی که کارکنانش موقع خطر فرار نمی کنند!
راستی این‌شب ها که برگشتید ترافیک هم به تهران برگشته است! اما، اینبار، ترافیک های آخر شب تهران به خاطر دوستیابی، مخ زنی و ولگردی نیست!به خاطر وطن دوستی، شرف و ایمان است!این شب ها کمی پشت ترافیک بمانید تا حال مردمِ کلافهِ پشتِ ترافیکِ دور دور هایتان را درک کنید!از تهران رفتید که با پیروزی رژیم جدید برگردید!به موقع برگشتید!ما دیگر آن انقلابی های گوشه گیرِ پنهانِ مظلوم نیستیم!ما را همه جا ببینید!ما با خون رهبرمان، بر خودمان پیروز شدیم!حالا رژیم دیگری سرکار است! خوش آمدید!
ای طلبکارانِ تن پرورِ همیشه ناراضی!ای نفرین‌کننده های تاریکی که شمعی برای وطن روشن نکرده اید!
اگر به تهرانِ عزیزِ مقاومِ عاشقِ ما برمی‌گردید و در این روزهای نورانی اتحاد و همدلی، هنوز کنار مردم نیستید،اگر مشکل آلودگی هوا، کم آبی، ترافیک و مهم تر از همه خشونت، هنوز با شما همراه است،نگاهی به دور و برتان بیندازید!شاید مشکل خود شمایید!
#ننگ_بدتر_از_جنگ#تهران_عاشق@heyraan

۱۲:۲۷

بازارسال شده از خاطرات مداد آبی 🌨
اسم‌ها واقعی‌ هستند.هیچ‌وقت این اندازه اسم‌ها، تک‌به‌تک، برایم معنا پیدا نکرده بودند...
مریم، شهید... لاله و نرگس، هدیٰ، شهید...شبنم، شهید... مائده، زهره، صبا، شهید...
حلما، غزل، سکینه، سمیه، نوا، نفس،پروین، شهید... یاس و نگار و ندا، شهید...
نورا، حدیث، عاطفه، رستا، مطهّره،حلما، شهید... هانیه، لیلا، رها، شهید...
ساغر، سحر، محدّثه، پروانه، آرزو،رؤیا، شهید... فاطمه‌زهرا، حنا، شهید...
باران، ستاره، فائزه، یلدا، طنین، بهار،گندم، نسیم، مژده، عسل، کیمیا، شهید...
دنیا، شکوفه، خاطره، معصومه، نازنین،هستی، گلاره، نجمه، شمیم، آتنا، شهید...
مه‌گل، سپیده، ساجده، شیوا، ثمین، پناه،آوا، بهاره، پونه، ستایش، سما، شهید...
هاجر، ترانه، لاله، رقیّه، نگین، صدف،شادی، عطیّه، راضیه، تینا، مُنا، شهید...
کوثر، غزال، هاله، طهورا و فائزه،زینب، شهید... ماه‌ثنا، پرنیا، شهید...
مژگان، یگانه، مرضیه، ژیلا و عارفه،شبنم، ملیحه، مهدیه، نیکا، ثنا، شهید...
دُرسا، زکیّه، طیّبه، محیا، منیره، یاس،مهسا، شهید... هدیه، سُها، میترا، شهید...
میناب، شنبه، وقت شروع کلاس‌هاموضوع درس بود چقدر آشنا: «شهید»!
با خونِ پاک خود، همۀ این فرشته‌ها،صدها کتاب تازه نوشتند با شهید...
احمد رفیعی وردنجانی
خاطرات مداد آبی undefined@KHaterateMedadeAbi

