#نقد_کتابمسئله مدرسه؛ نعمت الله فاضلی
در بهخوان بخوانید:https://behkhaan.ir/reviews/f94bdeeb-f4cd-45cf-a969-58d04decfca4?inviteCode=sJR5KtupgmqA
در بهخوان بخوانید:https://behkhaan.ir/reviews/f94bdeeb-f4cd-45cf-a969-58d04decfca4?inviteCode=sJR5KtupgmqA
۱۴:۱۹
"موسسه فقهیتربیتی مصباحالهدی"
۲۰:۴۶
۷:۰۷
گفتاری در فرهنگ | محمد رحمانی
فیلم
#ببینید
طیفهای مختلف افراد در مواجهه با مسجد آینده
دکتر #محمد_رحمانی
برشی از دوره آموزشی کانونهای فرهنگی هنری تربیت محور
#کانون_تربیت_محور#بچههایمسجد_اصفهان#کانونهایفرهنگیهنریمساجد
بچههای مسجد-اصفهان
@Fahma_Esf
#کانون_تربیت_محور#بچههایمسجد_اصفهان#کانونهایفرهنگیهنریمساجد
۷:۰۸
۷:۰۸
فرم ثبت نام:https://formafzar.com/form/ctmoa?newtab=1کانال رویداد بزرگ نوجوان بدون مرز:https://ble.ir/movement_nbmادمین (در پیام رسان بله) : @Admin_movement
۱۶:۰۰
#ببینید
مسجد معناگرا، مسجدی است که به کارخانه انسان سازی تبدیل شود، یعنی آن نوجوان و جوان بیایند در مسجد ما مسئله آنها حل شود.
دکتر #محمد_رحمانی
برشی از دوره آموزشی کانونهای فرهنگی هنری تربیت محور
#کانون_تربیت_محور#بچههایمسجد_اصفهان#کانونهایفرهنگیهنریمساجد
#دعوت میکنیم به ما بپیوندید
بچههای مسجد-اصفهان
@Fahma_Esf
#کانون_تربیت_محور#بچههایمسجد_اصفهان#کانونهایفرهنگیهنریمساجد
#دعوت میکنیم به ما بپیوندید
۱۳:۳۶
فلسفه به مثابه سلوک در اندیشه بوعلی سینا#یادداشت انتقادی به روند فضای مطالعات فلسفی در اتمسفر آکادمیک
در نگاه امروزین ما، فلسفه معمولاً در کنار سایر رشتههای دانشگاهی تعریف میشود؛ مانند فیزیک، جامعهشناسی یا روانشناسی. هر کسی میتواند فلسفه بخواند، واحدهای درسی بگذراند، امتحان بدهد و در نهایت مدرکی دریافت کند. اما اگر از منظر ابنسینا به فلسفه نگاه کنیم، تازه درمییابیم که چنین تصویری از فلسفه چقدر کوچک، تقلیلیافته و بیروح است. ابنسینا فلسفه را نه دانشی در کنار دانشها، بلکه طریقی برای ساختن انسان میدانَد؛ راهی که نفس را از قوه به فعل میبرد و آن را به مرتبهای میرساند که شبیه جهان عقلانی شود.
ابنسینا در آثارش، بهویژه در اشارات و شفا، بارها تأکید میکند که غایت فلسفه «دانستن» نیست؛ بلکه «شدن» است. دانستنِ صرف، مجموعهای از اصطلاحات و مفاهیم فراهم میکند، اما شدن، نفس انسان را متحوّل میسازد. او میگوید: «صیرورة الإنسان عالماً عقلیّاً»؛ یعنی انسان باید به عالمی عقلانی تبدیل شود. این تعبیر نشان میدهد که فلسفه، سلوکی وجودی است. انسان باید بهگونهای دیگر بشود، نه فقط چیزهایی دیگر بداند.
از همینجا تفاوت نگاه ابنسینا با نگاه دانشگاهیِ امروز آغاز میشود. برای او فلسفه موضوعی محدود ندارد. در تعریف مشهورش از شفا میگوید: «العلم بالأشیاء بحقائقها علی قدر الطاقة الانسانیة». این یعنی موضوع فلسفه همه چیز است، اما نه همه چیز در سطح اطلاعات؛ بلکه حقیقت همه چیز. وقتی فلسفه به حقیقت میپردازد، دیگر یک شعبه از علوم نیست. فلسفه، روش ارتقای ظرفیت انسان است. انسان باید ظرفیت عقلانی خود را از بالقوهبودن به بالفعلبودن برساند، و این کار نه با حفظ مفاهیم، بلکه با یک سلوک درونی ممکن است.
در این چارچوب، اخلاق نه ضمیمهٔ فلسفه است و نه مهارکنندهٔ آن؛ بلکه قلب آن است. ابنسینا تصریح میکند که هیچکس به فعلیت عقل نمیرسد مگر با تهذیب نفس، با پاکسازی قوای شهوت، غضب و وهم تا در خدمت عقل قرار گیرند. بدون تهذیب، نفس آشفته و ناپایدار است و نمیتواند حقیقت را درک کند. دانشی که در چنین نفسی وارد شود، بر آن نقش نمیبندد. نتیجهاش فیلسوف نمیشود؛ فقط اطلاعات میآموزد. از همینرو ابنسینا میگوید: «لا ینفع العلم ما لم یصر صفة للنفس.» دانشی که صفتِ نفس نشود، فلسفه نیست؛ بلکه باری است که انسان بر دوش میکشد.
