#مناجات_با_خدا
شب است و گریه و ناله کنم به حال خودمکه مرهمی بگذارم به روی بال خودم
بگیر دست کسی را که اوفتاده ز پامرا تو وانگذاری دمی به حال خودم
میان آتش شرم و گناه میسوزمکه آب میشوم از هُرم انفعال خودم
مرا ببخش که دربند پنجهی نَفْسمشکایتی نکنم چون که خود وبال خودم
زبس که خار گنه میرود به پای دلمبه دست خویش کَنَم چاه، بر زوال خودم
به غیر گریه چو طفلان مرا زبانی نیستچگونه حرف زنم با زبان لال خودم
مرا به حُرمت آل عبا تو میبخشیتمام عمر بر این باور خیال خودم
به محضر تو «وفایی» به گریه میگویدببر مرا به سوی وادی کمال خودم
#سیدهاشم_وفایی
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
شب است و گریه و ناله کنم به حال خودمکه مرهمی بگذارم به روی بال خودم
بگیر دست کسی را که اوفتاده ز پامرا تو وانگذاری دمی به حال خودم
میان آتش شرم و گناه میسوزمکه آب میشوم از هُرم انفعال خودم
مرا ببخش که دربند پنجهی نَفْسمشکایتی نکنم چون که خود وبال خودم
زبس که خار گنه میرود به پای دلمبه دست خویش کَنَم چاه، بر زوال خودم
به غیر گریه چو طفلان مرا زبانی نیستچگونه حرف زنم با زبان لال خودم
مرا به حُرمت آل عبا تو میبخشیتمام عمر بر این باور خیال خودم
به محضر تو «وفایی» به گریه میگویدببر مرا به سوی وادی کمال خودم
۲۰:۳۴
#مناجات_با_خدا
رخ، زرد و مو سفید و همه نامهام سیاهره، دور و قد خمیده ز سنگینی گناه
اشکی نیامد از بصرم وای! وای! وای!سوزی نمانده در جگرم آه! آه! آه!
بیاختیار، راه سپارم سوی جحیمگر افکنم به نامۀ اعمال خود نگاه
یک مصرع است روز جزا کل نامهامیک لحظه توبه کردم و یک عمر اشتباه
از بس گناه، پرده به چشمم کشیده استتشخیص راه را ندهد دیدهام ز چاه
عمری گناه کردهام و توبه میکنمبا این زبان که ذکر تو را گفته گاهگاه
هرچند نیست در خور بخشش گناه منمولای من! به عفو تو آوردهام پناه
فریاد از آن زمان که گناهان من رونددر پیش دیدهام رژه مانند یک سپاه
فردا که مادر از پسر خود کند فرار"میثم" به خاندان پیمبر بَرَد پناه
#غلامرضا_سازگار
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
رخ، زرد و مو سفید و همه نامهام سیاهره، دور و قد خمیده ز سنگینی گناه
اشکی نیامد از بصرم وای! وای! وای!سوزی نمانده در جگرم آه! آه! آه!
بیاختیار، راه سپارم سوی جحیمگر افکنم به نامۀ اعمال خود نگاه
یک مصرع است روز جزا کل نامهامیک لحظه توبه کردم و یک عمر اشتباه
از بس گناه، پرده به چشمم کشیده استتشخیص راه را ندهد دیدهام ز چاه
عمری گناه کردهام و توبه میکنمبا این زبان که ذکر تو را گفته گاهگاه
هرچند نیست در خور بخشش گناه منمولای من! به عفو تو آوردهام پناه
فریاد از آن زمان که گناهان من رونددر پیش دیدهام رژه مانند یک سپاه
فردا که مادر از پسر خود کند فرار"میثم" به خاندان پیمبر بَرَد پناه
۲۰:۳۴
#مناجات_با_خدا در #شب_سوم #ماه_مبارک_رمضان
شمیم عفو خدا بر مشام میآیدبرای زخم گناه التیام میآید
اگر چه بندگیام ناقص است و ناچیز استز سوی حضرت حق، فیض عام میآید
بخواه هر چه که خواهی از آستان کریمدوباره مرغ اجابت به بام میآید
ملائکه همه چشم انتظار ما بودندز عرش و فرش، طنینِ سلام میآید
اگرچه طُعمهی شیطان برای مؤمن هست اگرچه نفس به همراه دام میآید...
بناست پاک شود نامهی گناهانماگر که از منِ شرمنده نام میآید
شدم غریب در این قعرِ چاه تنهاییبرس به داد خدایا! صِدام میآید؟...
چه روشن است دل من در این شب تاریکبرات رفتن تا کربلام میآید
و تا دوباره بگرییم از غمی جانکاهگریز مرثیه از سمت شام می آید::گرسنه است به ویرانه دختری اماز خانهها همه بوی طعام میآید...
#محمدحسین_مهدی_پناه
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
شمیم عفو خدا بر مشام میآیدبرای زخم گناه التیام میآید
اگر چه بندگیام ناقص است و ناچیز استز سوی حضرت حق، فیض عام میآید
بخواه هر چه که خواهی از آستان کریمدوباره مرغ اجابت به بام میآید
ملائکه همه چشم انتظار ما بودندز عرش و فرش، طنینِ سلام میآید
اگرچه طُعمهی شیطان برای مؤمن هست اگرچه نفس به همراه دام میآید...
بناست پاک شود نامهی گناهانماگر که از منِ شرمنده نام میآید
شدم غریب در این قعرِ چاه تنهاییبرس به داد خدایا! صِدام میآید؟...
چه روشن است دل من در این شب تاریکبرات رفتن تا کربلام میآید
و تا دوباره بگرییم از غمی جانکاهگریز مرثیه از سمت شام می آید::گرسنه است به ویرانه دختری اماز خانهها همه بوی طعام میآید...
