۱۴:۱۲
یاد اولین باری میافتم که توی دانشکده دیدمش. سجاد، ورودی سال ۸۲ دانشگاه امام حسین بود. بین همه شهرستانیها، معروف بود به زرنگی و خوشبرخوردی. سال ۸۳ با هم یادواره شهدای اصفهان گرفتیم. کیف کردم از مسئولیتپذیریاش.
یاد اولین اردو جهادی که با هم بودیم میافتم. در اردوهای جهادی عید، دانشگاه امام حسین دومین دانشگاهی بود که این حرکت را جدی گرفت. سجاد هم به جمع نیروهای داوطلب اضافه شد. اولین اردو رفتیم خوزستان، هویزه و روستاهای مرزی. کارمان فقط ساختوساز نبود؛ آموزش، پیگیری امور اداری و کمکرسانی همهجانبه بود. سجاد همیشه وسط میدان بود.
به مغزم فشار میاورم که با هم از دانشگاه باز هم خاطره مشترک داشتیم یا نه؟ یادم میآید بعد از دانشگاه، در جریان سیل لرستان دوباره دیدمش. شده بود فرمانده حوزه بسیج فولادشهر. شنیده بودم به خاطر اردو جهادی سیل، نزدیک بوده اخراج شود. با قاطعیت گفته بود: «اگه میخواین اخراجم کنین، اخراج کنین؛ ولی من میرم کمک مردم.» خودش گروه جهادی راه انداخت، نیرو جمع کرد و رفت لرستان.
بعدها فهمیدم سوریه هم رفته. یکی از دوستان مشترکمان جانباز شده بود، ازش شنیدم که سجاد هم در همان تیم بوده. میدانم آخرین مسئولیتش جانشینی سپاه لنجان بود. اما پایان راهش در زرینشهر رقم خورد، شهر زادگاهش. شنیدهام روز هجدهم دی، بین درگیریها، بین کوکتل مولوتوفها و ترقههای بزرگ، با شش تا از رفقایش میروند تا مردم را پراکنده کنند. در آن مهلکه، بیسلاح بودند، دستور از بالا رسیده بود. آن هفت نفرِ بی سلاح، آن فرزندانِ ایران، محاصره میشوند و زن و بچههایشان باید دیگر سراغشان را از خاک بگیرند.
#شهید_سجاد_ذبیحی#اغتشاشات#روز_سیزدهم_جنگ
۹:۳۴
وکیل پایه یک دادگستری است. منطقه جی اصفهان مینشیند و دکترای ارومیه قبول شده. یک پایش اصفهان است و یک پایش ارومیه و یک پایش تهران. ماشین و خانه لاکچری دارد ولی انقدر حالیاش است که توی این اوضاع اقتصادی، از موکلهای فقیرش پول نگیرد. توی تمام دادگاهها، روی کتش آرم قوه قضائیه را سنجاق میکند و کنارش سنجاق سینه فلزی ایران را.
توی یک پرونده قضایی با بچههای بسیج مچ میشود. پنجشنبه است و سه راه سیمین شلوغ. دو تا اتوبوس سوخته، همه چراغهای راهنمایی رانندگی، شکسته و از جا کنده شده. سعید دیگر در دادگاه نیست که از قاضی بخواهد متهم را ساکت کنند. با دوستش بسیجیاش سوار موتور میشود تا برود توی میدان، میدان جنگ، میدان جنگ شهری. موتور وارد جمعیت میشود، اغتشاشگرها محاصرهشان میکنند. اولین ضربه میخورد پشت سرش و ضربه بعدی، و ضربه بعدی و ضربههای بعدی...صدایی با نعره میگوید: تکهتکهاش کنید. جمعیت زیادی دورش را گرفته. بچههای بسیج سرمیرسند.سیدسعید را از مهلکه میکشند بیرون اما حالش خوب نیست. میخواهند با موتور منتقلش کنند به بیمارستان. توان ندارد. نمیتواند خودش را روی موتور نگه دارد. یک پراید نزدیکشان نگه میدارد.راننده پیاده میشود. روسریاش را روی بدن نیمهبرهنه سعید میاندازد. سعید نیمهجان را سوار پراید می رسانند بیمارستان.شانزده عمل جراحی رویش انجام میشود. دو روز توی کماست. شنبهظهر وکیلسعیدپرور، پرپر میشود
#شهیدسعیدپرور#اغتشاشات#روز_سیزدهم_جنگ
۱۲:۳۰
