بازارسال شده از هستهٔ مطالعات توسعه
۲۴
۱۵:۳۸
کانال اندیشکده در پیامرسان بله | تارنمای اندیشکده مطالعات فرهنگ و توسعه | اینستاگرام
۴۳۵
۱۹:۰۷
اندیشکده فرهنگ و توسعه
در باب امتناع مذاکره موثر با آمریکا
یادداشت سیاستی کمیل قیدرلو بخش اول مذاکرات بین آمریکا و ایران نه دیروز و نه امروز و نه هیچ زمان دیگرثمری نخواهد داشت اگر... . به این دو جمله از دو رییس جمهور و دو طرف مذاکرات در ایران و آمریکا کمی تامل کنیم. دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، بهصراحت از جمهوری اسلامی خواست «بدون قید و شرط تسلیم شود.» رئیسجمهور ایران گفت: "ملت ما هرگز در برابر دشمن تسلیم نخواهد شد و صحبت از مذاکرات به معنای تسلیم یا عقبنشینی نیست." در تحلیل رفتار دولتها در عرصه سیاست خارجی، یکی از متغیرهای کمتر مورد توجه اما بسیار تعیینکننده، نحوه درک بازیگران از ماهیت مذاکره است. مذاکره صرفاً یک ابزار فنی در دیپلماسی نیست، بلکه مفهومی است که در چارچوبهای فکری، هنجاری و نظری متفاوت، معانی و کارکردهای متفاوتی پیدا میکند. در بسیاری از موارد، ناکامی مذاکرات بینالمللی نه صرفاً نتیجه تضاد منافع، بلکه پیامد تفاوت در چارچوبهای ادراکی بازیگرادر تحلیل رفتار دولتها در عرصه سیاست خارجی، یکی از متغیرهای کمتر مورد توجه اما بسیار تعیینکننده، نحوه درک بازیگران از ماهیت مذاکره است. مذاکره صرفاً یک ابزار فنی در دیپلماسی نیست، بلکه مفهومی است که در چارچوبهای فکری، هنجاری و نظری متفاوت، معانی و کارکردهای متفاوتی پیدا میکند. در بسیاری از موارد، ناکامی مذاکرات بینالمللی نه صرفاً نتیجه تضاد منافع، بلکه پیامد تفاوت در چارچوبهای ادراکی بازیگران درباره خودِ مفهوم مذاکره است. برای روشن شدن این مسئله میتوان از مثال مذاکره ایران و آمریکا استفاده کرد. در آمریکا، مذاکره در چارچوبی قابل فهم در سنت رئالیستی روابط بینالملل تفسیر میشود. رئالیستهایی مانند هانس مورگنتا و کنت والتز نظام بینالملل را محیطی آنارشیک میدانند که در آن دولتها برای بقا و امنیت خود ناگزیر از رقابت قدرت هستند. در چنین محیطی، قدرت—بهویژه قدرت سخت—متغیر اصلی تعیینکننده در روابط میان دولتهاست. در نتیجه، دیپلماسی و مذاکره نیز در نهایت در خدمت منطق رقابت قدرت قرار میگیرند. در این چارچوب، مذاکره امتداد رقابت در قالبی متفاوت تلقی میشود. همانگونه که کارل فون کلاوزویتس جنگ را ادامه سیاست با ابزارهای دیگر میدانست، در این نگاه میتوان گفت مذاکره نیز ادامه رقابت قدرت با ابزارهای دیپلماتیک است. میز مذاکره در واقع عرصهای است که در آن طرفین تلاش میکنند دستاوردهای حاصل از برتری در میدان قدرت—اعم از نظامی، اقتصادی یا سیاسی—را به ترتیبات حقوقی و سیاسی پایدار تبدیل کنند. از این منظر، ورود به مذاکره بدون برخورداری از نوعی برتری نسبی در موازنه قدرت میتواند نشانه ضعف تلقی شود. بنابراین در دستگاه فکری آمریکا، پیشنهاد مذاکره از سوی رقیب غالباً به عنوان نشانهای از فرسایش توان او یا اعتراف ضمنی به ناتوانی در ادامه تقابل تعبیر