این پیوند میان اخلاق و عقلانیت، به قلب نظریه ابنسینا درباره سعادت میرسد. سعادت نزد او رفاه یا خوشایندی نیست. سعادت، فعلیت عقل است؛ لحظهای که عقل انسان به عقل فعال متصل میشود. عقل فعال در اندیشه ابنسینا، سرچشمهٔ صور عقلی و مبدأ روشنایی فهم است. آنچه ما میفهمیم، در نهایت پرتوی از آن است. بنابراین پختگی عقل انسانی تنها زمانی رخ میدهد که بتواند این نور را دریافت کند. ولی نفسِ آشفته، سرکش یا آلوده، این نور را نمیگیرد. پس تهذیب اخلاقی پیششرط اتصال به عقل فعال است، و اتصال به عقل فعال شرط کمال انسان و غایت فلسفه.
به این ترتیب میتوان گفت: فلسفه در اندیشه ابنسینا یک پروژهٔ وجودی است. انسان در آغاز «عقل بالقوه» است؛ دارای ظرفیت، اما فاقد فعلیت. فلسفه راهِ تبدیل این ظرفیت به فعلیت است. این راه با آموزش آغاز میشود، اما در اخلاق تثبیت میشود، و در اتصال عقلی به کمال میرسد. فلسفه نزد ابنسینا نه موضوع درسگفتارها و امتحانات، بلکه نقشهٔ رشد انسان است. هرکس از این راه برود، نه صرفاً کتابی میخواند، بلکه خود را میسازد. نفس او آرامتر، معتدلتر، روشنتر و توانمندتر میشود. این انسان است که میتواند حقیقت را ببیند، و در نهایت به مرتبهای برسد که ابنسینا آن را «لذت عقلانی» مینامد؛ لذتی که نتیجهٔ اتصال به عقل فعال است و همان سعادت حقیقی است.
در چنین نگاهی، فلسفه در کنار زیستشناسی، فیزیک، تاریخ یا جامعهشناسی قرار نمیگیرد. فلسفه در طول زندگی انسان قرار میگیرد. فلسفه جایی نیست که در آن «مطالب» یاد میگیریم؛ جایی است که در آن «خودمان» را تغییر میدهیم. اگر بخواهیم سخنی به زبان امروز بگوییم، فلسفه نزد ابنسینا نه رشتهای دانشگاهی، بلکه شیوهای برای «انسان شدن» است. راهی است که انسان را از آشوب قوا، از سطحینگری، از غفلت و از پراکندگی نجات میدهد و او را به سوی نوری میبرد که هم حقیقت جهان است و هم حقیقت خودش.
و شاید مهمترین پیام ابنسینا برای ما همین باشد:فلسفه را نمیشود فقط خواند؛فلسفه را باید زندگی کرد.
@m_rahmani_g
در نگاه امروزین ما، فلسفه معمولاً در کنار سایر رشتههای دانشگاهی تعریف میشود؛ مانند فیزیک، جامعهشناسی یا روانشناسی. هر کسی میتواند فلسفه بخواند، واحدهای درسی بگذراند، امتحان بدهد و در نهایت مدرکی دریافت کند. اما اگر از منظر ابنسینا به فلسفه نگاه کنیم، تازه درمییابیم که چنین تصویری از فلسفه چقدر کوچک، تقلیلیافته و بیروح است. ابنسینا فلسفه را نه دانشی در کنار دانشها، بلکه طریقی برای ساختن انسان میدانَد؛ راهی که نفس را از قوه به فعل میبرد و آن را به مرتبهای میرساند که شبیه جهان عقلانی شود.
ابنسینا در آثارش، بهویژه در اشارات و شفا، بارها تأکید میکند که غایت فلسفه «دانستن» نیست؛ بلکه «شدن» است. دانستنِ صرف، مجموعهای از اصطلاحات و مفاهیم فراهم میکند، اما شدن، نفس انسان را متحوّل میسازد. او میگوید: «صیرورة الإنسان عالماً عقلیّاً»؛ یعنی انسان باید به عالمی عقلانی تبدیل شود. این تعبیر نشان میدهد که فلسفه، سلوکی وجودی است. انسان باید بهگونهای دیگر بشود، نه فقط چیزهایی دیگر بداند.
از همینجا تفاوت نگاه ابنسینا با نگاه دانشگاهیِ امروز آغاز میشود. برای او فلسفه موضوعی محدود ندارد. در تعریف مشهورش از شفا میگوید: «العلم بالأشیاء بحقائقها علی قدر الطاقة الانسانیة». این یعنی موضوع فلسفه همه چیز است، اما نه همه چیز در سطح اطلاعات؛ بلکه حقیقت همه چیز. وقتی فلسفه به حقیقت میپردازد، دیگر یک شعبه از علوم نیست. فلسفه، روش ارتقای ظرفیت انسان است. انسان باید ظرفیت عقلانی خود را از بالقوهبودن به بالفعلبودن برساند، و این کار نه با حفظ مفاهیم، بلکه با یک سلوک درونی ممکن است.
در این چارچوب، اخلاق نه ضمیمهٔ فلسفه است و نه مهارکنندهٔ آن؛ بلکه قلب آن است. ابنسینا تصریح میکند که هیچکس به فعلیت عقل نمیرسد مگر با تهذیب نفس، با پاکسازی قوای شهوت، غضب و وهم تا در خدمت عقل قرار گیرند. بدون تهذیب، نفس آشفته و ناپایدار است و نمیتواند حقیقت را درک کند. دانشی که در چنین نفسی وارد شود، بر آن نقش نمیبندد. نتیجهاش فیلسوف نمیشود؛ فقط اطلاعات میآموزد. از همینرو ابنسینا میگوید: «لا ینفع العلم ما لم یصر صفة للنفس.» دانشی که صفتِ نفس نشود، فلسفه نیست؛ بلکه باری است که انسان بر دوش میکشد.