۲۰:۳۴
#امام_زمان_عج_مناجات_ماه_مبارک_رمضان #شب_سوم
دستی اگر دارم به دامان تو دارمچشمی اگر دارم به احسان تو دارم
از سفرهای جز سفرۀ تو نان نخوردممن هرچه دارم از سرِ خوان تو دارم
این زندگی با پای تو مردن میارزدجانی اگر دارم به قربان تو دارم
از معجزات گریه بر شاه غریب استجایی اگر در بینِ یاران تو دارم
تا کِی بگویم العجل؟ پس کِی میآیی؟عمریست در دل، داغ هجران تو دارم
هجران دلم را بُرد تا کنج خرابهاین روضه را از چشم گریان تو دارم::بابا شبیه تو پُر از دردم، کجایی؟! برگرد که امید درمان تو دارم
قرآن بخوان اینجا که دیگر خیزران نیستکه خاطره از صوت قرآن تو دارم
دیدم به دست شمر، تار گیسویت رامرثیۀ موی پریشان تو دارم
چشمم دوباره خوب میبیند؛ عزیزم!امشب که نور از روی تابان تو دارم
#حمید_رمی
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
دستی اگر دارم به دامان تو دارمچشمی اگر دارم به احسان تو دارم
از سفرهای جز سفرۀ تو نان نخوردممن هرچه دارم از سرِ خوان تو دارم
این زندگی با پای تو مردن میارزدجانی اگر دارم به قربان تو دارم
از معجزات گریه بر شاه غریب استجایی اگر در بینِ یاران تو دارم
تا کِی بگویم العجل؟ پس کِی میآیی؟عمریست در دل، داغ هجران تو دارم
هجران دلم را بُرد تا کنج خرابهاین روضه را از چشم گریان تو دارم::بابا شبیه تو پُر از دردم، کجایی؟! برگرد که امید درمان تو دارم
قرآن بخوان اینجا که دیگر خیزران نیستکه خاطره از صوت قرآن تو دارم
دیدم به دست شمر، تار گیسویت رامرثیۀ موی پریشان تو دارم
چشمم دوباره خوب میبیند؛ عزیزم!امشب که نور از روی تابان تو دارم
۲۰:۳۴
#مناجات_با_خدا در #شب_سوم #ماه_مبارک_رمضان
بی تاب و بی قرارم، العفو بالرقیهعبدی گناهکارم، العفو بالرقیه
شرمندهام که از من جز معصیت ندیدی سنگین شدهست بارم، العفو بالرقیه
از بی وفایی ما، جانِ سه ساله بگذر جز او کسی ندارم، العفو بالرقیه
دستان کوچک او، صدها گره گشاید امید قلب زارم! العفو بالرقیه
یک کربلا در این شب، روزی این گدا کن خورده گره به کارم، العفو بالرقیه
از تو به غیر خوبی، چیزی دگر ندیدیمآری امیدوارم، العفو بالرقیه
#محمود_یوسفی
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
بی تاب و بی قرارم، العفو بالرقیهعبدی گناهکارم، العفو بالرقیه
شرمندهام که از من جز معصیت ندیدی سنگین شدهست بارم، العفو بالرقیه
از بی وفایی ما، جانِ سه ساله بگذر جز او کسی ندارم، العفو بالرقیه
دستان کوچک او، صدها گره گشاید امید قلب زارم! العفو بالرقیه
یک کربلا در این شب، روزی این گدا کن خورده گره به کارم، العفو بالرقیه
از تو به غیر خوبی، چیزی دگر ندیدیمآری امیدوارم، العفو بالرقیه
۲۰:۳۴
#امام_زمان_عج_مناجات_ماه_مبارک_رمضان #شب_سوم
سلام بر تو امامی که نفسِ تطهیریسلام بر تو که چون رحمتی، فراگیری
سلام بر تو زمانی که غرق طاعاتیسلام بر تو زمانی که روزه میگیری
بدون شمسِ پُر از خیر و برکت رویتبه ما رسید عجب روزگار دلگیری
گذشت و چشم بهراهت جوانیام طی شدنیامدی و رسیدهست موسم پیری
نشد مقدمهسازِ ظهورتان باشممنِ خراب، دعایم نداشت تأثیری
چقدر گریه و توبه به جای من کردیحلال کن که نکردم هنوز تغییری
من از زمان ورودم به قبر میترسمبیا و ناجی من شو در آن سرازیری
اجازه هست کمی از زبانِ عمهیتانبخوانم از غم ویرانه و زمینگیری؟!::پدر شبی که رسیدی برای من قدر استرقم زدهست برایم خدا چه تقدیری
ببخش این همه امشب به لکنت افتادمببخش از رخ سابق نمانده تصویری
به تابِ زلف تو دستم نمیرسد دیگرشکسته بازوی من در میان درگیری
بدون هیچ دلیلی مرا کتک زدهاندبدون هیچ دلیلی و هیچ تقصیری
#محمدجواد_شیرازی
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
سلام بر تو امامی که نفسِ تطهیریسلام بر تو که چون رحمتی، فراگیری
سلام بر تو زمانی که غرق طاعاتیسلام بر تو زمانی که روزه میگیری
بدون شمسِ پُر از خیر و برکت رویتبه ما رسید عجب روزگار دلگیری
گذشت و چشم بهراهت جوانیام طی شدنیامدی و رسیدهست موسم پیری
نشد مقدمهسازِ ظهورتان باشممنِ خراب، دعایم نداشت تأثیری
چقدر گریه و توبه به جای من کردیحلال کن که نکردم هنوز تغییری
