در ادامه نامههای سرگشاده پیشین دکتر سعید مدنی و دکتر آصف بیات، مدنی نامه جدیدی به بیات منتشر کرد. این اولین نامه ایشان پس از آزادی از زندان اخیر است.مکاتبات تحلیلی آصف بیات و سعید مدنی، دو جامعهشناس سرشناس ایرانی، از اردیبهشتماه ۱۴۰۳ و با نامه همدلانه و انتقادی آصف بیات پیرامون دیدگاههای مدنی آغاز شد. این نامهنگاریها که تاکنون ادامه یافته، به بستری مهم برای بازخوانی نظریههای جنبشهای اجتماعی، انقلابها و گذار دموکراتیک در پرتو واقعیتهای بحرانی و خیزشهای سالهای اخیر ایران تبدیل شده است.
سعید مدنی که حدود سه ماه از پایان حبس چهار سالهاش میگذرد، در تازهترین نامه خود که در سایت «نقد اقتصاد سیاسی» منتشر شده، تحلیلی جامع از وضعیت امروز ایران ارائه داده است. او جامعه فعلی را پس از آزادی به «آلیس در سرزمین عجایب» تشبیه میکند؛ جامعهای که در آن از سویی تغییرات ظاهریِ چشمگیر (مانند حضور زنان بدون حجاب در خیابانها) دیده میشود و از سوی دیگر، با «ترومایی ملی» ناشی از سرکوبهای خونین، تورم سهرقمی مواد غذایی، گسترش فقر، بیکاری جوانان و سایه ویرانگر جنگ دستوپنجه نرم میکند.مهمترین محورهای این نامه تحلیلی در ادامه آمده است.
تحلیل اعتراضات اخیرمدنی اعتراضات دیماه را موج سوم کنشهای جمعی در ایران میداند که با ویژگیهایی چون رادیکالیسم بیشتر، فراگیری ملی و تغییر مطالبات از اقتصادی به سیاسی متمایز میشود. او موتور محرک این اعتراضات را جوانان بیکار و «طبقه متوسط فقیرشده» میداند که برای بقای خود میجنگند و کاهش چشمگیر حجم این طبقه را زنگ خطری برای سوق یافتن اعتراضات مدنی به سوی «شورشهای کور» تلقی میکند.
نقد تند به مداخله خارجی و اپوزیسیون سلطنتطلبمدنی ضمن محکوم کردن قاطعانه خشونت حاکمیت در کشتار معترضان، به شدت از فراخوانهای فرصتطلبانه چهرههایی چون رضا پهلوی انتقاد کرده و معتقد است این دست اقدامات غیرمسئولانه، بهانهای برای کشتار حداکثری به دست ساختار سرکوب داده است. او رؤیای دموکراسی از طریق بمباران نظامی آمریکا یا اسرائیل را «توهم» میخواند و تأکید میکند که جنگ نه تنها رژیمها را ساقط نمیکند، بلکه بهانهای جدی برای سرکوب مضاعف جامعه مدنی به دست حاکمان است.
نفی دوگانه «استبداد یا استعمار»یکی از کلیدیترین بخشهای نامه، تفکیک میان «امر ملی» (تأمین منافع ملت و صلح) و «امر حاکمیتی» (تثبیت قدرت حاکم مستقر) است. مدنی دوقطبیِ اجبار به انتخاب میان ایستادن در کنار استبداد داخلی یا تشویق تهاجم خارجی را کاذب میداند و معتقد است نباید آینده جامعه ایران را در گرداب انتخاب بین بد و بدتر نابود کرد.
امید به جامعه مدنی و گذار خشونتپرهیزمدنی در نهایت برخلاف نگاههای ناامیدانه، جامعه مدنی ایران را جریانی زنده، جنبشی و بالنده میداند که با وجود هزاران نهاد مردمی، شبکههای اجتماعی و کنشگران صنفی، تابآوری بالایی دارد. او مطلوبترین استراتژی عبور از این بحران را «گذار دموکراتیک خشونتپرهیز» با ترکیب فشار اجتماعی و مذاکرات سیاسی میداند و هشدار میدهد که فروپاشی، جنگ داخلی و دخالت نظامی بیگانگان، مسیر توسعه ایران را مسدود خواهد کرد.
سعید مدنی در پایان میگوید:"به نظرم در میان هیاهوی جنگ بلندتر کردن همزمان صدا علیه جنگ واستبداد و دعوت به صلح و دموکراسی وظیفهی بسیار خطیری است که میتواند در بحرانهای آینده و عبور جامعهی ایران به سوی توسعه، عدالت و آزادی نقش و سهم بسیار داشته باشد. چرا نباید همزمان در برابر فاشیسم مهاجم نتانیاهو وترامپ از یکسو و استبداد داخلی و سرکوب دگراندیشان از سوی دیگر نایستیم و از منافع ملی و حقوق مردم ایران دفاع نکنیم؟ چرا آیندهی جامعهی ایران را در گرداب انتخاب بین بد و بدتر نابود کنیم؟ چرا باید تسلیم یکی از دو منطق «هر کی بیاد از اینها بهتره» یا پذیرش فقر، نابرابری، استبداد و له شدن منزلت انسانی یک ملت زیر بار سختی معیشت و دشواری های زندگی روزمره موجود شویم؟"
@Kaleme
۸۸
۱۵:۲۳
جامعه توسعهیافته با وجود کنشگرانی با شخصیت توسعهیافته شکل میگیرد؛ به این معنا تا تحولی در سطح بینش، نگرش و در نتیجه رفتار افراد اتفاق نیفتد و کنشهای افراد عقلانی و منطقی نشود، تلاشها برای رسیدن به توسعه در همه ابعاد آن منتج به نتیجه نخواهد شد.
نهاد آموزشوپرورش در این زمینه میتواند نقش و جایگاه والایی داشته باشد، نظام آموزشوپرورش عوامل گوناگونی را بهکار گرفته و میتواند با کاربرد شیوههای مستقیم و غیرمستقیم و با آموزش و تربیت توسعهگرا به تربیت انسانهای با شخصیت توسعهیافته و ترویج فرهنگ توسعه کمک کند.
به عبارتی آموزشوپرورش میتواند تحول کیفی را که لازمه توسعه است فراهم نماید.
@sharghdaily
۴۷
۹:۵۵
از کمونیسم تا دمکراسی، از دیکتاتوری تا توسعه
در ۸۵ سال گذشته، آلمانِ امروز، سه دوره تاریخی متفاوت داشته است: دوران سیاه هیتلر با میلیونها قربانی و ویرانی، حکومت مستبد آلمان شرقی با ساختار امنیتیِ سرکوبگر و اقتصادی فروپاشیده، و آلمان متحد فدرال با دموکراسی و اقتصاد بازارِ اجتماعی که به سومین اقتصاد جهان بدل شد.با مطالعه تاریخ آلمان پرسشی بنیادین پدید میآید: چرا مردمی واحد و از یک تبار، در این سه دوره چنین سرنوشتهای متضادی را تجربه کردند؟ کتاب «آزادی و توسعه ، صدراعظم آنگلا مرکل » با ترجمه علی اشرف افخمی که به تازگی وارد بازار نشر شده است، پاسخ را در استراتژی راهبری و شیوه حکمرانی می داند: «از دیکتاتوری به آزادی و از آزادی به توسعه».