میشود. در چنین منطقی، مذاکره کمتر فرآیندی برای رسیدن به تفاهم متقابل و بیشتر سازوکاری برای تثبیت برتری یا تحمیل شرایط مطلوب به طرف مقابل است. در مقابل، در ایران مذاکره در چارچوبی نزدیک به سنتهای لیبرال و سازهانگارانه روابط بینالملل فهم میشود. نظریهپردازان لیبرال مانند رابرت کیوهن بر این نکته تأکید میکنند که حتی در نظامی فاقد قدرت مرکزی، همکاری میان دولتها امکانپذیر است، زیرا نهادها، قواعد و فرآیندهای ارتباطی میتوانند هزینههای بیاعتمادی را کاهش دهند و امکان هماهنگی منافع را فراهم کنند. از سوی دیگر، سازهانگارانی مانند الکساندر ونت نشان دادهاند که نحوه درک بازیگران از یکدیگر و از ماهیت تعاملاتشان میتواند رفتار آنها را به طور اساسی شکل دهد. در این چارچوب نظری، مذاکره بیش از آنکه ابزاری برای تحمیل اراده باشد، فرآیندی برای شکلگیری فهم مشترک تلقی میشود. بسیاری از تعارضها در روابط بینالملل نه صرفاً ناشی از تضاد منافع مادی، بلکه نتیجه سوءبرداشتها، برداشتهای امنیتی متقابل و فقدان ارتباط مؤثر میان بازیگران هستند. مذاکره میتواند بستری فراهم کند که در آن این سوءبرداشتها کاهش یافته و امکان رسیدن به راهحلهایی مبتنی بر مصالحه فراهم شود. در نتیجه، در منطق ایران پیشنهاد مذاکره نه نشانه ضعف بلکه نشانه عقلانیت سیاسی و تمایل به مدیریت مسئولانه تعارضها تلقی میشود. هدف اصلی مذاکره در این نگرش دستیابی به توافقی است که اگرچه ممکن است برای هیچیک از طرفین ایدهآل نباشد، اما هزینههای تعارض را کاهش داده و نوعی ثبات نسبی ایجاد کند. . . . کانال اندیشکده در پیامرسان بله | تارنمای اندیشکده مطالعات فرهنگ و توسعه | اینستاگرام
بخش دوم
️ از این رو، هنگامی که کشورهایی با چنین چارچوبهای ادراکی متفاوت وارد مذاکره میشوند، شکافی عمیق در سطح فهم متقابل شکل میگیرد. هر اقدام از سوی یک طرف ممکن است در چارچوب تفسیری طرف دیگر معنایی کاملاً متفاوت پیدا کند. برای مثال، زمانی که ایران با هدف کاهش تنش پیشنهاد مذاکره میدهد، آمریکا ممکن است آن را نشانه ضعف و آمادگی برای عقبنشینی تعبیر کند. در مقابل، زمانی که آمریکا مذاکره را با زبان فشار و مطالبه پیش میبرد، ایران ممکن است آن را نشانه فقدان اراده واقعی برای رسیدن به توافق بداند.در چنین شرایطی، مشکل اصلی میان دو طرف صرفاً تضاد منافع نیست، بلکه نوعی ناهمخوانی در «فلسفه مذاکره» آنهاست. دو طرف در حالی وارد گفتوگو میشوند که گویی در دو بازی متفاوت مشارکت دارند: یکی مذاکره را امتداد رقابت قدرت میداند و دیگری آن را سازوکاری برای پایان دادن به تعارض و تولید فهم مشترک تلقی میکند.از منظر سیاستگذاری، این وضعیت نشان میدهد که موفقیت مذاکرات میان بازیگرانی با چنین تفاوتهای معرفتی، مستلزم چیزی فراتر از تعیین دستورکار یا چانهزنی بر سر منافع است. پیش از هر چیز، لازم است نوعی حداقل درک مشترک درباره کارکرد و هدف مذاکره شکل گیرد. در غیر این صورت، فرآیند مذاکره نه تنها به کاهش تعارض منجر نمیشود، بلکه ممکن است خود به منبع تازهای از سوءبرداشت، بیاعتمادی و تشدید تنش تبدیل شود.