بله | کانال خط قرمز ها
عکس پروفایل خط قرمز هاخ

خط قرمز ها

۴عضو
thumbnail
انگشتر های عاقبت به خیر دخترم زینب موکب های محرم و صفر که نذری داشتند رو خیلی دوست داشت . مخصوصا موکب های پخش شربت ! پارسال اواخر ماه محرم گفت مامان میشه منم نذر شربت بدم ؟ گفتم: خب کجا می خوای نذری بدی ؟ گفت : توی باشگاه ورزشی مون به بچه ها!گفتم مامان اونجا سخته شربت دادن تازه ممکنه اجازه ندن. گفتم بگذار فکر کنیم دیگه چه نذری میشه داد،قبول کرد .چند روز توی صفحه های مختلف اینترنتی گشتم . تصمیم گرفتم انگشتر بچگانه برای شهادت حضرت رقیه نذری بدیم. می شد آماده سفارش بدم اما دلم می خواست خودم هم سهمی داشته باشم. وسایل رو سفارش دادم هر قسمتش از یه شهر ! اما خدا رو شکر سر وقت رسید. زینب اولین نذری اش رو خودش بین بچه های باشگاه ورزشی شون پخش کرد چقدر بچه ها از این نذری ذوق کردن،انگشتر نذر حضرت رقیه...ایام اربعین بود، بقیه انگشتر ها رو آماده کردم به این نیت که کسی پیدا بشه با خودش ببره کربلا برای بچه های توی مسیر . اما روزهای آخر بود و کسی رو پیدا نکردم. گفتم اشکال نداره تو مراسم های همین جا نذری ها رو پخش می کنم . یکی از دوستان همسرم زنگ زد برای خداحافظی ، ازش پرسید یه تعداد انگشتر بچگانه هست می‌بری ؟ گفت چرا که نه! ساعت ۱۲ شب رفتیم در خونه شون و انگشتر ها رو بهش رسوندیم. برامون از ذوق بچه ها که گفت حسابی ذوق کردم.یه مقدار وسیله انگشتر باقی مونده بود. سرم که خلوت شد . آماده اش کردم و گذاشتم کنار . اما برای هر مراسمی نیت می کردم ببرم جور نمی شد یا می رفتم انگشتر ها رو فراموش می کردم.
گذشت تا امروز.... تولد شهید محمد اسلامی ، شهید دهه هشتادی و جشن امضاء کتاب شهید ،تو گلزار شهدا...کتاب به قلم رقیه بانویی بود که بی وضو دست به نوشتن نبرده و مطمئنم سعادت نوشتن کتاب شهید عاشق حضرت رقیه به خاطر دل پاک اش هست و قلم اش که برای بچه ها از اهل بیت می نویسه. اسم نویسنده خودش یه روضه است... رقیه ی بابایی.... اسم کتاب هم یه روضه است... به وقت ۳۱۵
عصر جمعه بود تقریبا هیچ چیز جور نبود که برم ، ربع ساعت مونده به مراسم همسرم گفت بچه ها پیش من هستن برو خیالت راحت...بسته انگشتر و‌کتاب رو گذاشتم توی کیفم و رفتم. با خودم گفتم ممکنه هیچ بچه ای تو مراسم نباشه ، نهایت برای یه برنامه دیگه میبرم. توی راه خاطره پشت کتاب رو خوندم . رفتم اخرین خاطره رو هم خوندم و هر دو یک چیز مشترک داشت که تا حالا دقت نکرده بودم . ارادت شهید به حضرت رقیه...وقتی رسیدم بچه های گروه سرود داشتن آماده می شدن ، گفتم چه فرصت خوبی ، اما دیدم الان انگشتر ها رو در بیارم نظم بچه ها به هم می ریزه گفتم صبر کنم بعد از برنامه شون . همه صندلی ها پر بود یه جایی پشت نرده های حسینه ایستادم و گوش می کردم .اون موقع مادر شهید داشت صحبت می کرد از ارادت خاص شهید اش به حضرت رقیه گفت....صحبت های مادر شهید که تمام شد ، دیدم اومد پایین صحنه دم در جایی که ایستاده بودم . نا خود آگاه رفتم سمت شون ، گفتم خانم اسلامی ببخشید این انگشتر های نذری هست خدمت شما. تشکر کرد و رفت انگار بار امانت از دوشم برداشته شد. رفتم یه جای مناسب تا از گروه سرود فیلم بگیرم. شعر شون مال حضرت رقیه بود. گریه ام بند نمی اومد فیلم رو قطع کردم و رفتم یه گوشه نشستم و دل سیر گریه کردم.سرود که تمام شد، بچه ها از دست مادر شهید انگشتر ها رو گرفتن ، اینقدر ذوق کردن که نگو ، به همه می گفتند مادر شهید بهمون انگشتر هدیه داده....رو کردم به عکس شهید اسلامی گفتم ممنونم آقا محمد که اجازه دادی بیام تولدت و انگشتر ها رو بیارم. انگشتر ها ماه ها توی خونه مونده بودن کلی مراسم گذشته بود اما آخر قسمت مراسم شهیدی بود که عاشق حضرت رقیه است. مادر شهیدی که خودش سادات هست به بچه ها هدیه داد. مادر شهید توی کتاب با خط خوش برامون می نوشت : ((الهی به حق پهلوی شکسته مادر سادات عاقبت به خیر باشید)) امضا ... ام شهید محمد اسلامی ....
خانم جان ، رقیه بانو به حق این شهید عزیز و دعای مادرش ما رو هم مثل انگشتر های نذری ات عاقبت به خیر کن....https://ble.ir/redlines1/7970125412722077689/1764074573777

۱۲:۴۲

thumbnail
دور تا دور فنس کشیده بودند. شاید خواستند محصور باشد قبول . اما چرا در را قفل زدند ؟! حسابی حالم گرفته شد . از نگهبان پرسیدم :« چرا در قفله ؟» گفت :« فقط برای مراسم ها باز می کنیم !» گفتم :« آخه شهید گمنام دفن کردن ، مزار زدن که هر زمان خواستیم بشه زیارت کنیم ، حالا می گی فقط برای مراسم باز هست ؟» اصلا جوابم را نداد و رفت .

