#سخن_حکیمانه📚











چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد. زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه از آنها برای آتش درست کردن استفاده میکرد و برای خود چای آماده میکرد. هر بار که او آتشی میان سنگها میافروخت متوجه میشد که یکی از سنگها مادامی که آتش روشن است سرد است اما دلیل آن را نمیدانست.چند بار سعی کرد با عوض کردن جای سنگها چیزی دستگیرش شود اما همچنان در هر جایی که سنگ را قرار میداد سرد بود تا اینکه یک روز وسوسه شد تا از راز این سنگ آگاه شود. تیشهای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد. آه از نهادش بر آمد. میان سنگ موجودی بسیار ریز مانند کرم زندگی میکرد. رو به آسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود شکر کرد و گفت: «خدایا، ای مهربان، تو که برای کرمی این چنین میاندیشی و به فکر آرامش او هستی پس ببین برای من چه کردهای و من هیچگاه سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را به خود ببینم.»











#اداره_کل_کتابخانه_های_عمومی_استان_فارس#اداره_کتابخانه_های_عمومی_شهرستان_ارسنجان#کتابخانه_عمومی_پروین_اعتصامی#سخن_حکیمانه
https://ble.ir/farspl
https://ble.ir/arsanjanpl
https://ble.ir/@parvinlib92
#اداره_کل_کتابخانه_های_عمومی_استان_فارس#اداره_کتابخانه_های_عمومی_شهرستان_ارسنجان#کتابخانه_عمومی_پروین_اعتصامی#سخن_حکیمانه
۱۶:۴۰
#یک_قاچ_کتاب📚📚📚











کسی پشت بیسیم نامم را صدا می زد!پهباد آرکیو 170 آمریکایی!این چه شیوه حرف زدن پشت بیسیم بود؟بدون هیچ رمزی،آن هم با این لهجه افتضاح انگلیسی. نه!این صدا،صدای یک آمریکایی نبود!احساس خطر کردم،فرکانس بیسیم من خیلی سری بود.چه کسی جز فرمانده هرکولس این فرکانس را پیدا کرده بود؟!نمی بایست خطر می کردم،نمی بایست جواب می دادم.اما از کجا اسم مرا می دانست؟فکرم بهم ریخته بود.تصمیم گرفتم به صدای ناشناس پاسخ ندهم،بجایش ارتفاع بگیرم و بر گردم.موتورهای را روی دور تند گذاشتم تا هرچه سریعتر بالابروم. اما ناگهان یک سایه سیاه ترسناک رویم افتاد!داشتم سکته می کردم.نمی خواستم باور کنم،حدسم درست است. با ترس به بالا نگاه کردم،زبانم بند آمدجنگنده قاهر چند ده متر بالای سرم بود!











شکار هیولا
محمد سرشار
#اداره_کل_کتابخانه_های_عمومی_استان_فارس#اداره_کتابخانه_های_عمومی_شهرستان_ارسنجان#کتابخانه_عمومی_پروین_اعتصامی#یک_قاچ_کتاب
https://ble.ir/farspl
https://ble.ir/arsanjanpl
https://ble.ir/@parvinlib92
#اداره_کل_کتابخانه_های_عمومی_استان_فارس#اداره_کتابخانه_های_عمومی_شهرستان_ارسنجان#کتابخانه_عمومی_پروین_اعتصامی#یک_قاچ_کتاب
۱۷:۰۲
بازارسال شده از کتابخانههای عمومی استان فارس
۵:۴۱
بازارسال شده از روزنامه فرهیختگان
لحظه هشدار نیروی دریایی سپاه به ناوشکن آمریکایی و فرار ناوشکن پس از دریافت هشدار
FarhikhteganDaily.com @FarhikhteganOnline
FarhikhteganDaily.com @FarhikhteganOnline
۹:۱۷
بازارسال شده از رادیو کتاب فارس
#رادیو_کتاب_فارسنهمین معرفی کتاب از برنامههای رادیو کتاب اداره کل کتابخانههای عمومی فارس منتشر شد
کتاب «تپه جاویدی و راز اشلو»، اثر: اکبر صحراییمعرفی کننده: منصوره تجرد، کتابدار کتابخانه عمومی کودک و نوجوان شهروند شهر فسا
با ما در رادیو کتاب فارس همراه باشید:@RKfarspl
بله | ایتا | سروش | آپارات
بله | ایتا | سروش | آپارات
۱۵:۳۹
#قصه_شب
قصه دختر کوچولو
یک روز دختری به جنگل رفت. او رفت و رفت تا به یک فیل رسید. فیل از او پرسید: ” تو کی هستی؟” دختر جواب داد: ” من یک دخترم.” فیل گفت: ” تو یک دختری؟ اما به نظر من خیلی خیلی کوچیکی!” دختر گفت:” باشد. من دختر کوچکی هستم.”
