بله | کانال حباب نویس
عکس پروفایل حباب نویسح

حباب نویس

۱۱۵عضو
undefined#پارت_شصت_و_نهمundefined#رمان: رنگین کمان چشمانش
پس از شام، پدرم برخاست و گفت:-خب دیگه شاممون رو هم خوردیم. شبتون بخیر.علی را در آغوش کشید و گفت:-تولدت مبارک باشه پسرم. الهی که سالهای سال کنار خانواده و بچه هات سالم و شاد باشی. ما رو هم حلال کن.-این چه حرفیه...پدرم با ضربه ی دست به شانه ی علی و تکان سر اجازه ی ادامه به علی نداد. مادرم هم علی را در آغوش کشید و گفت:-پیر شی مادر. خداحافظت.رویا، خندان، جلوی علی ایستاد و گفت:-حیف بچه داری، وگرنه مختو می زدم.علی بلند خندید و گفت:-بچه هم نداشتم نمی تونستی جوجه.رویا سرش را جلو برد و گفت:-دیوسون؟! (این طور میگی؟)•علی سر کج کرد و گفت:-اویله طبیع. (طبیعتا همین طوره.)••رویا خندید و گفت:-پس اونی که قبل از ما زده، حرفه ای بوده.علی قهقهه زد و گفت:-تو هیچ وقت پیر نمی شی رویا.رهام، در حالی که رویا را به سمت در و پدر و مادرها هل می داد، گفت:-ولی پیر می کنی اساسی. عی رهام را در آغوش گرفت و خندید. رهام دست علی را فشرد و گفت:-وقت نشد زیاد باهات رفیق شم، خوشحال می شم دوست کوچکترت باشم. البته اگه قابل بدونی.علی دست دیگرش را بر شانه ی رهام گذاشت و گفت:-تو داداش کوچیکمی عزیزم.کیا و نازنین هم، خداحافظی کردند و رفتند. پدر و مادر علی و سجاد هم به بهانه ی بدرقه ی پدر و مادر من رفتند. به رهام سپرده بودم که ماشینش را برایم بگذارد. ظرف های کثیف را داخل ماشین ظرفشویی گذاشتم، حال را مرتب کردم و به اتاقم رفتم. علی پشت سرم به اتاق آمد و در را بست. روی تخت کنارم نشست. با ناراحتی گفت:-کجا؟!-خونه مون.خواهش و کلافگی نگاهش را می دیدم، اما با خودم عهد کرده بودم، ذره ای از عشقم به علی را نشان ندهم. چشم از نگاهش گرفتم و گفتم:-تا یادم نرفته، یه کادوی دیگه هم برات گرفتم، تو کشوی لباس هات گذاشتم. بچه ها امشب قراره پیش تو بخوابن. البته عقیق، تا وقتی که حرف هاتون با صنم تموم بشه، پیش خودش نگهشون می داره. امیدوارم شما هم با صحبت هاتون به یه نتیجه ی خوب برسین.علی عصبی بازوهایم را گرفت و گفت:-نتیجه ی خوب از نظر تو چیه؟!بغض کردم. می خواستم بگویم "حال خوب تو. مقصر ندانستن خودت، قبول گذشته به عنوان گذشته، عشق کامل و بی غم پدرانه به دوقلوها..." اما فقط گفتم:-هر چیزی که برای شماها خوبه.دستانش را دو طرف صورتم گرفت و گفت:-واسه حرف زدن زیادی دیر نیست به نظرت؟!لباسم را در دستانم فشردم تا دست روی دستش نگذارم. گفتم:-ممکنه گذر زمان، خیلی چیزهای دیگه رو هم تغییر داده باشه، همون طور که شماها عوض شدین.نگاهش نمی کردم. می دانستم اگر نگاهم در نگاهش گره بخورد، گره قلبم باز خواهد شد. صورتم را به سمت بالا کشید و گفت:-رها نگام کن.صورتش را نزدیک صورتم آورد و ملتمس گفت:-رها... خواهش میکنم نگام کن.مقاومتم شکست، نگاهش کردم. نگاه خیس چشمان خاکستری اش تمام وجودم را خاکستر کرد. اشک در چشمانم حلقه زد. باران اشک هایمان، توقف طولانی پیشانی اش بر پیشانی ام را غمگین تر و دردناک تر کرد. سرم را عقب بردم و با بغضی که داشت خفه ام می کرد، گفتم:-بذار برم علی. اون دو تا بچه، حق دارن مثل یه خانواده ی کامل زندگی کنن. همگی با هم زیر یه سقف.ناباور نگاهم می کرد. ادامه دادم:-شاید بعد این سال ها که هر دو بالغ تر، عاقل تر و منطقی تر شدین، حرف زدنتون دوای درد باشه و مقدمه ی یه پایان شیرین.محکم در آغوشم گرفت. نتوانستم دستانم را مهار کنم تا دور او نپیچند. سر در گردنم فرو کرد و عمیق نفس کشید و گفت:-بهترین تولد عمرم رو برام گرفتی ولی آخرشو داری خراب می کنی.با دست به عقب راندمش و گفتم:-شب بخیر. خداحافظ.قبل از خروج از در اتاق، تکان خوردن شانه هایش را دیدم و به خود قبولاندم اشک های امشبش، حسرت ها و پشیمانی های آینده را می شوید و از بین خواهد برد.ـــــــــــــــــــــــــــــــــ•diyorsun ••öyle tabi
undefinedز.حباب
@hobabnevis

۲۰:۴۶

undefined#پارت_هفتادمundefined#رمان: رنگین کمان چشمانش
با تق تقی که نهال به میزم زد، سر بلند کردم. نگران گفت:-رها چی شده؟! چرا گریه می کنی؟!دست روی صورتم کشیدم. خیس خیس بود. اصلا نمی دانستم از کی، چطور و چقدر گریه کرده ام. قلبم درد می کرد. لبانم را به زور کش آوردم و گفتم:-هیچی عزیزم. چیز مهمی نیست.دستم را گرفت و با نگرانی پرسید:-مطمئنی؟لبخند مصنوعی ام را پر رنگ تر کردم و گفتم:-آره گلم.-باشه پس خداحافظ.بهت زده گفتم:-مگه ساعت چنده؟!-آخر وقته دیگه، اکثراً رفتن.-باشه ممنون. به سلامت.برخاستم و آبی به صورتم زدم. علی روبه روی در سرویس بهداشتی، منتظر من ایستاده بود. سر به زیر، کنارش به راه افتادم. سوار ماشین که شدیم گفت:-قبل از اینکه حرف های اصلیم رو بزنم، بازم بخاطر تولد دیشب ازت ممنونم. خوابیدن بین دوقلوها هم، که گفتن ایده ی تو بوده، لذت بخش و دلچسب بود.با صدایی آرام گفتم:-خواهش می کنم. خداروشکر که ایده ام براتون خوب بوده. -بی مقدمه میرم سر اصل مطلب. صنم ازم خواست که حرف هامون رو به تو هم بگم.با تعجب نگاهش کردم. چرا صنم چنین چیزی خواسته بود؟ اگر به حساب دوستی من و او بوده که خودش می توانست بگوید. ناگهان فکری به ذهنم رسید و ترس، جای تعجب را در نگاهم گرفت. نکند صنم از علاقه ام به علی خبر دارد و می خواهد از این طریق به من بفهماند که از شوهرش دوری کنم؟! علی، که نگاهش به جلو بود و نگاه مرا نمی دید، ادامه داد:-نمی دونم تو چرا خواستی ما با هم حرف بزنیم و نتیجه ای که می خواستی چیه. اما ممنونم که این فرصت رو فراهم کردی.اشکم بی صدا روی گونه ام لغزید.-صنم گفت، اون موقع ها هر بار که من رو می دیده، حتی از دور، حرف های اون بی شعورا تو ذهنش تکرار می شده و عصبی می شده و دلش می شکسته و از این چیزا. فک می کرده بعد از این همه سال، دیگه یادش رفته باشه اما بازم با دیدن من، اون حرف ها یادش میاد و اذیت می شه. الان بزرگونه تر و منطقی تر باهاش رفتار می کنه، اما هنوزم باعث ناراحتیش میشه. گفت پدر خوبیم و ازم ممنونه که، به قول خودش، همه جوره پای اشتباهم وایسادم و اینا. بعدم گفت که اصل تقصیر، با اون بوده و اگه اون، حریم رو حفظ می کرده و به قول خودش، بچه بازی و بی عقلی نمی کرده، هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاده و خلاصه که، نتیجه این که، ما در کنار هم و زیر یه سقف، نمی تونیم باشیم؛ ولی می تونیم روابطمون رو یه کم منطقی تر کنیم، تا بچه ها راحت تر باشن. اما دلیل اینکه من ازت ممنونم اینه که بعد از صحبت هامون، من خیلی حالم بهتره. دیگه خودم رو مقصر اصلی نمی دونم و بار مسئولیتی که روی دوشم حس می کردم، نصف شده در حقیقت. نکته ی دیگه اینکه بچه هام رو دیگه تاوان اشتباهم نمی بینم و حالا از ته قلبم اونا رو قسمتی از وجود خودم می دونم. هوف. تموم شد حرفام.اشک هایم را پاک کردم و گفتم:-خوشحالم که این حس ها رو دارین و به نظرم میاد شاید همین منطقی شدن ارتباط هاتون با صنم، دریچه های جدیدی به روی جفتتون باز کنه.با ترمز ناگهانی اش سرم را بلند کردم. هیچ ماشینی جلوی ما نبود. نگاهش کردم تا بفهمم چرا اینچنین محکم و ناگهانی ترمز کرده که با نگاه سرزنش گر و بهت زده اش مواجه شدم. بدون ذره ای تغییر در نگاهش گفت:-صنم گفت "اگه ده سال پیش، این آدمی که الان هستی، بودی؛ لجبازیم زیاد طول نمی کشید چون به راحتی می شد بهت اعتماد کرد." منم گفتم "اگه اینی که الان هستی اون موقع بودی، هیچ وقت برای بار دوم نمی اومدم خواستگاریت، چه برسه به اینکه دو سال برم و بیام."متعجب پرسیدم:-چرا؟! مگه الان چطوریه؟!کامل به سمتم چرخید و گفت:-من، چادر روی سر صنم رو یه ارزش می دونستم که حرمتش رو شکستم و تمام تلاشم رو کردم تا ارزشی که نادیده گرفتم رو جبران کنم.بهت زده گفتم:-صنم چادری بوده؟!عصبی دست در موهایش فرو کرد و گفت:-رها! من هیچ وقت عاشق صنم نبودم. اولش بازیچه بود و بعدش یه نجابت که دلم می خواست داشته باشمش همین. بعد از سکته ی بابام و اون اتفاقات هم، تنها دلیلم، بچه هام بودن، که به قول تو، خانواده ی کامل داشته باشن. این صنمی که الان تو باهاش دوستی، هیچ شباهتی به صنمی که من باهاش دوست شدم نداره، نه ظاهرش نه باطنش!صدایش بغض دار شد و گفت:-علیِ این 11 سال، ساخته ی دست اون صنمه. ساخته ی نجابت و پاکی صنم. ساخته ی چادر صنم. اما اون صنم، دیگه وجود نداره.
undefinedز.حباب
@hobabnevis