چند سال به خاطر کار همسرم ، یکی از شهر های شمالی زندگی می کردیم. بعد از چند سال دوری از خانواده توانستیم  برای زندگی به شیراز برگردیم . امسال تابستان برای تفریح چند روزه راهی همان شهر شدیم. همان شب اول گفتم:« تا آخر خیابان دریا بریم ، ببینم سنگ فرش چه شکلی شده ؟ » تا به آخر خیابان رسیدیم ، نور سبزی از سمت چپ توجه ام را جلب کرد . نگاه کردم دیدم انتهای محوطه پارک جنگلی مقبره ای برای  شهید گمنام ساختند . یک دفعه به همسرم گفتم : «میشه وایسی برم زیارت ؟ » گفت : « الان جای پارک نیست ، بریم فردا شب با هم بیایم زیارت ؟ » قبول کردم و از همان جا سلام دادم .
فردا با ذوق راهی شدیم . بچه ها به ذوق بازی در محوطه جدیدی که انتهای خیابان دریا سنگ فرش کرده بودند . من به ذوق زیارت شهید گمنام . ماشین را که پارک کردیم . دخترم گفت :« مامان نگاه کن اونجا مزار شهید هست ،  برای اونها هم گلدون بخریم ؟» گفتم : « چشم مامان ، حالا بریم زیارت بعد گلدون هم می خریم » سال قبل با بچه ها برای مزاری شهدای گمنام لاهیجان ، گلدان خریدیم. هر وقت می رفتیم پارک به مزار شهدا و گلدان هایشان سر می زدند .
آن شب وقتی به در بسته خوردیم ، حسابی حالم گرفته شد . با خودم گفتم  حتما پنج شنبه مراسم دارند . میام زیارت . اما پنج شنبه جشن برنج بود و بازیگر و خواننده دعوت کرده بودند ! دیگه اینجا مراسم نداشتند و باز هم به در بسته خوردیم !
دلم شکست ، گفتم شاید قسمت نیست از نزدیک زیارت کنم. با همان حال خداحافظی کردم تا سال بعد ! اما امروز یعنی دو ماه بعد از آن خداحافظی برای چند روز به همان شهر آمدیم. با بچه ها برای قدم زدن به آخر خیابان دریا رفتم. زینب گفت : «مامان بریم زیارت شهید گمنام ؟ شاید در قفل نباشه ! »گفتم:« باشه مامان اما اگر قفل بود از همین جا سلام می‌دیم » 
رزق امشبم را گرفتم , در باز بود . از نزدیک زیارت کردیم . با زینب فاتحه خواندیم .تاریخ دفن شهید  را نگاه کردم. ۱۵ آذر ۱۴۰۳، روز شهادت حضرت زهرا بود . همان روزی که برای بار سوم مادر شدم. https://ble.ir/redlines1/8045925348181667439/1764074748846

۱۲:۴۵

thumbnail
روایت های امام رضایی
 قرار بود برای کانال ، روایت هایی با حال و هوای امام رضا بفرستیم. خیلی ذوق داشتم برای نوشتن .  چند سال بود ، زیارت نصیبم نشده بود.اما امام رضا هر وقت از ته دل سلام داده بودم ، جوابم را داده بود. روایت یکی از آن جواب سلام ها را نوشتم . چون مناسبت خاصی بود ، ادمین کانال حسابی سرش شلوغ شد و یادش رفت مطلب را در کانال بگذارد. دلم شکست ، خواستم پیام بدم برای یادآوری ، گفتم شاید امام رضا نخواسته این مطلب منتشر شود . آن فراموشی ادمین را به خیر گرفتم و پیگیری نکردم. بنده خدا موقع فرستادن پیام یک کارگاه آنلاین متوجه شد و حسابی عذر خواهی کرد . گفتم :« عذرخواهی نیاز نیست متوجه شدم به خاطر شلوغی آن بازه بود» 

. چند روز بود به خاطر ماموریت همسرم به شمال آمده بودیم . پدر بچه ها از صبح تا شب گرفتار بود و اگر می رسید شبها دوری بزنیم. آن شب به بچه ها قول داده بودم برای بازی به یک فضای سرپوشیده یا خانه بازی برویم. نظرم روی یک مجموعه سر پوشیده بود ، اما بچه ها فکر می کردند ، قرار است به خانه بازی خیابان منتهی به دریا برویم. مثلا خواستم غافل گیر شان کنم ، خودم غافل گیر شدم! مجموعه سر پوشیده کلا تعطیل کرده بود. به  بچه ها گفتم:« پس بریم خانه بازی »
آن ها هم چون آخر حرف خودشان شده بود حسابی خوشحال شدند.

به انتهای خیابان دریا که رسیدیم ، چشمم افتاد به نور سبز رنگ یادمان شهید. تازه فهمیدم خدا چقدر حواسش به من هست . خداحافظی با شهید گمنام را گذاشته بودم برای روز آخر ، اما این زیارت یک دفعه ای حسابی چسبید . زمان بازی بچه ها ، تمرین روزانه را نوشتم و کامل کردم . وقتی که تمرین را فرستادم ، نفس راحتی کشیدم. 
پیام های ایتا را باز کردم ، دیدم کانال همان ساعتی که سر مزار شهید بودم ، مطلبم امام رضایی من را گذاشته بود . دلم لرزید ، زیر لب گفتم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ….
https://ble.ir/redlines1/1581406088182875385/1764074994614

۱۲:۴۹

thumbnail
یک شب خواب دیدم ، خودکار دست گرفتم و می نویسم . اختیار نوشتن با من نبود ، خط من هم نبود! نمی دیدم چی می نویسم ، ترسیده بودم. صدایی به من گفت:« اینها وصیت نامه نیست ، اما باید بنویسی » بعد از شنیدن آن صدا دلم آرام گرفت. از خواب که بیدار شدم ، حسابی بهم ریخته بودم. فکرم در گیر بود که معنی خواب چیست. 
بعد از چند روز یک دفعه یادم افتاد ، از دایی خواسته بودم برای نوشتن کمکم کند. چند وقتی بود وبلاگ نویسی می کردم. اوایل در حد ثبت خاطرات نیمه شخصی بود . کم کم دیدم مسائل مهم تری هستند که باید در حد خودم در مورد آن ها می نوشتم. آن روزها کشور های اسلامی حسابی بهم ریخته بود . جوان های کشور های مسلمان علم انقلابی بلند کرده بودند. سکوت در این باره زمانی واقعا جایز نبود. اما قلم قوی و تاثیر گذاری نداشتم. یک شب پای کامپیوتر نشسته بودم. رو کردم به عکس دایی ، گفتم :« دایی من قلم خوبی برای نوشتن این همه اتفاق ندارم ، خودت کمکم کن » 
من یک سال بعد از شهادت دایی ، دنیا آمدم . با این که هیچ وقت او را ندیدم ، اما حضورش را همیشه در زندگی ام حس کردم. هر وقت جایی گرفتار شدم از خودش کمکی بر خواستم. برای نوشتن هم باز سراغ خودش رفتم. اما این بار به خوابم آمده بود. چهره اش را ندیدم اما حضورش را حس کردم. بعد از آن خواب هر وقت با وضو و حال خوش پای کامپیوتر نشستم ، توانستم مطلبی بنویسم که حداقل به دل چند نفر بنشیند و آن ها را هم به نوشتن در مورد آن موضوع ترغیب کند. هر وقت با غرور و حس کاربلدی پشت سیستم نشستم ، مطلبم به درد خودم هم نمی خورد ، چه رسد برای تغییر حال دیگری !

