هوالحق
بزرگترمانبچه که بودیم؛ قلدرها برایمان در مدرسه قلدری میکردند؛ جلویشان میایستادیم. ابهتشان فرو میریخت؛ همین باعث میشد آزارشان را بیشتر کنند!آن هنگام که آزارشان شدت میگرفت، بزرگتری پیدا میکردیم و به او پناه میبردیم!حال که همه قلدرهای جهان دست به دست دادهاند تا ایران آزاده و سربلند را خم کرده و بشکنند، به اویی پناه میبریم که از همهشان بزرگتر است.
این شعار، حقیقت دارد! «الله اکبر» امشب ساعت ۲۱ فراموشتان نشود! به امید نابودی قلدری در جهان! #محق_
ghane1998.ir
@ghane1998
این شعار، حقیقت دارد! «الله اکبر» امشب ساعت ۲۱ فراموشتان نشود! به امید نابودی قلدری در جهان! #محق_
۶۸۷
۱۶:۴۹
۳۹۱
۳:۵۴
بازارسال شده از هیات فتح خون
🩸 دَمْ؛
مراسم بزرگداشت شهادت امام امت، حضرت امام سید علی حسینی خامنه ای(ره)
دعوت هفتگی هئیت فتح خون
تلاوت آیات فتح برای رسیدن نصر
خوانش صحیفه امام خمینی رحمه الله علیه
سخنرانی:حجه الاسلام محمد مروستی زاده
با موضوع:نقشه راه روز های سوگ و حماسه
مداحی:کربلایی علی میرشریف
چهارشنبه ۱۳ اسفند ماه
راس ساعت ۱۶:۰۰
به ساعت جلسه دقت شود
خیابان امام (ره) ، انتهای کوچه ۳۹ ، حسینیه هنر
پ.ن: باتوجه به اختلال در سامانه های پیامکی، با ارسال پوستر مراسم به مخاطبین خود، شما مبلغ این مراسم باشید.
#هیأت_فتح_خون#باشد_که_دلی_زنده_شود_
@fathe_khoon_yazd
به ساعت جلسه دقت شود
پ.ن: باتوجه به اختلال در سامانه های پیامکی، با ارسال پوستر مراسم به مخاطبین خود، شما مبلغ این مراسم باشید.
#هیأت_فتح_خون#باشد_که_دلی_زنده_شود_
۹
۱۱:۲۸
هوالحق
گوش در مُشتهااز پشت میدیدمشان! به ترتیب قد ایستاده بودند؛ مثل دالتونها! گوشهایشان را هم محکم گرفته بودند! تیپشان اصلا به جمعیت نمیخورد! نه آقایشان، نه خانمشان! جمعیت یکصدا شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل میداد! با خودم گفتم: «حتما از اینهایی هستند که فقط درود بر ایران میگویند و بیخیال مرگ بر دشمنند! از اینها که دشمن اگر بمب هم بر سرشان بریزد، مرگ بر او نمیگویند! توان شنیدن شعارهای ضدِ دشمنِ دیگران را هم ندارند! نگاه کن چه محکم هم گوششان را گرفتهاند!»
قدری جلوتر رفتم تا حضرات را از جلو زیارت کنم. دیدم شعار میدهند! محکم هم میدهند! نوک بینیهایشان لبو شده بود! سرخِ سرخ! خدا میداند از کِی آنجا ایستاده بودند! گوشهایشان را از سرما گرفته بودند در مُشت! مشتهای گرهکردهای که از همان کنار سر، دردش برای دشمن، بیشتر از آن بود که بالا بیاید!
گوشهای ایشان بسته نبود. چشمهای من و امثال من بسته بود که فکر میکردیم فقط همتیپهای خودمان میفهمند در دنیا چه خبر است و در صحنه مبارزه ماندهاند!
آن گوشها، در مشتها، برای شنیدن و اقامه حق، باز بود؛ برخلاف آن گوشهنشینهایی که گوشهایشان در مشت دشمن است و فقط برای باندهای دروغینِ معاندِ ایران، باز است.
به خواست خداوند، همه با هم، مشت در گوش دشمن خواهیم زد! انشاءالله!«محق»_
ghane1998.ir
@ghane1998
قدری جلوتر رفتم تا حضرات را از جلو زیارت کنم. دیدم شعار میدهند! محکم هم میدهند! نوک بینیهایشان لبو شده بود! سرخِ سرخ! خدا میداند از کِی آنجا ایستاده بودند! گوشهایشان را از سرما گرفته بودند در مُشت! مشتهای گرهکردهای که از همان کنار سر، دردش برای دشمن، بیشتر از آن بود که بالا بیاید!
گوشهای ایشان بسته نبود. چشمهای من و امثال من بسته بود که فکر میکردیم فقط همتیپهای خودمان میفهمند در دنیا چه خبر است و در صحنه مبارزه ماندهاند!
آن گوشها، در مشتها، برای شنیدن و اقامه حق، باز بود؛ برخلاف آن گوشهنشینهایی که گوشهایشان در مشت دشمن است و فقط برای باندهای دروغینِ معاندِ ایران، باز است.
