#وقت_داستان | مرزهای خیالی قسمت دوم _ بخش اول ساعت تاریخ بود. بچهها یکییکی پشت میزها نشستند. دیوید صندلی اول گوشۀ کلاس نشسته بود، کتابش را ورق میزد و زیرلب آوازی را زمزمه میکرد. تعدادی از بچهها جلوی کلاس در حال شوخی و خنده بودند. با شنیدن صدای تقتق، سرها بهسمت در کلاس برگشتند.خانمی جوان، با موهای بلند مشکی و پوست تیره، نوک خودکارش را به در کوبید. سرش جلوتر از خودش وارد کلاس شد. لحظهای همه ساکت شدند. خانم جوان نگاهی به بچهها انداخت. بعد با صدای تیز و لبخندی بر لب، با لهجۀ هندی به زبان انگلیسی سلام کرد. با هر قدمی که بر میداشت، پاشنۀ کفشش محکم به زمین کوبیده میشد. آهنگ کفشهای سبزرنگش سکوت کوتاه کلاس را میشکست و همزمان کلمهای از دهانش بیرون میپرید. با فشار خاصی که انتهای هر کلمه میگذاشت، گفت: «به زنگ تاریخ خوش آمدید! کاویتا رائو هستم. امسال اولین سال تدریس من در نیو اسکوله.» لوکا سرش را زیر انداخت و دستش را به پیشانی کوبید. زیرلب گفت: «اون از معلم سال قبل، این هم از این! امسال هم دوباره باید سر این کلاس خوابآور بشینیم... چیه آخه این تاریخ؟!»آرکان زیرلب گفت: «بهش نمیخوره مثل اون قبلی بداخلاق باشه.»معلم با ابروهای گرهخورده نگاهش را بهسمت آرکان و لوکا کج کرد. بدون اینکه حرفی بزند، دفتر و کیفش را روی میز گذاشت، یک برگه و خودکار از لای دفترش برداشت و رو به بچهها ایستاد. سرش را روی برگه خم کرد، بعد از چند ثانیه، نوک خودکارش را رو به بچهها گرفت، آنها را یکییکی شمرد و شروع کرد به خواندن اسامی. حضور و غیاب که تمام شد، کلمات را بهسرعت و با فشار خاصی کنار هم گذاشت:«امسال شما کلاس دهم هستید و با تاریخ برخی از مناطق مهم جهان آشنا میشید.» بعد سرش را رو به تخته برگرداند. کنترل را سمت تخته گرفت. صفحه روشن و نقشهای از جهان روی صفحه ظاهر شد که بخشی از آن با رنگ قرمز مجزا شده بود. خانم رائو رو به بچهها گفت:«با دقت به نقشه نگاه کنید. چی میبینید؟»لوکا با خنده گفت: «کل جهان رو میبینیم!» از جلوی کلاس صدای دانیال بلند شد:«من کشور خودم، ایران، رو توی محدودۀ قرمزرنگ میبینم.» معلم وسط صحبت دانیال پرید:«خوبه! یکی از کشورهای خیلی مهم این منطقه.»دیوید وسط حرفش پرید:«مهم یا دردسرساز!»دانیال سرش را سمت دیوید برگرداند:«خودت کجایی هستی که ایران رو دردسرساز میدونی؟» معلم با دست به یکی دیگر از بچهها اشاره کرد و بحث را قطع کرد. «تو چه کشورهایی رو میبینی؟»«چند تا از کشورهای عربی، ارمنستان، گرجستان، آذربایجان...» ریم همزمان دستش را بالا گرفت و پرسید:«منطقۀ قرمز یعنی همون خاورمیانه؟» معلم سرش را به چپ و راست تکان داد و در جواب گفت:«سؤال خوبیه. نه دقیقاً! این محدوده غرب آسیاست. در واقع یه اصطلاح جغرافیاییه، یعنی بخشی از قارۀ آسیا که از ترکیه و ایران تا کشورهای عربی کشیده شده. اما ’خاورمیانه‘ یه اصطلاح سیاسیه که اروپاییها ساختنش.» لوکا ابرو بالا انداخت. «یعنی چی که اروپاییها ساختن؟ ماهم اروپایی هستیم! پس گرجستان توی این منطقه چی کار میکنه؟»چشمهای دیوید گرد شدند. سرش را برگرداند و رو به لوکا گفت:«از کی تا حالا شما اروپایی شدید؟»و زد زیر خنده.لوکا سرخ شده بود، از جا بلند شد. سرش را جلو برد و رو به دیوید غرید: «تو خودت مال کدوم جهنمی هستی که اینقدر پررویی؟! ما اروپایی هستیم. هیچکس هم نمیتونه بهمون زور بگه! بهزودی خودت خواهی دید!» دانشآموزان گرجیِ کلاس لوکا را تأیید کردند. همهمه بیشتر شد. دیوید همچنان با پوزخند و حالت تمسخر سرش را به نشانۀ تأیید بالا و پایین میبرد.لوکا سرختر شد. از پشت نیمکت بیرون آمد. دستمال گردنش را باز کرد و توی صورت دیوید کوبید و گفت:«این رو پیش خودت نگه دار و هرازگاهی نگاهش کن تا حقایق رو فراموش نکنی و حرف مفت نزنی!» منتظر ادامه این ماجرا باشید... نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار@Nojavan_khamenei