چند ماه انکار و بهت و ناباوری تمام شد.آنقدر واژهٔ «آخرین» را در پیامها و خبرها و استوریها تکرار کردیم، آنقدر خواندیم و سینه زدیم و نگاه کردیم و قدم برداشتیم و اشک ریختیم تا سیلی سرد واقعیت بر گونه های احساسمان نشست. ما خبر نهم اسفند را بالاخره باور کردیم. ما تازه داغدار شده ایم.ما به فصل تازه ای از سوگ، پا گذاشته ایم.حالا همه غم های عالم، بی رحمانه و بی امان بر دلمان آوار شده، و ما در هر نفس، جرعه جرعه، دلتنگی و بغض سرمیکشیم.دلمان هر لحظه سراغت را میگیرد و دستمان به جایی بند نیست. ما داریم عشق را در عسرت سپری میکنیم.
من اما در این میانه،فقط ميزبان غم و دلتنگی و داغ نیستم، حس غریب دیگری سراغم آمده که دلم را مچاله میکند؛ چیزی شبیه ترس، دلشوره، نگرانی. من می ترسم، میترسم تو را گم کنم؛ می ترسم یک روز به خودم بیایم و ببینم نیستی؛می ترسم غبار روزمرگی ها، شفافیت تصویرت را کم کند. روز رحلت امام هم خیلی ها از دلتنگی و داغ نزدیک بود جان بدهند، اما کم کم وسط شلوغی دنیا، امام را گم کردند. باید برای ماندنت فکری کرد، تو را اگر فقط به دل و ذهنمان بسپاریم، هر قدر هم عاشقانه و باشکوه دیر یا زود در هیاهوی روزمرگی گمت میکنیم.تو را اگر خاطره باشی و خاطره بمانی، حتما از دست میدهیم.مگر اینکه تو را زندگی کنیم. تمام آنچه در تو دیدیم و شیفته شدیم، تمام آنچه این عشق پرشور را در ما شعلهور کرد، تمام آنچه به زندگیمان معنا و شور و افق تازه بخشید،همه را باید زندگی کنیم.آنوقت پیش ما خواهی ماند، چنان زنده و سرشار؛که با ما امتداد مییابی، سخن میگویی، راه نشان میدهی و پیش میبری.
پس شروع میکنم به نوشتن ، تا اگر خدا بخواهد و دعایم کنی، قبل از آنکه گذر زمان به ذهن و دلم دست ببرد، چشم واژه ها را به بارقه های بودنت روشن کنم؛نوشته هایی ازاین پس با این امید و عنوان: «خدا کند که بمانی».
#خداکندکهبمانی#روایتاول آینهگاه@ayenegah
من اما در این میانه،فقط ميزبان غم و دلتنگی و داغ نیستم، حس غریب دیگری سراغم آمده که دلم را مچاله میکند؛ چیزی شبیه ترس، دلشوره، نگرانی. من می ترسم، میترسم تو را گم کنم؛ می ترسم یک روز به خودم بیایم و ببینم نیستی؛می ترسم غبار روزمرگی ها، شفافیت تصویرت را کم کند. روز رحلت امام هم خیلی ها از دلتنگی و داغ نزدیک بود جان بدهند، اما کم کم وسط شلوغی دنیا، امام را گم کردند. باید برای ماندنت فکری کرد، تو را اگر فقط به دل و ذهنمان بسپاریم، هر قدر هم عاشقانه و باشکوه دیر یا زود در هیاهوی روزمرگی گمت میکنیم.تو را اگر خاطره باشی و خاطره بمانی، حتما از دست میدهیم.مگر اینکه تو را زندگی کنیم. تمام آنچه در تو دیدیم و شیفته شدیم، تمام آنچه این عشق پرشور را در ما شعلهور کرد، تمام آنچه به زندگیمان معنا و شور و افق تازه بخشید،همه را باید زندگی کنیم.آنوقت پیش ما خواهی ماند، چنان زنده و سرشار؛که با ما امتداد مییابی، سخن میگویی، راه نشان میدهی و پیش میبری.
پس شروع میکنم به نوشتن ، تا اگر خدا بخواهد و دعایم کنی، قبل از آنکه گذر زمان به ذهن و دلم دست ببرد، چشم واژه ها را به بارقه های بودنت روشن کنم؛نوشته هایی ازاین پس با این امید و عنوان: «خدا کند که بمانی».
