واقعا غیرطبیعی است. غیرطبیعی است اینکه نظامی سیاسی اینچنین بر سر شاخه بنشیند و بُن ببُرد. غیرطبیعی است که تصمیماتش اینقدر یکپارچه علیه موجودیتش باشد و خودزنی کند. کاش جای نسلهای بعد بودیم و میفهمیدیم در این مقطع از تاریخ دقیقا چه معادلاتی دستگاه تصمیمگیری جمهوری اسلامی را اینچنین مختل کرد. چه اتفاقاتی رخ داد که نتیجهاش به حداکثر رسیدن گسست اجتماعی آن هم دقیقا بعد از جنگ ۱۲ روزه بود. حالا شاید بشود با تامل بیشتر به جمله «دشمن ما همینجاست» فکر کرد. شاید نظام هم باید به این جمله بیشتر فکر میکرد چرا که پایههایش را نه اف۳۵ اسراییلی و بمبافکنهای آمریکایی بلکه یقهسفیدها و اعضای اتاق بازرگانی و الیگارشهای متصل به قدرت دارند به لرزه درمیآورند. نظام را از قضا آنهایی دارند با لحظهی خطر مواجه میکنند که از دهه هفتاد به بعد، بیشتر از هرکس دیگر آن را دوشیدهاند. دشمن ما همینجا بود. دشمنهایی که احتمالا نماز جمعه هم شرکت میکردند. پول تجهیز شدن مساجد را هم میدادند. و حالا یک کشور نود میلیونی را بازیچه امیال خودشان کردهاند. همهی حرف را کارل مارکس دهها سال پیش گفته. «دولت، کمیته اجرایی سرمایهدارهاست». دولت مستخدمشان است. حکومت ملک طلقشان است. دلار مفت را میبرند و با قیمت بازار میفروشند و کسی جرئت ندارد به ابروهای بالای چشمشان اشاره کند. هیچ دری به رویشان بسته نیست. و این دشمنها همیشه بودند. همان زمانی که دستگاههای بصیرتپراکنی درباب «سواد عدالتخواهی» جزوه منتشر میکردند و عدالتخواهی را خفه میکردند. همان روزها که افشاگری را مذموم میخواندند و الیگارشها را کارآفرین و جهادگر اقتصادی و ظرفیتهای نظام جا میزدند. من نمیدانم دارد آن پشت، آن پسِ پردهی حکمرانی در ایران چه میگذرد، اما حالا دیگر با چشم غیر مسلح هم پیداست که «دشمن ما همینجاست». سرطانی در درون این بدن آنقدر رشد کرده که حالا راحت و آسایش را از تن بیمار گرفته. در این موقعیت آینده از این دو حالت خارج نیست. یا با قبول این دشمن درونی عزم یک پاکسازی درونی پردرد و خونریزی را خواهیم کرد یا سلولهای سرطانی بیمار را کلهپا خواهند کرد.
۲۱:۴۲
ادامه
۱۰:۲۶
ادامه 


دشمن ما همینجاست. خنجر به دست گرفته و حاضر است همه مردم ایران فقیرتر شوند تا باندِ خودش به سود و قدرت برسد. حاضر است همه چیز را هم معامله کند. هم از رانت جمهوری اسلامی میخورد هم در فیلیمو خرجِ رپورتاژِ پهلوی را میدهد. جمهوری اسلامی نزاع اصلیاش نه با آمریکا که با این طبقه است. طبقهای که از قضا خودش آن را ساخته. هیولایی که خود در آستین پرورش داده و حالا میخواهد کل کشور را ببلعد. دشمن کیست؟ مجموعهای از اسمهایی که هیچوقت به سرخط اخبار نمیآیند اما برای وزیر و وکیل تعیین تکلیف میکنند. «دشمن اینجاست» و حتما آن دشمن مردمِ در خیابان نیستند، آن بدبختی که چهارتا شعار سیاسی میدهد نیست.
دشمن احتمالا مدیر یک هلدینگ است یا واردکنندهای انحصاری که با نام کارآفرین کاور شده و یا اعضای یکی از خانوادههای هزارفامیلِ جمهوری اسلامی. دشمنی که بدون اینکه پست و منصب داشته باشد، دولت را اداره میکند. به قولِ مجتبی نامخواه، «طبقه دولتمند» و نه دولتمرد. این طبقه، این دشمن، خود صاحبِ ارادهی دولت است. دشمنی که هم دسترسی اقتصادی دارد، هم دسترسی امنیتی و هم صاحب رسانه است. دشمنی که دستپرورده نظام است و حالا خود نظام و ایران را به گروگان گرفته. دشمن را درون حلقه قدرت دنبالش بگردید. دشمن را همانجایی دنبالش بگردید که صوت محرمانهی مصاحبه ظریف با لیلاز را به دست ایراناینترنشنال رساند. همانجایی دنبالش بگردید که به بیبیسی فارسی در کف تهران امکان تولید مستند داد.
