بازارسال شده از برج یزید
Photo Message
thumbnail

۱۰:۴۳

بازارسال شده از برج یزید
thumbnail

۱۰:۴۳

این «برخورد قانونی با متحصنین» را بگذارید کنار خبر رفع حصر کروبی (بدون گذراندن یک دقیقه در دادگاه) و قبول کنید این قانون که می‌گویند برای ما قانون است، برای آن‌ها شوخی است، مسخره‌بازی است.

۱۰:۴۵

طاغوت نه‌ شاخ دارد نه دم. از آنکه فکر می‌کنیم هم به ما نزدیک‌تر است. پهلوی دوم می‌گفت «من خادم مولا علی هستم. مملکت، مملکت امام رضاست» و طاغوت بود. فلذا به شعارها نیست.

۱۱:۰۴

این وسط خیلی حقه‌بازانه دارند یکی از «حقوق اولیه» ملت که برایش انقلاب کردند را با اسم رمز «قانون» از مردم سلب می‌کنند. اعتراض خیابانی، «حق» جامعه است نه «لطف» حکمران به جامعه؛ که اگر اعتراض خیابانی لطف حکومت بود، محمدرضا پهلوی بیشترین لطف را در حق انقلاب اسلامی کرده بود. نگذاریم حق‌مان را منوط به لطف حکمران کنند. هیچ حکومتی از اعتراض خیابانی خوشش نمی‌آید پس با چه منطقی باید اعتراض را منوط به اجازه‌ی یک بازیگرِ دارای منفعت کنیم؟ از این منظر است که گرفتن مجوز برای اعتراض، از اساس مضحک و بی‌معناست. مضحک است که استفاده از ابزار فشار به حاکمیت را منوط به رضایت حاکمیت کنیم. اعتراض خیابانی بنابر میثاق‌نامه انقلابیون ۵۷، حق تمام آحاد جامعه است. قانون اساسی هم در این باره صراحت کم‌نظیری دارد. اصل ۲۷ قانون اساسی. «تشکیل اجتماعات و راه پیمایی‌ها، بدون حمل سلاح‏، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است‏». حالا اگر یک عده می‌خواهند علیه قانون اساسی کودتا کنند حرف دیگری است.

۱۱:۵۶

بازارسال شده از ماهبندان | محمدرضا شهبازی
برخورد با تحصن‌حجاب درست بود.مملکت نیاز به آرامش دارد.
باید آرامش باشد تا بانک آینده همچنان نیمی از تورم کشور را به تنهایی تولید کند.باید آرامش باشد تا معاون رییس جمهور در آرامش برود سفر قطب.باید آرامش باشد تا به شهید سنوار تهمت جاسوسی و به علامه مصباح تهمت یهودی بودن بزنند.باید آرامش باشد تا رسما در یک برنامه از همجنس‌بازی قبح‌زدایی شود و معلوم نشود اعلام جرم دادستان به کجا کشیده.باید آرامش باشد تا دلار و سکه آرام آرام صدهزار و صد میلیون را رد کند.باید آرامش باشد تا قوانینی مثل شفافیت، مالیات بر عایدی سرمایه، تعارض منافع و... تصویب یا اجرا نشوند.
‏کشتی‌های شمخانی نیاز به آرامش دارند.اجرا نکردن قانون از کجا آورده‌ای آرامش لازم دارد.بند میم وصیت‌نامه امام در آرامش راحت‌تر فراموش می‌شود.آرامش چیز خوبیست.ممنون از شما که بزرگترین مخلان آرامش کشور را که سعی می‌کردند ادای متحصنان نجیب و بی‌آزار را دربیاورند جمع کردید.
ماهبندان | محمدرضا شهبازی@mahbandan

۱۳:۲۱

این حکومت در هرکاری شکست خورده باشد، ماله‌کش و دستمال به دست خوب پرورش داده. بمالید و سفیدشویی کنید که پول بیت المال هم پروارتان کرده هم هار.

