بازارسال شده از 💝تبلیغات نبات بانو✅️
ترفند معلق موندن تخم شربتی رو از این کانال یاد گرفتم ; اینجوری دیگه تخم شربتی ته نشین نمیشه

روشش اینجاست

ble.ir/join/7scxWySJTn
ble.ir/join/7scxWySJTn
وقتایی که مهمون داری تو #۵دقیقه خوشمزه ترین شربت ها آماده کن #فوری و #مقرونبهصرفه😍😋👆
ble.ir/join/7scxWySJTn
ble.ir/join/7scxWySJTn
وقتایی که مهمون داری تو #۵دقیقه خوشمزه ترین شربت ها آماده کن #فوری و #مقرونبهصرفه😍😋👆
۱
۱۶:۵۲
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
•┄┅
┄┄┄┅┅┅❅
#فال_وطالع_بینی❤️☕️
•❰❬♛ܦ̇ߊܠܝوܝ̇،ܢܚ݅ܟܿصیࡅ߳ߺߺܙ،ویܝ݅ܭَܨܩߊܣܣߊ✯ʲᵒⁱⁿ➪❭•୭
۲۳۷
۱۷:۱۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از نجات بیزنیس با پروشات
این آیه بخوان که رد خور نداره چون پشت این آیه امام زمان عج هست
جهت مشاهده آیـه⇦ کلیک کنید
http://ble.ir/join/9joNbc8YbW
http://ble.ir/join/9joNbc8YbW
۱
۱۷:۱۸
بازارسال شده از 💝تبلیغات نبات بانو✅️
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهفتاد
سوزان هم فقط از سر لج و لجبازی داره اینکارو میکنه! من میدونم ته این زندگی دوباره جداییه...نمیخوام خواهرم دوباره شکست بخوره...
صداش رو کمی پایین آورد و گفت:از اولم اشتباه کردم تو این ماجرا به سوزان کمک کردم... ولی باور کنید راه دیگه ای نداشتم...
دست روی دهنم گذاشتم تا هق هق ام رو تو گلو ساکت کنم... فرامرز داشت ازدواج میکرد... دلیلش چه اهمیتی داشت؟
دلم میخواست فریاد بزنم... دلم میخواست زمین و زمان رو بهم بدوزم...
تا شب نه تونستم لب به چیزی بزنم نه حتی جواب تماس آفرین رو دادم، همش با خودم میگفتم شاید دروغ باشه... شاید سوزان برادرش رو فرستاده تا من رو دق بده...
فردای اون روز وقتی به صورت خودم تو آیینه نگاه کردم وحشت زده شدم، چشم هام شده بود قرمز، زیر چشمم گود افتاده بود و صورتم بی رنگ و رو شده بود..
نمیتونستم دست روی دست بذارم... من شکست خورده بودم. زندگیم رو باخته بودم... اما اجازه نمیدادم زنی که با حیله گری زندگیم رو از چنگم درآورده بود بشینه سر جای من...
نزدیک ظهر بود وقتی تونستم کمی خودم رو جمع و جور کنم،حالم خوش نبود... ترس از دست دادن بچه ام داشت من رو نابود میکرد... بچه ای که علاوه بر علاقه ی عمیقی که بهش داشتم، اگر از دستش میدادم دیگه نمیتونستم بیگناهیم رو ثابت کنم...
باید اول سری به مطب دکتر میزدم و از سلامت بچه ام مطمئن میشدم... برای همین سریع لباس پوشیدم و از خونه بیرون زدم....
تا رسیدن به مطب دکتر دلم هزار راه رفت
،دکتر با اخم هایی درهم گفت:بسه آفاق جان.... آروم باش بذار کارم رو بکنم...
اول سونو کرد ، چهره اش نگران بود...
رو به دستیارش گفت:نامه بستری براش بنویس... باید تحت نظر باشه...
وحشت زده گفتم:یعنی چی؟؟
گفت:طوری نیست، نگران نباش..، احتمال زایمان زودرس وجود داره... میخوام بری بیمارستان و تحت نظر باشی...