@naneveshteha
۱۰:۲۶
ما دو «ایران» داریم. ایران اول؟ ایرانِ برندههای شوکهای ارزی. ایرانِ صاحبان طلا و دلار انباشته شده. ایرانِ صاحبان خانههای خالی منطقه ۱ تهران. ایرانِ اسکیسواری و سفرهای اروپایی. ایرانِ فرشته و ولنجک. و ایران دوم؟ ایرانِ بازندههای شوکهای ارزی. ایرانِ حقوقبگیرانی که هرروز ارزش پولشان کمتر میشود. ایران مستاجران و متروسواران. ایرانِ معترض به ایرانِ اول. ایرانی که زندگیاش به دست ساکنانِ آن ایرانِ اول به فنا رفته و سفرهاش غارت شده. این دو «ایران» هیچ نسبتی با هم ندارند جز اینکه قدرتمند ماندن ایرانِ اول در گروِ ضعیف ماندنِ ایرانِ دوم است. این دو ایران همسرنوشت نیستند. زندگیِ اولی مترادف با مرگ تدریجیِ دومی است. این دو ایران را هیچ رقمه نمیشود با هم منسجم کرد. هیچ جوره نمیشود وفاق کنند. این دو ایران دشمنِ هماند. خوشخوشانِ ایرانِ اول، نیازمند این است که ساکنانِ ایرانِ دوم در فقر غوطهور شوند. مِن بعد اگر کسی از ایران برایتان گفت، بپرسید از کدام ایران حرف میزند؟ ایران اول یا دوم؟
۱۳:۴۸
همه در اینکه باید تیری از چلهی کمان خارج شود، همنوا هستیم. همه همدلیم در اینکه باید کسی را یقه کنیم. دهن کسی را سرویس کنیم. مسأله اما اصلِ زدن تیر نیست. مسأله این است که تیر را به چه سمتی شلیک میکنی؟ دهن چه کسی را سرویس میکنی؟ چه کسی باید یقه شود؟ مسأله این است که آیا دوباره قرار است مشغول یکمشت شعار کلیشهای علیه بسیجی و سپاهی و چهارتا مرده باد و زندهباد شویم؟ یا اینکه یکبار هم که شده گول صحنهسازیهای سیاستبازان را نخوریم و این بار برویم سروقت آنهایی که همیشه خودشان را پشت صحنه قایم میکنند؟
دانشجوی ایرانی وسط دانشگاه به جای اینکه سر تا پای امثال مدلل را فحش بکشد، یا عصبانیتش را بر سر الیگارشهای صاحب معدن و پتروشیمی فریاد بزند، یا به اتاق بازرگانی حامی افزایش نرخ ارز حمله کند، همهی اینها را بیخیال میشود و تهِ شعارش میشود اینکه «بسیجی داعشی است». و فکر میکنید این وسط چه کسی بشکن میزند؟ آنها که عامل و منتفع اصلی این شوکهای ارزی هستند. آنهایی که سر سفرهی بخوربخور هستند اما اعتراض ما آنها را نادیده میگیرد. آنها با این شعارها بشکن میزنند چرا که بوسیله آنها کاور میشوند. خیالشان تخت است که ته اعتراضها چهارتا شعار همیشگی است و خلاص.
حرف من با دانشجوی معترض این است که اگر واقعا درد سفرهی فقرا را داری، به جای این اراجیفی که پاس گل به الیگارشهاست، وزیر اقتصادی که زورش به شرکتهای دولتی نمیرسد را یقه کن. بالا تا پایینش را فحش بده که در جهت منافع سرمایهدارها برای این مردم شوکدرمانی تجویز کرده و حالا ساکت است. والله آن کسی که با این وضعیت فعلی اعتراضات عشق میکند مدلل و امثال او هستند. عشق میکنند وقتی میبینند داستان اعتراضات یا به خشونتِ کور میرسد یا شعارهای کشککی که ده سال است در هر اعتراض خیابانی میدهند و به میانجی آن شعارها خواست دل حاکمیت برآورده میشود و اعتراضات امنیتی میشود. ته لذت را میبرند از این مدل اعتراضات چون یا توی معترض از شدت خشونت توی گونی میروی یا منفعل و ناامید و ساکت میشوی و تهش آن کسی که فحش هم خورده نفر اول مملکت است و به این الیگارشهای خارج از ویترین خط هم نیفتاده. چرا عشق نکنند با این مدل اعتراض؟ بخوربخورش را کردهاند، آروغش را هم زدهاند و حالا دانشجوی معترض ما ته حرفش شعارهای واپسگرای یک دهه پیش است. شعارهای تقلبی که توی دهان انسان ایرانی گذاشتند تا نگذارند یقهی مقصران اصلی وضعیت را بگیرد. تا نتواند از رییس مجلس بپرسد به چه حقی بازنگرداندن دلار توسط شرکتهای دولتی را توجیه کردی؟
اعتراض شوخی نیست رفقا. باید رادیکال باشد. باید از رمانتیسم فاصله بگیرد. باید یقهی آدمهایی را بگیرد که فکر میکنند هیچوقت اسمشان نخواهد آمد. بروید جلوی خانهی این ابرسرمایهداران. لیست اسامی کسانی که دلار گرفتند و پس نیاوردند درآمده. یکی یکی بروید سروقتشان. به جای جوان ۲۱ سالهی بیگناه، این جانورها را وسط خیابان کتکخور کنید. به جای محاصره یک زن بیگناه در خیابان، تولههای پزشکیان و شمخانی و قالیباف را در خیابان لینچ کنید. بروید جلوی خانه الیگارشهای سیاسی تا بفهمند شوخی ندارید. به جای تخریب اموال عمومی، بچهی شمخانی را از لانه بکشید بیرون. به جای اینکه به جان یک گروه مستضعف دیگر بیفتید، بروید سراغ دانهدرشتهای خارج از ویترین. بروید سراغ طبقه برنده. همانها که هم بخوربخور کردهاند و هم ادای هیچکارهها را درمیآورند.
باقی شعارها همه سر کاری است. این شعارها هستند تا سرمان را گرم کنند. هستند تا اجازه ندهند برویم سروقت راه حل اصلی. آن الیگارشی که با جمهوری اسلامی کار کرده با رضا پهلوی هم کار خواهد کرد. پس به جای زنده باد و مردهبادهای بیهوده، خودِ این الیگارشها و سرمایهدارهای بیوجود را به صحنه بیاورید. آنهایی که حضورشان هر حکومتی را فاسد میکند. منشأ فساد را یقه کنید. والله که این قارونها قند توی دلشان آب میشود وقتی ترند اعتراضات خیابان ناگهان میشود «بسیجی» و «رضاشاه» و «دیکتاتور». عشق میکنند که سرگرمتان کردهاند با یک مشت شعار بی سر و ته.
دو گروه شدهاید و همدیگر را فحش میدهید و دشمنِ هردوی شما احتمالا از ویلایش دارد این نبرد بیمعنا را میبیند و کیفور است. و در حال عیش و نوش با پولی که از بیتالمال غارت کرده، توئیتش را آماده میکند: «هرچه میکشیم از این اقتصاد دستوری است». هنگامهی تیر زدن است، اما یادمان باشد که فرصتِ خطا رفتن تیر را نداریم. اعتراضات منتهی به اصلاحات اساسی راه باریکی است که دو درهی عمیق احاطهاش کرده است، از یک سو درهی عمیق سوریه شدن و از سوی دیگر درهی انفعالِ حاصل از بینتیجه بودن فریادها. عبور از این راه باریک، لازمهاش شناخت دوست و دشمن است. برداشتن اسلحه از روی سر آن کسی که دشمنان واقعی در پشت ویترین، دوست دارند ما آنها را دشمن بدانیم.
