لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱ شهریور
بازارسال شده از 💝تبلیغات نبات بانو✅️
ترفند معلق موندن تخم شربتی رو از این کانال یاد گرفتم ; اینجوری دیگه تخم شربتی ته نشین نمیشهundefinedundefined

undefinedروشش اینجاستundefinedundefined

ble.ir/join/7scxWySJTn
ble.ir/join/7scxWySJTn

وقتایی که مهمون داری تو #۵دقیقه خوشمزه ترین شربت ها آماده کن #فوری و #مقرون‌به‌صرفه😍😋👆

۱

۱۶:۵۲

thumbnail
undefinedundefined

‍undefined فال #شبانه یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵

•┄┅undefined متولد فروردین ┅┄•
undefinedسطح انرژی کلی شما: 98%
undefined ستاره شما 104 درجه شمالی
undefinedحق شخصي را ضايع كردي، جبرانش كن، بهشت تو در گروي حق مردم است. مواد نشاسته دار را به مقدار مناسب مصرف كن.

•┄┅undefined متولد اردیبهشت ┅┄•
undefinedسطح انرژی کلی شما: 83%
undefined ستاره شما 78 درجه شمالی
undefinedدر هر زمينه اي مشورت داشته باش كه موفق باشي. براي اينكه حافظه خوبي داشته باشي هر صبح ٢١ عدد مويز بخور.

•┄┅undefined متولد خرداد ┅┄•
undefinedسطح انرژي کلی شما: 68%
undefined ستاره شما 157 درجه شمالی
undefinedدلت براي زمان قديم تنگ شده، هواي گذشته هارا كرده اي، به خوبي درك ميكني. قبل از خواب كمي آب خنك ميل كنيد.

•┄┅undefined متولد تیر ┅┄•
undefinedسطح انرژي کلی شما: 45%
undefined ستاره شما 63 درجه جنوبی
undefinedراهي طولاني در فال شما ديده ميشود، خير است. در ميوه ها از انبه بيشتر استفاده كنيد..

•┄┅undefined متولد مرداد ┅┄•
undefinedسطح انرژي کلی شما: 80%
undefined ستاره شما 55 درجه جنوبی
undefinedروشنایی و آفتاب خوبی ها در حال طلوع است و این طلعت بسیار مبارک است و سعادت به همراه دارد. اتفاقات شیرینی رخ خواهد داد . شما از در آشتی در می آیید. لحن کلامت را زیباتر کن. خاطرات دردآور را فراموش کن. کاری را که می خواهی انجام بده چون سود سرشاری برایت دارد.. يك سيب ميل كن.

•┄┅undefined متولد شهریور ┅┄•
undefinedسطح انرژي کلی شما: 67%
undefined ستاره شما 41 درجه جنوبی
undefinedدلت براي زمان قديم تنگ شده، هواي گذشته هارا كرده اي، به خوبي درك ميكني. فندق و بادام را روزانه تعدادي مصرف كنيد.

•┄┅undefined متولد مهر ┅┄•
undefinedسطح انرژي کلی شما: 72%
undefined ستاره شما 130 درجه شمالی
undefinedهنوز هم با ياد ايام گذشته خوشحال ميشوي و دوست داري به آن دوران برگردي. شير و شلغم را پخته و بخوريد.

•┄┅undefined متولد آبان ┅┄•
undefinedسطح انرژي کلی شما: 72%
undefined ستاره شما 44 درجه شمالی
undefinedدر راهي كي قدم ميگذاري به نفع شما نيست. بادام و گردو تعدادي به طور روزانه مصرف كنيد.

•┄┅undefined متولد آذر ┅┄•
undefinedسطح انرژي کلی شما: 72%
undefined ستاره شما 95 درجه شمالی
undefinedدلت را مثل آیینه صاف کن. پرده های تاریک را از رویت کنار بزن تا حقیقت را ببینی آن موقع است که به مقام عالی می رسی. طمع نداشته باش تا عمرت طولانی باشد. بهشت تو آنجاست که حق مردم را به جا آوری.. سبزيجات بيشتر مصرف كن.

