۲.۳K
۱۶:۵۷
۳۵۸
۷:۰۵
۳۰۵
۸:۳۱
گنج/ روایتهای مردمی از جنگ
روایتِ طلقهای ماندگار در قابِ دوربینها/ قسمت سوم چرا امتِ مبعوث، نسبت به روند مذاکرات نامحرم است؟
همون شبهای اول بعد از آتشبس، کفِ میدان انقلاب دور هم جمع شده بودیم و غصه میخوردیم. یکی از متنهایی که روی طلقهایمان نوشته بودیم و سرِ دست گرفته بودیم، این بود: «چرا امتِ مبعوث، نسبت به روند دقیق مذاکرات نامحرمند؟» و زیرش با خطی خوش اضافه کرده بودیم: «مسئولین محترم! با شفافسازی روند مذاکرات، از وحدت مردم صیانت کنید.»
در همان اوج غصه و دغدغهمندی، ناگهان اتفاق بدی افتاد. آقایی با هیاهو و داد و بیداد به سمت ما آمد و فریاد کشید: «شما مگر سواد دارید؟ اینها اخبار محرمانه است! حق ندارید بخواهید و به شما هیچ ربطی ندارد که مسئولین به شما توضیح بدهند! شما نامحرم نیستید، اما دشمن هم نباید بشنود!» با خودم گفتم: بابا اینها دارند سر یک میز با دشمن مینشینند و صحبت میکنند، حالا ما شدیم نامحرم؟ چرا میگویید دشمن نباید خبردار بشود؟ مذاکره که اسرار جنگی نیست، یک روند کاملاً شفاف است...
اما آنها فقط با داد و بیداد و هیاهو سر ما فریاد میزدند. متأسفانه بعضی از مردمی که از کنارمان رد میشدند، با دیدن این شلوغی فکر کردند ما این هیاهو را شروع کردهایم! آنها هم شروع کردند به توهین کردن... آن شب، غربت عجیبی را تحمل کردیم. بعد از داد و بیدادِ آن آقا، دو نفر از مأموران امنیتی که البته خیلی هم برخورد محترمانهای داشتند، آمدند و ما را از کف میدان جمع کردند و گفتند: «بیایید کنار ماشین تا توضیحات را خدمتتان بدهیم.»
رفتیم کنار ماشین و با هم صحبت کردیم. خودشان هم هیچ دلیلی برای قانع کردن ما نداشتند و عملاً راضی به این روند بودند، اما چه کنیم که زمان داشت از دست میرفت. مردمی که آن شب آنطور به ما هجمه آوردند، بعدها خودشان دیدند چه اتفاقی افتاد! ما آن موقع با احترام به آنها میگفتیم: «ما خودمان دانشجوی همین دانشگاههای مطرح و سراسری تهرانیم؛ بیسواد نیستیم! رهبر عزیزمان خودش در دیدارهایش با دانشجویان به ما اجازه داده و میفرمودند: شما باید مطالبه کنید؛ اینکه منتظر بمانید تا فقط نظر رهبر را بشنوید، کار را قفل میکند. کاری که به نظرتان درست است را جلو ببرید و از مسئولین مطالبه کنید. دانشجو باید پویا، فعال و مطالبهگر باشد.»
هرچقدر این حرفها را با احترام کف خیابان میگفتیم، گوش شنوایی نبود؛ تا اینکه کمکم با عدول از مرزهای حقه ایران و شروط مذاکراتی که رهبرمان پاسدارشان بود، همه دیدند که نگرانِ ما کاملاً بهحق بود... احساس رعب و خوفی که آن روزها نشان داده شد، قطعاً در جنگهای آینده ضربههای به مراتب بدتری به ایران و ایرانیان خواهد زد.
اما همان شبها در میدان انقلاب، دیدیم یکسری از دانشجویان هم با پلاکاردهایی با همین مضامین ایستادهاند. یک شب که با طلقهایمان ایستاده بودیم، آقایی با مشتی پلاکارد در دست از جلوی ما رد شد. احساس کردیم دغدغهمان یکی است و میتوانیم همافزایی کنیم. رفتیم جلو و سر صحبت باز شد؛ فهمیدیم از اعضای بسیج دانشجویی دانشگاه امیرکبیر هستند.