این پیوند میان اخلاق و عقلانیت، به قلب نظریه ابنسینا درباره سعادت میرسد. سعادت نزد او رفاه یا خوشایندی نیست. سعادت، فعلیت عقل است؛ لحظهای که عقل انسان به عقل فعال متصل میشود. عقل فعال در اندیشه ابنسینا، سرچشمهٔ صور عقلی و مبدأ روشنایی فهم است. آنچه ما میفهمیم، در نهایت پرتوی از آن است. بنابراین پختگی عقل انسانی تنها زمانی رخ میدهد که بتواند این نور را دریافت کند. ولی نفسِ آشفته، سرکش یا آلوده، این نور را نمیگیرد. پس تهذیب اخلاقی پیششرط اتصال به عقل فعال است، و اتصال به عقل فعال شرط کمال انسان و غایت فلسفه.
به این ترتیب میتوان گفت: فلسفه در اندیشه ابنسینا یک پروژهٔ وجودی است. انسان در آغاز «عقل بالقوه» است؛ دارای ظرفیت، اما فاقد فعلیت. فلسفه راهِ تبدیل این ظرفیت به فعلیت است. این راه با آموزش آغاز میشود، اما در اخلاق تثبیت میشود، و در اتصال عقلی به کمال میرسد. فلسفه نزد ابنسینا نه موضوع درسگفتارها و امتحانات، بلکه نقشهٔ رشد انسان است. هرکس از این راه برود، نه صرفاً کتابی میخواند، بلکه خود را میسازد. نفس او آرامتر، معتدلتر، روشنتر و توانمندتر میشود. این انسان است که میتواند حقیقت را ببیند، و در نهایت به مرتبهای برسد که ابنسینا آن را «لذت عقلانی» مینامد؛ لذتی که نتیجهٔ اتصال به عقل فعال است و همان سعادت حقیقی است.
در چنین نگاهی، فلسفه در کنار زیستشناسی، فیزیک، تاریخ یا جامعهشناسی قرار نمیگیرد. فلسفه در طول زندگی انسان قرار میگیرد. فلسفه جایی نیست که در آن «مطالب» یاد میگیریم؛ جایی است که در آن «خودمان» را تغییر میدهیم. اگر بخواهیم سخنی به زبان امروز بگوییم، فلسفه نزد ابنسینا نه رشتهای دانشگاهی، بلکه شیوهای برای «انسان شدن» است. راهی است که انسان را از آشوب قوا، از سطحینگری، از غفلت و از پراکندگی نجات میدهد و او را به سوی نوری میبرد که هم حقیقت جهان است و هم حقیقت خودش.
و شاید مهمترین پیام ابنسینا برای ما همین باشد:فلسفه را نمیشود فقط خواند؛فلسفه را باید زندگی کرد.
@m_rahmani_g
۱۳:۴۱
#یادداشت «اخلاقِ پوستینوار»
نقد صدرایی بر نجابتِ سکولار جوامع توسعهیافته
️ در بسیاری از ارزیابیهای امروزین، جوامع توسعهیافته بهعنوان الگوهای موفق اخلاق عمومی معرفی میشوند؛ جوامعی که در آنها نظم اجتماعی، احترام به قانون، مسئولیتپذیری، حقوق شهروندی، صداقت نهادی و مشارکت جمعی بهخوبی نهادینه شده است. اما از منظر یک سیاستگذار تربیتی آشنا با حکمت متعالیه، پرسش بنیادین این است که آیا این مظاهرِ بهظاهر اخلاقی، حقیقتاً واجد ارزش اخلاقی هستند یا نه؟ و اگر نه، چرا چنین رفتارهایی— اگر کارآمد و زیبا باشند—در دستگاه ملاصدرا از مرتبه اخلاق حقیقی برخوردار نمیشوند و منجر به سعه و اشتداد وجودی انسان نمیگردند؟ پاسخ به این پرسش نیازمند بازگشت به یک اصل اساسی در اندیشه صدرایی است: اخلاق امری رفتاری، قراردادی یا اجتماعی نیست، بلکه حقیقتی وجودی است که ارزش خود را از اثر تکوینیاش بر جوهر نفس انسان میگیرد. اخلاق در حکمت متعالیه زمانی معنا دارد که فعل انسان، او را در مسیر قرب به حقیقت مطلق قرار دهد و مرتبه وجودی او را شدیدتر کند. هر فعلی که به این غایت منتهی نشود— اگر مطابق قانون، پسند عرف، یا مطلوب جامعه باشد—تنها صورتی اخلاقنما است، نه اخلاق حقیقی.
پایهی این نگاه در این گزاره قرار دارد که خیر، حقیقتاً همان وجود است و کاملترین خیر، همان وجود مطلق است. بنابراین فعل اخلاقی تنها هنگامی ارزشمند است که انسان را از مرتبهای ضعیفتر به مرتبهای قویتر از وجود منتقل کند، و این انتقال تنها با نیت و جهتگیری الهی امکانپذیر میشود؛ زیرا جهت الهی همان جهت تقرّب به وجود مطلق است. در مقابل، فعلی که برای سود شخصی، رفاه اجتماعی، نظم عمومی یا حتی نوعدوستی سکولار انجام میشود، هرچند از منظر اجتماعی یا انسانی قابل تحسین باشد، از منظر صدرایی فاقد اثر وجودی است؛ زیرا نه ریشه در معرفت الهی دارد، نه از ملکه فضیلت برمیخیزد، و نه جهت وجودی انسان را به سوی کمال حقیقی سوق میدهد. چنین فعلی، به تعبیر ملاصدرا، «صورتی بدون حقیقت» است؛ حرکتی که در سطح رفتار رخ میدهد اما در عمق وجود انسان تغییری ایجاد نمیکند.