•┄┅undefined متولد دی ┅┄•
undefinedسطح انرژي کلی شما: 61%
undefined ستاره شما 172 درجه جنوبی
undefinedكمي از دست يكي از افراد خانواده دلخوري، دلت بزرگ باشد. كمي پياده روي داشته باش.

•┄┅undefined متولد بهمن ┅┄•
undefinedسطح انرژي کلی شما: 42%
undefined ستاره شما 103 درجه شمالی
undefinedدوستي به شما هديه اي زيبا ميدهد. سبك تر شام را ميل كن.

•┄┅undefined متولد اسفند ┅┄•
undefinedسطح انرژي کلی شما: 75%
undefined ستاره شما 35 درجه شمالی
undefinedدر كارت ريسك بسيار خطرناكي ميكني ولي موفق ميشوي. در هفته بيشتر از خاكشير مصرف كنيد.
┄┄┄┅┅┅❅undefined❅┅┅┅┄┄┄

#فال_وطالع_بینی❤️☕️



•❰❬♛ܦ̇ߊ‌ܠ‌ܝ‌وܝ̇‌،ܢܚ݅ܟܿصیࡅ߳ߺߺܙ،ویܝ݅‌ܭَܨܩߊ‌ܣ‌ܣߊ‌✯ʲᵒⁱⁿ➪‌❭•୭‌undefined

۲۳۷

۱۷:۱۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

بازارسال شده از نجات بیزنیس با پروشات
thumbnail
undefinedآیه فوق العاده مجرب
undefinedاگه میخوای #رزقت #زیاد بشه و #هَشتِت گِرو #نُهت نباشه و از زمین و آسمون برات پول بباره undefined

undefinedاگه میخوای ب زودی #صاحب_خونه بشهundefined
undefinedاگه میخوای جوانت #بختش #باز بشهundefined
undefinedاگه میخوای همسرت مثل #موم تو #دستت باشه undefined

این آیه بخوان که رد خور نداره چون پشت این آیه امام زمان عج هست undefined

جهت مشاهده آیـه⇦ کلیک کنید undefinedundefined

http://ble.ir/join/9joNbc8YbW
http://ble.ir/join/9joNbc8YbW

۱

۱۷:۱۸

بازارسال شده از 💝تبلیغات نبات بانو✅️
🟥دعای عجیب و مجرب
undefinedآیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی می‌فرماید:
اگر کسی شب شنبه کمی پیاز در دست بگیرد و این دعا را بخواند و بعد مقداری از پیاز بخورد،خواهد دید که از زمین و آسمون براش پول میاره شک نکن undefined

