لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل قلمداران(آی‌داستان)ق
۲.۴ هزار عضو

قلمداران(آی‌داستان)

جایی که هم داستان می‌خونی، هم می‌خندی، هم معاشرت می‌کنی! ادعامون نمی‌شه خیلی خفنیم ولی حداقل خودمونیم!اینجا باهام حرف بزنundefinedundefined
ble.ir/payamresanimbot?start=YfDCEhHdWoTeAjD0ggxg05Kmt
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۹ مرداد

نماهنگ آشفتم کربلا 320.mp3

۰۲:۳۳-۵.۹۵ مگابایت
آشفته‌م کربلا...

۱.۷K

۲۲:۳۰

۱۰ مرداد
منطقه دوباره آبستن شده؟
undefined۴۱

۱.۵K

۲۳:۰۲

منظورم آبستن حوادث خطرناکه
undefined۳۸

۱.۶K

۲۳:۰۳

خدایی خاورمیانه هم تو این هیری ویری وقت گیر آورده هاهی ابستن میشهبعد ما زیر بارش میزاییماقا ول کن دیگه
undefined۶۴
undefined۳
undefined۱

۱.۸K

۲۳:۰۴

۱۲ مرداد
فکت:

این کسانی که با این شرایط و با قلدری و فحاشی رییس جمهور آمریکا، دم از مذاکره می‌زنند یا الفبای سیاست رو بلد نیستند، یا الفبای غیرت رو بلد نیستند..
undefined۷۷

۱.۶K

۲۰:۳۰

۱۵ مرداد
thumbnail
سوار ماشین هستیم. داریم می‌ریم برای یکی دو روز سفر تا کمی غر بچه‌ها بخوابد. پیش می‌رفت. جاده، مثل خطی خاکستری است که تهش معلوم نیست. راننده، جوانی است موقر. ضبط روشن نکرد و در سکوت خیره بود به جاده. هر چند لحظه یک‌بار، دلهره‌آلود به آینه وسط نگاه می‌کردم؛ می‌ترسیدم خوابش ببرد. ‌همسرم برای اینکه یخ فضا را بشکند، شروع کرد به حرف زدن. از هر چیزی گفت تا سکوت را پر کند، نمی‌دانم چه‌شد که حرف کشیده‌شد به پدرشوهر مرحومم؛ برای راننده از سال‌هایی گفت که پدرش نبود و اینکه چقدر این دوری اذیتش می‌کند.‌راننده که تا آن لحظه ساکت بود، یک‌دفعه، صدایش لرزید. — کاش اینها رو نمی‌گفتید... بابام پارسال رفت. امسال برای اولین بار بدون اون رفتم اربعین.‌بعد از آن، دیگر یخی نماند.. همه‌اش آب شد و ریخت کف ماشین. دو ساعت تمام، غم‌ها را روی صندلی پخش کردند. کمی همسرم می‌گفت و کمی او. و من مانده‌ام که چطور دو نفر که هیچ قرابتی با هم ندارند با هم فصل مشترک پیدا کرده‌اند و دارند حرف می‌زنند.‌ظرف میوه را سمتشان گرفتم، راننده یک دانه گیلاس برداشت. مکث کرد و آه کشید:— گیلاس‌های باغ بابام... نمی‌دونید چه طعمی داشت...‌حالا دارد با خنده از خاطرات کشاورزی پدرش می‌گوید و هر دو مثل دو رفیق صمیمی می‌خندند و بعد از خنده آه می‌کشند که حیف... خدا رحمتش کنه..‌ما آدم‌ها در نهایت، جزیره‌هایی تنها هستیم که تمام عمر به دنبال پلی می‌گردیم تا به جزیره‌ای دیگر برسیم. شاید تمام این گفتگوهای تصادفی، تلاشی باشد برای اینکه بفهمیم در این بحبوحه‌ی تلخ و ناامن روزگار تنها نیستیم. ما انسان‌های به مقصد نرسیده، تنها به این امید در جاده دوام می‌آوریم که همسفرمان غم یا خاطره‌ای؛ شبیه به ما داشته باشد تا زمان بیشتر از این کش نیاید و توی صورتمان محکم و شلاقی برنگردد..

