بازارسال شده از وقتی خانه ما بهشت می شود
قرائت هزار سوره فتح
برای قوت قلب مجاهدین جبهه مقاومتو تحقق فتح و پیروزی
اگر تا قبل از اذان صبح یک بار سوره را قرائت میکنید، یک علامت اینجا بگذارید!
#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
@vaghtikhanemabeheshtmishavad
beheshterowze.ir
اگر تا قبل از اذان صبح یک بار سوره را قرائت میکنید، یک علامت اینجا بگذارید!
#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
۳۲
۲۲:۱۹
دوست داشتم ماجرای شب و روز غدیر را اینجا ثبت کنم. با همه نکات و اتفاقات عجیب و به یاد ماندنیاش. برای آینده. اما گذشت... ترجیحم این نیست که وقتی آفاق بیدار است و نگاهم میکند سرم توی گوشی باشد. مگر کارهای مهمی که برای انجام فوری آنها مجبورم. وقتی هم که میخوابد، آنقدر کارهای دیگری هست که به گوشی نمیرسم.برای همین وقت نشستن و پیامها را دیدن و چیزی نوشتن خیلی کم میشود...
۲K
۶:۵۵
چهارشنبه ۱۳ خردادروضه تمام شد. کمی جمع و جور کردیم. البته بیشتر وسایل خودمان را. مهمانها تا بعد از اذان مغرب هنوز بودند و نمیشد خانه را جمع کرد. از آن استرس صبح خبری نبود. نماز را به جماعت خواندیم. تا کمی به بچه برسم ساعت ۸ شد. با بچه ها ساعت ۸ در ميدان جمهوری قرار داشتیم. با عجله وسایل را جمع کردیم و راهی شدیم. زهرا و حانیه با آن خانه به هم ریخته تنها شدند و من پر از عذاب وجدان. هم ترافیک بود هم باران شروع کرد به باریدن. برای همین تا به میدان برسیم خیلی طول کشید. همزمان سحر و فاطمه صیدی هم پیام دادند که رسیدهاند.یادبودها آماده شده بود و واقعا زیبا بود. فرشته هم آمد. میخواستم دستهایشان را ببوسم. خیلی از صبح زحمت کشیده بودند. فاطمه رحمانی و زینب مینیاتوری مان هم رسیدند و زینب مقیمی و همسرهایشان... قرارمان پشت سن بود. همزمان با رسیدن سر قرار دو تا اتفاق پشت هم افتاد که نشد یکی یکی هضمشان کنم. کارگردان برنامه میدان جمهوری آقای حجتی بود. او را از اولین اردویی که با فرزانه در آن آشنا شدم و گره خوردم می شناختم. ضیافت اندیشه، مشهد، گمانم سال ۱۳۸۹. آنجا هم او کارگردان برنامه اختتامیه بود. حالا جالب این است که یک اتفاق مشابه با ۱۶ سال پیش دقیقا دوباره در تلاقی ما افتاد که می گویم بعدا. دیدن آقای حجتی، من و او را پرت کرد یک جای دور که در آن فرزانه داشت جولان میداد. خودم که پاک خاطرهای شده بودم. او هم چند بار خواست من را به کسی معرفی کند و روی حرف پ گیر کرد و دیگر اسمم یادش نیامد. همه محمدیهای مغزش پزشکی شده بود انگار...اتفاق تکان دهنده دوم این بود که من دیدم صفحه نمایش یک جاست و جای گوینده یک جای دیگر. یعنی من نمی بینم که مردم چی می بینند و خودم هم از روی گوشی باید خطبه را ببینم. شوک بزرگی بود و خیلی چیزها را به هم میریخت.اما چاره ای نبود. کنار آمديم.سر و صدا به قدری زیاد بود که داد میزدیم و باز هم صدایمان به هم نمی رسید. طفلک بچهها در آن شلوغی!باران می گرفت و ول می کرد. حجتی گفت نیم ساعت وقت دارید اما اگر دیدید مردم همراه هستند ادامه بدهید. من تا ۴۰ دقیقه هم زمان مي دهم. پلههای سن چندتا لوله فلزی بود که امکان ضربه مغزی را به سهولت فراهم میکرد. حسین نشست در اتاق فرمان برای جا به جایی اسلایدهامن همه تمرکزم را دادم به مخچهام که از پله ها سقوط نکنم و آخرین چیزی که شنیدم این بود که حجتی گفت پایین آمدنش سختتر است!