بله | کانال خط قرمز ها
عکس پروفایل خط قرمز هاخ

خط قرمز ها

۹ عضو
thumbnail
گلزار شهدای هفشجان 

از آن بالا همه شهر پیدا بود . کوه های برفی و زمین های کشاورزی یک طرف ، خانه ها طرف دیگر . تپه گلزار شهدا برایم از همه پارک هایی که رفته بودم جذاب تر بود. آن جا برای ما یک قرار سالیانه داشت.  سال مان  را کنار مزار دایی تحویل می شد. غیر از سال های که ساعت سال تحویل نصف شب بود . تپه انگار چسبیده بود به آسمان ، مستقیم خودت را در آغوش خدا حس می کردی . عطر گلاب و اسپند و گلدان های بالای سر قبور شهدا ، بوی بهشت میداد .

دایی من کوچک ترین فرزند خانواده بود. برای سربازی راهی جبهه شده بود اما ماموریت آخر  انتخاب خودش بود نه دستور فرمانده. شب سال تحویل سال ۱۳۶۶ وصیت نامه اش را می نویسد و دوم فروردین به شهادت می رسد. دسته ۲۰ نفره برای یک عملیات شناسایی می روند. سنگر ها به ظاهر خالی بودند و قصد برگشت داشتند که غافل گیر می شوند. با اینکه می توانسته جایی پناه بگیرد اما به بقیه می گوید بروید و خودش سعی می کند با آرپی جی سنگری که عراقی ها در آن مخفی شده بودند و بچه ها را هدف قرار می دادند را بزند. گلوله آرپی جی به هدف می خورد اما خودش همان جا آسمانی می شود.


سالی که دایی شهید شد، مادر بزرگم از آبادان به خاطر جنگ به شهر خودشان ، هفشجان برگشته بود و آنجا زندگی می کرد . برای همین دایی را در گلزار شهدای آنجا دفن کردند. مادربزرگم بعد از جنگ گفت: من بچه ام رو تنها نمی گذارم. همان جا ماندگار شد . قرار سالیانه ما شد ، عید ها و آخر تابستان همگی خانه مادربزرگ ، در خانه ای حیاط دار ، با منظره کوه و مزرعه های سرسبز و یک باغچه پر از درخت و سبزی. 

هر بار که می رفتیم ، تپه گلزار شهدا ، با خودمان چند ظرف پلاستیکی  برای شستن قبور شهدا می بردیم. مسابقه داشتیم هر کس می تواند مزار چند شهید را بشوید . بعد از بازی شستن مزار ها به شیب خاکی کنار تپه میرفتیم و اینقدر بالا می رفتیم که بقیه بین انگشتان مان جا شوند .
 الان  آن بالا مهمان  پنج شهید گمنام شده . من با بچه هایم هنوز این بازی ها را انجام می دهم. هر چند دیگر خانه مادربزرگی نیست که ما را هر سال دور هم جمع کند. 
https://ble.ir/redlines1/-7111537541874533126/1764080023672

۱۴:۱۳

thumbnail
خیلی وقت بود کتابی در مورد شهدا که راوی مادر یا همسر شهید باشد، نخریده بودم. یعنی از وقتی ازدواج کردم و مادر شدم ! این سال ها حتی مستند و مصاحبه های مادران و همسران شهدا را هم کمتر دیده ام . راستش نمی توانم خودم را جای مادری بگذارم که برای لحظه لحظه بزرگ شدن بچه اش چه سختی ها کشیده ، اما موقع امتحان راضی به رضای خدا می شود. یا جای همسری بگذارم که عاشق همسرش هست ، اما وقت اش که می رسد راضی می شود به رفتن اش. من اینقدر دل بزرگی ندارم که حتی جرات کنم  داستان زندگی شان رابخوانم.
اما کتاب نود و نهمین نفر ، فرق داشت . روایت شهید مدافع حرم ، مهدی موحد نیا .البته اولش فکر کردم روایت از زبان دوستان و هم رزمان شهید باشد . عکس روی جلد را که دیدم ، انگار شهید دقیقا تو را نگاه می کند. اینکه قرار بود روایت متفاوتی بخوانم برایم جذاب بود. 
سفارش خرید را انجام دادم . چند روز بعد کانال نویسنده کتاب را باز کردم. دیدم از یک خاطره در مورد کتاب مطلبی نوشتند. با این مضمون که کار مصاحبه کتاب گره خورده بود ، همسر شهید مایل به ادامه مصاحبه نبودند. انگار شهید به خواب شون میان و می پرسن که چرا مصاحبه نمی کنی ؟ همسرشون هم میگن چون می ترسم حالم بد بشه . شهید بهشون می گن :« ما رفتیم جون مون رو دادیم ، شما حتی نمی خوای یه مصاحبه بدی ؟ نگران نباش خودم هوا تو دارم » 
این خاطره را که توی کانال خواندم ، دلم ریخت . با خودم گفتم: « حرف شهید به تو هم هست . اونا رفتن جون شون رو دادن ، تو حتی جرات نمی کنی کتاب روایت هاشون رو بخونی ؟!» 
خیلی منتظر کتاب بودم. اما ظهر روز قبل از شهادت حضرت زهرا ، به دستم رسید. خبر حال بد یکی از جوان های فامیل خیلی ذهنم را بهم ریخته بود. از بچگی آن پسر را می شناختم . حالا روی تخت بیمارستان منتظر عمل بود. رو به عکس آقا مهدی کردم و گفتم:« شما امروز اومدی پیش ما ، بی حکمت نیست . می خوام واسطه بشید برای شفای مریض مون پیش حضرت زهرا » 
شروع به خواندن کردم. چند روایت اول از همسر شهید بود . دروغ چرا داشت حالم بد میشد . نفسم به شماره  افتاده بود. کتاب را بستم . رو به عکس آقا مهدی گفتم:« آقا مهدی خودت کمک کن بتونم کتاب رو بخونم . اصلا خودت جوابم رو بده » کتاب را بی هدف باز کردم . اواخر کتاب بود ، روایت همسر شهید از مریضی پسرشون بود که از شهید خواسته بودن که خودش کمک شون کنه. اسم پسرشون ابوالفضل هست ، هم اسم مریضی که ما نگران اش بودیم. باز کتاب را بستم . رو به عکس شهید گفتم:« شما این خاطره رو الکی جلوی چشم من قرار ندادید ، برای مریض ما هم واسطه بشید پیش خانم فاطمه زهرا » 
دوباره کتاب را باز کردم. این بار خاطره روزی هست که خبر شهادت را به خانواده شون اطلاع می دهند. از دل بزرگ همسر و مادر شهید خجالت کشیدم. تیر خلاص رو وقتی خوردم که مصاحبه مادر شهید را خواندم. آن جایی که گفتند، دوستان و آشنایان و مسولین پول بنر و تاج گل را برای زلزله زدگان کرمانشاه واریز کنند . از ذهنم گذشت ، من هم به نیت آقا مهدی نذری کنم تا واسطه شفای مریض مان شوند . هر چند  شنیده بودم  هر کس سر مزار شان رفته دست خالی بر نگشته ، اما دلم میخواست نذری داشته باشم. 
ادامه دارد 

