بِسْمِ رَبْ سِيِدَة رُقَيَة 🧸
۱۱۶
۱۲:۳۵
در نظر من کوی تو چشم منو سرمه موی توتو قشنگ امام مظلوم من من به شفای روی تو
#یا_رقیه
#یا_رقیه
۱۱۵
۱۸:۲۸
السلام علیک یا سيدة رقیة 
بنت الحسين
۱۰۹
۱۴:۴۲
روایت اول ؛ شفا گرفته ای در حرم رضوی
چند وقتی میشد که ورشکسته شده بوداز یه خانواده طبقه متوسط و یا بلکه پایین تر
دست بازار باهاش یار نبوده و..
یسالی از زندان رفتنش بخاطر بدهی میگذشت میگفت ستاد دیه کمکش کرده برای پرداخت طلبکار
یه شب گفت برم پناه ببرم به شاه خراسان
ايام ، ایام ماه محرم و صفر بودشبا کارش شده بود کمک به باغبون محوطه باغ رضوان و بعضی وقتا هم که شیفت استراحت رفتگرای حرم بودجای اونا فعالیت میکرد
روز ها میگذشتیروز با غذایی که زائرای حرم تو چایخونه بهش میدادن شکمش رو سیر میکرد
شیفت های چایخونه چند باری بود که بهش فیش دادن بره مهمان سرای حرم تو صحن غدیر
شبا هم باغبون باغ رضوان شام خودش رو باهاش تقسیم میکرد یا خودش غذاشو میداد تا اون گرسنه نمونه..
روزها برای استراحت میرفت تو دارالتفسیر بست شیخ طبرسی
شبا هم تو گوشه کنار صحن امام حسن مجتبی علیه السلام فرش حرم رو مثل پتو دور خودش میپیچید که سردش نشه و خوابش ببره..
لباسی هم نداشته که بره لباس عوض کنهکمک نقدی هم بهش که میکردند میرفت بیرون حرماستحمام میکرد هر پنج شش روز یکبار
یه روز کنار اتاقک چایخونه باغ رضوان روی یه صندلی سفید نشسته بود
اون روز شیفت تهرانی ها و آملی های مقیم تهران بود
نظرش به چند نفر جلب شدهیه آقا با کیف سامسونَک ایستاده کنارش هم دو سه تا از بچه های شیفت چایخونه ایستادن
چند دقیقه ای طول کشید
تو دلش گفت اینا چرا نمیرن کمک ؟!..از تهران اومدی اینجا وایسی حرف بزنیبرو سر شیفتتیه چایی بده دست ملت یه استکان بشور
یه زمان کوتاهی گذشت..بلند شد و رفت سمت اونا
سلام، سلام خوبین میتونم بپرسم قضیه چیه؟
سلام ، چیزی نیست
چیزی نیست که یه ساعته ملت رو به حرف گرفتید؟چیزی که.....
پرچم حضرت رقیه هست!!!!..
سکوت ' تو ذهنطرف دیوونس؟
حرم که بستس این چی میگه؟..
بعد از اندکی..فیلم ها رو نشونش داد.
این آخرین پرچم روی گنبد حضرت بود که توسط نیروهای مدافع حرم که با پول خودشون خریداری کردندرو آورده بود
اون فرد جزو آخرین نفراتی بود که بعد از سقوط سوریهزمینی اومده بودند برگشتند به وطن
تبرک کرد پرچم رو..
مدتی گذشت .
خادم پرچم : خب کاری ندارید،من دیگه رفت زحمت کنم
بری؟ کجا!برم دیگه
میشه پرچم رو بدی بهم باهاش خلوت کنمکوتاه خواهش میکنم 🥺

سال ۴۰۲ پولشو داشتمسفر یه هفته ای ۱۴ میلیون به سوریه
جاهلی کردم نرفتم
🥺

🧸پرچم رو از خادم گرفتُ بی اراده گرفت روی چشمانش..
خادم پرچم رفت و اون دلش به پرچم
دو روزی گذشته کنار چایخونه باغ رضوان از مسئول انبار چایخونه های حرمیه بطری آب معدنی درخواست کرد.
میگفت هرطوری حساب کنیبعد اینکه طرف بطری رو برام رو هوا انداخت که بدستم برسه..