به خواست خداوند، همه با هم، مشت در گوش دشمن خواهیم زد! انشاءالله!«محق»_
۵۰۶
۲۱:۲۶
هوالحق
شالقرمزی(روایتی داستانی بر اساس یک ماجرای واقعی)
سرخ بود. صورتش از شالش بیشتر! شاید از سنگینی بیست و دو استکان چایی بود که در سینی داشت. شاید از دیدن آشنا! شاید هم از محیط ناآشنا!
جلو رفتم و گفتم:- سینی را اگه سنگینه بِدِد من بِگردونم!
سرختر شد. زنگ لرزش استکانها روی نعلبکی قطع نمیشد. دستانش را آرام بالا آورد:- بِفَرمِد!
- تشکر! دیدم یتا خالوک ناراحتِد گفتم شاید سنگین باشه!
صدایش را صاف کرد: - نه نه! من حالُم خیلی خوبه! شما بِفَرمِد!
اصرار نکردم و چایم را برداشتم، اما میدانستم چیزی طبیعی نیست! کنار جدول میدان نشستم! آدمها با تیپها و اعتقادات مختلف، اینجا، روی جدول مینشینند! شبیه به هم! زن و مرد! همیشه آدمها جدولها را حل میکنند، اما اینبار این جدولهای میدان بود که آدمها را در خودش حل کرده بود.
در همین فکرها بودم که مجدد آن شال قرمزی را دیدم! داشت استکانهای خالی را جمع میکرد. دیگر صورتش سرخ نبود! استرس که چه عرض کنم، آنچنان آرامشی داشت که انگار دنیا را در همان سینی و میان استکانهای خالی، امنِ امن، نگه داشته بود. سینیاش دیگر جا نداشت. به طرف موکب حرکت کرد. موکب مال یکی از هیئات یزدی بود. ناگهان انتهایِ چوبِ پرچمِ بغلی، به دستم خورد و نیمی از چای داغ روی آستینم خالی شد. بنده خدا در حال عذرخواهی و من هم در حال فوت کردن بودم که دوریالیام افتاد؛ موکب که اصلا خادم خانم ندارد! تازه اگر هم داشته باشد که با این ظاهر و شال قرمز ندارد! تازه اگر هم باشد که در این مکان با این شمایل نمیآید!
از طوفان فکری و ضدحریق که فارغ شدم، جرعه آخر را هم سرکشیدم. دیدم به سمتم میآید. خم شد و سینی را جلویم گرفت. گفتم:- شما خادم هیئت هستِد؟
دوباره سرخ شد:- چطور مگه؟!
- آخه برام سوال شده، چون شبهای قبل ندیدم این موکب خادم خانم داشته باشه!
سینی را با یک دست گرفت و با دست دیگر شالش را جلو کشید:- نه من همینطَری خودُم این کار رو مُکُنَم!
راهش را کشید و رفت. دیدم ممکن است از سوالهای پیدرپیام، مزاحمت برداشت کرده باشد، گفتم:- عذرخواهی! من روایتنویسم؛ کارُم تو این شبها، سوژهیابیه! خدانکرده برداشت بد نکُنِد!
این را که گفتم، ایستاد. برگشت:- من چند شب پیش اومدم اینجا تا نصفه شب پرچم ایران رو تکون دادم. بعدش دیدم که همه دارن پرچم تکون مِدَن و خداروشکر پُرَن! پیشِ خودُم گفتم من چه کار خاص و علاوهتری میتونم بُکنَم که الان باسّی انجام بِشه؟! دیدم مردم خیلی خسته مِشَن تو این شلوغی و دود ماشینا، ولی راضی نَمِشَن جای خودشونو ول کُنن برن اونور میدون، چایی بُخورن! گفتم خو من براشون میارم! کارُم از اون شب، هرشب اینه که میام سینی دست میگیرم و چایی مِدَم به ملت!
از دلیل آن استرس و آرامش پرسیدم؛ گفت:- وقتی که استکانها پُرِ چایی بودن و مُخواستم تعارف کنم، نگران این بودم که دنباله شالُم بیفته توی چاییشون!
با دقت گوش میدادم و به این فکر میکردم که این دخترِ شالْقرمزِ آسیدعلیآقای خامنهای، به حرف پدرش عمل میکند که میگفت: «انفاق آن عملی است که خلاءی پر کند.» همه سینی خالی را میبینند، اما کمتر کسی خلاء سینی را میبیند!
شالْقرمزیهایی که گرگ جهانخوار روی آنها حساب ویژهای باز کرده بود برای بلعیدن مامانْایران، امروز گرگ را شناخته و به انتقام خون پدر شهیدشان، شکم گرگ را خواهند درید. انشاءالله!«محق»_
ghane1998.ir
@ghane1998
سرخ بود. صورتش از شالش بیشتر! شاید از سنگینی بیست و دو استکان چایی بود که در سینی داشت. شاید از دیدن آشنا! شاید هم از محیط ناآشنا!
جلو رفتم و گفتم:- سینی را اگه سنگینه بِدِد من بِگردونم!