دانشجوی ایرانی وسط دانشگاه به جای اینکه سر تا پای امثال مدلل را فحش بکشد، یا عصبانیتش را بر سر الیگارشهای صاحب معدن و پتروشیمی فریاد بزند، یا به اتاق بازرگانی حامی افزایش نرخ ارز حمله کند، همهی اینها را بیخیال میشود و تهِ شعارش میشود اینکه «بسیجی داعشی است». و فکر میکنید این وسط چه کسی بشکن میزند؟ آنها که عامل و منتفع اصلی این شوکهای ارزی هستند. آنهایی که سر سفرهی بخوربخور هستند اما اعتراض ما آنها را نادیده میگیرد. آنها با این شعارها بشکن میزنند چرا که بوسیله آنها کاور میشوند. خیالشان تخت است که ته اعتراضها چهارتا شعار همیشگی است و خلاص.
حرف من با دانشجوی معترض این است که اگر واقعا درد سفرهی فقرا را داری، به جای این اراجیفی که پاس گل به الیگارشهاست، وزیر اقتصادی که زورش به شرکتهای دولتی نمیرسد را یقه کن. بالا تا پایینش را فحش بده که در جهت منافع سرمایهدارها برای این مردم شوکدرمانی تجویز کرده و حالا ساکت است. والله آن کسی که با این وضعیت فعلی اعتراضات عشق میکند مدلل و امثال او هستند. عشق میکنند وقتی میبینند داستان اعتراضات یا به خشونتِ کور میرسد یا شعارهای کشککی که ده سال است در هر اعتراض خیابانی میدهند و به میانجی آن شعارها خواست دل حاکمیت برآورده میشود و اعتراضات امنیتی میشود. ته لذت را میبرند از این مدل اعتراضات چون یا توی معترض از شدت خشونت توی گونی میروی یا منفعل و ناامید و ساکت میشوی و تهش آن کسی که فحش هم خورده نفر اول مملکت است و به این الیگارشهای خارج از ویترین خط هم نیفتاده. چرا عشق نکنند با این مدل اعتراض؟ بخوربخورش را کردهاند، آروغش را هم زدهاند و حالا دانشجوی معترض ما ته حرفش شعارهای واپسگرای یک دهه پیش است. شعارهای تقلبی که توی دهان انسان ایرانی گذاشتند تا نگذارند یقهی مقصران اصلی وضعیت را بگیرد. تا نتواند از رییس مجلس بپرسد به چه حقی بازنگرداندن دلار توسط شرکتهای دولتی را توجیه کردی؟
اعتراض شوخی نیست رفقا. باید رادیکال باشد. باید از رمانتیسم فاصله بگیرد. باید یقهی آدمهایی را بگیرد که فکر میکنند هیچوقت اسمشان نخواهد آمد. بروید جلوی خانهی این ابرسرمایهداران. لیست اسامی کسانی که دلار گرفتند و پس نیاوردند درآمده. یکی یکی بروید سروقتشان. به جای جوان ۲۱ سالهی بیگناه، این جانورها را وسط خیابان کتکخور کنید. به جای محاصره یک زن بیگناه در خیابان، تولههای پزشکیان و شمخانی و قالیباف را در خیابان لینچ کنید. بروید جلوی خانه الیگارشهای سیاسی تا بفهمند شوخی ندارید. به جای تخریب اموال عمومی، بچهی شمخانی را از لانه بکشید بیرون. به جای اینکه به جان یک گروه مستضعف دیگر بیفتید، بروید سراغ دانهدرشتهای خارج از ویترین. بروید سراغ طبقه برنده. همانها که هم بخوربخور کردهاند و هم ادای هیچکارهها را درمیآورند.
باقی شعارها همه سر کاری است. این شعارها هستند تا سرمان را گرم کنند. هستند تا اجازه ندهند برویم سروقت راه حل اصلی. آن الیگارشی که با جمهوری اسلامی کار کرده با رضا پهلوی هم کار خواهد کرد. پس به جای زنده باد و مردهبادهای بیهوده، خودِ این الیگارشها و سرمایهدارهای بیوجود را به صحنه بیاورید. آنهایی که حضورشان هر حکومتی را فاسد میکند. منشأ فساد را یقه کنید. والله که این قارونها قند توی دلشان آب میشود وقتی ترند اعتراضات خیابان ناگهان میشود «بسیجی» و «رضاشاه» و «دیکتاتور». عشق میکنند که سرگرمتان کردهاند با یک مشت شعار بی سر و ته.
دو گروه شدهاید و همدیگر را فحش میدهید و دشمنِ هردوی شما احتمالا از ویلایش دارد این نبرد بیمعنا را میبیند و کیفور است. و در حال عیش و نوش با پولی که از بیتالمال غارت کرده، توئیتش را آماده میکند: «هرچه میکشیم از این اقتصاد دستوری است». هنگامهی تیر زدن است، اما یادمان باشد که فرصتِ خطا رفتن تیر را نداریم. اعتراضات منتهی به اصلاحات اساسی راه باریکی است که دو درهی عمیق احاطهاش کرده است، از یک سو درهی عمیق سوریه شدن و از سوی دیگر درهی انفعالِ حاصل از بینتیجه بودن فریادها. عبور از این راه باریک، لازمهاش شناخت دوست و دشمن است. برداشتن اسلحه از روی سر آن کسی که دشمنان واقعی در پشت ویترین، دوست دارند ما آنها را دشمن بدانیم.
۲۲:۰۵
زنی در محاصره مردهایی است که دورهاش کردهاند، به سمتش هجوم میبرند و کتکش میزنند. زن اما به هر سختی به راهش ادامه میدهد. لگد میزنند، هلش میدهند، محاصرهاش میکنند. زن ادامه میدهد.... تصور کنید. محشر است. خوراکِ جلد Time است. جان میدهد برای گزارشهای CNN با تیتر «بیداری زن ایرانی». الهه محمدی چه روایتی از دلش دربیاورد. چه ترندی بشود...فقط حیف که سوژه راست کار ما نیست. حیف که حجاب دارد. حیف که نامش مهسا نیست. فامیلیاش امینی نیست. حیف. سوژهی خوبی بود. از دستور خارج شد. بعدی...
