برادر بازیافته
رمان دوست بازیافته را یک روزه خواندم. داستانش عجیب قدیمی بود. شاید اگر کلمه ای کاملا مخالف ژانر اکشن بود، میشد اسم ژانر این کتاب. هیچ عجله ای برای پیشرفت داستان نداشت. مثل یک مادربزرگ تنها که بعد سالی نوهی خردسالش را دیده و دارد با ربط و بیربط همه چیز را برایش تعریف میکند. امروز هیچ نویسندهی عاقلی دست به چنین مخاطرات زیبایی نمیزند. فکر کن وسط داستان یکهو قطع کنی و دو فصل حال و هوای جغرافیای منطقه داستان را برای خواننده ات تعریف کنی. انصافا مادربزرگی نیست؟!
داستان را لو نمیدهم اما پیام را چرا! داستان درباره نسبت دوستی و ایدئولوژی است. اینکه اعتقادات چگونه دوستی ها را تغییر میدهند و وقتی انسان به ماشین عقیده پرداز تبدیل شود چقدر راحت دوستی های قلبی اش را کنار میگذارد.
راستش این دقیقا قصهی من است. منی که تا به حال یک راهپیمایی ۲۲ بهمنم هم قضا نشده. منی که روی نمایهی مجازی ام عکس آقا را گذاشته ام و منی که به پروفایل میگویم نمایه، فقط و فقط چون او دوست نداشت از کلمات بیگانه استفاده شود. من همه اینها هستم اما ربات عقیده پرداز نیستم. من آدمم و با همهی خریت و حریتی که یک آدم دارد پای کار نظام ایستاده ام. من در دبیرستان بی هیچ عار و خجالتی با کسانی رفیق بودم که خیلی هایشان مثل من فکر نمیکردند.
رفیق بودیم و هنوز هم هستیم. چه باک که هر بار میگویم اوضاع بالاخره روزی رو به راه میشود میخندند؟! چه فرقی میکند که هروقت از سرنگونی نظام حرف میزنند بلند مسخرهشان میکنم و حتی ادایشان را در میآورم؟حالا سالی به دوازده ماه ممکن است اوضاع مملکت تب کند و کمی بیشتر از اینها روی مخ هم راه برویم. ولی اول و آخرش همسایه ایم، رفیقیم، هم وطنیم. هم من میدانم آنها مزدور موساد نیستند و هم آنها مطمئنند من برای شرکت در تجمع شبانه چیزی نمیگیریم. آنقدر مطمئنند که یکیشان آن روز در گروه دوستانه نوشت: "سبحان انقدر رایگان سنگ اینا رو به سینه نزن، برو بینشون یه لقمه ام تو بردار!" گفت و خندیدیم و تمام شد! او همینقدر به من مطمئن است.
اصلا راستش را بخواهید ما خود انقلاب و کشور و رهبرمان را هم همینجوری دوست داریم. ما با سیدعلی زندگی کرده بودیم. ما دوست بازیافتهی آقا بودیم و او را از پس یک ذلت تاریخی به دوستی بازیافته بودیم. هیچ برهانی نیاز نبود تا حقانیت سیدعلی به ما اثبات شود. چند نفر از آنها که حین لبخند آقا بغض میکردند میدانستند قاعدهی لطف چیست؟ چند تا از آنها که حین ورودش به حسینیه با فریاد به جلو میدویدند بلد بودند ولایت فقیه را نقلی و عقلی اثبات کنند؟ نقل عقل و اینها نبود! سیدعلی اثبات شده بود!
امروز داشتم فکر میکردم راست راستی این شیوه درست است؟ نکند من اشتباه میکنم؟ همان لحظه رسیدم به آیه ۵۰ هود. آنجا که میگوید برای هدایت عاد، "برادرشان" هود را فرستادیم و پشت بندش در آیه ۶۱ تاکید میکند که برای هدایت ثمود هم "برادرشان" صالح را فرستادیم. باید علی رغم تمام تفاوت ها، حقیقتا و عمیقا برادر باشیم، باید زبان هم را بفهمیم. برادری، نه برای اینکه جذبشان کنیم. برای اینکه دوستشان داریم.
القصه که به کوری چشم دشمن، ما حالا حالا ها برادریم. هروقت این رفقای ما جاسوس موساد شدند یا ما برای تجمعات شبانهمان ساعتی پول گرفتیم، آنوقت میرویم در خیابان رو به روی هم شمشیر میکشیم.
#فطرسستان
@fotrosesstan
رمان دوست بازیافته را یک روزه خواندم. داستانش عجیب قدیمی بود. شاید اگر کلمه ای کاملا مخالف ژانر اکشن بود، میشد اسم ژانر این کتاب. هیچ عجله ای برای پیشرفت داستان نداشت. مثل یک مادربزرگ تنها که بعد سالی نوهی خردسالش را دیده و دارد با ربط و بیربط همه چیز را برایش تعریف میکند. امروز هیچ نویسندهی عاقلی دست به چنین مخاطرات زیبایی نمیزند. فکر کن وسط داستان یکهو قطع کنی و دو فصل حال و هوای جغرافیای منطقه داستان را برای خواننده ات تعریف کنی. انصافا مادربزرگی نیست؟!
داستان را لو نمیدهم اما پیام را چرا! داستان درباره نسبت دوستی و ایدئولوژی است. اینکه اعتقادات چگونه دوستی ها را تغییر میدهند و وقتی انسان به ماشین عقیده پرداز تبدیل شود چقدر راحت دوستی های قلبی اش را کنار میگذارد.
راستش این دقیقا قصهی من است. منی که تا به حال یک راهپیمایی ۲۲ بهمنم هم قضا نشده. منی که روی نمایهی مجازی ام عکس آقا را گذاشته ام و منی که به پروفایل میگویم نمایه، فقط و فقط چون او دوست نداشت از کلمات بیگانه استفاده شود. من همه اینها هستم اما ربات عقیده پرداز نیستم. من آدمم و با همهی خریت و حریتی که یک آدم دارد پای کار نظام ایستاده ام. من در دبیرستان بی هیچ عار و خجالتی با کسانی رفیق بودم که خیلی هایشان مثل من فکر نمیکردند.