نفسم را دادم بیرون. میکروفون را روشن کردم و صدایم در میدان پیچید. از اینکه قرار بود خطابهی غدیر در میدان بپیچد شعف داشتم. شروع کردم و مردم حقیقتا همراه بودند. صلواتها، پاسخها، کف زدنها و همراهیشان وقتی گفتم بیایند جلوی صفحه نمایش تا خطبه را ببینند.مرد و زن، در همه سنی، هیچ کس پچ پچ نمیکرد. همه گوش بودند. تازه اول حرفهایم بود که فهمیدم کسی از پشت صحنه دست تکان میدهد. برگشتم. حجتی پنج تا انگشتش را باز کرد به سمتم و علامت پایان داد. همزمان گفت ۵ دقیقه!! مغزم نمیتوانست تحلیل کند که زمان زود گذشته یا اتفاقی افتاده. جمع کردن همه حرف های باقیمانده در ۵ دقیقه خیلی کار سختی بود. مطلب را به ته رساندم و پایین آمدم. گفتم: یک ربع هم نشده بود که!!آقای حجتی گفت همسرتان در جریان است!به حسین نگاه کردم. چیزی نگفت. خودش ادامه داد که به محض شروع، چند نفر آمدهاند گفتهاند چه معنی دارد زن برود آن بالا خطبه رسول الله را بخواند! (یک چیزی با این مضمون)و فشار آورده اند که برنامه را تمام کنند. مجبور شده من را صدا کن و بخواهد که تمام کنم!مردها به همراه فاطمهها و سحر و فرشته و ... رفتند و دستهگل های یادبود را به نشان عقد اخوت به مردم دادند. [عقد اخوت!! که قبل از رفتن بهم تاکید شده بود نگو عقد خواهری یا برادری. بگو اخوت. چون این عقد اسمش رویش است و برای مردهاست نه زن ها!! خواستم از واژه اخ و اخت چیزی بگویم که اجازه ندادند. زمان نبود و سکوت کردم]نفس عمیق کشیدم!گفت اینجا سبک خاص خودش رو داره دیگه!!یادم افتاد ۱۶ سال پیش در اختتامیه ضیافت اندیشه همین آقای حجتی هم حضور داشت. داشتیم پیش اجرا میرفتیم که چند تا از آقایان با همین استدلال نگذاشتند من نثر مسجعی که برای اردو نوشته بودم اجرا کنم. گفتند خیلی جذاب است!به جای من روح الله از دوستان حسین رفت آن بالا و به شکل متوسط رو به پایینی متن را اجرا کرد. فرزانه تمام آن روز زیر گوشم حرف زد. کوتاه نیا! برو بالا متن را بخوان!میگفتم حسین راضی نیست. مردها یک چیزی به حسین گفتهاند که الان حس میکند اگر من بروم آن بالا برای اجرا خیلی بد میشود.فرزانه برایش رضایت حسین مهم نبود. رضایت من مهم بودمی گفت بجنگ!تو باید چیزی که خودت نوشتی خودت اجرا کنی!می گفتم مهم نیست فرزانه! اصلا مهم نیست!نشسته بودم روی صندلی ردیف اول آمفی تئاتر، دستهایش را گذاشت دو طرفم و خم ش
۲K
۷:۵۷
د روی صندلی. جوری که فقط او را میدیدم و سیاهی چادرش چشمم را پر کرده بود. یک داستان عجیب در گوشم گفت. از یک دختر تنها که نباید کوتاه بیاید. اصلا داستان خاطرم نیست. اما وقتی رفت عقب یادم است که حسابی گریه کرده بودم. گفت با حسین حرف میزنی؟! اجرا میکنی؟!گفتم نه! وقتی راضی نیست نمیخواهم این کار را بکنم.فهمید از او کله شق ترم. عصبانی شد. از دست من و حسین و آن مردها که این حرف را زده بودند. چند تا بد و بیراه به همه مان گفت و رهایم کرد![البته خودش میگفت که از همانجا دیگر نتوانسته رهایم کند.]شبِ جمهوری تمام شد.یکی گفت لازم نیست ما را به عصر حجر برگردانند. ما توی ذهن بعضیها همین حالا در عصر حجر هستیم!!برایم سنگین بودهم این حرفهم آن اتفاق!اما ناراحت نبودم.به این که ذکرِ اوصاف امیرالمومنین توفیقم شده بود راضی بودم و شاکر!همینطور کنار پیاده رو ایستاده بودم که روحانی سیدی از آشناهای محل آمد به همهمان عیدی داد. زینب گفت یک آقایی هم از نجف یک هدیه برایتان داد، گذاشتم توی کالسکه آفاق...