من از زمان ورودم به قبر میترسمبیا و ناجی من شو در آن سرازیری
اجازه هست کمی از زبانِ عمهیتانبخوانم از غم ویرانه و زمینگیری؟!::پدر شبی که رسیدی برای من قدر استرقم زدهست برایم خدا چه تقدیری
ببخش این همه امشب به لکنت افتادمببخش از رخ سابق نمانده تصویری
به تابِ زلف تو دستم نمیرسد دیگرشکسته بازوی من در میان درگیری
بدون هیچ دلیلی مرا کتک زدهاندبدون هیچ دلیلی و هیچ تقصیری
۲۰:۳۵
#حضرت_رقیه_س_شهادت#زبان_حال_حضرت_زینب_س
کنون که داغ تو بر سنگ هم اثر بگذاردچه مرهمی ز غمت عمه بر جگر بگذارد
برو بهشت که جبریل جای خشت خرابهبرای زیر سرت بالشی ز پَر بگذارد
سه سال داری و صد زخم، باید عمهات امشببرای غسل تنت وقت، بیشتر بگذارد
کجاست فاطمه تا بازوی شکسته ببیندعلی کجاست به دیوار غصه سر بگذارد؟
منم حسین و تو عباس، پس رواست که عمهکنار پیکر تو دست بر کمر بگذارد
تن کبود تو را بین قبر مینهم اماهلال قامت رنجیدهات اگر بگذارد
کنار عمه بمان؛ من نمیگذارم از این پسدر این خرابه کسی با تو سر به سر بگذارد
بمان عزیز دلم قول میدهم نگذارمدوباره چوب، قدم بر لبِ پدر بگذارد::خودم به پای خودم میروم دوباره به بازارکفن برات بگیرم، سنان اگر بگذارد*
#محمدعلي_بياباني
* سیدمیلاد حسنی
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
کنون که داغ تو بر سنگ هم اثر بگذاردچه مرهمی ز غمت عمه بر جگر بگذارد
برو بهشت که جبریل جای خشت خرابهبرای زیر سرت بالشی ز پَر بگذارد
سه سال داری و صد زخم، باید عمهات امشببرای غسل تنت وقت، بیشتر بگذارد
کجاست فاطمه تا بازوی شکسته ببیندعلی کجاست به دیوار غصه سر بگذارد؟
منم حسین و تو عباس، پس رواست که عمهکنار پیکر تو دست بر کمر بگذارد
تن کبود تو را بین قبر مینهم اماهلال قامت رنجیدهات اگر بگذارد
کنار عمه بمان؛ من نمیگذارم از این پسدر این خرابه کسی با تو سر به سر بگذارد
بمان عزیز دلم قول میدهم نگذارمدوباره چوب، قدم بر لبِ پدر بگذارد::خودم به پای خودم میروم دوباره به بازارکفن برات بگیرم، سنان اگر بگذارد*
* سیدمیلاد حسنی
۲۰:۳۵
#حضرت_رقیه_س_شهادت
خوش آمدی، گلهای نیست، بهترم مثلاً...شبیه قبل نشستی برابرم، مثلاً...
خیال میکنم اصلاً مدینهایم هنوزبهشت چادر زهراست بسترم مثلاً
دوباره مثل گذشته کشیدهای باباخودت به دست خودت شانه بر سرم مثلاً
نسوختهست، نه... امشب به پات میریزمخیال کن که همان نازدخترم مثلاً...
بگو: فدای سرت، گوشواره گم شده استبگو دوباره برای تو میخرم... مثلاً
خیال میکنم انگشتر تو پیش عموستتو هم خیال کن آنجاست زیورم مثلاً
اگر شکستهام و زخم خورده، چیزی نیستخمیده قدّم و هم سنّ مادرم مثلا
خیال کن که رقیه زمین نخورده پدرخیال کن که سر دوش اکبرم مثلا...
کبود نیست کمی خاکی است صورت مننرفته دست کسی سوی معجرم مثلاً
تو فکر کن مثلاً عمه را کتک نزدندمراقب است عموی دلاورم مثلاً
شبی که گم شدم و بین دشت جا ماندمنخورد ضربهی محکم به پیکرم مثلاً
به قصد کشت کسی خواست تا مرا بزندولی رسید به دادم برادرم مثلاً...::به روی نیزه کنار تو دید یک سر رارباب گفت که خوابیده اصغرم مثلاً...
#مجید_تال
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
خوش آمدی، گلهای نیست، بهترم مثلاً...شبیه قبل نشستی برابرم، مثلاً...
خیال میکنم اصلاً مدینهایم هنوزبهشت چادر زهراست بسترم مثلاً
دوباره مثل گذشته کشیدهای باباخودت به دست خودت شانه بر سرم مثلاً
نسوختهست، نه... امشب به پات میریزمخیال کن که همان نازدخترم مثلاً...
بگو: فدای سرت، گوشواره گم شده استبگو دوباره برای تو میخرم... مثلاً
خیال میکنم انگشتر تو پیش عموستتو هم خیال کن آنجاست زیورم مثلاً
اگر شکستهام و زخم خورده، چیزی نیستخمیده قدّم و هم سنّ مادرم مثلا
خیال کن که رقیه زمین نخورده پدرخیال کن که سر دوش اکبرم مثلا...
کبود نیست کمی خاکی است صورت مننرفته دست کسی سوی معجرم مثلاً
تو فکر کن مثلاً عمه را کتک نزدندمراقب است عموی دلاورم مثلاً
شبی که گم شدم و بین دشت جا ماندمنخورد ضربهی محکم به پیکرم مثلاً
به قصد کشت کسی خواست تا مرا بزندولی رسید به دادم برادرم مثلاً...::به روی نیزه کنار تو دید یک سر رارباب گفت که خوابیده اصغرم مثلاً...