رفیق بودیم و هنوز هم هستیم. چه باک که هر بار میگویم اوضاع بالاخره روزی رو به راه میشود میخندند؟! چه فرقی میکند که هروقت از سرنگونی نظام حرف میزنند بلند مسخرهشان میکنم و حتی ادایشان را در میآورم؟حالا سالی به دوازده ماه ممکن است اوضاع مملکت تب کند و کمی بیشتر از اینها روی مخ هم راه برویم. ولی اول و آخرش همسایه ایم، رفیقیم، هم وطنیم. هم من میدانم آنها مزدور موساد نیستند و هم آنها مطمئنند من برای شرکت در تجمع شبانه چیزی نمیگیریم. آنقدر مطمئنند که یکیشان آن روز در گروه دوستانه نوشت: "سبحان انقدر رایگان سنگ اینا رو به سینه نزن، برو بینشون یه لقمه ام تو بردار!" گفت و خندیدیم و تمام شد! او همینقدر به من مطمئن است.
اصلا راستش را بخواهید ما خود انقلاب و کشور و رهبرمان را هم همینجوری دوست داریم. ما با سیدعلی زندگی کرده بودیم. ما دوست بازیافتهی آقا بودیم و او را از پس یک ذلت تاریخی به دوستی بازیافته بودیم. هیچ برهانی نیاز نبود تا حقانیت سیدعلی به ما اثبات شود. چند نفر از آنها که حین لبخند آقا بغض میکردند میدانستند قاعدهی لطف چیست؟ چند تا از آنها که حین ورودش به حسینیه با فریاد به جلو میدویدند بلد بودند ولایت فقیه را نقلی و عقلی اثبات کنند؟ نقل عقل و اینها نبود! سیدعلی اثبات شده بود!
امروز داشتم فکر میکردم راست راستی این شیوه درست است؟ نکند من اشتباه میکنم؟ همان لحظه رسیدم به آیه ۵۰ هود. آنجا که میگوید برای هدایت عاد، "برادرشان" هود را فرستادیم و پشت بندش در آیه ۶۱ تاکید میکند که برای هدایت ثمود هم "برادرشان" صالح را فرستادیم. باید علی رغم تمام تفاوت ها، حقیقتا و عمیقا برادر باشیم، باید زبان هم را بفهمیم. برادری، نه برای اینکه جذبشان کنیم. برای اینکه دوستشان داریم.
القصه که به کوری چشم دشمن، ما حالا حالا ها برادریم. هروقت این رفقای ما جاسوس موساد شدند یا ما برای تجمعات شبانهمان ساعتی پول گرفتیم، آنوقت میرویم در خیابان رو به روی هم شمشیر میکشیم.
۳۷۵
۲۱:۴۲
یکی بود یکی نبود...
یک روز مولای ما، بزرگ و ریش سفید اهل بیت، حضرت صادق(روح ما فدای خاک پای حضرتش) زراره را صدا زد و برایش #روایت گفت.
یکی بود، یکی نبود... مولای ما تعریف کرد از روزی که یکی بود و یکی نبود. روزی که بین دو دوست جدایی افتاده بود. یکی آدم بود و یکی فرشته. این آدم و فرشته در بهشت به بودن با هم عادت کرده بودند. با هم انس گرفته بودند. انقدر به هم خو گرفته بودند که آقای ما این فرشته را خلیل آدم معرفی کرد. خلیل ترجمه خاصی دارد. به دو رفیقی که همه جا با همند میگویند خلیل. این فرشته خلیل آدم بود.
وقتی آدم به سیب نزدیک شد و از بهشت به زمین آمد، این فرشته خیلی دلشکسته شد. حالا یکی بود و یکی نبود. آدم روی زمین تک و تنها افتاده بود. فرشته توی بهشت تک و تنها مانده بود. یکی بود و یکی نبود. آنقدر که مولای ما گفته فرشته از شدت غم به وحشت افتاد. خب دلش برای رفیق خلیلش تنگ شده بود. اصلا نباید بین خلیل ها جدایی بیفتد. این را همه میدانند. خدا هم میدانست. در نتیجه اجازه داد که فرشته برود پایین. روی زمین. جایی که دیگر یکی بود و البته خیلی ها نبودند.
آدم تا فرشته را دید انگار تازه فهمیده باشد چه بلایی سرش آمده و از کجا بیرون شده دستی به سرش گذاشت و ناله کرد. نالهی آدم پیچید و زیر گنبد کبود پژواک شد. مولای ما گفت تمام زمین و آسمان ها صدای نالهی آدم را شنیدند.
یکی بود و یکی نبود. آدم خیلی دلش گرفته بود. فرشته دوست آدم بود. یکهو چیزی به ذهنش رسید. به آدم گفت میخواهی برایت تعریف کنم از روزی که یکی بود و یکی نبود؟ از روزی که تو نبودی و من بودم؟ آدم شاید اشک هایش را پاک کرد و ناامید گفت بگو.
فرشته گفت: "وقتی خدا گِل تو رو سرشت. ما فرشته ها همه با یه عالم سوال رفتیم پیش خدا. خدا صدا زد میخوام توی زمین برای خودم جانشین بذارم. ماها همه سوال کردیم: خدایا جانشین تو باید مثل خودت بزرگ باشه. اما زمین خیلی کوچیکه. خدایا جانشین تو باید مثل خودت لطیف باشه، اما زمین خیلی کثیفه. خدایا این آدما بخوان خلیفه تو بشن تو زمین جاشون نمیشه. با هم دعواشون میشه. ممکنه سر یه وجب جای بیشتر خون بریزن. آدم! خدا همون لحظه گفت من چیزی میدونم که شما نمیدونید و ما همه سجده کردیم. جز یکیمون. میشناسیش. میدونی کی رو میگم. از همون موقع بود که اون رونده شد و تو بین ماها اومدی. بازم یکی بود و یکی نبود!" یکی بود و یکی نبودش که به اینجا رسید دوباره تاکید کرد: "خدا از اول تو اون روزِ یکی بود و یکی نبود، تو رو برای زمین آفریده بود. تو اصلا قرار نبود تا آخرش توی بهشت بمونی!" مولای ما وقتی به اینجای قصه رسید سه بار به زراره گفت: "آدم با همین جمله آروم شد... آدم با همین جمله آروم شد... آدم با همین جمله آروم شد..."
#روایت مولای ما برای زراره همینجا تمام شد. ما آدم ها شدیم تنها ترین موجودات اجتماعی زمین. ماهایی که از اول قرار بود یک تنهایی جمعی را تجربه کنیم و از همین خاک کثیف و حقیر به بهشت برین برسیم. ماها روی زمین تنها بودیم. تنهای تنها. هنوز هم یکی بود و یکی نبود. جای آن یکی خیلی خالی بود. ما این همه دوست و رفیق و خلیل نمیخواستیم. ما همان یکی را میخواستیم. همان یکی که در زندگی خیلی هایمان نبود. ما از زمان پدرمان آدم هنوز هم بین دوستی ها و رفاقت ها و عشق هایمان به دنبال آن تنها غایب یکی بود و یکی نبود میگردیم. اما اگر ساکت شویم، اگر زلال شویم، اگر خوب گوش کنیم بقیهی قصه را میشنویم؛ "توی این شلوغیا و برو بیاها... زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود!"
