شعار تشییع سید حسن نصرالله عبارت "انّا علی العهد" بود...بنظرتون شعار تشییع آقا باید چی باشه؟
دیدگاه بذارید لطفا، میتونه موثر باشه
#فطرسستان
@fotrosesstan
دیدگاه بذارید لطفا، میتونه موثر باشه
۴۲۶
۱۸:۴۲
"...سرت را بالا بگیر ای رزمنده، ما اهل سازش نیستیم. والسلام علیکم و رحمه الله!"
هم اکنون، شیخ نعیم قاسم
#فطرسستان
@fotrosesstan
۳۸۹
۱۵:۵۸
بازارسال شده از بسیجدانشجوییدانشگاهامامصادق(ع)
الی جمعه ۱۲ تیر
https://formafzar.com/form/bardoosh4
#بر_دوش_واژه_ها#روایت_نویسی
__
۴۲
۲۱:۴۱
فطرسستان 🇵🇸🇱🇧🇮🇷
کارگاه آموزش نویسندگی "بر دوش واژه ها"
آمادگی برای روایت همگانی تشییع #آقای_ایران
تاریخ: سه شنبه ۹ تیر الی جمعه ۱۲ تیر
ساعت: ۱۴ الی ۲۰
مکان برگزاری: پل مدیریت، دانشگاه امام صادق(علیه السلام)
بصورت: حضوری و مجازی
مهلت ثبت نام تا ۹ تیرماه ساعت ۷ صبح در لینک زیر: https://formafzar.com/form/bardoosh4
️ پوشش چادر جهت حضور بانوان محترم در دانشگاه الزامی میباشد.
جهت کسب اطلاعات بیشتر تماس بگیرید: ۰۹۹۲۷۶۶۵۶۱۲ #بردوش_واژه_ها #روایت_نویسی _
بسیجدانشجوییدانشگاهامامصادق(ع) سایت | بله | ایتا | تلگرام | اینستاگرام | ایکس
@BasijISU_ir
@ravischool
کم پیش میاد انقدر آدم و نویسنده خفن دورهم جمع بشن. دوست داشتید بیاید برای آموزش و بعد عملیات روایت نویسی تشییع آقامون
#فطرسستان
@fotrosesstan
۳۷۰
۲۱:۴۱
مراسم تشییع خودم...
راستش من بار ها در مراسم تشییع خودم بوده ام، از بچگی عشق این کار ها بودم. فیلم های جنگی و پلیسی همیشه در اوج خودشان به صحنه پیکر شهید میرسیدند. من دیوانهی شهاب حسینی خوابیده در تابوت عباس بابایی سریال شوق پرواز بودم و با دیدن صحنهی معروف "حاجی! سیدتو کشتن!" بال در میاوردم.
این سکانس ها را که میدیدم، در همان حال و هوای بچگی میخزیدم گوشه ای، روی خودم یک چفیه میکشیدم و مثل شهدای در تابوت آرام لبخند میزدم. شاید ساعت ها من بی جان افتاده بودم و تخیلم دور و بر پیکرم شلتاق میزد. یکبار همسرم میامد داخل و با اشک با پیکرم وداع میکرد و قول میداد که تا روز آخر عمرش چشم به راه و وفادار به من میماند و روی سر دخترکمان ناپدری نمیاورد.دخترمان که تازه چهاردست و پا رفتن یاد گرفته بود با دیدن عکس بابایش میخندید و پیکر بی جان مرا صدا میکرد؛ باباباییییی...
منِ ۹-۱۰ ساله حتی بارها در حال این تخیلات اشک خودم را در آوردم و برعکس اکثر مردم بر پیکر خودم گریه کردم. البته این بازی ها تا جایی ادامه داشت که عزیز(مادربزرگم) نمیامد تو اتاق و با نفرین و تشر جمعم نمیکرد؛ خدا زبونت ببره که اینجور نفوسی تو این خونه میزنی!!