۱۴:۵۳

thumbnail
روز شهادت حضرت زهرا ، دوباره رو به عکس روی جلد گفتم : « آقا مهدی می خوام از اول کتاب شروع کنم به خوندن، خودتون کمکم کنید ، به من باشه طاقت ندارم » . روایت های مادر شهید از تولد آقا مهدی شروع می شود. شهید فرزند آخر خانواده ای خوب و انقلابی بوده که مادرش برایشان سنگ تمام می گذارد. اما ماجرا همین قدر خوب پیش نمی رود. شاید دلیل تفاوت روایت همین صداقت در ماجراست.
 شیطنت های بچگی آقا مهدی در بعضی لحظات با مزه است اما خیلی جاها  ، آدم را حسابی کفری می کند. با خودت می گویی ، مادرش چی کشیده از دست این پسر ! بزرگ تر که می شود ، شیطنت همراه خطاهای ریز و درشت ، تو را به شک می اندازد که واقعا شهدا می توانند اینطوری باشند ؟! از بس تمام کتاب های رایج زندگی شهدا را آنقدر شسته و رفته روایت کرده بودند که هیچ خطای کوچکی را هم از آن ها انتظار نداری . 
آقا مهدی شاید شیطنت داشته ، خطا داشته اما خط قرمز هم داشت. خط قرمز هایی که همه جوره پای آن می ایستاد . این ایستادن چقدر حالت را خوب می کند . خیلی از ما به ظاهر آدم هذهبی و بچه مثبتی هستیم . اما توی اوج ماجرا ممکن است جرات نکنیم پای خط قرمز مان بمانیم. وقتی کسی مزاحم ناموس مردم میشد ، نمی گفت این طرف چند برابر من هیکل دارد . می زد به دل ماجرا. ما زن ها قدر این غیرت را خوب می دانیم. در هر موقعیتی بوسیدن دست پدر و مادر را کنار نمی گذاشت و با افتخار هم این کار را می کرد. اگر کاری می کرد که مادرش ناراحت می شد تا راضی اش نمی کرد ولی کن ماجرا نبود.
وقتی آن قسمت را خواندم که نوشته بود ، طرف حالت طبیعی نداشت ، به آقای خامنه ای فحشی داد. غیرتی شد و رفت حسابی از خجالتش در آمد . دوستش گفته بود : حالا با این کار تو انقلابی شد ؟! گفت :« مخالف نظام است باشد ، حق ندارد فحش بدهد» دیگر اشکم بند نیامد.  کتاب را بستم. روز شهادت بود ، روضه  نیاز نبود . رو به عکس کردم، گفتم : « آقا مهدی این روزها کجایی کار از فحش گذشته ، اینقدر شهر پر از گناه شده که دیگر نفس کشیدن سخت هست . » 
آقا مهدی بسیجی بود. نه از آن بسیجی های بچه مثبت که توی سفر راهیان نور یکسره در حال گوش دادن مداحی و روایت های راوی باشد . حتی اینقدر شیطنت می کرد و سر به سر بچه ها می گذاشت که از آوردن اش پشیمان می شدند .اما وقتی سیم دلش وصل میشد ، دور از همه هیاهو ها می نشست گوشه ای از یادمان و به آسمان خیره می شد. شاید راه مشهد را با بازیگوشی طی می کرد اما زیارت اش باعث غبطه ی خیلی ها می شد .
این شاید اثر رفت و آمد زیادش به گلزار شهدا بود. هر بار آقا مهدی با آدم های با ربط و بی ربط می رفت گلزار شهدای سبزوار ، منم دلم راهی اونجا می شد . آدم هایی که قبل از رفاقت با مهدی پایشان به گلزار شهدا نرسیده بود. دلش می خواست آنها را وصل کند به شهدا .
  جایی که می خواندی شلینگ می انداخت قبور شهدا را بشوید ، چقدر به حالش غبطه خوردم . دلم برای شستن قبور شهدا تنگ شد. گریه کردم بی روضه.
اینقدر این کارهای آقا مهدی بالا و پایین داشت که دوستانش هم احتمال شهادتش را نمی دادند. حتی در لیست صد نفره احتمال شهید شدن بچه های پایگاه ، به زور نفری یکی مانده به آخری شد ، نود و نهمین نفر! 

ادامه دارد …
https://ble.ir/redlines1/-6771237090261762611/1764082613552

۱۴:۵۶

thumbnail

۱۰:۴۱

بین الحرمین شیرازی(۱)
آخ بین الحرمین ، چقدر دلم برایت تنگ شده .هر بار که از دور چراغ های قوس دار سبز یا قرمز دو طرف موکب را میبینم ، این جمله از دلم می گذرد.  آن عکس دو گنبد نورانی دو طرف مسیر ، دیگر نور علی نور است. «السلام علیک یا اباعبدالله» را می گویم .گاهی حال دلم خوب باشد ، اشکی گوشه چشمم را خیس می کند.  اسم موکب ،عزیزم حسین است. اما هر کس یک مدل صدایش می زند. یکی می گوید موکب چمران ، آن یکی موکب بچه های کافه شهدا ، بعضی هم می گویند موکب بین الحرمین! 
اگر شیرازی باشید ،  بگویم  چمران ، دیگر تا ته قصه را می خوانی . اما برای غیر شیرازی ها در گوشی می گویم. بلوار چمران یکی از توریستی ترین خیابان های شیراز است . به برکت باغ های قدیمی هوای دلپذیری دارد. برای تفریح عالی است ، از حلال گرفته تا غیر حلال ! 
زمینی در چمران مسطح شده بود برای اسکیت و بازی های جمعی . خانواده ها دور تا دور می نشستند و بچه ها وسط بازی می کردند . آن سال فراخوانی دادند برای تجمع دختر و پسرهای اسکیت سوار شیرازی ! فیلم آن برنامه که پخش شد حسابی خبر ساز شد. پسر های نوجوان با ظاهر های نامناسب و دختران کم حجاب و  بی حجاب یک برنامه به ظاهر نمایشی ورزشی اجرا کردند. از یک طرف عده ای تشویق و دست و هورا برای شجاعت این نوجوان ها و از یک طرف فریاد وا اسلاما عده ای دیگر که همه چیز از دست رفت . هنوز اغتشاشات زن زندگی آزادی شروع نشده بود. این ماجرا شاید نقطه عطفی محسوب میشد.
اما یک سری خانواده مذهبی تصمیم متفاوتی گرفتند. گفتند تا موقعی که ما نباشیم و صحنه را خالی کنیم وضع همین می شود . ما هم بعضی عصر ها آن جا قرار بگذاریم . بچه ها بازی کنند و ما هم با هم وقت بگذاریم . غروب که شد با هم نماز جماعت کوچکی برپا کنیم. تا فضا کمی تغییر کند. 
کم کم این جمع بزرگ تر شد. پذیرایی و یک سیستم صوت کوچک اضافه شد . تا شهرداری اجازه داد برای مراسم های خاص میز و داربستی اضافه شود. تا کار به موکب برسد خیلی ها خون دل خوردند، حرف شنیدند. اما بالاخره یک موکب متفاوت اما دلنشین به شیراز اضافه شد. 