بعدم تلفن رو برداشت و به منشی گفت:همراه بیمار رو بگو بیاد تو...
با صدای خفه ای گفتم:همراه ندارم... تنهام...
دکتر سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:خیلی خب... فعلا بهتره اصلا راه نری، همینجا بمون زنگ میزنم اورژانس... توام شماره ی یکی رو بده بهش زنگ بزنم بیاد پیشت...
گیج و درمونده بودم، شماره ی کی رو باید میدادم؟ کی رو داشتم آخه تو اون شهر...
به اجبار شماره ی آفرین رو گرفتم و مختصر ماجرا رو بهش گفتم، آفرین هول زده گفت سریع به رضا خبر میده تا خودش رو بهم برسونه، قبول نکردم... نمیخواستم رضا من رو تو اون شرایط ببینه... به آفرین گفتم کمی صبر کنه تا بهش خبر بدم و بعد از دستیار دکتر خواستم شماره ی محل کار فرامرز رو بگیره...
منشی فرامرز که گوشی رو برداشت با صدای گرفته ای سراغ فرامرز رو گرفتم، نمیدونم من رو شناخت یا نه، اما با صدای پر شوقی گفت:ایشون نیستن... با سوزان خانم رفتن خرید واسه مراسم عقد شون..
قلبم شکست... تلفن از دستم رها شد و اشک کل صورتم رو خیس کرد... مامایی که دستیار دکتر بود با ملایمت گفت:اورژانس اومده... نمیخوای به کسی زنگ بزنی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:لازمه حتما همراه داشته باشم؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:شاید لازم باشه... حالا اگر مشکلی پیش اومد و نیاز بود از بیمارستان تماس بگیر...
دو نفر با یک برانکارد وارد اتاق دکتر شدند و من رو به آرومی روی تخت خوابوندن، دکتر توصیه های لازم رو بهشون کرد و قرار شد خودشم بعد مطب بیاد و سری بهم بزنه....
تا رسیدن به بیمارستان حتی لحظه ای گریه ام بند نیومد، حس میکردم بدبخت ترین آدم دنیام... انگار دنیا واسم تیره و تاریک شده بود...
یک ساعت بعد روی تخت بیمارستان خوابیده بودم و پرستاری در حال تنظیم سرمم بود...
وقتی برای تشکیل پرونده سراغ همراهم رو گرفتن به اجبار شماره ی آفرین رو بهشون دادم و ازشون خواستم بهش بگن با رضا تماس بگیره...
دکتر تازه اومده بود بالای سرم که رضا رسید... هول زده و پریشون بود..
وقتی دیدمش حس کردم تو اوج تنهایی یک حامی پیدا کردم، رضا برای من هنوز یک برادر بود...
+این چه حال و روزیه؟ چرا زودتر بهم خبر ندادی؟
گریه امونم رو بریده بود، دکتر اخمی کرد و گفت:چه نسبتی باهاش دارید؟
رضا نگاهم کرد و گفت:خواهرمه... حالش چطوره؟
+اگر بخواد به گریه و زاری ادامه بده قول نمیدم حالش خوب بشه... باید یکی دو روز تحت نظر باشه، بعد مجدد سونو و بشه... اما مهمتر از هر چیزی آرامش خودشه... همسرش رو بگید هرجا هست بیاد پیشش... یک زن تو همچین شرایطی به حضور همسرش نیاز داره...
ادامه دارد....
✾࿐༅
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهفتاد
سوزان هم فقط از سر لج و لجبازی داره اینکارو میکنه! من میدونم ته این زندگی دوباره جداییه...نمیخوام خواهرم دوباره شکست بخوره...
صداش رو کمی پایین آورد و گفت:از اولم اشتباه کردم تو این ماجرا به سوزان کمک کردم... ولی باور کنید راه دیگه ای نداشتم...
دست روی دهنم گذاشتم تا هق هق ام رو تو گلو ساکت کنم... فرامرز داشت ازدواج میکرد... دلیلش چه اهمیتی داشت؟
دلم میخواست فریاد بزنم... دلم میخواست زمین و زمان رو بهم بدوزم...