#فطرسستان
@fotrosesstan
یک روز مولای ما، بزرگ و ریش سفید اهل بیت، حضرت صادق(روح ما فدای خاک پای حضرتش) زراره را صدا زد و برایش #روایت گفت.
یکی بود، یکی نبود... مولای ما تعریف کرد از روزی که یکی بود و یکی نبود. روزی که بین دو دوست جدایی افتاده بود. یکی آدم بود و یکی فرشته. این آدم و فرشته در بهشت به بودن با هم عادت کرده بودند. با هم انس گرفته بودند. انقدر به هم خو گرفته بودند که آقای ما این فرشته را خلیل آدم معرفی کرد. خلیل ترجمه خاصی دارد. به دو رفیقی که همه جا با همند میگویند خلیل. این فرشته خلیل آدم بود.
وقتی آدم به سیب نزدیک شد و از بهشت به زمین آمد، این فرشته خیلی دلشکسته شد. حالا یکی بود و یکی نبود. آدم روی زمین تک و تنها افتاده بود. فرشته توی بهشت تک و تنها مانده بود. یکی بود و یکی نبود. آنقدر که مولای ما گفته فرشته از شدت غم به وحشت افتاد. خب دلش برای رفیق خلیلش تنگ شده بود. اصلا نباید بین خلیل ها جدایی بیفتد. این را همه میدانند. خدا هم میدانست. در نتیجه اجازه داد که فرشته برود پایین. روی زمین. جایی که دیگر یکی بود و البته خیلی ها نبودند.
آدم تا فرشته را دید انگار تازه فهمیده باشد چه بلایی سرش آمده و از کجا بیرون شده دستی به سرش گذاشت و ناله کرد. نالهی آدم پیچید و زیر گنبد کبود پژواک شد. مولای ما گفت تمام زمین و آسمان ها صدای نالهی آدم را شنیدند.
یکی بود و یکی نبود. آدم خیلی دلش گرفته بود. فرشته دوست آدم بود. یکهو چیزی به ذهنش رسید. به آدم گفت میخواهی برایت تعریف کنم از روزی که یکی بود و یکی نبود؟ از روزی که تو نبودی و من بودم؟ آدم شاید اشک هایش را پاک کرد و ناامید گفت بگو.
فرشته گفت: "وقتی خدا گِل تو رو سرشت. ما فرشته ها همه با یه عالم سوال رفتیم پیش خدا. خدا صدا زد میخوام توی زمین برای خودم جانشین بذارم. ماها همه سوال کردیم: خدایا جانشین تو باید مثل خودت بزرگ باشه. اما زمین خیلی کوچیکه. خدایا جانشین تو باید مثل خودت لطیف باشه، اما زمین خیلی کثیفه. خدایا این آدما بخوان خلیفه تو بشن تو زمین جاشون نمیشه. با هم دعواشون میشه. ممکنه سر یه وجب جای بیشتر خون بریزن. آدم! خدا همون لحظه گفت من چیزی میدونم که شما نمیدونید و ما همه سجده کردیم. جز یکیمون. میشناسیش. میدونی کی رو میگم. از همون موقع بود که اون رونده شد و تو بین ماها اومدی. بازم یکی بود و یکی نبود!" یکی بود و یکی نبودش که به اینجا رسید دوباره تاکید کرد: "خدا از اول تو اون روزِ یکی بود و یکی نبود، تو رو برای زمین آفریده بود. تو اصلا قرار نبود تا آخرش توی بهشت بمونی!" مولای ما وقتی به اینجای قصه رسید سه بار به زراره گفت: "آدم با همین جمله آروم شد... آدم با همین جمله آروم شد... آدم با همین جمله آروم شد..."
#روایت مولای ما برای زراره همینجا تمام شد. ما آدم ها شدیم تنها ترین موجودات اجتماعی زمین. ماهایی که از اول قرار بود یک تنهایی جمعی را تجربه کنیم و از همین خاک کثیف و حقیر به بهشت برین برسیم. ماها روی زمین تنها بودیم. تنهای تنها. هنوز هم یکی بود و یکی نبود. جای آن یکی خیلی خالی بود. ما این همه دوست و رفیق و خلیل نمیخواستیم. ما همان یکی را میخواستیم. همان یکی که در زندگی خیلی هایمان نبود. ما از زمان پدرمان آدم هنوز هم بین دوستی ها و رفاقت ها و عشق هایمان به دنبال آن تنها غایب یکی بود و یکی نبود میگردیم. اما اگر ساکت شویم، اگر زلال شویم، اگر خوب گوش کنیم بقیهی قصه را میشنویم؛ "توی این شلوغیا و برو بیاها... زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود!"