برای روشن شدن این مسئله میتوان از مثال دو کشور خیالی «آمریکا» و «ایران» استفاده کرد.در آمریکا، مذاکره در چارچوبی قابل فهم در سنت رئالیستی روابط بینالملل تفسیر میشود. رئالیستهایی مانند هانس مورگنتا و کنت والتز نظام بینالملل را محیطی آنارشیک میدانند که در آن دولتها برای بقا و امنیت خود ناگزیر از رقابت قدرت هستند. در چنین محیطی، قدرت—بهویژه قدرت سخت—متغیر اصلی تعیینکننده در روابط میان دولتهاست. در نتیجه، دیپلماسی و مذاکره نیز در نهایت در خدمت منطق رقابت قدرت قرار میگیرند.در این چارچوب، مذاکره امتداد رقابت در قالبی متفاوت تلقی میشود. همانگونه که کارل فون کلاوزویتس جنگ را ادامه سیاست با ابزارهای دیگر میدانست، در این نگاه میتوان گفت مذاکره نیز ادامه رقابت قدرت با ابزارهای دیپلماتیک است. میز مذاکره در واقع عرصهای است که در آن طرفین تلاش میکنند دستاوردهای حاصل از برتری در میدان قدرت—اعم از نظامی، اقتصادی یا سیاسی—را به ترتیبات حقوقی و سیاسی پایدار تبدیل کنند.از این منظر، ورود به مذاکره بدون برخورداری از نوعی برتری نسبی در موازنه قدرت میتواند نشانه ضعف تلقی شود. بنابراین در دستگاه فکری آمریکا، پیشنهاد مذاکره از سوی رقیب غالباً به عنوان نشانهای از فرسایش توان او یا اعتراف ضمنی به ناتوانی در ادامه تقابل تعبیر میشود. در چنین منطقی، مذاکره کمتر فرآیندی برای رسیدن به تفاهم متقابل و بیشتر سازوکاری برای تثبیت برتری یا تحمیل شرایط مطلوب به طرف مقابل است.
کمیل قیدرلوکانال اندیشکده در پیامرسان بله | تارنمای اندیشکده مطالعات فرهنگ و توسعه | اینستاگرام
۱۸۳
۱۹:۱۴
اندیشکده فرهنگ و توسعه
بخش دوم
️ از این رو، هنگامی که کشورهایی با چنین چارچوبهای ادراکی متفاوت وارد مذاکره میشوند، شکافی عمیق در سطح فهم متقابل شکل میگیرد. هر اقدام از سوی یک طرف ممکن است در چارچوب تفسیری طرف دیگر معنایی کاملاً متفاوت پیدا کند. برای مثال، زمانی که ایران با هدف کاهش تنش پیشنهاد مذاکره میدهد، آمریکا ممکن است آن را نشانه ضعف و آمادگی برای عقبنشینی تعبیر کند. در مقابل، زمانی که آمریکا مذاکره را با زبان فشار و مطالبه پیش میبرد، ایران ممکن است آن را نشانه فقدان اراده واقعی برای رسیدن به توافق بداند.در چنین شرایطی، مشکل اصلی میان دو طرف صرفاً تضاد منافع نیست، بلکه نوعی ناهمخوانی در «فلسفه مذاکره» آنهاست. دو طرف در حالی وارد گفتوگو میشوند که گویی در دو بازی متفاوت مشارکت دارند: یکی مذاکره را امتداد رقابت قدرت میداند و دیگری آن را سازوکاری برای پایان دادن به تعارض و تولید فهم مشترک تلقی میکند. از منظر سیاستگذاری، این وضعیت نشان میدهد که موفقیت مذاکرات میان بازیگرانی با چنین تفاوتهای معرفتی، مستلزم چیزی فراتر از تعیین دستورکار یا چانهزنی بر سر منافع است. پیش از هر چیز، لازم است نوعی حداقل درک مشترک درباره کارکرد و هدف مذاکره شکل گیرد. در غیر این صورت، فرآیند مذاکره نه تنها به کاهش تعارض منجر نمیشود، بلکه ممکن است خود به منبع تازهای از