۱۷:۲۵

undefined#پارت_هفتاد_و_یکمundefined#رمان: رنگین کمان چشمانش
زبانم بند آمده بود. به جنگل خاکستری شده ی چشمان علی، خیره شده بودم و سرم را ناباورانه به طرفین تکان می دادم. اشک چکیده از چشمش را پاک کرد و گفت:-رها! چه نتیجه ای از این مکالمه می خواستی؟!به خود آمدم. در دل گفتم "همین نتیجه ای که داده، حال خوب تو، تغییر احساسات و افکارت." اما به تکرار حرف دیشبم بسنده کردم:-هر چیزی که برای شما خوب باشه.بی معطلی از ماشین پیاده شدم و گفتم:-بقیه اش رو خودم میرم، ممنون. فردا را مرخصی گرفتم تا کمی ذهن و قلبم را آرام کنم. تمام روز را با زبان روزه در امامزاده نشستم و فکر کردم. احساسات درونی ام متناقض و پیچیده بودند. ذهنم را مانند کامپیوتر پوشه بندی کردم:پوشه ی اول، واضحات:من علی را دوست دارم.نداشتن علی و نبودن در کنارش، بزرگترین غم دنیاست. علی بچه دارد و این بچه ها، مادری دارند با ماجراهای پیرامونش. پوشه ی دوم، نیمه واضحات:رابطه ی علی و صنم، به احتمال 98 درصد، به همین صورتی که هست، ادامه پیدا می کند.علی به شیده احساسی ندارد.پوشه ی سوم، سؤالات :رویا چه احساسی به علی دارد؟علی چه احساسی نسبت به من دارد؟باید برای بودن با علی پیش قدم شوم، منتظر بمانم یا فراموش کنم؟تصمیم گرفتم برای گام نخست، به پاسخ سوال اول بپردازم. شب، وقتی رویا چراغ اتاق را خاموش کرد و روی تخت خودش دراز کشید، بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم:-ماجرای ما هم تموم شد. حالا تو می خوای سر به سر کی بذاری؟-تموم شد؟ شما دو تا تازه شروع شدین آبجی گلم.و بعد هر هر شروع کرد به خندیدن. لجم گرفت. رو به او چرخیدم و گفتم:-آهان پس قراره اذیت کنی؟ مریضی؟ رویا هم، رو به من چرخید، دستش را زیر سرش گذاشت و با شیطنت خاص خودش گفت:-اذیت؟ من؟ اصلا به من میاد؟ من به این مظلومی. به این ماهی. به این گلی. به این...بالش زیر سرم را به سمتش پرتاب کردم و با حرص گفتم:-یکی تو مظلوم و مهربونی، یکی آنابل!سرش را از زیر بالش بیرون آورد و گفت:-من انقد ترسناکم؟-نمیدونم والا. من که آنابل رو ندیدم.و بعد مثل خودش، با حالت مسخره ای، هر هر خندیدم. بالشم را به صورتم برگرداند و گفت:-خداوکیلی خیلی دوماد جیگریه. حیفه دامادیش تموم شه به این زودیا.دلم، دستم، اصلا تمام تنم، لرزید. نکند... ترجیح دادم سکوت کنم. رویا هم انگار خیلی خسته بود. صدای نفس های منظمش، خواب بودنش را نشان می داد.
undefinedز.حباب
@hobabnevis

۲۰:۱۳

undefined#پارت_هفتاد_و_دومundefined#رمان:* رنگین کمان چشمانش*
با صدای رویا، که بلند گفت انیشته، با تعجب، سرم را از روی پرونده برداشتم و به سمت در اتاق، سر چرخاندم. تا آمدم با تعجب از خودم بپرسم "صدای رویا بود؟"، تقه ای به در خورد و رویا سرش را داخل آورد و گفت:_مرحبا آبلا. شویت چه عجله داشت. و بعد با نگاهی به نهال و دنیا، که با من هم اتاقی بودند و به او زل زده بودند، گفت:_البته شوی سابقت. و با لبخند دندان نمایی، صندلی کنار میزم را کشید و روی آن نشست. می‌فهمیدم که باید سلام کنم و بپرسم اینجا چه می کند، اما از شدت تعجب زبانم بند آمده بود. رویا که متوجه نگاه خیره و متعجبم شد، لبخند مسخره ای زد و گفت:_یکی از دوستام، اداره ی کناری شما کار داشت، منم اومدم به تو سر بزنم.کمی سرش را جلو آورد و آرام طوری که فقط خودم بشنوم ادامه داد:_البته که دلم برا سرگرد خوشتیپیان هم تنگ شده بود و میخواستم اونم ببینم.ناخودآگاه اخم و لبخند همزمان روی صورتم خودنمایی کردند. رو به رویا گفتم:_میخوای باهاش صحبت کنم تدبیری کنه بیشتر ببینیش؟؟با شوقی که تا آن زمان از رویا ندیده بودم، دستانش را به هم کوبید و گفت:_واقعا این کارو میکنی؟؟بغض کردم. یاد پریشب افتادم، که حتی نتوانستم حرفم را ادامه دهم. دو روز تمام فکر کردم. اما هنوز هم برایم سخت بود بفهمم رویا، علی را دوست دارد. هنوز هم در توان خود نمی دیدم، بشنوم خواهرم عاشق مردیست، که من هم عاشقش هستم. از طرفی، علی را آنقدر دوست داشتم که فقط خوشحالی و خوشبختی اش، برای آرامش قلبم کافی بود، حتی اگر من، باعث آن خوشحالی و خوشبختی نباشم؛ از طرفی دیگر، می‌دانستم که اگر باعث آن خوشحالی و خوشبختی خواهرم باشد، من یا جان خواهم داد، یا مجبور به ترک خواهرم خواهم شد. عذاب کمی نخواهد بود، دل در گرو شوهر خواهر داشتن و هر روز دیدنش!با تکان دست رویا جلوی صورتم، به خود آمدم. نگران نگاهم می‌کرد. پلک زدم، اشکم چکید. رویا دستانم را گرفت و گفت:_آجی چی شده؟ چیزی گفته بهت؟ اتفاقی افتاده؟ تو که گفتی قضیه صنم تموم شده! قضیه جدیدی پیش اومده؟ چرا گریه می کنی؟ چی شده که خواهر قوی و 'گریه نکنِ' من رو به گریه انداخته؟ میخوای برم...اگر سکوت می کردم، تا صبح حرف می‌زد. نفس عمیقی کشیدم و با تمام غم، حرفش را قطع کردم و گفتم:_رویا! اگر دوسش داری، به نظرم بهترین کار اینه که خودت با عقیق هماهنگ کنی و باهاش حرف بزنی. هر چند که، من بهتر میدونم که با بابا مطرح کنی و غیرمستقیم اتفاق بیفته. درسته که علی آقا، آدم خوب و با ملاحظه ایه، اما بازم درست نیست تو که دختری، پا پیش بذاری و بخوای...میان حرفم پرید و گفت:_چی چرت و پرت میگی واسه خودت؟ من واسه چی باید پا پیش بذارم؟؟ مگه شوهر من بوده که من برم جلو؟ خودت برو جلو. حتی به نظر من، تو اصلا نیازی نیست به بابا هم کاری داشته باشی. این بنده ی خدا با تمام عجله ای که داشت، انقد ذوق کرد انیشته صداش کردم که فقط کافیه تو بهش بگی علی، اون باید تک تک سلول های بدنش میگه، جوووون علییییی و با سر میاد بغلت!با دهان باز فقط نگاهش کردم. من چه میگفتم و می اندیشیدیم و او به چه فکر می کرد و چه میگفت؟! ذهنم به ناگاه خالی شد. از همه چیز و همه کس. پلک میزدم، دهانم را باز و بسته میکردم، اما نه کلامی از دهانم خارج میشد، و نه حتی کلامی به ذهنم می آمد تا بیانش کنم. صدای زنگ گوشی رویا، مغزم را رفرش کرد و همه چیز به حالت عادی برگشت. رویا رو به من گفت:_دوستم کارش تموم شده، من دارم میرم، کاری نداری؟دستش را گرفتم و گفتم:_رویا! تو عاشق علی نیستی؟مات و مبهوت نگاهم کرد.کج اخم کرد و با سر کج شده از تعجب و سوال، گفت:_منظورت از عاشق چیه؟ یعنی بخوام زنش شم؟؟با کمی ترس و البته امید، گفتم:_هوم. علی برای تو چیه؟
undefinedز.حباب
@hobabnevis