بطری آب معدنی باید میومد تو دستماز نظر فیزیکی علمی هرطور که محاسبه کنی
اما..
#بخش_اول
چند وقتی میشد که ورشکسته شده بوداز یه خانواده طبقه متوسط و یا بلکه پایین تر
دست بازار باهاش یار نبوده و..
یسالی از زندان رفتنش بخاطر بدهی میگذشت میگفت ستاد دیه کمکش کرده برای پرداخت طلبکار
یه شب گفت برم پناه ببرم به شاه خراسان
ايام ، ایام ماه محرم و صفر بودشبا کارش شده بود کمک به باغبون محوطه باغ رضوان و بعضی وقتا هم که شیفت استراحت رفتگرای حرم بودجای اونا فعالیت میکرد
روز ها میگذشتیروز با غذایی که زائرای حرم تو چایخونه بهش میدادن شکمش رو سیر میکرد
شیفت های چایخونه چند باری بود که بهش فیش دادن بره مهمان سرای حرم تو صحن غدیر
شبا هم باغبون باغ رضوان شام خودش رو باهاش تقسیم میکرد یا خودش غذاشو میداد تا اون گرسنه نمونه..
روزها برای استراحت میرفت تو دارالتفسیر بست شیخ طبرسی
شبا هم تو گوشه کنار صحن امام حسن مجتبی علیه السلام فرش حرم رو مثل پتو دور خودش میپیچید که سردش نشه و خوابش ببره..
لباسی هم نداشته که بره لباس عوض کنهکمک نقدی هم بهش که میکردند میرفت بیرون حرماستحمام میکرد هر پنج شش روز یکبار
یه روز کنار اتاقک چایخونه باغ رضوان روی یه صندلی سفید نشسته بود
اون روز شیفت تهرانی ها و آملی های مقیم تهران بود
نظرش به چند نفر جلب شدهیه آقا با کیف سامسونَک ایستاده کنارش هم دو سه تا از بچه های شیفت چایخونه ایستادن
چند دقیقه ای طول کشید
یه زمان کوتاهی گذشت..بلند شد و رفت سمت اونا
سلام، سلام خوبین میتونم بپرسم قضیه چیه؟
سلام ، چیزی نیست
پرچم حضرت رقیه هست!!!!..
سکوت ' تو ذهنطرف دیوونس؟
حرم که بستس این چی میگه؟..
بعد از اندکی..فیلم ها رو نشونش داد.
اون فرد جزو آخرین نفراتی بود که بعد از سقوط سوریهزمینی اومده بودند برگشتند به وطن
مدتی گذشت .
خادم پرچم : خب کاری ندارید،من دیگه رفت زحمت کنم
بری؟ کجا!برم دیگه
میشه پرچم رو بدی بهم باهاش خلوت کنمکوتاه خواهش میکنم 🥺
سال ۴۰۲ پولشو داشتمسفر یه هفته ای ۱۴ میلیون به سوریه
جاهلی کردم نرفتم
خادم پرچم رفت و اون دلش به پرچم
دو روزی گذشته کنار چایخونه باغ رضوان از مسئول انبار چایخونه های حرمیه بطری آب معدنی درخواست کرد.
میگفت هرطوری حساب کنیبعد اینکه طرف بطری رو برام رو هوا انداخت که بدستم برسه..
بطری آب معدنی باید میومد تو دستماز نظر فیزیکی علمی هرطور که محاسبه کنی
اما..
#بخش_اول
۱۰۷
۱۸:۳۰
میگفت هرطوری که محاسبه انجام میدادی
باید بطری آب معدنی می نشست توی دستام
اما ؟!...
اصابت کرد به عینکشو عینک کمی جلوتر افتاده روی زمین..
رفت سمت عینک و برداشت
یهو متوجه افتادن شیشه عینک شدبا دستاش سعی کردشیشه عینک رو جای بگذاره اما تو محفظه جایگاه دور قاب قرار نمیگیره
میگفت مراجعه کردم تو خیابون طبرسیحوالی نبش طبرسی ۱۱ یا ۱۲مراجعه کرد به فروشگاه ترمیم عینک
وارد شد و یه سلام ؛
ببخشید قیمت این شیشه عینک چند؟
فروشنده: ۳ میلیون تومان..