۱۳:۵۱

امروز زیاد اینجا نوشتم، کفایت مکاتبات :)

۱۴:۵۲

نانوشته‌ها
امروز زیاد اینجا نوشتم، کفایت مکاتبات :)
این دوستانی که دیسلایک دادند، درباره کفایت مکاتبات نظرشان منفی است؟ یعنی بیشتر بنویسم؟ undefined

۱۸:۰۴

خب انگار جدی جدی کفایتِ مکاتبات نیست. یک پست دیگر امشب خواهیم داشت. بی‌ربط به اتفاقات امروز. مربوط به آخرین کتابی که در ۰۳ خواندم. سیاست را بسپاریم به سیاست‌مداران. از کتاب و فیلم و گل و بلبل بگوییم و بگذرانیم. والا :))

۱۸:۲۳

thumbnail
آنقدر آگاتا کریستی و معماهایش همه چیز تمام‌اند که سخت بشود انحصارِ پوآرو و مارپل را در قفسه کتاب‌های جنایی برهم زد. قبلاً با ژرژ سیمنون و کارآگاهش، مگره، تلاش نافرجامی داشتم و نشد. نه که سیمنون بد باشد، فاصله زیاد بود. کریستی دست‌نیافتنی بود. چه در طرح معما، چه در گره‌گشایی، چه در ساختن جهان پیرامونی داستان و دادن فضا ‌به مخاطب و البته ساختن دو کارآگاهِ تمام و کمال که فراتر از داستان هم، زیست‌شان ادامه دارد. حالا نوبت ریموند چندلر و کارآگاه خاصش، فیلیپ مارلو بود که با کریستی پنجه در پنجه شود. «حق السکوت» را در اولین روزهای سال ۰۳ خریدم و در آخرین دقایق سال ۰۳ تمامش کردم. ظهرِ سی‌ام اسفند.
داستان با یک تماس تلفنی از سمت یک وکیل آغاز می‌شود. تماسی که فیلیپ مارلوی کارآگاه را به تعقیب دختری می‌فرستد. وکیل، مارلو را در جریان جزئیات پرونده قرار نمی‌دهد. رفتارش با مارلو زیادی از بالا به پایین است و خب کارآگاهِ کله‌‍شقِ داستان ما، مارلو، برایش قابل تحمل نیست در پرونده‌ای دخیل باشد و هیچ از جزئیات ماجرا نداند. مارلو قبول نمی‌کند یک اجیرشده‌ی صرف باشد. باید بداند دارد چه می‌کند. از همینجاست که برای منِ مخاطب کم کم فیلیپ مارلو ساخته می‌شود. از نوع پاسخ دادنش به کارفرما و عبور کردنش از مرزهای اجیرشدگی. مارلو ضمن انجام کاری که به او سپرده شده، شروع می‌کند به کشف اینکه اصلا چرا باید این دختر تعقیب شود و اصل ماجرا چیست. واقعیت این است که بیشتر از گره‌افکنی و گره‌گشایی و سیر روایی داستان، شخصیت مارلو برای من جالب بود. کارآگاهی که سری نترس دارد آنقدر که خودش را برای سوژه‌هایش به راحتی شو می‌کند و روش‌هایش دیوانگی‌ خاصی دارد. اخلاق برای مارلو موضوعیت دارد، گاهی براساس همین اخلاق‌مداری اعتمادهایی می‌کند که حرص مخاطب را درمی‌آورد. مارلو یک کارآگاه اخمو و ضداجتماع و خودشیفته نیست. اجتماعی است و تا زمانی که روی مخش نروند مهربان است. البته که با زن‌ها مهربان‌تر. جایی در «حق السکوت» کاراکتر دختری که مارلو وظیفه تعقیبش را داشت از او می‌پرسد: «چطور یه مردی با این قلدری میتونه اینقدر مهربون باشه؟». مارلو اینطور جواب می‌دهد: «اگه قلدر نبودم زنده نبودم، اگه مهربون نبودم لیاقت زندگی نداشتم».
undefined https://ble.ir/naneveshteha