۱۴:۳۱

بسم الله الرحمن الرحیم
این شب ها که تهران زیبا دوباره شلوغ شده،‌ حتما به کسانی برخورده اید که نگاه پر غیظ شان، از روی شما برداشته نمی شود. احتمالا ماشین هایی که به خاطر پرچم شما، از شما سبقت های عجیب و غریب می گیرند را دیده اید.یا وقتی قدم میزنید، از کنار جمع هایی که در پیاده رو با صدای بلند راجع به شما حرف می‌زنند رد شده اید.صدای ضبط هایی که ناگهان کنار شما، موسیقی بیس دارشان گوش فلک را کر می کند، به گوشتان خورده است. در آن لحظات چه حسی دارید؟در آن ثانیه هایی که از میان نگاه های سنگینِ غبار آلود عبور می کنید و نسیم، پرچم ایران را تکان می دهد و سرخی اش صورتتان را می نوازد به چه چیزی فکر می کنید؟با این پرچم‌ همه از یک نگاه می فهمند شما چه در سر دارید!باورهایتان را، آرزوهایتان را، اندیشه تان را با همان پرچم به همه نشان می دهید!شما علمدارید!برای علمدار، مهم است که حتی پرچم را چطور می گیرد!وقتی پرچم در دست اوست چطور به نظر می‌رسد!نگاهش جسور است یا درمانده؟حس غرور دارد یا بیم؟همه جزئیات را چک می کند تا در خور علمی که افراشته و در خور تفکری که فریادش می زند باشد!
این شب ها که عرصه علمداری خیابان است، احتمالا اگر خسته بشوید، پرچم را پایین می آورید و با احترام گوشه ای می گذارید.یا اگر بخواهید سر راه خرید کوچکی انجام دهید معمولا با خودتان حملش نمی کنید.اگر بخواهید چند دقیقه بروید و وعده ساده ای میل کنید با پرچم این کار را نمی کنید.اما!همه این تصاویر را کنار هم بگذارید، از نگاه های سنگین، متلک های وقت و بی وقت، لجبازی ها و...به خاطر پرچمی که تازه در هر لحظه و هر ثانیه همراه شما نیست!حالا شما را میبرم به دنیای خودمان!خودمان؟ ما کیستیم؟به زبان ساده: دختران و زنان ایرانی چادری!به زبان دقیق تر: زنان مسلمانی که به حجاب اسلامی اکتفا نکرده اند و چادر را به آن ضمیمه کرده اند چون... چادر، پرچم است!دنیای ما، سالهاست همین شکلی است!نگاه سنگین دارد، متلک دارد، ناامنی روانی دارد، قضاوت دارد، از بسیاری از جمع ها طرد شدن دارد...اما، زیر آفتاب داغ تابستان، وقتی یک نسیم می آید و این پارچه به ظاهر مشکی را به صورتمان می نوازد، پر از حس غرور میشویم و محکم تر ادامه میدهیم!چون ما علمداریم !
و تمام جزئیات برای ما مهم است!
به پوشش مان، به نگاه مان، به راه رفتنمان، به خندیدن مان به رنگ روسری مان، به همه چیز فکر می کنیم تا در خور علمی که به دوش می کشیم باشد!علمداری ما در خیابان اما، استراحت ندارد، بی وقفه است!پیر و جوان و باردار و بچه دار و... هم نمی شناسد!پرچم ما در ماشین، در خیابان، پیاده، در رستوران، در مرکز خرید، سرِکار، تفریح، سفر و همه جا و همه جا همراه ماست!ما این پرچم را نه از روی عادت، نه از روی کلیشه، که با وسواس، با دقت و با اعتقاد انتخاب کرده ایم!و دوستش داریم!
برادران قوی و غیور سرزمینم که این شب ها، پرچم ایران به دوش گرفته اید!خواهران عزیزم که پر افتخارید، شیرزنید و با انواع و اقسام پوشش ها، پرچم ایران را به دوش می کشید!پرچم اعتقادتان را با غرور و شعف به دوش بکشید و آن را با افتخار همه جا ببرید!که در این دیار
خواهرانی دارید که سالهاست،
پرچم خود را زمین نگذاشته اند...


