عکس پروفایل اشعار آیینی حسینیها

اشعار آیینی حسینیه

۱.۱ هزار عضو
#امام_باقر_ع_شهادت
ای یادگار‌ِ واقعه‌ی کربلا سلامبا غصه و مصیبت و غم آشنا سلام
بر آن دل شکسته‌ی دوران کودکیتاز ما همیشه و همه دم هرکجا سلام
یادت نمی‌رود دم دروازه‌های شهربا سنگ داده‌اند به روی شما سلام
جابر رسید و گفت که ای باقرالعلومبر تو رسانده است رسول خدا سلام
قبر بدون شمع و چراغت بهشت ماستما زائر مزار تو  هستیم با "سلام"
undefined #محمدحسن_بیات_لو
undefined #اشعار_آیینی_حسینیه‌ | عضو شویدundefined@hosseinieh_net

۳۳۳

۱۲:۴۰

#امام_باقر_ع_شهادت
در حوالیِ بقیعِ تو، دعا می‌گیردبغض می‌آید و یک مرثیه پا می‌گیرد
بر مزارِ تو چرا نیست چراغی حتی؟!...بی‌حرم بودنِ تو، حال مرا می‌گیرد
پنجمین نور خدا هستی و داغت سنگینروضه‌هایت نفسم را به خدا می‌گیرد
پای درس تو به غیر از همه‌ی عالِم‌هاهر مریضی که رسیده‌ست شفا می‌گیرد
قلمت ارث رسیده‌ست به این ناقابلشاعرت کی صله‌ی کرب‌وبلا می‌گیرد؟!
دلم امروز برای عرفه از دستت-إذن پابوسیِ شاهِ شهدا می‌گیرد
جان عالم به فدای غم ِ آقایی کهگوشه‌ی خیمه برای تو عزا می‌گیرد
گوشه‌ی صحن طبرسی ز غمت گریه‌کنان؛مجلس ِ روضه برای تو رضا می‌گیرد
داشتی اشک به چشمانِ خود از روزِ دهمنفَسَت از همه‌ی خاطره‌ها می‌گیرد
از مرورِ غضبِ شمر به هم می‌ریزیدلت از خنجر و از سنگ و عصا می‌گیرد!
undefined #مرضیه_عاطفی
undefined #اشعار_آیینی_حسینیه‌ | عضو شویدundefined@hosseinieh_net

۳۳۲

۱۲:۴۰

#امام_باقر_ع_شهادت
زهر ملعون، نفست را به شکایت انداختگوشه‌ی حجره‌ تو را سخت به زحمت انداخت
داری از درد چه بدحال به خود می‌پیچیمثل لب تشنه‌ی گودال به خود می‌پیچی
چه غریبانه کف حجره زمین‌گیر شدیچقدر بیشتر از سن خودت پیر شدی
زهرِ ملعون، چه به روزِ جگرت آوردهخنده‌ی حرمله را در نظرت آورده
خواستی آب بنوشی، جگرت تیر کشیدعطشت، علقمه را زود به تصویر کشید
زهر نه، گریه‌ی بسیار تو را خواهد کشتروضه‌ی دست علمدار تو را خواهد کشت
سال‌ها رفته، ولی خوب به خاطر داریبا رقیه دل‌تان سوخته چندین باری
مو به مو، طعنه‌ی اغیار به یادت ماندهازدحامِ سر بازار به یادت مانده
دل پُر خون تو، از غصه لبالب می‌شدچادری در ملأعام معذب می‌شد
undefined #وحید_قاسمی
undefined #اشعار_آیینی_حسینیه‌ | عضو شویدundefined@hosseinieh_net

۳۳۸

۱۲:۴۰

#امام_باقر_ع_مدح_و_شهادت
منم که زنده نمودم خداپرستی رامنم که شیخ و مرادم تمام هستی را
منم که زنده نمودم علوم قرآن راکشاند‌ ام به تماشا بهشت ایمان را
منم که زنده نمودم قیام جدّم رامنم که زنده نگه داشتم محرّم را
در اوج عرش، مقامی رفیع دارم منو غربتی چو غروب بقیع دارم من
منم که سنگ مزارم پر کبوترهاستمنم که زائر تنهای هر شبم زهراست
منم که در نفسم عطر کربلا جاری‌ستشمیم غربت من در دل مِنا جاری‌ست
هزار حرف نگفته میان دل دارمهزار درد نهفته میان دل دارم
هزار حرف نگفته ز ماجرای حسینچقدر روضه گرفتم فقط برای حسین
هزار حرف نگفته ز ظهر روز عطشز ماجرای رباب و ز داغ سوز عطش
سه چار ساله ولی ماجرا که یادم هستسری که رفت روی نیزه‌ها که یادم هست
همین که رفت عمو، قامت حسین خمیدهمین که رفت عمو، ضرب تازیانه رسید
میان سلسله‌ها یک به یک قطار شدندبه روی ناقه‌ی عریان همه سوار شدند
چه زلف‌ها که در این ماجرا سپیده شدندچه حرف‌ها که در این کوچه‌ها شنیده شدند
هنوز بر تن من جای سلسله‌ست هنوزهنوز بر کف پا زخم آبله‌ست هنوز
هنوز قصّه‌ی بازار شام، یادم هستهنوز سنگ سرِ پشت بام، یادم هست
هنوز قصّه‌ی آن نیزه‌دار یادم هستصدای دخترکی بی قرار یادم هست
شکست پهلوی آن دختری که خورد زمینشبیه پهلوی آن مادری که خورد زمین
«سه ساله بود ولی پیر عشق بابا بود»سه ساله بود ولیکن شبیه زهرا بود
undefined #وحید_محمدی
undefined #اشعار_آیینی_حسینیه‌ | عضو شویدundefined@hosseinieh_net