ممنونم، راهی برای تعمیر نداره؟.فروشنده: نه متأسفانه ، باید یه عینک جدید بخرید
ممنونم تشکر. تو ذهن؛ تو که هزار تومنی تو جیبت نداری غلط میکنی بری قیمت عینک بگیری..
برگرد..برگشت به حرم؛ به هرنحوی بود یه مبلغی جور کرد و یه چسب آب قطره ای فراهم کرد.
خب این شیشه رو اینطوری بگیرم دورش بزنم..
دور شیشه های عینک چسب رو زد اماحین انجام کارنوک انگشت سبابه که حاوی چسب بودهخورد وسط شیشه عینک.....


ای بابا ' حالا چیکار کنم؟؟..اینکه دیگه پاک نمیشه.
ولش کن چیکار کنم، از هيچ که بهتره.مدتی گذشت؛..
روزها حوالی صبح یه هم صحبت که کارش تاسیسات یه واحد فنی بوده همکلام بوده و هم نشین تنهایی هاش..
ازش پرسید:چرا عینک اینطوری شده؟!!ماجرا رو براش شرح داد..
مدتی بعد. دیگه از گذاشتن عینک کلافه شدمیگفت وقتایی که زمان رفتن به سمت شعله های آتیش میری ،حرارت آتیش چشمای تو رو اذیت میکنه.عینک که میگذاشت همچنین حسی رو تجربه میکرد..
عینک رو گذاشت تو جعبه عینکش..تو تنهایی گفت ؛ من که زندگی رو باختمبه درک که چشمام کور شدگور بابای این زندگی..
روز بعد..سلام چطوریخوبم، شکر
عینکت کجاست؟تو کیف گذاشتم اذیتم میکرد، دیگه نتونستم تحمل کنم.
اذیت نمیشی؟؟چیکار کنم، چاره ای دیگه ای نیستهر زمان برگشتم مازندران، فرجی شدعینک بخرم دوباره..
حالا میخوای چیکار کنی؟هیچ؛ تحمل..
هم نشین یه نگاه تو صورتش انداخت و بعد از کمی مکث؛ چیزی خوردی؟ آره صبح صحن امام حسن مجتبی حلیم دادند
خانم همنشین از کیفی که همراهش بود که تحفه به همسرش داد..بگیر خانمم برات پخته
ممنون آبجی دستت درد نکنه..
طعام رو خورد و گفت کاری ندارید؟من برم تو دارالتفسیر یکم بخوابم،چشمام درد میکنه شب خوب نخوابیدم.
هم نشین: نه برومنم یکم اینجا هستم بعد میرم خدانگهدار..
عصرها معمولا توی دارالتفسیر میخوابیدچون جایی برا اسکان نداشته.
فردا منتظر هم نشین بود، اما نیومد یجوری تا شب سر کرد.باغبون باغ رضوان اون شب نون پنیر داشت باهم تحفه رو میل کردند..
بازم گرسنه بود..میگفت بعضی وقتا کارش شده بود بازی با گربه های باغ رضوان..
میگفت اون شب یه لیوان یکبار مصرف آبی که برا آبیاری محوطه فضای سبز حرم استفاده می شده خورد، که مدعی بوده اون لیوان آب هم شام شب و صبحانه فردای اون روزش شده بوده!!..
روز بعد نگاهش افتاد به آفتاب اما چشمانش اذیت نشدعه! چرا اینطوری شدم؟؟آفتاب چرا اذیتم نمیکنه؟!!
هنوز نمیدونسته داستان این حادثه چیه..تا روز بعد که همنشین اومد
سلام خوبی، نبودی هم نشین: یکم ناخوش احوال بودمآها ، الان بهتری؟هم نشین: آره خداروشکر، تماس نگرفتی با خونواده؟نه ، ولش کن اونا که براشون اهمیتی ندارم.
هم نشین : تو اینطوری فکر میکنی، هرچی باشند پدر و مادرت هستند، مگه میشه؟!
تا کی میخوای با این حال و روز زندگی کنی؟خودمم نمیدونم..
هم نشین :چشمات هنوز اذیت میشه بدون عینک؟؟دیگه برام مهم نیست..
روز گذشت؛ دوباره عصر به آفتاب خیره شده چند دقیقه ای گذشته..
سلام خوبی؟ دیروز ازم پرسیدی که چشمام اذیت نمیشن چی گفتم؟ الان قاطع میتونم بگم از قبل عینک هم بهترم.