اما همهی این تخیلات یک وجه مشترک داشت. وسط گریه های دختر و همسر و مادر و... ناگهان صدای صلوات میامد. همه خودشان را جمع میکردند و صدای او میپیچید در فضا: سلام علیکم! شما همسرشون هستید؟... خدا انشاءالله بهتون صبر بده. خدا مقام همسرتون رو متعالی کنه... نه! دعای خیر کنید، صبر شما کمتر از اجر شهیدتون نیست..."
و بعد با همان دست مجروحش میرفت سمت دخترکم: "بیا ببینم بابا جون!... اسم شما چیه؟!" و دخترک انگار یک ناخودآگاه جمعی را از پدرش به ارث برده باشد، لبخند میزد و دست به محاسن بلند او میکشید.
او الکی به پیشانی من در تابوت بوسه میزد و از گوشه چشم من اشک راست راستکی میغلتید روی چفیه.
حالا چند روز دیگر تشییع پیکر اوست و منِ ۲۲ ساله، از زیر چفیه ها برخواسته، هنوز نفس میکشم. اینبار برعکس همیشه او با لبخند زیر پرچم خوابیده، دخترش هم، نوهاش هم و دامادش و بناست من و خیلی های دیگر برویم زیر تابوتشان را بگیریم. جهان همینقدر سر شوخی با ما دارد. روزگار حتی برای خواسته های بعد از مرگ یک کودک ۹ ساله هم ارزشی قائل نیست!
بدون او حتی مرگ، شهادت و خوابیدن در تابوت هم به ما کیف نمیدهد. بدون او هیچکس نمیاید همسرم را تسلّی دهد و دخترکم را بخنداند. او که آشنای خانوادگی همه خانواده های شهدا بود.
من مطمئنم با هرچه کنار بیایم با این یکی نمیتوانم... یک عمر از بچگی روی رسیدن او پای تابوتم حساب کرده ام.
من با چشمان باز و منتظر زیر خاک خواهم رفت و مطمئنم، او معنی چشم های منتظر را خوب میفهمد. من مطمئنم هرجور شده خودش را میرساند!
فطرس(محمد سبحان گودرزی)
#فطرسستان
@fotrosesstan
راستش من بار ها در مراسم تشییع خودم بوده ام، از بچگی عشق این کار ها بودم. فیلم های جنگی و پلیسی همیشه در اوج خودشان به صحنه پیکر شهید میرسیدند. من دیوانهی شهاب حسینی خوابیده در تابوت عباس بابایی سریال شوق پرواز بودم و با دیدن صحنهی معروف "حاجی! سیدتو کشتن!" بال در میاوردم.
این سکانس ها را که میدیدم، در همان حال و هوای بچگی میخزیدم گوشه ای، روی خودم یک چفیه میکشیدم و مثل شهدای در تابوت آرام لبخند میزدم. شاید ساعت ها من بی جان افتاده بودم و تخیلم دور و بر پیکرم شلتاق میزد. یکبار همسرم میامد داخل و با اشک با پیکرم وداع میکرد و قول میداد که تا روز آخر عمرش چشم به راه و وفادار به من میماند و روی سر دخترکمان ناپدری نمیاورد.دخترمان که تازه چهاردست و پا رفتن یاد گرفته بود با دیدن عکس بابایش میخندید و پیکر بی جان مرا صدا میکرد؛ باباباییییی...
منِ ۹-۱۰ ساله حتی بارها در حال این تخیلات اشک خودم را در آوردم و برعکس اکثر مردم بر پیکر خودم گریه کردم. البته این بازی ها تا جایی ادامه داشت که عزیز(مادربزرگم) نمیامد تو اتاق و با نفرین و تشر جمعم نمیکرد؛ خدا زبونت ببره که اینجور نفوسی تو این خونه میزنی!!
اما همهی این تخیلات یک وجه مشترک داشت. وسط گریه های دختر و همسر و مادر و... ناگهان صدای صلوات میامد. همه خودشان را جمع میکردند و صدای او میپیچید در فضا: سلام علیکم! شما همسرشون هستید؟... خدا انشاءالله بهتون صبر بده. خدا مقام همسرتون رو متعالی کنه... نه! دعای خیر کنید، صبر شما کمتر از اجر شهیدتون نیست..."