#ف_مقیمی#اگر_می‌خواهی_خوابش_نگیرد_او_را_یاد_بدبختی‌هایش_بنداز

#قلمداران⬅️⬅️@ghallamdaran
undefined۵۰
undefined۲

۱.۱K

۰:۰۹

thumbnail
یه خانم با برنامه شهبازی تماس گرفت و با لحن تندی از او انتقاد کرد و جواب شهبازی به او
#قلمداران⬅️⬅️@ghallamdaran
undefined۱۴
undefined۶
undefined۳

۱.۶K

۰:۳۹

۱۷ مرداد
بازارسال شده از روزهای مادرانه
شهر در دست قاتلان است
از دیشب تا حالا که خبر کشته شدن حمیدرضا رجب‌زاده آمد، قلب خیلی‌ها جریحه‌دار شد. به خصوص اگر کسی چند ثانیه ویدئوی منتشر شده از کشتنش را دیده باشد، حالش حتما بدتر است. من هم حالم بد است، اما نه از شهادت حمیدرضا، نه از نحوه سلاخی کردنش، نه از وقاحت قاتلانش، و نه حتی از شادی و خوشحالی زامبی‌ها پای خبرهای شهادتش. من از خواندن پیام یک مادر به پسرش حالم بد است. یک پسر حزب‌اللهی که کانال دارد و جهاد تبیین می‌کند و برای نظام جمهوری اسلامی کار می‌کند، و حالا مادرش پیام داده که «تو رو خدا دست بردار! من طاقتش را ندارم تو را این طوری ارباً اربا ببینم!»دشمنان جمهوری اسلامی دقیقا همین را می‌خواستند. همین را که کسی جرات نکند از نظام و اسلام و ایران دفاع کند. همین که کسی اگر خواست پرچم ایران را بالا بگیرد، یک لحظه از ترس این که زیر دست و پای این جنایتکارها بیفتد، به خودش بلرزد. یک ثانیه از خودش بپرسد: مادرم چه خواهد شد؟ همسرم، فرزندم چی؟... این همان چیزی است که ساواک مدرن، پهلوی‌چی‌های سادیستیک، اسرائیلی‌های کودک‌کش، دشمنان زامبی ایران می‌خواهند و چه کسی این جبهه را برای دشمنان خالی کرد؟اجازه بدهید با صدای بلند بگویم: قوه قضائیهآقای قوه قضائیه! شما عقب‌نشینی از سنگرهای دفاع از اسلام و انقلاب و ایران را چند سال است که شروع کرده‌اید. روزی که آرمان علی‌وردی را وسط تهران سلاخی کردند و شما با ایشالا و ماشالا و حالا عب نداره، موضوع را ماست‌مالی کردید. روزی که روح‌الله عجمیان را روی آسفالت کشیدند و آن قدر زدند تا بمیرد و شما برای قاتلانش دنبال عفو رفتید، چون پزشک بودند. پناه بر خدا! آیۀ قصاص را از قرآن کندید و انداختید زیر دست و پای قاتلان وحشی!شما یادتان رفت که «و لکم فی القصاص حیات» اما خدا که یادش نمی‌رود! این سنت الهی است؛ وقتی به قانونش عمل نکنید، اشرار را بر شما مسلط می‌کند. شما سنگر جهاد را خالی کردید و از مرزهای الهی عقب‌نشینی کردید. حالا به جای یکی دو قاتل وحشی، لشکری از زامبی‌ها به ما حمله کرده‌اند و سنگرها به داخل خانه‌های ما رسیده‌اند. حالا باید مادرهایمان نگران فرزندان برومند و مجاهد و مومن‌شان باشند که بیرون درهای خانه، زامبی‌ها منتظر کندن دست و پا و درآوردن قلب‌هایشان هستند.هنوز چیزی از غیرت اسلامی و ایرانی در شما باقی هست؟بشتابید! بچه‌های مردم را دارند تکه‌تکه می‌کنند.برگردید به قانون خدا، تا خدا به ما رحم کند.
#روزهای_مادرانه#مطالبه_از_قوه_قضاییه
https://ble.ir/motherlydays

