قالَ الإمامُ الْحَسَنِ الْعَسْکَری – علیه السلام – : قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً، مُؤْمِنُهُمْ وَ مُخالِفُهُمْ، أمَّا الْمُؤْمِنُونَ فَیَبْسِطُ لَهُمْ وَجْهَهُ، وَ أمَّا الْمُخالِفُونَ فَیُکَلِّمُهُمْ بِالْمُداراهِ لاِجْتِذابِهِمْ إلَی الاْیِمانِ.«مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۲۶۱، ح ۱۴۰۶۱»
امام حسن عسکری – علیه السلام – فرمود: با دوست و دشمن خوش گفتار و خوش برخورد باشید، امّا با دوستان مؤمن به عنوان یک وظیفه که باید همیشه نسبت به یکدیگر با چهره ای شاداب برخورد نمایند، امّا نسبت به مخالفین به جهت مدارا و جذب به اسلام و احکام آن.
امام حسن عسکری – علیه السلام – فرمود: با دوست و دشمن خوش گفتار و خوش برخورد باشید، امّا با دوستان مؤمن به عنوان یک وظیفه که باید همیشه نسبت به یکدیگر با چهره ای شاداب برخورد نمایند، امّا نسبت به مخالفین به جهت مدارا و جذب به اسلام و احکام آن.
۹۳
۱:۳۴
قالَ الإمامُ الْحَسَنِ الْعَسْکَری – علیه السلام – : إیّاکَ وَ الاْذاعَهَ وَ طَلَبَ الرِّئاسَهِ، فَإنَّهُما یَدْعُوانِ إلَی الْهَلَکَهِ.«بحارالأنوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶»
امام حسن عسکری – علیه السلام – فرمود: مواظب باش از این که بخواهی شایعه و سخن پراکنی نمائی و یا این که بخواهی دنبال مقام و ریاست باشی ، چون هر دوی آن ها انسان را هلاک خواهد نمود.
****
امام حسن عسکری – علیه السلام – فرمود: مواظب باش از این که بخواهی شایعه و سخن پراکنی نمائی و یا این که بخواهی دنبال مقام و ریاست باشی ، چون هر دوی آن ها انسان را هلاک خواهد نمود.
****
۹۷
۱:۳۷
قالَ الإمامُ الْحَسَنِ الْعَسْکَری – علیه السلام – : إنّ الْوُصُولَ إلَی اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَفَرٌ لا یُدْرَکُ إلاّ بِامْتِطاءِ اللَّیْلِ.«أعیان الشّیعه، ج ۲، ص ۴۲»
امام حسن عسکری – علیه السلام – فرمود: همانا رسیدن به خداوند متعال و مقامات عالیه یک نوع سفری است که حاصل نمی شود مگر با شب زنده داری ـ
امام حسن عسکری – علیه السلام – فرمود: همانا رسیدن به خداوند متعال و مقامات عالیه یک نوع سفری است که حاصل نمی شود مگر با شب زنده داری ـ
۱۲۵
۱:۴۰
نفری سه تا آیة الكرسي بخونیم برای خلبان های عزیز و اسیرمانو همه رفقا و هم کارانشان؟
۹۰
۳:۰۶
دلم میخواهد به قول یکی از این کانالهای بامزه قدری نفرت پراکنی کنم.اینها که هی حرف از گرسنگی ما می زنند، خواهر مادر ندارند؟نه از لحاظ فحش،از لحاظ آشپزی.با چه بزرگ شده اند؟زن ایرانی مگر برای بزرگ کردن بچه ها و سفره آرا بیرا کردن، هیچ وقت گرفتار تحریم و رفع تحریم بوده؟زن هایشان هر روز جلویشان، گوسفند وارداتی می گذاشته اند که حالا دیگر نمی شود؟ما خان های شیشلیک خورمان هم گوسفند و بوقلمون دشت و دمن دهات خودشان را خورده اند.چرا حرف محسن رضایی را مسخره می کنند که خودمان تولید می کنیم؟مادر هایشان رب و نان و لواشک و ...درست نمی کرده اند؟آقایان که هیچ کدام زیر پنجاه سال هم نیستند.