و بعد با همان دست مجروحش میرفت سمت دخترکم: "بیا ببینم بابا جون!... اسم شما چیه؟!" و دخترک انگار یک ناخودآگاه جمعی را از پدرش به ارث برده باشد، لبخند میزد و دست به محاسن بلند او میکشید.
او الکی به پیشانی من در تابوت بوسه میزد و از گوشه چشم من اشک راست راستکی میغلتید روی چفیه.
حالا چند روز دیگر تشییع پیکر اوست و منِ ۲۲ ساله، از زیر چفیه ها برخواسته، هنوز نفس میکشم. اینبار برعکس همیشه او با لبخند زیر پرچم خوابیده، دخترش هم، نوهاش هم و دامادش و بناست من و خیلی های دیگر برویم زیر تابوتشان را بگیریم. جهان همینقدر سر شوخی با ما دارد. روزگار حتی برای خواسته های بعد از مرگ یک کودک ۹ ساله هم ارزشی قائل نیست!
بدون او حتی مرگ، شهادت و خوابیدن در تابوت هم به ما کیف نمیدهد. بدون او هیچکس نمیاید همسرم را تسلّی دهد و دخترکم را بخنداند. او که آشنای خانوادگی همه خانواده های شهدا بود.
من مطمئنم با هرچه کنار بیایم با این یکی نمیتوانم... یک عمر از بچگی روی رسیدن او پای تابوتم حساب کرده ام.
من با چشمان باز و منتظر زیر خاک خواهم رفت و مطمئنم، او معنی چشم های منتظر را خوب میفهمد. من مطمئنم هرجور شده خودش را میرساند!
۴۵۳
۱۲:۳۱
آقای شهرستانیِ ما!
- میدونستید تهران رو گسله؟ یه گسل پدر مادر دار ها! حالا اینو داشته باش! لوله های گاز شهری رم عمود به این گسلا ساختن! میفهمید یعنی چیییی؟
همینطور که وسایل را در اتاق جدید میچیدیم حواسمان به حرف های تنها هم اتاقی تهرانیمان بود، پر انرژی حرف میزد، خوشم میامد.شادی قبولی در دانشگاه خیلی زود جایش را به غم غربت داده بود و این برای منِ قمی خیلی سنگین تر بود. دلم برای حرم لک میزد. سعی میکردم حواسم را به همین حرف و حدیث ها گرم کنم.
- یعنی اگه یکم این گسلا فعال شن و یه زلزله مشتی بیاد، تهران برمیگرده به زمان جاهلیت!
ترس به دلم افتاد. با اینکه نه زمان زلزله بم را به یاد داشتم و نه زلزله جدی در شهرمان آمده بود اما همیشه از زمین لرزه میترسیدم. بنظرم زلزله اوج نمایش ذلت و هیچ کاره بودن انسان روی زمین بود. اینکه ما میسازیم و میسازیم و میسازیم و ناگهان بدون اینکه بفهمیم کِی؟ چرا؟ توسط کی؟ همه اش ویران میشود روی سر خودمان. ترسناک است نه؟چند هفته ای هروقت بیکار میشدم یاد گسل ها میفتادم، لوله های گاز. تصور میکردم اگر همین الان هم آوار روی سرمان بریزد هم همزمان همه جا منفجر شود، چه از ما باقی میماند؟! همه اینها ضرب میشد در دلتنگی و غربت.
اما یک روز موقع ورود به کلاس دانشگاه دیدن یک صحنه ورق را برگرداند. عکس رهبر روی دیوار بود و کنارش کسی نوشته بود؛ طهران المقدسه! به شهر سیدعلی خوش آمدید! انگار کسی تلنگری به من زده بود و دنیا رنگین شده بود. من هنوز ماهی در حوض بودم. اگر این شهر حرم و حضرت معصومه نداشت، خامنه ای که داشت! کدام گسلی جرات میکرد اینجا سر و کله اش پیدا شود و جان ولیّ خدا را با یک حادثه به خطر بیندازد؟ نه من مطمئن بودم تا شما در این شهر نفس میکشید بلا نازل نمیشود و حالا میتوانم راحت تر اعتراف کنم، نوروز که به مشهد میرفتید و تهران را تنها میگذاشتید من عجیب دلم برا پایتخت شور میزد. تهران برای شهرستانی ها با وجود شما قابل تحمل بود، شما که لهجه مشهدیتان بعد از اینهمه سال هنوز گاهی از وسط یک جمله سر و کله اش را پیدا میکرد و لفظ "میره" به "مِرِه" تبدیل میشد، آقای شهرستانیِ ما!