۱

۱۷:۱۸

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوشصتونه بودن آفرین تو خونه برام نعمت بزرگی بود، آفرین دلسوزانه همه ی کارهام رو انجام می‌داد و نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم... یک روز هم به اصرار خودم همراهش رفتم و طلاهام رو فروختم و پولم رو تو حسابی که تو بانک داشتم گذاشتم، همون موقع بود که فهمیدم مقدار قابل توجهی پول تو حسابمه! قطعا کار فرامرز بود و منم قصد نداشتم از اون پول استفاده کنم... منتظر فرصت مناسبی بودم تا همه رو بهش برگردونم، هرچند آفرین میگفت دست از لج و لجبازی بردار و به جای اینکارها دوباره بشین باهاش حرف بزن... لااقل تا موعد تولد بچه و روشن شدن حقیقت کنارت باشه... می‌گفت من چطور تو رو ول کنم و برگردم ده؟ یه زن حامله رو که نمیشه تنها گذاشت... منم هرچند دلم میخواست آفرین پیشم باشه ،اما میدونستم اونم زندگی خودش رو داره و دلتنگ بچه هاشه... برای همین بهش قول دادم بیشتر با همسایه ها رفت و آمد کنم تا اونم خیالش بابت من راحت باشه و به زندگیش برسه... یک روز قبل رفتن آفرین بود و آفرین داشت تلفنی با مادرشوهرش حرف میزد، چند باری از زبونش اسم سحر رو شنیده بودم و حسابی گوشم رو تیز کرده بودم ببینم ماجرا چیه.. آفرین تلفن رو که گذاشت سرخوش گفت:یک خبر خوب دارم واست.. کنجکاو نگاهش کردم... +سحر خانم، دوباره بچش از بین رفته.. ابرویی بالا انداختم و تکه ای میوه تو دهنم گذاشتم:باز چی شده ؟ +انگار با رحیم دعواش شده، رحیم هم گرفتتش زیر کتک... بعدم شبونه انداختتش جلو در خونه آقاش... با تعجب گفتم:وا آفرین رو ترش کرد و گفت:هرچی سر این زنیکه بیاد حقشه.. تاوان بلایی که سر تو آوردن.. دلم خنک شده بود؟ نه... انقدر دلتنگ بودم که دیگه هیچی دلم رو خنک نمی‌کرد.. تجربه ی اولین بارداریم بود، دلم میخواست همسرم باشه، برام از زیر سنگ هم که شده ویارونه تهیه کنه... با هم بریم دکتر و سونوگرافی و خرید سیسمونی... اما تو چه وضعی بودم؟ کنج یک سوئیت خودم رو حبس کرده بودم تا بچه ام به دنیا بیاد ... آفرین که رفت از همیشه تنها تر شدم... حس میکردم دیوارهای اون خونه بهم فشار میارن...