۳۱۷
۲۱:۲۸
فطرسستان 🇵🇸🇱🇧🇮🇷
یکی بود یکی نبود... یک روز مولای ما، بزرگ و ریش سفید اهل بیت، حضرت صادق(روح ما فدای خاک پای حضرتش) زراره را صدا زد و برایش #روایت گفت. یکی بود، یکی نبود... مولای ما تعریف کرد از روزی که یکی بود و یکی نبود. روزی که بین دو دوست جدایی افتاده بود. یکی آدم بود و یکی فرشته. این آدم و فرشته در بهشت به بودن با هم عادت کرده بودند. با هم انس گرفته بودند. انقدر به هم خو گرفته بودند که آقای ما این فرشته را خلیل آدم معرفی کرد. خلیل ترجمه خاصی دارد. به دو رفیقی که همه جا با همند میگویند خلیل. این فرشته خلیل آدم بود. وقتی آدم به سیب نزدیک شد و از بهشت به زمین آمد، این فرشته خیلی دلشکسته شد. حالا یکی بود و یکی نبود. آدم روی زمین تک و تنها افتاده بود. فرشته توی بهشت تک و تنها مانده بود. یکی بود و یکی نبود. آنقدر که مولای ما گفته فرشته از شدت غم به وحشت افتاد. خب دلش برای رفیق خلیلش تنگ شده بود. اصلا نباید بین خلیل ها جدایی بیفتد. این را همه میدانند. خدا هم میدانست. در نتیجه اجازه داد که فرشته برود پایین. روی زمین. جایی که دیگر یکی بود و البته خیلی ها نبودند. آدم تا فرشته را دید انگار تازه فهمیده باشد چه بلایی سرش آمده و از کجا بیرون شده دستی به سرش گذاشت و ناله کرد. نالهی آدم پیچید و زیر گنبد کبود پژواک شد. مولای ما گفت تمام زمین و آسمان ها صدای نالهی آدم را شنیدند. یکی بود و یکی نبود. آدم خیلی دلش گرفته بود. فرشته دوست آدم بود. یکهو چیزی به ذهنش رسید. به آدم گفت میخواهی برایت تعریف کنم از روزی که یکی بود و یکی نبود؟ از روزی که تو نبودی و من بودم؟ آدم شاید اشک هایش را پاک کرد و ناامید گفت بگو. فرشته گفت: "وقتی خدا گِل تو رو سرشت. ما فرشته ها همه با یه عالم سوال رفتیم پیش خدا. خدا صدا زد میخوام توی زمین برای خودم جانشین بذارم. ماها همه سوال کردیم: خدایا جانشین تو باید مثل خودت بزرگ باشه. اما زمین خیلی کوچیکه. خدایا جانشین تو باید مثل خودت لطیف باشه، اما زمین خیلی کثیفه. خدایا این آدما بخوان خلیفه تو بشن تو زمین جاشون نمیشه. با هم دعواشون میشه. ممکنه سر یه وجب جای بیشتر خون بریزن. آدم! خدا همون لحظه گفت من چیزی میدونم که شما نمیدونید و ما همه سجده کردیم. جز یکیمون. میشناسیش. میدونی کی رو میگم. از همون موقع بود که اون رونده شد و تو بین ماها اومدی. بازم یکی بود و یکی نبود!" یکی بود و یکی نبودش که به اینجا رسید دوباره تاکید کرد: "خدا از اول تو اون روزِ یکی بود و یکی نبود، تو رو برای زمین آفریده بود. تو اصلا قرار نبود تا آخرش توی بهشت بمونی!" مولای ما وقتی به اینجای قصه رسید سه بار به زراره گفت: "آدم با همین جمله آروم شد... آدم با همین جمله آروم شد... آدم با همین جمله آروم شد..." #روایت مولای ما برای زراره همینجا تمام شد. ما آدم ها شدیم تنها ترین موجودات اجتماعی زمین. ماهایی که از اول قرار بود یک تنهایی جمعی را تجربه کنیم و از همین خاک کثیف و حقیر به بهشت برین برسیم. ماها روی زمین تنها بودیم. تنهای تنها. هنوز هم یکی بود و یکی نبود. جای آن یکی خیلی خالی بود. ما این همه دوست و رفیق و خلیل نمیخواستیم. ما همان یکی را میخواستیم. همان یکی که در زندگی خیلی هایمان نبود. ما از زمان پدرمان آدم هنوز هم بین دوستی ها و رفاقت ها و عشق هایمان به دنبال آن تنها غایب یکی بود و یکی نبود میگردیم. اما اگر ساکت شویم، اگر زلال شویم، اگر خوب گوش کنیم بقیهی قصه را میشنویم؛ "توی این شلوغیا و برو بیاها... زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود!"
#فطرسستان
@fotrosesstan
اصل روایت:
قال: و كان يقول أبو عبد الله ع إذا حدث بهذا الحديث هو كسر على القدرية ثم قال أبو عبد الله ع إن آدم كان له في السماء خليل من الملائكة- فلما هبط آدم من السماء إلى الأرض- استوحش الملك و شكا إلى الله و سأله أن يأذن له- فيهبط عليه فأذن له فهبط عليه، فوجده قاعدا في قفرة من الأرض، فلما رآه آدم وضع يده على رأسه و صاح صيحة- قال أبو عبد الله ع: يروون أنه أسمع عامة الخلق، فقال له الملك: يا آدم ما أراك- إلا قد عصيت ربك و حملت على نفسك ما لا تطيق، أ تدري ما قال الله لنا فيك فرددنا عليه قال: لا- قال: «قال إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» قلنا «أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ» فهو خلقك أن تكون في الأرض يستقيم أن تكون في السماء فقال أبو عبد الله ع: و الله عزي بها آدم ثلاثا
قال: و كان يقول أبو عبد الله ع إذا حدث بهذا الحديث هو كسر على القدرية ثم قال أبو عبد الله ع إن آدم كان له في السماء خليل من الملائكة- فلما هبط آدم من السماء إلى الأرض- استوحش الملك و شكا إلى الله و سأله أن يأذن له- فيهبط عليه فأذن له فهبط عليه، فوجده قاعدا في قفرة من الأرض، فلما رآه آدم وضع يده على رأسه و صاح صيحة- قال أبو عبد الله ع: يروون أنه أسمع عامة الخلق، فقال له الملك: يا آدم ما أراك- إلا قد عصيت ربك و حملت على نفسك ما لا تطيق، أ تدري ما قال الله لنا فيك فرددنا عليه قال: لا- قال: «قال إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» قلنا «أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ» فهو خلقك أن تكون في الأرض يستقيم أن تكون في السماء فقال أبو عبد الله ع: و الله عزي بها آدم ثلاثا
۳۷۳
۲۱:۳۶
شوخی شوخی!
همین الان رفقایم که باهاشان صبح آمدم قم و قرار بود شب برگردیم زنگم زدند که: حالا که داریم تا دم خانهتان میآییم چی بجاش برایمان میآوری بخوریم؟! از همین شوخی های جمع پسرانه.نگاهی به یخچال کردم. گفتم: نارنگی میارم براتون!یکیشان با خنده صدایش آمد که داد زد: "ببین! من نامردم اگه دنبالت بیایم..." و قطع کردند.کار های من بعد از این اتفاق به ترتیب این بود؛ به گوشی نگاه کردم... پاشدم ظرف های باقیمانده را شستم... چایی را دم گذاشتم... و با لباس بیرون نشستم روی مبل ببینم شوخی کردند و میایند یا جدی جدی رفتند که رفتند.الان که دارم این متن را مینویسم چایی دم کشیده و هنوز خبری ازشان نیست. اگر خبری شد میگویم به شما.ولی برایم جالب بود، وقتی دانش آموز بودم و ده نفری میچپیدیم توی ساینای مربیمان(حاجی) و یک جایی حاج آقا یکی را پرت میکرد پایین و گازش را میگرفت، با چه ذوق و قهقه ای ماجرا را میدیدم. حتی اگر آن بخت برگشتهای که میافتاد پایین خودم میبودم هم فرقی نداشت. خوب یادم هست که در بیابان قم تهران حدود یک کیلومتر را دنبال ماشین حاجی میدویدم و من از خنده و حرص سرخ شده بودم و بچه های توی ماشین هم.