تا شب نه تونستم لب به چیزی بزنم نه حتی جواب تماس آفرین رو دادم، همش با خودم میگفتم شاید دروغ باشه... شاید سوزان برادرش رو فرستاده تا من رو دق بده...
فردای اون روز وقتی به صورت خودم تو آیینه نگاه کردم وحشت زده شدم، چشم هام شده بود قرمز، زیر چشمم گود افتاده بود و صورتم بی رنگ و رو شده بود..
نمیتونستم دست روی دست بذارم... من شکست خورده بودم. زندگیم رو باخته بودم... اما اجازه نمیدادم زنی که با حیله گری زندگیم رو از چنگم درآورده بود بشینه سر جای من...
نزدیک ظهر بود وقتی تونستم کمی خودم رو جمع و جور کنم،حالم خوش نبود... ترس از دست دادن بچه ام داشت من رو نابود میکرد... بچه ای که علاوه بر علاقه ی عمیقی که بهش داشتم، اگر از دستش میدادم دیگه نمیتونستم بیگناهیم رو ثابت کنم...
باید اول سری به مطب دکتر میزدم و از سلامت بچه ام مطمئن میشدم... برای همین سریع لباس پوشیدم و از خونه بیرون زدم....
تا رسیدن به مطب دکتر دلم هزار راه رفت
،دکتر با اخم هایی درهم گفت:بسه آفاق جان.... آروم باش بذار کارم رو بکنم...
اول سونو کرد ، چهره اش نگران بود...
رو به دستیارش گفت:نامه بستری براش بنویس... باید تحت نظر باشه...
وحشت زده گفتم:یعنی چی؟؟
گفت:طوری نیست، نگران نباش..، احتمال زایمان زودرس وجود داره... میخوام بری بیمارستان و تحت نظر باشی...
بعدم تلفن رو برداشت و به منشی گفت:همراه بیمار رو بگو بیاد تو...
با صدای خفه ای گفتم:همراه ندارم... تنهام...
دکتر سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:خیلی خب... فعلا بهتره اصلا راه نری، همینجا بمون زنگ میزنم اورژانس... توام شماره ی یکی رو بده بهش زنگ بزنم بیاد پیشت...
گیج و درمونده بودم، شماره ی کی رو باید میدادم؟ کی رو داشتم آخه تو اون شهر...
به اجبار شماره ی آفرین رو گرفتم و مختصر ماجرا رو بهش گفتم، آفرین هول زده گفت سریع به رضا خبر میده تا خودش رو بهم برسونه، قبول نکردم... نمیخواستم رضا من رو تو اون شرایط ببینه... به آفرین گفتم کمی صبر کنه تا بهش خبر بدم و بعد از دستیار دکتر خواستم شماره ی محل کار فرامرز رو بگیره...
منشی فرامرز که گوشی رو برداشت با صدای گرفته ای سراغ فرامرز رو گرفتم، نمیدونم من رو شناخت یا نه، اما با صدای پر شوقی گفت:ایشون نیستن... با سوزان خانم رفتن خرید واسه مراسم عقد شون..
قلبم شکست... تلفن از دستم رها شد و اشک کل صورتم رو خیس کرد... مامایی که دستیار دکتر بود با ملایمت گفت:اورژانس اومده... نمیخوای به کسی زنگ بزنی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:لازمه حتما همراه داشته باشم؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:شاید لازم باشه... حالا اگر مشکلی پیش اومد و نیاز بود از بیمارستان تماس بگیر...
دو نفر با یک برانکارد وارد اتاق دکتر شدند و من رو به آرومی روی تخت خوابوندن، دکتر توصیه های لازم رو بهشون کرد و قرار شد خودشم بعد مطب بیاد و سری بهم بزنه....
تا رسیدن به بیمارستان حتی لحظه ای گریه ام بند نیومد، حس میکردم بدبخت ترین آدم دنیام... انگار دنیا واسم تیره و تاریک شده بود...
یک ساعت بعد روی تخت بیمارستان خوابیده بودم و پرستاری در حال تنظیم سرمم بود...