در کتاب «آزادی و توسعه»، آنگِلا مِرکِل، اولین زن صدراعظم آلمان، زندگی، تفکر و مدیریت سیاسی خود را تشریح میکند. او که در آلمان شرقی بزرگ شد و دکترای فیزیک کوانتوم گرفت، بعد از سقوط دیوار برلین (1989) وارد عرصه سیاست شد و توانست قدرتمندترین سمت اجراییِ آلمان متحد را بدست آورد و بمدت ۱۶ سال از ۲۰۰۵ تا ۲۰۲۱ آنرا حفظ کند. مِرکِل در خاطراتش به تجربه دو نیمه عمرش در دو نظام کاملاً متفاوت، «کمونیسم و دموکراسی»، میپردازد، و نشان میدهد چگونه این تجربیات شکلدهنده دیدگاه او درباره آزادی، توسعه و حکمرانی بوده است.
چند پیام کلیدی ِمرکِل که در کتاب برجسته شدهاند:
«خشنودی درونی مردم، رفاه ملت و توسعه آلمان» اولویت اول او بود.
می گفت: آزادی بدون دموکراسی، حاکمیت قانون و رعایت حقوق مردم ممکن نیست
رو راست بودن با مردم را عامل اعتماد می دانست و می گفت: نباید به یکدیگر و به دیگران دروغ بگوییم.
پذیرش اشتباه، اعتراف شجاعانه و تلاش برای اصلاح آن را بخشی از اصول اخلاقی رهبری می دانست
سادهزیست بود و لباس ساده می پوشید. مِرکِل بارها گفته بود: من مانکن نیستم، لباس ساده، نماد خدمت است.
برای آگاهی از وضع مردم و قیمت ها، غالباً (آخر هفته)، شخصاً براي خرید به سوپرمارکت ها می رفت.
آنجا که منافع ملی حکم می کرد سکوت می کرد و هر جا لازم بود جسورانه می جنگید.
می گفت: در زندگی چیزي بدتر از امیدهاي درهم شکسته وجود ندارد.
جنگ را همیشه نماد شکست دیپلماسی و سیاست می دانست.
وي کمتر سخنرانی می کرد و می گفت: من صدراعظم هستم، نه موعظه گر!، بجای حرف زدن، باید تصمیم بگیرم.
وی مدیریت سازمان خصوصی سازي «تروی هَند» را به کامیکازه (عملیات انتحاري خلبانان ژاپنی) تشبیه می کرد.
بخش دوم کتاب سرشار از صحنه های واقعی از گفتوگو با رهبران جهانی (بوش، پوتین، بلر، اولاند و سارکوزی، اوباما، ترامپ و ...)، لحظات دشوار تصمیمگیری، و تحلیل نقاط عطف تاریخ معاصر است مانند: بحران مالی جهانی، بحران یورو و بحران مالی یونان، بحران مهاجرانِ پناهجو، جنگ اوکراین، خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا (برگزیت)، اجلاسهای جهانی جی 7 و جی 20، اختلافات درون اتحادیه اروپا، مناقشات گرجستان، افغانستان و بالکان، ریاست جمهوری ترامپ، محیط زیست، ظهور قدرتهای اقتصادی جدید چین و هند و همهگیری جهانی کرونا.آنگِلا مِرکِل در سال 2021، به فعالیت سیاسی خود پایان داد، مردم آلمان بمنظور قدرشناسی از وی، در یک زمان مشخص، چند دقیقه از پنجره خانه هایشان برای او دست زدند. و با آنکه می دانستند او فرزندي ندارد، وي را مامان صدا می کردند چون مِرکِل را نماد مادرِ ملت می دیدند. در این کتاب خواهید دید که: این آلمان بود که مِرکِل را ساخت! و سپس اجازه داد که مِرکِل، آلمان را بسازد.
علی اشرف افخمی، کنشگر توسعه اقتصادی، در ادامه نگارش مقالات و کتابهایی در زمینه بیان تجربیاتِ کشورهایِ موفقِ جهان مانند: مالزی، سنگاپور، امارات، عربستان، اندونزی، ویتنام و چین، به برگردان این کتاب که فراتر از مرور خاطرات سیاسی، بلکه منشوری عملی در زمینه حکمرانی و نیاز مخاطبان امروز کشور است، اهتمام ورزیده است؛ با این امید که رهبران، زمامداران، مدیران و کسانی که به توسعه این سرزمین کُهن میاندیشند، آنرا مطالعه کنند، بیاموزند و بکار بندند. افزون بر این، آموزه های مِرکِل، مورد توجّه زنان فرهیخته این مرز و بوم قرار گیرد. افخمی معتقد است «هیچ رویدادی ازجمله توسعه، اتفاقی نیست» و بمنظور دستیابی به توسعه پایدار بایستی از تجارب موفق جهان درس آموخت، عالِمانه اندیشید، نقشه راه ترسیم کرد و برای تحققش تلاش نمود، باید خسته نشد و خستگی را خسته کرد.
در کتاب «آزادی و توسعه»، آنگِلا مِرکِل، اولین زن صدراعظم آلمان، زندگی، تفکر و مدیریت سیاسی خود را تشریح میکند. او که در آلمان شرقی بزرگ شد و دکترای فیزیک کوانتوم گرفت، بعد از سقوط دیوار برلین (1989) وارد عرصه سیاست شد و توانست قدرتمندترین سمت اجراییِ آلمان متحد را بدست آورد و بمدت ۱۶ سال از ۲۰۰۵ تا ۲۰۲۱ آنرا حفظ کند. مِرکِل در خاطراتش به تجربه دو نیمه عمرش در دو نظام کاملاً متفاوت، «کمونیسم و دموکراسی»، میپردازد، و نشان میدهد چگونه این تجربیات شکلدهنده دیدگاه او درباره آزادی، توسعه و حکمرانی بوده است.
چند پیام کلیدی ِمرکِل که در کتاب برجسته شدهاند:
«خشنودی درونی مردم، رفاه ملت و توسعه آلمان» اولویت اول او بود.
می گفت: آزادی بدون دموکراسی، حاکمیت قانون و رعایت حقوق مردم ممکن نیست
رو راست بودن با مردم را عامل اعتماد می دانست و می گفت: نباید به یکدیگر و به دیگران دروغ بگوییم.
پذیرش اشتباه، اعتراف شجاعانه و تلاش برای اصلاح آن را بخشی از اصول اخلاقی رهبری می دانست
سادهزیست بود و لباس ساده می پوشید. مِرکِل بارها گفته بود: من مانکن نیستم، لباس ساده، نماد خدمت است.
برای آگاهی از وضع مردم و قیمت ها، غالباً (آخر هفته)، شخصاً براي خرید به سوپرمارکت ها می رفت.
آنجا که منافع ملی حکم می کرد سکوت می کرد و هر جا لازم بود جسورانه می جنگید.
می گفت: در زندگی چیزي بدتر از امیدهاي درهم شکسته وجود ندارد.
جنگ را همیشه نماد شکست دیپلماسی و سیاست می دانست.
وي کمتر سخنرانی می کرد و می گفت: من صدراعظم هستم، نه موعظه گر!، بجای حرف زدن، باید تصمیم بگیرم.
وی مدیریت سازمان خصوصی سازي «تروی هَند» را به کامیکازه (عملیات انتحاري خلبانان ژاپنی) تشبیه می کرد.