۲۰:۳۵
#حضرت_رقیه_س_شهادت
به امید وصال تو چه اشکی تا سحر دارمبرای دیدن روی تو جانی مختصر دارم
دو چشمم تار شد از بس برایت گریهها کردمعزادار لبت هستم! چه داغی بر جگر دارم
رسیدی سرزده، آبی مهیا نیست اما من......به پای مقدمت از چشم گریانم گهر دارم
منی که میگرفتم در بغل ششماهه را، حالا......توانایی ندارم تا سرت از خاک بردارم
پذیرایی گرمی کرده خولی از سرت بابابرای این مصیبت دائماً چشمانِ تر دارم
تو ای نیزهنشین! بنشین شبی بر روی دامانمتو در آغوش راهب رفتهای، بابا خبر دارم
چهل منزل به روی ناقه این دل آب شد بابامن آخر کودکم کی طاقت رنج سفر دارم
به آنکس که مرا زد روبهروی نیزهات گفتم:مزن ظالم یتیمم، بر دلم داغ پدر دارم
پدر اهل و عیالت را به شهر شام آوردندچه تلخیهای بسیاری که از هر رهگذر دارم
در آن بازار بابا هر که رد میشد مرا میزدشکایت پیش تو در شام از صدها نفر دارم
یکی تو سنگ میخوردی، یکی عمه، یکی هم من تو بودی بی سپر اما، من از عمه سپر دارم
من از رفتار زجر آنشب فقط آنقدر گویم که:گل یاسم که روی ساقهام رد تبر دارم
اگر دلتنگ زهرا مادرت هستی نگاهم کنکه گاهی دست بر دیوار و گاهی بر کمر دارم
#مجتبی_شکریان
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
به امید وصال تو چه اشکی تا سحر دارمبرای دیدن روی تو جانی مختصر دارم
دو چشمم تار شد از بس برایت گریهها کردمعزادار لبت هستم! چه داغی بر جگر دارم
رسیدی سرزده، آبی مهیا نیست اما من......به پای مقدمت از چشم گریانم گهر دارم
منی که میگرفتم در بغل ششماهه را، حالا......توانایی ندارم تا سرت از خاک بردارم
پذیرایی گرمی کرده خولی از سرت بابابرای این مصیبت دائماً چشمانِ تر دارم
تو ای نیزهنشین! بنشین شبی بر روی دامانمتو در آغوش راهب رفتهای، بابا خبر دارم
چهل منزل به روی ناقه این دل آب شد بابامن آخر کودکم کی طاقت رنج سفر دارم
به آنکس که مرا زد روبهروی نیزهات گفتم:مزن ظالم یتیمم، بر دلم داغ پدر دارم
پدر اهل و عیالت را به شهر شام آوردندچه تلخیهای بسیاری که از هر رهگذر دارم
در آن بازار بابا هر که رد میشد مرا میزدشکایت پیش تو در شام از صدها نفر دارم
یکی تو سنگ میخوردی، یکی عمه، یکی هم من تو بودی بی سپر اما، من از عمه سپر دارم
من از رفتار زجر آنشب فقط آنقدر گویم که:گل یاسم که روی ساقهام رد تبر دارم
اگر دلتنگ زهرا مادرت هستی نگاهم کنکه گاهی دست بر دیوار و گاهی بر کمر دارم
۲۰:۳۵
#حضرت_رقیه_س_مدح_و_شهادت #حضرت_رقیه_س_شهادت
نويد وصل پدر را به كاروان میدادبه ماه، ماهِ سر نيزه را نشان میداد
رقيه توليت آستانِ رأسِ شريفبه ماه، اذن زيارت در آسمان میداد
هزار حوريه از چادرش زمين ميريختاگر كه چادر خود را کمی تكان میداد
رقيه دختر آقای مهربانی كهسرش به حامل سر نيزه سايبان میداد
گرسنه بود، ولی از كرامتش اين بسبه دست دشمن خود رزق آب و نان میداد
پدر عقيق یمن را به ساربان بخشيدو او النگوی خود را به ساربان میداد
شبانه از لب بابا كمی شكايت كردچرا كه بوسه به لبهای خيزران میداد
توان پاشدنش را گرفت سيلیِ زجروگرنه پيش پدر، ايستاده جان میداد
درست لحظهی وصل رقيه و بابابرادرش به روی نيزهها اذان میداد
#محسن_حنیفی
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
نويد وصل پدر را به كاروان میدادبه ماه، ماهِ سر نيزه را نشان میداد
رقيه توليت آستانِ رأسِ شريفبه ماه، اذن زيارت در آسمان میداد
هزار حوريه از چادرش زمين ميريختاگر كه چادر خود را کمی تكان میداد
رقيه دختر آقای مهربانی كهسرش به حامل سر نيزه سايبان میداد
گرسنه بود، ولی از كرامتش اين بسبه دست دشمن خود رزق آب و نان میداد
پدر عقيق یمن را به ساربان بخشيدو او النگوی خود را به ساربان میداد
شبانه از لب بابا كمی شكايت كردچرا كه بوسه به لبهای خيزران میداد
توان پاشدنش را گرفت سيلیِ زجروگرنه پيش پدر، ايستاده جان میداد
درست لحظهی وصل رقيه و بابابرادرش به روی نيزهها اذان میداد
۲۰:۳۵
#امام_زمان_عج_مناجات_محرمی #شب_سوم
صد عریضه عرض کردم خدمت تو بارها نامه ی من را بخوان، از بین این طومارها
درد آب و نان ندارم؛ درد من دوری توست التفاتی کن، نظر کن، سوی ما بیمارها
یک نگاهت میرساند سوی ما نور امید یک نگاهت میتکاند از دلم زنگارها
من همیشه خاطرت را خواستم آقای من!عاقبت من خیر میبینم از این اصرارها
دیدی، اما با بزرگی چشم پوشی کردهای ما فراوان دیدهایم آقا از این رفتارها
دلخوشی ماست که از جانب اربابها میرسد هر روز و شب روزی خدمتکارها