۸۳
۱۸:۰۲
حاج آقا دیشب یک مدلی دستش را برای مردم بلند میکرد مثل امام.اول خنده ام گرفت. بعد فکر کردم خودش هم معذب است ولی رویش نمیشد پرچم تکان بدهد و انگار باید کاری میکرد.تمام یک ساعت دیدم که ده ها نفر برایش دست تکان دادند، بوق زدند، سلام کردند، پسرکهای عجیب غریب، راننده های خسته و بی پرچم، خیلی ها.تجمع ها هنوز شگفتی دارند و زیباییو ما را.ما و گرمای خجالتی مان
۷۸
۸:۰۶
حتی تحقیقات هم نشان می دهند باید دوام بیاوریم ومی توانیم
۵۴
۱۱:۱۹
بازارسال شده از ترجمان علوم انسانی
لید | در جستوجوی نقشههای ذهنی
@tarjomaan
۵
۱۱:۱۹
بازارسال شده از جان و جهان | به روایت مادران
#بوی_فِنول_عطر_سیب
زیر آفتاب خیابان آزادی شُرشُر عرق میریختم و گریه میکردم. زیر لب غُر میزدم: «پیرمرد! تو همه زندگی منو نابود کردی. همه زندگی من تعیینشده بود. مشخص بود. بدون چاله چولههای پیچیده. تو منو به این دامگه حادثه انداختی و حالا کجا رفتی که رفتی؟!»
ما شش دانشآموز المپیاد شیمی بودیم و من، از نظر استاد، بهترین شاگرد آن جمع بودم؛ جمعی که بعدها چند مدال رنگارنگ از میانشان بیرون آمد. قرار بود دبیرستانم را توی آزمایش و پای استوکیومتری بگذرانم. و بعد دانشگاهی سطح بالا بروم و از آنجا که علوم پایه راحتترین رشتهها را برای درخواست دادن دارد، مستقیم بروم یک کشور غربی و تا آخر عمر بین لابراتوارها مرزهای علم را جابهجا کنم!
زیر لب دوباره با گریه رو به تابوتی که میرفت گفتم: «تو این آینده شفاف رو خراب کردی پیرمرد! کجا داری تنهام میذاری؟»
من مذهبی بودم. حتی ۲۲بهمن هم میرفتم راهپیمایی. دربارهی استعمار، کلی رمان و کتاب خوانده و از امپریالیسم متنفر بودم؛ ولی فکر نمیکردم اینها بخواهد روی زندگیام اثر خاصی بگذارد. چند ماه مانده به المپیاد، نمیدانم یکدفعه چه شد که گوشم به سخنرانی آن سالهای رهبری باز شد. واژههای جدیدی میشنیدم «علوم انسانی غربی، علوم انسانی اسلامی، قتلگاه انقلاب اسلامی و...»گیج شده بودم. با فائزه که زودتر از من مدال المپیاد گرفته بود حرف زدم. خودش الان توی دانمارک روی ژنهای بیماری اندومتریوز کار میکند. یادم هست گفت: «ما داریم میشیم پیچ و مهرههای خیلی جزءِ یه ماشین که حتی نمیفهمیم کجا میخواد بره. کاش میشد بریم تو مغز ماشین!» حرفهای افسونگر پیرمرد باعث تولد این وسوسه در من شد، که اگر علوم انسانی بخوانیم، میتوانیم با چشم باز برویم در قسمت کنترل ماشین!تمام شد؛ مثل یک کودتا، کتاب شیمی آلی بروس را که تازه با هزار سختی از بخش بینالملل نمایشگاه کتاب خریده بودم، دادم به کسی و برای همیشه، با بوی فنول یا به قول استاد، بوی زندگی، خداحافظی کردم!آنقدر مست رؤیاپردازیهای «اسلامیسازی علوم انسانیِ» او بودم، که وقتی چند ماه بعد دو نفرِ بعدی کلاس مدال گرفتند ذرهای دلم نگرفت؛ حتی دلم برایشان سوخت. داشتند میرفتند تا با چشمهای بسته، پیچ و مهرههای اولین کشوری بشوند که راهشان میدهد!
پشت تابوت حرکت میکنم و غر میزنم: «اما این تنها ضربهای نبود که به مسیر زندگی من زدی!»