از این منظر، بسیاری از مظاهر اخلاق در جوامع توسعهیافته— اگر منجر به نظم، رفاه و عدالت نسبی شوند—فاقد ارزش اخلاقی حقیقیاند. رعایت قانون از ترس جریمه، احترام به حقوق دیگران از سر الزام اجتماعی، کمکهای مدنی به قصد احساس خوب یا حفظ هویت شهروندی، و حتی مشارکتهای داوطلبانه در امور خیریه بدون نیت الهی، هیچیک موجب اشتداد وجودی نمیشوند. آنها رفتارهای خوب هستند، اما اخلاق نیستند؛ زیرا اخلاق تنها در جایی شکل میگیرد که فعل، انسان را از مرتبه طبیعی خود به مرتبهای بالاتر از وجود برساند. اخلاق مدرن، هرچند برای کارآمدی جامعه ضروری است، نهایتاً بیرون از افق وجودی انسان میماند و با درون او کاری نمیکند. چنین اخلاقی، اخلاق «رفتار» است، نه اخلاق «شدن». و اخلاقی که به «شدن» نینجامد، از منظر صدرایی اخلاق نیست.
خطر بزرگ این وضعیت در حوزه تربیت آشکار میشود. وقتی ظواهر اخلاقی جایگزین حقیقت اخلاق شوند، نظام تربیتی بهجای آنکه انسان را به کمال سوق دهد، او را صرفاً برای سازگاری با ساختارهای اجتماعی آماده میکند. در چنین وضعی، عدالت، مسئولیتپذیری، احترام، نوعدوستی و نظم به مهارت بدل میشوند، نه به فضیلت؛ به روش، نه به مقام وجودی. نتیجه آن است که تربیت، انسان میسازد اما نه انسانِ عارف، نه انسانِ حکیم، نه انسانِ بالغ وجودی؛ بلکه انسانی کارآمد، منضبط و قابلپیشبینی برای ساختارهای جامعه. این همان جایی است که اخلاق سکولار، هرچند در اداره جامعه موفق است، اما در ساختن انسان شکست میخورد.
از منظر صدرایی، تربیت اخلاقی باید انسان را به نقطهای برساند که فعل او نه از روی عادت، نه از روی ترس و قانون، و نه برای سود و لذت، بلکه از سر معرفت، عشق و جهتگیری وجودی انجام شود. چنین فعلی است که او را شدیدتر، نورانیتر و کاملتر میکند. بنابراین، سیاستگذاری تربیتی نمیتواند به ظواهر اخلاقی بهمثابه شاخص رشد اخلاقی تکیه کند؛ بلکه باید در پی آن باشد که انسان را به سرچشمهای برساند که رفتار او را بهطور تکوینی متحوّل کند. سیاست اخلاقیای که به این مبانی توجه نداشته باشد—اگر به نظم، عدالت یا رفاه بینجامد—در نهایت به تربیت وجودی انسان کمکی نخواهد کرد و تنها بدنۀ اجتماعی را سامان خواهد داد، نه روح جامعه را.
از این رو، آنچه در جوامع توسعهیافته دیده میشود، دستاوردی بزرگ در مدیریت رفتار است اما لزوماً پیشرفتی در اخلاق نیست. اخلاق حقیقی تنها زمانی محقق میشود که انسان نه بهواسطۀ سازوکارهای بیرونی، بلکه بهواسطۀ جهت درونی و اتصال به کمال وجودی، فعل نیک را انجام دهد. هر آنچه از این اتصال خالی باشد— اگر زیبا و انسانی باشد—از منظر ملاصدرا اخلاق نیست، زیرا وجود انسان را متحوّل نمیکند
نقد صدرایی بر نجابتِ سکولار جوامع توسعهیافته
پایهی این نگاه در این گزاره قرار دارد که خیر، حقیقتاً همان وجود است و کاملترین خیر، همان وجود مطلق است. بنابراین فعل اخلاقی تنها هنگامی ارزشمند است که انسان را از مرتبهای ضعیفتر به مرتبهای قویتر از وجود منتقل کند، و این انتقال تنها با نیت و جهتگیری الهی امکانپذیر میشود؛ زیرا جهت الهی همان جهت تقرّب به وجود مطلق است. در مقابل، فعلی که برای سود شخصی، رفاه اجتماعی، نظم عمومی یا حتی نوعدوستی سکولار انجام میشود، هرچند از منظر اجتماعی یا انسانی قابل تحسین باشد، از منظر صدرایی فاقد اثر وجودی است؛ زیرا نه ریشه در معرفت الهی دارد، نه از ملکه فضیلت برمیخیزد، و نه جهت وجودی انسان را به سوی کمال حقیقی سوق میدهد. چنین فعلی، به تعبیر ملاصدرا، «صورتی بدون حقیقت» است؛ حرکتی که در سطح رفتار رخ میدهد اما در عمق وجود انسان تغییری ایجاد نمیکند.
از این منظر، بسیاری از مظاهر اخلاق در جوامع توسعهیافته— اگر منجر به نظم، رفاه و عدالت نسبی شوند—فاقد ارزش اخلاقی حقیقیاند. رعایت قانون از ترس جریمه، احترام به حقوق دیگران از سر الزام اجتماعی، کمکهای مدنی به قصد احساس خوب یا حفظ هویت شهروندی، و حتی مشارکتهای داوطلبانه در امور خیریه بدون نیت الهی، هیچیک موجب اشتداد وجودی نمیشوند. آنها رفتارهای خوب هستند، اما اخلاق نیستند؛ زیرا اخلاق تنها در جایی شکل میگیرد که فعل، انسان را از مرتبه طبیعی خود به مرتبهای بالاتر از وجود برساند. اخلاق مدرن، هرچند برای کارآمدی جامعه ضروری است، نهایتاً بیرون از افق وجودی انسان میماند و با درون او کاری نمیکند. چنین اخلاقی، اخلاق «رفتار» است، نه اخلاق «شدن». و اخلاقی که به «شدن» نینجامد، از منظر صدرایی اخلاق نیست.
