عکس پروفایل گنج‌/ روایت‌های مردمی از جنگگ

گنج‌/ روایت‌های مردمی از جنگ

۶.۸ هزار عضو
بازارسال شده از انتشارات راه یار
thumbnail
undefined داستان یک پرواز بی‌بازگشتundefined «تو شهید نمی‌شوی»، به چاپ سی‌وچهارم رسید
undefined کتاب «تو شهید نمی‌شوی»، روایتی از خاطرات شهید مدافع حرم، محمودرضا بیضایی که به همت انتشارات راه‌یار به چاپ رسیده بود در ایام هفتمین نمایشگاه مجازی کتاب به چاپ سی‌وچهارم رسید.
undefined این‌کتاب دربرگیرنده روایت‌های احمدرضا بیضایی، نویسنده کتاب و برادر شهید محمودرضا بیضایی از فراز و فرودهای یک زندگی با برکت، کودکی و نوجوانی، مسجد و مدرسه تا دانشگاه و پادگان، تبریز تا تهران و از تهران تا شام است؛ نویسنده‌ای که به دلیل فعالیت در تبیین حق به دلایل نامعلوم بیش از یک سال و سه ماه در کشور ترکیه بازداشت و زندانی شده است.
undefinedشهید بیضایی با آغاز جنگ در سوریه از سال ۱۳۹۰ برای یاری جبهه مقاومت و دفاع از حریم آل‌الله(ع) عازم سوریه شد و ۲۹ دی ۱۳۹۲ همزمان با سالروز میلاد پیامبر اعظم(ص) و امام جعفرصادق(ع) در منطقه قاسمیه دمشق در نبرد با تروریست‌های تکفیری به شهادت می‌رسد.
undefined عنوان این‌کتاب اشاره به وقایع زندگی و گفتگوی شهید بیضایی با یکی از دوستانش دارد که بیضایی در آن، پیش از آخرین سفر به سوریه گفته بود این‌سفر بازگشتی نخواهد داشت.
undefinedمطالعه خبر در آنا: undefined ana.ir/004RH1
undefined تهیه کتاب‌ «توشهید نمی‌شوی» با تخفیف ویژه نمایشگاه کتاب و ارسال رایگان + هدیه ویژه عماریار
undefined @Rahyarpub | Link