چند ماه بعد که از سازمان سنجش زنگ زدند و گفتند «رتبه تکرقمی کنکور انسانی شدی»، برای احساس کفایت علمی کافی بود؛ که ضربه بعدی را همین نزدیکیها فرود آوردی.گفتی: «جوونها بچهدار بشین! مسأله جمعیت، تهدید بزرگی سر راه ایرانه.»دانشجوی لیسانس شکمقلنبه بودن، برای آدم کمسنوسال چندان آزاردهنده نیست؛ گرمای جوانی میگذارد که آدم هنوز فکر کند رؤیاهای بزرگ دور نیستند. با خودم میگفتم «باشه، نوبل شیمی حالا در دسترس نیست، کلی کار خفن دیگه که هنوز هست. میشینی خونه و با مقالاتت دنیا رو تکون میدی!»ضربه بعدی همینجا وارد شد؛ گفتی «نباید علم روی کاغذ بماند؛ باید صرف اصلاح کشور شود و مسائل واقعی را حل کند.» هنوز داغ و جوان بودم که یاد گرفتم چطور دست بچهها و کتابهایم را بگیرم و از در و دیوار وزارتخانهها بروم بالا و با انواع و اقسام مدیران، درباره اجرایی کردن مسائل علمی سر و کله بزنم. وای که چقدر سخت بود و وقتی پروژه تصویب میشد، چقدر جذاب!
«آخ آخ پیرمرد! من شبیه یک نقطه بودم روی کاغذ؛ خوشحال و راحت. اول مثل یه خمیر سبک منو کشیدی و دوبعدی شدم. بعد باز قانع نشدی؛ توی سوراخهای گوشم فوت کردی تا سهبعدی بشم. و حالا دیگه حل معادلات ساده نبود.» مادری، همسری، جاده تبدیل علم محض به علم کاربردی و بعدش هم نفوذ در دستگاههای اجرایی برای تبدیلش به قدرت در کشور. آخ که چقدر هرکدام از این توصیههای تو، برای ما خرج داشت! و چقدر این چند بُعدی شدن، حس بیکفایتی را اضافه کرد. میشود یک پروژهبگیر ساده خوشحال بود، میشود یک پژوهشگر باسواد ولی با مقالات غیرکاربردی بود. میشود یک مادر شاد ولی بدون احساس مسئولیت اجتماعی بود. همهشان نسبتا تکی قابل دستیابی بود؛ ولی هرچه در سخنرانیهای تو میچرخیدم، اصلا حاضر نبودی از یکی از اینها کوتاه بیایی. ما را، هم باسواد میخواستی، هم مؤثر، هم محور خانواده!دقیقا اینجا بود که عطر سیب بهشت را حس کردم؛ همینجا که هیچکدام از کارهایم کمالگراییام را راضی نمیکرد؛ چون جادههایش از پیش ساخته نشده بودند و باید خودم بسازمشان. دقیقا همین نقطه تقاطع.
«*پیرمرد، تو من را از بوی فنول جدا کردی، تا عطر سیب در تقاطع حرم ایران کشاندی.* بعد یکدفعه، یک صبح زمستانی، وقتی یک دستم جام باده بود و یک دستم به جعد یار، رفتی.من بُعد بعدی را بلد نیستم.پیرمرد برگرد لطفا!»
#سیده_طیبه_خدابخشی
جان و جهان
زیر آفتاب خیابان آزادی شُرشُر عرق میریختم و گریه میکردم. زیر لب غُر میزدم: «پیرمرد! تو همه زندگی منو نابود کردی. همه زندگی من تعیینشده بود. مشخص بود. بدون چاله چولههای پیچیده. تو منو به این دامگه حادثه انداختی و حالا کجا رفتی که رفتی؟!»
ما شش دانشآموز المپیاد شیمی بودیم و من، از نظر استاد، بهترین شاگرد آن جمع بودم؛ جمعی که بعدها چند مدال رنگارنگ از میانشان بیرون آمد. قرار بود دبیرستانم را توی آزمایش و پای استوکیومتری بگذرانم. و بعد دانشگاهی سطح بالا بروم و از آنجا که علوم پایه راحتترین رشتهها را برای درخواست دادن دارد، مستقیم بروم یک کشور غربی و تا آخر عمر بین لابراتوارها مرزهای علم را جابهجا کنم!