وقتی برای تشکیل پرونده سراغ همراهم رو گرفتن به اجبار شماره ی آفرین رو بهشون دادم و ازشون خواستم بهش بگن با رضا تماس بگیره...
دکتر تازه اومده بود بالای سرم که رضا رسید... هول زده و پریشون بود..
وقتی دیدمش حس کردم تو اوج تنهایی یک حامی پیدا کردم، رضا برای من هنوز یک برادر بود...
+این چه حال و روزیه؟ چرا زودتر بهم خبر ندادی؟
گریه امونم رو بریده بود، دکتر اخمی کرد و گفت:چه نسبتی باهاش دارید؟
رضا نگاهم کرد و گفت:خواهرمه... حالش چطوره؟
+اگر بخواد به گریه و زاری ادامه بده قول نمیدم حالش خوب بشه... باید یکی دو روز تحت نظر باشه، بعد مجدد سونو و بشه... اما مهمتر از هر چیزی آرامش خودشه... همسرش رو بگید هرجا هست بیاد پیشش... یک زن تو همچین شرایطی به حضور همسرش نیاز داره...
ادامه دارد....
✾࿐༅
۲۳۱
۱۸:۱۶
🍓🏡ܭܠܢ̣ܣࡅ࣪بߊࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊܝ̇و🏡🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوهفتاد سوزان هم فقط از سر لج و لجبازی داره اینکارو میکنه! من میدونم ته این زندگی دوباره جداییه...نمیخوام خواهرم دوباره شکست بخوره... صداش رو کمی پایین آورد و گفت:از اولم اشتباه کردم تو این ماجرا به سوزان کمک کردم... ولی باور کنید راه دیگه ای نداشتم... دست روی دهنم گذاشتم تا هق هق ام رو تو گلو ساکت کنم... فرامرز داشت ازدواج میکرد... دلیلش چه اهمیتی داشت؟ دلم میخواست فریاد بزنم... دلم میخواست زمین و زمان رو بهم بدوزم... تا شب نه تونستم لب به چیزی بزنم نه حتی جواب تماس آفرین رو دادم، همش با خودم میگفتم شاید دروغ باشه... شاید سوزان برادرش رو فرستاده تا من رو دق بده... فردای اون روز وقتی به صورت خودم تو آیینه نگاه کردم وحشت زده شدم، چشم هام شده بود قرمز، زیر چشمم گود افتاده بود و صورتم بی رنگ و رو شده بود.. نمیتونستم دست روی دست بذارم... من شکست خورده بودم. زندگیم رو باخته بودم... اما اجازه نمیدادم زنی که با حیله گری زندگیم رو از چنگم درآورده بود بشینه سر جای من... نزدیک ظهر بود وقتی تونستم کمی خودم رو جمع و جور کنم،حالم خوش نبود... ترس از دست دادن بچه ام داشت من رو نابود میکرد... بچه ای که علاوه بر علاقه ی عمیقی که بهش داشتم، اگر از دستش میدادم دیگه نمیتونستم بیگناهیم رو ثابت کنم... باید اول سری به مطب دکتر میزدم و از سلامت بچه ام مطمئن میشدم... برای همین سریع لباس پوشیدم و از خونه بیرون زدم.... تا رسیدن به مطب دکتر دلم هزار راه رفت ،دکتر با اخم هایی درهم گفت:بسه آفاق جان.... آروم باش بذار کارم رو بکنم... اول سونو کرد ، چهره اش نگران بود... رو به دستیارش گفت:نامه بستری براش بنویس... باید تحت نظر باشه... وحشت زده گفتم:یعنی چی؟؟ گفت:طوری نیست، نگران نباش..، احتمال زایمان زودرس وجود داره... میخوام بری بیمارستان و تحت نظر باشی... بعدم تلفن رو برداشت و به منشی گفت:همراه بیمار رو بگو بیاد تو... با صدای خفه ای گفتم:همراه ندارم... تنهام... دکتر سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:خیلی خب... فعلا بهتره اصلا راه نری، همینجا بمون زنگ میزنم اورژانس... توام شماره ی یکی رو بده بهش زنگ بزنم بیاد پیشت... گیج و درمونده بودم، شماره ی کی رو باید میدادم؟ کی رو داشتم آخه تو اون شهر... به اجبار شماره ی آفرین رو گرفتم و مختصر ماجرا رو بهش گفتم، آفرین هول زده گفت سریع به رضا خبر میده تا خودش رو بهم برسونه، قبول نکردم... نمیخواستم رضا من رو تو اون شرایط ببینه... به آفرین گفتم کمی صبر کنه تا بهش خبر بدم و بعد از دستیار دکتر خواستم شماره ی محل کار فرامرز رو بگیره... منشی فرامرز که گوشی رو برداشت با صدای گرفته ای سراغ فرامرز رو گرفتم، نمیدونم من رو شناخت یا نه، اما با صدای پر شوقی گفت:ایشون نیستن... با سوزان خانم رفتن خرید واسه مراسم عقد شون.. قلبم شکست... تلفن از دستم رها شد و اشک کل صورتم رو خیس کرد... مامایی که دستیار دکتر بود با ملایمت گفت:اورژانس اومده... نمیخوای به کسی زنگ بزنی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم:لازمه حتما همراه داشته باشم؟ شونه ای بالا انداخت و گفت:شاید لازم باشه... حالا اگر مشکلی پیش اومد و نیاز بود از بیمارستان تماس بگیر... دو نفر با یک برانکارد وارد اتاق دکتر شدند و من رو به آرومی روی تخت خوابوندن، دکتر توصیه های لازم رو بهشون کرد و قرار شد خودشم بعد مطب بیاد و سری بهم بزنه.... تا رسیدن به بیمارستان حتی لحظه ای گریه ام بند نیومد، حس میکردم بدبخت ترین آدم دنیام... انگار دنیا واسم تیره و تاریک شده بود... یک ساعت بعد روی تخت بیمارستان خوابیده بودم و پرستاری در حال تنظیم سرمم بود... وقتی برای تشکیل پرونده سراغ همراهم رو گرفتن به اجبار شماره ی آفرین رو بهشون دادم و ازشون خواستم بهش بگن با رضا تماس بگیره... دکتر تازه اومده بود بالای سرم که رضا رسید... هول زده و پریشون بود.. وقتی دیدمش حس کردم تو اوج تنهایی یک حامی پیدا کردم، رضا برای من هنوز یک برادر بود... +این چه حال و روزیه؟ چرا زودتر بهم خبر ندادی؟ گریه امونم رو بریده بود، دکتر اخمی کرد و گفت:چه نسبتی باهاش دارید؟ رضا نگاهم کرد و گفت:خواهرمه... حالش چطوره؟ +اگر بخواد به گریه و زاری ادامه بده قول نمیدم حالش خوب بشه... باید یکی دو روز تحت نظر باشه، بعد مجدد سونو و بشه... اما مهمتر از هر چیزی آرامش خودشه... همسرش رو بگید هرجا هست بیاد پیشش... یک زن تو همچین شرایطی به حضور همسرش نیاز داره... ادامه دارد.... ✾࿐༅
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهفتادویک
دکتر که بیرون رفت رضا نگران گفت چی به سرت اومده؟ چرا زودتر بهم نگفتی؟
پرستاری صداش کرد و ازش خواست برای کارهای پذیرش بره، رضا از جا بلند شد و با قاطعیت گفت:میرم کارهای پذیرش رو انجام بدم، بعد میرم یقه ی اون رو میگیرم میارم اینجا ...
اجازه نداد من حرفی بزنم و با عجله بیرون رفت...
قلبم درد میکرد، اصلا تموم جونم درد میکرد... چشم بستم و سعی کردم کمی بخوابم و کمتر گریه کنم...
ظهر که شد رضا با غذا وارد اتاق شد، از بیرون واسم برنج و کباب خریده بود. کنارش هم کلی آجیل و میوه و کمپوت...
کنارم نشست و با اخم هایی درهم گفت:همه ی این ها رو باید بخوری، دکتر میگه باید مصرف مایعاتت بالا باشه...