۳۷

۱۰:۴۹

thumbnail
undefined امضا در وقت اضافه
undefined دلم در گرو خطبه‌ای بود که آقا بخوانند. برای همین پایم را توی یک کفش کردم که مهریه فقط چهارده سکه باشد. آن زمان، مهریه‌ها به سال تولد رسیده بود؛ مثلاً ۱۳۶۰ سکه‌ی بهار آزادی. اما دایی و خواهرم پیش از من این رسم را شکسته بودند و آقا با چهارده سکه، عقدشان کرده بود؛ برای همین من هم دلم را صابون زدم که این اتفاق دوباره بیفتد.
undefined نزدیک نیمه‌ شعبان بود و در آن شلوغی‌های قبل از عید، هنوز مدارکمان آماده نشده بود. باید زودتر همه‌ امضاها را در محضر می‌زدیم تا نوبتمان در بیت قطعی شود. سمیه، دوستم، گفت: «می‌خوای خواهرم به یکی از نزدیکان آقا بگه؟» منظورش دختری بود که چهار سال از ما کوچک‌تر بود و در مدرسه‌ ما درس می‌خواند. من هم از خداخواسته معطل نکردم. مدارک که آماده شد؛ زحمت رساندنشان را سپردیم به دست‌های او؛ و او هم با تواضع و مهربانی، واسطه‌ وصال ما شد.
undefined موعد عقدمان شب نیمه‌ی شعبان شد و اسممان، به‌خاطر همان پیگیری‌های دقیقه‌ی نودی، ته فهرست و دست‌نویس اضافه شده بود. وقتی وارد شدم دیدم که پدر و مادرها عقب نشسته‌اند و عروس و دامادها جلو. جا توی اتاق عقد کم بود؛ اما من برای آن‌که نزدیک‌تر باشم، از میان عروس‌هایی که دوزانو نشسته بودند، عبور کردم و خودم را به صف اول رساندم. همین که نشستم، آقا آمدند و پیش پایشان بلند شدم. آن لحظات چنان محوشان شده بودم که ثانیه‌ای نتوانستم ازشان چشم بردارم.
undefined آقا سریع مراسم را شروع کردند. یکی‌یکی اسم‌ها را صدا زدند و با نگاه، دنبال عروس گشتند تا وکالت را مستقیم از خودش بگیرند. یکی شرط می‌گذاشت و بله می‌گفت، یکی از امام زمان(عج) اجازه می‌گرفت. دست آخر رسیدند به ته فهرست و اسم من. نامم را که صدا زدند، با مکثی کوتاه، چشم در چشم نگاهم کردند. یکهو قند توی دلم آب شد؛ تمام بدنم گر گرفت و بی‌هیچ شرطی، بله را گفتم.
undefined صیغه‌ی محرمیت من و همسرم که جاری شد، آقا رو به همگی‌مان توصیه کردند که پایه‌های زندگی‌مان را با محبت محکم کنیم. توصیه‌ای که تا همین حالا، زندگی‌مان را رج‌به‌رج بالا برده. یک زندگی مشترک ۲۸ ساله که مدیون محبت کسی است که راه را برایمان هموار کرد؛ مدیون دختری که چهار سال از ما کوچک‌تر بود، اما کاری کرد بزرگ‌تر از سن‌ و سال ما. واسطه‌ نجیب و متواضعی که نامش بود: شهید بشری‌سادات حسینی خامنه‌ای.
undefined راوی: مهدیه یونسی
undefined پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضانundefined @ganj_history
undefined۴۲
undefined۱۶
undefined۴
undefined۳

۳.۳K

۱۲:۴۴

thumbnail
undefined یه کشتی می تونه شهید بشه؟
undefined از خودم می‌پرسم: ممکنه یه ابزار شهید بشه؟ من این سوال رو قبلا هم یک جایی شنیدم. درسته، امیر حبیب الله سیاری توی یکی از خاطراتش این سوال رو می‌پرسید. کلیدواژه‌ها را توی نت جست‌ و جو می‌کنم و چشم می دوزم به مانیتور. «روزهای آغاز جنگ بود، دشمن بعثی یورش بی امان خود را به خرمشهر آغاز کرده بود، شهر در آستانه سقوط بود، ما به عنوان تکاوران نیروی دریایی که در منطقه حضور داشتیم، تمام همت و تلاش خود را مصروف به دفاع از شهر و نجات آن کرده بودیم. سنگرهای خود را در میدان فرمانداری شهر مستقر کرده بودیم، خط مقدم نبرد ما با دشمن خیابان 45 متری بود.
undefined موقعیت محل و منطقه بسیار حساس بود، چون با فتح خیابان 45 متری و تسخیر میدان فرمانداری، شهر کاملا در دست دشمن قرار می گرفت. شهید بزرگوار «اسماعیل شعبانی» به عنوان تنها تیربارچی یگان ما بود، علاقه زیادی به تیربار داشت و همیشه به ما می گفت: «تا وقتی من زنده هسـتم، تیربارم کار می کند و شما صدای آن را می شنوید، اگر روزی صدای آن قطع شد، بدانید که من و تیربارم با هم شهید شده ایم، من و تیربارم هرگز از هم جدا نخواهیم شد».
undefined درست همین‌جای ماجرا امیر که آن روز تکاوری جوان است از خودش می‌پرسد، مگه یک اسلحه می‌تونه شهید بشه؟ و چند شب بعد: «یک شب که فشار دشمن زیاد بود، دیدیم که شهید شعبانی تیربار خود را به همراه مقدار زیادی مهمات بردوش گرفته و به طرف جایگاه استقرار جهت تیراندازی به دشمن می رود.او رفت، بعد از مدتی کوتاه صدای تیربار شعبانی را مجدد به گوش شنیدیم. ساعت حدود سه نیمه شب بود که متوجه شدم، صدای تیربار شهید شعبانی قطع شده، نگران شدم، از جایم برخاستم و به طرف محل استقرار او به راه افتادم. وقتی به محل استقرار او رسیدم، با صحنه بسیار عجیبی روبرو شدم.
undefined شهید بزرگوار شعبانی بر اثر اصابت آتشبار دشمن به شهادت رسیده بود، چگونگی شهادت او به این نحو بود که بر اثر اصابت ترکش و گلوله بر تیربار شعبانی، تیربار قطعه قطعه شده بود و به بدنش فرورفته بود، گویی جزئی از بدن او شده بود.»
undefined حالا من دارم به عاقبت ناو قهرمان دنا فکر می کنم. به نظرم دنا هم شهید شده، مثل تیربار اسماعیل. اصلا همان 20 شهیدی که رد و نشانی ازشان پیدا نشد، جاویدالاثر ها، از شخصیت جنگنده ی دنا حرف می زدند. خیلی اُخت شده بودند. آن قدر که با هم شهید شده اند.
undefined راوی: محدثه بلند همت undefined #بوشهر
undefined پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضانundefined @ganj_history
undefined۳۳
undefined۱۳
undefined۹
undefined۲
undefined۱