بعد، از فیل خداحافظی کرد. رفت و رفت. به موشی رسید. به او سلام کرد. موش از او پرسید: ” تو کی هستی؟” دختر گفت: ” من دختر کوچکی هستم.” موش گفت:” نه! تو خیلی بزرگی!” دختر گفت: ” باشد. من دختر کوچک بزرگی هستم.”
بعد از موش خداحافظی کرد. رفت و رفت. به زرافه ای رسید. به او سلام کرد. زرافه از او پرسید: ” تو کی هستی؟”او گفت: ” من دختر کوچک بزرگی هستم.” زرافه سرش را پایین آورد. نگاهی به او کرد و گفت: ” اما تو خیلی کوتاهی!” دختر گفت: ” باشد من دختر کوچک بزرگ کوتاهی هستم.”
بعد از زرافه خداحافظی کرد. رفت و رفت. به یک جوجه تیغی رسید. جوجه تیغی کوچولو و گرد و پر از تیغ بود. به او سلام کرد.جوجه تیغی از او پرسید: ” تو کی هستی؟” دخترک جواب داد: ” من دختر کوچک بزرگ کوتاهی هستم.”جوجه تیغی گفت: ” نه! تو خیلی هم بلندی!” دخترک گفت: ” باشد. من دختر کوچک بزرگ کوتاه بلندی هستم.”
بعد از جوجه تیغی خداحافظی کرد. رفت و رفت. به ماری رسید. به او سلام کرد. مار پرسید: ” تو کی هستی؟”دخترک جواب داد : ” من دختر کوچک بزرگ کوتاه بلندی هستم.” مار گفت: ” اما تو خیلی چاقی!”دخترک گفت :” باشد. من دختر کوچک بزرگ کوتاه بلند چاقی هستم.”
بعد از مار خداحافظی کرد. رفت و رفت. به خرسی رسید به او سلام کرد. خرس پرسید: ” تو کی هستی؟” دخترک جواب داد : ” من دختر کوچک بزرگ کوتاه بلند چاقی هستم.” خرس گفت:” نه! تو خیلی هم لاغری!” دختر گفت: ” باشد. من دختر کوچک بزرگ کوتاه بلند چاق لاغری هستم.”
بعد از خرس خداحافظی کرد. رفت و رفت. به پرنده ای رسید. به او سلام کرد. پرنده پرسید:” تو کی هستی؟” دخترک جواب داد: ” من دختر کوچک بزرگ بلند چاق لاغری هستم.” پرنده گفت: ” اما من فکر می کنم تو خیلی تنبلی! تا تو از زیر شش تا درخت گذشتی من سه روز دور تا دور جنگل پرواز کردم.” البته پرنده شوخی می کرد. پیش از آن که دخترک به او سلام کند، فقط یک دور، دور جنگل پرواز کرده بود.دخترک گفت: ” باشد. من دختر کوچک بزرگ کوتاه بلند چاق لاغر تنبلی هستم.”