کاش بعد مرگ هم نامت نیفتد از لبم تا سرانجامم شود چون میثم تمارها
شد شب سوم، دل ما هم خراباتی شدهوای از داغ خرابه رفتن دلدارها
(صد پسر در خون بغلتد گُم نگردد دختری)حرف من را خوب میفهمند دختردارها
گفت میدانی چه بر روز رقیه آمده؟دست بسته میروم در کوچه و بازارها
نان و خرما شامیان بر ما تصدق میکنند خستهام از طعنهها و خسته از آزارها
#رضا_تاجیک
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
صد عریضه عرض کردم خدمت تو بارها نامه ی من را بخوان، از بین این طومارها
درد آب و نان ندارم؛ درد من دوری توست التفاتی کن، نظر کن، سوی ما بیمارها
یک نگاهت میرساند سوی ما نور امید یک نگاهت میتکاند از دلم زنگارها
من همیشه خاطرت را خواستم آقای من!عاقبت من خیر میبینم از این اصرارها
دیدی، اما با بزرگی چشم پوشی کردهای ما فراوان دیدهایم آقا از این رفتارها
دلخوشی ماست که از جانب اربابها میرسد هر روز و شب روزی خدمتکارها
کاش بعد مرگ هم نامت نیفتد از لبم تا سرانجامم شود چون میثم تمارها
شد شب سوم، دل ما هم خراباتی شدهوای از داغ خرابه رفتن دلدارها
(صد پسر در خون بغلتد گُم نگردد دختری)حرف من را خوب میفهمند دختردارها
گفت میدانی چه بر روز رقیه آمده؟دست بسته میروم در کوچه و بازارها
نان و خرما شامیان بر ما تصدق میکنند خستهام از طعنهها و خسته از آزارها
۲۰:۳۵
#مناجات_با_خدا#شب_سوم #ماه_مبارک_رمضان
امشب پناه داده، بر جمع ما رقیهما آمدیم یا رب، همراه با رقیه
حس کردهایم جودت، بیش از همیشه بودههر بار در مناجات، گفتیم یا رقیه
بخشیدن گناهِ، ما را به او سپردیامشب تمام ما را، کرده سوا رقیه
با پای لنگ لنگان، در راه مانده بودیمما پا شکستهها را، داده عصا رقیه
دردیم و اوست درمان، کفریم و اوست ایمان ما را ز دام شیطان، کرده رها رقیه
دلتنگهای صحنِ، کرب و بلا کجایید؟! امشب دهد براتِ، کرب و بلا رقیه
یک یا علی بگو تا، دست تو را بگیرداز بس که دوست دارد، این ذکر را رقیه
غیر از حسین نامی، روی لبش نیامداین است "عشق" این است، صد مرحبا رقیه
بعد از حسین او شد، بیگانه با محبتبا زجر و ضرب دستش، شد آشنا رقیه
در گوشهی خرابه، حق داشت جان سپاردسر را که دید بینِ، ظرف غذا رقیه
#علی_ذوالقدر
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
امشب پناه داده، بر جمع ما رقیهما آمدیم یا رب، همراه با رقیه
حس کردهایم جودت، بیش از همیشه بودههر بار در مناجات، گفتیم یا رقیه
بخشیدن گناهِ، ما را به او سپردیامشب تمام ما را، کرده سوا رقیه
با پای لنگ لنگان، در راه مانده بودیمما پا شکستهها را، داده عصا رقیه
دردیم و اوست درمان، کفریم و اوست ایمان ما را ز دام شیطان، کرده رها رقیه
دلتنگهای صحنِ، کرب و بلا کجایید؟! امشب دهد براتِ، کرب و بلا رقیه
یک یا علی بگو تا، دست تو را بگیرداز بس که دوست دارد، این ذکر را رقیه
غیر از حسین نامی، روی لبش نیامداین است "عشق" این است، صد مرحبا رقیه
بعد از حسین او شد، بیگانه با محبتبا زجر و ضرب دستش، شد آشنا رقیه
در گوشهی خرابه، حق داشت جان سپاردسر را که دید بینِ، ظرف غذا رقیه
۲۰:۳۵
#حضرت_رقیه_س_شهادت
چشم تو را چقدر به این در گذاشتند؟گفتی پدر، مقابل تو سر گذاشتند
تنها به این بسنده نکردند شامیانپا را از این که بود، فراتر گذاشتند
بگذار عمهی تو بگوید که بر دلشیک روز، داغ چند برادر گذاشتند
آن آتشی که سوخت درِ خانهٔ علیبر جان لالههای پیمبر گذاشتند
دستان کوچک تو به پهلوست؛ پیش از ایناین درد را به پهلوی مادر گذاشتند
ای دختر سهساله! تو هم مثل مادریاین ارث را برای تو دختر، گذاشتند
داغ تو ابرهای جهان را بهانه دادداغی که تا سپیدهٔ محشر گذاشتند
آن شب فرشتهها همه از عرش آمدندبر زانوان کوچک تو سر گذاشتند
سهم تو گریه بود و همین گریههای توچشمان شهرهای مرا تر گذاشتند
از انتقام گفتم و شعرم تمام شداین فصل را به نوبت دیگر گذاشتند
#عباس_شاهزیدی
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
چشم تو را چقدر به این در گذاشتند؟گفتی پدر، مقابل تو سر گذاشتند
تنها به این بسنده نکردند شامیانپا را از این که بود، فراتر گذاشتند
بگذار عمهی تو بگوید که بر دلشیک روز، داغ چند برادر گذاشتند
آن آتشی که سوخت درِ خانهٔ علیبر جان لالههای پیمبر گذاشتند
دستان کوچک تو به پهلوست؛ پیش از ایناین درد را به پهلوی مادر گذاشتند
ای دختر سهساله! تو هم مثل مادریاین ارث را برای تو دختر، گذاشتند
داغ تو ابرهای جهان را بهانه دادداغی که تا سپیدهٔ محشر گذاشتند
آن شب فرشتهها همه از عرش آمدندبر زانوان کوچک تو سر گذاشتند
