عکس پروفایل نو+جوانن
۳۱.۳ هزار عضو

نو+جوان

undefined رسانه اختصاصی نوجوانان سایت Khamenei.ir‌undefined سایتundefinedundefined Nojavan.Khamenei.ir
undefined ارتباطundefinedundefined @alo_Nojavan
نو+جوان
undefined undefined #وقتداستان | مرزهای خیالی undefined قسمت اول بخش سوم 🫡 از صدای قهقهۀ لوکا، دانش‌آموزان دیگر برگشتند و پشت‌سرشان را نگاه کردند. لوکا، بدون اینکه چیزی بگوید، سرش را پایین انداخت و با بقیه به‌سمت کلاس راه افتاد. انتهای راهروِ طویلِ سالن، درِ سفیدرنگ کلاس شمارۀ ده نیم‌باز بود. همین‌که دانیال در را باز کرد، پسر با عینک ته‌استکانی، صورتی بیضی‌شکل و دماغی بزرگ که از وسط عینک بیرون زده بود سرش را برگرداند. چشم‌های آبی‌اش پشت شیشۀ عینک مثل دو پولک آبی ریز شده بودند و نگاهش را تیزتر می‌کردند. دانیال با تعجب زیرلب گفت: «اوه! این هم که اینجاست!» بعد از چند ثانیه سلام کرد. بقیه هم یکی‌یکی سلام کردند. undefined لوکا با خنده سمتش رفت و دستش را جلو برد. پسر، بدون اینکه با او دست بدهد یا جواب سلام کسی را بدهد، بی‌توجه سمت نیمکت‌ها رفت و روی اولین نیمکت نشست. دانیال رو به لوکا آرام گفت: «این همون شاگرد جدیده‌ست که گفتی؟» لوکا سرش را تکان داد. دانیال لبخند کوتاهی زد و گفت: «امروز صبح توی اتوبوس افتخار آشنایی با ایشون رو داشتم!» پسر سرش را برگرداند و از جا بلند شد. چشمش به چشم دانیال افتاد. کمی مکث کرد. انگارنه‌انگار قبلاً او را دیده بود. کتش را درآورد و سمت رخت‌آویز جلوی کلاس رفت. لوکا رو به پسر گفت: «چشم‌هات از پشت اون دو تا شیشه خیلی ریزن! اصلاً می‌تونی ببینی چند تا آدم جلوت وایسادن؟» undefined ریم زودتر از بقیه رسیده بود. روی نیمکت قرمزرنگ کلاس، ردیف دوم، نشسته بود. روسری‌اش را صاف کرد و با چند بار بالا انداختن ابرو به لوکا فهماند که حرفش را ادامه ندهد. پسرِ تازه‌وارد به‌سرعت سرش را برگرداند. همان‌طور که دندان‌هایش را فشار می‌داد، گفت: «اتفاقاً خیلی چیزها رو می‌بینم، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی!» آرکان سرش را برگرداند: «سال‌های قبل اینجا ندیدمت. اسمت چیه؟» «معلم که ازم پرسید، خوب گوش‌هات رو باز کن تا بشنوی!» دانیال، بدون اینکه حرفی بزند، به پسر نزدیک شد و صورتش را روبه‌روی صورت او برد. به چشم‌هایش زل زد و گفت: «شاید بد نباشه امسال درس آداب معاشرت سال قبل ما رو با سال پایینی‌ها بگذرونی!» undefined دیوید، که همچنان دندان‌هایش را به هم فشار داد، یک قدم جلوتر رفت و سرش را محکم به سر دانیال کوبید. صدای فریاد دانیال بلند شد. بچه‌های دیگر یکی‌یکی جلو آمدند و دورش جمع شدند.کلاس از همهمه و بحث‌وجدل بچه‌ها پر شد. بعد از چند دقیقه، صدایی محکم و گیرا در کلاس پیچید. سرها به‌سمت صدا برگشتند. undefined «چه خبره!» ناظم مدرسه وارد کلاس شد. بچه‌ها یکی‌یکی سر میزهایشان نشستند. دیوید روی نیمکت اول جلوی ریم نشست. کتابش را باز کرد و بی‌توجه به اطرافش به صفحه زل زد. ناظم پرسید: «کسی هست برای من توضیح بده اینجا چه اتفاقی افتاده؟» هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. دانیال دستش روی سرش بود و روی نیمکتِ ردیفِ کناری دیوید نشسته بود. سرش را کمی کج کرد و نگاهی سنگین به او انداخت. undefined منتظر قسمت دوم این ماجرا باشید... undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار undefined @Nojavan_khamenei
thumbnail
undefined #وقت_داستان | مرزهای خیالی‌undefined قسمت دوم _ بخش اول