پایان قسمت اولدیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
پایان قسمت اولدیوار نوشتههای ماجده محمدی
۱.۸K
۷:۵۷
هنوز سوار ماشین نشده بودیم که گوشی زنگ خورد. ساعت حدود ۱۱ شب بود و شماره ناشناس. پشت خط آقایی بود از برنامه سردر دانشگاه تهران. گفت میآیید این جا فردا برای اجرای خطبه غدیر؟نسترن گفته بود دارد هماهنگ میکند. اما فکر نمیکردم جور بشود آن هم اینقدر دیر. همزمانی این دعوت و برنامه تلویزیونی اشاره در روزی که شبش هم باید به میدان صنعت میرفتیم کمی برایم گیج کننده بود. همهش هم حواسم بود که من یک مادر هستم و نمیتوانم مثل قبل صبح تا شب توی خیابان پلخچه بزنم...تا ظهر روز عید داشتیم زمانها را بالا پایین میکردیم. نمیدانستم کدام را کنسل کنم؟ سردر دانشگاه یا تلویزیون؟ بعد نمی فهمم چی شد که همه را با هم قبول کردیم!!
نماز ظهر عید را در مسجد محل خواندیم و کلی عيدي گرفتیم. پدر بوشهری آنقدر خوب اسلایدهای خطبه غدیر را برایم میزان پیلی کرده بود که فقط کافی بود کمی بالا و پایینش را چک کنم. میدان صنعت گفته بود دو تا صفحه نمایش بزرگ دارد. اما سردر دانشگاه گفت چیزی برای پخش نداریم.تصمیم گرفتیم دانشگاه را با موتور برویم که از شلوغی مهمانی کیلومتری غدیر عبور کنیم. بچه را گذاشتیم توی آغوشی و پریدیم پشت موتور. قرارمان ساعت ۵ بود. حوالی ساعت ۵ اطراف دانشگاه بودیم. اما ازدحام جمعیت به قدری زیاد بود که نمی شد جلو رفت. تمام پیاده روی جلوی دانشگاه مرغ و کباب ترکی سیخ کرده بودند. بستنی و آبمیوه به وفور. بچه ها در خط ویژه شهربازی داشتند. سر و صدایی بود که نگو. برایم سوال شده بود که این همه مرغ سوخاری و کباب چطور و کجا قرار است توزیع بشود. چون جلویش صفی نبود. وقتی رسیدیم سر در اصلی دانشگاه جواب همه سوالهایم را گرفتم. داشتم به آفاق میگفتم دوباره اومدیم دانشگاه مامان و بابات. ما اینجا با هم...که دیدم اوه اوهتمام سردر دانشگاه را داربست زدهاند و صف توزیع مائدهی غدیر درست کردهاند!جمعيت کیپ تا کیپ و به هم فشرده ایستاده بود توی صف. اول فکر کردیم محل برنامه عوض شده. زنگ زدیم به آقای دعوت کننده. گفت نه درست آمدید. پشت صفهای درهم فشرده یک سن کوچک بود. چند تا دختربچه داشتند سرود میخواندند و برنامه بعدی من بودم!!حسین گفت نه آقا اینجا که نمیشه خطبه غدیر اجرا کرد! این جمعيت اصلا حتی رو به سن نیستند. دارن می رن غذا بگیرند! آقاهه خندید و سری به نشانه تایید تکان داد. من داغ شده بودم. نمیدانم از گرما یا آغوشی یا دیدن مکان اجرای خطبه...خواستیم برگردیم. دوباره گفتم اشکالی نداره حسین. تا اینجا اومدیم. یک کلمه هم بشنوند مردم از این حرف ها خوبه!مجری اسمم را به جمعیتی که صدایش را نمیشنید اعلام کرد و من از پلههای ضربه مغزی با دقت بالا رفتم و به جمعیتی که منتظر برنامهای نبودند سلام دادم!یکی دو نفر نگاهم کردند.گفتم هیچ وقت فکر نمیکردم برای جمعیتی که توی صف کوبیده ایستاده بخوام از خطبه غدیر حرف بزنم! صدای خنده چند صد نفر توی خیابان انقلاب پیچید. از همین فرصت استفاده کردم و زود و تند و سریع مخاطب را نشاندم پای عناوین خطبه. گفتم اینها که ته صف هستند، نوبتشان که شد خبر بدهند من بفهمم یک سری مخاطب عوض شده و آن قبلی ها رفتهاند. همراهی مردم فوق العاده بودتدبیر مسئولین اما نه!حتی بیعت پایانی خطبه را هم ازشان گرفتم. یک جوری توی صف چسبیده بودند به هم که دستشان بالا نمی آمد و سرشان به سمت من نمی چرخید، اما تکرار میکردند.این بار خودم ۱۵ دقیقه ای جمعش کردم و آمدم پایین. گلویم پاره شد! خیس عرق... خاطره شد قشنگ!این دانشگاه برای خانواده ما همه چیزش خاطره استاز مهر ۱۳۸۴ تا امروز!