امروز بعد از دو  سال قسمت شد دوباره برم زیارت مزار دایی . ریحانه یازده ماهه بار اولی بود که پیش دایی می آمد. اما بچه ها با گلزار شهدای هفشجان آشنا بودند. مثل بچگی خودم در آن گلزار شهدای بالای تپه شهر حسابی بازی می کنند. امروز باز هم از دایی خواستم کمکم کند . این بار برای مسیری سخت تر و مهم تر وبلاگ نویسی و مطلب نوشتن برای شبکه های اجتماعی. می دانم مثل همیشه هوامو داره ، به شرطی که غرور منو بگیره که اگر خوب شد کار خودم بوده . 
https://ble.ir/redlines1/2939558297185758607/1764075195828

۱۲:۵۳

thumbnail
گلزار شهدای هفشجان 

از آن بالا همه شهر پیدا بود . کوه های برفی و زمین های کشاورزی یک طرف ، خانه ها طرف دیگر . تپه گلزار شهدا برایم از همه پارک هایی که رفته بودم جذاب تر بود. آن جا برای ما یک قرار سالیانه داشت.  سال مان  را کنار مزار دایی تحویل می شد. غیر از سال های که ساعت سال تحویل نصف شب بود . تپه انگار چسبیده بود به آسمان ، مستقیم خودت را در آغوش خدا حس می کردی . عطر گلاب و اسپند و گلدان های بالای سر قبور شهدا ، بوی بهشت میداد .

دایی من کوچک ترین فرزند خانواده بود. برای سربازی راهی جبهه شده بود اما ماموریت آخر  انتخاب خودش بود نه دستور فرمانده. شب سال تحویل سال ۱۳۶۶ وصیت نامه اش را می نویسد و دوم فروردین به شهادت می رسد. دسته ۲۰ نفره برای یک عملیات شناسایی می روند. سنگر ها به ظاهر خالی بودند و قصد برگشت داشتند که غافل گیر می شوند. با اینکه می توانسته جایی پناه بگیرد اما به بقیه می گوید بروید و خودش سعی می کند با آرپی جی سنگری که عراقی ها در آن مخفی شده بودند و بچه ها را هدف قرار می دادند را بزند. گلوله آرپی جی به هدف می خورد اما خودش همان جا آسمانی می شود.


سالی که دایی شهید شد، مادر بزرگم از آبادان به خاطر جنگ به شهر خودشان ، هفشجان برگشته بود و آنجا زندگی می کرد . برای همین دایی را در گلزار شهدای آنجا دفن کردند. مادربزرگم بعد از جنگ گفت: من بچه ام رو تنها نمی گذارم. همان جا ماندگار شد . قرار سالیانه ما شد ، عید ها و آخر تابستان همگی خانه مادربزرگ ، در خانه ای حیاط دار ، با منظره کوه و مزرعه های سرسبز و یک باغچه پر از درخت و سبزی. 

هر بار که می رفتیم ، تپه گلزار شهدا ، با خودمان چند ظرف پلاستیکی  برای شستن قبور شهدا می بردیم. مسابقه داشتیم هر کس می تواند مزار چند شهید را بشوید . بعد از بازی شستن مزار ها به شیب خاکی کنار تپه میرفتیم و اینقدر بالا می رفتیم که بقیه بین انگشتان مان جا شوند .
 الان  آن بالا مهمان  پنج شهید گمنام شده . من با بچه هایم هنوز این بازی ها را انجام می دهم. هر چند دیگر خانه مادربزرگی نیست که ما را هر سال دور هم جمع کند. 
https://ble.ir/redlines1/-7111537541874533126/1764080023672

۱۴:۱۳

thumbnail
خیلی وقت بود کتابی در مورد شهدا که راوی مادر یا همسر شهید باشد، نخریده بودم. یعنی از وقتی ازدواج کردم و مادر شدم ! این سال ها حتی مستند و مصاحبه های مادران و همسران شهدا را هم کمتر دیده ام . راستش نمی توانم خودم را جای مادری بگذارم که برای لحظه لحظه بزرگ شدن بچه اش چه سختی ها کشیده ، اما موقع امتحان راضی به رضای خدا می شود. یا جای همسری بگذارم که عاشق همسرش هست ، اما وقت اش که می رسد راضی می شود به رفتن اش. من اینقدر دل بزرگی ندارم که حتی جرات کنم  داستان زندگی شان رابخوانم.
اما کتاب نود و نهمین نفر ، فرق داشت . روایت شهید مدافع حرم ، مهدی موحد نیا .البته اولش فکر کردم روایت از زبان دوستان و هم رزمان شهید باشد . عکس روی جلد را که دیدم ، انگار شهید دقیقا تو را نگاه می کند. اینکه قرار بود روایت متفاوتی بخوانم برایم جذاب بود. 
سفارش خرید را انجام دادم . چند روز بعد کانال نویسنده کتاب را باز کردم. دیدم از یک خاطره در مورد کتاب مطلبی نوشتند. با این مضمون که کار مصاحبه کتاب گره خورده بود ، همسر شهید مایل به ادامه مصاحبه نبودند. انگار شهید به خواب شون میان و می پرسن که چرا مصاحبه نمی کنی ؟ همسرشون هم میگن چون می ترسم حالم بد بشه . شهید بهشون می گن :« ما رفتیم جون مون رو دادیم ، شما حتی نمی خوای یه مصاحبه بدی ؟ نگران نباش خودم هوا تو دارم » 
این خاطره را که توی کانال خواندم ، دلم ریخت . با خودم گفتم: « حرف شهید به تو هم هست . اونا رفتن جون شون رو دادن ، تو حتی جرات نمی کنی کتاب روایت هاشون رو بخونی ؟!» 
خیلی منتظر کتاب بودم. اما ظهر روز قبل از شهادت حضرت زهرا ، به دستم رسید. خبر حال بد یکی از جوان های فامیل خیلی ذهنم را بهم ریخته بود. از بچگی آن پسر را می شناختم . حالا روی تخت بیمارستان منتظر عمل بود. رو به عکس آقا مهدی کردم و گفتم:« شما امروز اومدی پیش ما ، بی حکمت نیست . می خوام واسطه بشید برای شفای مریض مون پیش حضرت زهرا » 
شروع به خواندن کردم. چند روایت اول از همسر شهید بود . دروغ چرا داشت حالم بد میشد . نفسم به شماره  افتاده بود. کتاب را بستم . رو به عکس آقا مهدی گفتم:« آقا مهدی خودت کمک کن بتونم کتاب رو بخونم . اصلا خودت جوابم رو بده » کتاب را بی هدف باز کردم . اواخر کتاب بود ، روایت همسر شهید از مریضی پسرشون بود که از شهید خواسته بودن که خودش کمک شون کنه. اسم پسرشون ابوالفضل هست ، هم اسم مریضی که ما نگران اش بودیم. باز کتاب را بستم . رو به عکس شهید گفتم:« شما این خاطره رو الکی جلوی چشم من قرار ندادید ، برای مریض ما هم واسطه بشید پیش خانم فاطمه زهرا » 
دوباره کتاب را باز کردم. این بار خاطره روزی هست که خبر شهادت را به خانواده شون اطلاع می دهند. از دل بزرگ همسر و مادر شهید خجالت کشیدم. تیر خلاص رو وقتی خوردم که مصاحبه مادر شهید را خواندم. آن جایی که گفتند، دوستان و آشنایان و مسولین پول بنر و تاج گل را برای زلزله زدگان کرمانشاه واریز کنند . از ذهنم گذشت ، من هم به نیت آقا مهدی نذری کنم تا واسطه شفای مریض مان شوند . هر چند  شنیده بودم  هر کس سر مزار شان رفته دست خالی بر نگشته ، اما دلم میخواست نذری داشته باشم. 
ادامه دارد 