۱

۱۲:۳۳

۱۹ مرداد
محمدمهدی با تیشرت مشکیِ «طرح مشت آقا» رفته بود خرید. وقتی اومد دیدم صورتش سرخه و ابروهایش درهم..گفتم لابد از اینکه به زور فرستادمش خرید ناراحته.باباش خریدها رو چک کرد و گفت:«پس سس چرا نخریدی؟»یک‌هو بچه دراومد که من دیگه نمی‌رم.. کلی فحش شنیدم و تمسخر شدم.پرسیدم چرا؟گفت هر بی‌حجابی از کنارم رد می‌شد یک حرف زشت می‌زد. آخری فحش مادر داد..این را که گفت زد زیر گریه..رفتم کنارش نشستم. دست‌هاش رو محکم گرفتم و زل زدم تو چشم‌هاش.گفتم:«قبول باشه ازت مامان جان.. این هم مزد اطاعت از مادرت بود. الهی که همیشه فحش خور راه خدا باشی»محمدمهدی آروم شد ولی من از اون موقع تاحالا فکری‌ام که چی‌شد به اینجا رسیدیم...این جماعت وحشی و بی‌قید و مغز بابت چی تو پیاده‌روهای خیابون جمهوری اسلامی خرامان رفت‌وآمد می‌کنند و بدون ابا و ترسی به ما که شبیهشون نیستیم فحش می‌دن و پوزخند می‌زنند؟! چرا راحت ما رو می‌کشند و هشتگ نه به اعدام می‌زنند؟؟!!اینها کاری کردند که هیچ خانواده‌ی معمولی و با اصالتی نمی‌تونه در آرامش و امنیت توی جامعه حاضر بشه. و وقاحت تا حدی بالا گرفته که در باطل و وادادگی خودشون پافشاری می‌کنند و به ما آدم‌های اصیل و خانواده‌دار جوری می‌تازند کأنه ما داریم قبح‌شکنی می‌کنیم!بی‌شک بزرگترین عامل این فاجعه‌ی عریانی، اعمال نشدن قانون پوشش و‌ یله‌شدگی فرهنگیه..آقای مجلس و آقای قضاییه تا کی بنا دارید به مصلحت یا هر دلیل معقول و نامعقول دیگه فرهنگ مملکت رو رها کنید به امان شیطان؟وقتش نرسیده کاری برای این وضعیت کنید؟این ضعف شما در بازدارندگی فساد اجتماعی، دهان مردم رو هم مهر و موم کرده و نمی‌تونیم تذکر لسانی بدیم. چون می‌ترسیم خودمون در پیشگاه قانون متهم شیم!!
#عریانی_فرهنگی#بی‌قانونیبی‌حجابی یا فاحشگی مسأله این است
undefined۸۹
undefined۲۸
undefined۱۲
undefined۵

۱.۳K

۱۸:۴۳

۲۰ مرداد
آقا جان،
کاش می‌شد یک بار، فقط یک بار، کنارتان نشست و از شما پرسید: آدم چطور می‌تواند این‌همه بزرگ باشد که توی دلش همه به یک اندازه سهم داشته باشند؟ با این روح ناچیز و‌ حقیر چگونه می‌شود بزرگ ماند و پیش خدا کوچک نشد؟
شما «کریم» هستید و سخاوتتان زبانزد خاص و عام؛ انگار بخشی از ذات و نفسِ شما بود.
شما روزگار آسانی نداشتید. حرف‌های بسیاری شنیدید، تصمیم‌های سخت گرفتید و راه‌هایی را انتخاب کردید که فهمیدنشان برای همه آسان نبود. با این حال، انگار در تمام آن سال‌ها چیزی را از دست ندادید که از همه مهم‌تر بود: بزرگواریِ دل.
آقا جان، ما آدم‌های کوچک گاهی برای حفظ چیزهای کوچک، خودمان را از چیزهای بزرگ محروم می‌کنیم.گاهی یک رنج را آن‌قدر با خودمان می‌بریم که یادمان می‌رود پیش از آن، چقدر آرام بوده‌ایم.گاهی آن‌قدر درگیر حساب‌وکتاب دنیا می‌شویم که فراموش می‌کنیم بعضی حساب‌ها را اصلاً نباید نگه داشت.
شما را که می‌خوانم، دلم می‌خواهد یاد بگیرم آدم هرچه بیشتر می‌فهمد، نرم‌تر شود؛ هرچه بیشتر می‌بیند، آرام‌تر بماند؛ و هرچه بیشتر از دنیا می‌گیرد، بیشتر دلش بخواهد چیزی به دنیا برگرداند.و به گمانم این هم نوعی کرامت است. اینکه آدم آن‌قدر بزرگ شود که تلخیِ روزگار، اندازه‌ی دلش را تعیین نکند.
دلم می‌خواهد از شما یاد بگیرم که هیچ اتفاقی، حق ندارد اندازه‌ی دلم را کوچک کند.
اینکه حتی وقتی روزگار با دلم مهربان نیست، با خودم مهربان بماند.
آقا جان،
اگر قرار باشد از شما چیزی بخواهم، فقط همین است:
کمی از آن وسعتِ دل را به من بدهید؛آن‌قدر که اگر روزی جهان به تنگم آورد،دلم تنگ و‌ حقیر و کوچک نشود.

undefinedف_مقیمی
#امام_حسن_مجتبی#شیعه_مولا_دارد#قلمداران⬅️⬅️@ghallamdaran
undefined۴۰
undefined۶

۵۶۵

۲۳:۵۵