کار رفقایم عجیب بوده؟ ابدا. این معمولی ترین شوخی پسرانه است.(مگر اینکه جدی جدی بگذارندم و بروند، آنوقت عجیب میشود) فقط ذوق این جنس کارها در من تمام شده. دیگر به زور شیرینی کندن بهم مزه نمیدهد. برعکس، تمام فکر و ذکرم این است که نکند طرف دستش خالی باشد و شرمندهمان شود. دیگر جشن پتو گرفتن حال سابق را ندارد. میترسم آسیب ببینند یا جدی جدی ناراحت شوند. نمیدانم نتیجه این متن چیست. اما الان که این اتفاق افتاد حس عمیق پیر شدن بهم دست داد. حالا شما میخواهید نتیجه بگیرید که هرچیز وقتی دارد یا چمیدانم... نتیجه بگیرید که تا دیر نشده حسابی شوخی کنید و بخندید... یا هر چیز دیگر... هر نتیجه ای که میگیرید فقط برگردید مرا هم ببرید تهران نامرد هاااااا!
فطرس
#فطرسستان
@fotrosesstan
همین الان رفقایم که باهاشان صبح آمدم قم و قرار بود شب برگردیم زنگم زدند که: حالا که داریم تا دم خانهتان میآییم چی بجاش برایمان میآوری بخوریم؟! از همین شوخی های جمع پسرانه.نگاهی به یخچال کردم. گفتم: نارنگی میارم براتون!یکیشان با خنده صدایش آمد که داد زد: "ببین! من نامردم اگه دنبالت بیایم..." و قطع کردند.کار های من بعد از این اتفاق به ترتیب این بود؛ به گوشی نگاه کردم... پاشدم ظرف های باقیمانده را شستم... چایی را دم گذاشتم... و با لباس بیرون نشستم روی مبل ببینم شوخی کردند و میایند یا جدی جدی رفتند که رفتند.الان که دارم این متن را مینویسم چایی دم کشیده و هنوز خبری ازشان نیست. اگر خبری شد میگویم به شما.ولی برایم جالب بود، وقتی دانش آموز بودم و ده نفری میچپیدیم توی ساینای مربیمان(حاجی) و یک جایی حاج آقا یکی را پرت میکرد پایین و گازش را میگرفت، با چه ذوق و قهقه ای ماجرا را میدیدم. حتی اگر آن بخت برگشتهای که میافتاد پایین خودم میبودم هم فرقی نداشت. خوب یادم هست که در بیابان قم تهران حدود یک کیلومتر را دنبال ماشین حاجی میدویدم و من از خنده و حرص سرخ شده بودم و بچه های توی ماشین هم.
کار رفقایم عجیب بوده؟ ابدا. این معمولی ترین شوخی پسرانه است.(مگر اینکه جدی جدی بگذارندم و بروند، آنوقت عجیب میشود) فقط ذوق این جنس کارها در من تمام شده. دیگر به زور شیرینی کندن بهم مزه نمیدهد. برعکس، تمام فکر و ذکرم این است که نکند طرف دستش خالی باشد و شرمندهمان شود. دیگر جشن پتو گرفتن حال سابق را ندارد. میترسم آسیب ببینند یا جدی جدی ناراحت شوند. نمیدانم نتیجه این متن چیست. اما الان که این اتفاق افتاد حس عمیق پیر شدن بهم دست داد. حالا شما میخواهید نتیجه بگیرید که هرچیز وقتی دارد یا چمیدانم... نتیجه بگیرید که تا دیر نشده حسابی شوخی کنید و بخندید... یا هر چیز دیگر... هر نتیجه ای که میگیرید فقط برگردید مرا هم ببرید تهران نامرد هاااااا!
۳۱۸
۱۷:۵۴
بمب اتم
طرفدارانش را سیر میکنم. تنوع جالبی دارند. بُر میخورم لای استدلالهای ادعاییشان. سپس یقین میکنم اگر قبل انقلاب بودند و ازشان میپرسیدیم راه مبارزهی با شاه چیست؟ یک مسیر را نشان میدادند: مبارزهی مسلحانه. اگر کسی میگفت این مسیر را قبول نداریم، سوای از فحش و فضیحت یک انگ میچسباندند روی پیشانیاش که "تو جان انقلابیها را به خطر میاندازی، با همین تئوریهای مندرآوردی و بهدردنخور و غیر رئال و الاهیاتی و هپروتی... با شیوهی مبارزهی شما، آخرش همه چیز به نفع استبداد شاه تمام میشود!" حالا که گذشتهها گذشته میشود فهمید راه مبارزاتی خمینیِ امام شدنی بود و شد. بیآنکه اسلحه دست بگیرد و مسلحانه بجنگد؛ با آنکه میتوانست تمام دین و شریعت را استخدام کند برای توجیه مسلح شدن. خب یکی بگوید: گره کار کجاست؟پیام دیروز رهبر انقلاب نکتهی مهمی داشت: ما با محاسبات مادی، چهارمین ابرقدرت دنیاییم و با محاسبات الهی اولین ابرقدرت جهان!گره کار اینجاست که این جماعت بمباتمی، چهارم شدن را میفهمند ولی اول شدن را نه. اختلال اصلی در آن دستگاه محاسباتی است که محاسبات الهی را هپروتیدیدن تحلیل میکند. از لنز اینها فقط با بمب اتم میشود بازدارندگی ساخت نه با ارادههای مردم. همانطور که قبل انقلاب از لنز همین قماش، فقط با اسلحه میشد شاه را بیرون انداخت نه با ارادههای مردم. دیگر بگذریم از وقتی که مسئله چهره حادتری پیدا میکند؛ مثلا اگر بگوییم چهارمی و اولی توأمان است. اینجا قطعا دستگاه محاسباتیشان واشر میزند!