#خداکندکهبمانی#روایتاول آینهگاه@ayenegah
۶۴۹
۱۳:۱۹
یا الله 
۴۰۴
۱۹:۱۱
بهار سال ۱۳۴۳ است. با پدر و مادر آمده ای تهران، اما خیلی پکری. به قول خودت غرق نگرانی و تردید و اضطراب. ماندهای چه کنی.یک طرف پدرت را میبینی که بیناییاش را از دست داده و بدون تو ناچار است گوشه خانه بنشیند؛ نه کاری، نه مطالعهای، نه معاشرتی. ولی با تو مانوس است؛ تو اگر باشی با تو حرف میزند، بحث میکند،برایش کتاب میخوانی. اما قم را چه کنی؟ مگر میتوانی بی خیال قم بشوی، دلکندن از قم را تصور هم نمیتوانی بکنی. بنا نداری تا آخر عمر جای دیگری جز قم زندگی کنی، آمدهای به قم که پرواز کنی و اوج بگیری، اساتیدت هم هرکدام به زبانی آینده درخشانت در قم را پیشبینی میکنند.
حالا مانده ای با یک جدال سخت درونی. گوشی را برمیداری و به رفیق اهل معرفتت، آقا ضیاء آملی تلفن میزنی: «وقت داری بیایم ببینمت؟» یک ساعت بعد، کنارش نشسته ای و درد دل میکنی: «نه میتوانم تنهایی و سختی پدرم را ببینم، نه میتوانم از قم دل بکنم. من دنیا و آخرتم را در قم میبینم.»خدا رحمت کند آقا ضیاء را، در چشمهایت نگاه میکند و میگويد: «تو برای خاطر خدا، برو مشهد پیش پدرت. خدا هم دنیا و آخرت تو را از قم برمیدارد میآورد مشهد.» منقلب میشوی، با خودت میگویی: «عجب حرفی! راست میگوید، حتی اگر تحلیل من درست باشد و دنیا و آخرتم در قم باشد خدا میتواند آن را بردارد و بیاورد مشهد .» معطل نمیکنی؛ تصمیمت را به ساعتی بعد و حساب کتاب بیشتر موکول نمیکنی،همان لحظه دل یکدله میکنی و با شادی عجیبی برمیگردی به خانه، مادرت چهره ی خوشحالت را که می بیند تعجب میکند. تصمیمت را با ذوق میگویی،و خدا میداند چه شوقی در دل آن پیر مرد و پیرزن جوانه زد و چه دعاها در حقّت کردند.
همان سفر، وسایلت را جمع میکنی و با پدر و مادر راه میافتی در مسیری که دیگر خدا به وسعت و سرعت آن برکت عجیبی داده بود ؛مسیری که پیشرفتت را متوقف که نکرد هیچ،
از بقیه هم جلو افتادی؛
خدا دلت را هم ترمیم کرد و به گفتهی خودت مشهد برایت عزیزترین جای جهان شد.
ما هم تمام این سالها، روزیخور همان لحظه و همان تصمیم بودیم، حالا، در ادامهی همان مسیرِ مبارک، برگشتهای به مشهد؛ به شهری که یکروز برخلاف دلت، به خاطر خدا انتخابش کردی.
برای آنها که قید دل و دلخواه خود را میزنند
و با او معامله میکنند،
چه بریز و بپاشی میکند.
#خداکندکهبمانی#روایتسوم آینهگاه@ayenegah
۶۵۶
۱۲:۰۱
از این به بعد، سلسله متن های "خداکند که بمانی" به صورت گزیده ارسال میشود. برای خواندن متن کامل، روی لینک بزنید.
۳۰۶
۱۴:۳۳
آینهگاه 🇵🇸 إنا علی العهد
عصر خطرناکه، دوباره اغتشاش گرا می ریزن بیرون. صبح زود بیایم. خونهی ما !
بیا زنجیره تماس درست کنیم همو خبر کنیم برای جلسه....ای بابا چرا کسی به من زنگ نزد؟
صدا نداریا! ... بذارید یه لحظه بمب هاشون رو بندازن و برن، بعد ادامه میدیم.
اوه اوه سمت شما بود؟
من نیستم دارم میرم آواربرداری خونه برادرم.
بچه ها شیشه هامون اومد پایین.