بعد از پرنده خداحافظی کرد. رفت و رفت. به لاک پشتی رسید. به او سلام کرد.لاک پشت خیلی آهسته راه می رفت. ولی باز هم خسته شده بود. نفس عمیقی می زد. لاک پشت پرسید: ” تو کی هستی؟” دخترک گفت: ” من دختر کوچک بزرگ کوتاه بلند چاق لاغر تنبلی هستم. حالا دیگر می دانم که تو چه می خواهی بگویی، تو می خواهی بگویی : تو خیلی زرنگی!”لاک پشت گفت : ” نه، کی گفت که من می خواهم بگویم که تو خیلی زرنگی؟”
دخترک گفت: ” تو نمی خواهی بگویی که من خیلی زرنگم؟ باشد. ولی به من بگو که چرا حیوان های جنگل این همه چیزهای جورواجور به من می گویند؟ فیل می گوید که من کوچکم. موش می گوید که من بزرگم. زرافه می گوید که من کوتاهم. جوجه تیغی می گوید که من بلندم. مار می گوید که من چاقم. خرس می گوید که من لاغرم. پرنده می گوید که من تنبلم.”
لاک پشت گفت: ” می دانی؟ آنها همه چیز را با خودشان اندازه می گیرند. آن که بزرگ است به تو می گوید که تو کوچکی. آن که کوچک است به تو می گوید که تو بزرگی. آن که بلند است به تو می گوید که تو کوتاهی. آن که لاغر است به تو می گوید که تو چاقی. آن که چاق است به تو می گوید که تو لاغری. آنها همه چیز را با خودشان اندازه می گیرند.
مثلا ببین، همه این حیوان ها به من می گویند: تو خیلی تنبلی، تو خیلی آهسته راه می روی. ولی می دانی؟ من صد سال دارم. پدربزرگم هفتصد و هفتاد سال دارد. وقتی که من با او بیرون می روم، او به من می گوید: بچه، چرا این قدر تند راه می روی؟ تو خیلی زرنگی! بله، آنها همه چیز را با خودشان اندازه می گیرند. ولی من فهمیده ام که خودم بهترین حیوان دنیا نیستم و دیگر هیچ حیوانی جز یک لاک پشت را به خودم اندازه نمی گیرم.”
آن وقت دخترک خوش و خندان از جنگل بیرون رفت. او تازه فهمید که فقط خودش است. او می خواست به پدر و مادرش بگوید: ” من خودم هستم و قرار نیست خودم را با کسی مقایسه کنم.”
نویسنده: رضا فرزانه دهکردی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”
#اداره_کل_کتابخانه_های_عمومی_استان_فارس#اداره_کتابخانه_های_عمومی_شهرستان_ارسنجان#کتابخانه_عمومی_پروین_اعتصامی#قصه_شب
https://ble.ir/farspl
https://ble.ir/arsanjanpl
https://ble.ir/@parvinlib92
قصه دختر کوچولو
یک روز دختری به جنگل رفت. او رفت و رفت تا به یک فیل رسید. فیل از او پرسید: ” تو کی هستی؟” دختر جواب داد: ” من یک دخترم.” فیل گفت: ” تو یک دختری؟ اما به نظر من خیلی خیلی کوچیکی!” دختر گفت:” باشد. من دختر کوچکی هستم.”
بعد، از فیل خداحافظی کرد. رفت و رفت. به موشی رسید. به او سلام کرد. موش از او پرسید: ” تو کی هستی؟” دختر گفت: ” من دختر کوچکی هستم.” موش گفت:” نه! تو خیلی بزرگی!” دختر گفت: ” باشد. من دختر کوچک بزرگی هستم.”
بعد از موش خداحافظی کرد. رفت و رفت. به زرافه ای رسید. به او سلام کرد. زرافه از او پرسید: ” تو کی هستی؟”او گفت: ” من دختر کوچک بزرگی هستم.” زرافه سرش را پایین آورد. نگاهی به او کرد و گفت: ” اما تو خیلی کوتاهی!” دختر گفت: ” باشد من دختر کوچک بزرگ کوتاهی هستم.”