#بمب_اتم
سید میثم میرتاج الدینی
#فطرسستان
@fotrosesstan
طرفدارانش را سیر میکنم. تنوع جالبی دارند. بُر میخورم لای استدلالهای ادعاییشان. سپس یقین میکنم اگر قبل انقلاب بودند و ازشان میپرسیدیم راه مبارزهی با شاه چیست؟ یک مسیر را نشان میدادند: مبارزهی مسلحانه. اگر کسی میگفت این مسیر را قبول نداریم، سوای از فحش و فضیحت یک انگ میچسباندند روی پیشانیاش که "تو جان انقلابیها را به خطر میاندازی، با همین تئوریهای مندرآوردی و بهدردنخور و غیر رئال و الاهیاتی و هپروتی... با شیوهی مبارزهی شما، آخرش همه چیز به نفع استبداد شاه تمام میشود!" حالا که گذشتهها گذشته میشود فهمید راه مبارزاتی خمینیِ امام شدنی بود و شد. بیآنکه اسلحه دست بگیرد و مسلحانه بجنگد؛ با آنکه میتوانست تمام دین و شریعت را استخدام کند برای توجیه مسلح شدن. خب یکی بگوید: گره کار کجاست؟پیام دیروز رهبر انقلاب نکتهی مهمی داشت: ما با محاسبات مادی، چهارمین ابرقدرت دنیاییم و با محاسبات الهی اولین ابرقدرت جهان!گره کار اینجاست که این جماعت بمباتمی، چهارم شدن را میفهمند ولی اول شدن را نه. اختلال اصلی در آن دستگاه محاسباتی است که محاسبات الهی را هپروتیدیدن تحلیل میکند. از لنز اینها فقط با بمب اتم میشود بازدارندگی ساخت نه با ارادههای مردم. همانطور که قبل انقلاب از لنز همین قماش، فقط با اسلحه میشد شاه را بیرون انداخت نه با ارادههای مردم. دیگر بگذریم از وقتی که مسئله چهره حادتری پیدا میکند؛ مثلا اگر بگوییم چهارمی و اولی توأمان است. اینجا قطعا دستگاه محاسباتیشان واشر میزند!
#بمب_اتم
۲۸۹
۵:۲۹
همه چیز میتوانست همان ساعت ۹ تمام شود...
یک دانه بمب با دو تایش فرقی ندارد. سی تا که شد، دیگر چهل تایش هم چندان توفیری نمیکند و مگر یک پیکر نه چندان درشت، چند بمب نیاز دارد برای اینکه چیزی ازش نماند.قصه همین است. قصه همین است که قصه و داستان خدا باید یکجوری آخرش در بیاید دیگر، مگر نه!؟
وقتی بعد از اربعین شک به جانم افتاد و با #یکی مشغول صحبت درباره حال و روزم شدم، بهم گفت: "تا تهش را هم که بروی، آخرش باید به ندیده ها اعتماد کنی... یومنون بالغیب... ایمان نتیجه علم و دانستن و خواندن نیست... ته تهش برخی چیز ها را باید چشم بسته بپذیری..."راست میگفت. من از اولش هم جمهوری اسلامی را چشم بسته دوست داشتم. مگر میشد رهبر یک کشور سید علی خامنهای باشد و آن کشور و نظام را دوست نداشت؟ همین مسئله هم باعث شده بود که با رفتنش اول از همه به سماوی بودن مسیر و رویایم شک کنم... چند حکومت و شاه و دربار در این مملکت آمده و ادعای ظل اللهی کرده و رفته؟ چند فرقه و گروه و حزب داعیهی آخرالزمان و نجات قافلهی بشری را داشتهاند؟ الان ما اسم چند تایشان را به خاطر یا در دسترس داریم؟
...مگه جز اینه که این مردم خیال میکنن انقلابشون یه اتصال به کیهان و کائنات داره و برای این هر شب تو خیابونن؟!...
اینها را احسان عبدی پور که در برنامهاش میگفت، سرم گیج میرفت. او داشت ما را از بیرون، مثل یک موجود آزمایشگاهی نگاه میکرد. مثل یک مستند که در وصف قبیلهای ساخته شده و باور های آنها را برای مخاطبی که هیچ ربط و انسی با باور های آنان ندارد، واگویه میکند. ما و ایده و آرمان و همه زندگیمان، تبدیل به سوژهی مورد مطالعهی او شده بودیم. شک بدجوری به جانم افتاده بود. نکند دوران بیاید و برود و تاریخ ثابت کند که ما هم هیچ ربطی به خدا و غیب نداشتیم؟!
یک ماه کارم شده بود کلنجار رفتن با خودم. زلزله در تمام عقایدم افتاده بود... به فرض که ما راست راستکی سر و سرّی با خدا و راه خدا داریم. به فرض که من باید ندیده و نشنیده، به غیبی که نمیدیدم ایمان میاوردم. کو نشانه ای که نشان بدهد ما واقعا جایی در قصهی خدا داریم؟چشمم به عکسش که افتاد قصهی خدا را یکبار دیگر برای خودم تداعی کردم. امام سید مجتبی خامنهای یعنی هنوز این قصه ادامه دارد و ما هنوز جایی از این داستان زندهایم.قصهی مردی که از زیر ده ها موشک و بمب سالم بیرون آمده. از دل آتش گذشته و حالا دارد برای انتقام شمشیر تیز میکند.همه چیز میتوانست در همان ساعت ۹ صبح تمام شود. یک بمب با دو بمب فرقی نمیکند، به سی که رسید با چهل تایش توفیری ندارد و من از بچه های هلال احمر شنیدم که در بیت نوزده موشک عمل نکرده باقی مانده بود.آن شب یکبار دیگر ایمان آوردم. نه به غیب. نه به ندیده ها. من مرد ایمان به ندیده ها نیستم. من به خدای موشک های عمل نکرده. به خدای آن پیکر نحیف سالم از بین آتش بیرون آمده. به خدای امام سید مجتبی ایمان آوردم و امشب که این متن ها را مینویسم سخت برای جان او مضطربم.خدایا ما را یکبار دیگر با زلزلهی هولناک بیمعنا شدن راه و تهی شدن قصهمان امتحان نکن... خدایا ما از زندگی بدون اماممان خیلی میترسیم...
