صفحه بیانات دیگر بروز نمیشود...
آنقدر مشکینپوشم که لباسهای مشکیام داخل کمد و کشو نیست، در یک بقچهای آن تهِ کمد است. ولی از نهم اسفند لباسهای مشکی همه جای خانه پیدایشان میشود. چهل روز است مشکی از تنم در نیامده و حتی الان هم دلم نمیخواهد مشکی را از تنم دربیاورم. انگار مسکنی باشد برای دردها و غمهایم.
من خیلی چیزها در سرم بود که میخواستم انجام دهم. به خیال خام خودم همیشه «آقا» بود و عجلهای برای آنکارها نبود. آن کارها که دیگر الان به حسرتی برایم تبدیل شده هیچ، آن کانال «بیانات» را چه بکنم؟ آن زمانی که تصمیم گرفتم با تعداد محدودی آن کانال را شروع کنم و از اول سخنرانیهای رهبر را بخوانم و خلاصه کنم و در کانال بگذارم، یکنگاهی به سالهای سخنرانی کردم؛ از سال ۱۳۵۲ تا ۱۴۰۴ خیلی راه بود. خیلی سخنرانی بود و من تهِ دلم میگفتم چقدر طول خواهد کشید اینهمه سخنرانی را خواندن؟ تازه بهش اضافه هم میشود. ولی از نهم اسفند دیگر به آن اضافه نمیشود. صفحه بیانات دیگر بروز نمیشود! صفحه بیانات در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۴۰۴ تا ابد میماند...
«ملت عزیز اگرچه با پایان گرفتن مدت رسمی شهادت رهبر عظیمالشأن خود جامه عزا را از تن بیرون میآورد...» اینها را رهبر جوان میگویند. باید جامه عزا را از تن بیرون بیاورم ولی چه چیزی جایش بگذارم تا مرهمی باشد؟
آیتالله سید مجتبی میگویند: «صحبت از مردی است که آنقدر که مشهور است شناخته نشد...» و من فکر میکنم باید کانال بیانات را بروز کنم. باید دوباره شروع کنم به خواندن بیانات و خلاصه کردنشان. دیگر چه کاری میتوانم بکنم تا این غم کمتر شود؟ رهبر شهید، ایران را بسیار دوست میداشتند اصلا برای ایران شهید شدند... حتی رهبر جوان هم در بیان خصوصیات رهبر شهید به این موضوع اشاره کردند: «از خصوصیت دیگر ایشان ایراندوستی و...» و من فکر میکنم برای دستیابی به «ایران هرچه قویتر» غیر از وحدت که مورد تاکید چندینبار رهبر شهید و جوان است چه کاری میتوانم بکنم؟ من به عنوان یک زن، یک شهروند، یک دانشجو، یک خانهدار، یک مسلمان و ... چه کاری باید برای اعتلای ایران انجام دهم؟ فکر میکنم این سوالیست که همهمان باید از خودمان بپرسیم. رهبر شهید بیشتر از رخت عزا، از پاسخ ما به این سوالهاست که خشنود میشود...
#برای_رهبر_شهیدم
به نقل از: @jahaneyekzan
__
@Revayete_Meydan
آنقدر مشکینپوشم که لباسهای مشکیام داخل کمد و کشو نیست، در یک بقچهای آن تهِ کمد است. ولی از نهم اسفند لباسهای مشکی همه جای خانه پیدایشان میشود. چهل روز است مشکی از تنم در نیامده و حتی الان هم دلم نمیخواهد مشکی را از تنم دربیاورم. انگار مسکنی باشد برای دردها و غمهایم.
من خیلی چیزها در سرم بود که میخواستم انجام دهم. به خیال خام خودم همیشه «آقا» بود و عجلهای برای آنکارها نبود. آن کارها که دیگر الان به حسرتی برایم تبدیل شده هیچ، آن کانال «بیانات» را چه بکنم؟ آن زمانی که تصمیم گرفتم با تعداد محدودی آن کانال را شروع کنم و از اول سخنرانیهای رهبر را بخوانم و خلاصه کنم و در کانال بگذارم، یکنگاهی به سالهای سخنرانی کردم؛ از سال ۱۳۵۲ تا ۱۴۰۴ خیلی راه بود. خیلی سخنرانی بود و من تهِ دلم میگفتم چقدر طول خواهد کشید اینهمه سخنرانی را خواندن؟ تازه بهش اضافه هم میشود. ولی از نهم اسفند دیگر به آن اضافه نمیشود. صفحه بیانات دیگر بروز نمیشود! صفحه بیانات در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۴۰۴ تا ابد میماند...