بخش دوم کتاب سرشار از صحنه های واقعی از گفتوگو با رهبران جهانی (بوش، پوتین، بلر، اولاند و سارکوزی، اوباما، ترامپ و ...)، لحظات دشوار تصمیمگیری، و تحلیل نقاط عطف تاریخ معاصر است مانند: بحران مالی جهانی، بحران یورو و بحران مالی یونان، بحران مهاجرانِ پناهجو، جنگ اوکراین، خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا (برگزیت)، اجلاسهای جهانی جی 7 و جی 20، اختلافات درون اتحادیه اروپا، مناقشات گرجستان، افغانستان و بالکان، ریاست جمهوری ترامپ، محیط زیست، ظهور قدرتهای اقتصادی جدید چین و هند و همهگیری جهانی کرونا.آنگِلا مِرکِل در سال 2021، به فعالیت سیاسی خود پایان داد، مردم آلمان بمنظور قدرشناسی از وی، در یک زمان مشخص، چند دقیقه از پنجره خانه هایشان برای او دست زدند. و با آنکه می دانستند او فرزندي ندارد، وي را مامان صدا می کردند چون مِرکِل را نماد مادرِ ملت می دیدند. در این کتاب خواهید دید که: این آلمان بود که مِرکِل را ساخت! و سپس اجازه داد که مِرکِل، آلمان را بسازد.
علی اشرف افخمی، کنشگر توسعه اقتصادی، در ادامه نگارش مقالات و کتابهایی در زمینه بیان تجربیاتِ کشورهایِ موفقِ جهان مانند: مالزی، سنگاپور، امارات، عربستان، اندونزی، ویتنام و چین، به برگردان این کتاب که فراتر از مرور خاطرات سیاسی، بلکه منشوری عملی در زمینه حکمرانی و نیاز مخاطبان امروز کشور است، اهتمام ورزیده است؛ با این امید که رهبران، زمامداران، مدیران و کسانی که به توسعه این سرزمین کُهن میاندیشند، آنرا مطالعه کنند، بیاموزند و بکار بندند. افزون بر این، آموزه های مِرکِل، مورد توجّه زنان فرهیخته این مرز و بوم قرار گیرد. افخمی معتقد است «هیچ رویدادی ازجمله توسعه، اتفاقی نیست» و بمنظور دستیابی به توسعه پایدار بایستی از تجارب موفق جهان درس آموخت، عالِمانه اندیشید، نقشه راه ترسیم کرد و برای تحققش تلاش نمود، باید خسته نشد و خستگی را خسته کرد.
۱۳۴
۲۱:۱۵
بازارسال شده از علی تفکری (فرهنگ و توسعه)
عبور از شکاف دیوارها!
علی تفکری
تعصب در باورها، زمانی که از حد یک اعتقاد شخصی فراتر رود و به لجاجتی سرسختانه تبدیل شود و فرد را به جای آنکه به سوی حقیقت سوق دهد، در دژی از تکگوییهای لجوجانه محبوس میکند. این وضعیت، زمانی که «تکبر باور» جایگزین «جستوجوی حقیقت» شود، به یک سد فرهنگی تبدیل میگردد که راه هرگونه پیشرفت و تعامل انسانی را میبندد. در چنین حالتی، فرد حقیقت را در پیروزی بر دیگری میجوید؛ برای او گفتوگو، میدانی برای اثبات برتری است. از نظر این افراد، پذیرش دیدگاه مخالف، به معنای شکست اراده یا فروپاشی هویت است و هر ایدهی تازهای را که از بیرونِ حصار باورهایشان سر بزند، به شکل مهاجمی میبینند که قصد ویرانی بنیانهای پیشین آنها را دارد.
از منظر فرهنگی، این «انگشت در گوش کردن»، در واقع اعلام مرگ تدریجی پرسشگری است. وقتی گوشها با موم تعصب بسته شوند، صدای جهان خاموش میشود تا تنها پژواک تکگوییهای فرد شنیده شود. این وضعیت، نوعی انزوای فرهنگی است؛ زندانی که در آن فرد در میان پیشفرضهای خود حبس شده و به غلط گمان میکند جهان تنها همین چهاردیواری محدود است. فرهنگی که در آن لجاجت بر باورها ستایش شود، فرهنگی ایستا و متحجر است؛ مانند درختی که ریشههایش در زمین است اما شاخههایش از ترس باد، هرگز جسارت رشد به سمت آسمان را ندارند.
رهایی گسست از زندان باورها، شاید بیش از آنکه یک مهارت باشد، یک انقلاب ذهنی است؛ زیرا تعصب، در خاک هویت انسان ریشهای عمیق میدواند و رهایی از آن، در گرو پذیرش نوعی آسودگی در برابر عدم قطعیت است. میتوان تصور کرد که نخستین شکاف در دیوار تعصب، آنجا شکل میگیرد که «قطعیتهای لرزان» جای خود را به «پرسشهای جسورانه» بدهند. در این نقطه، باورها دیگر حقایق ابدی نیستند، بلکه به مثابه «فرضیههایی در حال آزمایش» به شمار میروند. پذیرش این احتمال که «شاید در اشتباه باشم»، همان لحظهای است که نور حقیقت، از میان شکافهای دیوار به درون میتابد.
در این مسیر، گفتوگو میتواند از میدان جنگی برای اثبات برتری، به فرصتی برای کشف دیدگاه مخالف تبدیل شود. در این حالت، هدف دیگر پیروزی در استدلال نیست، بلکه تماشای جهان از دریچه چشمهای دیگری است تا ابعاد دید گسترش یابد. شاید در همینجا باشد که بفهمیم باورها، تنها لباسهای ذهنی ما هستند و نه پوست و استخوانمان؛ پس پذیرش یک خطا، چیزی نیست جز تعویض یک لباس تنگ با لباسی گشودهتر که در آن، روح راحتتر نفس میکشد. مواجهه آگاهانه با دیدگاههای متضاد، به ما میآموزد که حقیقت هرگز تکبعدی نیست و در تلاقی دیدگاههای مختلف شکل میگیرد.
هرچه دیوار تعصبات بلندتر شود، افق دید محدودتر میگردد. تنها زمانی که انسان بتواند در چشمهای مخالف خود، ردی از حقیقت را ببیند، میتوان از «انسان صلب» به «انسان آگاه» رسید. حقیقت، تکگویی نیست؛ حقیقت تار و پود دیدگاههای متفاوتی است که اگر با هم بافته شوند، جلوهی پیشرفت را میآفریند. اما در این میان، باید از خود پرسید: اگر تمام حصارهای ذهنیام به سکوت بدل شوند، چه کسی در این سکوت باقی میماند؛ آیا من همان باورهایم هستم یا حقیقتی فراتر از این حصارها؟ تا زمانی که گوشها در حصار «حق با من است» بسته باشند، هرگونه ادعایی درباره حقیقت، تنها یک توهم خواهد بود؛ مگر آنکه جسارت آن را داشته باشیم که در چشمهای مخالف خود، تکهای گمشده از پازل حقیقتمان را بیابیم.