گلستان شهدای زرین شهر، مهمان تازه داشت. پرچمهای سه رنگ بالای شش سنگ سیاه تکانتکان میخورد. ساعت از ده شب گذشته بود. سرمای هوا هم تا مغز استخوان را میلرزاند، گلستان اما لحظه به لحظه شلوغتر میشد. بدون هیچ برنامهریزی قبلی یا اطلاعیهای؛ مردم میآمدند زیارت. هرکس پای مزار یکی از شهدا زانو میزد، برای لحظاتی خلوتی را تجربه میکرد و میرفت سراغ شهید بعدی. موکبی کوچک، چای گرم میداد دست مردم اما نوحه یا حتی موسیقی بیکلامی هم پخش نمیکرد. فضا بکر بود و پر از سکوت. چشم چرخاندم بین قاب عکسها. بیشترشان جوان بودند. دهه هشتادی هم بینشان بود. ادب حکم میکرد بین آن شش نفر اول از همه بروم سراغ بزرگترشان. زانو زدم پای مزار سجاد ذبیحی؛ درست کنار دو خانم دیگر. یکیشان پتویی پیچیده بود دورش و نشسته بود پایین پای شهید. نگاهی انداختم به چهره خندان شهید که با شاخههای گل نرگس قاب گرفته شده بود. زیرلب فاتحه میخواندم که خانم کناریام گفت:-هر شب جمعه حسرت میخوردی چرا مرخصی نداری و نمیتونی کربلا باشی. حالا که کربلایی و مهمان امام حسین فقط بهت میگم نوش جونت.روبرگرداندم. نیاز به پرسش نبود. همسر شهید بود. انگار از درون وجودش واژهها لبریز میشد و میجوشید.
#اغتشاشات#روز_سیزدهم_جنگ
۱۶:۵۲
چند دقیقهای زودتر از موعد رسیدهام. خوب به در و دیوار مسجد نگاه میکنم تا ببینم آثاری از تخریب دارد یا نه. ظاهرا همه چیز سالم است. فقط قسمتهایی از یونولیتهای روی دیوار کندهشده. نقطهها و نونِ یاحسین و لامِ یاابوالفضل نیست.نور خورشید اذیتم میکند. میروم زیر سایه چایخانه میایستم. سرم را بالا میآورم. رد سوختگی روی خیمه میگوید اینجا خیلی هم امن و امان نبوده.عکس بزرگی از شهید روی دیوار مسجد است. آرامش توی چهرهاش موج میزند. آقای رجبی از راه میرسد. میرویم داخل. چند دقیقهای قسمتهای مختلف مسجد را نگاه میکنیم. توی صحن، حجله گذاشتهاند برای شهید. شهید نخبهای که متولد ۱۳۷۷ است، کارشناسی ارشد شیمی دارد و مدیرعامل یک شرکت دانشبنیان است و از سال 92 شده پای ثابت کانون تربیتی مسجد.موتوری گوشه صحن مسجد است که رویش پرچم کشیدهاند. میرویم طبقه بالا. عکس بچههای مجموعه، قاب شده روی دیوار است. از اردوی مشهد و جنوب گرفته تا اردوی شرایط سخت. آقای رجبی میگوید: «اردوی شرایط سخت، سخت بود و برگزاریاش سختتر. ولی اسماعیل ستون پشتیبان این اردوها بود. دلمان گرم بود که اسماعیل هست و با قوت قلب میرفتیم جلو. زودتر از همه میآمد و آخر همه میرفت. از زمانی که وارد مجموعه شد، توی گروه من بود. اوایل زیرگروهم بود و هرچه جلو رفت رفیق و داداش هم شدیم. هم خلق و خویمان شبیه هم بود هم چهرهمان. خیلیها که ما را نمیشناختند فکر میکردند برادریم. هم مسئولیت پذیر بود، هم راحت، تن به مسئولیت میداد. همین باعث میشد که توی همه برنامهها برویم سراغش. اسماعیل پرچمدار بچههایی بود که هرجا کمک لازم داشتیم خودشان را میرساندند.ادامه دارد....
۱۲:۳۱
۱۶:۵۴
کارآفرینی توی خوناش بود. توی جوشقان زمینی داشت که در آن کشت گل محمدی راه انداخت. برخلاف بقیه که خامفروشی میکردند، کار و کسب خانوادگی داشتند و کمک خانواده گلابگیری میکرد. در کنار این کارها به فکر تاسیس شرکت بود. مهندسی شیمی خوانده بود و دنبال تولید محصولاتی بود که وارد میکردیم. توی آزمایشگاه شرکت چند ماده را مخلوط کرده بودند و آزمایشگاه پر دود شده بود. آن طبقه را چند وقتی تعطیل کردند به خاطر گازهایی که تولید شده. اما با همین آزمایش کردنها توانستند گریس تولید کنند و آن را برای چند شرکت فرستادند ولی هیچ کدام قبول نکردند آن را تست کنند. هیچ کدام از شرکتها به دانش و زحمت جوان ایرانی اعتماد نکردند.تحریمهای جدید که اعمال شد، مجبور شدند بیایند سراغ اسماعیل. گریسها توی تمام تستها موفق عمل کرد و شرکت افتاد روی ریل.ادامه دارد...