«ملت عزیز اگرچه با پایان گرفتن مدت رسمی شهادت رهبر عظیمالشأن خود جامه عزا را از تن بیرون میآورد...» اینها را رهبر جوان میگویند. باید جامه عزا را از تن بیرون بیاورم ولی چه چیزی جایش بگذارم تا مرهمی باشد؟
آیتالله سید مجتبی میگویند: «صحبت از مردی است که آنقدر که مشهور است شناخته نشد...» و من فکر میکنم باید کانال بیانات را بروز کنم. باید دوباره شروع کنم به خواندن بیانات و خلاصه کردنشان. دیگر چه کاری میتوانم بکنم تا این غم کمتر شود؟ رهبر شهید، ایران را بسیار دوست میداشتند اصلا برای ایران شهید شدند... حتی رهبر جوان هم در بیان خصوصیات رهبر شهید به این موضوع اشاره کردند: «از خصوصیت دیگر ایشان ایراندوستی و...» و من فکر میکنم برای دستیابی به «ایران هرچه قویتر» غیر از وحدت که مورد تاکید چندینبار رهبر شهید و جوان است چه کاری میتوانم بکنم؟ من به عنوان یک زن، یک شهروند، یک دانشجو، یک خانهدار، یک مسلمان و ... چه کاری باید برای اعتلای ایران انجام دهم؟ فکر میکنم این سوالیست که همهمان باید از خودمان بپرسیم. رهبر شهید بیشتر از رخت عزا، از پاسخ ما به این سوالهاست که خشنود میشود...
#برای_رهبر_شهیدم
__
۱۶:۵۷
اذان دلتنگی! نزدیک خانهتان... ما همیشه برای دیدار شما به اینجا سر میزدیم ولی حالا... از نوجوانی تا زمانی که بچهها کوچک بودند حتی شدهبود یکی دو شب خودم را به هیئت بیت رهبری میرساندم.
چندسال است با خودم میگفتم یک کارت بگیرم و دیدار آقا بروم ولی نشد. باورم نمیشود دیگر هم نمیشود...
#برای_رهبر_شهیدم
__
۱۸:۴۷
چهل روز است که احساس میکنم دو چیز را بیش از همه دوست دارم جمهوری اسلامی ایران
وشهید سید علی حسینی خامنهای
#برای_رهبر_شهیدم
#خدا_در_میدان_است
به نقل از: مرضیه محمدویردی
__
@Revayete_Meydan
#برای_رهبر_شهیدم
#خدا_در_میدان_است
__
۲۲:۳۱
وقتی این ویدئو را دیدم با خودم گفتم آیا روزی که مجید انتظامی این قطعه شاهکار حماسی را به یاد آزادسازی خرمشهر مینوشت، فکرش را میکرد که سالهای سال بعد این موسیقی به آن طرف اروند رود سفر کند و این بار به جای ایرانیها، عراقیها با شنیدن آن به وجد بیایند و در خیابان از پیروزی شادی کنند؟! ببینید و لذت ببرید از رقص زیبای پرچمهای ایران و عراق در دستان برادران عراقی آن هم در خیابانهای بغداد و بشنوید در پسزمینه موسیقی «آزادسازی خرمشهر» را به خاطر پیروزی در جنگ دیگری که اینبار هر دو ملت در آن دوشادوش یکدیگر ایثارگرانه جنگیدهاند. این سفر عجیب و طولانی موسیقی است. چقدر دنیا کوچک است.
__
۷:۰۰
چه پشتمان خمیده باشد، چه در بغل مادر آرام گرفته باشیم... همه پای کار ایران هستیم و خواهیم بود...
__
۱۴:۲۷
۱۴:۲۷
در همین خیابانها بیاحترامی کردند به این پرچم. حالا ولی خیابانها پر شده از این پرچم مقدس و آدمهایی که شبیه آن آقای کلاهبه سر تمامقد به پرچم ایران احترام میگذارند و سلام نظامی میدهند🫡
__
۱۷:۲۵
در تجمعات به همه نیازهای شما توجه میشود؛ نیازهای تحصیلی، مشاوره و روانشناسی، کتابخوانی و حتی نیازهای حیاتی دیگر :)
__
۱۹:۱۸
۱۹:۱۸
اینجا ایستگاه پایانی محله دولتآباد است. وقتی تجمعات تمام میشود تازه اینجا شلوغ میشود. پرچمهای حشدالشعبی و لبنان و یمن هم لابهلای پرچمهای ایران دیدهمیشود. موکبها و نوشتههای عربی و بعضی برپا کنندگان دشدادشهپوشش هم یادآور پیادهروی اربعین میشود برایت...