ادامه دارد…..

۱۰:۴۱

thumbnail

۱۰:۴۲

بین الحرمین شیرازی (۲)
۲۲ میلیارد تومان برای خرید زمین موکب باید جمع شود! خبر سنگین و باور نکردنی بود . حداقل برای یکی مثل من که توکل اش کم است.  ایام زیارت اربعین خبر خرید زمین پخش شد.
زمین بالای موکب ، ملک شخصی بود و شهرداری هم اعلام کرده بود نمی خواهد آن زمین را بخرد. اگر هم قرارداد اجاره زمین تمام میشد و مالک تصمیم دیگری می گرفت، حق شرعی و قانونی اش بود. شهرداری هم در هر دوره تصمیم های متفاوت و حتی متناقض می گیرد. این یعنی ممکن بود آن موکب بزرگ و پر برکت به یک فضای تفریحی متفاوت تبدیل شود ! هر چند امام حسین بی موکب نمی ماند، اما کسی دلش نمی آمد در زمینی که این همه نماز و دعا و اشک به خودش دیده چیز دیگری علم شود. 
چند سال بعد از رونق گرفتن موکب ، شهرداری می خواست یک پل دور برگردان آنجا بسازد . حتی در بین عملیات ساخت پل هم موکب برنامه های خودش را داشت. اما حساب محرم جداگانه بود. شهرداری قول داده بود برای محرم زمین بالای فضای فعلی را با اجازه صاحب زمین مسطح کند و در اختیار موکب بگذارد برای محرم. نزدیک دهه اعلام کردند فعلا برنامه عوض شده و محرم هیچ برنامه ای نیست ! دیگر خون بچه ها به جوش آمد . اینقدر پیگیری کردند که دهه دوم بالاخره در زمین خاکی مراسم ها دوباره شروع شد. 
شیراز نبودم ، اما هر وقتی خبر کنسل شدن برنامه محرم را شنیدم حسابی بهم ریختم. خبر شروع مجدد برنامه و فضا سازی قشنگ آن حسابی ذوق زده ام کرد. مراسم های بزرگ  از جشن و عزاداری ، پیاده‌روی جاماندگان اربعین از توریستی ترین قسمت شهر تا حرم شاهچراغ. عکس ها و فیلم ها را در کانال موکب دنبال می کردم و حال دلم خوب میشد.
اما امسال فرق داشت ، استرس تمام شدن همه این برنامه ها ، حسابی همه ما را بهم ریخت. وقتی تنها راه نگه داشتن موکب خرید زمین اعلام شد ، دیگر گفتم تمام است. با خودم گفتم نهایت مقداری جمع می شود اما نه به اندازه ، بعد مجبور هستند محل موکب را عوض کنند. 
کار که به انتها نزدیک شد برای اینکه از قافله جا نمانم ، یک بار به نیت تولد دخترم مبلغی را پرداخت کردم. یک بار به خاطر شفای یک مریض به نیت دو شهید ، در این بهشت زمینی شریک شدم. یکی شهید مهدی موحد نیا که شب شهادت حضرت زهرا با کتاب اش وارد زندگی ما شد تا حال مان را عوض کند . یکی دایی شهیدم ، محمود شمس که همه مراحل زندگی تنهایم نگذاشت. داستان جمع شدن این پول ، یکی دو روایت نیست. یکی پول پس انداز اش ، یکی طلای روز مبادا ، آن یکی حلقه ازدواج ، هر کس هر چه داشت گذاشت وسط .شب جمعه بعد از شهادت اعلام کردند خرید زمین نهایی شد . انگار خانه خریده باشیم . همان اندازه خوشحال شدم. نمی توانستم جلوی گریه گریه ام را بگیرم .ان شاا…قسمت شود این بهشت زمینی ، میزبان مزار شهید گمنام باشد. برویم نماز شکر بخوانیم که ما ملت امام حسین هستیم .

۱۰:۴۲

thumbnail

۱۱:۰۱

تکه آخر پازل تا نیمه های کتاب را خوانده بودم. ذهن حسابگرم می گفت رد نشدن از خط قرمز ها لایق شهادتش کرده. اما از نیمه دوم کتاب کم کم فهمیدم آقا مهدی موحد نیا پازل زندگی اش را قطعه قطعه چید تا ختم به خیر شد. اوایل شاید چیدن پازل کند بود اما از جایی به بعد سرعت گرفت .مثل بقیه منتظر پشت میز نشینی نماند ، رفت دنبال کسب و کار.سودبالایی نداشت اما حواسش به بچه های محله های پایین شهر بود. به جای کمک برای لباس شب عید ، خودشان را می آورد کار کنند تا مزه پول حلال زیر دندان شان برود. همین کاری بودن اش نظر پدر زن اش را جلب کرد. بعد از ازدواج بیشتر از قبل دستش به خیر می رفت . خدا همسری همراه و همدل نصیب اش کرده بود. حاضر شدند هزینه های ازدواج شان را کم کنند . اما تعداد خانه هایی که بعد از متاهلی سر می زدند بیشتر شد . پیش امام رضا عقد محبت شان را بسته بودند. بالا و پایین زندگی و بحث های زن و شوهری از هم دورشان نکرده بود . هر روز بیشتر از قبل عاشق می شدند. پوشیدن لباس سبز پاسداری بعد از ازدواج خودش داستان دارد. اول زندگی دوری سختی تر است .‌ شهادت رفیق اش برای دفاع از حرم بی بی زینب حسابی هوایی اش می کند. داستان می افتد روی دور تند . به زمین و زمان می زند برای رفتن. نه یک بار و دوبار ، هر در بسته ای را می زند. همسرش راضی نیست ، حق هم دارد . کار آسانی نیست ، رضایت به رفتن کسی دل ات بند دلش باشد مثل جان کندن است. باید بخوانی و ببینی چه به آنها گذشته است . مادر شهید ناراضی نیست خودش دوست داشته لباس سبز پاسداری را تن پسر ببیند. اما می گوید مادر نمی شود خدمت کنی بعد از اینکه بزرگ شدن بچه هایت را دیدی شهید شوی ؟ آخر تازه دامادی ، همسرت بعد از مدت ها که منتظر بودید ، باردار شده الان وقت خوبی برای تنها گذاشتنش نیست . اما آقا مهدی با همه عشقی که به مادر و همسرش دارد باز هم دست از تلاش برای رفتن بر نمی دارد. وقتی می خوانم همسرش همان سالی مادر شده که من هم برای اولین بار مادر شدم، بغضم می گیرد. در دلم می گویم:" آقا مهدی نمی شد بی خیال شوی" . دیگر نمی توانم ادامه دهم کتاب را می بندم .کنجکاوی امانم نمی دهد ، باز خواندن کتاب را را شروع می کنم. بعد از این همه تقلا راهی سوریه می شود . ماموریت اش می شود ، توزیع توپ بین مناطق عملیاتی ، اما نه توپ جنگی ، توپ فوتبال و والیبال! حتی مسخره اش می کنند تو اگر شهید شوی باید بگوییم شهید راه فوتبال دستی ! یکی مثل من بود که قطعا بیخیال می شد. قبلا زود جوش بود همه این صفت بارزش را می شناختند اما آنجا مشق صبر کرد. کارش خوب بود بهش مسولیت اضافه کردند ، سواد آموزی ! دیگر جا داشت آمپر بچسباند و برگردد . اما باز هم ماند و کار کرد . خوب کار کرد، آنقدر که مسولیت اطلاعات عملیات را هم به واحد آنها سپردند . یعنی رفتن به آن طرف خط مقدم وسط دل دشمن . دل نترس و مهارت موتور سواری مهدی این جا به کارش آمد .‌با اینکه چند بار تا چند قدمی شهادت رفته بود و نشده بود ، نا امید نشد . تکه آخر پازل را از امام رضا گرفت . روز آخر عملیات آزاد سازی ابو کمال آخرین مقر داعش، تک تیر انداز گلویش را نشانه گرفت. خانمش شب روضه حضرت علی اصغر راضی به شهادتش شده بود .در حالی که ابوالفضل چهار ماهه اش را بغل کرده بود.شوهرش فدای علی اصغر امام حسین شد. شب شهادت امام رضا!
خبر خرید زمین موکب که به نیت شهید موحد نیا شب شهادت حضرت زهرا در آن شریک شدم را شنیدم . بیماری هم که به آقا مهدی رو انداخته بودم برای شفا ، بعد از یک عمل سنگین به بخش آوردند. فقط می شد بگویم . دمت گرم آقا مهدی! حالا شهید مهدی موحد نیا ماموریت جدید دارد. کتاب اش شهر به شهر می چرخد و دست می گیرد .