۱۴۰۵/۵/۴
تعصب در باورها، زمانی که از حد یک اعتقاد شخصی فراتر رود و به لجاجتی سرسختانه تبدیل شود و فرد را به جای آنکه به سوی حقیقت سوق دهد، در دژی از تکگوییهای لجوجانه محبوس میکند. این وضعیت، زمانی که «تکبر باور» جایگزین «جستوجوی حقیقت» شود، به یک سد فرهنگی تبدیل میگردد که راه هرگونه پیشرفت و تعامل انسانی را میبندد. در چنین حالتی، فرد حقیقت را در پیروزی بر دیگری میجوید؛ برای او گفتوگو، میدانی برای اثبات برتری است. از نظر این افراد، پذیرش دیدگاه مخالف، به معنای شکست اراده یا فروپاشی هویت است و هر ایدهی تازهای را که از بیرونِ حصار باورهایشان سر بزند، به شکل مهاجمی میبینند که قصد ویرانی بنیانهای پیشین آنها را دارد.
از منظر فرهنگی، این «انگشت در گوش کردن»، در واقع اعلام مرگ تدریجی پرسشگری است. وقتی گوشها با موم تعصب بسته شوند، صدای جهان خاموش میشود تا تنها پژواک تکگوییهای فرد شنیده شود. این وضعیت، نوعی انزوای فرهنگی است؛ زندانی که در آن فرد در میان پیشفرضهای خود حبس شده و به غلط گمان میکند جهان تنها همین چهاردیواری محدود است. فرهنگی که در آن لجاجت بر باورها ستایش شود، فرهنگی ایستا و متحجر است؛ مانند درختی که ریشههایش در زمین است اما شاخههایش از ترس باد، هرگز جسارت رشد به سمت آسمان را ندارند.
رهایی گسست از زندان باورها، شاید بیش از آنکه یک مهارت باشد، یک انقلاب ذهنی است؛ زیرا تعصب، در خاک هویت انسان ریشهای عمیق میدواند و رهایی از آن، در گرو پذیرش نوعی آسودگی در برابر عدم قطعیت است. میتوان تصور کرد که نخستین شکاف در دیوار تعصب، آنجا شکل میگیرد که «قطعیتهای لرزان» جای خود را به «پرسشهای جسورانه» بدهند. در این نقطه، باورها دیگر حقایق ابدی نیستند، بلکه به مثابه «فرضیههایی در حال آزمایش» به شمار میروند. پذیرش این احتمال که «شاید در اشتباه باشم»، همان لحظهای است که نور حقیقت، از میان شکافهای دیوار به درون میتابد.
در این مسیر، گفتوگو میتواند از میدان جنگی برای اثبات برتری، به فرصتی برای کشف دیدگاه مخالف تبدیل شود. در این حالت، هدف دیگر پیروزی در استدلال نیست، بلکه تماشای جهان از دریچه چشمهای دیگری است تا ابعاد دید گسترش یابد. شاید در همینجا باشد که بفهمیم باورها، تنها لباسهای ذهنی ما هستند و نه پوست و استخوانمان؛ پس پذیرش یک خطا، چیزی نیست جز تعویض یک لباس تنگ با لباسی گشودهتر که در آن، روح راحتتر نفس میکشد. مواجهه آگاهانه با دیدگاههای متضاد، به ما میآموزد که حقیقت هرگز تکبعدی نیست و در تلاقی دیدگاههای مختلف شکل میگیرد.
هرچه دیوار تعصبات بلندتر شود، افق دید محدودتر میگردد. تنها زمانی که انسان بتواند در چشمهای مخالف خود، ردی از حقیقت را ببیند، میتوان از «انسان صلب» به «انسان آگاه» رسید. حقیقت، تکگویی نیست؛ حقیقت تار و پود دیدگاههای متفاوتی است که اگر با هم بافته شوند، جلوهی پیشرفت را میآفریند. اما در این میان، باید از خود پرسید: اگر تمام حصارهای ذهنیام به سکوت بدل شوند، چه کسی در این سکوت باقی میماند؛ آیا من همان باورهایم هستم یا حقیقتی فراتر از این حصارها؟ تا زمانی که گوشها در حصار «حق با من است» بسته باشند، هرگونه ادعایی درباره حقیقت، تنها یک توهم خواهد بود؛ مگر آنکه جسارت آن را داشته باشیم که در چشمهای مخالف خود، تکهای گمشده از پازل حقیقتمان را بیابیم.
۱۴۰۵/۵/۴
۱
۲۰:۰۳
بازارسال شده از علی تفکری (فرهنگ و توسعه)
عبور از شکاف دیوارها!
علی تفکری
تعصب در باورها، زمانی که از حد یک اعتقاد شخصی فراتر رود و به لجاجتی سرسختانه تبدیل شود و فرد را به جای آنکه به سوی حقیقت سوق دهد، در دژی از تکگوییهای لجوجانه محبوس میکند. این وضعیت، زمانی که «تکبر باور» جایگزین «جستوجوی حقیقت» شود، به یک سد فرهنگی تبدیل میگردد که راه هرگونه پیشرفت و تعامل انسانی را میبندد. در چنین حالتی، فرد حقیقت را در پیروزی بر دیگری میجوید؛ برای او گفتوگو، میدانی برای اثبات برتری است. از نظر این افراد، پذیرش دیدگاه مخالف، به معنای شکست اراده یا فروپاشی هویت است و هر ایدهی تازهای را که از بیرونِ حصار باورهایشان سر بزند، به شکل مهاجمی میبینند که قصد ویرانی بنیانهای پیشین آنها را دارد.
از منظر فرهنگی، این «انگشت در گوش کردن»، در واقع اعلام مرگ تدریجی پرسشگری است. وقتی گوشها با موم تعصب بسته شوند، صدای جهان خاموش میشود تا تنها پژواک تکگوییهای فرد شنیده شود. این وضعیت، نوعی انزوای فرهنگی است؛ زندانی که در آن فرد در میان پیشفرضهای خود حبس شده و به غلط گمان میکند جهان تنها همین چهاردیواری محدود است. فرهنگی که در آن لجاجت بر باورها ستایش شود، فرهنگی ایستا و متحجر است؛ مانند درختی که ریشههایش در زمین است اما شاخههایش از ترس باد، هرگز جسارت رشد به سمت آسمان را ندارند.
رهایی گسست از زندان باورها، شاید بیش از آنکه یک مهارت باشد، یک انقلاب ذهنی است؛ زیرا تعصب، در خاک هویت انسان ریشهای عمیق میدواند و رهایی از آن، در گرو پذیرش نوعی آسودگی در برابر عدم قطعیت است. میتوان تصور کرد که نخستین شکاف در دیوار تعصب، آنجا شکل میگیرد که «قطعیتهای لرزان» جای خود را به «پرسشهای جسورانه» بدهند. در این نقطه، باورها دیگر حقایق ابدی نیستند، بلکه به مثابه «فرضیههایی در حال آزمایش» به شمار میروند. پذیرش این احتمال که «شاید در اشتباه باشم»، همان لحظهای است که نور حقیقت، از میان شکافهای دیوار به درون میتابد.
در این مسیر، گفتوگو میتواند از میدان جنگی برای اثبات برتری، به فرصتی برای کشف دیدگاه مخالف تبدیل شود. در این حالت، هدف دیگر پیروزی در استدلال نیست، بلکه تماشای جهان از دریچه چشمهای دیگری است تا ابعاد دید گسترش یابد. شاید در همینجا باشد که بفهمیم باورها، تنها لباسهای ذهنی ما هستند و نه پوست و استخوانمان؛ پس پذیرش یک خطا، چیزی نیست جز تعویض یک لباس تنگ با لباسی گشودهتر که در آن، روح راحتتر نفس میکشد. مواجهه آگاهانه با دیدگاههای متضاد، به ما میآموزد که حقیقت هرگز تکبعدی نیست و در تلاقی دیدگاههای مختلف شکل میگیرد.