بعد از زرافه خداحافظی کرد. رفت و رفت. به یک جوجه تیغی رسید. جوجه تیغی کوچولو و گرد و پر از تیغ بود. به او سلام کرد.جوجه تیغی از او پرسید: ” تو کی هستی؟” دخترک جواب داد: ” من دختر کوچک بزرگ کوتاهی هستم.”جوجه تیغی گفت: ” نه! تو خیلی هم بلندی!” دخترک گفت: ” باشد. من دختر کوچک بزرگ کوتاه بلندی هستم.”
بعد از جوجه تیغی خداحافظی کرد. رفت و رفت. به ماری رسید. به او سلام کرد. مار پرسید: ” تو کی هستی؟”دخترک جواب داد : ” من دختر کوچک بزرگ کوتاه بلندی هستم.” مار گفت: ” اما تو خیلی چاقی!”دخترک گفت :” باشد. من دختر کوچک بزرگ کوتاه بلند چاقی هستم.”
بعد از مار خداحافظی کرد. رفت و رفت. به خرسی رسید به او سلام کرد. خرس پرسید: ” تو کی هستی؟” دخترک جواب داد : ” من دختر کوچک بزرگ کوتاه بلند چاقی هستم.” خرس گفت:” نه! تو خیلی هم لاغری!” دختر گفت: ” باشد. من دختر کوچک بزرگ کوتاه بلند چاق لاغری هستم.”
بعد از خرس خداحافظی کرد. رفت و رفت. به پرنده ای رسید. به او سلام کرد. پرنده پرسید:” تو کی هستی؟” دخترک جواب داد: ” من دختر کوچک بزرگ بلند چاق لاغری هستم.” پرنده گفت: ” اما من فکر می کنم تو خیلی تنبلی! تا تو از زیر شش تا درخت گذشتی من سه روز دور تا دور جنگل پرواز کردم.” البته پرنده شوخی می کرد. پیش از آن که دخترک به او سلام کند، فقط یک دور، دور جنگل پرواز کرده بود.دخترک گفت: ” باشد. من دختر کوچک بزرگ کوتاه بلند چاق لاغر تنبلی هستم.”
بعد از پرنده خداحافظی کرد. رفت و رفت. به لاک پشتی رسید. به او سلام کرد.لاک پشت خیلی آهسته راه می رفت. ولی باز هم خسته شده بود. نفس عمیقی می زد. لاک پشت پرسید: ” تو کی هستی؟” دخترک گفت: ” من دختر کوچک بزرگ کوتاه بلند چاق لاغر تنبلی هستم. حالا دیگر می دانم که تو چه می خواهی بگویی، تو می خواهی بگویی : تو خیلی زرنگی!”لاک پشت گفت : ” نه، کی گفت که من می خواهم بگویم که تو خیلی زرنگی؟”
دخترک گفت: ” تو نمی خواهی بگویی که من خیلی زرنگم؟ باشد. ولی به من بگو که چرا حیوان های جنگل این همه چیزهای جورواجور به من می گویند؟ فیل می گوید که من کوچکم. موش می گوید که من بزرگم. زرافه می گوید که من کوتاهم. جوجه تیغی می گوید که من بلندم. مار می گوید که من چاقم. خرس می گوید که من لاغرم. پرنده می گوید که من تنبلم.”
لاک پشت گفت: ” می دانی؟ آنها همه چیز را با خودشان اندازه می گیرند. آن که بزرگ است به تو می گوید که تو کوچکی. آن که کوچک است به تو می گوید که تو بزرگی. آن که بلند است به تو می گوید که تو کوتاهی. آن که لاغر است به تو می گوید که تو چاقی. آن که چاق است به تو می گوید که تو لاغری. آنها همه چیز را با خودشان اندازه می گیرند.