۲۲:۴۹

thumbnail

۷:۵۴

دختری خطرناک تر از بمب اتم 

وقتی مجری از مهمان ویژه دعوت کرد ، او را با ویلچر آوردند . جا خوردم ، بیشتر وقتی دیدم هنوز نمی تواند درست صحبت کند . اما با آوردن اسم آقا چشمانش پر از اشک شد و گفت : آرزو دارم ایشان را ببینم. 
وقتی او را  در فیلم حسینیه امام خمینی دیدم به نظرم آشنا آمد. اسم اش را شنیده بودم اما به خاطر نداشتم کجا از او خوانده ام. در اینترنت که جستجو کردم ، یادم آمد .استوری خانم پیرانی ، همسر شهید رضایی نژاد را دیده بودم. عکسی سه نفره با آرمیتا و فهیمه گرفته بود. فهیمه بعد از انفجار خانه شان در جنگ ۱۲ روزه و شهادت پدر و مادرش ، ۱۱۲ روز در کما بوده . حافظه اش را از دست داده بود. بعداز برگشت حافظه اش با جستجو در اینترنت از شهادت پدر و مادرش مطلع می شود. آخر اطرافیان به سفارش پزشک نمی خواستند به این زودی این خبر را به او بدهند.

فهیمه دختر دهه هشتادی دانشمند شهید هاشمی تبار است . تک دختر خانواده ای که با همه سختی ها و تهدید های کار پدر، عاشقانه کنار هم زندگی می کردند. فهیمه بعد از رتبه ممتاز لیسانس مهندسی صنایع دانشگاه تهران ، مستقیم وارد دوره ارشد دانشگاه شریف می شود. با همسرش حسین ، در دوران لیسانس آشنا شد. با اینکه هنوز در دوران دانشجویی بودند ، خانواده فهیمه به داماد ۲۱ ساله سخت نمی گیرند و نه نمی گویند . حتی وقتی داماد جوان زمان بیشتری برای کار می گذارد ، پدر فهمیه به او می گوید ، به فکر درس باشد کار همیشه هست ! ولی مادر خانواده در همان جلسات خواستگاری آب پاکی را روی دست داماد می ریزد . می گوید ما زندگی عادی نداریم . بارها تهدید شده ایم و الان هم تحت مراقبت هستیم. حسین ، همسر فهیمه شاید از همان روزها خودش را برای روزهای سخت فهیمه آماده کرده بود تا در کنارش باشد.
روز حمله جسم مطهر پدر و مادر فهیمه را از زیر آوار پیدا می کنند . اما فهمیه زنده می ماند . به قول خانم پیرانی چه زنده ماندی ! با انواع و اقسام آسیب ها که از نظر علم پزشکی تقریباً زنده ماندن او غیر ممکن به نظر می آمد. فقط حسین به همسرش ایمان داشت که زنده می ماند . با اینکه فهیمه دچار فراموشی شده بود و حتی حسین را هم نمی شناخت ،کنارش ماند و جنگید تا او را به زندگی بر گرداند. فهیمه ماند تا ثبت کند در تاریخ ، این کشور برای حفظ استقلال و عزت اش چه هزینه های سنگینی داده است . 

به محض به دست آوردن حافظه و شنیدن خبر شهادت پدر و مادرش ، می خواهد خانم پیرانی و آرمیتا را ببیند. آنها را که می بیند بی تابی می کند  و می گوید :«خاله جان فقط شما می فهمی چه حالی دارم . پدرم همیشه به عمو داریوش غبطه می خورد . پدر و مادرم عاشق شهادت بودند به آرزویشان رسیدند » . حتی نمی توانست اینها را بگوید روی تخته وایت برد می نوشت !خانم پیرانی از آن روز که می نویسد :« دلم می خواست قوی تر باشم و جلوی او گریه نکنم اما نمی توانستم » 
آن روزها با اینکه فهیمه نمی توانست درست صحبت کند ، از همسرش پرسیده بود آقا شهید شدند ؟! خیالش که راحت می شود می گوید دلم می خواهد ایشان را ببینم . همسرش می گوید :« آقا رو ببینی ، چی می خوای بگی ؟» می گوید :« بهش میگم برام دعا کنه » 

امروز فهیمه به آرزویش رسیده بود . برای دیدار به نمایندگی از پدر و مادر شهیدش که عاشق دیدار آقا بودند. دیدار نصیب شان نشده بود اما قطعا روح پاک آنها در آن جلسه کنار دختر عزیز شان بود.
دختری که قرار بود شهریور امسال عروسی کند و به سر خانه و زندگی اش برود حالا روی ویلچر نشسته بود . چادر مادر شهیدش را سر کرده است . هنوز نمی توانست درست صحبت کند. ولی قوی و محکم گفت :« راستی بچه ها ، سفارش پدرم این بود همیشه خوب درس بخونید . ما اگر قوی بشیم می تونیم ، اسرائیل رو شکست بدیم . اسرائیل که عددی نیست . دشمن اصلی ما آمریکاست » دخترهای جوان جمع با گریه او گریه می کنند و برایش دست می زنند .