۱۲:۱۲
در راهپیمایی سالهای پیش جوری میایستادم که در چشم دوربینها دونفر به نظر بیایم. عوض یک نفر از اعضای خانواده یا دوستانم که نمیتوانست توی مراسم شرکت کند، بازوهایم را از بدنم فاصله میدادم و با قدمهای بلند راه میرفتم تا سیاهی چادرم از نمای بالاسر روی زمین پهنتر به نظر بیاید. هرچقدر این محاسبات کودکانه بود، از نیازی برمیآمد که راهی برای چارهاش پیدا نمیکردم و آن نیاز پرکردن خلاهای موجود بود. امسال ماجرا یک شکل دیگر بود. «مردم» امسال آمده بودند. به میدان امام حسین که رسیدم و پشت ترافیک انسانی خیابان سپه گیر کردم، شوق دلم را پر کرد. دیگر نیاز نبود جای یک نفر دیگر را هم من پر کنم. وقتی افتادم توی جمعیت و قدم قدم، آنهم به سختی و کندی تا چهارراه حکیم رسیدم، دل توی دلم نبود. مردم لبیک گفته بودند به یک فراخوان حقیقی.
۱۵:۳۰
یکبار بارمان را بستیم و با بچههای گروه رفتیم شمال. خانهای اجاره کردیم. بنا شد نهار را توی جنگل بخوریم. جوجه را آماده کردم و ریختم توی قابلمه. رفتیم جنگل. اسماعیل رفت سر منقل تا زغال را آماده کند. با دست زغالهای داغ را جابهجا میکرد. سر همین نسوز بودنش بچهها بهش میگفتند:« اسی تفلون» بچهها هرچی با او شوخی میکردند یا اذیتش میکردند نه ناراحت میشد نه عصبانی. تازه خودش هم با ما جلو میآمد.چیزی دم دستش نبود تا جوجهها را باد بزند. در شیشهای قابلمه را برداشت. گفتیم:« نکن میشکنه!»گفت:« نه. نمیشکنه.»در قابلمه یک بار رفت و آمد و خورد گوشه منقل. فقط حلقهاش ماند توی دست اسماعیل. همدیگر را نگاه کردیم. گفت: «شیکست؟»نهار را که خوردیم، رفتیم دنبال در قابلمه. تا آخر شب کل رامسر را گشتیم تا مغازهای پیدا کنیم که در قابلمه تفلون داشته باشد. بالاخره یکی پیدا کردیم. شمارهاش را همان جا ذخیره کردیم تا اگر دوباره با اسماعیل آمدیم شمال، نخواهیم نصف روز دنبال در قابلمه بگردیمادامه دارد...
۱۲:۲۷
«مؤسسهی رویان، یک مؤسسهی موفق و یک نمونهی کامل و چشمگیر از آن چیزی بود و هست که انسان آرزویش را دارد. علت اینکه من به مرحوم سعید کاظمی آشتیانی اینقدر علاقه داشتم و الان هم در دلم و در ذهنم برای آن جوان عزیز، ارزش و جایگاه قائلم، همین است. حرکت او، نحوهی کار او، مدیریت او، پیگیری او، یک مجموعهی کاملی بود از آن چیزی که آدم دوست میدارد و آرزو دارد.
۴:۵۴
رستا
نترسبودنش ما را میترساند
قسمت سوم: اسیتفلون یکبار بارمان را بستیم و با بچههای گروه رفتیم شمال. خانهای اجاره کردیم. بنا شد نهار را توی جنگل بخوریم. جوجه را آماده کردم و ریختم توی قابلمه. رفتیم جنگل. اسماعیل رفت سر منقل تا زغال را آماده کند. با دست زغالهای داغ را جابهجا میکرد. سر همین نسوز بودنش بچهها بهش میگفتند:« اسی تفلون» بچهها هرچی با او شوخی میکردند یا اذیتش میکردند نه ناراحت میشد نه عصبانی. تازه خودش هم با ما جلو میآمد. چیزی دم دستش نبود تا جوجهها را باد بزند. در شیشهای قابلمه را برداشت. گفتیم:« نکن میشکنه!» گفت:« نه. نمیشکنه.» در قابلمه یک بار رفت و آمد و خورد گوشه منقل. فقط حلقهاش ماند توی دست اسماعیل. همدیگر را نگاه کردیم. گفت: «شیکست؟» نهار را که خوردیم، رفتیم دنبال در قابلمه. تا آخر شب کل رامسر را گشتیم تا مغازهای پیدا کنیم که در قابلمه تفلون داشته باشد. بالاخره یکی پیدا کردیم. شمارهاش را همان جا ذخیره کردیم تا اگر دوباره با اسماعیل آمدیم شمال، نخواهیم نصف روز دنبال در قابلمه بگردیم ادامه دارد...