و عجیب بود که فرامرز هم دیگه سراغم نیومده بود... گاهی شب تا صبح از درد مچ پا و گرفتگی کمر خواب به چشمم نمیومد، گاهی هم از فکر و خیال تا خود صبح بیدار بودم و گریه میکردم... وارد ماه هفت بارداری شده بودم ،روزها و شب هام رو به تماشای تلویزیون و خوندن کتاب و گاهی حرف زدن با آفرین و هر ازگاهی صحبت کردن با همسایه ها میگذروندم، یکی دوبار دیگه رفته بودم دکتر و دکتر خیالم رو راحت کرده بود که همه چیز خوبه و دو ماه دیگه میتونم بچه ام رو در آغوش بگیرم... تابستون رو به اتمام بود و هوا رفته رفته داشت خنک میشد... اون روزها بیشتر دل تنگ میشد، حتی یکبار تا در خونه هم رفته بودم، سیما رو هم دیده بودم که داشت با کیسه های خرید میرفت خونه... بدم نمیومد گوشمالی اساسی بهش بدم اما همه چیز رو سپرده بودم به زمانی که بیگناهیم ثابت بشه... اونوقت بود که حق رحیم و سیما و سوزان رو کف دستشون میذاشتم... روی مبل دراز کشیده بودم ،صدای زنگ اومدنگاهی به ساعت انداختم، پنج عصر بود.. از جا بلند شدم و با قدم هایی کوتاه به سمت در رفتم، انتظار دیدن هرکسی رو پشت در داشتم الا سپهر... برادر سوزان... با دیدنش اخمی کردم و گفتم:چی میخوایید اینجا؟ اومدید باز واسه من شر درست کنید؟ سرش رو پایین انداخت و آهسته گفت:من... ازتون معذرت میخوام... بابت اتفاقات گذشته واقعا شرمنده ام...میتونم بیام تو؟ حرف دارم باهاتون... نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:نه! نمیتونید بیایید تو! شما اصلا چطور روت میشه تو صورت من نگاه کنی و حرف بزنی؟ یالا... برو رد کارت تا جیغ نزدم و همه رو نریختم سرت... قدمی به عقب برداشت و گفت:باشه... من... میرم... فقط باید... باید یک چیز رو بدونی... خواستم در رو ببندم که لب باز کرد و چیزی گفت که حس کردم جون از تنم رفت... +فرامرز داره ازدواج میکنه... چنگی به دیوار زدم تا مانع افتادنم بشم... صدای اون مرد تو مغزم تکرار شد... فرامرز داره ازدواج میکنه... این یعنی چی؟ چطور ممکن بود... قرار بود تا اثبات بی‌گناهی من صبر کنه! یا حداقل من خیال میکردم صبر میکنه... بغض داشت داغونم میکرد، اصلا انگار یکی راه نفسم رو بسته بود.. در واحد رو بستم و روی زمین نشستم، بچه ام بی قرار بود.. انگار فهمیده بود چه آشوبی تو دل مادرش به راهه... دوباره صدای سپهر به گوشم رسید:فرصت زیادی ندارید... سه روز دیگه مراسم عقدشونه... با سوزان... من... مخالف این ازدواجم... چون میدونم فرامرز هنوز شما رو دوست داره... چون تو این مدت حتی یکبار خنده به لبش نیومده... فرامرز داره با سوزان ازدواج میکنه چون خیال میکنه شما بهش نامردی کردید...چون تمام مدارک علیه شماست... وگرنه هیچ علاقه ای بهش نداره... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهفتاد


سوزان هم فقط از سر لج و لجبازی داره اینکارو میکنه! من میدونم ته این زندگی دوباره جداییه...نمیخوام خواهرم دوباره شکست بخوره...
صداش رو کمی پایین آورد و گفت:از اولم اشتباه کردم تو این ماجرا به سوزان کمک کردم... ولی باور کنید راه دیگه ای نداشتم...
دست روی دهنم گذاشتم تا هق هق ام رو تو گلو ساکت کنم... فرامرز داشت ازدواج میکرد... دلیلش چه اهمیتی داشت؟
دلم میخواست فریاد بزنم... دلم می‌خواست زمین و زمان رو بهم بدوزم...
تا شب نه تونستم لب به چیزی بزنم نه حتی جواب تماس آفرین رو دادم، همش با خودم میگفتم شاید دروغ باشه... شاید سوزان برادرش رو فرستاده تا من رو دق بده...
فردای اون روز وقتی به صورت خودم تو آیینه نگاه کردم وحشت زده شدم، چشم هام شده بود قرمز، زیر چشمم گود افتاده بود و‌ صورتم بی رنگ و رو شده بود..
نمیتونستم دست روی دست بذارم... من شکست خورده بودم. زندگیم رو باخته بودم... اما اجازه نمی‌دادم زنی که با حیله گری زندگیم رو از چنگم درآورده بود بشینه سر جای من...
نزدیک ظهر بود وقتی تونستم کمی خودم رو جمع و جور کنم،حالم خوش نبود... ترس از دست دادن بچه ام داشت من رو نابود میکرد... بچه ای که علاوه بر علاقه ی عمیقی که بهش داشتم، اگر از دستش میدادم دیگه نمیتونستم بیگناهیم رو ثابت کنم...
باید اول سری به مطب دکتر میزدم و از سلامت بچه ام مطمئن میشدم... برای همین سریع لباس پوشیدم و از خونه بیرون زدم....
تا رسیدن به مطب دکتر دلم هزار راه رفت
،دکتر با اخم هایی درهم گفت:بسه آفاق جان.... آروم باش بذار کارم رو بکنم...
اول سونو کرد ، چهره اش نگران بود...
رو به دستیارش گفت:نامه بستری براش بنویس... باید تحت نظر باشه...
وحشت زده گفتم:یعنی چی؟؟
گفت:طوری نیست، نگران نباش..، احتمال زایمان زودرس وجود داره... میخوام بری بیمارستان و تحت نظر باشی...
بعدم تلفن رو برداشت و به منشی گفت:همراه بیمار رو بگو بیاد تو...
با صدای خفه ای گفتم:همراه ندارم... تنهام...
دکتر سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:خیلی خب... فعلا بهتره اصلا راه نری، همینجا بمون زنگ میزنم اورژانس... توام شماره ی یکی رو بده بهش زنگ بزنم بیاد پیشت...
گیج و درمونده بودم، شماره ی کی رو باید میدادم؟ کی رو داشتم آخه تو اون شهر...
به اجبار شماره ی آفرین رو گرفتم و مختصر ماجرا رو بهش گفتم، آفرین هول زده گفت سریع به رضا خبر میده تا خودش رو بهم برسونه، قبول نکردم... نمیخواستم رضا من رو تو اون شرایط ببینه... به آفرین گفتم کمی صبر کنه تا بهش خبر بدم و بعد از دستیار دکتر خواستم شماره ی محل کار فرامرز رو بگیره...
منشی فرامرز که گوشی رو برداشت با صدای گرفته ای سراغ فرامرز رو گرفتم، نمیدونم من رو شناخت یا نه، اما با صدای پر شوقی گفت:ایشون نیستن... با سوزان خانم رفتن خرید واسه مراسم عقد شون..
قلبم شکست... تلفن از دستم رها شد و اشک کل صورتم رو خیس کرد... مامایی که دستیار دکتر بود با ملایمت گفت:اورژانس اومده... نمیخوای به کسی زنگ بزنی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:لازمه حتما همراه داشته باشم؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:شاید لازم باشه... حالا اگر مشکلی پیش اومد و نیاز بود از بیمارستان تماس بگیر...
دو نفر با یک برانکارد وارد اتاق دکتر شدند و من رو به آرومی روی تخت خوابوندن، دکتر توصیه های لازم رو بهشون کرد و قرار شد خودشم بعد مطب بیاد و سری بهم بزنه....
تا رسیدن به بیمارستان حتی لحظه ای گریه ام بند نیومد، حس میکردم بدبخت ترین آدم دنیام... انگار دنیا واسم تیره و تاریک شده بود...
یک ساعت بعد روی تخت بیمارستان خوابیده بودم و پرستاری در حال تنظیم سرمم بود...
وقتی برای تشکیل پرونده سراغ همراهم رو گرفتن به اجبار شماره ی آفرین رو بهشون دادم و ازشون خواستم بهش بگن با رضا تماس بگیره...
دکتر تازه اومده بود بالای سرم که رضا رسید... هول زده و پریشون بود..
وقتی دیدمش حس کردم تو اوج تنهایی یک حامی پیدا کردم، رضا برای من هنوز یک برادر بود...
+این چه حال و روزیه؟ چرا زودتر بهم خبر ندادی؟
گریه امونم رو بریده بود، دکتر اخمی کرد و گفت:چه نسبتی باهاش دارید؟
رضا نگاهم کرد و گفت:خواهرمه... حالش چطوره؟
+اگر بخواد به گریه و زاری ادامه بده قول نمیدم حالش خوب بشه... باید یکی دو روز تحت نظر باشه، بعد مجدد سونو و بشه... اما مهمتر از هر چیزی آرامش خودشه... همسرش رو بگید هرجا هست بیاد پیشش... یک زن تو همچین شرایطی به حضور همسرش نیاز داره...