فهیمه الان خودش قوی تر از  یک بمب اتم شده است. می تواند تمام تمدن غرب را روی سرشان خراب کند . انقلاب اسلامی چه کرده با زن که می تواند یک دختر ۲۴ ساله اش اینطور طوفان به پا کند . خانم زهرا پشت و پناهت فهیمه جان دختر ایران . 

۷:۵۴

thumbnail

۲۱:۳۱

پرچم دار رشید
 با دست چادر مشکی اش را  محکم زیر گلو گرفته است. مثل فرمانده ای که بخواهد برای نیروهایش صحبت کند، نگاهش به لشکر بانوانی است که به نمایندگانی از آن می خواهد صحبت کند. با صدایی رسا می گوید: « ما  نیامده ایم تا شما درد مان را التیام دهید ، بلکه  آمده ایم  تجدید پیمان کنیم ، اکنون این ماییم و این امانت ، دست خود را از آستین اخلاص بیرون می آوریم » جمعیت دست های خود را بالا می برند ،  سربندی که به یادگار گرفته اند را دست هایشان گرفته اند . او ادامه می دهد «در دست سلاله وصی می گذاریم ، عهدی که تازه می شود و شما میراث دار همه ی  صاحبان عهد در شب یلدای تاریخ اید. » 
این جملات را بانویی می گوید که شش ماه پیش همسر و پسرش را هم زمان از دست می دهد. زیر آوار خانه ای که توسط شقی ترین نسل بشریت مورد هدف قرار گرفته ، با خدای خود نجوا می کند . می گوید :" حداقل یکی از این دو نفر را برای پناهگاه پیری ام برایم بگذار " باز با خود فکر می کند اینجا جز رضا و تسلیم خریدار ندارد. راضی می شود به رضای خدا . این مقام رضا جز برای کسانی که عبد زندگی کردند در لحظه نمی تواند ایجاد شود.
همسر سردار غلامعلی رشید و مادر امین عباس رشید در ادامه صحبت هایش در مقابل رهبری که اول صحبت هایش او را پدر و مولا صدا می زند می گوید. " داغ دیدن در میانه میدان ، فراغ ، فقدان ، هجران و بی خانمانی دائما داغ " سر کلمه داغ مکثی می کند بغض اش را می خورد ، جمعیت به گریه می افتند اما ادامه می دهد: " داغ دل را تازه می کند اما در این بازار آنچه خریدار دارد ، تسلیم و رضاست ."دیگر خودش هم سخت سخن می گوید حال مجلس حسابی بارانی است ، اما هنوز محکم ایستاده و میخ آخر را می کوبد . می گوید :" ای قرار گاه جان و تن ای وطن ، ای آباد تر از هر آبادی ، ای مهد مهربانی ها ، اکنون که مردان و پسران مان را نیاورده ایم ." دوباره صدای گریه ها بلند می شود ، ادامه می دهد: " بر عهد خود پا برجاییم ، پا بر جا بمان ای وطن " چقدر روزگار غربال می کند آدم ها را . این مادران و همسران با این قدرت روحی فقط می توانند پرچم لشکر های آخر الزمانی را به دست بگیرند و این بانو چه زیبا پرچم داری سردار شهید رشید را به جا می آورد .چه خوشبختم من که در دوران چنین بانوانی که فاطمی و زینبی زیست می کنند نفس می کشم. کاش دستم را بتوانم مثل آنها در دست وصی و مولایمان بگذارم و بیعت کنم. آقا جان ما را به حق این مادران سرزمینم از دایره یارانت بیرون نگذار
" اللهم عجل لولیک الفرج "

۲۱:۳۴

thumbnail
دختر ایرانی فضایی نمی شود !
پرده اول
« این کار برای یک دختر بچه خطرناک است و من اجازه ساخت چنین تصویری را ندارم » این پیام را هوش مصنوعی به درخواستم داد!

به پیشنهاد دوستانم برای تکمیل روزنامه دیواری دخترم در مورد صنعت موشکی ، برای اولین بار دست به دامن هوش مصنوعی شدم. در قسمت توضیحات نوشتم :« دختر بچه ای که در فضای آزمایشگاهی در حال ساخت موشک فضایی است» بعد از چند ثانیه پردازش ، خروجی کار یک عکس بود. دختر بچه ای با موهای بلوند در حال ساخت موشک فضایی . پایین موشک یک پرچم کوچک آمریکا توجهم را جلب کرد. دوباره نوشتم:« دختر بچه ایرانی در حال ساخت موشک فضایی را برایم طراحی کن » جوابی که در خط اول آوردم را به من تحویل داد.

یک لحظه جا خوردم. حتی در دنیای خیال انگیز هوش مصنوعی هم که می گویند هر چیزی ممکن میشود ، اجازه نمی دهند تصویر یک رویا را بسازی. رویایی بچگانه که بعد از خواندن کتاب بابای موشک ها در مورد شهید طهرانی مقدم در دل دخترک شکل گرفته. رویای ساخت موشک و فرستادنش به فضا . 

 در دنیای هوش مصنوعی که بانک اطلاعات اش از منابع خودشان پر شده ، دختر بچه آمریکایی اجازه دارد دانشمند فضایی باشد و دختر بچه ایرانی نه! ‌این رفتار را بارها در شبکه های اجتماعی خارجی که ادعای آزادی بیان شان گوش فلک را پر کرده بود دیده بودم . بارها حذف مطلب و بسته شدن اکانت برای ما عادی بود. اما دنیا در جریان جنگ غزه تازه به این برخورد های دوگانه رسید .این جاست که به قول شهید طهرانی مقدم ضرورت ساخت تکنولوژی که made in Shia روی آن نوشته شده باشد درک می کنم.

