عکس پروفایل ☆رمان☆

☆رمان☆

۱۱ هزار عضو
عکس پروفایل ☆رمان☆
۱۱ هزار عضو

☆رمان☆

أَلَیْسَ اللَّـهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ
🪷رمان‌های عاشقانه،پلیسی و اجتماعی مهره مات، در طالع منی، قندی‌گل، در میان تنهایی، عشق حکم می‌کند، مهجور، امضای ابدی، حکم دل
منیره صالحی نویسنده و فیلمنامه‌نویس @monirehsalehi
undefinedحکم دل
#پارت_۷۶
هوشنگ گوشیش را که گرفت ببخشید گفت و اتاق ترک کرد بعد از رفتنش مادر فروزان با غرلند گفت: به خاطر همین پسره این بلا رو به سرت آورد. باز باهاش حرف میزنی؟
فروزان حق به جانب گفت: مامان من که نمیتونم به خاطر سینا زندگیم قربونی کنم و با میمندی ازدواج کنم. منم حق دارم با کسی ازدواج کنم که دوستش دارم.
نیشخند مادرش به جانش نشست و گفت: فکر می‌کنی این پسره اهل ازدواج؟ تو ساده‌ای دختر، چند وقت دیگه که تو هم دلش زدی ولت میکنه میره دنبال یکی دیگه، فروزان تو که دختر عاقلی بودی، دنبال اینجور عشق و عاشقیا نبودی.
فروزان نگاهش به سرمی که به دستش وصل بود داد و گفت: اصلاً دلم میخواد یه بار تو زندگیم اشتباه کنم. نهایت زندگی من این شد که آدمی مثل میمندی عاشقم شد و چون اون عاشقم شد اجازه نداد هیچ جوونی پا پیش بذاره. مگه خودت نبودی گفتی پسر فلانی و فلانی میخواستن بیان خواستگاری ولی میمندی اجازه نداده‌. والا بخدا مامان من حتی راضی بودم زن پسر آقاصفدر بشم درسته کارگر بود و وضع مالی خوبی نداشت حداقلش این بود که جوون بود. ولی میمندی حتی اجازه نداد اونم بیاد خواستگاریم چون خودش خودخواهانه من دوست داره‌. الانم فکر کرده میره همه چیز به سینا میگه فرامرز از من دور میکنه ولی دیدی که فرامرز با همه فرق داره. به خاطر این اتفاق داره زودتر میاد ایران. خب اگر دوستم نداشت الکی الکی زودتر پا میشد بیاد ایران.
مادرش میدانست دخترش بیراه هم حرف نمی‌زند. میمندی همانقدر که مرد خوبی بود اما با خودخواهی‌هایش تا آن زمان حق انتخاب از فروزان گرفته بود. وقتی حرفهای فروزان تمام شد او هم سکوت کرد و دیگر حرفی نزد.
*
بعد از کار ماهک در شرکت برای ناهار به رستورانی رفتند و بعد از آن برای خرید به مراکز خریدی که ماهک معرفی کرد سری زدند و برای خواهر و مادرش بیشتر با سلیقه ماهک خرید کرد. و برای پدرش و برادرش با سلیقه خودش. وقتی به ماشین برگشتند، احمدرضا نفس راحتی کشید و گفت: وای خداروشکر تموم شد. ماهک برای دیگران تا این حد وسواس به خرج میدی واسه خودت چیکار میکنی.
ماهک خندید و گفت: غر نزن، باید عادت کنی‌.
احمدرضا به سمتش چرخید و گفت: ماهک ندیدم این چند روز تو از این لباس‌های قشنگ سنتی هندی بپوشی.
- ساری؟!
- آره.
ماهک ماشین را روشن نکرده خاموش کرد و گفت: برم یکی بخرم بپوشم.
احمدرضا سریع گفت: وای خدا! میشه فردا بپوشی.
ماهک باز مستانه خندید و گفت: شوخی کردم. بریم یه نوشیدنی خوشمزه بهت بدم خستگیت در بره‌.
و ماشینش از جا کند و حرکت کرد. احمدرضا هم از طرف خانواده‌اش یک تماس داشت که مدتی با آنها صحبت کرد و زود تماسشان را قطع کرد. ماهک نیم‌نگاهی به احمدرضا انداخت و گفت: احمدرضا!
- جانم!
ماهک با لبخند گفت: چی شد از یه دفعه از من خوشت اومد؟
- نمیدونم واقعاً، بعضی چیزا یهو اتفاق میفته ماهک! البته که چهره قشنگ و دوست‌داشتنی و بانمکت به دلم نشست.
- ولی میتونستی عاشق یه دختر خیلی زیباتر هم بشی؟
- زیبایی یه چیز نسبیه ماهک، شاید اون کسی که از نظر تو زیباست از نظر من زیبا نباشه. میگم اونجا چی می‌فروشن که انقدر شلوغ؟!
ماهک نگاهش به دنبال اشاره احمدرضا رفت و گفت: یه جور خوراکی ارزون قیمت، بچه‌ها بعد از تعطیلی مدرسه ازش میخرن. ولی خوشمزه‌ست.
- منم میخوام.
تا این‌را گفت ماهک خندید و ماشین نگه داشت و با احمدرضا داخل صف دانش‌آموزانی شدند که برای خرید خوراکی ایستاده بودند.
┏━━━━undefinedundefined━━━━┓    @roman_m_salehi┗━━━━undefinedundefined━━━━┛[پارت اول رمان حکم دل](https://ble.ir/roman_m_salehi/-3918640354953462799/1731753885179)
undefined۶۵
undefined۴

۳.۶K

۶:۴۹