ادامه دارد....


✾࿐༅
undefined۱۶
undefined۲

۲۳۱

۱۸:۱۶

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوهفتاد سوزان هم فقط از سر لج و لجبازی داره اینکارو میکنه! من میدونم ته این زندگی دوباره جداییه...نمیخوام خواهرم دوباره شکست بخوره... صداش رو کمی پایین آورد و گفت:از اولم اشتباه کردم تو این ماجرا به سوزان کمک کردم... ولی باور کنید راه دیگه ای نداشتم... دست روی دهنم گذاشتم تا هق هق ام رو تو گلو ساکت کنم... فرامرز داشت ازدواج میکرد... دلیلش چه اهمیتی داشت؟ دلم میخواست فریاد بزنم... دلم می‌خواست زمین و زمان رو بهم بدوزم... تا شب نه تونستم لب به چیزی بزنم نه حتی جواب تماس آفرین رو دادم، همش با خودم میگفتم شاید دروغ باشه... شاید سوزان برادرش رو فرستاده تا من رو دق بده... فردای اون روز وقتی به صورت خودم تو آیینه نگاه کردم وحشت زده شدم، چشم هام شده بود قرمز، زیر چشمم گود افتاده بود و‌ صورتم بی رنگ و رو شده بود.. نمیتونستم دست روی دست بذارم... من شکست خورده بودم. زندگیم رو باخته بودم... اما اجازه نمی‌دادم زنی که با حیله گری زندگیم رو از چنگم درآورده بود بشینه سر جای من... نزدیک ظهر بود وقتی تونستم کمی خودم رو جمع و جور کنم،حالم خوش نبود... ترس از دست دادن بچه ام داشت من رو نابود میکرد... بچه ای که علاوه بر علاقه ی عمیقی که بهش داشتم، اگر از دستش میدادم دیگه نمیتونستم بیگناهیم رو ثابت کنم... باید اول سری به مطب دکتر میزدم و از سلامت بچه ام مطمئن میشدم... برای همین سریع لباس پوشیدم و از خونه بیرون زدم.... تا رسیدن به مطب دکتر دلم هزار راه رفت ،دکتر با اخم هایی درهم گفت:بسه آفاق جان.... آروم باش بذار کارم رو بکنم... اول سونو کرد ، چهره اش نگران بود... رو به دستیارش گفت:نامه بستری براش بنویس... باید تحت نظر باشه... وحشت زده گفتم:یعنی چی؟؟ گفت:طوری نیست، نگران نباش..، احتمال زایمان زودرس وجود داره... میخوام بری بیمارستان و تحت نظر باشی... بعدم تلفن رو برداشت و به منشی گفت:همراه بیمار رو بگو بیاد تو... با صدای خفه ای گفتم:همراه ندارم... تنهام... دکتر سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:خیلی خب... فعلا بهتره اصلا راه نری، همینجا بمون زنگ میزنم اورژانس... توام شماره ی یکی رو بده بهش زنگ بزنم بیاد پیشت... گیج و درمونده بودم، شماره ی کی رو باید میدادم؟ کی رو داشتم آخه تو اون شهر... به اجبار شماره ی آفرین رو گرفتم و مختصر ماجرا رو بهش گفتم، آفرین هول زده گفت سریع به رضا خبر میده تا خودش رو بهم برسونه، قبول نکردم... نمیخواستم رضا من رو تو اون شرایط ببینه... به آفرین گفتم کمی صبر کنه تا بهش خبر بدم و بعد از دستیار دکتر خواستم شماره ی محل کار فرامرز رو بگیره... منشی فرامرز که گوشی رو برداشت با صدای گرفته ای سراغ فرامرز رو گرفتم، نمیدونم من رو شناخت یا نه، اما با صدای پر شوقی گفت:ایشون نیستن... با سوزان خانم رفتن خرید واسه مراسم عقد شون.. قلبم شکست... تلفن از دستم رها شد و اشک کل صورتم رو خیس کرد... مامایی که دستیار دکتر بود با ملایمت گفت:اورژانس اومده... نمیخوای به کسی زنگ بزنی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم:لازمه حتما همراه داشته باشم؟ شونه ای بالا انداخت و گفت:شاید لازم باشه... حالا اگر مشکلی پیش اومد و نیاز بود از بیمارستان تماس بگیر... دو نفر با یک برانکارد وارد اتاق دکتر شدند و من رو به آرومی روی تخت خوابوندن، دکتر توصیه های لازم رو بهشون کرد و قرار شد خودشم بعد مطب بیاد و سری بهم بزنه.... تا رسیدن به بیمارستان حتی لحظه ای گریه ام بند نیومد، حس میکردم بدبخت ترین آدم دنیام... انگار دنیا واسم تیره و تاریک شده بود... یک ساعت بعد روی تخت بیمارستان خوابیده بودم و پرستاری در حال تنظیم سرمم بود... وقتی برای تشکیل پرونده سراغ همراهم رو گرفتن به اجبار شماره ی آفرین رو بهشون دادم و ازشون خواستم بهش بگن با رضا تماس بگیره... دکتر تازه اومده بود بالای سرم که رضا رسید... هول زده و پریشون بود.. وقتی دیدمش حس کردم تو اوج تنهایی یک حامی پیدا کردم، رضا برای من هنوز یک برادر بود... +این چه حال و روزیه؟ چرا زودتر بهم خبر ندادی؟ گریه امونم رو بریده بود، دکتر اخمی کرد و گفت:چه نسبتی باهاش دارید؟ رضا نگاهم کرد و گفت:خواهرمه... حالش چطوره؟ +اگر بخواد به گریه و زاری ادامه بده قول نمیدم حالش خوب بشه... باید یکی دو روز تحت نظر باشه، بعد مجدد سونو و بشه... اما مهمتر از هر چیزی آرامش خودشه... همسرش رو بگید هرجا هست بیاد پیشش... یک زن تو همچین شرایطی به حضور همسرش نیاز داره... ادامه دارد.... ✾࿐༅
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهفتادویک



دکتر که بیرون رفت رضا نگران گفت چی به سرت اومده؟ چرا زودتر بهم نگفتی؟
پرستاری صداش کرد و ازش خواست برای کارهای پذیرش بره، رضا از جا بلند شد و با قاطعیت گفت:میرم کارهای پذیرش رو انجام بدم، بعد میرم یقه ی اون رو میگیرم میارم اینجا ...
اجازه نداد من حرفی بزنم و با عجله بیرون رفت...
قلبم درد میکرد، اصلا تموم جونم درد میکرد... چشم بستم و سعی کردم کمی بخوابم و کمتر گریه کنم...
ظهر که شد رضا با غذا وارد اتاق شد، از بیرون واسم برنج و کباب خریده بود. کنارش هم کلی آجیل و میوه و کمپوت...
کنارم نشست و با اخم هایی درهم گفت:همه ی این ها رو باید بخوری، دکتر میگه باید مصرف مایعاتت بالا باشه...
با غصه گفتم:فرامرز رو پیدا کردی؟
رضا کلافه کمی ازم فاصله گرفت و نه ی کوتاهی گفت...
+چرا؟ اصلا رفتی دنبالش؟
سری تکون داد:رفتم خونه اش، اون زنه، خدمتکار خونه اش گفت نیستش... یکی دو ساعتی همون اطراف بودم... ولی خبری ازش نشد... با دفتر کارش هم تماس گرفتم گفتن نیست... پیگیر شدم که کجاست، گفتن درگیر کارهای مراسم عقدشه...
به سمتم برگشت و گفت:مردی که ادعای دوست داشتنش گوش فلک رو کر کرده بود همچین بلایی سرت آورده؟ تو رو با این وضعیت انداخته اینجا و خودش داره ازدواج میکنه! ارزش داشت آفاق؟ ارزش داشت به خاطر این مرد دست به همچین کارهایی بزنی؟
با گریه رو گرفتم ازش، کاش میتونستم تا ابد تنها باشم... فقط خودم باشم و بچه ام...
رضا کلافه گفت:نمیخوای دست بکشی از این مرد؟
آهی کشیدم و گفتم:اگرم بخوام نمیتونم... فرامرز پدر بچه ی منه... هرچند خودش این رو قبول نداره... اگر با سوزان ازدواج کنه تکلیف من و بچه ام چی میشه؟ تکلیف این همه دروغی که پشتم گفتن... بهتون هایی که بهم زدن... من باید دست سوزان رو برای فرامرز رو کنم، فرامرز باید بفهمه این زن چقدر بهش دروغ گفته... بعدش اگر میخواد باهاش ازدواج کنه... من مانعش نمیشم... یعنی هنوز اونقدر نشدم که بخوام مانعش بشم..
رضا کلافه گفت:چی بگم والا.. باشه،من میرم ببینم میتونم پیداش کنم یا نه... ناهار بیمارستان رو نخور، واست غذا میارم
چشمی گفتم و ازش تشکر کردم. رفت و برگشت رضا چهار پنج ساعتی طول کشید. وقتی برگشت وقت ناهار بود و با غذا اومده بود..
بی قرار گفتم:چی شد؟ پیداش کردی؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:نه... هم خونه اش رفتم هم محل کارش... براش پیغام هم گذاشتم... گفتن نیست، درگیر خرید و تدارک مراسم عقده...