با غصه گفتم:فرامرز رو پیدا کردی؟
رضا کلافه کمی ازم فاصله گرفت و نه ی کوتاهی گفت...
+چرا؟ اصلا رفتی دنبالش؟
سری تکون داد:رفتم خونه اش، اون زنه، خدمتکار خونه اش گفت نیستش... یکی دو ساعتی همون اطراف بودم... ولی خبری ازش نشد... با دفتر کارش هم تماس گرفتم گفتن نیست... پیگیر شدم که کجاست، گفتن درگیر کارهای مراسم عقدشه...
به سمتم برگشت و گفت:مردی که ادعای دوست داشتنش گوش فلک رو کر کرده بود همچین بلایی سرت آورده؟ تو رو با این وضعیت انداخته اینجا و خودش داره ازدواج میکنه! ارزش داشت آفاق؟ ارزش داشت به خاطر این مرد دست به همچین کارهایی بزنی؟
با گریه رو گرفتم ازش، کاش میتونستم تا ابد تنها باشم... فقط خودم باشم و بچه ام...
رضا کلافه گفت:نمیخوای دست بکشی از این مرد؟
آهی کشیدم و گفتم:اگرم بخوام نمیتونم... فرامرز پدر بچه ی منه... هرچند خودش این رو قبول نداره... اگر با سوزان ازدواج کنه تکلیف من و بچه ام چی میشه؟ تکلیف این همه دروغی که پشتم گفتن... بهتون هایی که بهم زدن... من باید دست سوزان رو برای فرامرز رو کنم، فرامرز باید بفهمه این زن چقدر بهش دروغ گفته... بعدش اگر میخواد باهاش ازدواج کنه... من مانعش نمیشم... یعنی هنوز اونقدر نشدم که بخوام مانعش بشم..
رضا کلافه گفت:چی بگم والا.. باشه،من میرم ببینم میتونم پیداش کنم یا نه... ناهار بیمارستان رو نخور، واست غذا میارم
چشمی گفتم و ازش تشکر کردم. رفت و برگشت رضا چهار پنج ساعتی طول کشید. وقتی برگشت وقت ناهار بود و با غذا اومده بود..
بی قرار گفتم:چی شد؟ پیداش کردی؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:نه... هم خونه اش رفتم هم محل کارش... براش پیغام هم گذاشتم... گفتن نیست، درگیر خرید و تدارک مراسم عقده...
بغض گلوم رو گرفت، چطور مراسمی میخواست برای سوزان بگیره که همش به خرید بود! رضا ظرف غذا رو گذاشت جلوم و غرغرکنان گفت:انقدر واسه خاطر مردی که دوستت نداره خودت رو به آب و آتیش نزن آفاق... همه چیز مشخصه! فرامرز اگر دوستت داشت تو اون ده ماه چرا عقد رو دائمی نکرد؟ اصلا فرامرزی که انقدر حرفش برو داشت چرا وقتی فهمید ستاره میخواد بیاد خواستگاری تو، حرفی نزد؟ غیر این بود که میتونست راحت همون موقع حرف دلش رو بزنه و عقدت کنه؟ تو ساده ای آفاق... انقدر ساده ای که این مرد بارها و بارها گولت زده اما باز هم دوستش داری..
با غصه پشتم رو به رضا کردم و ملحفه رو روی صورتم کشیدم.. کاش این درد و غصه ای که داشت من از از پا درمیآورد نابود میشد...
ترس و دلهره ی بدی به جونم افتاده بود، هربار چشم میبستم تصویر فرامرز میومد جلوی چشمم که روی صندلی کنار سوزان نشسته بود و عاقد داشت خطبه ی عقدشون رو میخوند...
عجیب توانی داشتم که دق نمیکردم از غصه... حس میکردم وزنه ی سنگینی روی قلبم قرار گرفته... انگار دنیا با تمام غم و اندوهش آوار شده بود روی سرم...
روز سوم بود و میدونستم شبش قراره مراسم عقد کنون باشه... انقدر آشفته بودم که دکتر هم فهمیده بود... وقتی برای ویزیت اومد از نبود رضا استفاده کردم و با التماس گفتم:خواهش میکنم من رو مرخص کنید... من باید برم جایی.. اگر نرم زندگیم نابود میشه...