بابات میدونن اینجایی؟ پاشو برو تا بعدی رو نزده!
اگه تمدن مون هنوز برقرار بود، فردا ده صبح موسسه. 



این ما بودیم. بخشی از مکالمات این چندین ماه. انگار هزارسال گذشته. در شرایطی که زمین و زمان بلاتکلیف بود، دورهم جمع میشدیم و یکساعت اول فقط برون ریزی آن حجم احساس و هیجانی بود که تجربه کرده بودیم. بعد میزدیم روی ترمز. مینشستیم پای دفتر و تخته. مطالعاتمان را ارائه میکردیم و بحثها شروع میشد. تا ظهر، مشغول تولید محتوای دوره تابستان میشدیم. هنوز هم سخت مشغولیم
. #تابستاندرراهاست #دخترنوجوان #مابرگشتیم #زخمیولیسربلند #شرایطهرچهناپایدارتر #عزمماجزمتر #عیدتونمبارک https://ble.ir/ayenegah
میدونید با چه حالی این متن نوشته شد؟عدم اطمینان به آینده!حس متزلزل بودن همه چیز.آیا بشود آیا نشود.ولی.... شد!خدا به تلاشهای ما برکت داد.کممون رو زیاد کرد.هر جا استقامت کردیم چند برابرش،هوامون رو داشت.ما شاکریم. سر تا پا قدردان خداییم.🥹 یه جاهایی سخت بود.مثلا بعد هفتهی تشییع و تدفین.وقتی تکههای روح مون رواز عراق، مشهد، قم و تهران جمع کردیم و اومدیم سراغ بچهها...حالا رسیدیم به ایستگاه آخر.#نقاب#دخترنوجوان#تغییرمسیرندهید#شماسمتدرستتاریخایستادید@ayenegah
۳۲۶
۱۵:۴۵
اگر استوریهای این چند هفته رو دنبال کرده باشید، کم و بیش در جریان حال و هوای ما هستید.مطالبمون زیاد بود و فرصتمون کم.استقبال و اشتیاق بچهها باعث شدتصمیم بگیریم یک جلسه به دوره اضافه کنیم و هدیه
بدیم به دخترا.🥰الهی هرآنچه نیتشو داشتیم، محقق شه.
یکشنبه و سهشنبهی آینده، منتظر دختراییم
#برداشتننقابهایشیطان#دستشروشدهدیگه#مابیصاحبنیستیم#علیدارمچهغمدارم#شامکهموندنهیچ#چاییباقلوایبعدشامهممیخوانبزنن#ولیدیگهبعدشبریدخونهتون#اربعینهمباهمباشیمخداجونآینهگاه@ayenegah
۴۴۶
۱۶:۱۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِیکَ
لِیَسْتَنْقِذَ عِبَادَکَ مِنَ الْجَهَالَة
وَ حَیْرَهِ الضَّلَالَة
(و شهادت می دهم) امام حسین علیه السلام خون قلبش را در راه تو بذل و بخشش نمود تا بندگانت را از جهالت و نادانی و سرگرداني نجات دهد.
#امانازلحظهایکهخبرشهادتتاومد#معجزهیبعثتمردمبهقیمتخونقلبپاکشما#گفتهبودیآقامصباحماباهمشهیدمیشیم#نگرانزهراکوچولونبودیگفتهبودیماایشالاخانوادگیشهیدمیشیم#چهاراربعینبرماگذشت#برقلبصبورزینبسلام
لِیَسْتَنْقِذَ عِبَادَکَ مِنَ الْجَهَالَة
وَ حَیْرَهِ الضَّلَالَة
(و شهادت می دهم) امام حسین علیه السلام خون قلبش را در راه تو بذل و بخشش نمود تا بندگانت را از جهالت و نادانی و سرگرداني نجات دهد.