احمد رجبی
زهرا جوهری
فائزه سراجان #شهید_اسماعیل_حلاجی #نبرد_وجودی #روز_سیزدهم_جنگ #اغتشاشات #جنگ_شهری
رستا، روایتسرای تاریخ شفاهی اصفهان
@rastaa_isfahan
قسمت چهارم: هشتشوت
میپرسم: «عادت یا ویژگی بدی هم داشتند؟»فکر میکند و میگوید: «اسماعیل خیلی شجاع بود. نترسبودنش ما را میترساند. هر ایدهای به زبان میآوردیم اسماعیل میرفت جلو و انجام میداد. شب 22 بهمن، جشن انقلاب داشتیم جلوی مسجد. اسماعیل توی تیم آتشبازی بود. رفت روی پشت بام. هشتشوت را که مستقیم میگذاشت، صاف میرفت بالا و توی دید مردم نبود. گفت: «این طوری فایده نداره. باید بذارم رو شیب گنبد که بره وسط چهار راه قشنگ بشه.»کهکشان هشتشوت را برداشت و رفت. روی شیب گنبد گذاشت و جایش را با سنگ محکم کرد تا تکان نخورد. دوتا شوت کرد و سومی افتاد زمین. هشتشوت یکی از این طرف میزد و یکی از آن طرف. فرار میکردیم تا به ما نخورد. چندتا هم رفت همانجا که اسماعیل ایستاده بود. با خودم گفتم اسماعیل سوخت که دیدم از لای دود، قدمزنان آمد. خودش را تکاند. با چهرهای قهرمانانه گفت:« دیدین چقدر با حال بود؟»ادامه دارد...
۱۴:۰۷
#شهید_سجاد_ذبیحی #نبرد_وجودی#روز_سیزدهم_جنگ #اغتشاشات #جنگ_شهری
۱۰:۱۹
رستا
نترس بودنش ما را میترساند قسمت چهارم: هشتشوت میپرسم: «عادت یا ویژگی بدی هم داشتند؟» فکر میکند و میگوید: «اسماعیل خیلی شجاع بود. نترسبودنش ما را میترساند. هر ایدهای به زبان میآوردیم اسماعیل میرفت جلو و انجام میداد. شب 22 بهمن، جشن انقلاب داشتیم جلوی مسجد. اسماعیل توی تیم آتشبازی بود. رفت روی پشت بام. هشتشوت را که مستقیم میگذاشت، صاف میرفت بالا و توی دید مردم نبود. گفت: «این طوری فایده نداره. باید بذارم رو شیب گنبد که بره وسط چهار راه قشنگ بشه.» کهکشان هشتشوت را برداشت و رفت. روی شیب گنبد گذاشت و جایش را با سنگ محکم کرد تا تکان نخورد. دوتا شوت کرد و سومی افتاد زمین. هشتشوت یکی از این طرف میزد و یکی از آن طرف. فرار میکردیم تا به ما نخورد. چندتا هم رفت همانجا که اسماعیل ایستاده بود. با خودم گفتم اسماعیل سوخت که دیدم از لای دود، قدمزنان آمد. خودش را تکاند. با چهرهای قهرمانانه گفت:« دیدین چقدر با حال بود؟» ادامه دارد...