#میدان_بروجردی
__
۲۱:۵۰
این تصویر فقط یک قاب از جمعیت نیست؛ روایتی است از کنار هم بودن آدمهایی که «ایران» آنها را با هم همدل و همراه کرده.در میان این جمع، نگاهت روی صحنههای کوچک اما پرمعنا میایستد؛ شبیه آدمهای اینعکس. آنکه پلاکاردی را بالا گرفته، پیامش سالهاست با خون و وجودمان طنینانداز شده، چند نفر پرچم ایران در دست دارند، یکی با نگاههای نافذ پشت شیشه عینک صلابت و ایستادگیاش را به نمایش میگذارد و آن دختر صورتیپوش با آن شال سفید که با هیجان دستهایش را بالا برده و اعتقادش را بر روی مشتهای گرهکردهاش حک کرده...هر چهره بخشی از یک روایت بزرگتر است؛ روایتی از آدمهایی که برای ساعتی در یک مکان جمع شدهاند و دارند تاریخ را میسازند...
__
۲۳:۵۸
اگه حوصلهتان سر رفته، اگر انرژیتان افتاده، اگر احساس بیهودگی میکنید، اگر میخواهید کاری کنید، حتی اگر میخواهید کاری بیشتر از تجمعات شبانه انجام دهید یک پرچم بزرگ تهیه کنید و با یک یا دو نفر دیگر یا حتی تنها در خیابان راه بروید، در بعضی گذرگاهها بایستید و کمی پرچم را تکان دهید. آنوقت بعضی ماشینها که از کنارشان رد میشوی و خیلیهایشان نه پرچم و نه پوستری دارند برایت بوق میزنند، چند نفر میپرسند پرچم را از کجا تهیه کنند؟ بعضیها با کلمات شیرین همراهیات میکنند: « ماشاالله حزبالله»، «یاعلی»، « الله اکبر»، بعضیها لبخند حوالهات میکنند، یک دختر نوجوان که در یک کافیشاپ شیک با دوستانش ایستاده و بلوز و شلوار به تن دارد و یک شالی که نصف و نیمه موهایش را پوشانده با هیجان، مشت گره کردهاش را برایت بالا و پایین میآورد، یک زن جوانی که راننده ۲۰۶ است و یک آرایشی ته صورتش دارد خم میشود سمت صندلی شاگرد تا ببینیاش و آنوقت دستانش را به نشانه پیروزی بالا میآورد...اینها و خیلی چیزهای دیگر را میبینی؛ هم انرژی و نور به خیابان میدهی هم انرژی و نور میگیری...
#خدا_در_میدان_است
به نقل از: @jahaneyekzan
__
@Revayete_Meydan
#خدا_در_میدان_است
__
۱۰:۲۱
درباره اینکه کودکان در "میدان خیابان" در طول این بیشتر از چهل روز حضور موثر داشتهاند، زیاد نوشتهاند اما نکته جالب، همراهی مردم با این سربازان معصوم است. بسیار دیدهمیشود که گوشهای در حال استراحت کوتاه هستند اما تا کودکی در حال شعار دادن میبینند با روی خندان با او شعار میدهند و این همراهی علاوه بر ارتقای مضاعف اعتماد به نفس در این عزیزان، شور و شوقی صدچندان در کودکان دیگر ایجاد کرده و کمکم دارند صاحب شخصیتی موثر و نقشی اثرگذار در جریان جنگ تحمیلی سوم میشوند.کاش دوستان فرهنگی حوزه کودک از پتانسیل این سربازان کوچک بیشتر بهره بگیرند.