۱۷:۱۱

undefined#پارت_هفتاد_و_سومundefined#رمان: رنگین کمان چشمانش
شلیک خنده اش، چنان بلند و ناگهانی بود، که دنیا و نهال، سرشان را بلند کرده و با تعجب و لبخند به ما خیره شده بودند. دستش را کشیدم و در حالی که سعی می‌کردم او را روی صندلی برگردانم، گفتم:_هیشش چه خبرته دختر. اینجا اداره ی پلیسه ها!در حالی که سعی می کرد خنده اش را کنترل کند، بریده بریده گفت:_رها... خیلی خری...! آخه روانی... من ... مگه خرم... عاشق اون... شم!! کدوم ... احمقی... عاشق ... شوهر... خواهرش... میشه... آخه!! اصن شما دو تا... انقد کنار هم... خوشکل و ملوسین که ... آرزومه بازم شماها رو با هم ببینم.دستش را محکم تر کشیدم و مجبور به نشستنش کردم. ملتمس نگاهش کردم و گفتم:_هیششش تو رو خدا آروم. آبرومو بردی بی شعور!روی میز به سمتم خم شد و با لحن پر شیطنت همیشگی اش گفت:_یعنی تو، الان چون فکر میکردی من عاشق شوهر جونت شدم، داشتی گریه میکردی؟؟؟مظلوم سر در گریبان فرو بردم و آرام گفتم:_همه چیز علی، ایده آل توعه خب. چهره اش، تیپش، صداش، ... دستش را زیر چانه ام گذاشت و با نگاه براقش، تمام اجزای صورتم را از نظر گذراند. بوسه ی کوچک و خواهرانه اش، روی گونه ام، دلچسب ترین بوسه ی عمرم، تا آن زمان، بود. بی اختیار لبخند زدم. همان طور که میخ نگاهش را در نگاه اشک آلودم می کوبید، گفت:_علی خیلی خوبه، ولی نه برای من! علی رو دوس دارم، ولی نه برای خودم! علی فقط به تو میاد آجی. خیلیم میاد. انقد که تمام شیپ های مورد علاقه ام تو فیلم و سریال ها، باید جلوتون لنگ بندازن. الانم به جای اینکه عین بچه کوچولوها مظلوم و مغموم منو نگاه کنی، جول و پلاستو جمع کن بریم خونه. ساعت کاری تمومه. بعد از ناهار، رویا را به اتاق کشاندم. روی تخت نشستیم و گفتم:-رویا! از کجا میگی علی منو دوس داره؟!-آجی خلی؟ مشخصه کاملا. از همه چی. از کارهاش. از نگاهاش. از اینکه ارتباطش رو با رهام و بابا حفظ کرده. اصلا به نظر من، این آهنگ واسه شما دو تا ساخته شده.همان طور که آهنگ را از گوشی اش پخش می کرد، گفت:- اولش رو علی میگه:یهو وا شد چشم دیدمت، آخ آخ پسندیدمتبیا بد به دلت راه نده، پیشتم نباشه غمتشدی وصله ی جونم تو، یکیو دارم اونم تومیدونم که عشقمونو، نمیگیری دست کم توخنده ام گرفت. رویا با ذوق گفت:-اینجاش رو تو به علی میگی:بس که خوشگلی تو چِشی، وقتشه باهم جور بشیماجازه نمیدم ازم، حتی یه قدم دور بشیمن رو تو حساب کردم، که همه رو جواب کردمخاطر تو رو میخواستم، که تو رو انتخاب کردمنمور نمور بیا عشق من، سری داری تو سرا عشق منکسی حریف ما نمیشه، اگه تو در بیای پشت منشدی وصله ی جونم تو، یکیو دارم اونم تومیدونم که عشقمونو، نمیگیری دست کم توبس که خوشگلی تو چِشی، وقتشه باهم جور بشیماجازه نمیدم ازم، حتی یه قدم دور بشیمن رو تو حساب کردم، که همه رو جواب کردمخاطر تو رو میخواستم، که تو رو انتخاب کردم(همه رو جواب کردم، مسعود صادقلو)همان طور که لبخند به لب داشتم، گفتم: -فک نکن نفهمیدم با زبون آهنگ گفتی من خوشکل نیستما. ولی باشه. در صورت تکرار، بعدا، به حسابت می رسم پررو. الان بگو اینایی که گفتی چه ربطی داره. اصلا اگه تو درست میگی، چرا هیچ کار نمیکنه پس؟ اون که گفت با صنم به جایی نمی رسن. منم که مجردم...
undefinedز.حباب
@hobabnevis