۱۴:۵۳

thumbnail
روز شهادت حضرت زهرا ، دوباره رو به عکس روی جلد گفتم : « آقا مهدی می خوام از اول کتاب شروع کنم به خوندن، خودتون کمکم کنید ، به من باشه طاقت ندارم » . روایت های مادر شهید از تولد آقا مهدی شروع می شود. شهید فرزند آخر خانواده ای خوب و انقلابی بوده که مادرش برایشان سنگ تمام می گذارد. اما ماجرا همین قدر خوب پیش نمی رود. شاید دلیل تفاوت روایت همین صداقت در ماجراست.
 شیطنت های بچگی آقا مهدی در بعضی لحظات با مزه است اما خیلی جاها  ، آدم را حسابی کفری می کند. با خودت می گویی ، مادرش چی کشیده از دست این پسر ! بزرگ تر که می شود ، شیطنت همراه خطاهای ریز و درشت ، تو را به شک می اندازد که واقعا شهدا می توانند اینطوری باشند ؟! از بس تمام کتاب های رایج زندگی شهدا را آنقدر شسته و رفته روایت کرده بودند که هیچ خطای کوچکی را هم از آن ها انتظار نداری . 
آقا مهدی شاید شیطنت داشته ، خطا داشته اما خط قرمز هم داشت. خط قرمز هایی که همه جوره پای آن می ایستاد . این ایستادن چقدر حالت را خوب می کند . خیلی از ما به ظاهر آدم هذهبی و بچه مثبتی هستیم . اما توی اوج ماجرا ممکن است جرات نکنیم پای خط قرمز مان بمانیم. وقتی کسی مزاحم ناموس مردم میشد ، نمی گفت این طرف چند برابر من هیکل دارد . می زد به دل ماجرا. ما زن ها قدر این غیرت را خوب می دانیم. در هر موقعیتی بوسیدن دست پدر و مادر را کنار نمی گذاشت و با افتخار هم این کار را می کرد. اگر کاری می کرد که مادرش ناراحت می شد تا راضی اش نمی کرد ولی کن ماجرا نبود.
وقتی آن قسمت را خواندم که نوشته بود ، طرف حالت طبیعی نداشت ، به آقای خامنه ای فحشی داد. غیرتی شد و رفت حسابی از خجالتش در آمد . دوستش گفته بود : حالا با این کار تو انقلابی شد ؟! گفت :« مخالف نظام است باشد ، حق ندارد فحش بدهد» دیگر اشکم بند نیامد.  کتاب را بستم. روز شهادت بود ، روضه  نیاز نبود . رو به عکس کردم، گفتم : « آقا مهدی این روزها کجایی کار از فحش گذشته ، اینقدر شهر پر از گناه شده که دیگر نفس کشیدن سخت هست . » 
آقا مهدی بسیجی بود. نه از آن بسیجی های بچه مثبت که توی سفر راهیان نور یکسره در حال گوش دادن مداحی و روایت های راوی باشد . حتی اینقدر شیطنت می کرد و سر به سر بچه ها می گذاشت که از آوردن اش پشیمان می شدند .اما وقتی سیم دلش وصل میشد ، دور از همه هیاهو ها می نشست گوشه ای از یادمان و به آسمان خیره می شد. شاید راه مشهد را با بازیگوشی طی می کرد اما زیارت اش باعث غبطه ی خیلی ها می شد .
این شاید اثر رفت و آمد زیادش به گلزار شهدا بود. هر بار آقا مهدی با آدم های با ربط و بی ربط می رفت گلزار شهدای سبزوار ، منم دلم راهی اونجا می شد . آدم هایی که قبل از رفاقت با مهدی پایشان به گلزار شهدا نرسیده بود. دلش می خواست آنها را وصل کند به شهدا .
  جایی که می خواندی شلینگ می انداخت قبور شهدا را بشوید ، چقدر به حالش غبطه خوردم . دلم برای شستن قبور شهدا تنگ شد. گریه کردم بی روضه.
اینقدر این کارهای آقا مهدی بالا و پایین داشت که دوستانش هم احتمال شهادتش را نمی دادند. حتی در لیست صد نفره احتمال شهید شدن بچه های پایگاه ، به زور نفری یکی مانده به آخری شد ، نود و نهمین نفر! 

ادامه دارد …
https://ble.ir/redlines1/-6771237090261762611/1764082613552

۱۴:۵۶

thumbnail

۱۰:۴۱

بین الحرمین شیرازی(۱)
آخ بین الحرمین ، چقدر دلم برایت تنگ شده .هر بار که از دور چراغ های قوس دار سبز یا قرمز دو طرف موکب را میبینم ، این جمله از دلم می گذرد.  آن عکس دو گنبد نورانی دو طرف مسیر ، دیگر نور علی نور است. «السلام علیک یا اباعبدالله» را می گویم .گاهی حال دلم خوب باشد ، اشکی گوشه چشمم را خیس می کند.  اسم موکب ،عزیزم حسین است. اما هر کس یک مدل صدایش می زند. یکی می گوید موکب چمران ، آن یکی موکب بچه های کافه شهدا ، بعضی هم می گویند موکب بین الحرمین! 
اگر شیرازی باشید ،  بگویم  چمران ، دیگر تا ته قصه را می خوانی . اما برای غیر شیرازی ها در گوشی می گویم. بلوار چمران یکی از توریستی ترین خیابان های شیراز است . به برکت باغ های قدیمی هوای دلپذیری دارد. برای تفریح عالی است ، از حلال گرفته تا غیر حلال ! 
زمینی در چمران مسطح شده بود برای اسکیت و بازی های جمعی . خانواده ها دور تا دور می نشستند و بچه ها وسط بازی می کردند . آن سال فراخوانی دادند برای تجمع دختر و پسرهای اسکیت سوار شیرازی ! فیلم آن برنامه که پخش شد حسابی خبر ساز شد. پسر های نوجوان با ظاهر های نامناسب و دختران کم حجاب و  بی حجاب یک برنامه به ظاهر نمایشی ورزشی اجرا کردند. از یک طرف عده ای تشویق و دست و هورا برای شجاعت این نوجوان ها و از یک طرف فریاد وا اسلاما عده ای دیگر که همه چیز از دست رفت . هنوز اغتشاشات زن زندگی آزادی شروع نشده بود. این ماجرا شاید نقطه عطفی محسوب میشد.
اما یک سری خانواده مذهبی تصمیم متفاوتی گرفتند. گفتند تا موقعی که ما نباشیم و صحنه را خالی کنیم وضع همین می شود . ما هم بعضی عصر ها آن جا قرار بگذاریم . بچه ها بازی کنند و ما هم با هم وقت بگذاریم . غروب که شد با هم نماز جماعت کوچکی برپا کنیم. تا فضا کمی تغییر کند. 
کم کم این جمع بزرگ تر شد. پذیرایی و یک سیستم صوت کوچک اضافه شد . تا شهرداری اجازه داد برای مراسم های خاص میز و داربستی اضافه شود. تا کار به موکب برسد خیلی ها خون دل خوردند، حرف شنیدند. اما بالاخره یک موکب متفاوت اما دلنشین به شیراز اضافه شد. 