۲۰:۲۵

بازارسال شده از دانشطلب
مقاومت بدون هویت رو به زوال می‌رود
کلیشه آمیخته به کم‌هوشی صداوسیما که در تظاهرات و انتخابات سراغ چند بدحجاب می‌رود تا دفاع از نظام را عمومی جلوه بدهد ظاهرا اثر کرده. بعضی‌ها باورشان آمده ممکن است هویت جامعه غربی شود اما مثل گذشته برای مقاومت هزینه بدهند. شمار ناچیزی از سکولارها ممکن است پای مقاومت بمانند اما وقتی از جامعه حرف می‌زنیم ملاک باید عمومی باشد نه اقلیت، استثناها که هیچ!
در کشاکش استعمار عده‌ای همین ساده‌بینی را درباره غرب داشتند که سیاست‌شان بد اما فرهنگ‌شان خوب است: اگر شبیه غرب شویم مثل آنها قوی خواهیم شد و می‌توانیم جلوی زورگویی بایستیم. به تدریج برای خیلی‌ها معلوم شد فرهنگ غرب در کشورهایی مثل ایران ابزار نفوذ و سلطه است. چند جریان همزمان به فکر اصالت‌های ملی و دینی افتادند که یکی هم فقه سیاسی و هویت‌گرا بود.
بعضی چپ‌ها با سیاست غرب مشکل دارند و با فرهنگش نه. فرهنگ ایرانی اما با غرب متفاوت است حتی اگر اسلام را به حاشیه بفرستیم باز عناصری از گذشته ایرانی با پروژه همسان‌سازی کنار نمی‌آیند: قرار نیست همه جهان شبیه غربی‌ها شوند و مثل آنها فکر و‌ زندگی کنند. مای ایرانی و شیعه حق داریم هویت خودمان را داشته باشیم، معنای کلی مقاومت همین است و انقلاب اسلامی از همین تضاد برآمده. 
ارزش‌ها اصل هستند و سیاست نتیجه. چپ‌های حامی مقاومت می‌خواهند ریشه برود اما شاخه بماند! می‌گویند نظام مثلا به خاطر حجاب نارضایتی را زیاد کرده و مقاومت را نامحبوب. طنزآمیز است چون مقاومت ایرانی اصلا از اعتقاد به احکام دین می‌آید. والا بدون هویت چرا باید با آمریکا و اسرائیل دربیافتیم؟ جز تکلیف دینی چه چیزی می‌تواند حمایت از حماس پس از جنگ سوریه را توجیه کند؟
«عدالت»، «هویت» و «مقاومت» به هم پیوسته‌اند و همه از یک چشمه آب می‌خورند. الگویی علوی وجود دارد که شیعه ایرانی در سودای همان تکاپو کرده و زنده مانده. هدف اطاعت از خداوند است: می‌خواهد گرفتن حقِ ضعفا از اقویا باشد، یا اجرای حدود به خاطر ارتکاب منکرات، یا دادن سنگین‌ترین هزینه‌ها برای کنار زدن معاویه، همه یک دلیل دارند: پیاده‌سازی خواست خداوند بر روی زمین.
آغوش مقاومت البته برای هر کمکی باز است اما نه برای اینکه هر کس با سلیقه خودش نظر بدهد و مطابق مُد روز بازتفسیرش کند. مقاومت ایرانی از شیعیان معتقدی برآمده که دین را سیاسی و اجرای احکامش را مستلزم برپایی حکومت می‌دانند. اگر کسی بگوید نمایندگان این تفکر مثل امام یا خود رهبری دیگر محبوب نیستند می‌شود درباره‌اش بحث کرد اما پیوند زدن آن با سکولاریسم محال است.
هم‌ریشگی باعث می‌شود عقب رفتن در هر کدام از جنبه‌ها روی دیگری اثر بگذارد. اگر ربا در جامعه عادی یا فقر و تبعیض گسترده شد اعتقاد دینی هم ضعیف و از پایبندی به حجاب، نماز، حرمت روزه و..‌. کاسته خواهد شد. کسانی هم که هویت دینی را فراموش کنند نهی دین درباره سلطه کفار را راحت‌تر از حجاب کنار می‌گذارند. آنوقت نه استقلال دغدغه عمومی خواهد ماند نه هزینه برای مقاومت.
@daneshtalab