۱۸:۵۱

حباب نویس
undefined#پارت_هفتاد_و_سوم undefined#رمان: رنگین کمان چشمانش شلیک خنده اش، چنان بلند و ناگهانی بود، که دنیا و نهال، سرشان را بلند کرده و با تعجب و لبخند به ما خیره شده بودند. دستش را کشیدم و در حالی که سعی می‌کردم او را روی صندلی برگردانم، گفتم: _هیشش چه خبرته دختر. اینجا اداره ی پلیسه ها! در حالی که سعی می کرد خنده اش را کنترل کند، بریده بریده گفت: _رها... خیلی خری...! آخه روانی... من ... مگه خرم... عاشق اون... شم!! کدوم ... احمقی... عاشق ... شوهر... خواهرش... میشه... آخه!! اصن شما دو تا... انقد کنار هم... خوشکل و ملوسین که ... آرزومه بازم شماها رو با هم ببینم. دستش را محکم تر کشیدم و مجبور به نشستنش کردم. ملتمس نگاهش کردم و گفتم: _هیششش تو رو خدا آروم. آبرومو بردی بی شعور! روی میز به سمتم خم شد و با لحن پر شیطنت همیشگی اش گفت: _یعنی تو، الان چون فکر میکردی من عاشق شوهر جونت شدم، داشتی گریه میکردی؟؟؟ مظلوم سر در گریبان فرو بردم و آرام گفتم: _همه چیز علی، ایده آل توعه خب. چهره اش، تیپش، صداش، ... دستش را زیر چانه ام گذاشت و با نگاه براقش، تمام اجزای صورتم را از نظر گذراند. بوسه ی کوچک و خواهرانه اش، روی گونه ام، دلچسب ترین بوسه ی عمرم، تا آن زمان، بود. بی اختیار لبخند زدم. همان طور که میخ نگاهش را در نگاه اشک آلودم می کوبید، گفت: _علی خیلی خوبه، ولی نه برای من! علی رو دوس دارم، ولی نه برای خودم! علی فقط به تو میاد آجی. خیلیم میاد. انقد که تمام شیپ های مورد علاقه ام تو فیلم و سریال ها، باید جلوتون لنگ بندازن. الانم به جای اینکه عین بچه کوچولوها مظلوم و مغموم منو نگاه کنی، جول و پلاستو جمع کن بریم خونه. ساعت کاری تمومه. بعد از ناهار، رویا را به اتاق کشاندم. روی تخت نشستیم و گفتم: -رویا! از کجا میگی علی منو دوس داره؟! -آجی خلی؟ مشخصه کاملا. از همه چی. از کارهاش. از نگاهاش. از اینکه ارتباطش رو با رهام و بابا حفظ کرده. اصلا به نظر من، این آهنگ واسه شما دو تا ساخته شده. همان طور که آهنگ را از گوشی اش پخش می کرد، گفت: - اولش رو علی میگه: یهو وا شد چشم دیدمت، آخ آخ پسندیدمت بیا بد به دلت راه نده، پیشتم نباشه غمت شدی وصله ی جونم تو، یکیو دارم اونم تو میدونم که عشقمونو، نمیگیری دست کم تو خنده ام گرفت. رویا با ذوق گفت: -اینجاش رو تو به علی میگی: بس که خوشگلی تو چِشی، وقتشه باهم جور بشیم اجازه نمیدم ازم، حتی یه قدم دور بشی من رو تو حساب کردم، که همه رو جواب کردم خاطر تو رو میخواستم، که تو رو انتخاب کردم نمور نمور بیا عشق من، سری داری تو سرا عشق من کسی حریف ما نمیشه، اگه تو در بیای پشت من شدی وصله ی جونم تو، یکیو دارم اونم تو میدونم که عشقمونو، نمیگیری دست کم تو بس که خوشگلی تو چِشی، وقتشه باهم جور بشیم اجازه نمیدم ازم، حتی یه قدم دور بشی من رو تو حساب کردم، که همه رو جواب کردم خاطر تو رو میخواستم، که تو رو انتخاب کردم (همه رو جواب کردم، مسعود صادقلو) همان طور که لبخند به لب داشتم، گفتم: -فک نکن نفهمیدم با زبون آهنگ گفتی من خوشکل نیستما. ولی باشه. در صورت تکرار، بعدا، به حسابت می رسم پررو. الان بگو اینایی که گفتی چه ربطی داره. اصلا اگه تو درست میگی، چرا هیچ کار نمیکنه پس؟ اون که گفت با صنم به جایی نمی رسن. منم که مجردم... undefinedز.حباب @hobabnevis

Masoud Sadeghloo - Hamaro Javab Kardam (320).mp3

۰۲:۴۲-۶.۳۹ مگابایت

۱۸:۵۳

undefined#پارت_هفتاد_و_سومundefined#رمان: رنگین کمان چشمانش
بوسه ی آبداری روی گونه‌ام کاشت و گفت:-آجی راستش منم خیلی بهش فکر کردم. به نظرم فقط دو تا علت می تونه داشته باشه. یا چون بچه داره، فکر میکنه درست نیست یه دختر مجرد رو بخواد. یا اینکه بخاطر گذشته ای که ما ازش می دونیم، و شخصیتی که الان ازش میشناسیم، تصورش اینه که فرد مناسبی نیست؛ یا به قول بچه ها، لیاقت تو رو نداره. نظرت؟به فکر فرو رفتم. رویا بی راه نمی گفت. با توجه به شخصیت علی، بعید نبود که این تصورات، مانع او شده باشند.-نظرت چیه با مامان صحبت کنیم؟-روم نمیشه رویا!!!-وا. رو نمیخواد که! من قبلا باهاش حرف زدم. اونم با من هم نظره.-رویا!!!!!-زهرمار. بحث ازدواجه ها. یه عمره. اینکه مامان و بابا هم، علی رو آدم درستی می بینن و به نظرشون شما دو تا، مناسب همدیگه این، نشون میده ما دو تا اشتباه نمی کنیم و وقتمون رو هدر نمیدیم. خصوصا تو که عاشقی. اینکه دو تا بزرگتر کمک می کنن و مخالف نیستن، برای تو خیلی خوبه. عمرت رو سر یه عشق غلط و بیهوده، هدر نمیدی. از طرفی هم، بزرگترها می دونن چطور مسئله رو سر و سامون بدن. زندگی مشترک و عشقی، بدون حمایت خانواده مساویه با چی؟ نابودی.چقدر خواهر کوچکم، بزرگ شده بود. چقدر حرف هایش درست و عمیق بود. چقدر خوشحال شدم از داشتنش. از بودنش و از هم صحبتی اش.به نظر رویا و مادرم، که به شورای ما پیوسته بود، بهترین پاسخ را برای سؤال سوم، پدرم می دانست. مادر برای پدر، مقدمه چینی های لازم را انجام داد و نهایتاً پدر، ترفندهای درست را برایمان توضیح داد. باید به طور کاملاً غیر مستقیم، اول از احساس علی مطمئن می شدم و به محض اطمینان، باید بدون تعلل او را از احساس خود مطمئن می کردم.
undefinedز.حباب
@hobabnevis

۱۷:۲۲

undefined#پارت_هفتاد_و_چهارمundefined#رمان: رنگین کمان چشمانش
فصل هفتم
دو هفته از پایان عقدمان گذشته بود. در این مدت، تمام تلاشم را برای دوری از علی کرده بودم، اما هر بار که به خود می آمدم، یا در حال تماشایش از دور بودم، یا غرق در خاطرات ده ماهه ام با او. ولی امروز، ناگزیر از هم کلام شدن با او بودم. پرونده ای که مسئول رسیدگی و تکمیلش بودم، مربوط به او بود و باید از او تأیید می گرفتم. جلوی در اتاقم ایستاده بودم و مستأصل، به او، که روی مبل راحتی گوشه ی سالن نشسته بود، نگاه می کردم. به حضور گاه به گاه شیده در اداره عادت کرده بودیم. کنار علی نشست و گفت:-چه خبر عزیزم؟علی زیر چشمی نگاهش کرد و هیچ نگفت. شیده به سمت علی کج شد و گفت:-دیگه زنم نداری که. هر جور دلم بخواد باهات حرف می زنم.علی با حرص پوفی کرد و گفت:-شیده! خفه شو.شیده برخاست و مثل کسی که قصد بوسیدن دارد به سمت علی خم شد. قلبم در دهانم می زد. احساس کسی را داشتم که جانش را از بدنش جدا می کنند. علی از بین دندان هایش غرید:-جرئت داری بیا جلوتر.چهره ی شیده را واضح نمی دیدم اما به نظرم آمد خندید و جلوتر رفت. علی با عصبانیت، ساعد دستش را زیر گردن شیده گذاشت و تقریباً روی مبل پرتش کرد. شیده، که توقع چنین عکس العملی نداشت، شوکه شده بی حرکت نشست. کیا کنار من ایستاد و گفت:-چیزی شده؟!انگار دنیا را به من داده بودند. رو به او گفتم:-میشه اینو ببرین پیش سرگرد رادمهر؟و پرونده را رو به او گرفتم. نیشخندی زد و گفت:-نه خیر نمیشه. پرونده رو شما تنظیم کردی و از جزئیاتش خبر داری، من برم بدم بگم چی؟!؟به سمت علی اشاره کرد و گفت:-بفرمائید.شیده متوجه ما شده بود و نگاهمان می کرد. اما علی، چشم بسته بود و سرش را به پشتی مبل تکیه داده بود. جلوتر رفتم. با صدایی که خودم هم به زور شنیدم گفتم:-سرگرد ببخشید...بدون اینکه چشم باز کند دستش را به سمتم دراز کرد. پرونده را در دستش گذاشتم و این جمله اش در ذهنم اکو شد: "من عطرتو از 100 متری حس می کنم." بی اختیار لبخند زدم، اما با نگاه متعجب و سرزنش گر علی، لبخندم درجا خشک شد. عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و گفت:-این چیه؟!انگار یک سطل آب یخ روی سرم خالی کردند. نگاهش آنقدر سرد بود که بی اختیار بغض کردم. پرونده را رو به من گرفت. بغضم بزرگتر شد اما با دیدن پرونده، خنده ام گرفت. گفتم:-خاک عالم چک نویس رو گذاشتم تو پرونده. ببخشید. بقیه اش رو ببینید اینو درست می کنم.پرونده را بست، به سمتم گرفت و با تحکم گفت:-درستش کن بیار.سر به زیر انداختم و به سمت اتاقم حرکت کردم. صدای "علی" گفتنِ آرام کیا، گوش هایم را تیز و قدم هایم را آرام کرد.-تو چرا بداخلاق تر از قبلت شدی؟!-سرم درد می کنه.-دلشو می شکنی اینطوری.صدای شیده، که به طرز عجیبی شیطنتش مشهود بود، لبخندم را پر رنگ کرد:-بگم دستای جادوئیشو قرض بده؟!نمی دیدمشان، اما وقتی پس از چند لحظه شیده مظلوم گفت:-خب بابا نزن منو با اون چشای برزخیت.نگاه خاکستری و توبیخ گر علی را تصور کردم و پا تند کردم.پرونده را درست کردم و برگشتم. نازنین هم به جمعشان اضافه شده بود. نازنین علی را صدا زد، دست از روی سرش برداشت و نازنین را نگاه کرد. شیده از فرصت استفاده کرد و شال گردن کوچکش را به پیشانی علی بست. علی شال را، که یک طرفش روی بینی و دهانش افتاده بود، از سرش کشید و به سمت شیده پرت کرد و با حرص گفت:-بوی تو رو میده.نازنین با تعجب گفت:-عطر شیده که خیلی خوشبو و ملیحه!!شیده، که ناراحتی در چهره و صدایش مشهود بود، گفت:-جادویی نیست ولی.شال روی گردنم را برداشتم و با دو قدم خودم را به علی، که پشت به شیده نشسته بود و دو دستش را دو طرف سرش گذاشته بود، رساندم. شال را روی پیشانی اش گذاشتم. دستانش را پایین آورد و اجازه داد شال را پشت سرش گره بزنم. دو طرف شال را جلو برد و روی شانه و سینه اش انداخت و عمیق نفس کشید. شیده برخاست و رو به نازنین گفت:-بفرما.و بدون هیچ حرف دیگری رفت.
undefinedز.حباب
@hobabnevis