__
۲۲:۱۵
«هبة ابو ندی» بانوی نویسنده و شاعر اهل غزه در کتاب "اکسیژن برای مردهها نیست" چنین مینویسد: "پنجههایتان را از بدن ما بیرون بکشید، دستتان را از روی خوشههای گندم ما بردارید، بالهای ما را آزاد کنید و سعی نکنید جلوی این انقلاب را بگیرید؛ چرا که شما محاصره شدهاید، با جنازههای ما، با چشمان ما، با آرزوها و انقلاب ما."انگار بهترین نوع جنگیدن هم همین است که دشمن را با تمام ایمان، اراده، توان، امکانات، عزم، ایستادگی، عزم، آرزوهایمان تسخیر کنیم.چیزی که روزها و شبها توی خیابانهای ایران میبینیم.ایران در این شبهایش زیستنیتر و خواستنیتر شده است این را از کودکان علم به دستش سوال کنید.
__
۱۲:۵۶
تو شبیه گلهای بهار میمانی. همانها که از لابهلای سنگهای سخت تنشان را بیرون کشیدهاند. قابی ساختهای زیبا و خواستنی، در عین حال سخت و قدرتمند...
__
۱۹:۱۸
اینجا #هند است...
مردم کشمیر در این جنگ از کودک و پیر و جوانشان سنگ تمام گذاشتهاند. با اینکه حکومتشان طرفداران ایران را سرکوب کردهاند تظاهرات مختلف را تشکیل دادند، زنان کشمیری طلاها و وسایل گران قیمتشان را اهدا کردند و حالا هم کودکانشان برای شهدای میناب تظاهرات کردهاند. دختران دانشآموز کشمیری برای این تظاهرات لباس مدرسه پوشیدهاند، تصاویر دانشآموزان شهید میناب را به کیفهایشان زدهاند و با همخوانی باشکوهی آهنگی که برای رهبر شهید خوانده شده را همراهی میکنند...
#خدا_در_میدان_است
__
@Revayete_Meydan
مردم کشمیر در این جنگ از کودک و پیر و جوانشان سنگ تمام گذاشتهاند. با اینکه حکومتشان طرفداران ایران را سرکوب کردهاند تظاهرات مختلف را تشکیل دادند، زنان کشمیری طلاها و وسایل گران قیمتشان را اهدا کردند و حالا هم کودکانشان برای شهدای میناب تظاهرات کردهاند. دختران دانشآموز کشمیری برای این تظاهرات لباس مدرسه پوشیدهاند، تصاویر دانشآموزان شهید میناب را به کیفهایشان زدهاند و با همخوانی باشکوهی آهنگی که برای رهبر شهید خوانده شده را همراهی میکنند...
#خدا_در_میدان_است
__
۱۲:۴۳
بازارسال شده از انتخاب خوب
با موضوع آثار فرهنگی هنری جنگ امروز
صفحههایی که آثار خوب را منتشر کنند زیادند، ولی اینجا میخواهیم ۷ صفحه از صفحههایی که فنیتر، گزیدهتر و خاصترند را معرفی کنیم:
۱۵:۴۹
__
۱۷:۴۶
چشم ما لبریز اشک و ناگهان باران گرفت...پس به استقبال یاران لشکر یاران رسید
__
۸:۲۳
دختری که نمیدانست «آقا» کیست...
خانوادهام تقریبا مذهبی بودند ولی انقلابی نه. اولین مواجهه جدیام با شما سال اول دانشگاه بود. وقتی یکی گفت:
-به آقا بیاحترامی کردند...
و من نمیدانستم منظورش از آقا کیست! راستش روی پرسیدنش را هم نداشتم. فکر میکردم منظورش از آقا، امام زمان است. من آن زمان حتی نمیدانستم شما را «آقا» خطاب میکنند! بعدتر یکبار دوستم- که فرزند شهید است -بعد از دیدار خانواده شهدا با شما، در تعریف از شما گفت : «مثل نور بود» و من بیشتر مشتاق شدم شما را بشناسم. من تاتیتاتی راه رفتم تا شما را بشناسم. دیگر گوشهایم در زمان پخش اخبار برای صدای شما تیز میشد. از آدمهای خوشفکر درباره شما میپرسیدم، بی رودربایستی سوالهایم را میگفتم و جواب میگرفتم. آرامآرام نقدهایی که به شما میشد و توان پاسخ داشتم را جواب میدادم. حتی یکبار در جمع خانوادگی در برابر شخصی که به شما توهین کرد محکم ایستادم و گفتم «حق ندارد به آدمی که برای من عزیز است توهین کند» و دیگر این اتفاق تکرار نشد. کمکم در مسیری قرار گرفتم که دوست داشتم «آقا» صدایتان کنم. اولش با شرم؛ شرم اینکه من اصلا لایق رهبری چون شما هستم؟یادم هست اولین بار که شما را دیدم در آن دیداری که خدا قسمت کرد تا وارد حسینیه شوم و از دور ولی حضوری شما را ببینم حس غریبی داشتم. من حتی نمیتوانستم مثل آن زنان دیگر شعار دهم، حتی نمیتوانستم مثل آنها به سمت شما حرکت کنم انگار خشکم زدهباشد فقط حس کردم گونهام کمی تر شدهاست.