پایان قسمت دوم
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
نماز ظهر عید را در مسجد محل خواندیم و کلی عيدي گرفتیم. پدر بوشهری آنقدر خوب اسلایدهای خطبه غدیر را برایم میزان پیلی کرده بود که فقط کافی بود کمی بالا و پایینش را چک کنم. میدان صنعت گفته بود دو تا صفحه نمایش بزرگ دارد. اما سردر دانشگاه گفت چیزی برای پخش نداریم.تصمیم گرفتیم دانشگاه را با موتور برویم که از شلوغی مهمانی کیلومتری غدیر عبور کنیم. بچه را گذاشتیم توی آغوشی و پریدیم پشت موتور. قرارمان ساعت ۵ بود. حوالی ساعت ۵ اطراف دانشگاه بودیم. اما ازدحام جمعیت به قدری زیاد بود که نمی شد جلو رفت. تمام پیاده روی جلوی دانشگاه مرغ و کباب ترکی سیخ کرده بودند. بستنی و آبمیوه به وفور. بچه ها در خط ویژه شهربازی داشتند. سر و صدایی بود که نگو. برایم سوال شده بود که این همه مرغ سوخاری و کباب چطور و کجا قرار است توزیع بشود. چون جلویش صفی نبود. وقتی رسیدیم سر در اصلی دانشگاه جواب همه سوالهایم را گرفتم. داشتم به آفاق میگفتم دوباره اومدیم دانشگاه مامان و بابات. ما اینجا با هم...که دیدم اوه اوهتمام سردر دانشگاه را داربست زدهاند و صف توزیع مائدهی غدیر درست کردهاند!جمعيت کیپ تا کیپ و به هم فشرده ایستاده بود توی صف. اول فکر کردیم محل برنامه عوض شده. زنگ زدیم به آقای دعوت کننده. گفت نه درست آمدید. پشت صفهای درهم فشرده یک سن کوچک بود. چند تا دختربچه داشتند سرود میخواندند و برنامه بعدی من بودم!!حسین گفت نه آقا اینجا که نمیشه خطبه غدیر اجرا کرد! این جمعيت اصلا حتی رو به سن نیستند. دارن می رن غذا بگیرند! آقاهه خندید و سری به نشانه تایید تکان داد. من داغ شده بودم. نمیدانم از گرما یا آغوشی یا دیدن مکان اجرای خطبه...خواستیم برگردیم. دوباره گفتم اشکالی نداره حسین. تا اینجا اومدیم. یک کلمه هم بشنوند مردم از این حرف ها خوبه!مجری اسمم را به جمعیتی که صدایش را نمیشنید اعلام کرد و من از پلههای ضربه مغزی با دقت بالا رفتم و به جمعیتی که منتظر برنامهای نبودند سلام دادم!یکی دو نفر نگاهم کردند.گفتم هیچ وقت فکر نمیکردم برای جمعیتی که توی صف کوبیده ایستاده بخوام از خطبه غدیر حرف بزنم! صدای خنده چند صد نفر توی خیابان انقلاب پیچید. از همین فرصت استفاده کردم و زود و تند و سریع مخاطب را نشاندم پای عناوین خطبه. گفتم اینها که ته صف هستند، نوبتشان که شد خبر بدهند من بفهمم یک سری مخاطب عوض شده و آن قبلی ها رفتهاند. همراهی مردم فوق العاده بودتدبیر مسئولین اما نه!حتی بیعت پایانی خطبه را هم ازشان گرفتم. یک جوری توی صف چسبیده بودند به هم که دستشان بالا نمی آمد و سرشان به سمت من نمی چرخید، اما تکرار میکردند.این بار خودم ۱۵ دقیقه ای جمعش کردم و آمدم پایین. گلویم پاره شد! خیس عرق... خاطره شد قشنگ!این دانشگاه برای خانواده ما همه چیزش خاطره استاز مهر ۱۳۸۴ تا امروز!