#پرچم#چادر#ولینصرن_الله_من_ینصره
@heyraan

۱۹:۰۹

بازارسال شده از وادی (سیده فاطمه مطهری)
thumbnail
قبلا شنیده بودمش؛ «*نحیط*» را می‌گویم.امروز جلد چهل و شش دهخدا را برداشتم تا ببینم معنی‌اش را درست یادم است یا نه!
تردد گریه در سینه بی آنکه ظاهر گردد.و من چقدر پُرم از نحیط‌...
@vaadi_ir

۱۳:۱۶

thumbnail
بار ها نگاهت کردمچشمایت ها را...که پشت عینک نازکشان میکنی تا احساست را کامل کنی!دست هایت را...که با لاک آلبالویی نصفه و نیمه شان جلوی دهانت می آوری تا خنده ات را پشت ناز دخترانه پنهان کنی!دندان هایت را...که وقتی شای بنعناع و السکر می‌گویی، از پشت لبخندت بیرون می زنند تا آشکارا نشان بدهند چقدر اهل شیرینی هستی! اما یک چیز را نفهمیدم...وقتی لیوان چای را می بوسی و میخندینمیدانم، دوستش داری،یا طعنه‌ میزنی!؟طعنه به نان،طعنه به غذا،طعنه به تمام خوردنی های دنیا،که در میانه جنگ رفتند و تورا تنها گذاشتند...ولی چای ماند!چای، همان عشقِ شرقیِ مشترک ما،رفیقِ خنده های تو ماند!راستی! بگو قبل از این چای،به یاد داری آخرین بار چه چیزی خورده ای...؟
#یا_حبیبی_یا_شای@heyraan

۲۳:۴۸

شکست چیست؟
هالیوود لعنتی با ما چه کرده که منتظریم در یک نبرد آخرالزمانی بین خیر و شر، تمام اعوان و انصار دشمن در سکانس آخر پودر شوند و جهان ناگهان نفسش بالا بیاید و بگوید: "آخیش! همه چیز برای همیشه خوب شد!"شبیه همان‌چیزی که ترامپ خیال پرداز در توییتر برای ما تصویرسازی می کند و ما ته دلمان واقعا به آن نمی خندیم!بازگشت به عصر حجر؟باز شدن در های جهنم؟حذف ایران از روی نقشه؟نکند...این مردکِ رذل کار کثیفش را خوب بلد است!از این اعتراف دندان هایم حسابی به هم فشرده می شوند که بگویم:"ذهن های هری پاتر خوانده ی جنگ ستارگان دیده ی ماروِل شناسِ با دیزنی بزرگ شده ی ما و بچه های ما، سالهاست اسیر دست این رویافروشانِ کاسبِ ترس است!"چشم هایمان را، گوش هایمان را، مذاق مان را، مشام مان را، گروگان گرفته بودند برای چنین روزهایی!که اگر هم خدا دلمان را برای خودش ساختدیوار باورمان نازک باشد...آن وقت در مواقع خطر،در روزهای فتنه،در نبرد های بین خیر و شر،دلمان قرص نیست!چون‌ ذهن هایمان با محسابات هالیوودی خو گرفته است! نه محاسبات الهی!بیایید کمی فکر کنیم، اگر خدا آن معجزه ی آخر الزمانی که دلمان می خواهد را رو کند، اگر خدا ساحران را با عصای موسی سرجایشان بنشاند و معجزه را در میدانِ حقیقت به چشم ببینیم، آن وقت فرعونِ حقیر شده ی مچاله شده برای قدرت نمایی، دستور بدهد ساحران را از دم، با دست و پای قطع شده بکشند و بعد توییت بزند که: "هه! من آن خدا و بندگانش را کشتم چون مرگ و زندگی دست من است!"بیایید فکر کنیم،آن روز هم از او بازی می خوریم؟فقط فکر کنیم...نکند منتظریم ترامپ توییت بزند که: "خیلی خب مثل اینکه من باختم!"آن وقت ماییم که نه فقط ذهن هایمان راکه دل هایمان را هم باختیم...و برای این رویای زیبا، واقعیت را قربانی کردیم!پشت جبهه را خالی کردیم!تفرقه انداختیم!تهمت زدیم!و پناه بر خداپناه بر خدا...
#کاسبان_ترس#شکست_چیست#ان_معی_ربی_سیهیدین@heyraan

۵:۳۴