کارآفرینی توی خوناش بود. توی جوشقان زمینی داشت که در آن کشت گل محمدی راه انداخت. برخلاف بقیه که خامفروشی میکردند، کار و کسب خانوادگی داشتند و کمک خانواده گلابگیری میکرد. در کنار این کارها به فکر تاسیس شرکت بود. مهندسی شیمی خوانده بود و دنبال تولید محصولاتی بود که وارد میکردیم. توی آزمایشگاه شرکت چند ماده را مخلوط کرده بودند و آزمایشگاه پر دود شده بود. آن طبقه را چند وقتی تعطیل کردند به خاطر گازهایی که تولید شده. اما با همین آزمایش کردنها توانستند گریس تولید کنند و آن را برای چند شرکت فرستادند ولی هیچ کدام قبول نکردند آن را تست کنند. هیچ کدام از شرکتها به دانش و زحمت جوان ایرانی اعتماد نکردند.تحریمهای جدید که اعمال شد، مجبور شدند بیایند سراغ اسماعیل. گریسها توی تمام تستها موفق عمل کرد و شرکت افتاد روی ریل.ادامه دارد...
۱۲:۱۲
در راهپیمایی سالهای پیش جوری میایستادم که در چشم دوربینها دونفر به نظر بیایم. عوض یک نفر از اعضای خانواده یا دوستانم که نمیتوانست توی مراسم شرکت کند، بازوهایم را از بدنم فاصله میدادم و با قدمهای بلند راه میرفتم تا سیاهی چادرم از نمای بالاسر روی زمین پهنتر به نظر بیاید. هرچقدر این محاسبات کودکانه بود، از نیازی برمیآمد که راهی برای چارهاش پیدا نمیکردم و آن نیاز پرکردن خلاهای موجود بود. امسال ماجرا یک شکل دیگر بود. «مردم» امسال آمده بودند. به میدان امام حسین که رسیدم و پشت ترافیک انسانی خیابان سپه گیر کردم، شوق دلم را پر کرد. دیگر نیاز نبود جای یک نفر دیگر را هم من پر کنم. وقتی افتادم توی جمعیت و قدم قدم، آنهم به سختی و کندی تا چهارراه حکیم رسیدم، دل توی دلم نبود. مردم لبیک گفته بودند به یک فراخوان حقیقی.
۱۵:۳۰
یکبار بارمان را بستیم و با بچههای گروه رفتیم شمال. خانهای اجاره کردیم. بنا شد نهار را توی جنگل بخوریم. جوجه را آماده کردم و ریختم توی قابلمه. رفتیم جنگل. اسماعیل رفت سر منقل تا زغال را آماده کند. با دست زغالهای داغ را جابهجا میکرد. سر همین نسوز بودنش بچهها بهش میگفتند:« اسی تفلون» بچهها هرچی با او شوخی میکردند یا اذیتش میکردند نه ناراحت میشد نه عصبانی. تازه خودش هم با ما جلو میآمد.چیزی دم دستش نبود تا جوجهها را باد بزند. در شیشهای قابلمه را برداشت. گفتیم:« نکن میشکنه!»گفت:« نه. نمیشکنه.»در قابلمه یک بار رفت و آمد و خورد گوشه منقل. فقط حلقهاش ماند توی دست اسماعیل. همدیگر را نگاه کردیم. گفت: «شیکست؟»نهار را که خوردیم، رفتیم دنبال در قابلمه. تا آخر شب کل رامسر را گشتیم تا مغازهای پیدا کنیم که در قابلمه تفلون داشته باشد. بالاخره یکی پیدا کردیم. شمارهاش را همان جا ذخیره کردیم تا اگر دوباره با اسماعیل آمدیم شمال، نخواهیم نصف روز دنبال در قابلمه بگردیمادامه دارد...
۱۲:۲۷
«مؤسسهی رویان، یک مؤسسهی موفق و یک نمونهی کامل و چشمگیر از آن چیزی بود و هست که انسان آرزویش را دارد. علت اینکه من به مرحوم سعید کاظمی آشتیانی اینقدر علاقه داشتم و الان هم در دلم و در ذهنم برای آن جوان عزیز، ارزش و جایگاه قائلم، همین است. حرکت او، نحوهی کار او، مدیریت او، پیگیری او، یک مجموعهی کاملی بود از آن چیزی که آدم دوست میدارد و آرزو دارد.