۹:۲۸

یکی از ریشه‌های این تلقیِ غلط که «غرب را در فرهنگ بپذیریم اما در سیاست نه»، یک بیماری اجتماعی است که من آن را «لبنان‌زدگی» می‌نامم. سال‌ها یک عده برای بخشی از حزب‌الهی‌ها تصویری از لبنان ساختند که انگار جامعه لبنان توانسته فرهنگ غربی را با ایده مقاومت جمع کند. چهارتا عکس از خانم‌های کم‌حجاب و سکولار با عکس سیدحسن هم ضمیمه‌ی حرف‌هایشان می‌کردند و مخاطبِ حزب‌الهی ناگهان به فکر فرو می‌رفت که «خب اگر اینطور می‌شود مقاومت را محبوب کرد، چرا نظام دروازه‌های فرهنگ را باز نمی‌کند؟ مرض دارد؟». لبنان به واسطه لبنان‌زده‌هایی که عمدتا شناخت‌شان از لبنان توریستی بود، شده بود پتکی بر سر نظام و هر که از لزومِ تبلورِ احکام اجتماعی در قانون سخن می‌گفت.
ویترین شیک و فریبنده‌ی لبنان اما سرانجام فروریخت و جالب این است که این اتفاق را خیلی کسی به روی خودش نمی‌آورد. آن جامعه‌ای که می‌گفتند «با هویت غربی، سردمدار مقاومت است»، آن جامعه که می‌گفتند «توانسته هم به نانسی عجرم آزادی بدهد هم به عماد مغنیه امکان مقاومت»، حالا چنان پا بر گلوی حزب‌الله گذاشته و اجازه کنش به او نمی‌دهد، که عملا وضعیت حزب‌الله روی زمین، حداقل به دو سه دهه قبل برگشته. حزب الله نمرده اما بسط ید ندارد. جامعه‌ی سکولار که سبک زندگی‌اش نسبتی با زیست یک جامعه مبارز ندارد، دیگر به قول خودش اجازه «ماجراجویی» به حزب‌الله نمی‌دهد. دیگر طاقت هزینه دادن ندارد. همان جامعه‌ی سکولارِ مقاوم، حالا چه در لایه احزاب سیاسی و چه در لایه اقشار اجتماعی، از حزب‌الله می‌خواهد پای لبنان را از جنگ بیرون بکشد. می‌بینید؟ ویترینِ «سبک زندگی غربی در کنار مقاومت ضداستعماری» حداقل در لبنان فروریخته. جامعه‌ لبنان حالا - پیش از هر دشمن خارجی - اسلحه‌ی مقاومت را خالی از فشنگ کرده. حزب‌الله راهی ندارد مگر محتاط شدن. باید همپای جامعه‌اش حرکت کند و این جامعه نه نای مقاومت دارد، نه انگیزه‌اش را و نه اصلا ارزش‌های زندگی‌اش نسبتی با مقاومت برقرار می‌کند.
ایده‌ی «فرهنگ ولنگار، مقاومت علیه امپریالیسم» البته اولین بار نیست که شکست خورده. در می ۶۸، جنبش دانشجویی می‌خواست مطالبه‌ی «سکس آزاد، مختلط شدن خوابگاه‌های دانشجویی» و مطالبات دیگری از این جنس را با «گفتارهای ضداستعماری و ضدامپریالیستی» پیوند بدهد. جواب نداد. جوانی که دراگ زده و در خوابگاه دختران توی بغل دو دختر ولو شده، سبک زندگی‌اش به او اجازه نمی‌دهد در عمل علیه استعمار ‌و استکبار کاری کند. تهش می‌شود یکی از چپ‌های رختخوابی که در حین معاشقه با دلبرهای متعدد، چهارتا لنین و استالین تفت می‌دهد و علیه امپریالیسم مقاله می‌نویسد. مبارزه‌ای که بیشتر شبیه خودارضایی است. در می ۶۸، جنبش دانشجویی مثل آب خوردن تار و مار شد چرا که اصلا زیست آن دانشجوی آوانگارد نسبتی با مبارزه نداشت. زور سبک زندگی، خیلی بیشتر از ایده‌های ضدامپریالیستی بود.
درباره امروز جامعه ایران هم ماجرا چنین است. اگر خیال کنیم با عبور از حجاب و باقی شرعیات و اجرای ایده تساهل اجتماعی، به ایده مقاومت بسط ید داده‌ایم، سخت در اشتباهیم. من به آندلس ارجاع ندادم دوستان. دو اتفاق ملموس در فاصله‌ی نهایتا ۶۰ سال از خودمان را گفتم. دو اتفاقی که در آن «وادادگی فرهنگی» اجازه‌ی به فعلیت درآمدنِ «انگیزه‌های مبارزاتی» را نمی‌دهد. دو اتفاق که در هر دوی آن‌ها، ولنگاری فرهنگی، خشابِ اسلحه مبارزان را خالی از فشنگ می‌کند.
undefined https://ble.ir/naneveshteha