احمد رجبی
زهرا جوهری
فائزه سراجان #شهید_اسماعیل_حلاجی #نبرد_وجودی #روز_سیزدهم_جنگ #اغتشاشات #جنگ_شهری
رستا، روایتسرای تاریخ شفاهی اصفهان
@rastaa_isfahan
سختگیری یا معیارهای عجیب و غریبی برای ازدواج نداشت. معتقد بود اگر خودم مرد زندگی باشم بقیه مشکلات توی زندگی حل میشود. سال 1402 عقد کرد. برنامه ریختیم نیمه شعبان با هم برویم کربلا تا خانمهایمان با هم آشنا شوند. قبل از عروسیشان دنبال اجاره کردن خانه بود. گفتم: «برو دنبال خرید خونه.»گفت:« پول ندارم.»گفتم:« نیت کنی پولش جور میشه.»وام گرفت و زمینی که توی روستایشان داشت فروخت تا آخر توانست خانهای آخرهای خیابان کاوه بخرد. خانهای یکخوابه با سالنی کوچک که به آشپزخانه وصل میشد. زیرزمینی کوچک داشت که فرش 12 متری تویش جا نمیشد. با دوستانش خانه را لولهکشی کرد. خانه را رنگ زدند و کاغذدیواری چسباندند. مبلمان را چیدند و تلویزیون را گذاشتند. چون جا کم بود، قسمتی از جهاز خانمش را توی زیرزمین گذاشت.اسماعیل همان زیرزمین کوچک را کرد اتاق جلسات خودش و بچههای گروه. هم خانوادهدار بود هم رفیقباز. نگه داشتن این دو ویژگی کنار هم سخت است ولی اسماعیل هر دو را با هم داشت. نه رفقایش از او دلخور بودند نه خانواده و همسرش.
ادامه دارد...
۱۲:۱۸
۱۰:۴۴
نوزدهم دی، سالگرد شهادت پدر خانمش بود. قرار گذاشتیم نوزدهم که از جوشقان برگشت، شیرینی دفاع پایاننامه ارشدش را بخوریم. یک هفته بود که دفاع کرده بود.پنجشنبه شب که اعلام تجمع کردند، با بچهها دم مسجد ایستادیم. جمعیت که آمد، چون اسلحه نداشتیم، بیسیم زدند برویم داخل مسجد. اغتشاشگرها آمدند پرچم ایران و یاحسین و یاابالفضل بیرون را کندند و جلوی در انداختند و در را آتش زدند. با سنگ، شیشهها را شکستند و خیمه چایخانه را آتش زدند.اسماعیل جمعه رسید اصفهان و بعد از نماز مغرب آمد مسجد نورباران. تا دید در سیاه شده و سوخته رفت بنزین آورد و شروع کرد در را پاک کند. اخلاقش همین طور بود. کاری که باید انجام میشد را انجام میداد. بچهها که دیدند اسماعیل در را تمیز میکند، رنگ و کمپرس باد آوردند. همان شب در مسجد رنگ شد؛ انگاری که اسماعیل مسئول دفاع از خانه خدا باشد. ادامه دارد...
۱۲:۴۶
۵:۴۵
آقای رجبی، قاب عکس اسماعیل را از توی حجله برداشت. صورتش را نوازش کرد و با بغض ادامه داد:« تیر توی سرش خورده بود. دستم را گذاشتم روی زخمش تا جلوی خونریزی را بگیرم. صداش زدم. تو حال خودم نبودم. فرماندهمان آمد و اسماعیل را بردیم بیمارستان.تیم حفاظت که روی پشت بام بیمارستان صدوقی بودند گفتند دو نفر از ساختمان نیمهکاره روبهرو تیراندازی کردند. توی بیمارستان هم گفتند امشب چند نفر آوردند که تیر مستقیم توی سرشان خورده بود.استرس این را داشتم که همسرش یا پدرش زنگ بزند. ساعت دوازده همسرم زنگ زد و گفت: «خانم اسماعیل داره سراغشو میگیره.»گفتم:« بهش میگم زنگ بزنه.»بچهها با تلفن کانون به پدر اسماعیل زنگ زدند و گفتند زخمی شده. آمدند بیمارستان. خجالت میکشیدم بروم پیششان. اجازه ملاقات بهشان ندادند. صبح که خبر شهادت را به خانواده دادند، پدرش گفت: «دیشب اصلا نخوابیدم. صبح توی ماشین جلوی بیمارستان خوابم برد. خواب دیدم یک صندوقچه به من دادند که داخلش یه مروارید بود بعد اسماعیل اومد و مداحی کرد: خبر چه سنگینه...ادامه دارد...
۱۲:۲۲
۱۲:۲۸
رستا
| ببینیم
دوره نقدنویسی بر ادبیات واقعگرا
با تدریس: خانم دکتر آزاده جهاناحمدی
زندگینامه باید به خط زمان متعهد باشد
هر هفته چهارشنبهها ۱۶ تا ۱۸
حسینیه هنر اصفهان #رستا #نقد_زندگینامه
رستا، روایتسرای تاریخ شفاهی اصفهان
انجمن قلم اصفهان
@rastaa_isfahan
@anjomanghalamiran
#رستا#نقد_زندگینامه
۶:۵۶
#تاریخ_شفاهی_پیشرفت#زنان_پیشرفت
۱۱:۳۵