ادامه دارد…..

۱۰:۴۱

thumbnail

۱۰:۴۲

بین الحرمین شیرازی (۲)
۲۲ میلیارد تومان برای خرید زمین موکب باید جمع شود! خبر سنگین و باور نکردنی بود . حداقل برای یکی مثل من که توکل اش کم است.  ایام زیارت اربعین خبر خرید زمین پخش شد.
زمین بالای موکب ، ملک شخصی بود و شهرداری هم اعلام کرده بود نمی خواهد آن زمین را بخرد. اگر هم قرارداد اجاره زمین تمام میشد و مالک تصمیم دیگری می گرفت، حق شرعی و قانونی اش بود. شهرداری هم در هر دوره تصمیم های متفاوت و حتی متناقض می گیرد. این یعنی ممکن بود آن موکب بزرگ و پر برکت به یک فضای تفریحی متفاوت تبدیل شود ! هر چند امام حسین بی موکب نمی ماند، اما کسی دلش نمی آمد در زمینی که این همه نماز و دعا و اشک به خودش دیده چیز دیگری علم شود. 
چند سال بعد از رونق گرفتن موکب ، شهرداری می خواست یک پل دور برگردان آنجا بسازد . حتی در بین عملیات ساخت پل هم موکب برنامه های خودش را داشت. اما حساب محرم جداگانه بود. شهرداری قول داده بود برای محرم زمین بالای فضای فعلی را با اجازه صاحب زمین مسطح کند و در اختیار موکب بگذارد برای محرم. نزدیک دهه اعلام کردند فعلا برنامه عوض شده و محرم هیچ برنامه ای نیست ! دیگر خون بچه ها به جوش آمد . اینقدر پیگیری کردند که دهه دوم بالاخره در زمین خاکی مراسم ها دوباره شروع شد. 
شیراز نبودم ، اما هر وقتی خبر کنسل شدن برنامه محرم را شنیدم حسابی بهم ریختم. خبر شروع مجدد برنامه و فضا سازی قشنگ آن حسابی ذوق زده ام کرد. مراسم های بزرگ  از جشن و عزاداری ، پیاده‌روی جاماندگان اربعین از توریستی ترین قسمت شهر تا حرم شاهچراغ. عکس ها و فیلم ها را در کانال موکب دنبال می کردم و حال دلم خوب میشد.
اما امسال فرق داشت ، استرس تمام شدن همه این برنامه ها ، حسابی همه ما را بهم ریخت. وقتی تنها راه نگه داشتن موکب خرید زمین اعلام شد ، دیگر گفتم تمام است. با خودم گفتم نهایت مقداری جمع می شود اما نه به اندازه ، بعد مجبور هستند محل موکب را عوض کنند. 
کار که به انتها نزدیک شد برای اینکه از قافله جا نمانم ، یک بار به نیت تولد دخترم مبلغی را پرداخت کردم. یک بار به خاطر شفای یک مریض به نیت دو شهید ، در این بهشت زمینی شریک شدم. یکی شهید مهدی موحد نیا که شب شهادت حضرت زهرا با کتاب اش وارد زندگی ما شد تا حال مان را عوض کند . یکی دایی شهیدم ، محمود شمس که همه مراحل زندگی تنهایم نگذاشت. داستان جمع شدن این پول ، یکی دو روایت نیست. یکی پول پس انداز اش ، یکی طلای روز مبادا ، آن یکی حلقه ازدواج ، هر کس هر چه داشت گذاشت وسط .شب جمعه بعد از شهادت اعلام کردند خرید زمین نهایی شد . انگار خانه خریده باشیم . همان اندازه خوشحال شدم. نمی توانستم جلوی گریه گریه ام را بگیرم .ان شاا…قسمت شود این بهشت زمینی ، میزبان مزار شهید گمنام باشد. برویم نماز شکر بخوانیم که ما ملت امام حسین هستیم .

۱۰:۴۲

thumbnail

۱۱:۰۱

تکه آخر پازل تا نیمه های کتاب را خوانده بودم. ذهن حسابگرم می گفت رد نشدن از خط قرمز ها لایق شهادتش کرده. اما از نیمه دوم کتاب کم کم فهمیدم آقا مهدی موحد نیا پازل زندگی اش را قطعه قطعه چید تا ختم به خیر شد. اوایل شاید چیدن پازل کند بود اما از جایی به بعد سرعت گرفت .مثل بقیه منتظر پشت میز نشینی نماند ، رفت دنبال کسب و کار.سودبالایی نداشت اما حواسش به بچه های محله های پایین شهر بود. به جای کمک برای لباس شب عید ، خودشان را می آورد کار کنند تا مزه پول حلال زیر دندان شان برود. همین کاری بودن اش نظر پدر زن اش را جلب کرد. بعد از ازدواج بیشتر از قبل دستش به خیر می رفت . خدا همسری همراه و همدل نصیب اش کرده بود. حاضر شدند هزینه های ازدواج شان را کم کنند . اما تعداد خانه هایی که بعد از متاهلی سر می زدند بیشتر شد . پیش امام رضا عقد محبت شان را بسته بودند. بالا و پایین زندگی و بحث های زن و شوهری از هم دورشان نکرده بود . هر روز بیشتر از قبل عاشق می شدند. پوشیدن لباس سبز پاسداری بعد از ازدواج خودش داستان دارد. اول زندگی دوری سختی تر است .‌ شهادت رفیق اش برای دفاع از حرم بی بی زینب حسابی هوایی اش می کند. داستان می افتد روی دور تند . به زمین و زمان می زند برای رفتن. نه یک بار و دوبار ، هر در بسته ای را می زند. همسرش راضی نیست ، حق هم دارد . کار آسانی نیست ، رضایت به رفتن کسی دل ات بند دلش باشد مثل جان کندن است. باید بخوانی و ببینی چه به آنها گذشته است . مادر شهید ناراضی نیست خودش دوست داشته لباس سبز پاسداری را تن پسر ببیند. اما می گوید مادر نمی شود خدمت کنی بعد از اینکه بزرگ شدن بچه هایت را دیدی شهید شوی ؟ آخر تازه دامادی ، همسرت بعد از مدت ها که منتظر بودید ، باردار شده الان وقت خوبی برای تنها گذاشتنش نیست . اما آقا مهدی با همه عشقی که به مادر و همسرش دارد باز هم دست از تلاش برای رفتن بر نمی دارد. وقتی می خوانم همسرش همان سالی مادر شده که من هم برای اولین بار مادر شدم، بغضم می گیرد. در دلم می گویم:" آقا مهدی نمی شد بی خیال شوی" . دیگر نمی توانم ادامه دهم کتاب را می بندم .کنجکاوی امانم نمی دهد ، باز خواندن کتاب را را شروع می کنم. بعد از این همه تقلا راهی سوریه می شود . ماموریت اش می شود ، توزیع توپ بین مناطق عملیاتی ، اما نه توپ جنگی ، توپ فوتبال و والیبال! حتی مسخره اش می کنند تو اگر شهید شوی باید بگوییم شهید راه فوتبال دستی ! یکی مثل من بود که قطعا بیخیال می شد. قبلا زود جوش بود همه این صفت بارزش را می شناختند اما آنجا مشق صبر کرد. کارش خوب بود بهش مسولیت اضافه کردند ، سواد آموزی ! دیگر جا داشت آمپر بچسباند و برگردد . اما باز هم ماند و کار کرد . خوب کار کرد، آنقدر که مسولیت اطلاعات عملیات را هم به واحد آنها سپردند . یعنی رفتن به آن طرف خط مقدم وسط دل دشمن . دل نترس و مهارت موتور سواری مهدی این جا به کارش آمد .‌با اینکه چند بار تا چند قدمی شهادت رفته بود و نشده بود ، نا امید نشد . تکه آخر پازل را از امام رضا گرفت . روز آخر عملیات آزاد سازی ابو کمال آخرین مقر داعش، تک تیر انداز گلویش را نشانه گرفت. خانمش شب روضه حضرت علی اصغر راضی به شهادتش شده بود .در حالی که ابوالفضل چهار ماهه اش را بغل کرده بود.شوهرش فدای علی اصغر امام حسین شد. شب شهادت امام رضا!
خبر خرید زمین موکب که به نیت شهید موحد نیا شب شهادت حضرت زهرا در آن شریک شدم را شنیدم . بیماری هم که به آقا مهدی رو انداخته بودم برای شفا ، بعد از یک عمل سنگین به بخش آوردند. فقط می شد بگویم . دمت گرم آقا مهدی! حالا شهید مهدی موحد نیا ماموریت جدید دارد. کتاب اش شهر به شهر می چرخد و دست می گیرد .