۸:۲۶
یک ناظر مستقل اگر به تحولات این روزهای ایران نگاه کند، اصلا بیراه نیست اگر بگوید ایراناینترنشنال و اپوزسیون خارجنشین در هماهنگی کامل با حاکمیت جمهوری اسلامی قرار دارند. چرا؟ چون هروقت بنا میشود در اعتراضی مدنی هیئت حاکمهی نظام، مورد سوال قرار بگیرند و فشاری را تحمل کنند، اپوزسیون مثل ناجیِ هیئت حاکمهی ایران وارد میشود، اعتراضات را به خشونت میکشاند، اسلحه سرد و گرم وارد تجمعات میکند، زن و بچه بیگناه را میکشد و شعارهای پرت میدهد تا آن اعتراض اصیل، آن مطالبه اساسی، از یاد برود. باری، میتوان گفت بزرگترین همدست بیکفایتهای داخلی، اپوزسیون خارجی هستند. پزشکیان وسط این بحران اقتصادی دائم در گشت و گذار است و ریلکس لبخند تحویل دوربینها میدهد، یک گفتگوی مستقیم با مردم نداشته، چرا که خیالش راحت است از اجرا شدنِ آن سناریوی تکراری و همیشگی. واقعا کمدی است اما عملا براندازان تبدیل شدهاند به سپر دفاعی کارگزاران نظام. واردِ یک اعتراض مدنی همهگیر میشوند، تشنج را بالا میبرند، وضعیت را امنیتی میکنند و عملا برای نظام مشروعیت لازم برای برخورد را فراهم میکنند. نتیجه؟ هم اپوزسیون ابراز وجودی میکند و از حالت مرگ نباتی خارج میشود، هم کارگزاران نظام در امن و آسایش و خارج از جایگاه پاسخگویی میمانند و هم الیگارشهای پشتصحنه - آن منتفعانِ اصلی این شوکهای اقتصادی - بخوربخورشان قطع نمیشود و خط رویشان نمیافتد. میبینید؟ همه برندهاند. این بازی فقط یک بازنده دارد. آن مستضعفانی که دردهایشان را در اعتراضی مدنی و اصیل میخواستند فریاد بزنند که ناگهان فریادشان دزدیده شد. آن دزد، که دوست دارد خودش را اپوزسیون جا بزند، همدست وضع موجود است. بادیگاردِ سران قواست.
۱۰:۰۹
برای آن مردی که تا بود ترامپ غلط میکرد حرف از تخلیه تهران بزند، همو که تا بود مرزهای جنگ نه در تهران که در حلب و دمشق و موصل بود. همو که دست انتقامِ ضعفا در برابر ارتشهای استعمارگر غربی بود. همو که از سایهاش هم وحشت داشتند. همو که به دست شقیترین ظالمان عالم خونش ریخته شد. برای او. برای سرباز ایران. برای قاسم سلیمانی...
۲۲:۴۱
واقعا انسان ایرانی موجود عجیبی است. حافظهاش حافظهی ماهی است. جوگیر است. نمیداند دارد با زندگیاش چه میکند. به چشم خودش دیده وقتی سلاح کف خیابان بیاید تهش میشود داعش و سر بریدن و قیمهی نوزادِ انسان به خورد مادر دادن. به چشم خودش دیده بازار بردهفروشهای لیبی را پس از مسلح شدن خیابان. به چشم خودش دیده بیآینده شدن عراقی را که قرار بود با سلاح آزاد شود. با چشم خودش دیده که جنگ داخلی برنده ندارد. بکشی یا کشته شوی بازندهای. به چشم خودش دیده که ته هر به اصطلاح انقلابی که در دهه اخیر خواسته بکند، یک افسردگی اجتماعی بوده و چهارتا چشمِ کور شده. به چشم خودش دیده جمهوری اسلامیِ دارای پشتوانه ایدئولوژیک پهلوی نیست که با یک لگد برود، لحظه ورود آلترناتیوهایش به صحنه تازه لحظه آغاز جنگ شهری است. تازه آغاز تجربه لبنان است. به چشم خودش دیده که خشونت هیچ آوردهای برایش نداشته. دیده که انقلابهای موفق از دل مدنیت بیرون آمدهاند و اعتصابهای آدمیزادی. به چشم خودش دیده ترامپی را که ابایی از بمباران تهران ندارد. به چشم خودش دیده که خانه مسکونی را تلآویو مثل آب خوردن میزند. دیده که برای نتانیاهو میدان قدس تجریش فرقی با مقر سپاه ندارد. به چشم خودش دیده که برای اسرائیل همهی ما هدف مشروعیم. همهی اینها را دیده و باز میرود زیر ویدئوی تیرهوایی زدن چهارتا تروریست از خدا بیخبر قلب و بوس نثارشان میکند و آرزوی مسلح شدن همه. واقعا نمیداند جنگ داخلی یعنی چه؟ نمیداند آواره شدن یعنی چه؟ چه بالایی بر سرش آمده که خودش و مملکتش را با فانتزیهای کالاف دیوتی دارد به فنا میدهد. و جالب اینکه نه با چشم بسته. با چشم باز. این انسان، سوئیسی نیست. همهی تجربیات معاصر خاورمیانه را دیده. اما انگار مسخ شده. هیچ چیز جز آتش زدن خودش، آرامَش نمیکند.
۱۰:۵۶
آقای A با رای مستقیم مردم کشورش رییسجمهور شده. آقای B رییسجمهور کشور دیگری است. B به منابع نفتی کشور آقای A چشم دارد. A اما خیلی به B اعتماد ندارد. آقای B شروع میکند به تهدید نظامی و بعد همزمان با بمباران کشور آقای A، نیروهای نظامیاش را میفرستد تا آقای A را بدزدند و به مکان نامعلومی ببرند. عملا آدمربایی میکند. گور بابای اینکه آن کسی که ربوده منتخب مردم است. گور بابای اینکه نامش از صندوق رای بیرون آمده. خب حالا در این معادله «دیکتاتور» کیست؟ آنکه از مردم رای گرفته و ربوده شده یا آنکه برای نفت رییسجمهوردزدی کرده و زبانش زبان بمب است؟ کدام دیکتاتورند؟ واضح است، نه؟ پس مرگ بر دیکتاتور!