undefined ساعت تاریخ بود. بچه‌ها یکی‌یکی پشت میزها نشستند. دیوید صندلی اول گوشۀ کلاس نشسته بود، کتابش را ورق می‌زد و زیرلب آوازی را زمزمه می‌کرد. تعدادی از بچه‌ها جلوی کلاس در حال شوخی و خنده بودند. با شنیدن صدای تق‌تق، سرها به‌سمت در کلاس برگشتند.خانمی جوان، با موهای بلند مشکی و پوست تیره، نوک خودکارش را به در کوبید. سرش جلوتر از خودش وارد کلاس شد. لحظه‌ای همه ساکت شدند. خانم جوان نگاهی به بچه‌ها انداخت. بعد با صدای تیز و لبخندی بر لب، با لهجۀ هندی به زبان انگلیسی سلام کرد. با هر قدمی که بر می‌داشت، پاشنۀ کفشش محکم به زمین کوبیده می‌شد. آهنگ کفش‌های سبزرنگش سکوت کوتاه کلاس را می‌شکست و هم‌زمان کلمه‌ای از دهانش بیرون می‌پرید. با فشار خاصی که انتهای هر کلمه می‌گذاشت، گفت: «به زنگ تاریخ خوش آمدید! کاویتا رائو هستم. امسال اولین سال تدریس من در نیو اسکوله.»
undefined لوکا سرش را زیر انداخت و دستش را به پیشانی کوبید. زیرلب گفت: «اون از معلم سال قبل، این هم از این! امسال هم دوباره باید سر این کلاس خواب‌آور بشینیم... چیه آخه این تاریخ؟!»آرکان زیرلب گفت: «بهش نمی‌خوره مثل اون قبلی بداخلاق باشه.»معلم با ابروهای گره‌خورده نگاهش را به‌سمت آرکان و لوکا کج کرد. بدون اینکه حرفی بزند، دفتر و کیفش را روی میز گذاشت، یک برگه و خودکار از لای دفترش برداشت و رو به بچه‌ها ایستاد. سرش را روی برگه خم کرد، بعد از چند ثانیه، نوک خودکارش را رو به بچه‌ها گرفت، آن‌ها را یکی‌یکی شمرد و شروع کرد به خواندن اسامی. حضور و غیاب که تمام شد، کلمات را به‌سرعت و با فشار خاصی کنار هم گذاشت:«امسال شما کلاس دهم هستید و با تاریخ برخی از مناطق مهم جهان آشنا می‌شید.» بعد سرش را رو به تخته برگرداند. کنترل را سمت تخته گرفت. صفحه روشن و نقشه‌ای از جهان روی صفحه ظاهر شد که بخشی از آن با رنگ قرمز مجزا شده بود.
undefined خانم رائو رو به بچه‌ها گفت:«با دقت به نقشه نگاه کنید. چی می‌بینید؟»لوکا با خنده گفت: «کل جهان رو می‌بینیم!» از جلوی کلاس صدای دانیال بلند شد:«من کشور خودم، ایران، رو توی محدودۀ قرمزرنگ می‌بینم.» معلم وسط صحبت دانیال پرید:«خوبه! یکی از کشورهای خیلی مهم این منطقه.»دیوید وسط حرفش پرید:«مهم یا دردسرساز!»دانیال سرش را سمت دیوید برگرداند:«خودت کجایی هستی که ایران رو دردسرساز می‌دونی؟»
undefined معلم با دست به یکی دیگر از بچه‌ها اشاره کرد و بحث را قطع کرد. «تو چه کشورهایی رو می‌بینی؟»«چند تا از کشورهای عربی، ارمنستان، گرجستان، آذربایجان...» ریم هم‌زمان دستش را بالا گرفت و پرسید:«منطقۀ قرمز یعنی همون خاورمیانه؟» معلم سرش را به چپ و راست تکان داد و در جواب گفت:«سؤال خوبیه. نه دقیقاً! این محدوده غرب آسیاست. در واقع یه اصطلاح جغرافیاییه، یعنی بخشی از قارۀ آسیا که از ترکیه و ایران تا کشورهای عربی کشیده شده. اما ’خاورمیانه‘ یه اصطلاح سیاسیه که اروپایی‌ها ساختنش.»
undefined لوکا ابرو بالا انداخت. «یعنی چی که اروپایی‌ها ساختن؟ ماهم اروپایی هستیم! پس گرجستان توی این منطقه چی کار می‌کنه؟»چشم‌های دیوید گرد شدند. سرش را برگرداند و رو به لوکا گفت:«از کی تا حالا شما اروپایی شدید؟»و زد زیر خنده.لوکا سرخ شده بود، از جا بلند شد. سرش را جلو برد و رو به دیوید غرید: «تو خودت مال کدوم جهنمی هستی که این‌قدر پررویی؟! ما اروپایی هستیم. هیچ‌کس هم نمی‌تونه بهمون زور بگه! به‌زودی خودت خواهی دید!»
undefined دانش‌آموزان گرجیِ کلاس لوکا را تأیید کردند. همهمه بیشتر شد. دیوید همچنان با پوزخند و حالت تمسخر سرش را به نشانۀ تأیید بالا و پایین می‌برد.لوکا سرخ‌تر شد. از پشت نیمکت بیرون آمد. دستمال گردنش را باز کرد و توی صورت دیوید کوبید و گفت:«این رو پیش خودت نگه دار و هرازگاهی نگاهش کن تا حقایق رو فراموش نکنی و حرف مفت نزنی!»
undefined منتظر ادامه این ماجرا باشید...
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکارundefined @Nojavan_khamenei
undefined۱۲
undefined۴
undefined۱

۲.۲K

۱۳:۳۵