۲۲:۴۹

thumbnail

۷:۵۴

دختری خطرناک تر از بمب اتم 

وقتی مجری از مهمان ویژه دعوت کرد ، او را با ویلچر آوردند . جا خوردم ، بیشتر وقتی دیدم هنوز نمی تواند درست صحبت کند . اما با آوردن اسم آقا چشمانش پر از اشک شد و گفت : آرزو دارم ایشان را ببینم. 
وقتی او را  در فیلم حسینیه امام خمینی دیدم به نظرم آشنا آمد. اسم اش را شنیده بودم اما به خاطر نداشتم کجا از او خوانده ام. در اینترنت که جستجو کردم ، یادم آمد .استوری خانم پیرانی ، همسر شهید رضایی نژاد را دیده بودم. عکسی سه نفره با آرمیتا و فهیمه گرفته بود. فهیمه بعد از انفجار خانه شان در جنگ ۱۲ روزه و شهادت پدر و مادرش ، ۱۱۲ روز در کما بوده . حافظه اش را از دست داده بود. بعداز برگشت حافظه اش با جستجو در اینترنت از شهادت پدر و مادرش مطلع می شود. آخر اطرافیان به سفارش پزشک نمی خواستند به این زودی این خبر را به او بدهند.

فهیمه دختر دهه هشتادی دانشمند شهید هاشمی تبار است . تک دختر خانواده ای که با همه سختی ها و تهدید های کار پدر، عاشقانه کنار هم زندگی می کردند. فهیمه بعد از رتبه ممتاز لیسانس مهندسی صنایع دانشگاه تهران ، مستقیم وارد دوره ارشد دانشگاه شریف می شود. با همسرش حسین ، در دوران لیسانس آشنا شد. با اینکه هنوز در دوران دانشجویی بودند ، خانواده فهیمه به داماد ۲۱ ساله سخت نمی گیرند و نه نمی گویند . حتی وقتی داماد جوان زمان بیشتری برای کار می گذارد ، پدر فهمیه به او می گوید ، به فکر درس باشد کار همیشه هست ! ولی مادر خانواده در همان جلسات خواستگاری آب پاکی را روی دست داماد می ریزد . می گوید ما زندگی عادی نداریم . بارها تهدید شده ایم و الان هم تحت مراقبت هستیم. حسین ، همسر فهیمه شاید از همان روزها خودش را برای روزهای سخت فهیمه آماده کرده بود تا در کنارش باشد.
روز حمله جسم مطهر پدر و مادر فهیمه را از زیر آوار پیدا می کنند . اما فهمیه زنده می ماند . به قول خانم پیرانی چه زنده ماندی ! با انواع و اقسام آسیب ها که از نظر علم پزشکی تقریباً زنده ماندن او غیر ممکن به نظر می آمد. فقط حسین به همسرش ایمان داشت که زنده می ماند . با اینکه فهیمه دچار فراموشی شده بود و حتی حسین را هم نمی شناخت ،کنارش ماند و جنگید تا او را به زندگی بر گرداند. فهیمه ماند تا ثبت کند در تاریخ ، این کشور برای حفظ استقلال و عزت اش چه هزینه های سنگینی داده است . 

به محض به دست آوردن حافظه و شنیدن خبر شهادت پدر و مادرش ، می خواهد خانم پیرانی و آرمیتا را ببیند. آنها را که می بیند بی تابی می کند  و می گوید :«خاله جان فقط شما می فهمی چه حالی دارم . پدرم همیشه به عمو داریوش غبطه می خورد . پدر و مادرم عاشق شهادت بودند به آرزویشان رسیدند » . حتی نمی توانست اینها را بگوید روی تخته وایت برد می نوشت !خانم پیرانی از آن روز که می نویسد :« دلم می خواست قوی تر باشم و جلوی او گریه نکنم اما نمی توانستم » 
آن روزها با اینکه فهیمه نمی توانست درست صحبت کند ، از همسرش پرسیده بود آقا شهید شدند ؟! خیالش که راحت می شود می گوید دلم می خواهد ایشان را ببینم . همسرش می گوید :« آقا رو ببینی ، چی می خوای بگی ؟» می گوید :« بهش میگم برام دعا کنه » 

امروز فهیمه به آرزویش رسیده بود . برای دیدار به نمایندگی از پدر و مادر شهیدش که عاشق دیدار آقا بودند. دیدار نصیب شان نشده بود اما قطعا روح پاک آنها در آن جلسه کنار دختر عزیز شان بود.
دختری که قرار بود شهریور امسال عروسی کند و به سر خانه و زندگی اش برود حالا روی ویلچر نشسته بود . چادر مادر شهیدش را سر کرده است . هنوز نمی توانست درست صحبت کند. ولی قوی و محکم گفت :« راستی بچه ها ، سفارش پدرم این بود همیشه خوب درس بخونید . ما اگر قوی بشیم می تونیم ، اسرائیل رو شکست بدیم . اسرائیل که عددی نیست . دشمن اصلی ما آمریکاست » دخترهای جوان جمع با گریه او گریه می کنند و برایش دست می زنند .

فهیمه الان خودش قوی تر از  یک بمب اتم شده است. می تواند تمام تمدن غرب را روی سرشان خراب کند . انقلاب اسلامی چه کرده با زن که می تواند یک دختر ۲۴ ساله اش اینطور طوفان به پا کند . خانم زهرا پشت و پناهت فهیمه جان دختر ایران . 