مثلا ببین، همه این حیوان ها به من می گویند: تو خیلی تنبلی، تو خیلی آهسته راه می روی. ولی می دانی؟ من صد سال دارم. پدربزرگم هفتصد و هفتاد سال دارد. وقتی که من با او بیرون می روم، او به من می گوید: بچه، چرا این قدر تند راه می روی؟ تو خیلی زرنگی! بله، آنها همه چیز را با خودشان اندازه می گیرند. ولی من فهمیده ام که خودم بهترین حیوان دنیا نیستم و دیگر هیچ حیوانی جز یک لاک پشت را به خودم اندازه نمی گیرم.”
آن وقت دخترک خوش و خندان از جنگل بیرون رفت. او تازه فهمید که فقط خودش است. او می خواست به پدر و مادرش بگوید: ” من خودم هستم و قرار نیست خودم را با کسی مقایسه کنم.”
نویسنده: رضا فرزانه دهکردی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”
#اداره_کل_کتابخانه_های_عمومی_استان_فارس#اداره_کتابخانه_های_عمومی_شهرستان_ارسنجان#کتابخانه_عمومی_پروین_اعتصامی#قصه_شب
۱۶:۰۳
فاتحهای چو آمدی، بر سر خستهای بخوانلب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان!
آنکه به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرود،کو نفسی که روح را میکنم از پِیَش روان؟
ای که طبیب خستهای روی زبان من ببینکاین دم و دود سینهام، بار دلست بر زبان
گرچه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفتهمچو تنم نمیرود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطنچشمم از آن دو چشم تو خسته شدهست و ناتوان
باز نشان حرارتم زآب دو دیده و ببیننبض مرا که میدهد هیچ ز زندگی نشان
آنکه مدام شیشهام از پی عیش داده استشیشهام از چه میبرد پیش طبیب هر زمان؟
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتمترک طبیب کن بیا نسخهی شربتم بخوان
#اداره_کل_کتابخانه_های_عمومی_استان_فارس#اداره_کتابخانه_های_عمومی_شهرستان_ارسنجان#کتابخانه_عمومی_پروین_اعتصامی#اشعار_زیبای_شاعران#حافظ
۱۹:۱۴
بازارسال شده از سلام ایران 🇮🇷
۶:۴۶
دوستان کتابدوست 
با این آموزش ساده میتوانید نشانگر کتابی زیبا تهیه کنید و همیشه صفحه مطالعهتان را بهآسانی پیدا کنید.
#اداره_کل_کتابخانه_های_عمومی_استان_فارس#اداره_کتابخانه_های_عمومی_شهرستان_ارسنجان#کتابخانه_عمومی_پروین_اعتصامی#کاردستی#اوریگامی#نشانگر_کتاب
https://ble.ir/farspl
https://ble.ir/arsanjanpl
https://ble.ir/@parvinlib92
با این آموزش ساده میتوانید نشانگر کتابی زیبا تهیه کنید و همیشه صفحه مطالعهتان را بهآسانی پیدا کنید.
#اداره_کل_کتابخانه_های_عمومی_استان_فارس#اداره_کتابخانه_های_عمومی_شهرستان_ارسنجان#کتابخانه_عمومی_پروین_اعتصامی#کاردستی#اوریگامی#نشانگر_کتاب
۸:۲۵
#حکایت📚











آنچه میتوانی ببخشی، ثروت واقعی توست
چوپانی به عالِمی که در صحرا تشنه بود، کاسهای شیر داد. سپس رفت و بزی برای او آورد و ذبح کرد.
عالِم از سخاوت این چوپان که تعداد کمی بز داشت، در حیرت شد. پرسید: چرا چنین سخاوت میکنی؟
چوپان گفت: روزی با پدرم به خانه مرد ثروتمندی رفتیم. از ثروتِ او حسرت خورده و آرزوی ثروت او را کردم. آن مرد ثروتمند لقمه نانی به ما داد.
پدرم گفت: در حسرت ثروت او نباش، هرچه دارد و حتی خود او را، روزی زمین به خود خواهد بلعید و او فقط مالک این لقمه نانی بود که توانست به ما ببخشد و از نابودی نجاتش دهد. بدان ثروت واقعی یک مرد آن است که میتواند ببخشد و با خود از این دنیا به آن دنیا بفرستد.