۴:۵۴
رستا
نترسبودنش ما را میترساند
قسمت سوم: اسیتفلون یکبار بارمان را بستیم و با بچههای گروه رفتیم شمال. خانهای اجاره کردیم. بنا شد نهار را توی جنگل بخوریم. جوجه را آماده کردم و ریختم توی قابلمه. رفتیم جنگل. اسماعیل رفت سر منقل تا زغال را آماده کند. با دست زغالهای داغ را جابهجا میکرد. سر همین نسوز بودنش بچهها بهش میگفتند:« اسی تفلون» بچهها هرچی با او شوخی میکردند یا اذیتش میکردند نه ناراحت میشد نه عصبانی. تازه خودش هم با ما جلو میآمد. چیزی دم دستش نبود تا جوجهها را باد بزند. در شیشهای قابلمه را برداشت. گفتیم:« نکن میشکنه!» گفت:« نه. نمیشکنه.» در قابلمه یک بار رفت و آمد و خورد گوشه منقل. فقط حلقهاش ماند توی دست اسماعیل. همدیگر را نگاه کردیم. گفت: «شیکست؟» نهار را که خوردیم، رفتیم دنبال در قابلمه. تا آخر شب کل رامسر را گشتیم تا مغازهای پیدا کنیم که در قابلمه تفلون داشته باشد. بالاخره یکی پیدا کردیم. شمارهاش را همان جا ذخیره کردیم تا اگر دوباره با اسماعیل آمدیم شمال، نخواهیم نصف روز دنبال در قابلمه بگردیم ادامه دارد...
احمد رجبی
زهرا جوهری
فائزه سراجان #شهید_اسماعیل_حلاجی #نبرد_وجودی #روز_سیزدهم_جنگ #اغتشاشات #جنگ_شهری
رستا، روایتسرای تاریخ شفاهی اصفهان
@rastaa_isfahan
قسمت چهارم: هشتشوت
میپرسم: «عادت یا ویژگی بدی هم داشتند؟»فکر میکند و میگوید: «اسماعیل خیلی شجاع بود. نترسبودنش ما را میترساند. هر ایدهای به زبان میآوردیم اسماعیل میرفت جلو و انجام میداد. شب 22 بهمن، جشن انقلاب داشتیم جلوی مسجد. اسماعیل توی تیم آتشبازی بود. رفت روی پشت بام. هشتشوت را که مستقیم میگذاشت، صاف میرفت بالا و توی دید مردم نبود. گفت: «این طوری فایده نداره. باید بذارم رو شیب گنبد که بره وسط چهار راه قشنگ بشه.»کهکشان هشتشوت را برداشت و رفت. روی شیب گنبد گذاشت و جایش را با سنگ محکم کرد تا تکان نخورد. دوتا شوت کرد و سومی افتاد زمین. هشتشوت یکی از این طرف میزد و یکی از آن طرف. فرار میکردیم تا به ما نخورد. چندتا هم رفت همانجا که اسماعیل ایستاده بود. با خودم گفتم اسماعیل سوخت که دیدم از لای دود، قدمزنان آمد. خودش را تکاند. با چهرهای قهرمانانه گفت:« دیدین چقدر با حال بود؟»ادامه دارد...
۱۴:۰۷
#شهید_سجاد_ذبیحی #نبرد_وجودی#روز_سیزدهم_جنگ #اغتشاشات #جنگ_شهری
۱۰:۱۹
رستا
نترس بودنش ما را میترساند قسمت چهارم: هشتشوت میپرسم: «عادت یا ویژگی بدی هم داشتند؟» فکر میکند و میگوید: «اسماعیل خیلی شجاع بود. نترسبودنش ما را میترساند. هر ایدهای به زبان میآوردیم اسماعیل میرفت جلو و انجام میداد. شب 22 بهمن، جشن انقلاب داشتیم جلوی مسجد. اسماعیل توی تیم آتشبازی بود. رفت روی پشت بام. هشتشوت را که مستقیم میگذاشت، صاف میرفت بالا و توی دید مردم نبود. گفت: «این طوری فایده نداره. باید بذارم رو شیب گنبد که بره وسط چهار راه قشنگ بشه.» کهکشان هشتشوت را برداشت و رفت. روی شیب گنبد گذاشت و جایش را با سنگ محکم کرد تا تکان نخورد. دوتا شوت کرد و سومی افتاد زمین. هشتشوت یکی از این طرف میزد و یکی از آن طرف. فرار میکردیم تا به ما نخورد. چندتا هم رفت همانجا که اسماعیل ایستاده بود. با خودم گفتم اسماعیل سوخت که دیدم از لای دود، قدمزنان آمد. خودش را تکاند. با چهرهای قهرمانانه گفت:« دیدین چقدر با حال بود؟» ادامه دارد...