۱۸:۲۶
من پیشنهاد میکنم یک خبرنگار عزیز پیگیر شود و وضعیت مالی نویسندگان این طرح را دربیاورد. ندید میگویم که نویسندگانش هییییچ درکی از بحران مالی در زندگیشان نداشتهاند. این طرحها، طرحهای از سر شکمسیری است. وگرنه شوکِ حذف ارز ترجیحی کجا و ماهی ۱ میلیون آن هم کالابرگ کجا؟ این طرحها بیش از اینکه راه حل باشد، مخدر وجدان است برای آنها که از سفرهی مردم سرقت میکنند. باعث میشود شبها راحتتر خوابشان ببرد.
۸:۱۰
اولا؛ شما غلط کردید عدالت را به مساوات تعبیر کردید. یعنی وضعیت من و علی انصاری و سعید مدلل یکی است که به هرکداممان به طور مساوی ۱ میلیون کالابرگ تخصیص دادهاید؟ چرا باید اندازهی حمایتِ بیت المال از یک زنِ سرپرست خانوار با اندازهی حمایتش از ساکنان منطقه ۱ تهران، یکی باشد؟ والا آدم نمیداند چه بگوید. آقا یا خانم سرمایهدار از شوک ارزی کلی سود کرده و حالا سهمش از کالابرگ با سهم یک آدم معمولیِ بدون پساندازِ طلا و دلار، برابر است. این الان عدالت است؟ گور بابای این عدالت که ابر بدهکار بانکی و گورخواب را یکی حساب میکند.
ثانیا؛ کسی که در دوران وزارتش اسفبارترین دوران اقتصادی در پنجاه سال اخیر را رقم زده و با شوک ارزی و انفجار تورمی، وضعیت مملکت را به اینجا رسانده، اصلا صلاحیتِ تحقیرِ واژه «یارانه» را ندارد. علی مدنیزاده مصداق تام و تمامی برای این مَثَل است که «مدرک شعور نمیآورد». طرف در بهترین دانشگاههای دنیا درس خوانده اما هنوز نفرت کودکانهاش از محمود احمدینژاد را نمیتواند پنهان کند. هنوز یارانه را تحقیر میکند. هنوز عارش میآید از یارانه حرف بزند. عارش میآید که هنوز تنها حرفی که برای زدن به مردم دارد، مسیری است که احمدینژاد باز کرد. البته یارانه احمدینژاد کجا و کالابرگ اینها کجا. یارانه ۵۰ دلاری کجا و کالابرگِ ۸ دلاری کجا؟
ثالثا؛ واقعا باید تحقیق کرد که اینها کجا زندگی میکنند؟ کجا هستند که اینقدر نسبت به واقعیت سفرهها و جیبها بیاطلاعاند؟ یک میلیون کجا و جبران شوکهای فعلی و آتی کجا؟ هنوز هیچی نشده روغن نایاب شده. گوشت شده کالای لوکس. بعد این آقای کت و شلواری اینجا برای ما اُرد ناشتا میدهد.
ثانیا؛ کسی که در دوران وزارتش اسفبارترین دوران اقتصادی در پنجاه سال اخیر را رقم زده و با شوک ارزی و انفجار تورمی، وضعیت مملکت را به اینجا رسانده، اصلا صلاحیتِ تحقیرِ واژه «یارانه» را ندارد. علی مدنیزاده مصداق تام و تمامی برای این مَثَل است که «مدرک شعور نمیآورد». طرف در بهترین دانشگاههای دنیا درس خوانده اما هنوز نفرت کودکانهاش از محمود احمدینژاد را نمیتواند پنهان کند. هنوز یارانه را تحقیر میکند. هنوز عارش میآید از یارانه حرف بزند. عارش میآید که هنوز تنها حرفی که برای زدن به مردم دارد، مسیری است که احمدینژاد باز کرد. البته یارانه احمدینژاد کجا و کالابرگ اینها کجا. یارانه ۵۰ دلاری کجا و کالابرگِ ۸ دلاری کجا؟
ثالثا؛ واقعا باید تحقیق کرد که اینها کجا زندگی میکنند؟ کجا هستند که اینقدر نسبت به واقعیت سفرهها و جیبها بیاطلاعاند؟ یک میلیون کجا و جبران شوکهای فعلی و آتی کجا؟ هنوز هیچی نشده روغن نایاب شده. گوشت شده کالای لوکس. بعد این آقای کت و شلواری اینجا برای ما اُرد ناشتا میدهد.
۱۳:۵۵
ببینید چقدر قشنگ لبهایش را غنچه میکند و میگوید «فقط سه قلم افزایش چشمگیر خواهد داشت»؟ میبینید چقدر ریلکس است؟ میبینید چقدر خوش و خرم است؟ چون این خانم (منهای دریافتیهایش از دانشگاه و بیزنسهای دیگرش) از دولت حداقل ۶۰ میلیون دریافتی ماهانه دارد. در واقع فقط ۶۰ میلیونش افشا شده. درباره اکثر مسئولان دیگر هم همین مسأله وجود دارد. زندگیهایی دارند که اصلا این اعداد برایشان هیچ است. دست خودشان نیست. نمیفهمند، نمیتوانند درک کنند آن یک میلیونی که میدهند، نمیتواند حتی یکدهمِ تاثیر این جراحیِ اقتصادی احمقانهشان را جبران کند. نمیتوانند بفهمند چون کاخنشین شدهاند. همه ساکن منطقه ۱ تهران. هیچ درکی از قسط و وام و اجاره و کمآوردن در آخر ماه ندارند. روزگاری قرار بود در جمهوری اسلامی یک موی کوخنشین به همه کاخنشینها ارجحیت داشته باشد. حالا اما انگار ماجرا برعکس شده. جیب فقرا خالی میشود تا خدایی نکرده آب توی دل ابرسرمایهداران تکان نخورد!
۱۹:۳۹
الان که دارم میبینم بلاگرها چطور دارند تینیجرهای بیچاره را با هیجانات کاذب به خیابان روان میکنند تا پروژه کشتهسازی از این بچههای بیچاره تحقق پیدا کند، یاد آن همه برنامه و بودجهای میفتم که قرار بود بعد از ۴۰۱ برای افسار زدن به این بلندگوهای بیمسئولیت به کار بیاید. زورتان فقط به بچههای توی خیابان میرسد؟ عرضهی یقه کردن این بچهزرنگها که خودشان زیر پتو میخوابند و بقیه را به مسلخ میفرستند ندارید؟ چهارتا جوجه اینستاگرامی هم باید برایتان بحران امنیت ملی درست کنند؟
۷:۲۹
طرف یک میلیون فالوور دارد، صبح تا شب اینستاگرامش پر شده از سفرهای خارجی. اسپانسرهایش هم اسنپ و دیجیکالایی بودند که در اتصالشان به حکومت شکی نیست. یعنی طرف با پول حکومت پولدار شده. هیچ وجهی از فقر را هم نچشیده. پولهایش را هم دلار و طلا کرده و در شوکهای ارزی بخشی از آن اقلیت برنده بوده. حالا همین آدم، عربدهی اینستاگرامی میکشد که آن جوانِ فقیر را بفرستند زیر باتوم و تفنگ ساچمهای.