۷:۵۴

thumbnail

۲۱:۳۱

پرچم دار رشید
 با دست چادر مشکی اش را  محکم زیر گلو گرفته است. مثل فرمانده ای که بخواهد برای نیروهایش صحبت کند، نگاهش به لشکر بانوانی است که به نمایندگانی از آن می خواهد صحبت کند. با صدایی رسا می گوید: « ما  نیامده ایم تا شما درد مان را التیام دهید ، بلکه  آمده ایم  تجدید پیمان کنیم ، اکنون این ماییم و این امانت ، دست خود را از آستین اخلاص بیرون می آوریم » جمعیت دست های خود را بالا می برند ،  سربندی که به یادگار گرفته اند را دست هایشان گرفته اند . او ادامه می دهد «در دست سلاله وصی می گذاریم ، عهدی که تازه می شود و شما میراث دار همه ی  صاحبان عهد در شب یلدای تاریخ اید. » 
این جملات را بانویی می گوید که شش ماه پیش همسر و پسرش را هم زمان از دست می دهد. زیر آوار خانه ای که توسط شقی ترین نسل بشریت مورد هدف قرار گرفته ، با خدای خود نجوا می کند . می گوید :" حداقل یکی از این دو نفر را برای پناهگاه پیری ام برایم بگذار " باز با خود فکر می کند اینجا جز رضا و تسلیم خریدار ندارد. راضی می شود به رضای خدا . این مقام رضا جز برای کسانی که عبد زندگی کردند در لحظه نمی تواند ایجاد شود.
همسر سردار غلامعلی رشید و مادر امین عباس رشید در ادامه صحبت هایش در مقابل رهبری که اول صحبت هایش او را پدر و مولا صدا می زند می گوید. " داغ دیدن در میانه میدان ، فراغ ، فقدان ، هجران و بی خانمانی دائما داغ " سر کلمه داغ مکثی می کند بغض اش را می خورد ، جمعیت به گریه می افتند اما ادامه می دهد: " داغ دل را تازه می کند اما در این بازار آنچه خریدار دارد ، تسلیم و رضاست ."دیگر خودش هم سخت سخن می گوید حال مجلس حسابی بارانی است ، اما هنوز محکم ایستاده و میخ آخر را می کوبد . می گوید :" ای قرار گاه جان و تن ای وطن ، ای آباد تر از هر آبادی ، ای مهد مهربانی ها ، اکنون که مردان و پسران مان را نیاورده ایم ." دوباره صدای گریه ها بلند می شود ، ادامه می دهد: " بر عهد خود پا برجاییم ، پا بر جا بمان ای وطن " چقدر روزگار غربال می کند آدم ها را . این مادران و همسران با این قدرت روحی فقط می توانند پرچم لشکر های آخر الزمانی را به دست بگیرند و این بانو چه زیبا پرچم داری سردار شهید رشید را به جا می آورد .چه خوشبختم من که در دوران چنین بانوانی که فاطمی و زینبی زیست می کنند نفس می کشم. کاش دستم را بتوانم مثل آنها در دست وصی و مولایمان بگذارم و بیعت کنم. آقا جان ما را به حق این مادران سرزمینم از دایره یارانت بیرون نگذار
" اللهم عجل لولیک الفرج "

۲۱:۳۴

thumbnail
دختر ایرانی فضایی نمی شود !
پرده اول
« این کار برای یک دختر بچه خطرناک است و من اجازه ساخت چنین تصویری را ندارم » این پیام را هوش مصنوعی به درخواستم داد!

به پیشنهاد دوستانم برای تکمیل روزنامه دیواری دخترم در مورد صنعت موشکی ، برای اولین بار دست به دامن هوش مصنوعی شدم. در قسمت توضیحات نوشتم :« دختر بچه ای که در فضای آزمایشگاهی در حال ساخت موشک فضایی است» بعد از چند ثانیه پردازش ، خروجی کار یک عکس بود. دختر بچه ای با موهای بلوند در حال ساخت موشک فضایی . پایین موشک یک پرچم کوچک آمریکا توجهم را جلب کرد. دوباره نوشتم:« دختر بچه ایرانی در حال ساخت موشک فضایی را برایم طراحی کن » جوابی که در خط اول آوردم را به من تحویل داد.

یک لحظه جا خوردم. حتی در دنیای خیال انگیز هوش مصنوعی هم که می گویند هر چیزی ممکن میشود ، اجازه نمی دهند تصویر یک رویا را بسازی. رویایی بچگانه که بعد از خواندن کتاب بابای موشک ها در مورد شهید طهرانی مقدم در دل دخترک شکل گرفته. رویای ساخت موشک و فرستادنش به فضا . 

 در دنیای هوش مصنوعی که بانک اطلاعات اش از منابع خودشان پر شده ، دختر بچه آمریکایی اجازه دارد دانشمند فضایی باشد و دختر بچه ایرانی نه! ‌این رفتار را بارها در شبکه های اجتماعی خارجی که ادعای آزادی بیان شان گوش فلک را پر کرده بود دیده بودم . بارها حذف مطلب و بسته شدن اکانت برای ما عادی بود. اما دنیا در جریان جنگ غزه تازه به این برخورد های دوگانه رسید .این جاست که به قول شهید طهرانی مقدم ضرورت ساخت تکنولوژی که made in Shia روی آن نوشته شده باشد درک می کنم.

پرده دوم 
« دختران فضایی ایران» تیتر روی جلد یک نشریه بود. تا عکس روی جلد را دیدم سریع وارد کانال شدم . در عکس دو دختر با روپوش سفید آزمایشگاهی به یک ماهواره خیره شده بودند .  مطالب را تند تند و با ذوق خواندم. هر کدام خلاصه ای بود از روایت زنان و دختران ایرانی که برای پیشرفت و آبادی کشورم.در خرید نشریه تردید نکردم. برای رسیدنش مثل بچه ها هیجان داشتم. 
از قسمت فضایی شروع کردم . نشریه سراغ خانم مهندس های دهه هفتادی رفته که در یک شرکت خصوصی دانش بنیان کار می کنند. جایی که میانگین سنی متخصص هایش ۲۶ سال است ! استادی با انگیزه که قبلاً مدیر تولید ماهواره « امید»  بوده ، همان ماهواره تماما ایرانی که با پرتابگر ایرانی به فضا پرتاب شده است. پرتابگر بومی که رویای شهید طهرانی مقدم بود و با همت و اراده اش ما را به باشگاه فضایی دنیا وارد کرد. 
استاد جوانان تازه فارغ التحصیلی که از هنوزمهر مدرک کارشناسی شان خشک نشده را جذب شرکت می کند تا با هم رویای بزرگ  شأن را عملی کنند. ساخت منظومه ماهواره ای ، چیزی شبیه استار لینک . بعد از موفقیت بزرگ آنها در پرتاب ماهواره های کوثر و هدهد در سال ۱۴۰۳ این مصاحبه از آنها منتشر شده تا رویای دخترکم را دور از دسترس نبینم. 
پرده سوم 
خبر پرتاب سه ماهواره جدید ، پایا و ظفر و کوثر جدید را وسط همه شلوغی های این روزهایم که شنیدم ، حسابی حالم عوض شد. شروع کردم به گشتن و خواندن و شنیدن از این ماهواره های جدید. وسط این گشتن ها در مصاحبه ای شنیدم ما به اندازه تمام ماهواره هایی که در این بیست سال به فضا فرستادیم ، ماهواره های در حال ساخت داریم با دقت های بالاتر و کیفیت بهتر. پرتابگر های ماهواره بر مان هم به لطف خون شهدای موشکی ، طهرانی مقدم ها و حاجی زاده ها آماده می شوند برای تکمیل کردن باشگاه فضایی مان. 
این وسط با خبر بردن بودجه ناکارآمد به مجلس و افزایش بی سابقه قیمت طلا و دلار و خبر برگشت ترانه و امثال آن خواستند دهن ملت را تلخ کنند . اما خوب به قول حاج حسن طهرانی مقدم « ما روی سکوی پرتابیم» و قصد بازگشت نداریم . حاج حسن در روزهای سخت تر  از امروز ما ، پروژه فضایی کشور را به دستور مرید و مولایش کلید زد. اسم پروژه را قائم گذاشت تا چیزی بسازد که برای بستر سازی ظهور استفاده شود. همه خوب می دانیم اگر مسولین بی عرضه و خائن اجازه دهند ، می شود سر تمام منابع بی نظیر نفت و گاز و منابع معدنی را بست و فقط با ساخت و فروش محصولات دانش بنیان مان به دنیا ، کشوری بی نیاز به دیگران و قدرتمند ساخت .