احمد رجبی
زهرا جوهری
فائزه سراجان #شهید_اسماعیل_حلاجی #نبرد_وجودی #روز_سیزدهم_جنگ #اغتشاشات #جنگ_شهری
رستا، روایتسرای تاریخ شفاهی اصفهان
@rastaa_isfahan
سختگیری یا معیارهای عجیب و غریبی برای ازدواج نداشت. معتقد بود اگر خودم مرد زندگی باشم بقیه مشکلات توی زندگی حل میشود. سال 1402 عقد کرد. برنامه ریختیم نیمه شعبان با هم برویم کربلا تا خانمهایمان با هم آشنا شوند. قبل از عروسیشان دنبال اجاره کردن خانه بود. گفتم: «برو دنبال خرید خونه.»گفت:« پول ندارم.»گفتم:« نیت کنی پولش جور میشه.»وام گرفت و زمینی که توی روستایشان داشت فروخت تا آخر توانست خانهای آخرهای خیابان کاوه بخرد. خانهای یکخوابه با سالنی کوچک که به آشپزخانه وصل میشد. زیرزمینی کوچک داشت که فرش 12 متری تویش جا نمیشد. با دوستانش خانه را لولهکشی کرد. خانه را رنگ زدند و کاغذدیواری چسباندند. مبلمان را چیدند و تلویزیون را گذاشتند. چون جا کم بود، قسمتی از جهاز خانمش را توی زیرزمین گذاشت.اسماعیل همان زیرزمین کوچک را کرد اتاق جلسات خودش و بچههای گروه. هم خانوادهدار بود هم رفیقباز. نگه داشتن این دو ویژگی کنار هم سخت است ولی اسماعیل هر دو را با هم داشت. نه رفقایش از او دلخور بودند نه خانواده و همسرش.
ادامه دارد...
۱۲:۱۸
۱۰:۴۴
نوزدهم دی، سالگرد شهادت پدر خانمش بود. قرار گذاشتیم نوزدهم که از جوشقان برگشت، شیرینی دفاع پایاننامه ارشدش را بخوریم. یک هفته بود که دفاع کرده بود.پنجشنبه شب که اعلام تجمع کردند، با بچهها دم مسجد ایستادیم. جمعیت که آمد، چون اسلحه نداشتیم، بیسیم زدند برویم داخل مسجد. اغتشاشگرها آمدند پرچم ایران و یاحسین و یاابالفضل بیرون را کندند و جلوی در انداختند و در را آتش زدند. با سنگ، شیشهها را شکستند و خیمه چایخانه را آتش زدند.اسماعیل جمعه رسید اصفهان و بعد از نماز مغرب آمد مسجد نورباران. تا دید در سیاه شده و سوخته رفت بنزین آورد و شروع کرد در را پاک کند. اخلاقش همین طور بود. کاری که باید انجام میشد را انجام میداد. بچهها که دیدند اسماعیل در را تمیز میکند، رنگ و کمپرس باد آوردند. همان شب در مسجد رنگ شد؛ انگاری که اسماعیل مسئول دفاع از خانه خدا باشد. ادامه دارد...
۱۲:۴۶
۵:۴۵
آقای رجبی، قاب عکس اسماعیل را از توی حجله برداشت. صورتش را نوازش کرد و با بغض ادامه داد:« تیر توی سرش خورده بود. دستم را گذاشتم روی زخمش تا جلوی خونریزی را بگیرم. صداش زدم. تو حال خودم نبودم. فرماندهمان آمد و اسماعیل را بردیم بیمارستان.تیم حفاظت که روی پشت بام بیمارستان صدوقی بودند گفتند دو نفر از ساختمان نیمهکاره روبهرو تیراندازی کردند. توی بیمارستان هم گفتند امشب چند نفر آوردند که تیر مستقیم توی سرشان خورده بود.استرس این را داشتم که همسرش یا پدرش زنگ بزند. ساعت دوازده همسرم زنگ زد و گفت: «خانم اسماعیل داره سراغشو میگیره.»گفتم:« بهش میگم زنگ بزنه.»بچهها با تلفن کانون به پدر اسماعیل زنگ زدند و گفتند زخمی شده. آمدند بیمارستان. خجالت میکشیدم بروم پیششان. اجازه ملاقات بهشان ندادند. صبح که خبر شهادت را به خانواده دادند، پدرش گفت: «دیشب اصلا نخوابیدم. صبح توی ماشین جلوی بیمارستان خوابم برد. خواب دیدم یک صندوقچه به من دادند که داخلش یه مروارید بود بعد اسماعیل اومد و مداحی کرد: خبر چه سنگینه...ادامه دارد...