هرچه دیوار تعصبات بلندتر شود، افق دید محدودتر میگردد. تنها زمانی که انسان بتواند در چشمهای مخالف خود، ردی از حقیقت را ببیند، میتوان از «انسان صلب» به «انسان آگاه» رسید. حقیقت، تکگویی نیست؛ حقیقت تار و پود دیدگاههای متفاوتی است که اگر با هم بافته شوند، جلوهی پیشرفت را میآفریند. اما در این میان، باید از خود پرسید: اگر تمام حصارهای ذهنیام به سکوت بدل شوند، چه کسی در این سکوت باقی میماند؛ آیا من همان باورهایم هستم یا حقیقتی فراتر از این حصارها؟ تا زمانی که گوشها در حصار «حق با من است» بسته باشند، هرگونه ادعایی درباره حقیقت، تنها یک توهم خواهد بود؛ مگر آنکه جسارت آن را داشته باشیم که در چشمهای مخالف خود، تکهای گمشده از پازل حقیقتمان را بیابیم.
۱۴۰۵/۵/۴
تعصب در باورها، زمانی که از حد یک اعتقاد شخصی فراتر رود و به لجاجتی سرسختانه تبدیل شود و فرد را به جای آنکه به سوی حقیقت سوق دهد، در دژی از تکگوییهای لجوجانه محبوس میکند. این وضعیت، زمانی که «تکبر باور» جایگزین «جستوجوی حقیقت» شود، به یک سد فرهنگی تبدیل میگردد که راه هرگونه پیشرفت و تعامل انسانی را میبندد. در چنین حالتی، فرد حقیقت را در پیروزی بر دیگری میجوید؛ برای او گفتوگو، میدانی برای اثبات برتری است. از نظر این افراد، پذیرش دیدگاه مخالف، به معنای شکست اراده یا فروپاشی هویت است و هر ایدهی تازهای را که از بیرونِ حصار باورهایشان سر بزند، به شکل مهاجمی میبینند که قصد ویرانی بنیانهای پیشین آنها را دارد.
از منظر فرهنگی، این «انگشت در گوش کردن»، در واقع اعلام مرگ تدریجی پرسشگری است. وقتی گوشها با موم تعصب بسته شوند، صدای جهان خاموش میشود تا تنها پژواک تکگوییهای فرد شنیده شود. این وضعیت، نوعی انزوای فرهنگی است؛ زندانی که در آن فرد در میان پیشفرضهای خود حبس شده و به غلط گمان میکند جهان تنها همین چهاردیواری محدود است. فرهنگی که در آن لجاجت بر باورها ستایش شود، فرهنگی ایستا و متحجر است؛ مانند درختی که ریشههایش در زمین است اما شاخههایش از ترس باد، هرگز جسارت رشد به سمت آسمان را ندارند.
رهایی گسست از زندان باورها، شاید بیش از آنکه یک مهارت باشد، یک انقلاب ذهنی است؛ زیرا تعصب، در خاک هویت انسان ریشهای عمیق میدواند و رهایی از آن، در گرو پذیرش نوعی آسودگی در برابر عدم قطعیت است. میتوان تصور کرد که نخستین شکاف در دیوار تعصب، آنجا شکل میگیرد که «قطعیتهای لرزان» جای خود را به «پرسشهای جسورانه» بدهند. در این نقطه، باورها دیگر حقایق ابدی نیستند، بلکه به مثابه «فرضیههایی در حال آزمایش» به شمار میروند. پذیرش این احتمال که «شاید در اشتباه باشم»، همان لحظهای است که نور حقیقت، از میان شکافهای دیوار به درون میتابد.
در این مسیر، گفتوگو میتواند از میدان جنگی برای اثبات برتری، به فرصتی برای کشف دیدگاه مخالف تبدیل شود. در این حالت، هدف دیگر پیروزی در استدلال نیست، بلکه تماشای جهان از دریچه چشمهای دیگری است تا ابعاد دید گسترش یابد. شاید در همینجا باشد که بفهمیم باورها، تنها لباسهای ذهنی ما هستند و نه پوست و استخوانمان؛ پس پذیرش یک خطا، چیزی نیست جز تعویض یک لباس تنگ با لباسی گشودهتر که در آن، روح راحتتر نفس میکشد. مواجهه آگاهانه با دیدگاههای متضاد، به ما میآموزد که حقیقت هرگز تکبعدی نیست و در تلاقی دیدگاههای مختلف شکل میگیرد.
هرچه دیوار تعصبات بلندتر شود، افق دید محدودتر میگردد. تنها زمانی که انسان بتواند در چشمهای مخالف خود، ردی از حقیقت را ببیند، میتوان از «انسان صلب» به «انسان آگاه» رسید. حقیقت، تکگویی نیست؛ حقیقت تار و پود دیدگاههای متفاوتی است که اگر با هم بافته شوند، جلوهی پیشرفت را میآفریند. اما در این میان، باید از خود پرسید: اگر تمام حصارهای ذهنیام به سکوت بدل شوند، چه کسی در این سکوت باقی میماند؛ آیا من همان باورهایم هستم یا حقیقتی فراتر از این حصارها؟ تا زمانی که گوشها در حصار «حق با من است» بسته باشند، هرگونه ادعایی درباره حقیقت، تنها یک توهم خواهد بود؛ مگر آنکه جسارت آن را داشته باشیم که در چشمهای مخالف خود، تکهای گمشده از پازل حقیقتمان را بیابیم.
۱۴۰۵/۵/۴
۱
۱۰:۱۶
بازارسال شده از مرتضی نظری
طبقه متوسط در سراشیبی فقر*
دکتری سیاستگذاری عمومی
نویسنده، معلم، استان گیلان
طبقه متوسط همواره ستون اصلی ثبات اجتماعی و موتور محرک توسعه در هر کشوری بوده است این طبقه با نقش آفرینی در تولید اشتغال آموزش و سرمایه انسانی زمینه رشد اقتصادی و پیشرفت اجتماعی را فراهم می کند هر اندازه طبقه متوسط قدرتمندتر باشد امید به آینده افزایش می یابد و جامعه با آرامش بیشتری مسیر توسعه را طی می کند اما تضعیف این طبقه تنها یک مسئله اقتصادی نیست بلکه پیامدهای گسترده اجتماعی فرهنگی و حتی سیاسی به همراه دارد.
در سال های اخیر قدرت خرید طبقه متوسط به طور مستمر کاهش یافته است بسیاری از خانواده هایی که زمانی برای خرید خانه بهتر سرمایه گذاری یا ارتقای کیفیت زندگی برنامه داشتند امروز تمام توان خود را صرف حفظ حداقل های زندگی می کنند آنها هنوز شاید همان خانه یا همان خودرو را داشته باشند اما دیگر توان نوسازی تعویض یا حتی نگهداری مناسب از دارایی های خود را ندارند آنچه امروز در اختیار دارند حاصل درآمدهای گذشته است نه توان اقتصادی امروز.