۷:۳۵
تجربه ماچادو در ونوزئولا و البته کودن بودن ذاتی پسرِ محمدرضا و دهها دلیل دیگر وجود دارد برای اینکه رضا پهلوی را آلترناتیو واقعیِ غرب برای حکمرانی بر ایران ندانیم. اساسا الترناتیو غرب برای ج.ا، یک حکومتِ دیگر نیست، بیحکومتی است. پس داستان فراخوان امروزِ پسرِ محمدرضا چیست؟ ساده است. پهلوی فقط ویترین ماجراست. اصل داستان اما این است که دونالد ترامپ دنبال خلق یک تصویر در ایران است. تصویری از کشتار ایرانیها در خیابانهای تهران. همانطور که خودشان گفتند ایجنتهای اسرائیل در خیابانهای تهران فعال هستند و خب چرا این ایجنتها در تجمعات این دو شب چهارتا گلولهشان سمت چهارتا جوانِ از همه جا بی خبر نرود و آن تصویر مدنظر ترامپ را فراهم نکند؟ تصویری که عملا کارت ورود نظامی آمریکا و نقطه آغاز کشتار گسترده ایرانیهاست. سناریوی لیبی. برنامه این است که تصویری نظیرِ تصویرِ «کشتار بنغازی»، این بار در تهران بسازند و بعد منطقه پرواز ممنوع اعلام کنند و بعد یک جنگ تمام عیار که البته فرقش با جنگ شش ماه قبل این است که تجزیهطلبها هم دستشان روی ماشه است. خلاصه اینکه اگر خوشخیالانه میخواهید جانتان را برای فراخوانِ آن حسرتالسلطنه روی دست بگیرید و به خیابان بروید، حواستان به آدمهایی باشد که شعارهایی شبیه شما میدهند. اینجور وقتها تیرها از جلو شلیک نمیشود، از پشت سر شلیک میشود. خودشان میزنند، خودشان هم جسدتان را روی دست میگیرند و خونخواهتان میشوند تا تصویری که میخواهند ساخته شود. شما را میکشند و با جسدتان مسیر اف۳۵ها را آب و جارو میکنند.
۱۰:۴۸
معرفی میکنم، اسمش علی فریادی است. استندآپکمدینی که در آنتن صداوسیما معروف شد و تا همین چند وقت پیش برنامه خوشنمک را در تلویزیونِ جبلی-جلیلی روی آنتن داشت. همهی اینها یعنی تا مغز استخوان از حکومت متنعم شده و بخوربخورش به راه بوده. از مبلغ قراردادها و وضع زندگیاش نمیگویم که ناگفته پیداست فرق ما و او چقدر است. حالا همین آدمی که اصلا فهمی از فقر و جیب خالی ندارد و زندگیاش لبریز از رانت بوده، خوشمزگیاش گل کرده و برای فراخوان رضا پهلوی رپورتاژآگهی رفته. عملا برای پلن اسرائیل از خودش مایه گذاشته. آن هم در شرایطی که خیلی از فقرا و فرودستان، خار در چشم و استخوان در گلو، سکوت اجباری اختیار کردهاند تا اعتراضشان بر لب نتانیاهو خنده نیاورد. بدتر از همه میدانید چیست؟ اینکه چند وقت بعد که آبها از آسیاب افتاد، امثال این بچه زرنگ دوباره پروژههای تلویزیونیشان برقرار خواهد شد. روز از نو روزی از نو. دوباره پروژههای میلیاردی خواهند بست و به ریش ما خواهند خندید. مثل آن بیهنری که قرار بود یک فریم از او در تلویزیون نبینیم و حالا سرقفلی تلویزیون را صاحب شده.
۱۳:۴۵
اعتراض به شوکدرمانی، اعتراض به سرقت از سفرهی فقرا، اعتراض به گرانیها و اعتراض به نابرابری اقتصادی، همه حرفهایی تا ابد حق هستند و در حق بودنشان یک اپسیلون هم شک و تردید نیست. مسأله اما این است که این حرفها اندازه دهان تو نیست آقای تنابنده. حرف باید اندازه دهان آدم باشد. این حرفها، حرف دهان تو نیست. تویی که سالها متصل به جریان اصلاحطلب بودی و حتی عقدت را آقای خاتمی خواند. تویی که مدام در کمپینهای انتخاباتیشان فعال بودی و مثل یک بوقچی رای جمع میکردی. تویی که همزمان با چریکبازی و گرفتن فیگورِ معترض در استوریهایت، هفت فصل پایتخت ساختی و با سازمان اوجِ متصل با سپاه پاسداران کار کردی و چند ده میلیارد دستمزد گرفتی. حتی همین امسال پای قرارداد فصل بعدی هم رفتی با آن اعداد غیرمنطقی که از تلویزیون مطالبه کردی. از رفت و آمدهایت با وزیر و وکیل، از رفاقتت با سرمایهدارهای کردنکلفت، اینها حرفی نمیزنم. تو با این وضع اتصالت به هرم قدرت و حجم بخوربخورت، به چه حقی خودت را با مستضعفان و فقرا جمع میبندی و با اعتماد به نفس میگویی «ما»؟ آن بیچاره که دست و صدایش به هیچ جای این نظام نمیرسد و هرروز دارد فقیرتر میشود، چه ربطی به تویی دارد که هروقت تلفن بزنی از حسن روحانی تا مسعود پزشکیان جوابت را میدهند و غرغرهایت را با پروژه و هدیه و صله، آرام میکنند؟ تو به آن فرودست چه ربطی داری که خودت را با او جمع میبندی و به نمایندگی از او حرف میزنی؟ حرف باید اندازه دهان آدم باشد. این ژستهای اعتراضس آن هم در فقره اقتصادی اصلا حرفِ دهن تو نیست. اندازهی دهنت نیست. بدبختی مردم ایران است که امثال تو که تا خرتناق خوردهاند و سیر شدهاند، دارند فرودستان را نمایندگی میکنند. آنقدر تودهنی نخوردید و لیلی به لالایتان گذاشتهاند که با زندگیهای آنچنانی، از طرف مردم ایران حرف میزنید. میدانی چیست؟ هار شدید.