۲۱:۴۶

undefined#پارت_هفتاد_و_پنجمundefined#رمان:* رنگین کمان چشمانش*
پرونده را رو به علی گرفتم. پرونده را گرفت و پس از کمی تورق، دوباره سرزنش گر نگاهم کرد. این بار نگاهش به سردی قبل نبود. با ترس سری به معنای "چی شده" تکان دادم.-این پرونده رو کی تنظیم کرده؟!-من.-این رو شما تنظیم نکردی. این اشتباهات از شما بعیده.کیا خندید و گفت:-کار خودشه. هر چی تو عملیات و کارهای رزمی، کار درست و قویه، تو تنظیم پرونده افتضاحه.علی با جدیت رو به کیا گفت:-اولین بارم نیست پرونده ای که ایشون تنظیم کرده رو می بینم.کیا گلویی صاف کرد و گفت:-ببخشید. با این حال و اینطوری اینجا نشستی، اصلا حس سرگرد رادمهری به آدم نمی دی.علی نگاه خیره اش را به من دوخت. هیچ حرفی نداشتم. آنقدر این روزها تمرکزم پایین بود، که به سرگرد رادمهر ریزبین و نکته سنج، حق می دادم عصبی و متعجب شود. با شرمندگی سر به زیر انداختم. پس از کمی مکث گفت:-خودکارتو بده.خودکاری از روی میز برداشتم و به سمتش گرفتم. سری به سرزنش تکان داد و گفت:-خودکاری که اینو باهاش نوشتی، بده.به سمت اتاقم دویدم و خودکار را آوردم. در برخی صفحات چیزهایی یادداشت می کرد. نازنین کنارش نشست و پس از چند لحظه گفت:-علی خطت عوض شده؟!؟کیا سرش را جلو برد و به دست علی نگاه کرد، سرش را به طرفین تکان داد و خندید. علی، نگار را صدا زد و کاغذ خواست. روی کاغذ طبق روال، نامه ای به سرهنگ نوشت، ضمیمه ی پرونده کرد. نازنین بار دیگر با تعجب گفت:-خطش عوض شد دوباره.علی پرونده را به سمتم گرفت و گفت:-روال مشخصه، سرهنگ که تأیید کرد، ببر برا تایپ، بعدشم من باید امضا کنم.کیا دست به سینه شد و با حالتی متفکر و مسخره گفت:-واقعاً الان دست خط سروان بالنده رو تقلید کردی و کاستی های پرونده رو خودت نوشتی؟!با تعجب نگاهش کردم. با بی حوصلگی گفت:-با تمرکزی که ایشون دارن، حوصله ندارم ده بار بره و بیاد.سرش را روی پشتی مبل گذاشت، یک طرف شال را روی صورتش انداخت و دست به سینه شد. دو قدم به سمت اتاق سرهنگ برداشتم که سرهنگ جلوی رویم ایستاد. کیا و نازنین هم مثل من احترام گذاشتند. سرهنگ به علی که چهره اش مشخص نبود نگاه کرد. پرونده را از دستم گرفت و پس از تورق، رو به علی گفت:-سرگرد تو پرونده رو کامل کردی؟!علی صاف نشست و شال را از روی صورتش کنار زد. سرهنگ با صدایی که ته مایه ی خنده داشت گفت:-فقط نمی دونم چرا قبلاً، این کار، برات قانون شکنی حساب می شد و رگ سرگرد رادمهریت بالا می زد!!علی، هم خنده اش گرفته بود، هم شوکه و شرمنده شده بود. افکار دخترانه ام را کنار زدم و در دل، حرف علی را تکرار کردم "با تمرکزی که ایشون دارن حوصله ندارم ده بار بره و بیاد." سرهنگ پرونده را به سمتم گرفت و گفت:-ببر برا تایپ.اطاعت کردم و رفتم.
undefinedز.حباب
@hobabnevis

۲۰:۰۶

undefined#پارت_هفتاد_و_ششمundefined#رمان:* رنگین کمان چشمانش*
آخر وقت بود، اکثر همکاران رفته بودند و سه چهار نفر باقی مانده هم، نزدیک خروجی بودند. علی همچنان سر بر مبل، چشم بسته بود. پشت مبل دیوار بود و نمی توانستم سرش را ماساژ دهم. مجبور بودم از روبه رو تلاش کنم. کیفم را روی زمین گذاشتم و جلو رفتم. دستم نزدیک سرش بود که پایش را تکان داد و محکم به پای من خورد. آخ بلندی گفتم و خم شدم و مچ پایم را گرفتم. متعجب و نگران به من زل زده بود:-چی شد؟سعی کردم صاف بایستم و رو به او پاسخ دادم:-هیچی، می خواستم سرتون رو ماساژ بدم که پاتون خورد تو پام.هیسی از درد کشیدم و آرام روی مبل نشستم. مهربان نگاهم کرد و گفت:-سرم خوب شد، نمی خواد ماساژ بدی.شال را باز کرد و به دستم داد و زیر لب طوری که به زور شنیدم گفت:-فقط دستات جادوئی نیست عطرتم جادوئیه.لبخند زدم. کمی که نفسم جا آمد، گفتم:-خونه نمی‌رین؟!ابرو بالا انداخت و گفت:-دیگه خونه ی خالیم رو دوست ندارم.-می‌تونین بگین بیان پرش کنن.-کی پرش کنه؟!-زن و بچه تون-بچه‌ هام که خونه مامانشونن، زنم که ندارم.-صنم...-مادر بچه هامه.-اما می‌تونه...-صنم هیچ‌وقت نمی‌تونه کنار من قرار بگیره. نمی‌تونه با من زندگی کنه. بهت که گفتم حرفامونو. منم اصراری ندارم. حتی اگه قبلاً داشتم الان دیگه علاقه‌ای هم ندارم.-خب پس باید ازدواج کنین، هم خونه تون پر می شه، هم دل مادرتون شاد می شه.-با هرکسی نمی ‌شه ازدواج کرد، از طرف دیگه هم برعکسش، هرکسی با من ازدواج نمی‌کنه.-مشکل چیه دقیقاً؟-لیاقت.-یعنی هیشکی لیاقت شما رو نداره؟خندید و گفت:-من لیاقت اونی که می‌خوام رو ندارم. یعنی داشتنش لیاقتی می خواد که من ندارم.-چرا؟!-چون خیلی خوبه!-به قول معروف بالاتر از سیاهی رنگی نیست. شما بهش بگین، فوقش میگه نه لیاقت نداری. به نظر من، خواستن و جواب رد شنیدن، بهتر از نخواستن و تو برزخ موندن و حسرت خوردنه. البته که، صلاح مملکت خویش، خسروان دانند.برخاستم و گفتم:-خدا نگهدار.با صدایش، دو قدم رفته را بازگشتم و گفتم:-چی؟!-اسم دخترم چیه؟!خندیدم و گفتم:-یه کم برای آلزایمر گرفتن زود نیست؟! آرزو.غمگین خندید و گفت:-داشتن و خواستنش دخترمه.بعد از کمی فکر گفتم:-آهان، یعنی آرزوتونه؟با تکان سر تأیید کرد. بغض کرده بودم. حتی تصور اینکه این حرف ها را در مورد کسی جز من بزند، دردناک بود. لبخندی، که بیشتر شبیه کش آوردن لب بود، زدم و گفتم:-پس امیدوارم به دخترتون برسین.
undefinedز.حباب
@hobabnevis