۱۲:۲۲
۱۲:۲۸
رستا
| ببینیم
دوره نقدنویسی بر ادبیات واقعگرا
با تدریس: خانم دکتر آزاده جهاناحمدی
زندگینامه باید به خط زمان متعهد باشد
هر هفته چهارشنبهها ۱۶ تا ۱۸
حسینیه هنر اصفهان #رستا #نقد_زندگینامه
رستا، روایتسرای تاریخ شفاهی اصفهان
انجمن قلم اصفهان
@rastaa_isfahan
@anjomanghalamiran
#رستا#نقد_زندگینامه
۶:۵۶
#تاریخ_شفاهی_پیشرفت#زنان_پیشرفت
۱۱:۳۵
۰:۰۵
درخشش بانوی اصفهانی در جشنواره ادبی خیر ایران
آثار فاطمه املایی، از نویسندگان رستا، شایسته تقدیر در دومین جشنواره ادبی خیر ایران در دو بخش تجربهنگاری و داستان نوجوان شد.
بخشی از روایت شامگاه قرابت ، متن نویسنده را در زیر بخوانید:
توی فلکه دانشگاه صنعتی، وقتی چیزی تا رسیدن به خانه گرم و امنمان باقی نمانده بود، گروهی راهمان را بستند. مردی که صورتش را با شالی سیاه پوشانده بود، خم شد روی کاپوت. چشم دوخت توی چشمان ترسیده و از حدقه بیرون زدهی ما. از چشمان سیاه و کشیدهاش خشم لمبر میزد. قلوه سنگ بزرگ توی دستش را برد پشت سرش تا فرود بیاورد روی شیشه ماشین و نعره زد. تا صبح آن روز من و دارودستهی راضیه در کلاس، بیربطترین آدمهای دنیا بودیم بهم. حالا ما ایستاده بودیم یک سمت و کسانی گردنکلفتی میکردند روبهرویمان که تابهحال در هیچ معبر و گذری ندیده بودیمشان.
بخشی از داستان کوتاه عالم همسایگی نیز که اقتباسی از کتاب تحصن نشر راهیار است را در زیر بخوانید:
نگاهی انداختم به محسن که پشت دستگاه تایپ، توی اتاقی نشسته بود. عباس فهمید رفتهام توی نخ محسن، گفت او کارش نوشتن خلاصه جلسات بزرگترهاست. فرصت مناسبی بود که از داستان این تجمع سردربیاورم. عباس همانطور که میوههای شسته شده را میچید توی ظرف، گفت:« تحصن کردهاند. تحصن میدانی چیست؟» جوری سرتکان دادم که یعنی ختم این ماجراها هستم. منصور پرید میان بحث که:« اگر میدانستی اینجا قرار است چه کارهای بزرگی بکنیم که توالت خانهتان را گرو نمیکشیدی...» آمدم هجوم ببرم سمتش که مصطفی جلویم را گرفت.
رستا، روایتسرای تاریخ شفاهی اصفهان
@rastaa_isfahan
توی فلکه دانشگاه صنعتی، وقتی چیزی تا رسیدن به خانه گرم و امنمان باقی نمانده بود، گروهی راهمان را بستند. مردی که صورتش را با شالی سیاه پوشانده بود، خم شد روی کاپوت. چشم دوخت توی چشمان ترسیده و از حدقه بیرون زدهی ما. از چشمان سیاه و کشیدهاش خشم لمبر میزد. قلوه سنگ بزرگ توی دستش را برد پشت سرش تا فرود بیاورد روی شیشه ماشین و نعره زد. تا صبح آن روز من و دارودستهی راضیه در کلاس، بیربطترین آدمهای دنیا بودیم بهم. حالا ما ایستاده بودیم یک سمت و کسانی گردنکلفتی میکردند روبهرویمان که تابهحال در هیچ معبر و گذری ندیده بودیمشان.