۱۰:۱۵
بازارسال شده از خانه اندیشهورزان
#پرونده_اغتشاشات_١۴٠۴
#محتوا
#رصد
۱۷:۵۶
بازارسال شده از جایی...
تازگی چند جایی را در تهران نشان کردهام برای رفع دلتنگی؛ مثل پارک «گفتگو» یا «قیطریه». میروم و یکی دو ساعتی را به قدمزدن و تماشا میگذرانم به یاد روزگار خوش و رنگین از دسترفته. با قدمهای آهسته، سر میچرخانم و عدسی چشمانم مدام جا به جا میجورند و قاب میگیرند نشانهها و بهجاماندهها را، همهٔ آنچه که از تندباد بیرحم هشتادوهشت و دههٔ نود به سلامت گذشتند و هنوز نفسی میکشند و تصویر دههٔ هفتاد و هشتاد را در ذهن زنده میکنند. میجورم و میبینم و به یاد میآورم تهران را، در روزگاری که دیگر نیست، انگار که خاطرات خوش زندگانیِ مردهای را بالای سر مزارش به یاد آوری.
عجب که هنوز میتوانند آن روزگار را به یاد آدم بیاورند؛ آن آسمان ابری و باران و برفهای پُروپیمانی که میبارید، آن سریالهای نود شبی و خانهبهدوش و نرگس و شبهای برره و افسانهٔ جومونگی که خیابان خلوت میکردند، آن پارکهایی که آخر هفته خانوادگی جمع میشدیم و ساندویچهای خانگی را گاز میزدیم و با "عمو و عمه و دایی و خاله"زادهها فوتبال و والیبال و بدمینتون بازی میکردیم، آن سفرههای پروپیمان افطار در خانهٔ اقوام پای تلویزیون و سریالهای پس از اذانش، آن دربیهای صدهزارنفره و کلکلهای پس و پشتش و ... . روزگاری که تهران آرام آرام پوست پس از جنگ میانداخت و طبقهٔ متوسط میساخت، شال به جای مقنعه آمده بود و مانتوی فیتِ کتانیِ تا سر زانو به جای مانتوهای سهنفرهٔ پارچهای تا نوک پا، ژل و عینک آفتابیِ داویدزی. روزگار فیلمهای جوانپسند و سرکش و سرخوش - که اسمش را میگذارم «فیلمهای تهرونی» - که گلهبهگله پوسترشان به دیوار و سینماها آویزان بود، هدیه تهرانی، امین حیایی، میترا حجار، محمدرضا فروتن، نیکی کریمی، رضا گلزار. روی سنگسرامیکهای پارک گفتگو قدم میزنم و آن سالهای ابتدایی افتتاحش توسط شهردارِ خلبانِ موبور را بهیاد میآورم، روزگار رونق فرهنگسراها و بازارچههای فرهنگی و کیوسکهای کتابفروشی سر پارکها، روزگار پُرتیراژی روزنامهها و مجلهها، همشهری جوان و همشهری داستان و ...، چه پُررونق و پُررفتوآمد بود گفتگو، چه پدیدهای بود آن سالها. روی سنگفرشهای قیطریه قدم میزنم و از لابهلای درختان بلند و خشک و مردهاش رد میشوم و انگار، آرشهٔ ویولن سعید انصاری در «مجردها» در گوشم زمزمه میشود، تمام تهران جلوی چشمم میآید، با آن شمایل آیکونیک تهرانی دههٔ هشتاد محمدرضا فروتن و مجید صالحی و الناز شاکردوست و مریلا زارعی. چه رفتوآمدهایی داشتیم، و چه حالواحوالی؛ تاب و سرسره و دوچرخه و اسکیتی که تازه بَر آمده بود. نیمهشعبانهای چراغانی و شلوغ و سیاهی محرم و طبل و سنج و اسپند. کتونی و شلوار جین و ابروهای نازک. اللهاکبرهای بلند و دستهجمعی در پشت بام نُه شب ۲۱ بهمن و راهپیمایی شلوغ و رنگارنگ ۲۲ بهمن. عجب روزگاری گذشت و عجب جا شده همهٔ اینها لابهلای سنگفرشهای گفتگو و قیطریه. چشم میچرخانم و تصویر و تصاویر جلوی چشمانم زنده میشود. بازار شلوغ و بازاریِ خوشمرام و دانشگاه زنده و پُرشور. انتخاباتهای گرم و تبلیغاتهای انبوه و خیابانهای پُرنقش. اصلاً همین تصاویر و آیکونها بود که تهران را خواستنی کرد و همه را به سویش روانه. چیزی بود، زنده و سرکش، پُررنگو لعاب. آدمها به خیال تغییر و تحول و پیشرفت میآمدند و میماندند و باقی را هم به دنبال خودشان میکشاندند. همین تصاویر و آیکونها میگفت تهران جنسش فرق میکند و دیدنی است و باید آمد. باید آمد تا بالا رفت و متوسط شد و "تهرونی". گفتگو میگویم و برج میلاد به خاطرم میآید و غروب و شبکهٔ تهران و «به خانه بر میگردیم» و «هشدار برای کبرا یازده» و «سلام»، با آن تیتراژ پایانی و آهنگ «حامی»اش. قیطریه میگویم و پهلوی به یادم میآید و کاردستیهای مدارس و سریالهای ویژهٔ دههٔ فجر و «تا صبح»، با آن موسیقی غریب و غمگینش. میچرخم و میجورم و به یاد میآورم.