میگویند دیگر از تهران رفتی، برای همیشه، میخواهی برگردی شهرتان و ما شهرستانی ها را دوباره در این غربت تنها بگذاری. میگویند کابوس هر شب تهران را یک تنه به جان خود و خانواده ات خریدی. هم آوار ریخت و هم آتش شعله کشید در بیتی که خانه امید همه ما بود. بعد از تو ما میمانیم و تهران و گسل هایی که در نبودت هر لحظه ما را تهدید میکنند.
فطرس(محمد سبحان گودرزی)
#فطرسستان
@fotrosesstan
- میدونستید تهران رو گسله؟ یه گسل پدر مادر دار ها! حالا اینو داشته باش! لوله های گاز شهری رم عمود به این گسلا ساختن! میفهمید یعنی چیییی؟
همینطور که وسایل را در اتاق جدید میچیدیم حواسمان به حرف های تنها هم اتاقی تهرانیمان بود، پر انرژی حرف میزد، خوشم میامد.شادی قبولی در دانشگاه خیلی زود جایش را به غم غربت داده بود و این برای منِ قمی خیلی سنگین تر بود. دلم برای حرم لک میزد. سعی میکردم حواسم را به همین حرف و حدیث ها گرم کنم.
- یعنی اگه یکم این گسلا فعال شن و یه زلزله مشتی بیاد، تهران برمیگرده به زمان جاهلیت!
ترس به دلم افتاد. با اینکه نه زمان زلزله بم را به یاد داشتم و نه زلزله جدی در شهرمان آمده بود اما همیشه از زمین لرزه میترسیدم. بنظرم زلزله اوج نمایش ذلت و هیچ کاره بودن انسان روی زمین بود. اینکه ما میسازیم و میسازیم و میسازیم و ناگهان بدون اینکه بفهمیم کِی؟ چرا؟ توسط کی؟ همه اش ویران میشود روی سر خودمان. ترسناک است نه؟چند هفته ای هروقت بیکار میشدم یاد گسل ها میفتادم، لوله های گاز. تصور میکردم اگر همین الان هم آوار روی سرمان بریزد هم همزمان همه جا منفجر شود، چه از ما باقی میماند؟! همه اینها ضرب میشد در دلتنگی و غربت.
اما یک روز موقع ورود به کلاس دانشگاه دیدن یک صحنه ورق را برگرداند. عکس رهبر روی دیوار بود و کنارش کسی نوشته بود؛ طهران المقدسه! به شهر سیدعلی خوش آمدید! انگار کسی تلنگری به من زده بود و دنیا رنگین شده بود. من هنوز ماهی در حوض بودم. اگر این شهر حرم و حضرت معصومه نداشت، خامنه ای که داشت! کدام گسلی جرات میکرد اینجا سر و کله اش پیدا شود و جان ولیّ خدا را با یک حادثه به خطر بیندازد؟ نه من مطمئن بودم تا شما در این شهر نفس میکشید بلا نازل نمیشود و حالا میتوانم راحت تر اعتراف کنم، نوروز که به مشهد میرفتید و تهران را تنها میگذاشتید من عجیب دلم برا پایتخت شور میزد. تهران برای شهرستانی ها با وجود شما قابل تحمل بود، شما که لهجه مشهدیتان بعد از اینهمه سال هنوز گاهی از وسط یک جمله سر و کله اش را پیدا میکرد و لفظ "میره" به "مِرِه" تبدیل میشد، آقای شهرستانیِ ما!