۳۴۲

۱۲:۴۰

#امام_باقر_ع_شهادت
زخمیِّ زهری بود و بر غم مبتلا بودزهر جگرسوزی که بر دردش دوا بود
پنجاه سالِ عمر او با درد بگذشتپنجاه سال، او روضه‌دار کوچه‌ها بود
تب می‌نمود و یاد مادر گریه می‌کرداو خوب با سردرد و سیلی آشنا بود
لب‌تشنه بود و زهر، آتش زد به جانشچون یادگاریِّ حسین و مجتبی بود
عادت به «لایَومَ کَیَومُک» داشت حرفشیعنی گریز حرف‌هایش کربلا بود
در خاطرش مانده شلوغی‌های گودالجدِّ غریبش را که زیر دست و پا بود
جدِّ غریبی که لباسش را ربودندغسل و کفن، زخم زیاد و بوریا بود
جدِّ غریبی که سرش منزل به منزلگاهی به نیزه، گاه در طشت طلا بود
undefined #محسن_حنیفی
undefined #اشعار_آیینی_حسینیه‌ | عضو شویدundefined@hosseinieh_net

۳۴۷

۱۲:۴۰

#امام_باقر_ع_مدح_و_شهادت
ای جان‌جهان! امام باقرای قبلۀ جان! امام باقرای کهف امان! امام باقرای فوق بیان! امام باقرای نور عیان! امام باقرمولای زمان! امام باقر
تو باقر علم کبریاییتو آینۀ خدانماییتو قبلۀ جان انبیاییحق است که حجت خداییما یکسره درد و تو دواییما جسم و تو جان امام‌ باقر
تو مظهر رب‌العالمینیتو هستی زین‌العابدینیعیسای مسیح آفرینیسر تا قدم آیت مبینیسلطان جهان، امام دینیدر کون و مکان امام باقر
ای دوستی تو اعتبارممن آرزوی مدینه دارمتا روی به درگه تو آرمتا چهره به تربتت گذارمشاید به بقیع، جان سپارمبا اشک روان امام باقر
ای قلۀ عرش، خاک پایتای جان جهانیان فدایتگل‌واژۀ وحی در صدایتتو پادشهی و ما گدایتچشم همه بر درِ سرایتاز پیر و جوان امام باقر
افسوس که حرمتت دریدندبعد از نبی از شما بریدنددر شام، غریبی تو دیدندننگ ابدی به خود خریدندبر قتل تو نقشه‌ها کشیدندپنهان و عیان امام باقر
بودی ز حقوق خویش محرومتا شد جگرت به زهر، مسمومبا یاد تو ای امام مظلومگردید قلوب شیعه مغموماز قبر غریب توست معلومصد رنج نهان امام باقر
گریه به عزای تو ثواب استدل‌ها ز مصیبتت کباب استقبر تو میان آفتاب استاز کینۀ دشمنان خراب استاین حرمت آل بوتراب است؟!کی بود گمان امام باقر
تو جور و جفای شام دیدیخاکستر و سنگ و بام دیدیبر نیزه سر امام دیدیخوشحالی خاص و عام دیدیبیداد و ستم مدام دیدیاز خرد و کلان امام باقر
ای وصف تو بار نخل میثموی خاک رهت به زخم، مرهموی ریزه‌خور عطات، آدموی لطف و کرامتت مسلّمدر حشر ز آتش جهنمما را برهان امام باقر
undefined #غلامرضا_سازگار
undefined #اشعار_آیینی_حسینیه‌ | عضو شویدundefined@hosseinieh_net

۳۵۴

۱۲:۴۰

#امام_باقر_ع_شهادت
گرچه آتش به دل شعله‌ورم افتادهشرر زهر ستم بر جگرم افتاده
یادم از کرب وبلا آمد و یک بار دگرانقلابی به دل شعله‌ورم افتاده
آه از آن گلشن خونین که به چشمم دیدمگل پرپر، همه جا دور و برم افتاده
ثمری از شجر طیبه هستم؛ امّاآتشی بر همه‌ی برگ و برم افتاده
از تن جّد غریبم چه بگویم، وقتیبه سوی قتلگه او گذرم افتاده
کودکی بودم و دیدم که به پیش نظرمغل و زنجیر به پای پدرم افتاده
از همان‌روز که خورشید به نی جلوه نمودسایه‌ای از غم و محنت به سرم افتاده
دیده‌ام از اثر ضربت سنگ بیدادز روی نی سر شمس و قمرم افتاده
عمه‌ی کوچک من پیش نگاهم جان داددرد این بار گران بر کمرم افتاده
آه دیگر ز فلک پیک شهادت آمدزین خبر اشک ز چشم پسرم افتاده
ای «وفایی» همه جا در غم ما گریه کنیدلخته‌های دلم از چشم ترم افتاده
undefined #سیدهاشم_وفایی
undefined #اشعار_آیینی_حسینیه‌ | عضو شویدundefined@hosseinieh_net