گفتگو و قیطریه و چند جای دیگر را تازگی نشان کردهام برای رفع دلتنگی؛ امروز را رفتم قیطریه و چرخیدم. آسمان آبی، درختهای خشک، سگهای متنوع و... آدمهایی که دیگر حرارتی ندارند و زنده نیستند، مانند همین شهر. غم و سردرگمی و رنج میبارد از سر و صورتشان. بوی مرگ گرفته و فیلتر خاکستری. نور آفتاب هم حتی سرد است و بینا، میمیراند و زنده نمیکند. همه در خواب زمستانی، به امید شکوفههای بهاری که معلوم نیست کِی میآید، و اصلاً روزی که آمد، ما هستیم یا نه؟ چطور گذشت این شانزده سال؟ چه آمد بر سر این آدمها؟ و بر سر این شهر؟! بر سر تهرانی که زمانی زنده بود و پُرحرارت و تپنده. روحی داشت و گرمایی و معنایی. و همهاش حالا جا خوش کرده لای سنگفرشهای مکانهایی که هنوز زنده ماندهاند و نفس نفس میزنند. انگار که بر سر مزار مردهای نشسته باشی و روزگار خوش زندگانیاش را به یاد آورده باشی...
| جایی...
عجب که هنوز میتوانند آن روزگار را به یاد آدم بیاورند؛ آن آسمان ابری و باران و برفهای پُروپیمانی که میبارید، آن سریالهای نود شبی و خانهبهدوش و نرگس و شبهای برره و افسانهٔ جومونگی که خیابان خلوت میکردند، آن پارکهایی که آخر هفته خانوادگی جمع میشدیم و ساندویچهای خانگی را گاز میزدیم و با "عمو و عمه و دایی و خاله"زادهها فوتبال و والیبال و بدمینتون بازی میکردیم، آن سفرههای پروپیمان افطار در خانهٔ اقوام پای تلویزیون و سریالهای پس از اذانش، آن دربیهای صدهزارنفره و کلکلهای پس و پشتش و ... . روزگاری که تهران آرام آرام پوست پس از جنگ میانداخت و طبقهٔ متوسط میساخت، شال به جای مقنعه آمده بود و مانتوی فیتِ کتانیِ تا سر زانو به جای مانتوهای سهنفرهٔ پارچهای تا نوک پا، ژل و عینک آفتابیِ داویدزی. روزگار فیلمهای جوانپسند و سرکش و سرخوش - که اسمش را میگذارم «فیلمهای تهرونی» - که گلهبهگله پوسترشان به دیوار و سینماها آویزان بود، هدیه تهرانی، امین حیایی، میترا حجار، محمدرضا فروتن، نیکی کریمی، رضا گلزار. روی سنگسرامیکهای پارک گفتگو قدم میزنم و آن سالهای ابتدایی افتتاحش توسط شهردارِ خلبانِ موبور را بهیاد میآورم، روزگار رونق فرهنگسراها و بازارچههای فرهنگی و کیوسکهای کتابفروشی سر پارکها، روزگار پُرتیراژی روزنامهها و مجلهها، همشهری جوان و همشهری داستان و ...، چه پُررونق و پُررفتوآمد بود گفتگو، چه پدیدهای بود آن سالها. روی سنگفرشهای قیطریه قدم میزنم و از لابهلای درختان بلند و خشک و مردهاش رد میشوم و انگار، آرشهٔ ویولن سعید انصاری در «مجردها» در گوشم زمزمه میشود، تمام تهران جلوی چشمم میآید، با آن شمایل آیکونیک تهرانی دههٔ هشتاد محمدرضا فروتن و مجید صالحی و الناز شاکردوست و مریلا زارعی. چه رفتوآمدهایی داشتیم، و چه حالواحوالی؛ تاب و سرسره و دوچرخه و اسکیتی که تازه بَر آمده بود. نیمهشعبانهای چراغانی و شلوغ و سیاهی محرم و طبل و سنج و اسپند. کتونی و شلوار جین و ابروهای نازک. اللهاکبرهای بلند و دستهجمعی در پشت بام نُه شب ۲۱ بهمن و راهپیمایی شلوغ و رنگارنگ ۲۲ بهمن. عجب روزگاری گذشت و عجب جا شده همهٔ اینها لابهلای سنگفرشهای گفتگو و قیطریه. چشم میچرخانم و تصویر و تصاویر جلوی چشمانم زنده میشود. بازار شلوغ و بازاریِ خوشمرام و دانشگاه زنده و پُرشور. انتخاباتهای گرم و تبلیغاتهای انبوه و خیابانهای پُرنقش. اصلاً همین تصاویر و آیکونها بود که تهران را خواستنی کرد و همه را به سویش روانه. چیزی بود، زنده و سرکش، پُررنگو لعاب. آدمها به خیال تغییر و تحول و پیشرفت میآمدند و میماندند و باقی را هم به دنبال خودشان میکشاندند. همین تصاویر و آیکونها میگفت تهران جنسش فرق میکند و دیدنی است و باید آمد. باید آمد تا بالا رفت و متوسط شد و "تهرونی". گفتگو میگویم و برج میلاد به خاطرم میآید و غروب و شبکهٔ تهران و «به خانه بر میگردیم» و «هشدار برای کبرا یازده» و «سلام»، با آن تیتراژ پایانی و آهنگ «حامی»اش. قیطریه میگویم و پهلوی به یادم میآید و کاردستیهای مدارس و سریالهای ویژهٔ دههٔ فجر و «تا صبح»، با آن موسیقی غریب و غمگینش. میچرخم و میجورم و به یاد میآورم.
گفتگو و قیطریه و چند جای دیگر را تازگی نشان کردهام برای رفع دلتنگی؛ امروز را رفتم قیطریه و چرخیدم. آسمان آبی، درختهای خشک، سگهای متنوع و... آدمهایی که دیگر حرارتی ندارند و زنده نیستند، مانند همین شهر. غم و سردرگمی و رنج میبارد از سر و صورتشان. بوی مرگ گرفته و فیلتر خاکستری. نور آفتاب هم حتی سرد است و بینا، میمیراند و زنده نمیکند. همه در خواب زمستانی، به امید شکوفههای بهاری که معلوم نیست کِی میآید، و اصلاً روزی که آمد، ما هستیم یا نه؟ چطور گذشت این شانزده سال؟ چه آمد بر سر این آدمها؟ و بر سر این شهر؟! بر سر تهرانی که زمانی زنده بود و پُرحرارت و تپنده. روحی داشت و گرمایی و معنایی. و همهاش حالا جا خوش کرده لای سنگفرشهای مکانهایی که هنوز زنده ماندهاند و نفس نفس میزنند. انگار که بر سر مزار مردهای نشسته باشی و روزگار خوش زندگانیاش را به یاد آورده باشی...
| جایی...
۲۲:۱۹