۲.۴K

۱۱:۰۸

بازارسال شده از انتشارات راه یار
thumbnail
undefined شاهکارهای راه‌یار که مهر تایید رهبر شهید انقلاب را گرفتندundefined بسته ویژه و پیشنهادی از آثار انتشارات راه‌یار که نگاه رهبر انقلاب را به خود خیره کردند در نمایشگاه مجازی کتاب و ارسال رایگان + هدیه ویژه عماریار
undefined حوض خون | روایتی تکان‌دهنده و زنانه از ایثار و جهادِ رخت‌شوی خانه اندیمشک در دفاع مقدس؛ جایی که عشق، لکه‌های خون را از تن جبهه می‌شست + متن تقریظ رهبر شهید
undefined سرباز روز نهم | جستاری دقیق و پرکشش در زندگی سراسر مجاهدت و خستگی‌ناپذیرِ شهید مدافع حرم، مصطفی صدرزاده؛ الگوی ناب جوان مؤمن انقلابی + متن تقریظ رهبر شهید
undefined سلول‌های بهاری | داستان شگفت‌انگیز و الهام‌بخشِ جهاد علمی دکتر حسین بهاروند؛ روایتی از فتح قله‌های دانش سلول‌های بنیادی در بستر انقلاب + متن یادداشت رهبر شهید
undefined @Rahyarpub | Link