آقای شهید؛ من خیلی وقت است سخنرانیتان را گوش میدهم، سخنان قبلیتان را گاهی مرور میکنم. دلم برای هنردوست بودنتان، هنرمند بودنتان، هنر فهم بودنتان، ایران دوست بودنتان، اسلام فهم بودنتان، طرفدار زن بودنتان، مردمدوست بودنتان قنج میرفت ولی هیچ وقت فکر نمیکردم آنقدر دوستتان داشتهباشم! هیچ وقت گمان نمیکردم در احساسات ابراز نشده درون قلبم، آتشفشانی از مهر شماست که حالا بعد از شهادتتان اینطور فوران کرده و خاموش نمیشود...
دعا کنید برای ما و برای این دخترتان که روزی حتی نمیدانست شما را «آقا» صدا میزنند...
#برای_رهبر_شهیدم
#اختصاصی_روایت_میدان:
راوی: حنانه حسینی
__
@Revayete_Meydan
خانوادهام تقریبا مذهبی بودند ولی انقلابی نه. اولین مواجهه جدیام با شما سال اول دانشگاه بود. وقتی یکی گفت:
-به آقا بیاحترامی کردند...
و من نمیدانستم منظورش از آقا کیست! راستش روی پرسیدنش را هم نداشتم. فکر میکردم منظورش از آقا، امام زمان است. من آن زمان حتی نمیدانستم شما را «آقا» خطاب میکنند! بعدتر یکبار دوستم- که فرزند شهید است -بعد از دیدار خانواده شهدا با شما، در تعریف از شما گفت : «مثل نور بود» و من بیشتر مشتاق شدم شما را بشناسم. من تاتیتاتی راه رفتم تا شما را بشناسم. دیگر گوشهایم در زمان پخش اخبار برای صدای شما تیز میشد. از آدمهای خوشفکر درباره شما میپرسیدم، بی رودربایستی سوالهایم را میگفتم و جواب میگرفتم. آرامآرام نقدهایی که به شما میشد و توان پاسخ داشتم را جواب میدادم. حتی یکبار در جمع خانوادگی در برابر شخصی که به شما توهین کرد محکم ایستادم و گفتم «حق ندارد به آدمی که برای من عزیز است توهین کند» و دیگر این اتفاق تکرار نشد. کمکم در مسیری قرار گرفتم که دوست داشتم «آقا» صدایتان کنم. اولش با شرم؛ شرم اینکه من اصلا لایق رهبری چون شما هستم؟یادم هست اولین بار که شما را دیدم در آن دیداری که خدا قسمت کرد تا وارد حسینیه شوم و از دور ولی حضوری شما را ببینم حس غریبی داشتم. من حتی نمیتوانستم مثل آن زنان دیگر شعار دهم، حتی نمیتوانستم مثل آنها به سمت شما حرکت کنم انگار خشکم زدهباشد فقط حس کردم گونهام کمی تر شدهاست.
آقای شهید؛ من خیلی وقت است سخنرانیتان را گوش میدهم، سخنان قبلیتان را گاهی مرور میکنم. دلم برای هنردوست بودنتان، هنرمند بودنتان، هنر فهم بودنتان، ایران دوست بودنتان، اسلام فهم بودنتان، طرفدار زن بودنتان، مردمدوست بودنتان قنج میرفت ولی هیچ وقت فکر نمیکردم آنقدر دوستتان داشتهباشم! هیچ وقت گمان نمیکردم در احساسات ابراز نشده درون قلبم، آتشفشانی از مهر شماست که حالا بعد از شهادتتان اینطور فوران کرده و خاموش نمیشود...
دعا کنید برای ما و برای این دخترتان که روزی حتی نمیدانست شما را «آقا» صدا میزنند...
#برای_رهبر_شهیدم
__
۱۱:۰۷