دکتر اخمی کرد و گفت:با این حال و روزت کجا میخوای بری؟ به فکر خودت نیستی به فکر بچه ات باش...
با صدای خفه ای گفتم:مگه نمیگید خوبم.. قول میدم مراقب باشم، فقط من رو مرخص کنید... اصلا خودم رضایت میدم... من باید امشب برم جایی، وگرنه با خدا تا صبح دووم نمیارم...
دکتر سری تکون داد و گفت
+باشه... من اجازهی ترخیص رو میدم، به همراهت بگو بره کارهای ترخیص رو انجام بده...
کمی دلم آروم گرفت... تا شب زمان زیادی بود و شاید میتونستم مانع اون عقد بشم...
نزدیک ظهر بود وقتی رضا اومد سراغم، هنوز روی صندلی ننشسته بود که سریع ماجرای ترخیص رو بهش گفتم و ازش خواستم بره کارهای ترخیص رو انجام بده
رضا اخمی کرد و گفت:با رضایت خودت میخوای مرخص شی؟ من با دکترت حرف زدم! میگفت بهتره یکی دو روز دیگه بمونی... چطور انقدر زود نظر عوض شد!
دندون هام رو بهم فشردم و با عصبانیت گفتم:امشب شب عقد فرامرزه...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهفتادویک
دکتر که بیرون رفت رضا نگران گفت چی به سرت اومده؟ چرا زودتر بهم نگفتی؟
پرستاری صداش کرد و ازش خواست برای کارهای پذیرش بره، رضا از جا بلند شد و با قاطعیت گفت:میرم کارهای پذیرش رو انجام بدم، بعد میرم یقه ی اون رو میگیرم میارم اینجا ...
اجازه نداد من حرفی بزنم و با عجله بیرون رفت...
قلبم درد میکرد، اصلا تموم جونم درد میکرد... چشم بستم و سعی کردم کمی بخوابم و کمتر گریه کنم...
ظهر که شد رضا با غذا وارد اتاق شد، از بیرون واسم برنج و کباب خریده بود. کنارش هم کلی آجیل و میوه و کمپوت...
کنارم نشست و با اخم هایی درهم گفت:همه ی این ها رو باید بخوری، دکتر میگه باید مصرف مایعاتت بالا باشه...
با غصه گفتم:فرامرز رو پیدا کردی؟
رضا کلافه کمی ازم فاصله گرفت و نه ی کوتاهی گفت...
+چرا؟ اصلا رفتی دنبالش؟
سری تکون داد:رفتم خونه اش، اون زنه، خدمتکار خونه اش گفت نیستش... یکی دو ساعتی همون اطراف بودم... ولی خبری ازش نشد... با دفتر کارش هم تماس گرفتم گفتن نیست... پیگیر شدم که کجاست، گفتن درگیر کارهای مراسم عقدشه...
به سمتم برگشت و گفت:مردی که ادعای دوست داشتنش گوش فلک رو کر کرده بود همچین بلایی سرت آورده؟ تو رو با این وضعیت انداخته اینجا و خودش داره ازدواج میکنه! ارزش داشت آفاق؟ ارزش داشت به خاطر این مرد دست به همچین کارهایی بزنی؟
با گریه رو گرفتم ازش، کاش میتونستم تا ابد تنها باشم... فقط خودم باشم و بچه ام...
رضا کلافه گفت:نمیخوای دست بکشی از این مرد؟
آهی کشیدم و گفتم:اگرم بخوام نمیتونم... فرامرز پدر بچه ی منه... هرچند خودش این رو قبول نداره... اگر با سوزان ازدواج کنه تکلیف من و بچه ام چی میشه؟ تکلیف این همه دروغی که پشتم گفتن... بهتون هایی که بهم زدن... من باید دست سوزان رو برای فرامرز رو کنم، فرامرز باید بفهمه این زن چقدر بهش دروغ گفته... بعدش اگر میخواد باهاش ازدواج کنه... من مانعش نمیشم... یعنی هنوز اونقدر نشدم که بخوام مانعش بشم..