سوءبرداشت، بیاعتمادی و تشدید تنش تبدیل شود. برای روشن شدن این مسئله میتوان از مثال دو کشور خیالی «آمریکا» و «ایران» استفاده کرد. در آمریکا، مذاکره در چارچوبی قابل فهم در سنت رئالیستی روابط بینالملل تفسیر میشود. رئالیستهایی مانند هانس مورگنتا و کنت والتز نظام بینالملل را محیطی آنارشیک میدانند که در آن دولتها برای بقا و امنیت خود ناگزیر از رقابت قدرت هستند. در چنین محیطی، قدرت—بهویژه قدرت سخت—متغیر اصلی تعیینکننده در روابط میان دولتهاست. در نتیجه، دیپلماسی و مذاکره نیز در نهایت در خدمت منطق رقابت قدرت قرار میگیرند. در این چارچوب، مذاکره امتداد رقابت در قالبی متفاوت تلقی میشود. همانگونه که کارل فون کلاوزویتس جنگ را ادامه سیاست با ابزارهای دیگر میدانست، در این نگاه میتوان گفت مذاکره نیز ادامه رقابت قدرت با ابزارهای دیپلماتیک است. میز مذاکره در واقع عرصهای است که در آن طرفین تلاش میکنند دستاوردهای حاصل از برتری در میدان قدرت—اعم از نظامی، اقتصادی یا سیاسی—را به ترتیبات حقوقی و سیاسی پایدار تبدیل کنند. از این منظر، ورود به مذاکره بدون برخورداری از نوعی برتری نسبی در موازنه قدرت میتواند نشانه ضعف تلقی شود. بنابراین در دستگاه فکری آمریکا، پیشنهاد مذاکره از سوی رقیب غالباً به عنوان نشانهای از فرسایش توان او یا اعتراف ضمنی به ناتوانی در ادامه تقابل تعبیر میشود. در چنین منطقی، مذاکره کمتر فرآیندی برای رسیدن به تفاهم متقابل و بیشتر سازوکاری برای تثبیت برتری یا تحمیل شرایط مطلوب به طرف مقابل است.
کمیل قیدرلو کانال اندیشکده در پیامرسان بله | تارنمای اندیشکده مطالعات فرهنگ و توسعه | اینستاگرام
بخش سوم
در مقابل، در ایران مذاکره در چارچوبی نزدیک به سنتهای لیبرال و سازهانگارانه روابط بینالملل فهم میشود. نظریهپردازان لیبرال مانند رابرت کیوهن بر این نکته تأکید میکنند که حتی در نظامی فاقد قدرت مرکزی، همکاری میان دولتها امکانپذیر است، زیرا نهادها، قواعد و فرآیندهای ارتباطی میتوانند هزینههای بیاعتمادی را کاهش دهند و امکان هماهنگی منافع را فراهم کنند. از سوی دیگر، سازهانگارانی مانند الکساندر ونت نشان دادهاند که نحوه درک بازیگران از یکدیگر و از ماهیت تعاملاتشان میتواند رفتار آنها را به طور اساسی شکل دهد.در این چارچوب نظری، مذاکره بیش از آنکه ابزاری برای تحمیل اراده باشد، فرآیندی برای شکلگیری فهم مشترک تلقی میشود. بسیاری از تعارضها در روابط بینالملل نه صرفاً ناشی از تضاد منافع مادی، بلکه نتیجه سوءبرداشتها، برداشتهای امنیتی متقابل و فقدان ارتباط مؤثر میان بازیگران هستند. مذاکره میتواند بستری فراهم کند که در آن این سوءبرداشتها کاهش یافته و امکان رسیدن به راهحلهایی مبتنی بر مصالحه فراهم شود.در نتیجه، در منطق ایران پیشنهاد مذاکره نه نشانه ضعف بلکه نشانه عقلانیت سیاسی و تمایل به مدیریت مسئولانه تعارضها تلقی میشود. هدف اصلی مذاکره در این نگرش دستیابی به توافقی است که اگرچه ممکن است برای هیچیک از طرفین ایدهآل نباشد، اما هزینههای تعارض را کاهش داده و نوعی ثبات نسبی ایجاد کند.