زیر لب دوباره با گریه رو به تابوتی که میرفت گفتم: «تو این آینده شفاف رو خراب کردی پیرمرد! کجا داری تنهام میذاری؟»
من مذهبی بودم. حتی ۲۲بهمن هم میرفتم راهپیمایی. دربارهی استعمار، کلی رمان و کتاب خوانده و از امپریالیسم متنفر بودم؛ ولی فکر نمیکردم اینها بخواهد روی زندگیام اثر خاصی بگذارد. چند ماه مانده به المپیاد، نمیدانم یکدفعه چه شد که گوشم به سخنرانی آن سالهای رهبری باز شد. واژههای جدیدی میشنیدم «علوم انسانی غربی، علوم انسانی اسلامی، قتلگاه انقلاب اسلامی و...»گیج شده بودم. با فائزه که زودتر از من مدال المپیاد گرفته بود حرف زدم. خودش الان توی دانمارک روی ژنهای بیماری اندومتریوز کار میکند. یادم هست گفت: «ما داریم میشیم پیچ و مهرههای خیلی جزءِ یه ماشین که حتی نمیفهمیم کجا میخواد بره. کاش میشد بریم تو مغز ماشین!» حرفهای افسونگر پیرمرد باعث تولد این وسوسه در من شد، که اگر علوم انسانی بخوانیم، میتوانیم با چشم باز برویم در قسمت کنترل ماشین!تمام شد؛ مثل یک کودتا، کتاب شیمی آلی بروس را که تازه با هزار سختی از بخش بینالملل نمایشگاه کتاب خریده بودم، دادم به کسی و برای همیشه، با بوی فنول یا به قول استاد، بوی زندگی، خداحافظی کردم!آنقدر مست رؤیاپردازیهای «اسلامیسازی علوم انسانیِ» او بودم، که وقتی چند ماه بعد دو نفرِ بعدی کلاس مدال گرفتند ذرهای دلم نگرفت؛ حتی دلم برایشان سوخت. داشتند میرفتند تا با چشمهای بسته، پیچ و مهرههای اولین کشوری بشوند که راهشان میدهد!
پشت تابوت حرکت میکنم و غر میزنم: «اما این تنها ضربهای نبود که به مسیر زندگی من زدی!»
چند ماه بعد که از سازمان سنجش زنگ زدند و گفتند «رتبه تکرقمی کنکور انسانی شدی»، برای احساس کفایت علمی کافی بود؛ که ضربه بعدی را همین نزدیکیها فرود آوردی.گفتی: «جوونها بچهدار بشین! مسأله جمعیت، تهدید بزرگی سر راه ایرانه.»دانشجوی لیسانس شکمقلنبه بودن، برای آدم کمسنوسال چندان آزاردهنده نیست؛ گرمای جوانی میگذارد که آدم هنوز فکر کند رؤیاهای بزرگ دور نیستند. با خودم میگفتم «باشه، نوبل شیمی حالا در دسترس نیست، کلی کار خفن دیگه که هنوز هست. میشینی خونه و با مقالاتت دنیا رو تکون میدی!»ضربه بعدی همینجا وارد شد؛ گفتی «نباید علم روی کاغذ بماند؛ باید صرف اصلاح کشور شود و مسائل واقعی را حل کند.» هنوز داغ و جوان بودم که یاد گرفتم چطور دست بچهها و کتابهایم را بگیرم و از در و دیوار وزارتخانهها بروم بالا و با انواع و اقسام مدیران، درباره اجرایی کردن مسائل علمی سر و کله بزنم. وای که چقدر سخت بود و وقتی پروژه تصویب میشد، چقدر جذاب!