پرده آخر 
رویای دانشمند فضایی شدن دخترم ممکن است تا بزرگ سالی هزار چرخ بزند اما من به عنوان مادر فقط می توانم ذوق ساخت یک دنیای جدید را برایش زنده نگه دارم. برای ساخت مدار ساده اش خوشحال شوم. کمک اش کنم با برنامه نویسی کودکانه مطالب درس اش را بسازد و برای شرکت در مسابقه ساخت ربات تشویق اش کنم. حتی از موشک کاغذی که می سازد که چند موشک کوچک در دل خود دارد تا هم زمان چند هدف را وسط خاک اسرائیل بزند حسابی ذوق کنم و با هم بلند بگوییم الله اکبر ... الله اکبر
فاطمه کریمی

۱:۴۸

thumbnail

۲۱:۵۹

ماکت است ، ایران ماهواره ندارد! بچه ها در اتاق مانیتورینگ بودند برای رصد اطلاعات ، آن طرف دنیا در اتاق فکر رسانه هایشان دستور کار جدید صادر شد. عکس ماهواره هدهد را استوری کردند ، زیرش نوشتند" این ماکت است با وسایل ماکت سازی سر هم شده " آن یکی نوشته بود " مشخص است ماهواره چوبی است " خانم مهندس دهه هفتادی مان از سال ۱۴۰۳ تعریف می کند . زمانی که ماهواره های یک شرکت دانش بنیان خصوصی به فضا پرتاب شد و سیگنال های موفق اش دل خیلی ها را شاد کرد. اما قبل از آن در داخل کسی باورش نمی شد این بچه ها چه کار بزرگی انجام می دهند. حتی خیلی از سازمان ها بهشان وقت جلسه هم نمی دادند. اما بعد از پرتاب موفق خودشان برای همکاری پا پیش گذاشتند. خیلی ها به دهه هفتادی و هشتادی ها بر چسب بی حوصلگی و بی انگیزگی می زنند اما پیشرفت های حساس ترین بخش های علمی مان ، مثل همین هوافضا را مدیون همین بچه هایی هستیم که میانگین سنی شان به ۲۶ نمی رسد! به واسطه زن بودنم ذوق دخترهای مهندس پروژه ها را بیشتر دارم. شاید چون آینده دخترم را روشن می بینم .. خانواده هایشان به آنها ایمان داشتند و استادشان به استعدادشان باور داشت. خانواده ها در برابر حجم زیاد کارشان صبوری می کردند استاد هیچ جا پشت شان را خالی نمی کرد. جایی در سازمانی اعلام می شد به جای این خانم های جوان ، نیروی آقا جایگزین کنید، استاد اعلام می کرد این خانم ها نفرات اصلی پروژه هستند و جایگزین ندارند.
روایت های مجله سها را وسط شلوغی های کارهای خانه و بچه ها می خوانم و ذوق می کنم. بچه ها می پرسند :" مامان چی نوشته اینجا ؟ " به عکس های مهندسان جوان که کار نصب ماهواره را انجام می دهند اشاره می کنند. به زبان کودکانه برایشان تعریف می کنم . با ذوق می گویند :" ما هم بزرگ شدیم موشک خودمون رو می سازیم می فرستیم فضا " دلم حسابی برایشان ضعف می رود. ان شاالله می گویم ، و می پرسم :" می خوای چند تا از عکس هایی که ماهواره ها از زمین می گیرند رو با هم نگاه کنیم ؟" عکس ها را می بینند و حسابی رویا پردازی می کنند. دنبال بازی که می روند دوباره غرق در خواندن می شوم.
خانم قلی زاده خانم مهندس روایت ما ، با همسرش در همین شرکت آشنا شده و ازدواج کردند. همسرش از قدیمی های شرکت است . حالا فکر نکنید شرکت شان قدمت زیادی دارد. شرکت امید فضا کارش را سال ۹۷ در یک کافه شروع کرده بعد کتابخانه دانشگاه . بعد از یک سال تازه توانستند یک جایی را اجاره کنند با چند میز و صندلی دست دوم ! خانم مهندس وقتی برای کارآموزی وارد شرکت شده بود تازه تعدادشان به ۱۰ نفر رسیده بود. حالا تصور کن کار سخت با حساسیت بالا انجام بدهی اما حقوق ات را شش ماه یا نه ماه یکبار بدهند! خیلی ها طاقت نمی آوردند و می رفتند. اما آنها ماندند و به دنیا ثابت کردند برای ایرانی کار نشد ندارد! حتی اگر ۸ نفر در یک اتاق ۹ متری با تجهیزات کار کند! حتی اگر برای کار کردن تنها جای خالی روی پله ها باشد!آنتن های سار روی ماهواره هدهد و کوثر طراحی خانم مهندس ماست. آنتن هایی که از قطر ۴۵ یا ۹۰ سانت به قطر ۳ تا ۴ متر می رسند. طراحی ساختار اصلی ماهواره هدهد، در واقع طراحی، جانمایی ، سیم کشی ، تحلیل های استحکامی و دینامیکی هدهد همه به عهده خانم قلی زاده بوده ،خانم مهندس ۲۶ ساله ما . من این مصاحبه را چند بار خواندم و هر بار بیشتر از قبل ذوق کردم. شاید عده ای باز بگویند در این وضع مملکت دل خوشی داری با این خبرها خوشحال می شوی . اما تجربه به من ثابت کرده ، با همه سختی ها آینده کشورم را همین آدم ها می سازند نه خائن های وطن فروش . ایران ۱۴۰۴ با همه کم و زیاد هایش آنقدر به سمت قله رفته که دیگر انکار و تمسخر و تهدید جلوی راهش را نمی گیرد. من باید برای ایران ۱۴۲۴ خودم و بچه هایم را به صبر و تلاش و عشق به کشورم مجهز کنم . ما برای بچه ها ماشین کنترلی نمی خریم ، ماشین کنترلی رو با هم می سازیم !
فاطمه کریمی

۲۱:۵۹