چوپان در این سخنان بود و بز را برای طبخ حاضر میکرد که سیلی از درّه روان شد و گوسفندان را با خود برد.
چوپان گفت: خدایا! شکرت که چیزی از این سیلاب مرا مالک کردی که بخشیدم و به سرای دیگر فرستادم.
عالِم که در سخن چوپان حیران مانده بود، گفت:از تو چیزی یاد گرفتم که از هیچکس نیاموخته بودم. مرا ثروت زیاد است که 10 برابر آنچه این سیلاب از تو ربوده است، احشام خریده و به تو هدیه خواهم کرد.
چوپان گفت: بر من به اندازه بزهایم که سیلاب برد، احسان کن، که بیش از آن ترس دارم اگر ببخشی، دستِ احسان مرا با این احسان خود بهخاطر تیزشدن چاقوی طمعم بریده باشی.











#اداره_کل_کتابخانه_های_عمومی_استان_فارس#اداره_کتابخانه_های_عمومی_شهرستان_ارسنجان#کتابخانه_عمومی_پروین_اعتصامی#حکایت
https://ble.ir/farspl
https://ble.ir/arsanjanpl
https://ble.ir/@parvinlib92
چوپانی به عالِمی که در صحرا تشنه بود، کاسهای شیر داد. سپس رفت و بزی برای او آورد و ذبح کرد.
عالِم از سخاوت این چوپان که تعداد کمی بز داشت، در حیرت شد. پرسید: چرا چنین سخاوت میکنی؟
چوپان گفت: روزی با پدرم به خانه مرد ثروتمندی رفتیم. از ثروتِ او حسرت خورده و آرزوی ثروت او را کردم. آن مرد ثروتمند لقمه نانی به ما داد.
پدرم گفت: در حسرت ثروت او نباش، هرچه دارد و حتی خود او را، روزی زمین به خود خواهد بلعید و او فقط مالک این لقمه نانی بود که توانست به ما ببخشد و از نابودی نجاتش دهد. بدان ثروت واقعی یک مرد آن است که میتواند ببخشد و با خود از این دنیا به آن دنیا بفرستد.
چوپان در این سخنان بود و بز را برای طبخ حاضر میکرد که سیلی از درّه روان شد و گوسفندان را با خود برد.
چوپان گفت: خدایا! شکرت که چیزی از این سیلاب مرا مالک کردی که بخشیدم و به سرای دیگر فرستادم.
عالِم که در سخن چوپان حیران مانده بود، گفت:از تو چیزی یاد گرفتم که از هیچکس نیاموخته بودم. مرا ثروت زیاد است که 10 برابر آنچه این سیلاب از تو ربوده است، احشام خریده و به تو هدیه خواهم کرد.
چوپان گفت: بر من به اندازه بزهایم که سیلاب برد، احسان کن، که بیش از آن ترس دارم اگر ببخشی، دستِ احسان مرا با این احسان خود بهخاطر تیزشدن چاقوی طمعم بریده باشی.
#اداره_کل_کتابخانه_های_عمومی_استان_فارس#اداره_کتابخانه_های_عمومی_شهرستان_ارسنجان#کتابخانه_عمومی_پروین_اعتصامی#حکایت
۱۶:۲۸
بازارسال شده از نهاد کتابخانههای عمومی کشور
به گزارش ادارهکل روابط عمومی و امور بینالملل نهاد کتابخانههای عمومی کشور، به همت نهاد کتابخانههای عمومی کشور و به مناسبت روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی، پویش شاهنامهخوانی «چو ایران نباشد، تنِ من مباد» در کتابخانههای عمومی سراسر کشور برگزار میشود.
در این پویش، اعضای کتابخانههای عمومی کشور بر اساس داستانهای حماسی شاهنامه فردوسی به اجرای نقالی میپردازند و برای انتشار آن در فضای مجازی، فیلمهای ضبط شده را به کانال کتابخانههای عمومی هر استان ارسال کنند.