بغض گلوم رو گرفت، چطور مراسمی میخواست برای سوزان بگیره که همش به خرید بود! رضا ظرف غذا رو گذاشت جلوم و غرغرکنان گفت:انقدر واسه خاطر مردی که دوستت نداره خودت رو به آب و آتیش نزن آفاق... همه چیز مشخصه! فرامرز اگر دوستت داشت تو اون ده ماه چرا عقد رو دائمی نکرد؟ اصلا فرامرزی که انقدر حرفش برو داشت چرا وقتی فهمید ستاره میخواد بیاد خواستگاری تو، حرفی نزد؟ غیر این بود که میتونست راحت همون موقع حرف دلش رو بزنه و عقدت کنه؟ تو ساده ای آفاق... انقدر ساده ای که این مرد بارها و بارها گولت زده اما باز هم دوستش داری..
با غصه پشتم رو به رضا کردم و ملحفه رو روی صورتم کشیدم.. کاش این درد و غصه ای که داشت من از از پا درمی‌آورد نابود میشد...
ترس و دلهره ی بدی به جونم افتاده بود، هربار چشم می‌بستم تصویر فرامرز میومد جلوی چشمم که روی صندلی کنار سوزان نشسته بود و عاقد داشت خطبه ی عقدشون رو میخوند...
عجیب توانی داشتم که دق نمیکردم از غصه... حس میکردم وزنه ی سنگینی روی قلبم قرار گرفته... انگار دنیا با تمام غم و اندوهش آوار شده بود روی سرم...
روز سوم بود و میدونستم شبش قراره مراسم عقد کنون باشه... انقدر آشفته بودم که دکتر هم فهمیده بود... وقتی برای ویزیت اومد از نبود رضا استفاده کردم و با التماس گفتم:خواهش میکنم من رو مرخص کنید... من باید برم جایی.. اگر نرم زندگیم نابود میشه...
دکتر اخمی کرد و گفت:با این حال و روزت کجا میخوای بری؟ به فکر خودت نیستی به فکر بچه ات باش...
با صدای خفه ای گفتم:مگه نمیگید خوبم.. قول میدم مراقب باشم، فقط من رو مرخص کنید... اصلا خودم رضایت میدم... من باید امشب برم جایی، وگرنه با خدا تا صبح دووم نمیارم...
دکتر سری تکون داد و گفت
+باشه... من اجازه‌ی ترخیص رو میدم، به همراهت بگو بره کارهای ترخیص رو انجام بده...
کمی دلم آروم گرفت... تا شب زمان زیادی بود و شاید میتونستم مانع اون عقد بشم...
نزدیک ظهر بود وقتی رضا اومد سراغم، هنوز روی صندلی ننشسته بود که سریع ماجرای ترخیص رو بهش گفتم و ازش خواستم بره کارهای ترخیص رو انجام بده
رضا اخمی کرد و گفت:با رضایت خودت میخوای مرخص شی؟ من با دکترت حرف زدم! میگفت بهتره یکی دو روز دیگه بمونی... چطور انقدر زود نظر‌ عوض شد!
دندون هام رو بهم فشردم و با عصبانیت گفتم:امشب شب عقد فرامرزه...



ادامه دارد...
undefined۱۹

۲۳۰

۱۸:۱۶

بازارسال شده از تبلیغات گسترده پیروز 🐆
thumbnail
undefinedمرحله جدید کالابرگ‌ برای این دهک ها شارژ نمیشود

undefinedبزن رو دهک ات ببین کالابرگت چقد افزایش داشته یکی از گزینه ها رو انتخاب کنundefinedundefined

undefined کالابرگ‌ دهک ۱ تا ۳

undefined کالابرگ‌ دهک ۴ تا ۷

undefined کالابرگ‌ دهک ۸ تا ۱۰

۱

۱۸:۱۷

بازارسال شده از 💝تبلیغات نبات بانو✅️
undefined️استعلام واریزی سهام عدالت ۱۴۰۵ /
واریز 6 میلیون تومان یارانه نقدی برای این خانوار

     مشاهده سود سهام خود  undefined

۱

۱۸:۱۷