خطر بزرگ این وضعیت در حوزه تربیت آشکار میشود. وقتی ظواهر اخلاقی جایگزین حقیقت اخلاق شوند، نظام تربیتی بهجای آنکه انسان را به کمال سوق دهد، او را صرفاً برای سازگاری با ساختارهای اجتماعی آماده میکند. در چنین وضعی، عدالت، مسئولیتپذیری، احترام، نوعدوستی و نظم به مهارت بدل میشوند، نه به فضیلت؛ به روش، نه به مقام وجودی. نتیجه آن است که تربیت، انسان میسازد اما نه انسانِ عارف، نه انسانِ حکیم، نه انسانِ بالغ وجودی؛ بلکه انسانی کارآمد، منضبط و قابلپیشبینی برای ساختارهای جامعه. این همان جایی است که اخلاق سکولار، هرچند در اداره جامعه موفق است، اما در ساختن انسان شکست میخورد.
از منظر صدرایی، تربیت اخلاقی باید انسان را به نقطهای برساند که فعل او نه از روی عادت، نه از روی ترس و قانون، و نه برای سود و لذت، بلکه از سر معرفت، عشق و جهتگیری وجودی انجام شود. چنین فعلی است که او را شدیدتر، نورانیتر و کاملتر میکند. بنابراین، سیاستگذاری تربیتی نمیتواند به ظواهر اخلاقی بهمثابه شاخص رشد اخلاقی تکیه کند؛ بلکه باید در پی آن باشد که انسان را به سرچشمهای برساند که رفتار او را بهطور تکوینی متحوّل کند. سیاست اخلاقیای که به این مبانی توجه نداشته باشد—اگر به نظم، عدالت یا رفاه بینجامد—در نهایت به تربیت وجودی انسان کمکی نخواهد کرد و تنها بدنۀ اجتماعی را سامان خواهد داد، نه روح جامعه را.
۱۹:۴۴
سازمان بسیج علمی پژوهشی و فناوری تهران با همکاری شتابدهنده زیتون برگزار میکند .
رویداد ملی سدرا
صنایع خلاق و فرهنگی | تهران ۳و ۴دی
دو روز غنی از آموزش، شبکهسازی و توسعه کسبوکار در قلب تهران ؛ با محورهایی چون:نقش هوش مصنوعی در علوم انسانی ، واقعیت افزوده ، مجازی و ترکیبی ، بازی های رایانه ای و موبایلی ،نوآوری اجتماعی و حلمسائل بومی ، هنرهای تجسمی و نمایشی ، الگو های نوین کسب و کار ، صنایع دستی و گردشگری ، صنایع دیداری و شنیداری ، علوم انسانی کاربردی ، تبلیغات و بازاریابی ، آموزش و تربیت ، اسباب بازی و سرگرمی ، طراحی و معماری ، مد و پوشش ، گرافیک و هنر ، تولید محتوا ، ورزش و تندرستی ، تجهیزات توانبخشی و وررشی ، چاپ و نشر
با حضور اساتید تخصصی حوزه صنایع خلاق و فرهنگی
مخاطبان رویداد:فعالان صنایع خلاق، هنرمندان، طراحان، توسعهدهندگان بازی، پژوهشگران علوم انسانی، کارآفرینان فرهنگی، مدیران کسبوکار، دانشجویان، معلمان، علاقهمندان به نوآوری اجتماعی و همه کسانی که به آینده خلاق ایران میاندیشند.
کارگاههای آموزشی، نشستهای تخصصی، فرصتهای بازاریابی و توسعه کسبوکار ، معرفی ظرفیت های حمایتگر استان
حمایت تا سقف ۵ میلیارد ریال به صورت بلا عوض و بدون محدودیت در حمایت از تعداد ایده
مهلت ثبت نام تا ۳۰ آذر
ثبتنام از طریق پرسشنامه زیر:https://digiform.ir/sedraجهت اطلاعات بیشتر :https://eitaa.com/Sedraterhan
ارتباط با دبیرخانه 09128074799
حمایت ویژه از طرح های برتر در حوزه مقاومت
#سازمان_بسیج_علمی پژوهشی
# شتابدهنده زیتون #صنایع خلاق
صنایع خلاق و فرهنگی | تهران ۳و ۴دی
# شتابدهنده زیتون #صنایع خلاق
۱۱:۱۳
بازارسال شده از مجتمع آموزشی مهرهشتم
هوالعلیم
با سپاس
۹:۵۱
بازارسال شده از مجتمع آموزشی مهرهشتم
هوالعلیم
با سپاس
۹:۵۱
کاوشی در لایههای جریانهای امروز و ترسیم افقهای فردایی که با دستان اندیشه و ارادهی ما معنا پیدا میکنه
#مدرسه_کنشگریمحل رویش کنشهای آگاهانه مردمی
۱۴:۱۰
گفتاری در فرهنگ | محمد رحمانی
#در_امتداد_و_سکون جستاری پیرامون جریانشناسی و آیندهی انقلاب اسلامی ایران
این رویداد به چگونگی گذر از این #سکونها و حرکت به سوی #امتدادی بالنده و آیندهساز میپردازه. کاوشی در لایههای جریانهای امروز و ترسیم افقهای فردایی که با دستان اندیشه و ارادهی ما معنا پیدا میکنه
" />
#نشست_دوم بـــــا ارائــــه #دکتر_محمد_رحمانی با موضوع الهیات مبارزه
زمان: ۱۲ بهمن تا ۲۲ بهمنماه
مکان: پهنهی ایران جانمان (با پخش سراسری)
برای دریافت شرایط ثبتنام #رایگان به پشتیبانی @M_Koneshgari پیام بده. #مدرسه_کنشگری محل رویش کنشهای آگاهانه مردمی
@school_activism
پیوند ضبط شده نشست ششماستاد دکتر محمد رحمانیبا موضوع الهیات مبارزهhttps://fanotech.ir/api/v1/download/b3b07a20-28c8-4a64-b6e9-116efea47733.mp4
۱۸:۱۹
پینوشت: همینجا از همه دوستان علاقه مند به توسعه و صورت بندی نظریه تربیتی رهبر انقلاب دعوت می کنم تا مقالات و پایان نامه ها و رساله های خود را در این راستا قرار داده و اینجانب آمادگی لازم برای گفتگو و حمایت از بزرگواران را خواهم داشت. ان شاء الله
@m_rahmani_g
۱۸:۳۶
وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ۚ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ ۚ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا ۗ وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ
۲:۱۱
سلام
آیتالله تحریری فرمودند مردم حدیث کسا بخونن.