«آخ آخ پیرمرد! من شبیه یک نقطه بودم روی کاغذ؛ خوشحال و راحت. اول مثل یه خمیر سبک منو کشیدی و دوبعدی شدم. بعد باز قانع نشدی؛ توی سوراخهای گوشم فوت کردی تا سهبعدی بشم. و حالا دیگه حل معادلات ساده نبود.» مادری، همسری، جاده تبدیل علم محض به علم کاربردی و بعدش هم نفوذ در دستگاههای اجرایی برای تبدیلش به قدرت در کشور. آخ که چقدر هرکدام از این توصیههای تو، برای ما خرج داشت! و چقدر این چند بُعدی شدن، حس بیکفایتی را اضافه کرد. میشود یک پروژهبگیر ساده خوشحال بود، میشود یک پژوهشگر باسواد ولی با مقالات غیرکاربردی بود. میشود یک مادر شاد ولی بدون احساس مسئولیت اجتماعی بود. همهشان نسبتا تکی قابل دستیابی بود؛ ولی هرچه در سخنرانیهای تو میچرخیدم، اصلا حاضر نبودی از یکی از اینها کوتاه بیایی. ما را، هم باسواد میخواستی، هم مؤثر، هم محور خانواده!دقیقا اینجا بود که عطر سیب بهشت را حس کردم؛ همینجا که هیچکدام از کارهایم کمالگراییام را راضی نمیکرد؛ چون جادههایش از پیش ساخته نشده بودند و باید خودم بسازمشان. دقیقا همین نقطه تقاطع.
«*پیرمرد، تو من را از بوی فنول جدا کردی، تا عطر سیب در تقاطع حرم ایران کشاندی.* بعد یکدفعه، یک صبح زمستانی، وقتی یک دستم جام باده بود و یک دستم به جعد یار، رفتی.من بُعد بعدی را بلد نیستم.پیرمرد برگرد لطفا!»
#سیده_طیبه_خدابخشی
جان و جهان
۱
۱۴:۳۸
بی داد را دیدم.مخلوطی از فارست گامپ و بدون دخترم هرگز و گرانبها و همه فیلم های ضدایرانی.خیلی نگران بودم این برداشتم به خاطر دغدغه مذهبی باشد، ولی بعد که چندتا نقد خواندم، دیدم درشت تر از این هم بارش کرده اند.
من با فیلم مستقل از قواعد ایران ساختن واقعا مشکل ندارم، مشکل این است که کارگردانها اینقدر ذوق زده می شوند که هرررررچه سانسور بوده، از بدن و شراب و شب مانی و آواز و رقص و حرفهای فلان و حرکات بهمان، را در فیلم می ریزند و فیلم بدل به شترگاوپلنگی میشود که خودشان در می مانند.مشکل دوم هم اصرار بر تکرار روتین های فیلم های ضد ایران بدون هیچ خلاقیتی است، مامور امنیتی شهوتران، چک و لگدهای عین هم، صحنه های نماز یا وضوی اشتباه
از فیلم های درپیت که غیرایرانی ها می سازند تا ایرانی هایی که بالاخره آدم، کارگردان حسابشان می کند؛ همه عین هم.قصه هم که هیچ.
راستش فکر می کنم باید خود ژیگول ها و منتقدان حکومت و دین ستیزان و دین پرهیزان ایرانی اعتراض کنند. در بی داد انگار هرکس علاقمند به مثلا آوازخوانی زنان است، درگیر انواع جرائم و آسیب های اجتماعی هم هست. جمهوری اسلامی و متدینان که نقش منفی ازل و ابد و سیاه کربنی به کنار. چرا نقش مثبت هایتان را اینقدر معتاد و ضایع و بی شخصیت تصویر می کنید؟غربگرایان ایران، متحد شوید.
من با فیلم مستقل از قواعد ایران ساختن واقعا مشکل ندارم، مشکل این است که کارگردانها اینقدر ذوق زده می شوند که هرررررچه سانسور بوده، از بدن و شراب و شب مانی و آواز و رقص و حرفهای فلان و حرکات بهمان، را در فیلم می ریزند و فیلم بدل به شترگاوپلنگی میشود که خودشان در می مانند.مشکل دوم هم اصرار بر تکرار روتین های فیلم های ضد ایران بدون هیچ خلاقیتی است، مامور امنیتی شهوتران، چک و لگدهای عین هم، صحنه های نماز یا وضوی اشتباه
راستش فکر می کنم باید خود ژیگول ها و منتقدان حکومت و دین ستیزان و دین پرهیزان ایرانی اعتراض کنند. در بی داد انگار هرکس علاقمند به مثلا آوازخوانی زنان است، درگیر انواع جرائم و آسیب های اجتماعی هم هست. جمهوری اسلامی و متدینان که نقش منفی ازل و ابد و سیاه کربنی به کنار. چرا نقش مثبت هایتان را اینقدر معتاد و ضایع و بی شخصیت تصویر می کنید؟غربگرایان ایران، متحد شوید.
۳۶
۸:۴۱