۲۰:۱۷

undefined#پارت_هفتاد_و_هفتمundefined#رمان: رنگین کمان چشمانش
از یک هفته ی پیش، مادر و پدرم سفارش اکید کرده بودند که جمعه مهمان داریم و همگی باید باشید. مهمان ها دوست قدیمی پدرم و خانواده اش بودند. مادر تاکید کرده بود که رودرواسی دار هستند و به قول رویا، باید چیتان پیتان می کردیم. حتی لباس هایمان را هم مادر انتخاب کرد. لباس رهام، یک پیراهن چهارخانه ی لیمویی و آبی، و یک شلوار جین بود. رویا، مادر را راضی کرد به شرط پوشیدن روسری بلند، پیراهن بلند مشکی-قرمزش را بپوشد. من هم، مانتو عبایی مجلسی بادمجانی ام را با شلوار مشکی پوشیدم، تا نیازی به چادر نباشد و برای پذیرایی راحت باشیم. از زیر چادر، چیز زیادی از کت دامن یشمی مادرم مشخص نبود؛ اما پدرم با پیراهن فیلی و شلوار کتان سورمه ای، خیلی شیک و جوان شده بود. رویا و رهام، در اتاق رهام، مشغول مسخره بازی بودند، مامان در حال دم کردن چای و بابا در حال چیدن میوه ها در ظرف بود. تا آمدم به سمت بابا بروم و میوه ها را بگیرم، زنگ خانه به صدا درآمد. مادر و پدرم همزمان گفتند:-رها در رو باز کن.پوفی کردم و آرام طوری که فقط خودم شنیدم گفتم:-من که نمی شناسم آخه.با گشودن در، از دیدن سبد گل جلوی چشمم جا خوردم. پر بود از انواع رنگ های رز. در دلم، به تجملاتی بودن دوست قدیمی بابا پوزخند زدم و زیر لب گفتم:-مگه اومدن خواستگاری که همچین گلی آوردن آخه.سبد گل پایین آمد و صدای تپش های قلب من، سر به فلک کشید. خیره در چشمان رنگین کمانی رو به رویم، بی حرکت ایستاده بودم. قدمی به جلو گذاشت و گفت:-سلام.آنقدر محو زیباترین رنگین کمان زندگی ام شده بودم که هیچ صدایی از گلویم خارج نشد. با صدای "سلام خوش آمدیدِ" پدرم، به سمت او چرخیدم. رویا، پر شورتر از همیشه، جلو آمد و رو به من گفت:-هر کی گل رو بگیره، عروس آینده ی خانواده ی رادمهره.و به سمت سبد گل دست دراز کرد. بی اختیار دست بردم و سبد را گرفتم. صدای خنده ی جمع، گونه هایم را گرم، و گردنم را خم کرد. دیده بوسی ها تمام شد و همگی به سمت مبل ها رفتند. همچنان سبد گل در دست، کنار دیوار ایستاده بودم. با صدای دلنشینش سر بلند کردم:-امیدوارم دخترم بهم نگه لیاقت نداری.مطمِئن بودم لپ هایم گل انداخته اند و بدنم، در حال آتش گرفتن است. لبخند زد و دستمال در دستش را روی گونه ام کشید. باورم نمی شد که اشک می ریزم. سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت:-رز، از تیر امسال گل مورد علاقه ی من شده. از اونجایی هم که تو رنگین کمان دوست داری، رز رنگین کمانی برات آوردم.سبد را چرخاندم، دقیقاً رنگین کمان بود. از بالا به ترتیب رز قرمز، نارنجی، زرد، یک ردیف برگ هایی که شبیه رز درست شده بودند، رز آبی و ردیف آخر هم رز بنفش. به چشمانش نگاه کردم. لاجوردی شده بودند. با تعجب گفتم:-لباست بنفشه، چرا چشمات لاجوردی شده؟!؟!پلک زد و گفت:-این قشنگ تر از رنگین کمانی نیست؟!من تمام رنگ های چشمش را دوست داشتم. اما متفکر پرسیدم:-چطور؟!؟!صدای پر خنده ی پدر علی، خجالت زده ام کرد.-عروس دوماد! محرم نیستین هنوزا !!علی با صدا خندید و به سمت در ورودی حال رفت. کمی مکث کردم تا قرمزی گونه هایم کم شود و سپس وارد حال شدم. مادرم رو به من گفت:-رها جان! قبل از اینکه بشینی برو چای بیار."چشم" آرامی گفتم و وارد آشپزخانه شدم.
undefinedز.حباب
@hobabnevis

۲۰:۴۹

undefined#پارت_هفتاد_و_هشتمundefined#رمان: رنگین کمان چشمانش
گرداندن سینی چای را از آقا شهاب شروع کردم و به ترتیب عاطفه خانم، عقیق، سجاد، رهام، رویا، پدرم، مادرم، و در آخر علی. رویا خندید و گفت:-توش نمک ریختی یا فلفل؟!!علی با چشمان از تعجب گرد شده نگاهم کرد!! اخمی کردم و گفتم:-ساچمالاما!!•علی و رویا قهقهه زدند. عقیق متعجب گفت:-ترکی گفتی؟!خندیدم و به نشانه ی مثبت سر تکان دادم. مادرم که هم خنده اش گرفته بود و هم متعجب شده بود گفت:-حالا معنیش چی بود؟!سجاد بلافاصله گفت:-اینو علی زیاد میگه یعنی چرت و پرت نگو!!!صدای خنده های بلند همه، لبخندم را عمیق تر و خجول کرد. روی تنها صندلی خالی، کنار علی نشستم. کمی که خندیدند، آقا شهاب گفت:-اومدیم عروسمونو برگردونیم خونه اش.پدرم جرعه ای از چایش خورد، لبخند زد و گفت:-شما لطف...با صدای "اَه" غلیظ علی، همه به او نگاه کردیم. با چهره ی درهم و نگاه پر سؤال به من خیره شده بود. صدای خنده ی صعودی رویا، شصتم را خبردار کرد که چای علی مشکلی داشته. فنجان را از دستش گرفتم و کمی خوردم. تماماً مزه ی نمک می داد!!! بی اختیار دست بردم و جعبه ی دستمال کاغذی کنار دستم را به سمت رویا پرت کردم! برای اولین بار از نگاه متعجب و خندان همه خجالت نکشیدم. رویا که جعبه، مستقیم به سرش اصابت کرده بود، با حرص نگاهم کرد و گفت:-رها خیلی نشونه گیریت پیشرفت کرده ها!با عصبانیت به فنجان چای اشاره کردم و گفتم:-چطور و کِی نمک ریختی تو این، که من نفهمیدم؟!؟!لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:-وقتی چای خودمو برداشتم.کاغذ خالی بسته بندی نمک را از آستینش درآورد و نشانم داد. علی با خنده گفت:-سَن گَرچِکدَن دِلی سن. (تو جدا دیوانه ای)••دست به سینه، به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:-مانیاک! (دیوانه)•••رویا هم ادای من را درآورد و گفت:-خودتی.عاطفه خانم رو به ما گفت:-علی و رها، حرفی دارن با هم؟!نگاه نگران مادرم به سمت من کشیده شد. گلویی صاف کردم و گفتم:-ترجیح میدم جلوی همه بگم حرفم رو.علی به سمتم چرخید. نگاه های خانواده ام نگران، و نگاه های خانواده علی منتظر، به من بود. بعد از کمی مکث و فرو دادن بغضم، گفتم:-من یه مشکلی دارم. بی مقدمه و رک می گم. از نظر پزشکی ممکنه نتونم بچه دار شم.علی صاف نشست و گفت:-همین؟!؟متعجب نگاهش کردم. همه سکوت کرده بودند. علی دوباره رو به من گفت:-مشکلت همینه فقط؟!؟به آرامی پاسخ دادم:-آره.عقیق گفت:-ترسیدم رها! فکر کردم چه مشکل بزرگی داری.-مشکل کوچیکی نیست ولی.علی، سرگرد رادمهر وار نگاهم کرد و گفت:-رها خانم! اولاً هدف اینه که شما همسر من باشی نه چیز دیگه ای، ثانیاً بنده دو تا بچه دارم یادت نرفته که!لبخند قدردانم را به رنگین کمان چشمانش هدیه کردم. عاطفه خانم با صدایی دلخور گفت:-توقع هر چیزی داشتم غیر از این! واقعا که رها!آقا شهاب هم در ادامه گفت:-تازه می گی ممکنه! ما نوه ی پسری داریم. شما قراره فقط آرامش باشی.عقیق خندید و گفت:-البته ترمز هم لازمه واسه آقا داداش!سجاد شیطنت وار به عقیق نگاه کرد و گفت:-پس باید یه کلاس برم پیش رها خانم.رهام متعجب گفت:-کلاس چی؟!سجاد به سمت او سر چرخاند و با اشاره به عقیق، گفت:-این خانم ما نیازمند ترمزه، باید یاد بگیرم چطوری ترمز باشم.همه خندیدند و عقیق ضربه ای به پهلوی سجاد زد و گفت:-شب خونه می بینمت عزیزم.سجاد هم با خنده گفت:-شب میرم خونه ی علی!__•saçmalama••sen gerçekten delisin•••manyak
undefinedز.حباب
@hobabnevis

۱۹:۲۰

«نویسنده‌ جوان»
undefined شناسه:https://ble.ir/theyoungauothor

۹:۴۳

حباب نویس
«نویسنده‌ جوان» undefined شناسه: https://ble.ir/theyoungauothor
سلام عزیزانundefinedاگر به داستان های کوتاه علاقه دارین، ایشون دوستم هستن و داستان کوتاه مینویسن و میذارن تو کانالشون.