سهم تو گریه بود و همین گریههای توچشمان شهرهای مرا تر گذاشتند
از انتقام گفتم و شعرم تمام شداین فصل را به نوبت دیگر گذاشتند
۲۰:۳۶
#حضرت_رقیه_س_شهادت
تازه میفهمم الف چون دال میریزد چرااز دل این بیتها جنجال میریزد چرا
روزگار فتنهجو، مشتِ بلا و درد رابیشتر بر دامن اطفال میریزد چرا
غالبا گودال در خود آب میگیرد ولیتشنگی دارد در این گودال میریزد چرا
من هنوز از هفتسالم مانده اما ماندهاماینکه دندانهای من امسال میریزد چرا
آه از این مهمان نوازیهای دخترهای شامسنگ دارد وقت استقبال میریزد چرا
بخت دنیا مثل عمر من اگر کوتاه نیستبرگ آه از شاخهی اقبال میریزد چرا
بر نی و در بین تشت و بر سر زانوی منخون لبهای تو در هر حال میریزد چرا
زود میبینم که میپرسند اطفال حرمعمه جان اشک زن غسال میریزد چرا
#سید_ابوالفضل_مبارز
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
تازه میفهمم الف چون دال میریزد چرااز دل این بیتها جنجال میریزد چرا
روزگار فتنهجو، مشتِ بلا و درد رابیشتر بر دامن اطفال میریزد چرا
غالبا گودال در خود آب میگیرد ولیتشنگی دارد در این گودال میریزد چرا
من هنوز از هفتسالم مانده اما ماندهاماینکه دندانهای من امسال میریزد چرا
آه از این مهمان نوازیهای دخترهای شامسنگ دارد وقت استقبال میریزد چرا
بخت دنیا مثل عمر من اگر کوتاه نیستبرگ آه از شاخهی اقبال میریزد چرا
بر نی و در بین تشت و بر سر زانوی منخون لبهای تو در هر حال میریزد چرا
زود میبینم که میپرسند اطفال حرمعمه جان اشک زن غسال میریزد چرا
۲۰:۳۶
#حضرت_رقیه_س_شهادت
بردن نام تو هرچند خطر داشت پدردخترت عشق تورا مد نظر داشت پدر
ذرهای ترس به دل راه ندادم زیرادخترت مثل علمدار جگر داشت پدر
عمه نگذاشت که اطفال تو سیلی بخورندقافله در همهی راه سپر داشت پدر
چوب زد بر لب تو، تا که مرا زجر دهداین یزید از دل من خوب خبر داشت پدر
آنقدر زیر لبم ذکر خدا را گفتمتاکه دست از سر لبهای تو برداشت پدر
هنر اصلی این طایفه گل کاشتن استبیشتر از همه هم زجر هنر داشت پدر
غنچهای بودم و از ساقه شکستند مراضربهی دست عدو حکم تبر داشت پدر
بهترین وقت ملاقات خدا نیمهشب استدخترت وقت سحر، قصد سفر داشت پدر
#علی_ذوالقدر
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
بردن نام تو هرچند خطر داشت پدردخترت عشق تورا مد نظر داشت پدر
ذرهای ترس به دل راه ندادم زیرادخترت مثل علمدار جگر داشت پدر
عمه نگذاشت که اطفال تو سیلی بخورندقافله در همهی راه سپر داشت پدر
چوب زد بر لب تو، تا که مرا زجر دهداین یزید از دل من خوب خبر داشت پدر
آنقدر زیر لبم ذکر خدا را گفتمتاکه دست از سر لبهای تو برداشت پدر
هنر اصلی این طایفه گل کاشتن استبیشتر از همه هم زجر هنر داشت پدر
غنچهای بودم و از ساقه شکستند مراضربهی دست عدو حکم تبر داشت پدر
بهترین وقت ملاقات خدا نیمهشب استدخترت وقت سحر، قصد سفر داشت پدر
۲۰:۳۷
#حضرت_رقیه_س_شهادت
برای خشکی لبهای تو هرچند بارانمولی از داغ سوزانت ترکخوردم، بیابانم
اگر پژمردهام دور از هوای چشمهای توخزان افتاده بر گلبرگهای در بهارانم
ادای نام زیبایت برای من کمی سخت استزبان من نمیچرخد، شکسته چند دندانم
چنان پيراهن خونى تو از تار و پود افتادكه دق كردهست پاى مقتلت يعقوب كنعانم
سرِ بالانشین تو چقدر از نیزه میافتد ببین پشت سرت من هم چنان افتان و خیزانم
زمانی جّد من معیار ایمان خلائق بودولی یک شهر شک دارد به اینکه من مسلمانم!
اگرچه دوری از تو سخت بود امّا خداراشکرندیدی تار شد چشمم، ندیدی سوخت مژگانم
خداوندا حلالم کن اگر با این لب خونیزدم بوسه به روی آیهی یاسین قرآنم
مگر نه اینکه وقتی تو ز مسجد دیر میکردیبرای هر دمش صد بار میرفت از بدن جانم؟
چرا وقتی که اسبت بیسوار آمد، نمردم من؟چه میخواهد ز جانم زندگی بی تو، نمیدانم
عجب حُسن ختامی! جنتم این کنج ویرانهستکه آخر سر در آغوشت رقم خوردهست پایانم
جمعی از شاعران آیینی #استان_مازندران «مشام»
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
برای خشکی لبهای تو هرچند بارانمولی از داغ سوزانت ترکخوردم، بیابانم
اگر پژمردهام دور از هوای چشمهای توخزان افتاده بر گلبرگهای در بهارانم
ادای نام زیبایت برای من کمی سخت استزبان من نمیچرخد، شکسته چند دندانم
چنان پيراهن خونى تو از تار و پود افتادكه دق كردهست پاى مقتلت يعقوب كنعانم
سرِ بالانشین تو چقدر از نیزه میافتد ببین پشت سرت من هم چنان افتان و خیزانم
زمانی جّد من معیار ایمان خلائق بودولی یک شهر شک دارد به اینکه من مسلمانم!