پایان قسمت دوم
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۲K
۸:۳۰
برنامه میدان صنعت را الحمدلله آقای حاتمیخواه کامل و حتی بیشتر از کامل گزارش کردند و کار من کم شد!
۱.۷K
۱۱:۱۱
بازارسال شده از یک نیم روز
إِنّا سامِعُونَ...
️ شب کنکور...چندین سال پیش، روزهای قبل کنکور، اتفاقی یک کلیپ صوتی را در اینستاگرام شنیدم؛ صوت یک معلم خطاب به تمام دانشآموزان کنکوری که صدایش را میشنیدند...محتوای صوت با شیوهای هنرمندانه تلاش میکرد مخاطب را از فشار روحی شب کنکور رها کرده و به جایش در یک دریای بیکرانِ عمیقِ معنویت غوطهور کند؛ اینقدر جالب بود که خودم هم با وجود گذشت سالها از کنکورم، تا انتها گوش کردم...! شاید حتی بیش از یکبار...
️ روضه...معلمِ دغدغهمندِ شبِ کنکور، سالها بود که با جمعی از فعالین فرهنگی، دغدغه دیگری هم داشتند... اونها توانسته بودند، شبکهای را حول یک روضه خانگی به اسم روضه امام جواد(ع) ایجاد کنند... فکر کنید! شبکهای حول یک روضه خانگی...!حالا تعداد مخاطبین این روضه خانگی چند نفر شده باشه خوبه!؟ حدود شش تا هفت هزار نفر در سراسر ایران و حتی خارج از ایران...!
️ خطبهخوانی...چندین بار شرکت کرده بودم...هم برنامه خطبه فدکیه و هم خطبه غدیر... هر سال به صورت خانوادگی از طرف روضه امام جواد برگزار میشد...اینکه فرصت داشته باشیم بدون حواشی، روی اصل کلام منسوب به پیامبر بزرگ اسلام و امامان هدایت فکر کنیم، غنیمت بود...
️ خیابان با ما...شهادت حضرت آقا، تجربهای رو برای خیلی از ماها رقم زد که تا حالا درک نکرده بودیم... تجربه بیعت با سومین رهبر عزیز انقلاب اسلامی...بچههای خوشفکر روضه تصمیم گرفته بودند که برنامه امسال خطبهخوانی غدیر، به جای توی خونه، توی خیابان و در بین مردم مبعوث شده برگزار شود!از چند شب قبل هماهنگیها و رفت و برگشتها انجام شد تا شام عید غدیر میزبان برنامه در تجمع مردمی شهرک غرب باشیم...روز عید هم چند نفر از بچههای روضه با کلی شاخه گل زنبوری اومدند مسجد تا اونها رو به شکل دسته گل بپیچند! داستانش هم جالب بود که چرا گل زنبوری! بعدا خودتون از خودشون بپرسید! :)در مسجد یک گروه دغدغهمند دیگر هم، کارتهای هدیه غدیر رو آماده میکردند... روی کارتها یک رمزینه(QR Code) بود که با اسکن اون توسط گوشی، هر بار یکی از دغدغههای مولا با شیوهای جالب بیان میشد...
️ إِنّا سامِعُونَ...کلیپی از امام شهیدمون درباره اهمیت غدیر پخش شد و بعدش خانمِ معلم اومدند روی سِن... برایم جالب بود که اکثریت مردم با اختلاف سنیهای متفاوت، همراه بودند و شنوا، بی دلیل نبود که توی نظرسنجی، بالاترین امتیاز عالی برنامههای اون شب به برنامه خطبهخوانی داده شده بود... شکر فراوان خدا را...اما باشکوهترین قسمت برنامه، انتهای آن بود! جایی که مردم به نشانه بیعت با مولا علی(ع) ، دستشون رو بردند بالا...
و صدای جمعیت بلند شد:
إِنّا سامِعُونَ...مُطیعُونَ...راضُونَ...
لحظات خاصی بود...ما بیعت میکنیم با قلب و روح و زبان و دستمون...در حیات و ممات و روز بعثتمون در قیامت...
الحمدلله-------------------------------------------
یک نیمروز
@1NimRooz
إِنّا سامِعُونَ...مُطیعُونَ...راضُونَ...
لحظات خاصی بود...ما بیعت میکنیم با قلب و روح و زبان و دستمون...در حیات و ممات و روز بعثتمون در قیامت...