۹:۴۴

undefined#پارت_هفتاد_و_نهمundefined#رمان: رنگین کمان چشمانش
عاطفه خانم برخاست و به سمت من آمد. برخاستم. انگشتر زیبای تک نگینی که در دستش بود را نشانم داد و گفت:-این رو علی شخصاً خریده، و رو به مادر و پدرم گفت:-اجازه هست به عنوان نشون دست رها جان کنم؟!لبخند و تکان سر پدرم و "اختیار دارینِ" مادرم پاسخش بود. انگشتر، کاملاً اندازه ی دستم بود. در دستم نگاهش کردم. زیر نگین انگشتر کلمه ی "آراد"، با همان شکلی که گردن علی بود، حک شده بود. با عشق به علی نگاه کردم. نگاه آبی اش، منتظر، به من بود. عشق در لبخندش هم مشهود بود. رویا گفت:-آقا... من نمی تونم ساکت بشینم خب.بلند شد و به سمت من آمد. دستم را گرفت و انگشترم را نگاه کرد. جلوی علی ایستاد و گفت:-انیشته! مطمئنی داداش نداری؟!؟همه از حرف رویا خندیدند. خودشیرینی و شیطنتم گل کرد. سرم را نزدیک سر علی کج کردم و رو به رویا گفتم:-داداشم اگر داشت فرقی نمی کرد، چون از علی فقط یکی تو دنیا هست! تکه تک!سجاد آه بلندی کشید و گفت:-خدا شانس بده!صدای خنده ی همه بلند شد. رویا چرخید و شروع کرد سر به سر عقیق گذاشتن. به سمت علی سر چرخاندم. باز هم آبی و با لبخند نگاهم می کرد. نگاهم را که دید لب زد "دوستت دارم". عمیق خندیدم و بی اختیار اشکم سرازیر شد. حالا دیگر مطمئن بودم حالات درونی علی، روی رنگ چشمانش تأثیر می گذارند. وقتی غمگین می شود، رنگ چشمانش خاکستری مایل به آبی، هنگام عصبانیت خاکستری تیره مایل به قهوه‌ای می شد. خوشحالی و تعجب را در جنگل چشمانش می شد دید و عشق را امواج آبی چشمانش به ساحل قلب من می رساندند. با صدای رویا که به سمت من چرخیده بود به خود آمدم. رویا با ابروهای بالا پریده گفت:-یعنی خدا وقتی شانس عشقی رو تقسیم می کرد، تو رو چند نفر حساب کرده معلوم نیست! منو که اصلاً حساب نکرده!علی ریز ریز می خندید. من، هم خنده ام گرفته بود هم نمی دانستم از چه چیز حرف می زند. رویا که متوجه شده بود از حرف هایش چیزی نفهمیده ام، به سبد گل اشاره کرد و گفت:-اینو میگم.با اشاره به علی گفت:-ایشون چون حضرت عالی رنگین کمان دوست داری، سبد گل رو رنگین کمانی سفارش داده، رز های بنفش رو هم خودش گذاشته تو رنگ بنفش تا بنفش بشن!! چون در جریان هستی که، رز بنفش نیست تو بازار!رهام، که مثل علی شانه هایش از شدت خنده تکان می خورد، گفت:-رها! تو کی از رنگین کمان خوشت اومده؟! تا جایی که من یادمه، من بیشتر از تو ذوق می کردم از دیدن رنگین کمان!نگاه شیطنت آمیز علی نشان دهنده ی باخبر بودنش از سرّ من بود. متعجب و پرسشگر نگاهش کردم. لبخند ژکوندی تحویلم داد و با سر به رهام اشاره کرد که یعنی "جواب بده دیگه" حرصی نگاهش کردم. حالا همه به من نگاه می کردند و منتظر پاسخ بودند. از خجالت، زبانم هم بند آمده بود. علی از جا بلند شد و جلوی رهام خم شد. رهام بعد از کمی نگاه به علی، سری تکان داد و رو به عاطفه خانم گفت:-می گم شما چرا فقط دو تا بچه دارین؟!علی قهقهه زد! همه متعجب به رهام و علی نگاه می کردند. رهام که قطعاً از رویا پررو تر بود گفت:-خب آخه شما ببین. این خواهر ما، که رنگین کمان جزو پدیده های مورد علاقه اش نبوده، این چشما رو که دیده عاشق رنگین کمان شده، مسلماً منی که عاشق رنگین کمانم، اگه همچین چشمایی می دیدم چی می شد؟!عقیق خندید و گفت:-آقا رهام این رو هم در نظر بگیر که اگه خواهر من شبیه من می شد؛ اون وقت دیگه رنگین کمانی هم وجود نداشت.رهام دستش را زیر چانه اش گذاشت و متفکر گفت:-اینم حرفیه!و خندید. بقیه هم خندیدند. پدر علی رو به پدرم گفت:-آقا رضا! ما همگی، هم رو می شناسیم و با هم زندگی کردیم. بچه ها هم که کاملاً با شرایط و خلقیات هم آشنا هستن و از همه مهم تر همدیگه رو دوست دارن. اگه صلاح می دونین همین الان یه محرمیت یک ماهه بخونن تا ان شاءالله روز اول عید، عقد رسمی بگیریم و بعد هم اگه دوس دارین دکور خونه یا حتی خود خونه رو عوض کنیم تا برای زندگی مشترک و عروسی آماده بشه.پدرم لبخندی زد و گفت:-محرمیت و عقد، با من و شماست و کاملاً با شما موافقم. اما خونه و دکور خونه و عروسی رو اگه صلاح بدونین مادرا با عروس و داماد هماهنگ کنن.بابا شهاب دو دستش را به هم کوبید و گفت:-خیلی هم عالی.خطاب به من گفت:-رها جانم! مهریه ی دختر من، عقیق، به خواست خودش، 14 سکه اس. مهریه ی عروسم هم به خواست خودش باید باشه. نظرت چیه عزیزم؟
undefinedز.حباب
@hobabnevis