۱۰:۳۳

در اوج تلخ‌کامی‌ها و سختی‌ها، دنیا هنوز بهانه‌هایی برای خندیدن پیش پایمان می‌گذارد. مثلاً اینکه امروز من فهمیدم جناب قالیباف «شبکه رسمی هواداران» هم دارند. فکرش را بکن :)

۱۳:۱۵

نانوشته‌ها
یکی از ریشه‌های این تلقیِ غلط که «غرب را در فرهنگ بپذیریم اما در سیاست نه»، یک بیماری اجتماعی است که من آن را «لبنان‌زدگی» می‌نامم. سال‌ها یک عده برای بخشی از حزب‌الهی‌ها تصویری از لبنان ساختند که انگار جامعه لبنان توانسته فرهنگ غربی را با ایده مقاومت جمع کند. چهارتا عکس از خانم‌های کم‌حجاب و سکولار با عکس سیدحسن هم ضمیمه‌ی حرف‌هایشان می‌کردند و مخاطبِ حزب‌الهی ناگهان به فکر فرو می‌رفت که «خب اگر اینطور می‌شود مقاومت را محبوب کرد، چرا نظام دروازه‌های فرهنگ را باز نمی‌کند؟ مرض دارد؟». لبنان به واسطه لبنان‌زده‌هایی که عمدتا شناخت‌شان از لبنان توریستی بود، شده بود پتکی بر سر نظام و هر که از لزومِ تبلورِ احکام اجتماعی در قانون سخن می‌گفت. ویترین شیک و فریبنده‌ی لبنان اما سرانجام فروریخت و جالب این است که این اتفاق را خیلی کسی به روی خودش نمی‌آورد. آن جامعه‌ای که می‌گفتند «با هویت غربی، سردمدار مقاومت است»، آن جامعه که می‌گفتند «توانسته هم به نانسی عجرم آزادی بدهد هم به عماد مغنیه امکان مقاومت»، حالا چنان پا بر گلوی حزب‌الله گذاشته و اجازه کنش به او نمی‌دهد، که عملا وضعیت حزب‌الله روی زمین، حداقل به دو سه دهه قبل برگشته. حزب الله نمرده اما بسط ید ندارد. جامعه‌ی سکولار که سبک زندگی‌اش نسبتی با زیست یک جامعه مبارز ندارد، دیگر به قول خودش اجازه «ماجراجویی» به حزب‌الله نمی‌دهد. دیگر طاقت هزینه دادن ندارد. همان جامعه‌ی سکولارِ مقاوم، حالا چه در لایه احزاب سیاسی و چه در لایه اقشار اجتماعی، از حزب‌الله می‌خواهد پای لبنان را از جنگ بیرون بکشد. می‌بینید؟ ویترینِ «سبک زندگی غربی در کنار مقاومت ضداستعماری» حداقل در لبنان فروریخته. جامعه‌ لبنان حالا - پیش از هر دشمن خارجی - اسلحه‌ی مقاومت را خالی از فشنگ کرده. حزب‌الله راهی ندارد مگر محتاط شدن. باید همپای جامعه‌اش حرکت کند و این جامعه نه نای مقاومت دارد، نه انگیزه‌اش را و نه اصلا ارزش‌های زندگی‌اش نسبتی با مقاومت برقرار می‌کند. ایده‌ی «فرهنگ ولنگار، مقاومت علیه امپریالیسم» البته اولین بار نیست که شکست خورده. در می ۶۸، جنبش دانشجویی می‌خواست مطالبه‌ی «سکس آزاد، مختلط شدن خوابگاه‌های دانشجویی» و مطالبات دیگری از این جنس را با «گفتارهای ضداستعماری و ضدامپریالیستی» پیوند بدهد. جواب نداد. جوانی که دراگ زده و در خوابگاه دختران توی بغل دو دختر ولو شده، سبک زندگی‌اش به او اجازه نمی‌دهد در عمل علیه استعمار ‌و استکبار کاری کند. تهش می‌شود یکی از چپ‌های رختخوابی که در حین معاشقه با دلبرهای متعدد، چهارتا لنین و استالین تفت می‌دهد و علیه امپریالیسم مقاله می‌نویسد. مبارزه‌ای که بیشتر شبیه خودارضایی است. در می ۶۸، جنبش دانشجویی مثل آب خوردن تار و مار شد چرا که اصلا زیست آن دانشجوی آوانگارد نسبتی با مبارزه نداشت. زور سبک زندگی، خیلی بیشتر از ایده‌های ضدامپریالیستی بود. درباره امروز جامعه ایران هم ماجرا چنین است. اگر خیال کنیم با عبور از حجاب و باقی شرعیات و اجرای ایده تساهل اجتماعی، به ایده مقاومت بسط ید داده‌ایم، سخت در اشتباهیم. من به آندلس ارجاع ندادم دوستان. دو اتفاق ملموس در فاصله‌ی نهایتا ۶۰ سال از خودمان را گفتم. دو اتفاقی که در آن «وادادگی فرهنگی» اجازه‌ی به فعلیت درآمدنِ «انگیزه‌های مبارزاتی» را نمی‌دهد. دو اتفاق که در هر دوی آن‌ها، ولنگاری فرهنگی، خشابِ اسلحه مبارزان را خالی از فشنگ می‌کند. undefined https://ble.ir/naneveshteha
اگر از این متن گذر کردید، برگردید و بخوانید. با مرور دو تجربه، توضیح داده‌ام که چرا با وجود «ولنگاری فرهنگی» و «جولان سکسوالیته در خیابان»، سخن گفتن از «مقاومت علیه استکبار جهانی»، حرف مفت است.