نگاهی انداختم به محسن که پشت دستگاه تایپ، توی اتاقی نشسته بود. عباس فهمید رفتهام توی نخ محسن، گفت او کارش نوشتن خلاصه جلسات بزرگترهاست. فرصت مناسبی بود که از داستان این تجمع سردربیاورم. عباس همانطور که میوههای شسته شده را میچید توی ظرف، گفت:« تحصن کردهاند. تحصن میدانی چیست؟» جوری سرتکان دادم که یعنی ختم این ماجراها هستم. منصور پرید میان بحث که:« اگر میدانستی اینجا قرار است چه کارهای بزرگی بکنیم که توالت خانهتان را گرو نمیکشیدی...» آمدم هجوم ببرم سمتش که مصطفی جلویم را گرفت.
۱۰:۰۵
قسمت اول: امام رضا من رو آروم کرد.
فائزه پیام داد که «میای بریم دیدار خانوادهی شهدا؟» مدتی بود نرفته بودم. گفتم میآیم. بعد که گفت باید تا طرفهای «سجزی» برویم داشتم پشیمان میشدم. توی جاده رانندگی کردن را چندباری امتحان کردهام، ولی دلم آنقدر قرص نبود که اینبار هم گردن بگیرم. بالا و پایین کردیم و قیمت پرسیدیم و بالاخره از تاکسی تلفنیهای قدیمی شهری ماشین رزرو کردیم برای صبح جمعه. فائزه فیلم کوتاهی از مادر شهید برایم فرستاد که تویش بالای سر پسرش و بین جمعیت ایستاده بود و باصلابت میگفت: «من آرومم ... امام رضا من رو آروم کرده ... یه قربونی داشتم که تقدیم رهبرم کردم ... دعا کنید برای پیروزی اسلام...». کلیپ را چند جا دیده بودم. صلابت و شجاعت و قاطعیتی تویش بود که به نظرم طبیعی نبود. و اگر بخواهم خیلی خودکاوی کنم من را تا حدی میترسانْد و مهیب بود برایم.صبح جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴، هشت صبح، توی تاکسی، اسم و فامیل «شهید محمدرضا ایوبینژاد» را زدم توی گوگل. «منوتو» دربارهاش گفته بود «شهید میهن» و اینکه «نیروهای سرکوبگر حکومت با شلیک مستقیم...». همهی لینکهای گوگل بهصورتی غیرمعمول از فیسبوک و اینستا و فیلترجات بود. توی مرورگر داخلی «گردو» امتحان کردم ولی چیز خاصی دستم را نگرفت. «تیمیارت» اسم جدیدی بود برایم. اسم محلههای شرق تا حد زیادی عجیب و غریبند. مثلا همین «سجزی» یا همین «گَوَرت» یا اصلا همین «خوراسگان» خودمان. قبلا شنیده بودم که اینها اسامی ایرانباستانیاند. با همه عجیب بودنشان، برایم حس و حال «قدمت» و «تاریخ» دارند.ادامه دارد...
۱۲:۳۱
نرسیده به سجزی که بهخاطر شهرک صنعتیاش بیشتر معروف است، جادهای فرعی را به سمت راست پیچیدیم. بوهای مختلفی میآمد توی جاده. چندتایی گاوداری ظاهرا آنطرفها بود. «مجتمع خدمات رفاهی» هم توی آن جادهی به نظر فرعی وجود داشت. راننده گفت که میتوانستیم از سمت خیابان «مشتاق» یعنی کنار رودخانه هم بیاییم. توی مسیریاب قبلا چک کرده بودم چندبار و میدانستم از مسیر «آبشار» و «زیار»، در آنطرف رودخانه هم میشد بیاییم. یک ربعی رفتیم تا رسیدیم به «فساران» که سر و ظاهرش آنقدرها مسکونی نمیزد، یعنی بهنظر نمیرسید خانههای زیادی داشته باشد. کمتر از دو سه دقیقه بعد رسیدیم به «تیمیارت».همان اول خیابان اصلی، سمت چپ دو تا بنر بزرگ زده بودند، یکی دربارهی متوفایی سنوسالدار و دیگری دربارهی شهیدی که ما دنبالش آمده بودیم. به راننده گفتیم جلو برود تا دنبال بنرهای دیگری از شهید بگردیم و خانهشان را پیدا کنیم. همانجا راننده شیشه را پایین کشید و از موتورسواری پرسید: «اینجا زندگی میکنی؟» و با سر تکان دادن او نشانی خانهی شهید را پرسید. موتوری هم اشاره کرد که دنبالش برویم. کاپشن پفدار پوشیده بود و چفیهای با تم قرمز را طوری به سرش بسته بود که من یکی را یاد خلافها میانداخت.اقلا نیمساعتی زود رسیده بودیم. فائزه ایستاد به عکاسی. توی کوچهشان پر از بنر تسلیت بود. دو تا عکس کاملا متفاوت روی بنرها بود، یکی کمسنوسالتر و ریشدار با صورتی ظریف، و آنیکی با سبیل و بدون ریش و انگار بزرگتر و جاافتادهتر. کنار یکی از بنرها نوشته بود «حلالم کن».ادامه دارد...