هم نشین : !!!
#بخش_دوم
باید بطری آب معدنی می نشست توی دستام
اما ؟!...
اصابت کرد به عینکشو عینک کمی جلوتر افتاده روی زمین..
رفت سمت عینک و برداشت
یهو متوجه افتادن شیشه عینک شدبا دستاش سعی کردشیشه عینک رو جای بگذاره اما تو محفظه جایگاه دور قاب قرار نمیگیره
میگفت مراجعه کردم تو خیابون طبرسیحوالی نبش طبرسی ۱۱ یا ۱۲مراجعه کرد به فروشگاه ترمیم عینک
وارد شد و یه سلام ؛
ببخشید قیمت این شیشه عینک چند؟
فروشنده: ۳ میلیون تومان..
ممنونم، راهی برای تعمیر نداره؟.فروشنده: نه متأسفانه ، باید یه عینک جدید بخرید
ممنونم تشکر. تو ذهن؛ تو که هزار تومنی تو جیبت نداری غلط میکنی بری قیمت عینک بگیری..
برگرد..برگشت به حرم؛ به هرنحوی بود یه مبلغی جور کرد و یه چسب آب قطره ای فراهم کرد.
خب این شیشه رو اینطوری بگیرم دورش بزنم..
دور شیشه های عینک چسب رو زد اماحین انجام کارنوک انگشت سبابه که حاوی چسب بودهخورد وسط شیشه عینک.....
ای بابا ' حالا چیکار کنم؟؟..اینکه دیگه پاک نمیشه.
ولش کن چیکار کنم، از هيچ که بهتره.مدتی گذشت؛..
روزها حوالی صبح یه هم صحبت که کارش تاسیسات یه واحد فنی بوده همکلام بوده و هم نشین تنهایی هاش..
ازش پرسید:چرا عینک اینطوری شده؟!!ماجرا رو براش شرح داد..
مدتی بعد. دیگه از گذاشتن عینک کلافه شدمیگفت وقتایی که زمان رفتن به سمت شعله های آتیش میری ،حرارت آتیش چشمای تو رو اذیت میکنه.عینک که میگذاشت همچنین حسی رو تجربه میکرد..
عینک رو گذاشت تو جعبه عینکش..تو تنهایی گفت ؛ من که زندگی رو باختمبه درک که چشمام کور شدگور بابای این زندگی..
روز بعد..سلام چطوریخوبم، شکر
عینکت کجاست؟تو کیف گذاشتم اذیتم میکرد، دیگه نتونستم تحمل کنم.
اذیت نمیشی؟؟چیکار کنم، چاره ای دیگه ای نیستهر زمان برگشتم مازندران، فرجی شدعینک بخرم دوباره..
حالا میخوای چیکار کنی؟هیچ؛ تحمل..
هم نشین یه نگاه تو صورتش انداخت و بعد از کمی مکث؛ چیزی خوردی؟ آره صبح صحن امام حسن مجتبی حلیم دادند
خانم همنشین از کیفی که همراهش بود که تحفه به همسرش داد..بگیر خانمم برات پخته
ممنون آبجی دستت درد نکنه..
طعام رو خورد و گفت کاری ندارید؟من برم تو دارالتفسیر یکم بخوابم،چشمام درد میکنه شب خوب نخوابیدم.
هم نشین: نه برومنم یکم اینجا هستم بعد میرم خدانگهدار..
عصرها معمولا توی دارالتفسیر میخوابیدچون جایی برا اسکان نداشته.
فردا منتظر هم نشین بود، اما نیومد یجوری تا شب سر کرد.باغبون باغ رضوان اون شب نون پنیر داشت باهم تحفه رو میل کردند..
بازم گرسنه بود..میگفت بعضی وقتا کارش شده بود بازی با گربه های باغ رضوان..
میگفت اون شب یه لیوان یکبار مصرف آبی که برا آبیاری محوطه فضای سبز حرم استفاده می شده خورد، که مدعی بوده اون لیوان آب هم شام شب و صبحانه فردای اون روزش شده بوده!!..
روز بعد نگاهش افتاد به آفتاب اما چشمانش اذیت نشدعه! چرا اینطوری شدم؟؟آفتاب چرا اذیتم نمیکنه؟!!