فقیرشدگی طبقه متوسط همیشه به معنای نداشتن غذا یا سرپناه نیست بلکه به معنای از دست رفتن تدریجی کیفیت زندگی است وقتی خانواده ای هزینه درمان آموزش فرزندان سفر یا فعالیت های فرهنگی را از برنامه زندگی خود حذف می کند در حقیقت بخشی از رفاه خود را از دست داده است این نوع فقر آرام و تدریجی شاید در ظاهر دیده نشود اما آثار آن در زندگی روزمره مردم کاملا آشکار است.
یکی از مهم ترین پیامدهای این وضعیت کاهش امید اجتماعی است زمانی که مردم احساس کنند تلاش بیشتر به بهبود زندگی منجر نمی شود انگیزه برای کار سرمایه گذاری و برنامه ریزی نیز کاهش پیدا می کند در چنین شرایطی ازدواج دیرتر انجام می شود فرزندآوری کاهش می یابد و مهاجرت نیروهای متخصص افزایش پیدا می کند این روند در نهایت سرمایه انسانی کشور را با تهدید جدی روبه رو می سازد
طبقه متوسط بیش از هر گروه دیگری به ثبات اقتصادی نیاز دارد زیرا نه از دارایی های بزرگ برای حفظ ارزش سرمایه خود برخوردار است و نه مشمول حمایت های مستقیم معیشتی می شود به همین دلیل تورم مزمن کاهش ارزش پول ملی و نااطمینانی نسبت به آینده بیشترین فشار را بر این قشر وارد می کند
بازسازی طبقه متوسط نیازمند سیاست هایی پایدار مانند مهار تورم ایجاد ثبات اقتصادی حمایت از تولید افزایش بهره وری مبارزه با فساد و فراهم کردن فضای قابل پیش بینی برای فعالیت های اقتصادی است آنچه امروز بیش از کاهش درآمد طبقه متوسط را فرسوده کرده کاهش اعتماد به آینده است
حفظ طبقه متوسط به معنای حفظ امید سرمایه انسانی امنیت اجتماعی و مسیر توسعه کشور است اگر این طبقه توان برنامه ریزی برای آینده را از دست بدهد جامعه نیز بخش مهمی از ظرفیت پیشرفت و نوآوری خود را از دست خواهد داد.
۱
۲۲:۱۱
بازارسال شده از سخن معلم (سازمان معلمان ایران)
چه چیزی من را امیدوار نگاه می دارد؟ در روزگاری که همه ما با دیدن کژنهادها (نهادهای کژکارکرد)، پوسیدگی نظام کشورداری و فرسودگی سازوکارهای حکمرانی، دچار نوعی «خستگی تاریخی» شدهایم، جرات میخواهد که میان «بنبست ساختاری» و «فقدان امکان» تفاوت گذاشت. ساختارها در بسیاری از حوزهها ناکارآمد، ناسازگار و قفلکنندهاند؛ اما این به معنای فقدان امکان توسعه نیست. این موضوع را بیشتر توضیح می دهم اول از منظر نظریات علمی و سپس تجربیات تاریخی. در بخش عمدهای از تاریخ علوم اجتماعی، تمرکز بر جبرگرایی ساختاری بود؛ به طوری که ساختارهای کلان (نظیر طبقه، قانون، فرهنگ و دولت) بازیگران اصلی تحلیل محسوب میشدند و نقش عاملیتِ فردی به حاشیه میرفت. این تسلط تا ظهور نظریهپردازانی چون آنتونی گیدنز (استاد دانشگاه کمبریج) و مارگارت آرچر (استاد دانشگاه وارویک) ادامه داشت. این دو متفکر، با وجود اختلاف نظرهای عمیق در یک نکته مشترک بودند: انسان ها عروسک نیستند که فقط تابع ساختار و شرایط باشند، بلکه انسان ها می توانند با تصمیمها و کنشهایشان، ساختارها را حفظ کنند یا تغییر دهند.
نمونه دوم: کنیا؛ در میانه دهه ۲۰۰۰، بخش بزرگی از جمعیت کنیا نمی توانستند حساب بانکی داشته نداشتند، هزینه انتقال پول بالا بود و حکومت ناتوان از حل مساله! در چنین فضایی، M-Pesa در سال ۲۰۰۷ راهاندازی شد، بدون آنکه منتظر اصلاح نظام بانکی توسط حکومت بماند، مبتنی بر فناوری امکان انتقال پول، پرداخت و پسانداز را برای میلیونها نفر فراهم کرد.خب ممکن است بگویید همه این ها نمونه های خارجی اند. صبر کنید. دو نمونه آخر در مورد ایران است:
نمونه سوم ایران؛ در سرزمینی خشک و کمآب، آن هم در دورههایی که دولت مرکزی نه توان فنی کافی داشت و نه حضور مؤثر محلی، این جوامع محلی بودند که با دانش بومی، همکاری جمعی و قواعد عرفی، نظامی پیچیده برای حفر قنات، نگهداری و توزیع آب پدید آوردند.
نمونه چهارم ایران؛ جنبش مدارس جدید مردمی در دوره قاجار یک مثال بسیار درخشان است بهویژه کوششهای حسن رشدیه و شبکهای از خیرین، انجمنها و خانوادهها که با وجود ضعف ساختارهای رسمی، برای تأسیس و توسعه مدارس نوین پیشقدم شدند. این جامعه بود که با هزینه خود، با ریسک خود و با امید خود، بنیان بخشی از آموزش جدید را گذاشت.
شاید ایران درگیر نوعی قفلشدگی نهادی (Institutional Lock-in) است؛ یعنی نهادها بهگونهای شکل گرفتهاند که هم مسیر توسعه را مسدود می کند و هم تغییر خودشان دشوار شده. اما ایران به بن بست نرسیده، در لحظات این چنینی، این انسانهای خلاقاند که امیدی در برابر ساختارهای چلاق هستند. جامعهای که هنوز میاندیشد، میآفریند، سازگار میشود و راه میگشاید، هرگز جامعهای تمامشده نیست. کنشگر خلاق نه مطیع و نه قربانی ساختارهای چلاق نیست، بلکه در شکافهای آن، در لحظات سست شدن آن، و در فرصتهای پنهان آن، امکان تازه خلق میکند.
@sokhanmoallem
۱
۱۲:۴۶
بازارسال شده از علی تفکری (فرهنگ و توسعه)
در ستایش سکوت کاغذ؛ در عصر همهمهی دیجیتال
علی تفکری
در جهان امروز، ما با پدیدهی غریبی روبهرو هستیم: «آگاهی پراکنده». فضای مجازی، همچون رودخانهای خروشان از اطلاعات، ما را در بر گرفته است. شاید در نگاه اول، این سیلاب، گسترهی آگاهی اجتماعی ما را افزایش داده باشد، اما باید پرسید: آیا این آگاهی، جز گستردگی، عمق هم دارد؟ ما امروز از هر رخدادی در هر گوشه از جهان باخبر هستیم، اما ورق زدن شتابزدهی اخبار، جایگزین تفکر شده است. ما خبر را میشنویم، اما معنا را گم کردهایم. آگاهی اجتماعی در فضای مجازی، اغلب به آگاهی لحظهای تقلیل یافته است؛ آگاهیای که چون کف روی آب است و با اولین موج خبر جدید، فرو مینشیند.