لطفا اطلاعرسانی کنید.
آیتالله تحریری فرمودند مردم حدیث کسا بخونن.
لطفا اطلاعرسانی کنید.
۲۲:۱۴
«آیا انقلابها بدون رهبر زنده میمانند؟»تأملی تربیتی در سرنوشت نهضتها
ترور یا حذف رهبران اجتماعی را باید نه صرفاً یک رخداد سیاسی، بلکه مداخلهای در فرآیند «تربیت تاریخی» یک ملت دانست. جامعهها خود را تنها با نهادها نمیسازند؛ بلکه با الگوها، اسوهها و چهرههایی میسازند که ارزشها را از سطح مفهوم به سطح حیات عینی میآورند. رهبر اجتماعی، در این معنا، «واسطهی تربیت» است: کسی که عدالت، آزادی، ایمان یا مقاومت را به صورت زیسته و قابل اقتدا درمیآورد. حذف او، تلاشی برای گسستن زنجیرهی انتقال معنا و مختل کردن حافظهی اخلاقی جامعه است.
در انقلاب مشروطه، هنگامی که چهرهای چون شیخ فضلالله نوری از صحنه حذف شد، مسئله تنها از میان رفتن یک فقیه یا فعال سیاسی نبود؛ بلکه شکافی در مرجعیت تفسیری پدید آمد. جنبشی که در آغاز بر مدار عدالتخواهی و قانونطلبی سامان یافته بود، در فقدان یک مرجع وحدتبخش، به میدان رقابت روایتها بدل شد. واژگان مشترک باقی ماند، اما محتوای آنها جابهجا شد. از منظر تربیتی، این یعنی جامعه هنوز نتوانسته بود از «شخصیت مرجع» به «سنت نهادینه» عبور کند؛ لذا با حذف فرد، انسجام معنایی نیز آسیب دید.
در تجربهای دیگر، ترور مارتین لوتر کینگ جونیور در ایالات متحده نیز نشان داد که حذف رهبر، بهویژه اگر پیشاپیش سازوکارهای نهادی برای تداوم تربیتی شکل نگرفته باشد، میتواند به پراکندگی راهبردی و چندپارگی تفسیری بینجامد. او الگوی مقاومت اخلاقی و کنش غیرخشونتآمیز بود؛ اما پس از شهادتش، بخشی از جنبش به رادیکالیسم گرایش یافت و بخشی در ساختار رسمی جذب شد. این رخداد نشان داد که گذار از «کاریزمای شخصی» به «ساختار پایدار تربیتی» تا چه اندازه تعیینکننده است.
نمونه دیگر، ترور مالکوم ایکس است. او نماینده خوانشی هویتی و عزتمحور از رهایی بود. حذف او، نهتنها شکافهای درونی جنبش را عمیقتر کرد، بلکه مسئلهی تداوم معنایی را برجسته ساخت: چگونه میتوان از یک چهرهی الهامبخش، به یک سنت ماندگار رسید؟ اگر این گذار رخ ندهد، شهادت به خاطرهای عاطفی فروکاسته میشود و سرمایهی تمدنی تولید نمیکند.
در این چارچوب میتوان به تجربهی انقلاب اسلامی ایران نگریست. این انقلاب از آغاز، بر محور یک شخصیت کاریزماتیک یعنی امام خمینی شکل گرفت، اما در همان حال، سازوکارهایی برای انتقال رهبری و استمرار معنایی در قالب نهادهای حقوقی و فرهنگی تعبیه شد. پس از رحلت ایشان، انتقال رهبری به امام خامنهای تنها یک جابهجایی فردی نبود؛ بلکه نشانهای از ظرفیت ساختاری انقلاب برای عبور از فرد به نظام معنایی بود. این تجربه نشان داد که اگر یک حرکت اجتماعی بتواند کاریزما را در قالب قانون، نهاد و شبکهی تربیتی تثبیت کند، از شوک فقدان عبور خواهد کرد.از همین منظر میتوان گفت انقلاب اسلامی امروز نیز واجد ظرفیت تاریخی برای انتقال معنایی در دورهی پساشهادت رهبر معظم انقلاب است. این ظرفیت، نه صرفاً در عاطفهی عمومی، بلکه در شبکهی گستردهی نهادی، مردمی و سازوکارهای حقوقی رهبری ریشه دارد. اگر این سرمایهها فعال بمانند و روایت تربیتی انقلاب بهدرستی منتقل شود، فقدان رهبر به گسست هویتی منجر نخواهد شد؛ بلکه میتواند به تعمیق خودآگاهی تاریخی و ارتقای سطح نهادمندی بینجامد.