۳۲

۱۳:۰۱

thumbnail
undefined چفیه‌تان را به من می‌دهید؟
undefined دکتر مینو اصلانی، رئیس پژوهشکده زنان دانشگاه امام حسین(ع)، در این روایت دست‌اول، از دو تجربه شخصی می‌گوید که یک‌سویش وفای به عهد یک رهبر الهی است و سوی دیگرش، لبخند رضایت او به توانمندی زنان در تراز انقلاب اسلامی.
undefined در هفته بسیج سال ۹۴ به‌اتفاق فرمانده و مسئولان سازمان بسیج محضر مبارک حضرت آقا رسیدیم. قبل از ورود به حسینیه امام خمینی (ره) توفیق دیدار کوتاهی در حیاط پشت حسینیه حاصل شد، حضرت آقا همان‌طور که تشریف می‌بردند به سمت حسینیه، محضرشان عرض کردم: آقا چفیه‌تان را به من می‌دهید؟ فرمودند: بعد از مراسم.
undefined مراسم حدود سه ساعت طول کشید، ارائه مطالب توسط بسیجیان نخبه، گزارش عملکرد توسط فرمانده بسیج، مداحی و شعرخوانی حماسی بسیجیان و سپس سخنرانی قائد عظیم‌الشأن . پس از سخنرانی و شوری که بسیجیان هنگام دیدار دارند، گریه‌ها و لبخندها، شعارهایی از سر عشق و ارادت، خلاصه همه به هم آمیخته بود و فضایی دلنشین میان رهبر شهیدمان و بسیجیان ایجاد کرده بود.
undefined به یکباره حضرت آقا به یکی از برادران محافظ با اشاره انگشت سبابه به‌طرف من اشاره کرده و فرمودند: چفیه را به آن خانم بدهید و دقیقاً به سمت من اشاره فرمودند؛ لذا محافظ آقا مستقیم چفیه را به دست من رساند. گریه امانم نمی‌داد. واقعاً برایم شگفت‌انگیز بود که چگونه بعدازاین جلسه سنگین و طولانی حضرت آقا یادشان ماند که از ایشان درخواست چفیه کردم که البته این حقیر چون راهی به عالم معنا ندارم درکم در همین حد است اما آقای ما که تمام‌عیار مرد الهی است و ویژگی انسان‌های وارسته و به خدا پیوسته جز این نیست.
undefined اما دو مسئله در این میان خیلی به نظرم جلوه داشت. اول اینکه حضرت آقا به قول خود وفا کرد و پس از مراسم چفیه را برایم فرستاد که عمل به قول و عهد و پیمان شیوه پیامبران و اولیا الهی است. دوم هوش و استعداد و حافظه فوق العاده ایشان که بعد از آن جلسه و گفت و شنودها این موضوع را فراموش نکردند و سوم اینکه پیوند ناگسستنی میان امام و امت وجود دارد که هیچ تئوری علمی نمی‌تواند آن را تبیین کند و این فقط در فرهنگ تشیع قابل‌درک است.
undefined لعیا بغدادی
undefined پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضانundefined @ganj_history
undefined۳۲
undefined۵
undefined۳
undefined۲
undefined۲
undefined۱

۲.۳K

۸:۰۰

thumbnail
undefined مهسا؛ مربی پرورشی که شب سالگرد ازدواجش به خاک سپرده شد
undefined مهسا رنجبری، متولد ۱۳۷۶ و دانش‌آموختهٔ مهندسی صنایع، امسال از میان سه داوطلب، به عنوان مربی پرورشی دبستان شهدای رهپویان خلیج فارس میناب برگزیده شد؛ همان مدرسه‌ای که طبقهٔ اولش پسرانه و طبقهٔ دومش دخترانه بود.
undefined مادرش مریم صادقی، او را فرزند ارشد، اجتماعی، هنرمند، ساده‌زیست، خیرخواه و بی‌توقع توصیف می‌کند؛ دختری که حلقه اتصال فامیل بود و هنرمندی که از سیاه‌قلم تا شیرینی‌پزی و آرایشگری را بلد بود. روحیهٔ پرتلاشش چنان بود که در ساخت خانه کنار پدر دیوار رنگ می‌کرد و در مغازهٔ کامپیوتری‌اش نیز کمک‌ او بود. اهل تجملات نبود و با یک جشن ساده به خانه بخت رفت. آرزو داشت کارگاه خیاطی‌ برای زنان فامیل و آشنا راه بیندازد تا وضع مالی‌شان بهتر شود.
undefined تقدیر اما به گونه‌ای دیگر رقم خورد؛ خانواده چهار روز تمام در جست‌وجوی پیکرش بودند، و سرانجام درست در شب چهارمین سالگرد ازدواجش، او را به خاک سپردند. شبی که قرار بود جشن بگیرند اما به سوگ نشستند.
undefined مادر داغدارش که برای اولین بار در روز معلم پا به درون مدرسه گذاشت، تازه عمق فاجعه را درک کرد؛ گودال عظیمی که «قتلگاه» ۱۶۸ کودک معصوم، معلم، والدین بود، همانجا که از مهسا تنها قرص صورتی از دل خاک بیرون کشیده شد.
undefined او در میان آوارها به دنبال لنگه کفش مهسا گشت اما هیچ نشانی نیافت. تنها چیزی که از او باقی مانده، صدایی است که هنوز در گوش مادر زنده است و پسری دو سال‌ونیمه که باید از مادرش، فقط قصه بشنود.
undefined جهان بانو undefined #میناب
undefined پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضانundefined @ganj_history
undefined۵K
undefined۲۳۵
undefined۷۲
undefined۱۵
undefined۱۰
undefined۷
undefined۷
undefined۱
undefined۱
undefined۱
undefined۱