از این رو، هنگامی که کشورهایی با چنین چارچوبهای ادراکی متفاوت وارد مذاکره میشوند، شکافی عمیق در سطح فهم متقابل شکل میگیرد. هر اقدام از سوی یک طرف ممکن است در چارچوب تفسیری طرف دیگر معنایی کاملاً متفاوت پیدا کند. برای مثال، زمانی که ایران با هدف کاهش تنش پیشنهاد مذاکره میدهد، آمریکا ممکن است آن را نشانه ضعف و آمادگی برای عقبنشینی تعبیر کند. در مقابل، زمانی که آمریکا مذاکره را با زبان فشار و مطالبه پیش میبرد، ایران ممکن است آن را نشانه فقدان اراده واقعی برای رسیدن به توافق بداند.در چنین شرایطی، مشکل اصلی میان دو طرف صرفاً تضاد منافع نیست، بلکه نوعی ناهمخوانی در «فلسفه مذاکره» آنهاست. دو طرف در حالی وارد گفتوگو میشوند که گویی در دو بازی متفاوت مشارکت دارند: یکی مذاکره را امتداد رقابت قدرت میداند و دیگری آن را سازوکاری برای پایان دادن به تعارض و تولید فهم مشترک تلقی میکند.از منظر سیاستگذاری، این وضعیت نشان میدهد که موفقیت مذاکرات میان بازیگرانی با چنین تفاوتهای معرفتی، مستلزم چیزی فراتر از تعیین دستورکار یا چانهزنی بر سر منافع است. پیش از هر چیز، لازم است نوعی حداقل درک مشترک درباره کارکرد و هدف مذاکره شکل گیرد و یا وضعیت میدان با پذیرش شکست از سوی یک طرف جنگ به صورت قطع تثبیت شود. در غیر این صورت، فرآیند مذاکره نه تنها به کاهش تعارض منجر نمیشود، بلکه ممکن است خود به منبع تازهای از سوءبرداشت، بیاعتمادی و تشدید تنش تبدیل شود.
کمیل قیدرلوکانال اندیشکده در پیامرسان بله | تارنمای اندیشکده مطالعات فرهنگ و توسعه | اینستاگرام
در مقابل، در ایران مذاکره در چارچوبی نزدیک به سنتهای لیبرال و سازهانگارانه روابط بینالملل فهم میشود. نظریهپردازان لیبرال مانند رابرت کیوهن بر این نکته تأکید میکنند که حتی در نظامی فاقد قدرت مرکزی، همکاری میان دولتها امکانپذیر است، زیرا نهادها، قواعد و فرآیندهای ارتباطی میتوانند هزینههای بیاعتمادی را کاهش دهند و امکان هماهنگی منافع را فراهم کنند. از سوی دیگر، سازهانگارانی مانند الکساندر ونت نشان دادهاند که نحوه درک بازیگران از یکدیگر و از ماهیت تعاملاتشان میتواند رفتار آنها را به طور اساسی شکل دهد.در این چارچوب نظری، مذاکره بیش از آنکه ابزاری برای تحمیل اراده باشد، فرآیندی برای شکلگیری فهم مشترک تلقی میشود. بسیاری از تعارضها در روابط بینالملل نه صرفاً ناشی از تضاد منافع مادی، بلکه نتیجه سوءبرداشتها، برداشتهای امنیتی متقابل و فقدان ارتباط مؤثر میان بازیگران هستند. مذاکره میتواند بستری فراهم کند که در آن این سوءبرداشتها کاهش یافته و امکان رسیدن به راهحلهایی مبتنی بر مصالحه فراهم شود.در نتیجه، در منطق ایران پیشنهاد مذاکره نه نشانه ضعف بلکه نشانه عقلانیت سیاسی و تمایل به مدیریت مسئولانه تعارضها تلقی میشود. هدف اصلی مذاکره در این نگرش دستیابی به توافقی است که اگرچه ممکن است برای هیچیک از طرفین ایدهآل نباشد، اما هزینههای تعارض را کاهش داده و نوعی ثبات نسبی ایجاد کند.