پرسش بنیادین، در نهایت، این است: آیا ما از «شخص» عبور کرده و به «سنت» رسیدهایم؟ آیا توانسته ایم از ولی فقیه عبور کرده و به ولایت فقیه متمرکز شویم؟ آیا ساختارگرایانه به مساله حکومت اسلامی می نگریم یا کماکان انقلاب را با افراد تحلیل می کنیم؟ اگر پاسخ مثبت باشد، شهادت نه پایان یک راه، بلکه لحظهای برای بازخوانی، بازسازی و بلوغ تاریخی خواهد بود. و اگر این انتقال بهدرستی صورت گیرد، تربیت تاریخی ملت استمرار خواهد یافت؛ زیرا معنا، هنگامی که در نهادها و نسلها ریشه بدواند، با فقدان یک فرد خاموش نمیشود.
@m_rahmani_g
@m_rahmani_g
۲۰:۵۵
نه غفلت، نه طلبِ مرگ
پس از شهادت رهبر انقلاب، پرسشی در افکار عمومی شکل گرفت که پیش از این نیز، با بیانی کموبیش مشابه، پس از شهادت سید حسن نصرالله مطرح شده بود: اگر نشانههای خطر آشکار بود و احتمال حمله بالا رفته بود، چرا آنان در جایی ماندند که امکان هدفگرفتنشان وجود داشت؟ این پرسش، در ظاهر ساده است؛ اما اگر درست صورتبندی نشود، خیلی زود به دو پاسخ نادرست میرسد. در مورد رهبر انقلاب، گزارشهای منتشرشده از برنامهریزی قبلی برای ترور و نیز اثرگذاری محل حضور ایشان بر زمان عملیات سخن گفتهاند. درباره سید حسن نصرالله نیز روشن شد که او در حمله اسرائیل به مرکز فرماندهی حزبالله در ضاحیه بیروت در ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۴ هدف قرار گرفت.
پاسخ نخست این است که خطر را آنگونه که باید جدی نگرفتند و احتیاط لازم صورت نگرفت. این پاسخ، هرچند میخواهد مسئله را با زبان عقل متعارف حل کند، در نهایت به نسبتی ناروا میرسد: اینکه گویی رهبرانی با آن سطح از تجربه، بصیرت و شناختِ صحنه، در تشخیص وزن تهدید یا در رعایت ملاحظات حفاظتی دچار سستی شدهاند. ضعف این پاسخ فقط در بیانصافی آن نیست؛ در این است که با سیره شناختهشده رهبران مقاومت و با منطق عمل آنان در بحرانهای بزرگ سازگار نیست. کسانی که سالها در متن نبردهای پیچیده زیستهاند، بیش از دیگران معنای خطر را میفهمند. بنابراین، توضیح ماجرا با ارجاع به غفلت یا سهلانگاری، بیشتر پاککردن صورت مسئله است تا حل آن.
پاسخ دوم، در نقطه مقابل، ظاهری ستایشآمیز دارد اما از جهتی عمیقتر مسئلهساز است. مطابق این روایت، رهبر الهی یا رهبر مقاومت، آگاهانه در معرض شهادت میماند تا با خون خود جامعه را بیدار کند و مردم را به بلوغ تاریخی برساند. این تعبیر، اگرچه در زبان عاطفی جاذبه دارد، اما هم از نظر الهیاتی لغزنده است و هم از نظر تاریخی ناتمام. چراکه نتیجه پنهانش این است که گویا ولیّ الهی یا رهبر مجاهد، مأمورِ رفتن به سوی مرگ است، نه مأمورِ ایستادن بر سر حق. حال آنکه در منطق دینی، انسانِ الهی هرگز طالب مرگ به معنای رهاکردن اسباب، ترک محاسبه و بیاعتنایی به تدبیر نیست.
نقطه کانونی بحث اینجاست: باید میان «آمادهبودن برای شهادت» و «رفتن به استقبال مرگ» فرق گذاشت. این دو، شبیه به هم نیستند. اولی از ایمان، شجاعت و وفاداری به تکلیف برمیخیزد؛ دومی، اگر بهدرستی فهم نشود، میتواند به نوعی ارادهگراییِ بیپشتوانه یا حتی ترکِ مسئولیت تعبیر شود. رهبر الهی، نه برای کشتهشدن در صحنه میماند و نه از بیم کشتهشدن صحنه را ترک میکند. او میماند، چون جایگاه او صرفاً یک موقعیت اداری یا نمادین نیست که بتوان هر زمان آن را به نقطهای امنتر منتقل کرد. گاه خودِ ماندن در متن میدان، بخشی از حقیقت رهبری است.
از همینجا میتوان به صورتبندی دقیقتری رسید. مسئله این نیست که «آیا خطر را میدانستند یا نه»؛ مسئله این است که در منطق رهبری، علم به خطر همیشه به معنای ترکِ جایگاه نیست. بسیارى از مواقع، عقبنشینیِ رهبر از صحنه، هرچند در ظاهر ضامن امنیت بیشتر باشد، در باطن میتواند خلأیی پدید آورد که هزینه آن برای جبهه حق از خودِ خطر کمتر نباشد. رهبری، مخصوصاً در لحظههای گرهی تاریخ، فقط با زندهماندن تعریف نمیشود؛ با حفظ انسجام، انتقال معنا، استقرار اطمینان و ایستادن در نقطهای تعریف میشود که اگر خالی بماند، ضربهای بزرگتر به پیکره امت وارد میشود.