۴۰۴.۳K

۱۲:۲۱

thumbnail
undefined مادری با طعم باروت و آغوش / روایت یک تصویر مقتدرانه
undefined بی معطلی می‌پرسم: «خودتون بگید، از آن لحظه‌ای که تصمیم گرفتید با ۲ فرزند خردسال در این رژه باشکوه حاضر بشید.»
undefined با صدایی که حالا جان گرفته، پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواین، غیرتِ این روزها دیگه کوچیک و بزرگ نمی‌شناسه. صبح زود، پسر ۵ ساله‌ام علیرضا رو بیدار کردم، لباس بسیجی‌اش را تنش کردم و با تفنگ اسباب‌بازی‌اش راهیش کردم تا در کنار پدرش باشه؛ دلم می‌خواد که بچه هام از همین حالا بدونن که ایستادن در کنار حق، مرد می‌خواد.
undefined خودمم با معصومه‌ی ۳ ماهه‌ام در جمع بانوان حاضر شدم تا به همه اونهایی که چشم طمع به این کشور دارن، نشون بدم که ما خانم‌ها، هر جا که پای اعتقاد و وطنمون در میون باشه، در هر شرایطی که باشیم، حضور داریم. نوزاد برای ما مانع مقاومت نیست، بلکه آینده بچه هامون خودِ انگیزه ست.»
undefined دوباره پرسیدم: «تو اون شلوغی و هیاهوی رژه، معصومه‌ کوچولو اذیت نشد؟ چطور تونستی هم مراقب اون باشی و هم سلاح به دست بگیری؟»
undefined خنده کوتاهی می‌کند که بوی مادرانگی می‌دهد: «معصومه رو مجهز آورده بودم؛ جاش که تمیز بود و شکمشش هم سیر، بچه رو طوری به سینه‌‌م چسبونده بودم که انگار صدای ضربان قلبم رو با همه وجودش می‌شنوه، به همین خاطر آرومِ آروم بود. اما راستشو بخواین، اسلحه خیلی سنگین بود. نسبت به بقیه خانم‌ها، من بارم مضاعف بود؛ هم باید وزن دخترکم رو تحمل می‌کردم و هم سنگینی سلاح رو، چند ساعت‌ ایستادن دشوار بود، اما خدا توان می‌داد.
undefined هر جا لازم بود شعار می‌دادم و هر جا باید ساکت می‌بودیم، زیر لب ذکر می‌گفتم. گاهی وسط رژه، معصومه رو ناز می‌دادم، صدای خنده‌های شیرین دخترکم بلند می‌شد و من دوباره قوت می‌گرفتم تا به مسیر ادامه بدم.»
undefined راوی: ام‌سلمه فرد |undefined#گیلان #رشت
undefined پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضانundefined @ganj_history
undefined۴۹
undefined۱۰
undefined۵
undefined۲
undefined۱