الحمدلله-------------------------------------------
۳۶۴
۱۱:۱۱
بازارسال شده از وقتی خانه ما بهشت می شود
من نمیدانم این چندهزار نفر مخاطب ماامروز و این شبهاکجا و در چه میادینی صدایشان را بلند میکنند و مشتشان را بالا میبرند.امادر دنیایی که سفید و سیاهش به هم آمیخته و تشخیص حق و باطل را پر ابتلا و دشوار کرده، خدا به ما لطف خفی کرده و شر و سیاهی مطلقی مثل رژیم صهیونیستی را گذاشته روبه رویمان.آنکه هیچ خیری از بدو روز نکبت تأسیسش تا امروز برای جهان نداشته و تا روز مرگش جز کشتار و وحشیگری و تجاوز و جنگ نخواهد داشت.
هر وقت مستاصل شدیم، نگاه کنیم او از چه چیزی خوشحال است و کجا دارد اسکی میرود؟ اجتناب از آنچه او میپسندد عین حق است و تلاش برای آنچه خار چشم اوست، اصل ثواب!
این روزها اگر کسی، در گوشهای به آن کسانی که خار چشم او بودند و در به درِ ترور و حذف فیزیکیشان بود، دشنامِ آهستهای هم بدهد. این را میگیرد، اکو میکند و میگذارد در صدر اخبارش!
اگر اتحاد خیابانیما خدشه دار بشود، عرصه را برای جولان خودش فراهم میبیند.
اگر مقام رهبری را تشریفاتی و بی اثر و مسئولان مملکت را خائن و فریفته بدانیم، دقیقا همان میشود که او میخواهد ما خیال کنیم.
اگر سه گانه قوی میدان و دیپلماسی و خیابان را که ۱۰۰ روز برای حمایت از آن پای کار بودیم، دوگانه کنیم یا از هم گسیخته و بی انسجام بدانیم، جرئت میکند بینیِ به خاک مالیدهاش را دوباره بالا بیاورد.
الهی که هیچ ملتی دشمن شاد نشود
بویژه اگر دشمن او شر مطلقی به عنوان رژیم اشغالگر قدس و آمریکای جنایتکار باشد.
الهی که ناسزا و ناروا جای نقد و دلسوزی را نگیرد.
و الهی مدیونِ آدمهایی که تمام این روزها جانشان را کف دست گرفتند و پای منافع ملت ایستادند نشویم.
کاش مسئولین ما، کنار این همه زحمت، کمی در کار رسانهای و همراه کردنِ ذهن مردمِ همیشه در صحنه، قویتر بودند و این عرصه را نمیباختند.
خدا به ما کمک کند #خیابان را در انسجام و اتحاد با #میدان و #دیپلماسی ، زنده و پویا و مودب به آدابی که رهبر شهیدمان یادمان داد نگه داریم!
پ.ن: بی ادب، لایق سخن نیست! کسی که دشنام میدهد جوابش سکوت است. و حتی اگر خودش را حزباللهی بداند، جز «ننگ» برای حزبِ خدا دستاوردی ندارد. دلسوزِ دغدغهمند اگر میشناسید که شعار بیادبانه سر میدهد، از او بخواهید اول دلش برای خودش بسوزد و حیایی که از دین نیاموخته! رزومه بعضی از فعالان سیاسی ما متاسفانه پر شده از دشنام به شهدایی که بعدا پشت تابوتشان ضجه زدهاند برای طلب حلالیت! نگذاریم تاریخ تکرار بشود...
#یادداشت_های_یک_سرکنیز #وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
@vaghtikhanemabeheshtmishavad
beheshterowze.ir
هر وقت مستاصل شدیم، نگاه کنیم او از چه چیزی خوشحال است و کجا دارد اسکی میرود؟ اجتناب از آنچه او میپسندد عین حق است و تلاش برای آنچه خار چشم اوست، اصل ثواب!
این روزها اگر کسی، در گوشهای به آن کسانی که خار چشم او بودند و در به درِ ترور و حذف فیزیکیشان بود، دشنامِ آهستهای هم بدهد. این را میگیرد، اکو میکند و میگذارد در صدر اخبارش!
اگر اتحاد خیابانیما خدشه دار بشود، عرصه را برای جولان خودش فراهم میبیند.
اگر مقام رهبری را تشریفاتی و بی اثر و مسئولان مملکت را خائن و فریفته بدانیم، دقیقا همان میشود که او میخواهد ما خیال کنیم.