میگویند دیگر از تهران رفتی، برای همیشه، میخواهی برگردی شهرتان و ما شهرستانی ها را دوباره در این غربت تنها بگذاری. میگویند کابوس هر شب تهران را یک تنه به جان خود و خانواده ات خریدی. هم آوار ریخت و هم آتش شعله کشید در بیتی که خانه امید همه ما بود. بعد از تو ما میمانیم و تهران و گسل هایی که در نبودت هر لحظه ما را تهدید میکنند.
۳۴۶
۲:۲۰
ما فکر میکردیم بخاطر دلایل امنیتی و مشغله و... نمیرید کربلا!
نگو میدونستید وقتی برید حال ما چقدر خراب میشه!
دلمون یه روزه براتون تنگ شده... زودتر برگردید کربلایی!
#فطرسستان
@fotrosesstan
نگو میدونستید وقتی برید حال ما چقدر خراب میشه!
دلمون یه روزه براتون تنگ شده... زودتر برگردید کربلایی!
۳۰۲
۱۱:۵۹
۲۶۷
۲۱:۴۷
عاشق کشی!
یادم نمیاید کِی و کجا و کدام مداح بود که وسط روضه مرا با این عبارت آشنا کرد؛ عاشق کشی!
وسط روضهی جَون بود به گمانم. همانجا که ارباب، غلام را صدا میزند، به چشم های مشتاقش نگاه میکند و چیزی میگوید در این مایه ها که؛ برو! خودت رو به بلای ما گرفتار نکن!
بعد همینطور که غلام دارد از خجالت سرخ و سفید میشود و نمیداند چه بگوید، ارباب تیر آخر را میزند؛اینم توشهی راهت! بردار و برو!
به اینجا که رسید مداح بلند گفت: آی عاشق کشی، اباعبدالله!و من با بند بند تنم میفهمیدم عاشق کشی چیست! ناز معشوق یعنی چه! یعنی چه که خودش بیعت برمیدارد، خودش میگوید برو، خودش هم اسباب رفتنت را مهیا میکند.
جَون آن روز قبل از تیر و نیزه، عاشق کش شد! و ما امروز خوب میفهمیم معنی عاشق کشی را.
ما که خوب یادمان داریم آن روزی را که آقا در جلسه خبرگان گفتند؛ "ممکن است این مجلس رهبر بعدی را انتخاب کند..."و ما همه سرخ و سفید شدیم.
آن روز که آقای ایران جسم و جانش را ناقص و ناقابل خواند و هر دو را ضامن بقای انقلاب کرد و ما همه فهمیدیم عاشق کش شدن چه حالی دارد.
و امروز که امام مجتبی در پیامش گفت: ...ما باشیم یا نباشیم... ما دوباره عاشق کش شدیم. عاشق کشی کهنه درد دوست داشتنی شیعه است. به قول همان روضه خوان، عاشق کشی به شما خاندان میرسد...
به قول جناب جَون؛ ما همسفرهی روزهای خوشی نیستیم یابن رسول الله!
و به قول آن جانباز، آن پیرمرد روی ویلچر که آن شب در حسینیه، نظم مجلس را به عشق آقا بهم ریخت، صدایش را بالا برد و حرف سخنران را برید... او که خودِ ما بود، صدای ۹۰ میلیون ایرانی که رو زد به آقا و قسمش داد، حرفی را گفت که تا امروز هم پاسخ ماست به عاشق کشی خامنه ای ها؛ به آقا بگید حرف از رفتن نزنه، به خدا دیشب قلبم گرفت، والله گرفت!
#فطرسستان
@fotrosesstan
یادم نمیاید کِی و کجا و کدام مداح بود که وسط روضه مرا با این عبارت آشنا کرد؛ عاشق کشی!
وسط روضهی جَون بود به گمانم. همانجا که ارباب، غلام را صدا میزند، به چشم های مشتاقش نگاه میکند و چیزی میگوید در این مایه ها که؛ برو! خودت رو به بلای ما گرفتار نکن!