پرده دوم 
« دختران فضایی ایران» تیتر روی جلد یک نشریه بود. تا عکس روی جلد را دیدم سریع وارد کانال شدم . در عکس دو دختر با روپوش سفید آزمایشگاهی به یک ماهواره خیره شده بودند .  مطالب را تند تند و با ذوق خواندم. هر کدام خلاصه ای بود از روایت زنان و دختران ایرانی که برای پیشرفت و آبادی کشورم.در خرید نشریه تردید نکردم. برای رسیدنش مثل بچه ها هیجان داشتم. 
از قسمت فضایی شروع کردم . نشریه سراغ خانم مهندس های دهه هفتادی رفته که در یک شرکت خصوصی دانش بنیان کار می کنند. جایی که میانگین سنی متخصص هایش ۲۶ سال است ! استادی با انگیزه که قبلاً مدیر تولید ماهواره « امید»  بوده ، همان ماهواره تماما ایرانی که با پرتابگر ایرانی به فضا پرتاب شده است. پرتابگر بومی که رویای شهید طهرانی مقدم بود و با همت و اراده اش ما را به باشگاه فضایی دنیا وارد کرد. 
استاد جوانان تازه فارغ التحصیلی که از هنوزمهر مدرک کارشناسی شان خشک نشده را جذب شرکت می کند تا با هم رویای بزرگ  شأن را عملی کنند. ساخت منظومه ماهواره ای ، چیزی شبیه استار لینک . بعد از موفقیت بزرگ آنها در پرتاب ماهواره های کوثر و هدهد در سال ۱۴۰۳ این مصاحبه از آنها منتشر شده تا رویای دخترکم را دور از دسترس نبینم. 
پرده سوم 
خبر پرتاب سه ماهواره جدید ، پایا و ظفر و کوثر جدید را وسط همه شلوغی های این روزهایم که شنیدم ، حسابی حالم عوض شد. شروع کردم به گشتن و خواندن و شنیدن از این ماهواره های جدید. وسط این گشتن ها در مصاحبه ای شنیدم ما به اندازه تمام ماهواره هایی که در این بیست سال به فضا فرستادیم ، ماهواره های در حال ساخت داریم با دقت های بالاتر و کیفیت بهتر. پرتابگر های ماهواره بر مان هم به لطف خون شهدای موشکی ، طهرانی مقدم ها و حاجی زاده ها آماده می شوند برای تکمیل کردن باشگاه فضایی مان. 
این وسط با خبر بردن بودجه ناکارآمد به مجلس و افزایش بی سابقه قیمت طلا و دلار و خبر برگشت ترانه و امثال آن خواستند دهن ملت را تلخ کنند . اما خوب به قول حاج حسن طهرانی مقدم « ما روی سکوی پرتابیم» و قصد بازگشت نداریم . حاج حسن در روزهای سخت تر  از امروز ما ، پروژه فضایی کشور را به دستور مرید و مولایش کلید زد. اسم پروژه را قائم گذاشت تا چیزی بسازد که برای بستر سازی ظهور استفاده شود. همه خوب می دانیم اگر مسولین بی عرضه و خائن اجازه دهند ، می شود سر تمام منابع بی نظیر نفت و گاز و منابع معدنی را بست و فقط با ساخت و فروش محصولات دانش بنیان مان به دنیا ، کشوری بی نیاز به دیگران و قدرتمند ساخت .

پرده آخر 
رویای دانشمند فضایی شدن دخترم ممکن است تا بزرگ سالی هزار چرخ بزند اما من به عنوان مادر فقط می توانم ذوق ساخت یک دنیای جدید را برایش زنده نگه دارم. برای ساخت مدار ساده اش خوشحال شوم. کمک اش کنم با برنامه نویسی کودکانه مطالب درس اش را بسازد و برای شرکت در مسابقه ساخت ربات تشویق اش کنم. حتی از موشک کاغذی که می سازد که چند موشک کوچک در دل خود دارد تا هم زمان چند هدف را وسط خاک اسرائیل بزند حسابی ذوق کنم و با هم بلند بگوییم الله اکبر ... الله اکبر
فاطمه کریمی

۱:۴۸

thumbnail

۲۱:۵۹

ماکت است ، ایران ماهواره ندارد! بچه ها در اتاق مانیتورینگ بودند برای رصد اطلاعات ، آن طرف دنیا در اتاق فکر رسانه هایشان دستور کار جدید صادر شد. عکس ماهواره هدهد را استوری کردند ، زیرش نوشتند" این ماکت است با وسایل ماکت سازی سر هم شده " آن یکی نوشته بود " مشخص است ماهواره چوبی است " خانم مهندس دهه هفتادی مان از سال ۱۴۰۳ تعریف می کند . زمانی که ماهواره های یک شرکت دانش بنیان خصوصی به فضا پرتاب شد و سیگنال های موفق اش دل خیلی ها را شاد کرد. اما قبل از آن در داخل کسی باورش نمی شد این بچه ها چه کار بزرگی انجام می دهند. حتی خیلی از سازمان ها بهشان وقت جلسه هم نمی دادند. اما بعد از پرتاب موفق خودشان برای همکاری پا پیش گذاشتند. خیلی ها به دهه هفتادی و هشتادی ها بر چسب بی حوصلگی و بی انگیزگی می زنند اما پیشرفت های حساس ترین بخش های علمی مان ، مثل همین هوافضا را مدیون همین بچه هایی هستیم که میانگین سنی شان به ۲۶ نمی رسد! به واسطه زن بودنم ذوق دخترهای مهندس پروژه ها را بیشتر دارم. شاید چون آینده دخترم را روشن می بینم .. خانواده هایشان به آنها ایمان داشتند و استادشان به استعدادشان باور داشت. خانواده ها در برابر حجم زیاد کارشان صبوری می کردند استاد هیچ جا پشت شان را خالی نمی کرد. جایی در سازمانی اعلام می شد به جای این خانم های جوان ، نیروی آقا جایگزین کنید، استاد اعلام می کرد این خانم ها نفرات اصلی پروژه هستند و جایگزین ندارند.
روایت های مجله سها را وسط شلوغی های کارهای خانه و بچه ها می خوانم و ذوق می کنم. بچه ها می پرسند :" مامان چی نوشته اینجا ؟ " به عکس های مهندسان جوان که کار نصب ماهواره را انجام می دهند اشاره می کنند. به زبان کودکانه برایشان تعریف می کنم . با ذوق می گویند :" ما هم بزرگ شدیم موشک خودمون رو می سازیم می فرستیم فضا " دلم حسابی برایشان ضعف می رود. ان شاالله می گویم ، و می پرسم :" می خوای چند تا از عکس هایی که ماهواره ها از زمین می گیرند رو با هم نگاه کنیم ؟" عکس ها را می بینند و حسابی رویا پردازی می کنند. دنبال بازی که می روند دوباره غرق در خواندن می شوم.
خانم قلی زاده خانم مهندس روایت ما ، با همسرش در همین شرکت آشنا شده و ازدواج کردند. همسرش از قدیمی های شرکت است . حالا فکر نکنید شرکت شان قدمت زیادی دارد. شرکت امید فضا کارش را سال ۹۷ در یک کافه شروع کرده بعد کتابخانه دانشگاه . بعد از یک سال تازه توانستند یک جایی را اجاره کنند با چند میز و صندلی دست دوم ! خانم مهندس وقتی برای کارآموزی وارد شرکت شده بود تازه تعدادشان به ۱۰ نفر رسیده بود. حالا تصور کن کار سخت با حساسیت بالا انجام بدهی اما حقوق ات را شش ماه یا نه ماه یکبار بدهند! خیلی ها طاقت نمی آوردند و می رفتند. اما آنها ماندند و به دنیا ثابت کردند برای ایرانی کار نشد ندارد! حتی اگر ۸ نفر در یک اتاق ۹ متری با تجهیزات کار کند! حتی اگر برای کار کردن تنها جای خالی روی پله ها باشد!آنتن های سار روی ماهواره هدهد و کوثر طراحی خانم مهندس ماست. آنتن هایی که از قطر ۴۵ یا ۹۰ سانت به قطر ۳ تا ۴ متر می رسند. طراحی ساختار اصلی ماهواره هدهد، در واقع طراحی، جانمایی ، سیم کشی ، تحلیل های استحکامی و دینامیکی هدهد همه به عهده خانم قلی زاده بوده ،خانم مهندس ۲۶ ساله ما . من این مصاحبه را چند بار خواندم و هر بار بیشتر از قبل ذوق کردم. شاید عده ای باز بگویند در این وضع مملکت دل خوشی داری با این خبرها خوشحال می شوی . اما تجربه به من ثابت کرده ، با همه سختی ها آینده کشورم را همین آدم ها می سازند نه خائن های وطن فروش . ایران ۱۴۰۴ با همه کم و زیاد هایش آنقدر به سمت قله رفته که دیگر انکار و تمسخر و تهدید جلوی راهش را نمی گیرد. من باید برای ایران ۱۴۲۴ خودم و بچه هایم را به صبر و تلاش و عشق به کشورم مجهز کنم . ما برای بچه ها ماشین کنترلی نمی خریم ، ماشین کنترلی رو با هم می سازیم !
فاطمه کریمی