رضا کلافه گفت:چی بگم والا.. باشه،من میرم ببینم میتونم پیداش کنم یا نه... ناهار بیمارستان رو نخور، واست غذا میارم
چشمی گفتم و ازش تشکر کردم. رفت و برگشت رضا چهار پنج ساعتی طول کشید. وقتی برگشت وقت ناهار بود و با غذا اومده بود..
بی قرار گفتم:چی شد؟ پیداش کردی؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:نه... هم خونه اش رفتم هم محل کارش... براش پیغام هم گذاشتم... گفتن نیست، درگیر خرید و تدارک مراسم عقده...
بغض گلوم رو گرفت، چطور مراسمی میخواست برای سوزان بگیره که همش به خرید بود! رضا ظرف غذا رو گذاشت جلوم و غرغرکنان گفت:انقدر واسه خاطر مردی که دوستت نداره خودت رو به آب و آتیش نزن آفاق... همه چیز مشخصه! فرامرز اگر دوستت داشت تو اون ده ماه چرا عقد رو دائمی نکرد؟ اصلا فرامرزی که انقدر حرفش برو داشت چرا وقتی فهمید ستاره میخواد بیاد خواستگاری تو، حرفی نزد؟ غیر این بود که میتونست راحت همون موقع حرف دلش رو بزنه و عقدت کنه؟ تو ساده ای آفاق... انقدر ساده ای که این مرد بارها و بارها گولت زده اما باز هم دوستش داری..
با غصه پشتم رو به رضا کردم و ملحفه رو روی صورتم کشیدم.. کاش این درد و غصه ای که داشت من از از پا درمیآورد نابود میشد...
ترس و دلهره ی بدی به جونم افتاده بود، هربار چشم میبستم تصویر فرامرز میومد جلوی چشمم که روی صندلی کنار سوزان نشسته بود و عاقد داشت خطبه ی عقدشون رو میخوند...
عجیب توانی داشتم که دق نمیکردم از غصه... حس میکردم وزنه ی سنگینی روی قلبم قرار گرفته... انگار دنیا با تمام غم و اندوهش آوار شده بود روی سرم...
روز سوم بود و میدونستم شبش قراره مراسم عقد کنون باشه... انقدر آشفته بودم که دکتر هم فهمیده بود... وقتی برای ویزیت اومد از نبود رضا استفاده کردم و با التماس گفتم:خواهش میکنم من رو مرخص کنید... من باید برم جایی.. اگر نرم زندگیم نابود میشه...
دکتر اخمی کرد و گفت:با این حال و روزت کجا میخوای بری؟ به فکر خودت نیستی به فکر بچه ات باش...
با صدای خفه ای گفتم:مگه نمیگید خوبم.. قول میدم مراقب باشم، فقط من رو مرخص کنید... اصلا خودم رضایت میدم... من باید امشب برم جایی، وگرنه با خدا تا صبح دووم نمیارم...
دکتر سری تکون داد و گفت
+باشه... من اجازهی ترخیص رو میدم، به همراهت بگو بره کارهای ترخیص رو انجام بده...
کمی دلم آروم گرفت... تا شب زمان زیادی بود و شاید میتونستم مانع اون عقد بشم...
نزدیک ظهر بود وقتی رضا اومد سراغم، هنوز روی صندلی ننشسته بود که سریع ماجرای ترخیص رو بهش گفتم و ازش خواستم بره کارهای ترخیص رو انجام بده
رضا اخمی کرد و گفت:با رضایت خودت میخوای مرخص شی؟ من با دکترت حرف زدم! میگفت بهتره یکی دو روز دیگه بمونی... چطور انقدر زود نظر عوض شد!
دندون هام رو بهم فشردم و با عصبانیت گفتم:امشب شب عقد فرامرزه...
ادامه دارد...
۲۳۰
۱۸:۱۶
بازارسال شده از تبلیغات گسترده پیروز 🐆
۱
۱۸:۱۷
بازارسال شده از 💝تبلیغات نبات بانو✅️