همین سطحیشدن آگاهی است که ما را به لزوم داشتن یک «زره» میرساند؛ زیرا در این جنگ اطلاعات، سواد رسانهای دیگر یک مهارت تکمیلی نیست، بلکه شرط بقای اندیشه است. مواجههی ما با اخبار در این فضای شلوغ، نباید شبیه به مصرفکنندگانی باشد که هر چه پیش رویشان قرار میگیرد را ببلعند. ما نیازمند «درنگ» هستیم؛ درنگی برای پرسیدن: «چه کسی، با چه هدفی و چرا این روایت را میسازد؟». سواد رسانهای، در واقع همان قدرت درنگ است؛ درنگی که اجازه نمیدهد ما به مهرهای در دست الگوریتمهای سرد و بیروح تبدیل شویم.
اما این قدرت درنگ و توانایی تأمل، دقیقاً همان چیزی است که در تقابل با فضای مجازی گم شده و جای خود را به پرسه زدنهای بیهدف داده است. در حالی که فضای مجازی، تکهتکه کردن توجه است، کتاب، عبور از یک درگاه به سوی سکوت و تمرکز است. تفاوت این دو، تفاوت «گشتوگذار در ویترینها» با «سکنی گزیدن در خانه» است؛ یکی تنها نگاهی گذرا به جذابیتهای بیرونی است و دیگری، ریشه دواندن در معنا.
این تضاد میان سرعت ویترینی و آهستگی خانگی، برای نسل زد و آلفا، فرزندان عصر سرعت، چالشی بنیادین است. آنها در دنیایی متولد شدند که پاسخها در آن پیش از پرسشها آماده شدهاند و جذابیتها در قالبهای چندثانیهای عرضه میشوند. آنها با کتاب غریبه نیستند، فقط صبر را برای رسیدن به معنا نمیشناسند. آنها عادت کردهاند که حقیقت را در اشارههای گذرا بجویند، در حالی که حقیقت، همواره در آهستگی و تأمل نهفته است. لذا نسل نوجوان و جوان امروز ایران، بیش از هر زمان دیگری به کتاب نیاز دارد؛ کتاب را باید «پناهگاهی برای هویت» دانست، بهویژه در روزگاری که هویتها در فضای مجازی به صورت تصویر و لایک تعریف میشوند.
با پذیرش این واقعیت که نسل جدید در دنیای متفاوتی زندگی میکند، دیگر نمیتوان تنها با شعار یا اجبار، آنها را به سوی کاغذ راند. آشتی با کتاب، از طریق ارائهی کیفیت و بازسازی پلهای ارتباطی ممکن است. ما نمیتوانیم با تکیه بر کندی ورق زدن کاغذ، با سرعت اینترنت مقابله کنیم، اما میتوانیم «لذت عمیق» را به آنها بچشانیم. این حس آشنایی را میتوان در سه گام عملی پیش برد:
نخست، با «کتابخوانی مشترک»؛ یعنی حرکت از مدل انفرادی و سخت به سمت گفتوگوی کتابمحور. ایجاد حلقههای بحث و گفتوگو که در آن کتاب، بهانهای برای شنیدن صدای دیگری باشد، کتاب، را از یک تکلیف خشک به یک تجربه اجتماعی تبدیل میکند. دوم، «پل زدن بین رسانهها»؛ پذیرفتن این نکته که مسیر ورود به کتاب برای نسل جدید، شاید از فضای مجازی بگذرد. تبدیل ایدههای کتابی به محتواهای بصری جذاب، میتواند اشتهای کنجکاوی آنها را تحریک کند تا برای یافتن پاسخ کامل، به سراغ اصل مطلب یعنی کتاب بروند. و در نهایت، «تربیت تمرکز»؛ اینکه به آنها بیاموزیم سکوت و خلوت یک مهارت است. تشویق به ساعتهای تطهیر دیجیتال و جایگزینی آن با خواندن متون کوتاه اما عمیق، توانایی تأمل و تفکر عمیق را در ذهن آنها بیدار میکند.
سخن آخر آن که باید به نسل جدید آموخت صفحه نمایش، پنجرهای به جهان است؛ اما کتاب، دریچهای به درون. و تنها کسی میتواند در دنیای دیجیتال آگاه باشد که پیش از آن، در سکوت کاغذها، «خود» را یافته باشد.
۱۴۰۵/۵/۱۱
در جهان امروز، ما با پدیدهی غریبی روبهرو هستیم: «آگاهی پراکنده». فضای مجازی، همچون رودخانهای خروشان از اطلاعات، ما را در بر گرفته است. شاید در نگاه اول، این سیلاب، گسترهی آگاهی اجتماعی ما را افزایش داده باشد، اما باید پرسید: آیا این آگاهی، جز گستردگی، عمق هم دارد؟ ما امروز از هر رخدادی در هر گوشه از جهان باخبر هستیم، اما ورق زدن شتابزدهی اخبار، جایگزین تفکر شده است. ما خبر را میشنویم، اما معنا را گم کردهایم. آگاهی اجتماعی در فضای مجازی، اغلب به آگاهی لحظهای تقلیل یافته است؛ آگاهیای که چون کف روی آب است و با اولین موج خبر جدید، فرو مینشیند.
همین سطحیشدن آگاهی است که ما را به لزوم داشتن یک «زره» میرساند؛ زیرا در این جنگ اطلاعات، سواد رسانهای دیگر یک مهارت تکمیلی نیست، بلکه شرط بقای اندیشه است. مواجههی ما با اخبار در این فضای شلوغ، نباید شبیه به مصرفکنندگانی باشد که هر چه پیش رویشان قرار میگیرد را ببلعند. ما نیازمند «درنگ» هستیم؛ درنگی برای پرسیدن: «چه کسی، با چه هدفی و چرا این روایت را میسازد؟». سواد رسانهای، در واقع همان قدرت درنگ است؛ درنگی که اجازه نمیدهد ما به مهرهای در دست الگوریتمهای سرد و بیروح تبدیل شویم.
اما این قدرت درنگ و توانایی تأمل، دقیقاً همان چیزی است که در تقابل با فضای مجازی گم شده و جای خود را به پرسه زدنهای بیهدف داده است. در حالی که فضای مجازی، تکهتکه کردن توجه است، کتاب، عبور از یک درگاه به سوی سکوت و تمرکز است. تفاوت این دو، تفاوت «گشتوگذار در ویترینها» با «سکنی گزیدن در خانه» است؛ یکی تنها نگاهی گذرا به جذابیتهای بیرونی است و دیگری، ریشه دواندن در معنا.
این تضاد میان سرعت ویترینی و آهستگی خانگی، برای نسل زد و آلفا، فرزندان عصر سرعت، چالشی بنیادین است. آنها در دنیایی متولد شدند که پاسخها در آن پیش از پرسشها آماده شدهاند و جذابیتها در قالبهای چندثانیهای عرضه میشوند. آنها با کتاب غریبه نیستند، فقط صبر را برای رسیدن به معنا نمیشناسند. آنها عادت کردهاند که حقیقت را در اشارههای گذرا بجویند، در حالی که حقیقت، همواره در آهستگی و تأمل نهفته است. لذا نسل نوجوان و جوان امروز ایران، بیش از هر زمان دیگری به کتاب نیاز دارد؛ کتاب را باید «پناهگاهی برای هویت» دانست، بهویژه در روزگاری که هویتها در فضای مجازی به صورت تصویر و لایک تعریف میشوند.