هنوز نمیدونسته داستان این حادثه چیه..تا روز بعد که همنشین اومد
سلام خوبی، نبودی هم نشین: یکم ناخوش احوال بودمآها ، الان بهتری؟هم نشین: آره خداروشکر، تماس نگرفتی با خونواده؟نه ، ولش کن اونا که براشون اهمیتی ندارم.
هم نشین : تو اینطوری فکر میکنی، هرچی باشند پدر و مادرت هستند، مگه میشه؟!
تا کی میخوای با این حال و روز زندگی کنی؟خودمم نمیدونم..
هم نشین :چشمات هنوز اذیت میشه بدون عینک؟؟دیگه برام مهم نیست..
روز گذشت؛ دوباره عصر به آفتاب خیره شده چند دقیقه ای گذشته..
سلام خوبی؟ دیروز ازم پرسیدی که چشمام اذیت نمیشن چی گفتم؟ الان قاطع میتونم بگم از قبل عینک هم بهترم.
هم نشین : !!!
#بخش_دوم
۸۹
۱۸:۰۹
هم نشین در سکوت فرو رفته بود،نمی دونست داستان این حکایت چیه؟!..
تا براش روایت دیدار با آخرین پرچم روی گنبد حضرت رقیه در ماه حرام رو براش نقل کرد که توسط مدافعان حرم
به ایران آورده شده بود..
یکی دو روزی گذشت..
باهم سطح بینایی و رنگ ها رو توضیح و شرح دادند..
چون میگفت علاوه بر عینکی بودن، مشکل کور رنگی ژنتیکی هم داشته،
به هم نشین گفت؛ میشه یه تماس با خادم پرچم بگیری..
هم نشین هم مشتاقانه این عمل رو صورت داد؛
الو سلام خوبین، من شماره تماس شما رو از دوستم گرفتم، دوستم میگه خوب شده ..
کمی سکوت .. ممنونم چه زمانی حرم میایین تا ما هم پرچم رو زیارت کنیم؟؟..
تشکر ، روز خوش' یاعلی.
بعد از قطع تماسنگاه خشمگین سوی اون روانه شد..
هم نشین: تو خجالت نمیکشی؟چرا اینکار رو کردی؟
خب چی شده؟؟..
رخسار صورت هم نشین تغییر پیدا کرد..
میدونی چی پشت تلفن بهم گفت؟؟
نه والا، از کجا بدونم..
میگفت تو : ۱. نهمین نفری هستی که از پرچم شفا گرفتی..
به هم نشین گفت: هم تو حرم امام رضا قسم دادم آقا رو به۲. امام جواد ' که نمیرم یه روزی زیارت حضرت زینب کبری سلام الله علیها برم..
میگفت؛ پدر و مادر ها معمولا ساعت تولد فرزندانشان رو یادداشت میکنند تا یادشون نره..۳. میگفت پدرم گفته ساعت ۲۱:۰۰ ساعتی هست که تو بدنیا اومدی..متولد ۴. روز نهم ۵. آذر ماه بوده..
ز این همه حواشی ۵ عدد به سر شددل سوریه اما جان او در حرم امام رضا دَوا شد
ز حرم دمشق نشده شرف یاب
ز کرامت بانو عددی مقدس ز گویی روایتگفته مبارک ولادتحضرت فخر اهل بیت راراوی شام کربلا را
است پنجم ماه پنجم ز سالی را که ۵ است همه عدد را ز نامی که بوود سال ۵۵۵ هجری قمری را
نیک بوود ز شادی آسمان رافخر عالم آمد بدنیاعمه جان زینبی را
#بخش_سوم
اتمام روایت اول
تا براش روایت دیدار با آخرین پرچم روی گنبد حضرت رقیه در ماه حرام رو براش نقل کرد که توسط مدافعان حرم
به ایران آورده شده بود..
یکی دو روزی گذشت..
باهم سطح بینایی و رنگ ها رو توضیح و شرح دادند..
چون میگفت علاوه بر عینکی بودن، مشکل کور رنگی ژنتیکی هم داشته،
به هم نشین گفت؛ میشه یه تماس با خادم پرچم بگیری..
هم نشین هم مشتاقانه این عمل رو صورت داد؛
الو سلام خوبین، من شماره تماس شما رو از دوستم گرفتم، دوستم میگه خوب شده ..