اگر سه گانه قوی میدان و دیپلماسی و خیابان را که ۱۰۰ روز برای حمایت از آن پای کار بودیم، دوگانه کنیم یا از هم گسیخته و بی انسجام بدانیم، جرئت میکند بینیِ به خاک مالیدهاش را دوباره بالا بیاورد.
بویژه اگر دشمن او شر مطلقی به عنوان رژیم اشغالگر قدس و آمریکای جنایتکار باشد.
خدا به ما کمک کند #خیابان را در انسجام و اتحاد با #میدان و #دیپلماسی ، زنده و پویا و مودب به آدابی که رهبر شهیدمان یادمان داد نگه داریم!
پ.ن: بی ادب، لایق سخن نیست! کسی که دشنام میدهد جوابش سکوت است. و حتی اگر خودش را حزباللهی بداند، جز «ننگ» برای حزبِ خدا دستاوردی ندارد. دلسوزِ دغدغهمند اگر میشناسید که شعار بیادبانه سر میدهد، از او بخواهید اول دلش برای خودش بسوزد و حیایی که از دین نیاموخته! رزومه بعضی از فعالان سیاسی ما متاسفانه پر شده از دشنام به شهدایی که بعدا پشت تابوتشان ضجه زدهاند برای طلب حلالیت! نگذاریم تاریخ تکرار بشود...
#یادداشت_های_یک_سرکنیز #وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
۲۷
۸:۲۵
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
من نمیدانم این چندهزار نفر مخاطب ما امروز و این شبها کجا و در چه میادینی صدایشان را بلند میکنند و مشتشان را بالا میبرند. اما در دنیایی که سفید و سیاهش به هم آمیخته و تشخیص حق و باطل را پر ابتلا و دشوار کرده، خدا به ما لطف خفی کرده و شر و سیاهی مطلقی مثل رژیم صهیونیستی را گذاشته روبه رویمان. آنکه هیچ خیری از بدو روز نکبت تأسیسش تا امروز برای جهان نداشته و تا روز مرگش جز کشتار و وحشیگری و تجاوز و جنگ نخواهد داشت. هر وقت مستاصل شدیم، نگاه کنیم او از چه چیزی خوشحال است و کجا دارد اسکی میرود؟ اجتناب از آنچه او میپسندد عین حق است و تلاش برای آنچه خار چشم اوست، اصل ثواب! این روزها اگر کسی، در گوشهای به آن کسانی که خار چشم او بودند و در به درِ ترور و حذف فیزیکیشان بود، دشنامِ آهستهای هم بدهد. این را میگیرد، اکو میکند و میگذارد در صدر اخبارش! اگر اتحاد خیابانیما خدشه دار بشود، عرصه را برای جولان خودش فراهم میبیند. اگر مقام رهبری را تشریفاتی و بی اثر و مسئولان مملکت را خائن و فریفته بدانیم، دقیقا همان میشود که او میخواهد ما خیال کنیم. اگر سه گانه قوی میدان و دیپلماسی و خیابان را که ۱۰۰ روز برای حمایت از آن پای کار بودیم، دوگانه کنیم یا از هم گسیخته و بی انسجام بدانیم، جرئت میکند بینیِ به خاک مالیدهاش را دوباره بالا بیاورد.
الهی که هیچ ملتی دشمن شاد نشود بویژه اگر دشمن او شر مطلقی به عنوان رژیم اشغالگر قدس و آمریکای جنایتکار باشد.
الهی که ناسزا و ناروا جای نقد و دلسوزی را نگیرد.
و الهی مدیونِ آدمهایی که تمام این روزها جانشان را کف دست گرفتند و پای منافع ملت ایستادند نشویم.
کاش مسئولین ما، کنار این همه زحمت، کمی در کار رسانهای و همراه کردنِ ذهن مردمِ همیشه در صحنه، قویتر بودند و این عرصه را نمیباختند. خدا به ما کمک کند #خیابان را در انسجام و اتحاد با #میدان و #دیپلماسی ، زنده و پویا و مودب به آدابی که رهبر شهیدمان یادمان داد نگه داریم! پ.ن: بی ادب، لایق سخن نیست! کسی که دشنام میدهد جوابش سکوت است. و حتی اگر خودش را حزباللهی بداند، جز «ننگ» برای حزبِ خدا دستاوردی ندارد. دلسوزِ دغدغهمند اگر میشناسید که شعار بیادبانه سر میدهد، از او بخواهید اول دلش برای خودش بسوزد و حیایی که از دین نیاموخته! رزومه بعضی از فعالان سیاسی ما متاسفانه پر شده از دشنام به شهدایی که بعدا پشت تابوتشان ضجه زدهاند برای طلب حلالیت! نگذاریم تاریخ تکرار بشود... #یادداشت_های_یک_سرکنیز #وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
@vaghtikhanemabeheshtmishavad
beheshterowze.ir
یه رفیقی داشتیم تو دانشگاه میگفت: «ما پیروان خط امام هستیم و با هرکس که توی خط امام حرکت نکنه مقابله میکنیم، حتی اگر خود امام باشه!»