۲۱:۵۹

thumbnail

۲:۴۷

تکه آخر پازل روز شهادت حضرت زهرا ،  رو به عکس جلد گفتم : « آقا مهدی ، خودتون کمکم کنید کتاب رو تا آخر بخونم » . شهید فرزند آخر خانواده ای خوب و انقلابی بوده که مادرش برایشان سنگ تمام می گذارد. اما ماجرا همین قدر خوب پیش نمی رود.
 شیطنت های بچگی آقا مهدی ، آدم را حسابی کفری می کند. با خودت می گویی ، مادرش چی کشیده از دست این پسر ! بزرگ تر که می شود ، شیطنت همراه خطاهای ریز و درشت ، تو را به شک می اندازد که واقعا شهدا می توانند اینطور باشند ؟! از بس تمام کتاب های رایج زندگی شهدا را آنقدر شسته و رفته روایت کرده بودند . 
آقا مهدی شاید شیطنت داشته ، خطا داشته اما خط قرمز هم داشت . وقتی کسی مزاحم ناموس مردم میشد ، نمی گفت این طرف چند برابر من هیکل دارد . می زد به دل ماجرا. اصلا همین غیرت اش او را راهی سوریه کرد . 
وقتی آن قسمت را خواندم که نوشته بود ، طرف حالت طبیعی نداشت ، به آقای خامنه ای فحشی داد. غیرتی شد و رفت حسابی از خجالتش در آمد . دوستش گفته بود : حالا با این کار تو انقلابی شد ؟! گفت :« مخالف نظام است باشد ، حق ندارد فحش بدهد» آخ که این روزها این بد مست ها چه ها که نکردند
آقا مهدی بسیجی بود. نه از آن بسیجی های بچه مثبت که توی سفر راهیان نور یکسره در حال گوش دادن مداحی و روایت های راوی باشد . حتی اینقدر شیطنت می کرد و سر به سر بچه ها می گذاشت که از آوردن اش پشیمان می شدند .اما وقتی سیم دلش وصل میشد ، دور از همه هیاهو ها می نشست گوشه ای از یادمان و به آسمان خیره می شد.
با آدم های با ربط و بی ربط می رفت گلزار شهدای سبزوار ، آدم هایی که قبل از رفاقت با مهدی پایشان به گلزار نرسیده بود. دلش می خواست آنها را وصل کند به شهدا .
اینقدر این کارهای آقا مهدی بالا و پایین داشت که دوستانش هم احتمال شهادتش را نمی دادند. حتی در لیست صد نفره احتمال شهید شدن بچه های پایگاه ، به زور نفر یکی مانده به آخری شد ، نود و نهمین نفر! 
تا نیمه های کتاب را خوانده بودم. ذهن حسابگرم می گفت  رد نشدن از خط قرمز ها لایق شهادتش کرده. اما از نیمه دوم کتاب کم کم فهمیدم  آقا مهدی موحد نیا پازل زندگی اش را قطعه قطعه چید تا ختم به خیر شد.
منتظر پشت میز نشینی نماند ، رفت دنبال کسب و کارسودبالایی نداشت اما حواسش به بچه های محله های پایین شهر بود. خدا همسری همراه و همدل نصیب اش کرد. تعداد خانه هایی که بعد از متاهلی سر می زدند بیشتر شد.
بالا و پایین زندگی و بحث های زن و شوهری از هم دورشان نکرده بود . هر روز بیشتر از قبل عاشق می شدند. پوشیدن لباس سبز پاسداری بعد از ازدواج خودش داستان دارد.  
شهادت رفیق اش برای دفاع از حرم بی بی زینب حسابی هوایی اش می کند. داستان می افتد روی دور تند . به زمین و زمان می زند برای رفتن.همسرش راضی نیست ، حق هم دارد . کار آسانی نیست ، رضایت به رفتن کسی دل ات بند دلش باشد مثل جان کندن است.
 مادر شهید ناراضی نیست خودش دوست داشته لباس سبز پاسداری را تن پسر ببیند.  اما می گوید مادر نمی شود خدمت کنی بعد از اینکه بزرگ شدن بچه هایت را دیدی شهید شوی ؟ آخر تازه دامادی ، همسرت بعد از مدت ها که منتظر بودید ، باردار شده الان وقت خوبی برای تنها گذاشتنش نیست  . 
 بعد از این همه تقلا راهی سوریه می شود . ماموریت اش می شود ، توزیع توپ بین مناطق عملیاتی ، اما نه توپ جنگی ، توپ فوتبال و والیبال! حتی مسخره اش می کنند تو اگر شهید شوی باید بگوییم شهید راه فوتبال دستی ! یکی مثل من بود که قطعا بیخیال می شد. قبلا  زود جوش بود اما آنجا مشق صبر کرد. کارش خوب بود بهش مسولیت اضافه کردند ، سواد آموزی ! دیگر جا داشت آمپر بچسباند و برگردد . اما باز هم ماند و کار کرد . خوب کار کرد، آنقدر که مسولیت اطلاعات عملیات را هم به واحد آنها سپردند .
با اینکه چند بار تا چند قدمی شهادت رفته بود و نشده بود ، نا امید نشد .  تکه آخر پازل را از امام رضا گرفت . روز آخر عملیات آزاد سازی ابو کمال آخرین مقر داعش،  تک تیر انداز گلویش را نشانه گرفت. خانمش شب روضه حضرت علی اصغر راضی به شهادتش شده بود شب شهادت امام رضا! این روزها  قدر غیرت آقا مهدی هایی که رفتند تا جنگ شهری وسط کوچه های ما نیاید را بیشتر می فهمم . بعضی روزها که حسابی از شنیدن خبرها حالم بد می شد رو به عکس آقا مهدی موحد نیا می کردم و می گفتم : «آقا مهدی خودت هوای رفقات رو داشته باش ، اونها هم مثل شما به خاطر امنیت کسایی کف خیابون هستن که قدر این نعمت رو نمی دونن ، دلم نمی خواد دعا کنم کاش بودی این روزها ، چون تصور نحوه شهادت کسی که مطمئنم اگر بود می زد به دل ماجرا برام قابل تصور نیست» 
این روزها پازل خیلی ها بهم ریخته ، آقا مهدی دعایمان کن پازل ما ختم به خیر شود .