۳۶۷

۱۲:۴۰

#امام_باقر_ع_مدح_و_شهادت
هم حسینی! هم حسن! ای هاشمیان را امام! می‌برد نام تو را ارض و سما با احترامپای درست ریشه‌ی اسلام می‌یابد قواممی‌شکافد علم را چشمانت ای ماه تمام
نور حکمت را خدا در چهره‌ات تابانده است‌در حدیث لوح نامت را پیمبر خوانده استچشم‌های جابر از شوق تو بر درمانده استتا رساند از محمد سوی فرزندش سلام
زهد و تقوا و فضیلت مات در تصویر توستفقه فرزند رشید علم عالمگیر توستچشمه جوشان قرآن تشنه تفسیر توستقرن‌های قرن شاگردانت آیات عظام
اشک از چشمان تو جاری شود بی‌فاصلهپا به پایت می‌رود یک کهنه درد آبلهکودکی‌هایت پر است از خاطرات قافلهداغ روی داغ می‌دیدی، بگویم از کدام؟
از بدن‌هایی که خونین بر زمین افتاده‌اندنیزه‌هایی که سراسر غم نشانت داده‌اندیا تمام روضه‌هایی که به صف آماده‌اندتا زبانم لال گویم از مصیبت‌های شام
آه از آن شب که رقیه داغ بر دل‌ها گذاشتناله‌های خسته‌اش را در خرابه جا گذاشتکاروان را با تمام دردها تنها گذاشتوای از خاکستر و پرتاب سنگ از روی بام
ماه ذی‌الحجه است من با اشک حسرت مانده‌امتا محرم نیز در فکر زیارت مانده‌امدورتر از آرزوها بین غربت مانده‌امکربلا را روزی‌ام کن باز در حسن ختام
undefined #محمد_غفاری
undefined #اشعار_آیینی_حسینیه‌ | عضو شویدundefined@hosseinieh_net
undefined۱

۳۸۵

۱۲:۴۰

#امام_باقر_ع_مدح_و_مناجات
ماه هر شب لب دیوار و خدا نزدیک استپشت این پنجره‌ها عطر شما نزدیک است
«أَنتَ مِن شیعتِنا»، کاش به ما می‌فرموداین دل تیره به آن شیعه کجا نزدیک است؟
حال ما شیعهٔ پیمان‌شکنِ دنیادوستکِی به اصحاب وفادار شما نزدیک است؟
نه کُمیتیم و اَبانیم و ابوحمزه، ولیسر سوزن دلمان با صلحا نزدیک است
فتنه‌ها از در و دیوار جهان می‌بارندمثل دوران شما فتنه به ما نزدیک است
در حدیثی ز شما نقل شده، شیعهٔ ما به گرفتاری و انواع بلا نزدیک است..
لشکر شمر و یزیدان زمان صف بستنددل من! واقعهٔ کرب‌وبلا نزدیک است
پُرم از جامعه «کُنتُم شُفعایی» آقالحظهٔ بارش بارانِ دعا نزدیک است
ای شکافندهٔ دانش! به تو رو آوردیمبه اجابت نفس گرم شما نزدیک است
undefined #مریم_سقلاطونی
undefined #اشعار_آیینی_حسینیه‌ | عضو شویدundefined@hosseinieh_net

۴۲۲

۱۲:۴۰

به‌مناسبت سال‌روزِ #آزادسازی_خرمشهر
undefinedتقدیم به #شهید_محمد_جهان‌_آرا

شهر آزاد شد اما تو نبودی که ببینیدلمان شاد شد اما تو نبودی که ببینی
گیسوان غزل سوختۀ نخل قدیمیهمدم باد شد اما تو نبودی که ببینی
خاکِ رنگین شده از بادۀ شیرین شهادت،سهم فرهاد شد اما تو نبودی که ببینی
شعر ایمان شدی و از تو و آن جملۀ نابتهمه جا یاد شد اما تو نبودی که ببینی
مسجد و مدرسه و کوچه و آن خانۀ کوچکباز آباد شد اما تو نبودی که ببینی
شهر آزاد شد اما تو نبودی که ببینیسه خرداد شد اما تو نبودی که ببینی
undefined #نغمه_مستشارنظامی
undefined #اشعار_آیینی_حسینیه‌ | عضو شویدundefined@hosseinieh_net
undefined۱

۴۶۲

۱۳:۴۲