اگرچه دوری از تو سخت بود امّا خداراشکرندیدی تار شد چشمم، ندیدی سوخت مژگانم
خداوندا حلالم کن اگر با این لب خونیزدم بوسه به روی آیهی یاسین قرآنم
مگر نه اینکه وقتی تو ز مسجد دیر میکردیبرای هر دمش صد بار میرفت از بدن جانم؟
چرا وقتی که اسبت بیسوار آمد، نمردم من؟چه میخواهد ز جانم زندگی بی تو، نمیدانم
عجب حُسن ختامی! جنتم این کنج ویرانهستکه آخر سر در آغوشت رقم خوردهست پایانم
۲۰:۳۷
#حضرت_رقیه_س_شهادت
مرا به جز غم هجران تو ملالی نیستبه غیر عطر تو بویی در این حوالی نیست
تو در کنار منی هیچ کس نمیبیندکنارم از تو لبالب پر است، خالی نیست
اگر چه سوختم از آتش خیام، مرا......به غیر شعلهی عشق تو اشتعالی نیست
به خویش گفتم اگر او رسد، تو نازش کنولی چه سود مرا جز شکسته بالی نیست
خیال روی تورا با بهشت عوض نکنمبه جز تو در دل این خسته دل خیالی نیست
پدر کنار من و غم زیاد و فرصت کمببوس عمه مرا تا سحر مجالی نیست
میان عاشق و معشوق در زمان وصالنگاه گرم سخن هست، قیل و قالی نیست
خموشم از سخن و گرم گریه و به لبم......به غیر اینکه "کجایی" دگر سؤالی نیست
به شانه بارِ غمت بردم و شبیه به من میان این همه دختر قدی هلالی نیست
قدِ خمیده و موی سفید ثابت کردکه پیر عشق تو بودن به خردسالی نیست
#مجتبی_شکریان
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
مرا به جز غم هجران تو ملالی نیستبه غیر عطر تو بویی در این حوالی نیست
تو در کنار منی هیچ کس نمیبیندکنارم از تو لبالب پر است، خالی نیست
اگر چه سوختم از آتش خیام، مرا......به غیر شعلهی عشق تو اشتعالی نیست
به خویش گفتم اگر او رسد، تو نازش کنولی چه سود مرا جز شکسته بالی نیست
خیال روی تورا با بهشت عوض نکنمبه جز تو در دل این خسته دل خیالی نیست
پدر کنار من و غم زیاد و فرصت کمببوس عمه مرا تا سحر مجالی نیست
میان عاشق و معشوق در زمان وصالنگاه گرم سخن هست، قیل و قالی نیست
خموشم از سخن و گرم گریه و به لبم......به غیر اینکه "کجایی" دگر سؤالی نیست
به شانه بارِ غمت بردم و شبیه به من میان این همه دختر قدی هلالی نیست
قدِ خمیده و موی سفید ثابت کردکه پیر عشق تو بودن به خردسالی نیست
۲۰:۳۷
#حضرت_رقیه_س_مدح_و_شهادت
من آن مجاهد نستوه خردسال اسیرمکه شمع محفل آزادگیست روی منیرم
پیام خون خدا خیزد از زبان خموشمکه سیّدالشهدا را به شهر شام سفیرم
رخم کبود زسیلی به چشم دوست چراغمقدم کمان زفراق و به قلب خصم چو تیرم
پناه هفت سپهرم، که گفته دخت یتیم؟شفیعهی دو سرایم، که خوانده طفل صغیرم؟
عزیز فاطمه هستم زعزّتم نشود کماگر چه در دل شب گوشهی خرابه بمیرم
چه باک اگر که به سنگم زنند، نخل کمالمچه غم زسلسلهی روبهان، که دختر شیرم
مرا به شام نبینید در لباس اسارتکه تا خداست خدا، بر تمام خلق امیرم
پیام آور خون شهید تا صف حشرمز سیّدالشهدا باشد این مقام خطیرم
عدو به چشم حقارت نظاره کرد به حالمخبر نداشت که حتی فرشته نیست نظیرم
یزید داد مرا جا به روی خاک خرابهبه زعم آن که شمارد میان خلق، حقیرم
کجاست تا نگرد در همین خرابه زعزّتپناه طفل صغیر و مطاف شیخ کبیرم؟
به سنّ کوچک من منگرید کامدم این جانه دست زائر خود، بلکه دست خلق بگیرم
اگر چه آمده مشهور نام من به رقیّهبه سان فاطمه در عزّت و جلال، شهیرم
قسم به دامن پاک حسینپرور زهرا که من عزیزم و ذلّت زهیچ کس نپذیرم
خدا گواست کتک خوردم التماس نکردممگر نه دختر ناموس کردگار قدیرم
زسوز سینهی من گُل کند کلام تو (میثم)سرودههای تو باشد ترانههای ضمیرم
#غلامرضا_سازگار
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
من آن مجاهد نستوه خردسال اسیرمکه شمع محفل آزادگیست روی منیرم
پیام خون خدا خیزد از زبان خموشمکه سیّدالشهدا را به شهر شام سفیرم
رخم کبود زسیلی به چشم دوست چراغمقدم کمان زفراق و به قلب خصم چو تیرم
پناه هفت سپهرم، که گفته دخت یتیم؟شفیعهی دو سرایم، که خوانده طفل صغیرم؟
عزیز فاطمه هستم زعزّتم نشود کماگر چه در دل شب گوشهی خرابه بمیرم
چه باک اگر که به سنگم زنند، نخل کمالمچه غم زسلسلهی روبهان، که دختر شیرم
مرا به شام نبینید در لباس اسارتکه تا خداست خدا، بر تمام خلق امیرم
پیام آور خون شهید تا صف حشرمز سیّدالشهدا باشد این مقام خطیرم
عدو به چشم حقارت نظاره کرد به حالمخبر نداشت که حتی فرشته نیست نظیرم
یزید داد مرا جا به روی خاک خرابهبه زعم آن که شمارد میان خلق، حقیرم
کجاست تا نگرد در همین خرابه زعزّتپناه طفل صغیر و مطاف شیخ کبیرم؟
به سنّ کوچک من منگرید کامدم این جانه دست زائر خود، بلکه دست خلق بگیرم