حالا اون شاید شوخی میکرد ولی بعضیها همین رو جدی زندگی می کنند.خیلی آدم نگران میشه از آخر و عاقبتش...
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
حالا اون شاید شوخی میکرد ولی بعضیها همین رو جدی زندگی می کنند.خیلی آدم نگران میشه از آخر و عاقبتش...
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۲.۹K
۹:۴۰
گوشواره و گردنبندم را درآوردم.از شب اول محرم میخواستم این کار را بکنم. حتی نه شب اول محرم امسال. چند سالی هست... از بعدِ آن عاشورایی که با استاد چیت چیان و فاطمه خانم کربلا بودیم. آن شب که از پله برقی زیرگذر بین الحرمین داشتیم بالا میآمدیم. سخنران بعد از نماز عشاء به زبان فصیح عربی گفته بود چه رسم شیرینی دارند آنهایی که اول محرم زیورآلاتشان را در میآورند.و فاطمه خانم، روی همان پله برقیها داشت برای من تعریف میکرد از مادر مرحومش که این کار را هر سال میکرده...و من دلم لک زد برای اینکه از این میراثها برای فرزندم داشته باشم.«آداب» داشته باشم!آدابی که او بتواند یک وقتی بشمرد برای دیگران. بگوید ما همیشه در ماه رمضان فلان کار را میکردیم. صبح جمعهها خانهمان اینطور بود. محرم که میرسید فلان رسم را داشتیم...به قول شازده کوچولو، دوستی نیاز به «آیین» دارد. و آدم بدون آیین هیچ وقت نه میتواند اهلی بشود، نه اهلی بکند!از همان وقت نیت کردم هر سال بر این آیین پایبند بمانم و این دو ماه را بیگوشواره باشم. اما شب اول محرم آمد و رفت و فراموش کردم. یعنی روزی چندبار یادم می افتاد. ولی دستم بند بود و دوباره از یادم میرفت.نهایتا وقتی من و حواسِ جمع و فرصت و گوشوارهها به هم رسیدیم، وارد شب سوم شده بودیم. شبی که کنار خیابان نشسته بودم روبروی مسجد المهدی (عجل الله فرجه)، مداح از طفل سه ساله و گوشِ بی گوشواره میخواند و من به سعیده و خواهر کوچکش فکر میکردم. به آنهمه دختر کوچکِ در انتظارِ بابا که این جنگ روی دست ما گذاشته...راستش دلم رفت برای امام حسین. برای صاحب عزایی که دغدغهاش تسلای خاطر ماست. با همهی وجود حس کردم پشت تمام حواسپرتیهای ما لطیفِ دقیقِ حواس جمعی نشسته و با محبت روی سرمان دست میکشد و حواسمان را برمیگرداند به همانجا که از آن پرت شده است...خانم و آقایی با موتور از مقابل هیئت کوچک خیابانیمان گذشتند، زن دو تا انگشت اشارهاش را فرو کرد توی گوشهایش و تا وقتی از ما دور شدند، در نیاورد، آرزو کردم کاش به تعداد روزهایی که تا پایان عمرم ماندهاست، حتی هزار برابر بیشتر، بتوانم پیغامِ «حسین» را به آنها که دور و دلخورند برسانم. خیلی حواس این مرد به تک تکِ ما هست. خیلی امام حسینِ عجیبی است. من در تمام زندگیام کسی را ندیدهام که اینقدر برای دوستانش «آیین» داشته باشد و اینقدر خوب «اهلی کردن» را بلد باشد!
لابد برای این دخترهای کوچک هم برنامهای دارد...حتما دارد!حتما دارد!
پ.ن: الهی به رقیه...
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
لابد برای این دخترهای کوچک هم برنامهای دارد...حتما دارد!حتما دارد!
پ.ن: الهی به رقیه...
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۱.۸K
۱:۴۴