۱۷:۴۹

undefined#پارت_هشتادمundefined#رمان: رنگین کمان چشمانش
پدرم لبخند قدردانی به پدر علی زد و گفت:-چقدر خوشحالم که انقدر با شما تفاهم فکری و عقیدتی دارم. خدا لطفش به ما قابل شمارش نیست.بابا شهاب خندید و گفت:-بعد از جواب رها، چیزی براتون می گم که از لطف خدا و حکمت هاش شگفت زده بشین.نگاهش را به من داد. لبخندی زدم و گفتم:-بابا جون من فقط نظرم رو می گم، تصمیم نهایی با شما بزرگترهاست.لبخند قدردان بزرگترها دلگرمم کرد و ادامه دادم:-من فقط یه چیز می خوام.علی کامل به سمتم چرخید. ادامه دادم:-سکه که الان رسم و عرفه، به نظر من لازم نیست و زیادیه. اما چیزی که میخوام علی آقا، تضمینش رو، به عنوان زیرلفظی قبل عقد بهم بده، یه سفر کربلای چهار نفره اس!علی خندید و گفت:-چهار نفره؟!؟رو به او گفتم:-من و شما و دوقلوها.ابروی علی بالا پرید. رویا گفت:-برو خدا تو شکر کن نگفته پنج نفره برادر من.عقیق بلافاصله گفت:-نفر پنجم کیه؟!رویا با حرص گفت:-صنم!نگاه سرزنشگر عقیق به سمتم چرخید. نگاهم را از عقیق گرفتم و به علی دادم و گفتم:-از این به بعد، رابطه ی صنم با تو و خانواده ات به من هیچ ارتباطی نداره و توش هیچ دخالتی ندارم. اما دوقلوها حسابشون جداست. من تا حالا دوستشون بودم اما از این به بعد زن بابا یا مادر دومشون حساب می شم و از اونجایی که ممکنه خودم، از خون خودم، مادر نشم، پس لطفاً اجازه بده ذات مادرانه ام رو برای بچه هایی که از خون عشقمن خرج کنم.چشمان علی که با حرف هایم خاکستری شده بود در حال آبی شدن بود. نگاه منتظرم را که دید گفت:-قبول!سرخوش لبخند زدم و به پدر و مادرش نگاه کردم. با چشمان خیس و لبخند نگاهم می کردند. حال پدر و مادر خودم هم بهتر از آنها نبود. بابا شهاب خندید و گفت:-تا همگی تو حس و حالید منم بگم.نگاه همه به سمت او چرخید. گلویی صاف کرد و گفت:-شاید علی اون روز رو یادش نیاد و حتی شاید اینکه همه ی این حرف ها رو به من زده باشه رو هم یادش نیاد؛ اما قطعاً تأیید می کنه که این حرف ها درستن.علی روی مبل تکانی خورد و متفکر و پرسشگر به پدرش چشم دوخت.-حدود 14 سال قبل، که نه صنمی وجود داشت، نه علی قصد پلیس شدن داشت، یه روز پدر و پسری صحبت می کردیم. بهش گفتم تصور مورد علاقه ات از همسر آینده ات چیه؟!مامان عاطفه شگفت زده گفت:-مگه شما آقایون هم تصور دارین؟!سجاد خندید و گفت:-پس چی فکر کردین مامان جان؟! ما در اصل، تو نگاه اول، عاشق نمی شیم؛ ما تو نگاه اول، تصورمون رو می بینیم و بعد می ریم دنبالش!نگاه پر عشق عقیق به سجاد، بوسه ی آرام و بی صدای سجاد روی دستش را به ارمغان آورد. بابا شهاب خندید و ادامه داد:-بله خانم جان، حتی شاید ما چون به چهره و کلاً ظاهر، بیشتر از خانم ها اهمیت می دیم، با جزئیات بیشتری نسبت به شما تصور کنیم. خلاصه، اون روز که تولد دوقلوها، رفتم خونه ی آقای صفایی و برای اولین بار صنم رو دیدم، یاد توصیفات علی افتادم و علت اینکه بعد یک سال، مانع علی شدم هم، همین بود. صنم هیچ شباهتی به زن مورد علاقه ی علی نداشت و کاملاً مشخص بود اصرارش بخاطر بچه هاس.عقیق با تعجب گفت:-بابا! هیچ شباهتی؟! مگه میشه؟!به علی نگاه کردم. به پشتی مبل لم داده بود و تأیید چشمانش حتی از نیمرخ هم مشهود بود. بابا شهاب به من نگاه کرد و گفت:-عقیق! به نظر تو، رها و صنم چند درصد شبیه هم هستن؟!عقیق پوزخند زد و گفت:- 5 درصدم شبیه نیستن.نگاه متعجب همه از سمت بابا شهاب به من معطوف شد. خجالت کشیدم و مطمئن بودم لپ هایم گل انداخته اند. بابا شهاب خندید و گفت:-رها! وقتی خجالت می کشی علی چی بهت می گه؟!زیر چشمی به علی نگاه کردم، لبخند عمیقی روی صورتش جا خوش کرده بود و به پدرش نگاه می کرد. با صدای آرامی گفتم:-لپ گلی.بابا شهاب بشکنی زد و گفت:-حتی اینم تو تصورات 19 سالگیش بوده.سرم را بالا آوردم و به علی نگاه کردم. نگاهم کرد و گفت:-لپ گلی.
undefinedز.حباب
@hobabnevis

۱۹:۲۲

undefined#پارت_هشتاد_و_یکم (آخر)undefined#رمان: رنگین کمان چشمانش
سرم را بالا آوردم و به علی نگاه کردم. نگاهم کرد و گفت:-لپ گلی.همه خندیدند. رویا با هیجان گفت:-می شه بگین دقیقاً چیا گفته؟!علی، با نگاه، التماس می کرد که پدرش حرفی نزند. عقیق و مامان عاطفه هم حرف رویا را تأیید کردند. بابا شهاب سری به نشانه ی مثبت تکان داد. علی دستش را روی صورتش گذاشت و تقریبا در مبل فرو رفت. بابا شهاب به حالت علی خندید و گفت:-موهاش بلند باشه،رو به من گفت:-حتی رنگ موهاتم گفت!خندیدم.-خلاصه در جریان باش موهات نقطه ضعفشه.علی سرش را به طرفین تکان داد.-چشماش قهوه ای باشه. لپ داشته باشه، که وقتی خجالت می کشه قرمز شه، لپشو بکشم بهش بگم لپ گلی.صدای خنده ی همه بلند شد. علی از خجالت در مبل فرو رفته بود و من سرخوش و ذوق زده، نگاهم را به او دوخته بودم. رویا با شیطنت جلوی علی ایستاد و گفت:-وکیلم؟!دوباره صدای خنده ی همه بلند شد. علی دستش روی صورتش بود و تکان شانه هایش، نشان از خندیدنش می داد. ناگهان یک تصویر در ذهنم مجسم شد. رو به علی چرخیدم و هیجان زده گفتم:-علی، برای همین روز اولی که من اومدم اداره، خودمو معرفی کردم و گفتم مافوق من هستین؛ چند دقیقه فقط مات و مبهوت منو نگاه می کردی؟!همه از حرفم سکوت کردند. علی دستش را از روی صورتش برداشت، نگاه آبی اش را به من دوخت و سرش را به معنی آره تکان داد. عقیق دو دستش را، روی هم، جلوی صورتش گرفت و با ذوق گفت:-عزیزم!سجاد گفت:-رها خانم! علی چند ساله مافوق شماست؟-فکر کنم 5-6 سالی می شه.-پس می تونین به همه پز بدین شوهرتون 5-6 سال، عاشقتون بوده.به علی نگاه کردم، لبخند پر عشقش جواب تعجبم بود. دست به کمر گفتم:-صبر کن ببینم، دلیل انتخابم برای عملیات هم در اصل همین بود؟!صدای خنده ی همه دوباره بلند شد. سجاد، عقیق، رهام و رویا "هووو" کشیدند و پدر و مادرها سر تکان دادند. علی صاف نشست و گفت:-جدای از دو تا دلیل واقعی انتخابت که خودت می دونی، بدم نمیومد تصورت از سرگرد رادمهر رو هم در کنارش، عوض کنم.همان طور که دست به کمر می خندیدم گفتم:-ببخشیدا ولی سرگرد رادمهر هنوزم همون اخموی پرروی جدی هست، تغییری نکرده.دوباره صدای "هووو"ی جوان ها و خنده ی بزرگترها بلند شد. علی در حالی که می خندید صورتش را جلو آورد و گفت:-با این تفاوت که تو عاشقشی.رویا و عقیق همزمان بعد از جیغی که از ذوق کشیدند گفتند:-لپ گلی.سرم را پایین انداختم و ذوقم را پنهان کردم. بابا شهاب پس از چند لحظه گفت:-علی آقا! مهریه ی این یک ماه محرمیت رو تعیین کن ببینم چی داری.علی به مادرش نگاه کرد. مامان عاطفه، جعبه ی زرشکی رنگی از کیفش درآورد و به علی داد. با دیدن داخل جعبه زبانم بند آمده بود. دستبند ست گردنبندی که مهریه ی 10 ماه عقدمان بود، مهریه ی این یک ماه بود. رهام خندید و گفت:-زودباشین که حسابی گشنمونه. به رنگین کمان چشمانش خیره شدم و خواندم:-انکحتک و زوجتک نفسی فی المدة المعلومة علی المهر المعلوم-قبلت حبیبتی
undefinedز.حباب
@hobabnevis

۱۷:۵۱

بازارسال شده از |علویات|
کوروش اگر او را می‌دید و می‌شناخت،شعارش این چنین میشُد؛
گفتار علیﷺ پندار علیﷺ کردار علیﷺ
@alaviaat | امام‌ الاولیاء

۲۰:۲۲

بازارسال شده از دخترونه مذهبی 🌺🌿
thumbnail
undefinedنامه‌‌ای عاشقانه از طرف امام جواد:تو نمیدونی چقدر من دوستت دارم..!🥲
╭──━undefinedundefinedundefined━──╮@dokhtare_mazhabi╰──━undefinedundefinedundefined━──╯

۲۲:۱۴

بازارسال شده از 🌍به‌روز🌤🌈
thumbnail
حرمت حیات 🤌

#محمد_درویش#با_افتخار_ایرانی_ام undefined#ایران_زیبا #ایران_عزیز#فردوسی #سعدی
باربط:یاد این افتادم که سعدی‌عزیز، فردوسی بزرگ، حافظ شگفت‌انگیز ، همگی اذعان کردند که این داشته‌ها رو از کجا دارند...
بی‌ربط:انیمیشنی درباره #سعدی_علیه_الرحمه 🤌 ساخته شده به نام سفرهای سعدی که کاراکترش رو بسیار بهتر از ورژن‌های ذهنی ما، ساخته و پرداختهundefinedundefined
بله | آپارات | روبیکا | تلگرام | ایتا | اینستاگرام
@BehrouzTeam undefined@MahsoolateBehrouzundefined

۱۳:۱۲