با پذیرش این واقعیت که نسل جدید در دنیای متفاوتی زندگی میکند، دیگر نمیتوان تنها با شعار یا اجبار، آنها را به سوی کاغذ راند. آشتی با کتاب، از طریق ارائهی کیفیت و بازسازی پلهای ارتباطی ممکن است. ما نمیتوانیم با تکیه بر کندی ورق زدن کاغذ، با سرعت اینترنت مقابله کنیم، اما میتوانیم «لذت عمیق» را به آنها بچشانیم. این حس آشنایی را میتوان در سه گام عملی پیش برد:
نخست، با «کتابخوانی مشترک»؛ یعنی حرکت از مدل انفرادی و سخت به سمت گفتوگوی کتابمحور. ایجاد حلقههای بحث و گفتوگو که در آن کتاب، بهانهای برای شنیدن صدای دیگری باشد، کتاب، را از یک تکلیف خشک به یک تجربه اجتماعی تبدیل میکند. دوم، «پل زدن بین رسانهها»؛ پذیرفتن این نکته که مسیر ورود به کتاب برای نسل جدید، شاید از فضای مجازی بگذرد. تبدیل ایدههای کتابی به محتواهای بصری جذاب، میتواند اشتهای کنجکاوی آنها را تحریک کند تا برای یافتن پاسخ کامل، به سراغ اصل مطلب یعنی کتاب بروند. و در نهایت، «تربیت تمرکز»؛ اینکه به آنها بیاموزیم سکوت و خلوت یک مهارت است. تشویق به ساعتهای تطهیر دیجیتال و جایگزینی آن با خواندن متون کوتاه اما عمیق، توانایی تأمل و تفکر عمیق را در ذهن آنها بیدار میکند.
سخن آخر آن که باید به نسل جدید آموخت صفحه نمایش، پنجرهای به جهان است؛ اما کتاب، دریچهای به درون. و تنها کسی میتواند در دنیای دیجیتال آگاه باشد که پیش از آن، در سکوت کاغذها، «خود» را یافته باشد.
۱۴۰۵/۵/۱۱
۱
۱۸:۰۰
بازارسال شده از سخن معلم (سازمان معلمان ایران)
نویسنده «استثناگرایی منفی» را ذهنیتی میداند که هر تجربه موفق جهانی را برای ایران ناممکن و هر ناکامی داخلی را اجتنابناپذیر معرفی میکند.
این ذهنیت از یک سو اصلاح نهادی را بیفایده جلوه میدهد و از سوی دیگر، مسئولیت تصمیمهای قابل تغییر را پشت ویژگیهای تاریخی و فرهنگی پنهان میکند. ثامنی بر مقایسه دقیق تجربه کشورهایی تأکید دارد که با محدودیت منابع، منازعه یا ضعف نهادی روبهرو بودهاند.
به نوشته او، نسخهبرداری ساده راهحل نیست؛ اما انکار امکان یادگیری نیز کشور را در چرخه آزمونهای پرهزینه نگه میدارد. توسعه به شناخت تفاوتها و پذیرش قواعد مشترک حکمرانی نیاز دارد./ شرق@sokhanmoallem
۱
۱۰:۲۳
بازارسال شده از سخن معلم (سازمان معلمان ایران)
۱. جامعه باز جامعهای است که در آن افراد میتوانند نهادها و سنتهای موجود را مورد نقد قرار دهند.
۲. جامعه بسته بر اقتدار سنت، قبیله، تقدس و اطاعت استوار است.
۳. گذار از جامعه بسته به جامعه باز یکی از مهمترین تحولات تاریخ بشر است.
۴. آزادی سیاسی بدون امکان نقد آزاد معنا ندارد.
۵. هیچ فرد، حزب یا طبقهای مالک حقیقت نهایی نیست.
۶. انسان خطاپذیر است و همین خطاپذیری، ضرورت نقد را توجیه میکند.
۷. عقلانیت بیش از آنکه در یقین باشد، در آمادگی برای پذیرش خطا و اصلاح آن است.
۸. پرسش اصلی سیاست این نیست که چه کسی باید حکومت کند.
۹. پرسش اصلی سیاست این است که چگونه میتوان از سوءاستفاده صاحبان قدرت جلوگیری کرد.
۱۰. ارزش دموکراسی در امکان برکناری مسالمتآمیز حاکمان است.
۱۱. حکومت خوب حکومتی نیست که بهترین افراد را بر سر کار آورد.
۱۲. حکومت خوب حکومتی است که بتوان حاکمان بد را بدون خشونت کنار گذاشت.
۱۳. قدرت سیاسی همواره نیازمند مهار و نظارت است.
۱۴. دشمن اصلی جامعه باز، جزماندیشی است.
۱۵. تاریخ فاقد قانون قطعی و محتوم برای تعیین آینده بشر است.
۱۶. هیچ نظریهای نمیتواند مسیر آینده تاریخ را با قطعیت پیشبینی کند.
۱۷. رشد دانش انسانی ذاتاً پیشبینیناپذیر است.
۱۸. از آنجا که دانش آینده را نمیتوان پیشبینی کرد، تاریخ آینده نیز قابل پیشبینی قطعی نیست.
۱۹. تاریخباوری (Historicism) خطای بنیادین بسیاری از نظامهای فکری است.
۲۰. تاریخباوری میکوشد قوانین تغییرناپذیر تاریخ را کشف کند.
۲۱. افلاطون از دید پوپر مهمترین نظریهپرداز جامعه بسته در جهان باستان است.
۲۲. آرمان سیاسی افلاطون بر ثبات، سلسلهمراتب و کنترل اجتماعی استوار است.
۲۳. هگل به تقدیس دولت و اقتدار سیاسی کمک کرد.
۲۴. مارکس بسیاری از بیعدالتیهای سرمایهداری را به درستی تشخیص داد.
۲۵. اما نظریه جبر تاریخی مارکس نادرست است.
۲۶. انقلابهای فراگیر معمولاً پیامدهایی پیشبینینشده و خطرناک دارند.
۲۷. اصلاحات تدریجی و آزمونپذیر بر دگرگونیهای انقلابی برتری دارند.
۲۸. هدف سیاست باید کاهش رنجهای قابل اجتناب باشد، نه ساختن بهشت زمینی.
۲۹. مهندسی اجتماعی خُرد و تدریجی از مهندسی اجتماعی کلان و آرمانگرایانه ایمنتر است.
۳۰. جامعه باز پروژهای ناتمام است که تنها از طریق نقد مداوم، اصلاح نهادها و تحمل مخالفان میتواند پایدار بماند.
اگر بخواهم تنها ۱۰ گزاره را به عنوان عصاره کل کتاب انتخاب کنیم، عبارتند از :
۱- هیچکس مالک حقیقت نیست.۲- انسانها خطاپذیرند.۳- نهادها باید قابل نقد باشند.۴- قدرت باید مهار شود.۵- دموکراسی یعنی امکان برکناری مسالمتآمیز حاکمان.۶- تاریخ قانون محتوم و اجتنابناپذیر ندارد.۷- پیشبینی قطعی آینده اجتماعی ناممکن است.۸- اصلاح تدریجی بر انقلاب آرمانگرایانه برتری دارد.۹- هدف سیاست کاهش رنج انسانهاست.۱۰- جامعه باز همواره ناتمام و نیازمند اصلاح است.
@sokhanmoallem
۱
۱۹:۵۰