#لبیک_سیدنا#روحی_فداک#هم_عهدی
فطرس
پ.ن: برای جان امام سید مجتبی، صدقه کنار بذاریم
#فطرسستان
@fotrosesstan
یک دانه بمب با دو تایش فرقی ندارد. سی تا که شد، دیگر چهل تایش هم چندان توفیری نمیکند و مگر یک پیکر نه چندان درشت، چند بمب نیاز دارد برای اینکه چیزی ازش نماند.قصه همین است. قصه همین است که قصه و داستان خدا باید یکجوری آخرش در بیاید دیگر، مگر نه!؟
وقتی بعد از اربعین شک به جانم افتاد و با #یکی مشغول صحبت درباره حال و روزم شدم، بهم گفت: "تا تهش را هم که بروی، آخرش باید به ندیده ها اعتماد کنی... یومنون بالغیب... ایمان نتیجه علم و دانستن و خواندن نیست... ته تهش برخی چیز ها را باید چشم بسته بپذیری..."راست میگفت. من از اولش هم جمهوری اسلامی را چشم بسته دوست داشتم. مگر میشد رهبر یک کشور سید علی خامنهای باشد و آن کشور و نظام را دوست نداشت؟ همین مسئله هم باعث شده بود که با رفتنش اول از همه به سماوی بودن مسیر و رویایم شک کنم... چند حکومت و شاه و دربار در این مملکت آمده و ادعای ظل اللهی کرده و رفته؟ چند فرقه و گروه و حزب داعیهی آخرالزمان و نجات قافلهی بشری را داشتهاند؟ الان ما اسم چند تایشان را به خاطر یا در دسترس داریم؟
...مگه جز اینه که این مردم خیال میکنن انقلابشون یه اتصال به کیهان و کائنات داره و برای این هر شب تو خیابونن؟!...
اینها را احسان عبدی پور که در برنامهاش میگفت، سرم گیج میرفت. او داشت ما را از بیرون، مثل یک موجود آزمایشگاهی نگاه میکرد. مثل یک مستند که در وصف قبیلهای ساخته شده و باور های آنها را برای مخاطبی که هیچ ربط و انسی با باور های آنان ندارد، واگویه میکند. ما و ایده و آرمان و همه زندگیمان، تبدیل به سوژهی مورد مطالعهی او شده بودیم. شک بدجوری به جانم افتاده بود. نکند دوران بیاید و برود و تاریخ ثابت کند که ما هم هیچ ربطی به خدا و غیب نداشتیم؟!
یک ماه کارم شده بود کلنجار رفتن با خودم. زلزله در تمام عقایدم افتاده بود... به فرض که ما راست راستکی سر و سرّی با خدا و راه خدا داریم. به فرض که من باید ندیده و نشنیده، به غیبی که نمیدیدم ایمان میاوردم. کو نشانه ای که نشان بدهد ما واقعا جایی در قصهی خدا داریم؟چشمم به عکسش که افتاد قصهی خدا را یکبار دیگر برای خودم تداعی کردم. امام سید مجتبی خامنهای یعنی هنوز این قصه ادامه دارد و ما هنوز جایی از این داستان زندهایم.قصهی مردی که از زیر ده ها موشک و بمب سالم بیرون آمده. از دل آتش گذشته و حالا دارد برای انتقام شمشیر تیز میکند.همه چیز میتوانست در همان ساعت ۹ صبح تمام شود. یک بمب با دو بمب فرقی نمیکند، به سی که رسید با چهل تایش توفیری ندارد و من از بچه های هلال احمر شنیدم که در بیت نوزده موشک عمل نکرده باقی مانده بود.آن شب یکبار دیگر ایمان آوردم. نه به غیب. نه به ندیده ها. من مرد ایمان به ندیده ها نیستم. من به خدای موشک های عمل نکرده. به خدای آن پیکر نحیف سالم از بین آتش بیرون آمده. به خدای امام سید مجتبی ایمان آوردم و امشب که این متن ها را مینویسم سخت برای جان او مضطربم.خدایا ما را یکبار دیگر با زلزلهی هولناک بیمعنا شدن راه و تهی شدن قصهمان امتحان نکن... خدایا ما از زندگی بدون اماممان خیلی میترسیم...
#لبیک_سیدنا#روحی_فداک#هم_عهدی
پ.ن: برای جان امام سید مجتبی، صدقه کنار بذاریم
۲۱۲
۲۰:۳۲
من خود چندان که باید درستکارم، با این حال چنان عیب هایی بر خویش می توانم برشمارم که بهتر بود هرگز از مادر زاده نمی شدم. من بسیار مغرور، انتقام جو و جاه طلب هستم و گناهانی در سر به سویم روی می آورند، بیش از آن که اندیشه ای برای بیانشان یا خیالی برای تصورشان یا زمانی برای به انجام رساندنشان داشته باشم. کسانی همچون من به چه دلیل در میان آسمان و زمین می خزند؟ ما همه تماماً دغلبازیم پس به هیچ یک از ما اعتماد مکن، مسیر در پیش گیر و به صومعه برو!
دیالوگ فیلم Hamnet | دیدنی بود، خصوصا با دوبلهی آقای آفتابی(شرلوک هلمز) در فیلیمو
#فطرسستان
@fotrosesstan
۱۸۶
۲۰:۵۵
تو طرف مختار باش
شمشیر ها کشیده و چماق هایشان بالا میرفت. همهمه میشد و بزن بزن کل کوچه را پر میکرد. سوال همیشگی من شروع میشد: بابا کدوما آدم خوبان؟!پدرم همان پاسخ همیشگی که انصافا با سن من همخوانی نداشت را میداد: خوب و بد نسبیه بابا! نمیشه گفت اینا مطلقا خوبن یا اونا.قانع نمیشدم و پافشاری میکردم: خب الان من طرف کدوم باشم؟بابا که متوجه میشد تا یک طرف را نگوید من دست بردار نیستم، دست آخر میگفت: "این چماق دارا علوی هستن. طرف اینا رو بگیر." و بعد در سکوت مینشستیم به تماشای سکانس مختارنامه. جایی که علوی ها و اموی ها با شمشیر و چماق به جان هم افتاده بودند.
اما کار به وسط های سریال که رسید، بازی سخت تر شد. این دفعه دعوا بین علوی ها و اموی ها نبود. درگیری بین زبیری های دشمن علی(ع) بود و یزیدی های قاتل حسین(ع)...+ بابا این آقا چاقه که دوست مختاره آدم خوبان؟- خوب و بد نسبیه... نمیشه انقدر راحت گفت اینا خوبن یا اونا! اصلا اینا خوب و بد ندارن...+ خب من طرف کدوم رو بگیرم؟- تو طرف مختار باش!مختار از روی سر یلیل فارس شام پرید و در یک سکانس سینمایی، گردن او را قطع کرد. غریو الله اکبر لشکر آل زبیر بلند شد. من خیلی ذوق کردم، بابا خیلی ذوق نکرد، مختار حتی لبخند هم نزد.