پرسیدیم چطور میتوانیم به هم کمک کنیم؟ گفتند: «ما میتوانیم مقوا تهیه کنیم، شما هم که خطاط دارید، بنشینیم با هم بنویسیم.» قرار شد موضوعات مهم را محور قرار دهیم و مواضعمان را جوری انتخاب کنیم که از خطوط قرمز رهبری رد نشود، اما کاملاً تبیینگرانه و روشنگر باشد. از قضا بعدها فهمیدم برادر خودم هم که در دانشگاه امیرکبیر درس میخواند، با این بچهها حشر ونشر داشته و آشنا از آب درآمدند!
اینطور بود که فعالیت ما رسماً با بچههای کانال «فریاد خیابان» همراه شد و از آنجا بود که دیگر احساس کردیم وقتش رسیده تا یک خطدهی منظم، منسجم و تشکیلاتی داشته باشیم.
راوی: الناز برکاتی به نقل از زینب کاظمی
#یالثارات_الخامنهای
#باید_برخاست
پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
@ganj_history
۳۸۹
۱۰:۰۹
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ
۳۰۴
۱۱:۵۰
۳۰۸
۱۳:۲۸
«بعد از این اتفاق فهمیدم واقعاً حق با آقا بود. رهبری چیزهایی رو میدیدن که امثال ما نمیدیدیم. ما نباید با آمریکا مذاکره کنیم.»
۸۵۳
۱۵:۱۲
گنج/ روایتهای مردمی از جنگ
روایتِ طلقهای ماندگار در قابِ دوربینها/ قسمت چهارم مشقِ وحدت وسط معرکه
بعد از آن اتفاق تلخ و هیاهویی که توی میدان انقلاب برایمان پیش آمد، یک لحظه به خودمان آمدیم. یاد کلام رهبر عزیزمان افتادیم که چقدر روی «وحدت جامعه» تأکید داشتند و میفرمودند باید از هر موضوعی که موجب نزاع و درگیری بشود، پیشگیری کرد. اگرچه مطالبات ما کاملاً بهحق بود و حرف دل امت حزبالله را میزدیم، اما تصمیم گرفتیم برای اینکه خدای نکرده فضای نزاع و تفرقه پیش نیاید، صحن اصلی و شلوغ میدان را ترک کنیم.
به سمت سینما بهمن آمدیم؛ درست همانجایی که فضای بازتر و آرامتری داشت. چرا سینما بهمن؟ چون پیادهروی جلوی سینما مجالی عالی برای گفتگو بود. وقتی با پلاکاردهایی که روی طلقها نوشته بودیم آنجا میایستادیم، کمکم مردم آرامآرام نزدیک میشدند، میایستادند، نوشتهها را میخواندند و سرِ صحبت باز میشد. این فضا خیلی به ما کمک کرد تا به جای یکطرفه شعار دادن، بیشتر با مردم ارتباط بگیریم، مواضعمان را تبیین کنیم و منطق حرفمان را جا بیندازیم؛ نه اینکه فقط یک جنجال زودگذر به پا بشود و تمام!
اتفاقاً اگر کسی هم میآمد که قصدش بحث علمی، منطقی و تبیینی نبود و فقط میخواست فریاد بکشد یا احساساتش را خالی کند، اصلاً با او وارد کلکل نمیشدیم. به او حق میدادیم، آرامی لبخند میزدیم و رهایش میکردیم؛ چون تمام غصهمان این بود که از بیرون، اجتماع ما بچهمذهبیها به نظر دعوا، درگیری و آشوب نیاید. تا جایی که در توانمان بود از این حرمت و آرامش حراست کردیم، اما در عین حال، حتی یک قدم هم از مطالباتِ صریحمان عقب ننشستیم.
این کار شده بود سیرِ ثابتِ شبهای ما. اگرچه پایگاه و محله اصلی خودمان استاد معین بود و خیلی از شبها آنجا فعالیت میکردیم، اما بعد از یک مدت، با توجه به اهمیت اتفاقاتی که مرکز شهر میافتاد و هجمهای که روی ذهن مردم بود، حضورمان سمت میدان انقلاب و پیادهروی سینما بهمن خیلی پررنگتر و مدامتر شد تا نگزاریم صدای تبیین و روایتِ درست جنگ و آتشبس خاموش بشود.
راوی: الناز برکاتی به نقل از زینب کاظمی
#یالثارات_الخامنهای
#باید_برخاست
پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
@ganj_history
۳۸۸
۱۵:۲۹
۱۴۶
۱۳:۴۱
۱۰۴
۱۵:۴۹