علاقهمندان به شرکت در این پویش میتوانند از روز ۱۹ تا ۲۵ اردیبهشتماه ۱۴۰۵، فیلمهای ضبط شده از اجرای نقالی خود را همراه با مشخصات فردی، به کانال کتابخانههای عمومی هر استان در پیامرسان «بله» ارسال کنند تا پس از ارزیابی اولیه، در کانال رسمی کتابخانههای عمومی استان و شبکه مجازی کتابخوانان منتشر شود.
۶:۳۴
بازارسال شده از صفحه رسمی خبرگزاری تسنیم استان فارس
عضویت در کانال از طریق لینک زیر┏━━━━━━━━━━
۶:۳۹
بازارسال شده از اداره کتابخانه های عمومی ارسنجان
۷:۱۶
بازارسال شده از کتابخانههای عمومی استان فارس
#مسابقه_کتابخوانی_نبرد_مقدس
گزیده ای از کتاب هندسه نبرد (۱۰ )
مسابقه کتابخوانی نبرد مقدس ویژه جنگ رمضان با محوریت کتاب «هندسه نبرد» با همکاری ادارات کتابخانههای عمومی ۱۰ استان کشور در حال برگزاری است و تا ۱۰ خردادماه ادامه خواهد داشت.
علاقه مندان می توانند برای دریافت فایل PDF کتاب و شرکت در مسابقه، به آدرس زیر مراجعه کنند.
https://jahrompedia.ir/#/exam/35
@Farspl
با ما همراه باشید:ایتا | سروش | آپارات
۱۰:۲۳
بازارسال شده از نهاد کتابخانههای عمومی کشور
۱۰:۲۳
بازارسال شده از کتابخانههای عمومی استان فارس
وطن پارسیدوره حرفه ای کارگاه های زبان و ادب پارسی۲۳ و ۲۴ اردیبهشت ماه
همراه با ارائه گواهی رسمی شرکت در دوره
ثبت نام از طریق مراجعه به نشانی:https://survey.porsline.ir/s/c4wRdZag
مهلت ثبت نام: ۲۰ اردیبهشت ماه
با حضور اساتید برجسته ملی
استاد یوسفعلی میرشکاک:زبان فارسی از خراسان تا فارس
استاد ناصر فیض:فارسی، زبان پایداری
دکتر قربان ولیئی: گونهشناسی زبان و جهانِ عرفانی سعدی
استاد زهیر توکلی: زبان فارسی و نقش آن در استمرار هویت ایرانی
@Farspl
با ما همراه باشید:ایتا | سروش | آپارات
همراه با ارائه گواهی رسمی شرکت در دوره
مهلت ثبت نام: ۲۰ اردیبهشت ماه
با حضور اساتید برجسته ملی
۱۰:۲۳
بازارسال شده از کتابخانه عمومی ملامحمد شفیع ارسنجانی
اکبر اسکندری نویسنده بومی شهرستان ارسنجان متولد سال 1335 در ارسنجان چشم به جهان گشود. در سال 1341 در مدرسه اهلی در محضر سیدجلیل موسوی کلاس اول درس را شروع کرد.پنج کلاس بعدی را در مدرسه بهمن و در سال 1348 وارد دبیرستان اهلی (شهید علیرضا اسکندری) شد و در سال 1355 از دبیرستان حاج قوام شیراز مدرک دیپلم تجربی اخذ کرد.وی در سال 1358 بعد از دوره سپاهی دانش، استخدام آموزش و پرورش گردید. مکتوبات آقای اسکندری بیشتر با موضوع ادبیات و تاریخ و جغرافیاست که تعدادی از کتاب های وی را معرفی می کنیم
۱۰:۲۳
بازارسال شده از نهاد کتابخانههای عمومی کشور
۱۳:۵۷
بازارسال شده از کتابخانههای عمومی استان فارس
آثار ارسالی پس از ارزیابی اولیه، در کانال رسمی اداره کل کتابخانه های عمومی فارس و شبکه مجازی کتابخوانان فارس منتشر خواهد شد.
۱۳:۵۸