در این چارچوب، شهادت نه نشانه بیتدبیری است و نه نتیجه نوعی خودفداسازیِ تعمدی. شهادت، حاصل برخورد دو منطق است: منطق دشمن که برای شکستن یک جبهه به حذف رأس آن میاندیشد، و منطق رهبری حق که برای حفظ راه، صحنه را رها نمیکند. این همان چیزی است که هم درباره رهبر انقلاب باید فهم شود و هم درباره سید حسن نصرالله. در هر دو مورد، پرسش اصلی نباید این باشد که چرا آنان مانند یک فرد عادی فقط به حداکثرسازیِ امنیت شخصی نیندیشیدند؛ بلکه باید پرسید چرا در منطق رهبری مقاومت، گاهی ماندن در جایگاه، خود بخشی از انجام وظیفه است.
از این منظر، نه میتوان گفت «خطر را نفهمیدند»، و نه میتوان گفت «خواستند کشته شوند». پاسخ درست این است که خطر را میفهمیدند، تدبیر را هم میشناختند، اما تکلیف خود را به منطق حفاظت فردی فرو نکاستند. آنان خود را حفظ نمیکردند تا فقط بمانند؛ میماندند تا آنچه باید حفظ شود، حفظ شود. اگر در این مسیر، دشمن راهی جز ترور نمییابد، شهادت رخ میدهد؛ نه به عنوان انتخاب مرگ، بلکه به عنوان بهای وفاداری به مسئولیتی که ترک آن، خیانت به حقیقت بود.
پس باید مراقب بود که در تحلیل این وقایع، از دو خطا دور بمانیم: یکی تقلیل شهادت به ضعف در محاسبه، و دیگری تبدیل آن به یک روایت رمانتیک از مرگِ خودخواسته. رهبران بزرگ الهی و تاریخی نه بیمحابا زندگی میکنند و نه مرگطلبانه. آنان اهل تدبیرند، اما تدبیر را تا م
پس از شهادت رهبر انقلاب، پرسشی در افکار عمومی شکل گرفت که پیش از این نیز، با بیانی کموبیش مشابه، پس از شهادت سید حسن نصرالله مطرح شده بود: اگر نشانههای خطر آشکار بود و احتمال حمله بالا رفته بود، چرا آنان در جایی ماندند که امکان هدفگرفتنشان وجود داشت؟ این پرسش، در ظاهر ساده است؛ اما اگر درست صورتبندی نشود، خیلی زود به دو پاسخ نادرست میرسد. در مورد رهبر انقلاب، گزارشهای منتشرشده از برنامهریزی قبلی برای ترور و نیز اثرگذاری محل حضور ایشان بر زمان عملیات سخن گفتهاند. درباره سید حسن نصرالله نیز روشن شد که او در حمله اسرائیل به مرکز فرماندهی حزبالله در ضاحیه بیروت در ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۴ هدف قرار گرفت.
از همینجا میتوان به صورتبندی دقیقتری رسید. مسئله این نیست که «آیا خطر را میدانستند یا نه»؛ مسئله این است که در منطق رهبری، علم به خطر همیشه به معنای ترکِ جایگاه نیست. بسیارى از مواقع، عقبنشینیِ رهبر از صحنه، هرچند در ظاهر ضامن امنیت بیشتر باشد، در باطن میتواند خلأیی پدید آورد که هزینه آن برای جبهه حق از خودِ خطر کمتر نباشد. رهبری، مخصوصاً در لحظههای گرهی تاریخ، فقط با زندهماندن تعریف نمیشود؛ با حفظ انسجام، انتقال معنا، استقرار اطمینان و ایستادن در نقطهای تعریف میشود که اگر خالی بماند، ضربهای بزرگتر به پیکره امت وارد میشود.
در این چارچوب، شهادت نه نشانه بیتدبیری است و نه نتیجه نوعی خودفداسازیِ تعمدی. شهادت، حاصل برخورد دو منطق است: منطق دشمن که برای شکستن یک جبهه به حذف رأس آن میاندیشد، و منطق رهبری حق که برای حفظ راه، صحنه را رها نمیکند. این همان چیزی است که هم درباره رهبر انقلاب باید فهم شود و هم درباره سید حسن نصرالله. در هر دو مورد، پرسش اصلی نباید این باشد که چرا آنان مانند یک فرد عادی فقط به حداکثرسازیِ امنیت شخصی نیندیشیدند؛ بلکه باید پرسید چرا در منطق رهبری مقاومت، گاهی ماندن در جایگاه، خود بخشی از انجام وظیفه است.
از این منظر، نه میتوان گفت «خطر را نفهمیدند»، و نه میتوان گفت «خواستند کشته شوند». پاسخ درست این است که خطر را میفهمیدند، تدبیر را هم میشناختند، اما تکلیف خود را به منطق حفاظت فردی فرو نکاستند. آنان خود را حفظ نمیکردند تا فقط بمانند؛ میماندند تا آنچه باید حفظ شود، حفظ شود. اگر در این مسیر، دشمن راهی جز ترور نمییابد، شهادت رخ میدهد؛ نه به عنوان انتخاب مرگ، بلکه به عنوان بهای وفاداری به مسئولیتی که ترک آن، خیانت به حقیقت بود.
پس باید مراقب بود که در تحلیل این وقایع، از دو خطا دور بمانیم: یکی تقلیل شهادت به ضعف در محاسبه، و دیگری تبدیل آن به یک روایت رمانتیک از مرگِ خودخواسته. رهبران بزرگ الهی و تاریخی نه بیمحابا زندگی میکنند و نه مرگطلبانه. آنان اهل تدبیرند، اما تدبیر را تا م
۹:۳۵
رز ترک مسئولیت پایین نمیآورند. درست در همین نقطه است که شهادت، معنای راستین خود را پیدا میکند: نه غفلت از خطر، نه طلبِ مرگ؛ بلکه ایستادن در جایگاهی که حق، از صاحب آن میخواهد خالیاش نکند.
@m_rahmani_g
@m_rahmani_g
۹:۳۵