۳:۰۴

آل عمرانوَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَﻭ [ ﺩﺭ ﺍﻧﺠﺎم ﻓﺮﻣﺎﻥ ﻫﺎﻱِ ﺣﻖ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﺩ ﺑﺎ ﺩﺷﻤﻦ ] ﺳﺴﺘﻲ ﻧﻜﻨﻴﺪ ﻭ [ ﺍﺯ ﭘﻴﺶ ﺁﻣﺪﻫﺎ ﻭ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﻭ ﺳﺨﺘﻲ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻰ ﺭﺳﺪ] ﺍﻧﺪﻭﻫﮕﻴﻦ ﻣﺸﻮﻳﺪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﮔﺮ ﻣﺆﻣﻦ ﺑﺎﺷﻴﺪ ، ﺑﺮﺗﺮﻳﺪ .(١٣٩)


خدا به هیچ قومی قول برتری نمی دهد مگر شرط ایمان بگذارد ، مراقب ایمان مان باشیم ، از خدا برای تمام رزمندگان جهان اسلام طلب پیروزی کنیم
#آیه_نوشت

۱۴:۰۶

thumbnail
تنگه هرمز با شما ، شهادت با ما مراسم روز دختر بود. اما متفاوت تر از همه سالهایی که تجربه کردم. چه آن سالهای اول که دختر خانه بودم و این مراسم ها برایم جذاب بود ، چه بعد ها که مادر شدم و برای دختر هایم ذوق داشتم . امسال عزادار بودیم ، عزادار دختران میناب ...روی همه ستون های میدان معلم بنر عکس شهدای جنگ رمضان بود. سرود« دختراتو ببین» پخش شد و چشمم به عکس دخترهای مدرسه میناب که افتاد بغضم ترکید. اشکم را پاک کردم و به دخترم که در حال تمرین برای اجرای نینجا بود لبخند زدم . این ۵۰ روز ، دخترم هر بار شبکه پویا این سرود را پخش کرده صورتم را همین شکلی دیده .نزدیک زمان اجرا که شد، سعی کردم روبروی جایگاه ، جایی را پیدا کنم تا برایش فیلم یادگاری بگیرم . قبل از اجرای بچه ها ، آقایی از فعالین گروه های مردمی صحبت می کرد. گفت:« زمانم کم هست ، قرار بود از فعالیت گروه مون توضیحی بدم اما ترجیح میدم از مدرسه شجره طیبه میناب بگم . کسی که اونجا رو راه اندازی کرد از دوستان من بود . بارها برام از مشکلات مالی مدرسه گفته بود ، با اینکه غیرانتفاعی بود ، اما چون بچه های کمیته امداد و بهزیستی و بچه های کم بضاعت منطقه رو بدون شهریه ثبت نام کرده بود ، توی تامین حقوق کادر و معلم هاش مرتب به مشکل بر می خورد. اما می گفت حیفه امکانات مدرسه برای این مردم نباشه . » اون آقا ادامه داد:« اما می دونی روضه ماجرا کجاش سوزناک تر هست ؟ اینکه خود دشمن هم اعتراف کرد ، اونجا رو از عمد زده ! آمریکا می دونست بعضی از شاگرد های مدرسه شجره طیبه میناب ، بچه ی پاسدار های مدافع تنگه هرمز هستند ! می خواست کمر این پدر ها بشکنه تا پشت لانچر ها رو خالی کنند! اما اونها پیام دادند بچه های ما رو خودتون به خاک بسپارید ما از پای لانچر ها تکون نمی خوریم ! مردم ما این روز دختر رو مدیون این پدر ها هستیم » اگر به خودم بود می خواستم بنشینم همان جا زار زار گریه کنم . اما باید به پسرم که بین جمعیت حسابی کلافه شده بود لبخند می زدم و خودم را برای فیلم گرفتن از برنامه دخترم آماده می کردم. اینقدر این روزها بغض ام را قورت دادم که تیر کشیدن قلب برایم عادی شده . برنامه بچه ها که تمام شد ، طاقت ماندن نداشتم . زنگ زدم همسرم بیاید . حرف های آن آقا برایم جدید نبود . اما اینکه باز امشب از زبان کس دیگری این حرف ها بشنوم داغم را تازه کرده بود. شب که بچه ها خوابیدند خاطرات روز اول برایم زنده شد. دیگر می شد راحت گریه کنم. روز اول جنگ ظهر تازه متوجه شدم چه خبر شده. اولین خبری که خواندم خبر بمباران مدرسه میناب بود. اسم مدرسه را که شنیدم انگار سطل آب سرد روی سرم ریختند. مدرسه شجره طیبه میناب!
مدارس شجره طیبه را نیروی دریایی سپاه در شهرهایی که فعالیت دارد راه اندازی می کند. هم بچه های خانواده پاسدار در این مدارس هستند هم بچه های خانواده های بومی هر شهر. داستان میناب کمی خاص تر است . می دانستم خانواده های مدافعان تنگه هرمز اگر بخواهند نزدیک ترین نقطه به همسران شان زندگی کنند به میناب می روند. غربت و دوری از خانواده ها یک طرف ، شرایط آب و هوایی سخت که معمولا برای خانواده ها جدید است یک طرف ، استرس کار پر خطر همسران شان ، این خانواده ها را عجیب صبور کرده . اما این بار خیلی فرق داشت.مدرسه را هدف گرفته بودند که پدر ها به محض شنیدن خبر به سراغ بچه هایشان بیایند . اما آنها کار را رها نکردند. مینابی ها ، پدر به همراه مادر به سراغ بچه اش آمده بود. اما مادرانی که همسر پاسدار داشتند تنها بودند . نمی توانم لحظه ای خودم را جای آنها بگذارم . جای آن پاسدار ها بودم چه کار می کردم؟ لانچر را رها می کردم؟ ! بابا های پاسدار از آن باباهایی هستند که حسابی برای بچه ها وقت می گذارند . از آن بابا های باحال که هر بچه ای آرزویش را دارد . خار به پای بچه ها برود تب می کنند . حالا میداند آن موشک های لعنتی چه بلایی سر تن ظریف دسته گل اش آورده اما مانده و همه ما را تا ابد مدیون خودش کرده .چطور خودم را جای آن مادر داغ دیده بگذارم که تا صبح فقط استرس شوهرش را داشت که زیر آتش دشمن چه می کند ؟!اما الان دعا دعا می کند که جنازه فرزندش را مردم پیدا کنند . مردش کنارش نیست که به او بگوید دخترم را پیدا کردی ؟! آن زن می داند برای تشییع جنازه تنهاست ! باید تصمیم بگیرد گل پر پر اش را کجا دفن کند ؟ در شهری که خانواده هایشان زندگی می کنند ؟ یا در میناب که محل زندگی خودشان است. اصلا نمی توانم حال شان را تصور کنم.از حال آن پاسداری که همسرش جزو معلمان و کادر مدرسه بود و فرزندش شاگرد آن مدرسه و حالا هر دو شهید شدند چه بگویم.امسال دخترهای پاسدار گفتند :« بابا ، تنگه هرمز با شما ، شهادت با ما»راستی هنوز نمی دانم چند نفر از آن بابا ها شهید شدند؟!

۳:۳۰