۱۸:۵۵

بازارسال شده از وابِل
از دلخوشی‌هایِ پارسال این بود که در چند جلسه فبک( فلسفه‌ برای کودکان ) حضور داشتم. من تسهیلگرِ جلسات نبودم. مخاطب بودم و به عنوانِ دانشجو، چند باری را در جلسات حضور داشتم. جلسه‌ها در مهد کودکی برگزار می‌شد و شلوغ نبود. من بودم و مربّیِ جوان با آرایش غلیظ، و چند کودک که اکثرشان خسته بودند و دلشان میخواست حرف‌های مربی زودتر تمام شود و بروند سراغ تاپ و سرسره‌ها؛ مثلِ من...از همان ابتدا جلو نمی‌رفتم. همان پشت‌ها یا جلوی در روی یک نیمکتِ صورتی می‌نشستم. نیمکت‌ها سه نفره بود، اما برای کودکان.من که می‌نشستم دو نفره میشد. مهم هم نبود. کسی معمولاً کنارم نمی‌نشست. بچه‌ها با دست‌های آب‌رنگی از کلاس نقاشی می‌آمدند، و بدون توجه به شمایلِ بزرگی که انتهای کلاس دست به چانه مربی را نگاه می‌کند برای هم از نقاشی‌هایشان تعریف میکردند. آن روز هم به ظاهر شبیه همیشه بود. باران می‌زد. چه بارانی! رسیدم مهد کودک؛ از بین تاپ و سرسره‌های خیس پله های رنگین‌کمانی را دویدم بالا. خیسیِ کفش هایم رویِ نرمیِ پارکتِ مهد شلپ شلپ می‌کرد. دیرم شده بود. وارد کلاس فبک شدم. بیست جفت چشم به من زل زده بود. بیست جفت چشمی که میخواست بخندد و رویش نمی‌شد. لبخند زدم. باید چیزی می‌گفتم. گفتم : درسِ امروز: خندیدن به دانشجویی که خیس شده کار خوبی نیست.
بچه‌ها خندیدند. خوش‌شان آمد؟ نه‌. به من خندیدند. به من که هر روز با آن صورتِ سرخ و چادرِ خیس و کفش‌های قهوه‌ای‌ِ پاشنه‌داری که شلپ شلپ می‌کند یک دفتر خاکستری زیر بغلم می‌زنم و می‌آیم اینجا. اینجا که بین بچه‌های ساله درس زندگی بگیرم. خنده‌دار بودم. خودم هم خندیدم.
نشستم کنارِ پسربچه‌‌ای که کتِ چهارخانه پوشیده بود. بهم نخندید. جدی بود. انگار واقعاً آمده بود فلسفه یاد بگیرد!
مربی آن روز از سفر می‌گفت. از معنایِ زندگی؛ دفتر خاکستری کهنه‌ای رو به رویم مثل همیشه باز بود. تند تند یادداشت میکردم.
چی می‌نویسی؟
اعصاب پسربچه خط‌خطی بود.دفتر را بستم. نمی‌دونم... چیزایی که خانم معلم میگه.
لپ‌های پسربچه بویِ کیندر می‌داد.
حرف خاصی نمی‌زنه‌. دروغ میگه.
لبخند زدم. هنوز نمی‌دانستم در مواجه با کودکی که سر کلاس فبک نشسته باید چه کنم... خب راستش چیه؟
دفترم را گرفت.
اجازه میدی من برات بنویسم؟
لبخندم واقعی شد. البته!