کمی سکوت .. ممنونم چه زمانی حرم میایین تا ما هم پرچم رو زیارت کنیم؟؟..
تشکر ، روز خوش' یاعلی.
بعد از قطع تماسنگاه خشمگین سوی اون روانه شد..
هم نشین: تو خجالت نمیکشی؟چرا اینکار رو کردی؟
خب چی شده؟؟..
رخسار صورت هم نشین تغییر پیدا کرد..
میدونی چی پشت تلفن بهم گفت؟؟
نه والا، از کجا بدونم..
میگفت تو : ۱. نهمین نفری هستی که از پرچم شفا گرفتی..
به هم نشین گفت: هم تو حرم امام رضا قسم دادم آقا رو به۲. امام جواد ' که نمیرم یه روزی زیارت حضرت زینب کبری سلام الله علیها برم..
میگفت؛ پدر و مادر ها معمولا ساعت تولد فرزندانشان رو یادداشت میکنند تا یادشون نره..۳. میگفت پدرم گفته ساعت ۲۱:۰۰ ساعتی هست که تو بدنیا اومدی..متولد ۴. روز نهم ۵. آذر ماه بوده..
ز این همه حواشی ۵ عدد به سر شددل سوریه اما جان او در حرم امام رضا دَوا شد
ز حرم دمشق نشده شرف یاب
ز کرامت بانو عددی مقدس ز گویی روایتگفته مبارک ولادتحضرت فخر اهل بیت راراوی شام کربلا را
است پنجم ماه پنجم ز سالی را که ۵ است همه عدد را ز نامی که بوود سال ۵۵۵ هجری قمری را
نیک بوود ز شادی آسمان رافخر عالم آمد بدنیاعمه جان زینبی را
#بخش_سوم
اتمام روایت اول
۹۸
۴:۴۹
صبح ازل ز فریاد رسبی مهابا به دادم برس
گفته ندارد ز کسی خرج حجروانه شود سوی شاه خراسان را
ای پناه مظلومان ایران جان ماگیری آیا دست نیاز را ز ما
تو را قسم ز بنت الحسین
حاجت ما کن روا یا علی موسی المرتضى
#یا_رقیه
گفته ندارد ز کسی خرج حجروانه شود سوی شاه خراسان را
ای پناه مظلومان ایران جان ماگیری آیا دست نیاز را ز ما
تو را قسم ز بنت الحسین
حاجت ما کن روا یا علی موسی المرتضى
#یا_رقیه
۱۰۲
۵:۰۰
من ز کوی علیخرسند تا راه رضا
شنبه ز این روز را بوودنام مادر أم عباس را
سفره حضرت ام البنين گره کند باز ز این سرزمین
گویی که انکار کنی این راببین حاجت روایی مردمان عراقی را
#یا_رقیه
شنبه ز این روز را بوودنام مادر أم عباس را
سفره حضرت ام البنين گره کند باز ز این سرزمین
گویی که انکار کنی این راببین حاجت روایی مردمان عراقی را
#یا_رقیه
۱۰۹
۹:۰۳
حال دل مرا خدا داند ز هیچگره از کارم شاه خراسان وا کند هیچ
نظر به سه ساله تقدیر را چه بودچشمان دلم شد سیر از داغ پیر
#یا_رقیه
نظر به سه ساله تقدیر را چه بودچشمان دلم شد سیر از داغ پیر
#یا_رقیه
۹۵
۱۸:۲۴
وقت سلام است ز تو رسیده ای ز تبلور دنیایی
نه شدم زائر پرچم تو را دیداری
تو ما لطف نمودی ز حرم رضا رافرستادی پرچم حرم بنت الحسین سوی ما را
سفره ی دل که تو دانی ای بانو
تا خبر ز گشایش حرم تو گوشه چشمی نشان ده ز مارخسار پرچم زیبایت را
#لبیک_یا_زینب
#یا_رقیه
نه شدم زائر پرچم تو را دیداری
تو ما لطف نمودی ز حرم رضا رافرستادی پرچم حرم بنت الحسین سوی ما را
سفره ی دل که تو دانی ای بانو
تا خبر ز گشایش حرم تو گوشه چشمی نشان ده ز مارخسار پرچم زیبایت را
#لبیک_یا_زینب
#یا_رقیه
۲۶
۱۵:۲۱