بعد همینطور که غلام دارد از خجالت سرخ و سفید میشود و نمیداند چه بگوید، ارباب تیر آخر را میزند؛اینم توشهی راهت! بردار و برو!
به اینجا که رسید مداح بلند گفت: آی عاشق کشی، اباعبدالله!و من با بند بند تنم میفهمیدم عاشق کشی چیست! ناز معشوق یعنی چه! یعنی چه که خودش بیعت برمیدارد، خودش میگوید برو، خودش هم اسباب رفتنت را مهیا میکند.
جَون آن روز قبل از تیر و نیزه، عاشق کش شد! و ما امروز خوب میفهمیم معنی عاشق کشی را.
ما که خوب یادمان داریم آن روزی را که آقا در جلسه خبرگان گفتند؛ "ممکن است این مجلس رهبر بعدی را انتخاب کند..."و ما همه سرخ و سفید شدیم.
آن روز که آقای ایران جسم و جانش را ناقص و ناقابل خواند و هر دو را ضامن بقای انقلاب کرد و ما همه فهمیدیم عاشق کش شدن چه حالی دارد.
و امروز که امام مجتبی در پیامش گفت: ...ما باشیم یا نباشیم... ما دوباره عاشق کش شدیم. عاشق کشی کهنه درد دوست داشتنی شیعه است. به قول همان روضه خوان، عاشق کشی به شما خاندان میرسد...
به قول جناب جَون؛ ما همسفرهی روزهای خوشی نیستیم یابن رسول الله!
و به قول آن جانباز، آن پیرمرد روی ویلچر که آن شب در حسینیه، نظم مجلس را به عشق آقا بهم ریخت، صدایش را بالا برد و حرف سخنران را برید... او که خودِ ما بود، صدای ۹۰ میلیون ایرانی که رو زد به آقا و قسمش داد، حرفی را گفت که تا امروز هم پاسخ ماست به عاشق کشی خامنه ای ها؛ به آقا بگید حرف از رفتن نزنه، به خدا دیشب قلبم گرفت، والله گرفت!
۲۳۳
۱۲:۱۹
جزء معدود متنای محاوره ای کانال
این کانال اوایلش(سال ۴۰۱ ایتا) یه کانال روزمره نوشتن بود. در حکم پیج اینستا.
هرچیزی میدیدم و هرچیزی به ذهنم میرسید که جالب بود خیلی ساده و راحت بیان میشد.
اما از وقتی منتقل شد به بله و پای بزرگترا، ریش سفیدا، اساتید و... به کانال باز شد، روم نشد اینهمه وقت گرانبها رو به مطالب روزمره اختصاص بدم. پیام های کانال فرم خاصی پیدا کردن و جدی تر شدن. من البته از جفتش راضی بودم و هستم.
اما تلنگر اساسی رو چند روز پیش آقای نادر سهرابی تو همین کارگاه نویسندگی تشییع حضرت آقا (بردوش واژه ها) بهم زدن. کلیت حرفشون این بود که ما اول باید واقعا، خوب و صادقانه زندگی کنیم تا بتونیم واقعا، خوب و صادقانه بنویسیم.
ما بدنهی حزب اللهی و مذهبی جامعه علی رغم اینکه میانگین کیفیت زندگی هامون چندین برابر بقیه است و آلوده به خیلی چیزا نیستیم، اما هیچوقت این حس زندگی رو منتقل نمیکنیم. انقدر منتقل نمیکنیم که اون لامذهب، با ۴ جلسه تراپی در ماه، سابقه خیانت، اعتیاد به مشروب و افسردگی میشه نماینده زندگی در جامعه و شعارش میشه: زن، زندگی، آزادی...
ما گاهی خودمون رو در شعار "تکلیف" غرق میکنیم و نمیفهمیم پشت ویترین تکلیف، منیّت هامون خوابیده... من میخوام دنیا رو عوض کنم، من میخوام قلّه رو فتح کنم، من میخوام سرباز امام زمان باشم! این حرفا بیشتر بوی پکیج های موفقیت رو میده تا تکلیف گرایی.