۳.۶K

۱۳:۵۲

thumbnail
undefined عزیزترین میهمانان حج امسال
undefined در صحن مسجدالحرام، زائر مصری با دیدن پرچم ایران روی چادر یک خانم ایرانی، با لبخند و اشتیاقی فریاد زد: «یا الله… ایرانی!» بعد جلو آمد، دستش را فشرد و گفت: «به خدا قسم، شما دل مسلمان‌ها را شاد کردید.»
undefined کنار صفا و مروه، مردی از اندونزی به زائر قمی گفت: «شما قهرمانید. همه جا درباره ایران حرف می‌زنند.» در مدینه، کنار قبر پیامبر(ص)، زائر پاکستانی دستش را روی شانه روحانی ایرانی گذاشت و آرام گفت: «ایران امروز عزت مسلمان‌هاست.»
undefined این روزها در منا، میان چادرهای سفید و خیابان‌های شلوغ منتهی به جمرات، هر جا پرچم سه‌رنگ ایران دیده می‌شود، نگاه‌ها فرق می‌کند. بعضی فقط لبخند می‌زنند. بعضی سلام می‌کنند. بعضی درخواست عکس یادگاری دارند.
undefined یکی از مدیران کاروان‌ها که سال‌ها تجربه حج دارد، می‌گوید: «من حج‌های زیادی دیده‌ام، اما امسال فرق دارد. مردم جوری دیگر با ایرانیان برخورد دارند و با افتخار از ایران می‌گویند.»
undefined در مسیر رمی جمرات، جوانی از بوسنی وقتی فهمید زائران کناری‌ ایرانی‌ است، گوشی‌ را بالا آورد و گفت: «فقط یک عکس، برای ایران.»کمی جلوتر، چند زائر آفریقایی دور یک پیرمرد ایرانی حلقه زده بودند. یکی‌ از آن‌ها به انگلیسی شکسته می‌گفت: «ایران پاور مسلمین.»
undefined بعضی از این حجاج شاید تا چند ماه پیش، فقط اسم ایران را شنیده بودند. اما حالا تصاویر موشک‌های ایرانی، ایستادگی مقابل اسرائیل و پاسخ به آمریکا، نام ایران را تا دورترین کشورها برده است.یکی از زائران تعریف می‌کرد: «جوانی از نیجریه گوشی‌ را درآورد و فیلم حمله موشکی ایران را نشانم داد. بعد دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: ما برای شما دعا کردیم.»
undefined حج امسال در کنار عبادت و حس و حال معنوی، موسم روایت است. روایت زائرانی که فقط برای انجام مناسک حج به سرزمین وحی مشرف نشده‌اند. آن‌ها رفته‌اند تا روای حقیقت باشند. راوی ملتی که با وجود تهدیدها، باز هم به دعوت خدا پاسخ داد. راوی مردمی که زیر سنگین‌ترین فشارها و بمباران رژیم صهیونیستی و آمریکا عقب ننشستند و حالا حتی در سرزمین وحی نامشان با احترام برده می‌شود.
undefined یکی از روحانیون کاروان می‌گفت: «امسال هر زائر ایرانی یک رسانه و روایت زنده از ایران است.» و واقعاً همین‌طور است.
undefined راوی: مریم سادات آجودانی
undefined پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضانundefined @ganj_history
undefined۶۹
undefined۱۶
undefined۱

۳.۲K

۷:۵۰

thumbnail
undefined پدری که دختر مجروحش را تنها گذاشت
undefined #ببینید | روایتی از لحظات تلخ و نفس‌گیر بیمارستان لامرد پس از بمباران شهر
undefined پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضانundefined @ganj_history
undefined۱۷
undefined۵

۱.۸K

۷:۰۸

thumbnail
undefined روایت جنگی که با هدف نابودی حزب‌الله شروع شد، اما با پیروزی مقاومت به پایان رسید…
undefinedهمه چیز آماده بود؛ از دولت‌های عربی تا G8، از آسمان تا زمین، همه آمده بودند تا کار حزب‌الله را تمام کنند. اما سید گفت: «اگه شهرهای ما رو بزنید، ما هم شهرهای شما رو می‌زنیم.»
undefined برگرفته از کتاب سفیر قدس
undefined پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضانundefined @ganj_history
undefined۵
undefined۴

۸۵۸

۱۴:۱۸