#امانازلحظهایکهخبرشهادتتاومد#معجزهیبعثتمردمبهقیمتخونقلبپاکشما#گفتهبودیآقامصباحماباهمشهیدمیشیم#نگرانزهراکوچولونبودیگفتهبودیماایشالاخانوادگیشهیدمیشیم#چهاراربعینبرماگذشت#برقلبصبورزینبسلام
۲۴۶
۱۵:۲۰
قصه این است که ما هزار و چهارصد و اندی سال است زیر همین یکی دو خط زندهایم و نفس میکشیم؛ هزار و چهارصد و اندی سال است که همین جانپناه، جمعیت شیعه را از بمبارانهای زمان حفظ کرده است. کدام دو خط...؟
«شنیدم از پدرم موسی بن جعفر(ع) که فرمود شنیدم از پدرم جعفر بن محمد(ع) که فرمود شنیدم از پدرم محمد بن علی(ع) که فرمود شنیدم از پدرم علی بن الحسین(ع) که فرمود شنیدم از پدرم حسین بن علی(ع) فرمود شنیدم از پدرم علی بن ابیطالب(ع) که فرمود شنیدم از رسول خدا(ص) که فرمود شنیدم از جبرئیل که گفت شنیدم از پروردگار عزّوجلّ فرمود: «کلمه «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» دژ و حصار من است. پس هر کس داخل دژ و حصار من شود، از عذاب من ایمن خواهد بود.» پس هنگامی که مَرکب حضرت حرکت کرد با صدای بلند فرمود: «با شروط آن و من خود یکی از آن شروط میباشم».
این "از پدرم شنیدم"ها میگوید که تمام این خاندان، از اولینشان که احمدِ رحمت (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) بود و آغاز این راه، تا سبطِ اکبرش، حسنِ حلم و اقتدار (علیهالسلام)، و تا نوادهی رئوفشان، که مفتخریم بگوییم اسباب بیمهی خاک ماست، همگی آمدند همین دو خط را بگویند، و ما را در پناهِ کلامِ عمیق این دو خط جای دهند. راه نشانمان دادند تا مثلِ امروزی چشممان روشن باشد به روی حقیقت.که بدانیم تنها به "لا اله الّا الله" باید پناه برد.که "نه" بگوییم به هرچه جز خدا و خدایی،و "آری" بگوییم فقط به خدا و خداییها...
هزار و چهارصد و اندی سال است که حرف یکیست و تغییری نکردهاست. این خاندان، راه را با خونشان برای ما روشن کردهاند،و این روزها با افتادنِ تمام نقابها، راه از همیشه روشنتر است...
#راهِروشن#ماهراگمنکنیبینچراغانیها#فصلِافتادنِنقابها#هزاروچهارصدسالاستکهدستِپریم#دختربدرالدجیامشبسهجاداردعزا
«شنیدم از پدرم موسی بن جعفر(ع) که فرمود شنیدم از پدرم جعفر بن محمد(ع) که فرمود شنیدم از پدرم محمد بن علی(ع) که فرمود شنیدم از پدرم علی بن الحسین(ع) که فرمود شنیدم از پدرم حسین بن علی(ع) فرمود شنیدم از پدرم علی بن ابیطالب(ع) که فرمود شنیدم از رسول خدا(ص) که فرمود شنیدم از جبرئیل که گفت شنیدم از پروردگار عزّوجلّ فرمود: «کلمه «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» دژ و حصار من است. پس هر کس داخل دژ و حصار من شود، از عذاب من ایمن خواهد بود.» پس هنگامی که مَرکب حضرت حرکت کرد با صدای بلند فرمود: «با شروط آن و من خود یکی از آن شروط میباشم».
این "از پدرم شنیدم"ها میگوید که تمام این خاندان، از اولینشان که احمدِ رحمت (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) بود و آغاز این راه، تا سبطِ اکبرش، حسنِ حلم و اقتدار (علیهالسلام)، و تا نوادهی رئوفشان، که مفتخریم بگوییم اسباب بیمهی خاک ماست، همگی آمدند همین دو خط را بگویند، و ما را در پناهِ کلامِ عمیق این دو خط جای دهند. راه نشانمان دادند تا مثلِ امروزی چشممان روشن باشد به روی حقیقت.که بدانیم تنها به "لا اله الّا الله" باید پناه برد.که "نه" بگوییم به هرچه جز خدا و خدایی،و "آری" بگوییم فقط به خدا و خداییها...
هزار و چهارصد و اندی سال است که حرف یکیست و تغییری نکردهاست. این خاندان، راه را با خونشان برای ما روشن کردهاند،و این روزها با افتادنِ تمام نقابها، راه از همیشه روشنتر است...
#راهِروشن#ماهراگمنکنیبینچراغانیها#فصلِافتادنِنقابها#هزاروچهارصدسالاستکهدستِپریم#دختربدرالدجیامشبسهجاداردعزا
۹۰
۱۱:۲۰