﷽
پاشو! پاشو! رسیدیم ۱
برای مسجدمان دنبال شهید میگشتیم. آجر به آجرش را خودمان با پولهای مردم روستا روی هم گذاشته بودیم. هنوز نمای مسجد به سرانجام نرسیده بود که پیگیر آوردن شهید شدیم. هر چه نامه زدیم و پیگیری کردیم هماهنگ نشد.
۹ اسفند وقتی خبر حمله به تهران آمد، دستور تعطیلی مدرسهها را دادند. از مدرسه بهم زنگ زدند که: «بیا دنبال خدیجه، مدرسهها تعطیل شده.» برای پدرش دارو و شیرخشک خریده بودم. از وقتی رفته بود توی کما، فقط میشد همین شیر خشک را همراه دارو بهش داد. پیش خودم گفتم: «میرم خونه اینا رو تحویل مادرش بدم و بعدش میرم مدرسه.»
رسیدم خانه، داروها را تحویل دادم که شیشههای در و پنجرهمان لرزید. از خانه ما تا مدرسه حدودا پنج کیلومتری راه بود ولی شدت انفجار جوری بود که ما هم متوجهش شدیم. سریع سوییچ را چرخاندم و حرکت کردم سمت مدرسه.
از خانه تا مدرسه، خیابان چند تا پیچ میخورد و درست معلوم نبود کجا را زدهاند. من ولی فکرم پیش خدیجه بود. توی هر کدام از پیچها یاد خاطرهای ازش میافتادم. خدیجه از یکی دو سال هم یکیدرمیان روزههایش را میگرفت ولی امسال که به سن تکلیف رسیده بود، همهاش را گرفت. بهش میگفتم: «تو که سحرا حوصلهت نمیشه بیدار شی، حداقل یه روز درمیون روزه بگیر تا ضعیف نشی.» قبول نمیکرد. اتفاقا همان روز توی ماشین ازم پرسید: «تا آخر ماه رمضون چقدر مونده؟» وقتی گفتم بیست روز، با لحن کودکانهاش جواب داد: «بیست روز؟ خیلی گشنهم میشه.»
تا پانصد متری مدرسه از ترافیک خبری نبود. خدا خدا میکردم که جای دیگری را زده باشند. آنجا ولی مطمئن شدم ستون دودی که بلند شده، از خود مدرسه است. ماشین را مثل بقیه همان وسط خیابان رها کردم و مثل فنر از ماشین پریدم بیرون و دویدم سمت مدرسه. فقط من نبودم، پدر و مادر بچهها، همه همین وضع را داشتند. غوغایی بود آنجا.
وارد مدرسه که شدم تا چند دقیقه فقط داشتم به در و دیوار نگاه میکردم. گوشم سوت میکشید. هر چند ثانیه یک بار صورتم را به جیغ و فریاد والدین بچهها، سمت صدا میگرداندم ولی منگ بودم. به دیوار مدرسه تکههای گوشت و خون چسبیده بود.پاهایم قفل بود. رفتوآمد بقیه مثل حرکت سایهها جلوی چشمم میآمد. تقریبا شصت درصد مدرسه تبدیل به خاک شده بود. نمیدانم چند تا و چهجوری موشک بهش خورده بود که انگار از روز اول وجود نداشت.
اصلا قیافه مدرسه برایم غریبه بود.چند دقیقه طول کشید تا توانستم خودم را جمعوجور کنم و از شوک بیرون بیایم.توی قسمت پسرانه، جسدها وضع خوبی نداشت. همه پخشوپلا روی در و دیوار بود. قسمت دخترانه، فضا کمی بهتر بود. کلیت بدن سالم بود ولی چهرهها... همه سوخته بودند. شاید از همه پیکرهایی که پیدا کردیم، ده پانزده نفر بدن و صورتشان سالم بود و میشد شناساییشان کرد.
روایت #محمدحسین_عظیمی از سفر به میناب
https://ble.ir/ravayat_nameh
https://farsnews.ir/ravadar/1788673510372342176
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://farsnews.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
پاشو! پاشو! رسیدیم ۱
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۲۹۹
۶:۰۸