دفتر را باز کرد. از جایی که نوشته‌های من ناتمام مانده بود با مداد شمعی شروع به نقاشی کرد. چند دقیقه بیشتر نشد.
دفتر را جلوی کلاس دستم داد.
دفتر را باز کردم. پایین نوشته‌های من، آنجایی که نوشته بودم " مسیر و مقصد مهم است " یک آدمِ خندانِ قدبلندِ بنفش کشیده بود.
گفتم :
این کیه؟
گفت :مسیر و مقصد مهم نیست. سفر هم مهم نیست. همسفر مهمه دوستم ...
بازویش را سفت گرفتم. دردش آمد فکرکنم.
سواد داری؟؟
بازویش را کشید و دور شد._ تو مگه بی‌سوادی میای پیش پنج ساله‌ها کلاسِ فلسفه؟!....
پسرِ کیندری رفت و مرا با آن هم‌سفرِ بنفشِ قد بلند تنها گذاشت ...به راستی،مقصد مهم است، سفر، مسیر یا هم‌سفر ؟شاید هم پسرِ کیندری ...
#از_روزها

۲۰:۵۲

thumbnail
این هم از آن حرف‌های مفتِ پوپولیستی است. که می‌فرمایید «توان دفاع از کشور، بسته به اراده‌ی مردم است»؟ که «بمب هسته‌ایِ ما، اراده‌ی مردمِ ماست»؟ بله؟ خب چطور است چند تجربه تاریخی را مرور کنیم؟ بخش قابل توجهی از ایرانی‌ها اراده‌ی دفاع از خاک‌شان در برابر متجاوزانِ مغول را داشتند. نتیجه چه شد؟ نتوانستند. تار و مار شدند. ایران بوسیله مغول شخم زده شد چرا که ارتش مغول علاوه بر اراده‌ی مردمش، امکان‌هایی روی زمین داشت برای عملی کردن این اراده‌ی مردمی. بعدتر در جنگ‌های ایران و روس، اراده‌ی مردمِ ایران، دفاع از خاک کشور بود. بروید فتاوای علما برای جهاد با کفار روس را ببینید. بروید و از غلیان غیرت ایرانی‌ها در آن عصر بخوانید. مردم ایران بالاتفاق اراده‌شان دفاع از خاک بود. اراده‌شان منکوب کردن روس‌های متجاوزگر بود. نتیجه چه شد؟ نشد. جواب نداد. اراده، خالی خالی جواب نمی‌دهد. اراده به تنهایی نمی‌تواند نبرد نابرابرِ روی زمین را جبران کند. اصلا چرا راه دور برویم. شما شک دارید که مدافعان خرمشهر اراده‌ی دفاع از شهر را داشتند؟ اراده‌ای داشتند پولادین. اما نتوانستند. بعد از سی و چند روز شهر سقوط کرد. چون این اراده‌های پولادین، دست‌شان از عامل برتری‌بخش در روی زمینِ خرمشهر، خالی بود. نبرد، نبرد نفر با تانک بود. اراده ملی حتما مهم است، حتما لازم است اما تاریخ پر از اراده‌های افسانه‌ایِ شکست خورده است. اراده‌هایی که ابزار و امکان برای اعمال قدرت نداشتند. نگذارید با حرف‌های مفتِ رمانتیک، خلع سلاح‌مان کنند. اجازه ندهیم یک مشت جمله‌ی قصارِ بی سر و ته، با سرنوشتِ این کشور بازی کند.
undefined https://ble.ir/naneveshteha