از این رو، هنگامی که کشورهایی با چنین چارچوبهای ادراکی متفاوت وارد مذاکره میشوند، شکافی عمیق در سطح فهم متقابل شکل میگیرد. هر اقدام از سوی یک طرف ممکن است در چارچوب تفسیری طرف دیگر معنایی کاملاً متفاوت پیدا کند. برای مثال، زمانی که ایران با هدف کاهش تنش پیشنهاد مذاکره میدهد، آمریکا ممکن است آن را نشانه ضعف و آمادگی برای عقبنشینی تعبیر کند. در مقابل، زمانی که آمریکا مذاکره را با زبان فشار و مطالبه پیش میبرد، ایران ممکن است آن را نشانه فقدان اراده واقعی برای رسیدن به توافق بداند.در چنین شرایطی، مشکل اصلی میان دو طرف صرفاً تضاد منافع نیست، بلکه نوعی ناهمخوانی در «فلسفه مذاکره» آنهاست. دو طرف در حالی وارد گفتوگو میشوند که گویی در دو بازی متفاوت مشارکت دارند: یکی مذاکره را امتداد رقابت قدرت میداند و دیگری آن را سازوکاری برای پایان دادن به تعارض و تولید فهم مشترک تلقی میکند.از منظر سیاستگذاری، این وضعیت نشان میدهد که موفقیت مذاکرات میان بازیگرانی با چنین تفاوتهای معرفتی، مستلزم چیزی فراتر از تعیین دستورکار یا چانهزنی بر سر منافع است. پیش از هر چیز، لازم است نوعی حداقل درک مشترک درباره کارکرد و هدف مذاکره شکل گیرد و یا وضعیت میدان با پذیرش شکست از سوی یک طرف جنگ به صورت قطع تثبیت شود. در غیر این صورت، فرآیند مذاکره نه تنها به کاهش تعارض منجر نمیشود، بلکه ممکن است خود به منبع تازهای از سوءبرداشت، بیاعتمادی و تشدید تنش تبدیل شود.
۲۲۷
۱۹:۱۹
بازارسال شده از هستهٔ مطالعات توسعه
۲۶
۱۷:۱۳
بازارسال شده از هستهٔ مطالعات توسعه
۲۹
۱۸:۰۴
بازارسال شده از هستهٔ مطالعات توسعه
۲۴
۸:۲۱
بازارسال شده از اخبار معارف اسلامی و فرهنگ و ارتباطات
۳۸
۶:۱۷
#معرفی_کتابهوش مصنوعی در بخشهای فرهنگی و خلاق
AI in Cultural and Creative Industriesویراستاران: مارتا ماسی، مارک پروکوپک، آلساندرا ریچی و ماریا کارملا اوستیلیوانتشارات راتلج، ۲۰۲۶هوش مصنوعی دیگر فقط یک ابزار خلاقانه نیست.دارد تصمیم میگیرد چه چیزی «ارزش فرهنگی» دارد.وقتی الگوریتمها جای سیاستگذار فرهنگی را میگیرند، چه اتفاقی میافتد؟
یک هنرمند با هوش مصنوعی = یک تیم کامل. بازار کار صنایع خلاق بدون سروصدا در حال تغییر است.
فرهنگهای بومی در الگوریتمهای توصیهگر گم میشوند. نه از سر تعمد، از سر بیتوجهی.
مدلهای زبانی بزرگ از آثار هنرمندان تغذیه کردهاند، اما هیچ چارچوب حقوقیای هنوز پاسخ نداده که مالک این خروجیها کیست.
گزارش: https://cdstt.ir/2026/05/31/هوش-مصنوعی-در-بخشهای-فرهنگی-و-خلاق-فر/
کانال اندیشکده در پیامرسان بله | تارنمای اندیشکده مطالعات فرهنگ و توسعه | اینستاگرام
کانال اندیشکده در پیامرسان بله | تارنمای اندیشکده مطالعات فرهنگ و توسعه | اینستاگرام
۱۶۵
۹:۳۶
این مقاله نشان میدهد که مشارکت در اعتراضات، صرفاً تابع نابرابری عینی نیست. عامل تعیینکنندهتر، «شکاف اجتماعی» است: فاصلهای که فرد میان جایگاه واقعی و ادراکشدهاش در جامعه حس میکند.
کانال اندیشکده در پیامرسان بله | تارنمای اندیشکده مطالعات فرهنگ و توسعه | اینستاگرام
۸۶۵
۱۱:۵۰