نکنه ما باید خوب و مثل آدم زندگی کنیم و به جای تکلیف تراشی های دلخواه و خودمحور، به امر مولا به عنوان تکلیف تن بدیم؟ شاید توفیق ما انداختن یک بذر در ذهن یک نفر دیگه باشه و اون ذهن بعد ها کلی کار از پیش ببره. آیا این یعنی کم توفیقی؟ یعنی کار از پیش نبردن؟
همه اینا رو گفتم که بگم شاید روزمره نویسی و انتشار روزمره، نه هدر رفت وقت، بلکه یک راه ارتباطی معقول برای مخابره حس زندگی باشه. برای ابلاغ اینکه ما ربات های آرمان پرداز نیستیم، ما انسان هایی هستیم که با وجود همه سختی ها و ناملایمت ها، تصمیم گرفتیم تکلیف رو زندگی کنیم!
نظرتون حتما ارزشمنده و راهنما، چه شخصی و چه تو بخش نظرات این پیام درخدمتم:
#محاوره_نویسی_ممنوع
#فطرسستان
@fotrosesstan
این کانال اوایلش(سال ۴۰۱ ایتا) یه کانال روزمره نوشتن بود. در حکم پیج اینستا.
هرچیزی میدیدم و هرچیزی به ذهنم میرسید که جالب بود خیلی ساده و راحت بیان میشد.
اما از وقتی منتقل شد به بله و پای بزرگترا، ریش سفیدا، اساتید و... به کانال باز شد، روم نشد اینهمه وقت گرانبها رو به مطالب روزمره اختصاص بدم. پیام های کانال فرم خاصی پیدا کردن و جدی تر شدن. من البته از جفتش راضی بودم و هستم.
اما تلنگر اساسی رو چند روز پیش آقای نادر سهرابی تو همین کارگاه نویسندگی تشییع حضرت آقا (بردوش واژه ها) بهم زدن. کلیت حرفشون این بود که ما اول باید واقعا، خوب و صادقانه زندگی کنیم تا بتونیم واقعا، خوب و صادقانه بنویسیم.
ما بدنهی حزب اللهی و مذهبی جامعه علی رغم اینکه میانگین کیفیت زندگی هامون چندین برابر بقیه است و آلوده به خیلی چیزا نیستیم، اما هیچوقت این حس زندگی رو منتقل نمیکنیم. انقدر منتقل نمیکنیم که اون لامذهب، با ۴ جلسه تراپی در ماه، سابقه خیانت، اعتیاد به مشروب و افسردگی میشه نماینده زندگی در جامعه و شعارش میشه: زن، زندگی، آزادی...
ما گاهی خودمون رو در شعار "تکلیف" غرق میکنیم و نمیفهمیم پشت ویترین تکلیف، منیّت هامون خوابیده... من میخوام دنیا رو عوض کنم، من میخوام قلّه رو فتح کنم، من میخوام سرباز امام زمان باشم! این حرفا بیشتر بوی پکیج های موفقیت رو میده تا تکلیف گرایی.
نکنه ما باید خوب و مثل آدم زندگی کنیم و به جای تکلیف تراشی های دلخواه و خودمحور، به امر مولا به عنوان تکلیف تن بدیم؟ شاید توفیق ما انداختن یک بذر در ذهن یک نفر دیگه باشه و اون ذهن بعد ها کلی کار از پیش ببره. آیا این یعنی کم توفیقی؟ یعنی کار از پیش نبردن؟
همه اینا رو گفتم که بگم شاید روزمره نویسی و انتشار روزمره، نه هدر رفت وقت، بلکه یک راه ارتباطی معقول برای مخابره حس زندگی باشه. برای ابلاغ اینکه ما ربات های آرمان پرداز نیستیم، ما انسان هایی هستیم که با وجود همه سختی ها و ناملایمت ها، تصمیم گرفتیم تکلیف رو زندگی کنیم!
نظرتون حتما ارزشمنده و راهنما، چه شخصی و چه تو بخش نظرات این پیام درخدمتم:
#محاوره_نویسی_ممنوع
۱۴۲
۲۲:۱۴