سرختر شد. زنگ لرزش استکانها روی نعلبکی قطع نمیشد. دستانش را آرام بالا آورد:- بِفَرمِد!
- تشکر! دیدم یتا خالوک ناراحتِد گفتم شاید سنگین باشه!
صدایش را صاف کرد: - نه نه! من حالُم خیلی خوبه! شما بِفَرمِد!
اصرار نکردم و چایم را برداشتم، اما میدانستم چیزی طبیعی نیست! کنار جدول میدان نشستم! آدمها با تیپها و اعتقادات مختلف، اینجا، روی جدول مینشینند! شبیه به هم! زن و مرد! همیشه آدمها جدولها را حل میکنند، اما اینبار این جدولهای میدان بود که آدمها را در خودش حل کرده بود.
در همین فکرها بودم که مجدد آن شال قرمزی را دیدم! داشت استکانهای خالی را جمع میکرد. دیگر صورتش سرخ نبود! استرس که چه عرض کنم، آنچنان آرامشی داشت که انگار دنیا را در همان سینی و میان استکانهای خالی، امنِ امن، نگه داشته بود. سینیاش دیگر جا نداشت. به طرف موکب حرکت کرد. موکب مال یکی از هیئات یزدی بود. ناگهان انتهایِ چوبِ پرچمِ بغلی، به دستم خورد و نیمی از چای داغ روی آستینم خالی شد. بنده خدا در حال عذرخواهی و من هم در حال فوت کردن بودم که دوریالیام افتاد؛ موکب که اصلا خادم خانم ندارد! تازه اگر هم داشته باشد که با این ظاهر و شال قرمز ندارد! تازه اگر هم باشد که در این مکان با این شمایل نمیآید!
از طوفان فکری و ضدحریق که فارغ شدم، جرعه آخر را هم سرکشیدم. دیدم به سمتم میآید. خم شد و سینی را جلویم گرفت. گفتم:- شما خادم هیئت هستِد؟
دوباره سرخ شد:- چطور مگه؟!
- آخه برام سوال شده، چون شبهای قبل ندیدم این موکب خادم خانم داشته باشه!
سینی را با یک دست گرفت و با دست دیگر شالش را جلو کشید:- نه من همینطَری خودُم این کار رو مُکُنَم!
راهش را کشید و رفت. دیدم ممکن است از سوالهای پیدرپیام، مزاحمت برداشت کرده باشد، گفتم:- عذرخواهی! من روایتنویسم؛ کارُم تو این شبها، سوژهیابیه! خدانکرده برداشت بد نکُنِد!
این را که گفتم، ایستاد. برگشت:- من چند شب پیش اومدم اینجا تا نصفه شب پرچم ایران رو تکون دادم. بعدش دیدم که همه دارن پرچم تکون مِدَن و خداروشکر پُرَن! پیشِ خودُم گفتم من چه کار خاص و علاوهتری میتونم بُکنَم که الان باسّی انجام بِشه؟! دیدم مردم خیلی خسته مِشَن تو این شلوغی و دود ماشینا، ولی راضی نَمِشَن جای خودشونو ول کُنن برن اونور میدون، چایی بُخورن! گفتم خو من براشون میارم! کارُم از اون شب، هرشب اینه که میام سینی دست میگیرم و چایی مِدَم به ملت!
از دلیل آن استرس و آرامش پرسیدم؛ گفت:- وقتی که استکانها پُرِ چایی بودن و مُخواستم تعارف کنم، نگران این بودم که دنباله شالُم بیفته توی چاییشون!
با دقت گوش میدادم و به این فکر میکردم که این دخترِ شالْقرمزِ آسیدعلیآقای خامنهای، به حرف پدرش عمل میکند که میگفت: «انفاق آن عملی است که خلاءی پر کند.» همه سینی خالی را میبینند، اما کمتر کسی خلاء سینی را میبیند!
شالْقرمزیهایی که گرگ جهانخوار روی آنها حساب ویژهای باز کرده بود برای بلعیدن مامانْایران، امروز گرگ را شناخته و به انتقام خون پدر شهیدشان، شکم گرگ را خواهند درید. انشاءالله!«محق»_
۴۹۹
۲۳:۲۰
۲۶۶
۱۰:۴۲
میم حاء قاف
️امشب ایران سراسر فریاد «اللهاکبر» میشود...
در لبیک به پیام مهم رهبر معظم انقلاب اسلامی و در حمایت از وحدت ملی، جبهه مقاومت و آرمانهای انقلاب اسلامی، از ملت بزرگ و همیشه در صحنه ایران دعوت میشود امشب رأس ساعت ۲۱:۰۰ در سراسر کشور، بر بام خانهها، میادین و خیابانها، فریاد «اللهاکبر» سر دهند.
این ندای واحد، نمایش اقتدار ملت ایران و تجدید پیمان با راه شهیدان و ارزشهای انقلاب اسلامی خواهد بود.
زمان: امشب ساعت ۲۱
مکان: بام منازل، میادین و خیابانهای سراسر کشور
الله اکبر
۹۱
۱۷:۳۴