شاید همیشه بخش مهمی از سوالات سیاسی من در کودکی به همین میگذشت: بابا این آقا کچله آدم خوبیه؟ اون که ریش داره و بالای مجلس میشینه چی؟ بابا جلیلی آدم خوبیه؟ بابا احمدی نژاد آدم خوبی بود؟ بابا...؟و بابا همیشه یک جواب میداد: خوب و بد نسبیه بابا! همه اینا کار درست کردن، کار اشتباهم کردن...اما گاهی اوقات که میخواست به من راحت تر بگذرد یک خط کشی واضح تر هم مشخص میکرد: تو طرف آقا باش، هرکی طرف آقا باشه آدم خوبیه...بابا راست میگفت، نشان به آن نشان که آن آقای ریشو که آن روز ها بالای مجلس مینشست، آخر قصهاش آدم خوبه شد و رفت پیش آدم خوب ها!
حالا حس میکنم امروز همه برگشتهایم به دوران کودکی و در یک خردسالی جمعی، عبای بابایمان را گرفتهایم، نقشهی دشمن که آمیزه ای از رنگ های قرمز و آبیست را نشان میدهیم و با حیرت میپرسیم: آقا! اون آبیا آدم خوبان یا اون قرمزا؟!این دعوا، دعوای علوی و اموی نیست، حتی دعوای زبیری و یزیدی هم نیست. این یک بگو مگوی مختصر میان شمر و سنان است. هنوز هم این بزرگترین معمای لا ینحل تاریخ است. در آن گودال سرخ، شمر کار را تمام کرد؟ یا سنان؟ هیچ بینندهای جرات ورود نداشته و هیچ قلمی جرات بازگو. تاریخ میگوید بالاخره یکی و من میگویم هر دو. هر دو قاتل آقا هستند.بابا امروز بهترین جواب را به همهی کودکی هایمان داد: خوب و بد ندارند... اگر خیلی دوست داری طرف یکی را بگیری، طرف اصل این بزن بزن و بی حیثیتی را بگیر... طرف این ناکارآمدی و الاکلنگ سیاسی را... طرف اشغل الظالمین بالظالمین را....آدم خوب ها بچه های میناب اند، آدم خوب ها اربا ارباهای پای لانچراند، آدم خوب ها پرچم به دست های سر چهار راه اند، آدم خوب ها همین مردمی هستند که هرشب دلشان برای سیدعلی تنگ میشود و برای سید مجتبی صدقه کنار میگذارند، آدم خوب خون ثارالله و دست منتقم است، آدم خوب مختار است...هر اتفاقی افتاد، تو طرف مختار باش!
فطرس(محمد سبحان گودرزی)
#فطرسستان
@fotrosesstan
شمشیر ها کشیده و چماق هایشان بالا میرفت. همهمه میشد و بزن بزن کل کوچه را پر میکرد. سوال همیشگی من شروع میشد: بابا کدوما آدم خوبان؟!پدرم همان پاسخ همیشگی که انصافا با سن من همخوانی نداشت را میداد: خوب و بد نسبیه بابا! نمیشه گفت اینا مطلقا خوبن یا اونا.قانع نمیشدم و پافشاری میکردم: خب الان من طرف کدوم باشم؟بابا که متوجه میشد تا یک طرف را نگوید من دست بردار نیستم، دست آخر میگفت: "این چماق دارا علوی هستن. طرف اینا رو بگیر." و بعد در سکوت مینشستیم به تماشای سکانس مختارنامه. جایی که علوی ها و اموی ها با شمشیر و چماق به جان هم افتاده بودند.
اما کار به وسط های سریال که رسید، بازی سخت تر شد. این دفعه دعوا بین علوی ها و اموی ها نبود. درگیری بین زبیری های دشمن علی(ع) بود و یزیدی های قاتل حسین(ع)...+ بابا این آقا چاقه که دوست مختاره آدم خوبان؟- خوب و بد نسبیه... نمیشه انقدر راحت گفت اینا خوبن یا اونا! اصلا اینا خوب و بد ندارن...+ خب من طرف کدوم رو بگیرم؟- تو طرف مختار باش!مختار از روی سر یلیل فارس شام پرید و در یک سکانس سینمایی، گردن او را قطع کرد. غریو الله اکبر لشکر آل زبیر بلند شد. من خیلی ذوق کردم، بابا خیلی ذوق نکرد، مختار حتی لبخند هم نزد.
شاید همیشه بخش مهمی از سوالات سیاسی من در کودکی به همین میگذشت: بابا این آقا کچله آدم خوبیه؟ اون که ریش داره و بالای مجلس میشینه چی؟ بابا جلیلی آدم خوبیه؟ بابا احمدی نژاد آدم خوبی بود؟ بابا...؟و بابا همیشه یک جواب میداد: خوب و بد نسبیه بابا! همه اینا کار درست کردن، کار اشتباهم کردن...اما گاهی اوقات که میخواست به من راحت تر بگذرد یک خط کشی واضح تر هم مشخص میکرد: تو طرف آقا باش، هرکی طرف آقا باشه آدم خوبیه...بابا راست میگفت، نشان به آن نشان که آن آقای ریشو که آن روز ها بالای مجلس مینشست، آخر قصهاش آدم خوبه شد و رفت پیش آدم خوب ها!
حالا حس میکنم امروز همه برگشتهایم به دوران کودکی و در یک خردسالی جمعی، عبای بابایمان را گرفتهایم، نقشهی دشمن که آمیزه ای از رنگ های قرمز و آبیست را نشان میدهیم و با حیرت میپرسیم: آقا! اون آبیا آدم خوبان یا اون قرمزا؟!این دعوا، دعوای علوی و اموی نیست، حتی دعوای زبیری و یزیدی هم نیست. این یک بگو مگوی مختصر میان شمر و سنان است. هنوز هم این بزرگترین معمای لا ینحل تاریخ است. در آن گودال سرخ، شمر کار را تمام کرد؟ یا سنان؟ هیچ بینندهای جرات ورود نداشته و هیچ قلمی جرات بازگو. تاریخ میگوید بالاخره یکی و من میگویم هر دو. هر دو قاتل آقا هستند.بابا امروز بهترین جواب را به همهی کودکی هایمان داد: خوب و بد ندارند... اگر خیلی دوست داری طرف یکی را بگیری، طرف اصل این بزن بزن و بی حیثیتی را بگیر... طرف این ناکارآمدی و الاکلنگ سیاسی را... طرف اشغل الظالمین بالظالمین را....آدم خوب ها بچه های میناب اند، آدم خوب ها اربا ارباهای پای لانچراند، آدم خوب ها پرچم به دست های سر چهار راه اند، آدم خوب ها همین مردمی هستند که هرشب دلشان برای سیدعلی تنگ میشود و برای سید مجتبی صدقه کنار میگذارند، آدم خوب خون ثارالله و دست منتقم است، آدم خوب مختار است...هر اتفاقی افتاد، تو طرف مختار باش!
۲۷۹
۱۱:۳۳