۱۱:۱۰

بازارسال شده از ماهبندان | محمدرضا شهبازی
هسته سخت، دیگی که برای اصولگرایان نجوشید!
هسته سخت جمهوری اسلامی از کی اخ و پیف شد؟اصولگرایان و نهادهای قدرت و ثروت متصل به آنها طی بیست سال سعی کردند از هسته سخت حامیان جمهوری اسلامی یک توده مطیع و حرف گوش کن بسازند که فقط به آنها بگوید چشم.اما دو انتخابات اخیر مجلس و ریاست‌جمهوری آخرین و محکم‌ترین میخ بر تابوت این رویای خام بود.این دو انتخابات به آنها ثابت کرد جماعتی که قرار بود در قرارگاه‌ها، مدارس خاص، جلسات بصیرتی سررسیدمحور، رسانه‌های مبتنی بر کدکشی و... پیاده‌نظام آنها بار بیایند، حالا دارند از زمین بازی بیرونشان می‌کنند.
تاختن به هسته سخت حامیان جمهوری اسلامی از طرف اصولگرایان در واقع آخرین تلاش آنها برای باقی ماندن در زمین بازی‌ست.اصولگرایان هروقت اول نبودند، دوم شده‌اند و حالا اینکه ببینند بعنوان نفر سوم و چهارم باید بنشینند و رقابت دیگران را تماشا کنند برایشان خیلی سنگین است.
این لفاظی‌های شکاف اجتماعی و وحدت و دوقطبی و... را جدی نگیرید. این جماعت اگر زورشان می‌رسید حاضر بودند انتخابات ده درصدی برگزار شود ولی رای بیاورند و اتفاقا الان از همین زورشان گرفته که حتی با کاهش مشارکت هم رای نیاورده‌اند.چرا؟ چون دیگر حتی همان هسته سخت طرفدار نظام که در هر شرایطی در انتخابات شرکت میکند -بعد از خرج کردن اصولگرایان از همه مقدسات و پای کار آوردن همه مشاهیر- هم حاضر نیست به آنها رای بدهد.
از قدیم گفته‌اند فحش بادبزن جگر است.بگذارید این جماعت شکست‌خورده با فحش به حزب‌اللهی‌ها، آنها را با لحنی تحقیرآمیز ایتایی و خودسر و دوقطبی‌ساز و... بخوانند بلکه یک کم از آتش جگرشان کم شود، اما این هسته سخت جمهوری اسلامی‌ست که همچنان به پهناوری جغرافیای ایران و گستردگی شهرها و روستاهای کوچک و بزرگ پای انقلاب مانده و خواهد ماند و چشمش به رهبری انقلاب است.آنها هم اگر عقل داشتند وسط باد زدن‌های بی‌حاصلشان می‌نشستند نوع سیاست‌ورزی بیست ساله را مرور می‌کردند و دلیل این رویگردانی حزب‌اللهی‌ها از خود را در نوع نگاه متفرعنانه و قیم‌مآبانه خود به مردم می‌جستند.

ماهبندان | محمدرضا شهبازی@mahbandan

۱۵:۲۰

بازارسال شده از جدال
thumbnail
"بهترین دفاع حمله است"The  best defense is a good offense
برشی از جدال اپیزود 657  سه‌شنبه دوازدهم فروردین در گفتگو با  پروفسور هوشنگ امیر احمدیلینک برنامه :https://www.youtube.com/live/aWLHWlTHx0A?si=Y_EePZanxfJIywaM

۱۱:۱۱

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخکار ما شاید این استکه در افسونِ گلِ سرخ، شناور باشیم
undefined سهراب سپهری

۱:۳۹