اگر چه آمده مشهور نام من به رقیّهبه سان فاطمه در عزّت و جلال، شهیرم
قسم به دامن پاک حسینپرور زهرا که من عزیزم و ذلّت زهیچ کس نپذیرم
خدا گواست کتک خوردم التماس نکردممگر نه دختر ناموس کردگار قدیرم
زسوز سینهی من گُل کند کلام تو (میثم)سرودههای تو باشد ترانههای ضمیرم
۲۰:۳۷
#حضرت_رقیه_س_شهادت
ندارد دختری اینگونه بابایی که من دارمیقین مریم ندارد این مسیحایی که من دارم
در آغوشش میانِ آسمانها سِیر میکردمندارد عرش هم عرش معلایی که من دارم
نه از من، نه علی اکبر، نه قاسم، نه عموعباسدل از خلق جهان برده دلارایی که من دارم
شبی، یوسف به خوابش ماه دید و من پدر دیدمولی حسرت خورَد یوسف به رؤیایی که من دارم
به روی نیزه بابا میدرخشی بر همه عالمندارد آسمان خورشید زیبایی که من دارم
به چشمه چشمهی اشکم، تمام عرش میگریدندارد چشم اقیانوس، دریایی که من دارم
میان روز میسوزم، شبِ ویرانه میلرزمربوده طاقتم گرما و سرمایی که من دارم
چهل منزل صدا کردم تو را، حالا نگاهم کندگر نایی نمانده جز تمنایی که من دارم
بر این پایی که دنبالت دویده، مرهمی بابابه کار من نمیآید دگر پایی که من دارم
تو را بالای نِی با یک جهان حسرت نظر کردمدل سنگ آب شد از این تماشایی که من دارم
به جای دوش تو سر را به روی خاک بگذارمیقین دارم دلت میسوزد از جایی که من دارم
یتیمت را پدر، با تازیانه ناز میکردندندارد داغداری این تسلایی که من دارم
گل رخسارم از باد خزان زخم است و پُر درد استنشاید بوسه زد بر روی سیمایی که من دارم
همه گریند بر لالایی و اشک رباب امارباب از دیده خون گرید به لالایی که من دارم
#مجتبی_شکریان
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
ندارد دختری اینگونه بابایی که من دارمیقین مریم ندارد این مسیحایی که من دارم
در آغوشش میانِ آسمانها سِیر میکردمندارد عرش هم عرش معلایی که من دارم
نه از من، نه علی اکبر، نه قاسم، نه عموعباسدل از خلق جهان برده دلارایی که من دارم
شبی، یوسف به خوابش ماه دید و من پدر دیدمولی حسرت خورَد یوسف به رؤیایی که من دارم
به روی نیزه بابا میدرخشی بر همه عالمندارد آسمان خورشید زیبایی که من دارم
به چشمه چشمهی اشکم، تمام عرش میگریدندارد چشم اقیانوس، دریایی که من دارم
میان روز میسوزم، شبِ ویرانه میلرزمربوده طاقتم گرما و سرمایی که من دارم
چهل منزل صدا کردم تو را، حالا نگاهم کندگر نایی نمانده جز تمنایی که من دارم
بر این پایی که دنبالت دویده، مرهمی بابابه کار من نمیآید دگر پایی که من دارم
تو را بالای نِی با یک جهان حسرت نظر کردمدل سنگ آب شد از این تماشایی که من دارم
به جای دوش تو سر را به روی خاک بگذارمیقین دارم دلت میسوزد از جایی که من دارم
یتیمت را پدر، با تازیانه ناز میکردندندارد داغداری این تسلایی که من دارم
گل رخسارم از باد خزان زخم است و پُر درد استنشاید بوسه زد بر روی سیمایی که من دارم
همه گریند بر لالایی و اشک رباب امارباب از دیده خون گرید به لالایی که من دارم
۲۰:۳۷
#حضرت_رقیه_س_شهادت
بیابان در بیابان در بیابان گریه میکردمتمام راه را از تو چه پنهان گریه میکردم
تمام راه را با حرمله طی کردهام باباکمان در دست او بود و کماکان گریه میکردم
خبر دارم که میدانی مرتب زجر میدیدمپیاپی زخم میخوردم، فراوان گریه میکردم
صدای گریههایم زجر را آزار میداد وهراسان بی صدا با چنگ و دندان گریه میکردم
تو روی نیزهها غرق تلاوت بودی اما منبدون وقفه با صوتت به قرآن گریه میکردم
سرت خورشید بود و در میان آسمان بودیولی من ابر بودم مثل باران گریه میکردم
نمیخندند لبهایی که با آن ذکر میگفتمنمیبینند چشمانی که با آن گریه میکردم
در آن ساعات پایانی شبیه مادرم زهراچه مشکل راه میرفتم، چه آسان گریه میکردم
#احمد_علوی
#اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید
↳ @hosseinieh_net
بیابان در بیابان در بیابان گریه میکردمتمام راه را از تو چه پنهان گریه میکردم
تمام راه را با حرمله طی کردهام باباکمان در دست او بود و کماکان گریه میکردم
خبر دارم که میدانی مرتب زجر میدیدمپیاپی زخم میخوردم، فراوان گریه میکردم
صدای گریههایم زجر را آزار میداد وهراسان بی صدا با چنگ و دندان گریه میکردم
تو روی نیزهها غرق تلاوت بودی اما منبدون وقفه با صوتت به قرآن گریه میکردم
سرت خورشید بود و در میان آسمان بودیولی من ابر بودم مثل باران گریه میکردم
نمیخندند لبهایی که با آن ذکر میگفتمنمیبینند چشمانی که با آن گریه میکردم
در آن ساعات پایانی شبیه مادرم زهراچه مشکل راه میرفتم، چه آسان گریه میکردم
۲۰:۳۷