۱۳:۰۱
روبروی کوچه، توی خیابان، بنر بزرگی زده بودند که شهید با تیپ دومی و جدیترش، اسلحهبهدست و با شلوار نظامی نشسته بود. پشتش تابلوی پایگاه بسیج تیمیارت بود. خانهها بدون نما، یا با نمای سرامیکی بودند. روی یکی از ساختمانهای نیمهساز که نمیدانم جدید و در حال ساخت بود یا خرابه، تابلوی فلزی قدیمی و رنگورو رفتهای بود که رویش نوشته بود «قرضالحسنهی حضرت ولیعصر» و آدم فکر میکرد یادگاری از دههی شصت باشد.
توی خیابان چندتایی ماشین سنگین و نیمهسنگین پارک بود. آقای رانندهی جاافتادهمان، که حضورش انگار باعث امنیت خاطرمان بود، گفت اهالی اینجا خیلیشان ماشین سنگین دارند و هرچندنفری شریکی روی ماشینها کار میکنند و با اینکه سر وظاهر خانهها نشان نمیدهد، وضعشان بدکی نیست. من هم قیافهی اینهایی را گرفتم که لابد خیلی تجربهی تعاملات اجتماعی دارند و تأیید کردم! گفتم بعضی از روستاییها خیلی پولدارند و اهل طلا جمع کردناند و وضعشان از خیلی از شهریها بهتر است. ماشین سنگین هم که قیمتش ۲۰ میلیاردی هست احتمالا و دُنگی میخرندش و رویش کار میکنند.توی همان چند دقیقهای که آنجا پرسه میزدیم، چند نفری تکوتوک از خانههاشان بیرون آمدند. ما را برانداز میکردند و نگاهشان «اینا کیاند دیگه!»ی نهچندان مستتری داشت.فکر کردیم برای اینکه خیلی هم توی کوچه علاف نباشیم، سری بزنیم به همان اول روستا، جایی که اولین بنر را دیدیم و گلزار شهدا و قبرستان بود. محصور بود. یعنی نیمدیواری و نردههایی داشت.ادامه دارد...
۱۲:۳۲
اولین شهیدی که توی قبرستان روستا، توجهم را جلب کرد «قاسم سلیمانی» نوجوان بود. چند نفر دیگر هم همین فامیل را داشتند. روی بعضی قبرها پتو انداخته بودند تا سنگشان زیر داربستهایی که برای بنّایی زده بودند آسیب نبیند. بنّایی برای ساختن سقف و سایهبان و بهقول هنریها «اِلِمان» یا بنای نمادینی روی شهدا. محمدرضا ایوبینژاد را رویش پرچم گذاشته بودند و هنوز سنگ و نشانی نداشت.توی قسمت قبرهای معمولی، مردی سر مزاری نشسته بود. نزدیک رفتم و سعی کردم آمار بگیرم. گفت تیمیارت دو بخش دارد: فارسنشین و ترکنشین! برایم جدید بود که توی اصفهان ترک داریم و بعدا که برای فائزه میگویم او هم تعجب میکند. بعدتر میفهمیم احتمالاً ربطی به ترکهای قشقایی شیراز دارند. مرد گفت که خودش توی دامداری جوشکار است. گفت کار بخش عمدهای از مردم روستا کشاورزی است.بین قبرها گشت زدیم. روی بعضیشان عبارت «حلالم کن» را نوشته بودند. فهمیدم احتمالا چیز متداولی است برایشان که روی یکی از بنرهای شهید هم زده بودند. حمد و سوره خواندیم و برگشتیم. هنوز چند دقیقهای به وعدهی ساعت ۹ باقی بود. کمی طول کشید تا در را برایمان باز کنند. توی این مدت با دایی شهید که مرد جوان ولی جاافتادهای بود صحبت کردیم. معلوم شد شب قبل تا دیروقت مهمان داشتهاند.ادامه دارد...
۱۴:۲۶