عکس پروفایل "همسفر سلیمانی""

"همسفر سلیمانی"

۷۸ عضو
thumbnail
undefined۱

۶۱

۱۶:۰۷

"همسفر سلیمانی"
undefined تصویر
undefined<img style=" />undefined #روایت | #دیدار_بهشتی
undefined روایت دیدار با خانواده دانشجوی بسیجی، #شهید_محمّدرضا_حشمتی، شهید جنگ تحمیلی سوم
undefined میزبان چند بار آمد جلوی در نیمه‌باز، چشم در کوچه چرخاند. نگاهش برای ما حرف‌هایی داشت اما ناگفته می‌ماندند. چند دقیقه می‌ایستاد و باز برمی‌گشت داخل خانه. ما منتظر بودیم بقیه همراهان هم برسند. درِ این خانه تا به حال زیاد شاهد صحنهٔ استقبال و بدرقهٔ مهمان‌ها بوده، ولی مهمان‌داری‌های این یک ماه، با همهٔ روزهای دیگر فرق دارد...
undefined من در ذهنم دنبال کلمه می‌گشتم، ولی او با درِ گشودهٔ خانه‌شان با من صحبت کرد. با تکاپوی خانواده‌اش برای پذیرایی، با نجابتی که در سکناتشان موج می‌زد، با بغض‌هایی که از داغ تنها فرزندشان در گلو داشتند و تنها با روضهٔ جوان اباعبدالله علیهماالسلام باز شد، با لحن راسخ پدر و مادرش! غم در حلقومشان موج می‌زد ولی تا به دهان می‌رسید، حماسه می‌شد و می‌شکفت.
undefined عزادار بودند؛ اما سینه‌شان ستبر بود. مادر می‌گفت:«به پسرم از اولشم می‌گفتم خیلی بهت افتخار می‌کنم، الانم باز مایه افتخار من شده!» مادر چشم‌هایش را به زیر انداخته بود و به ما رحم کرده بود! وگرنه چگونه می‌توانستیم در برابر نگاه نافذ و ایمان راستین او ذوب نشویم؟ مادری که تنها فرزندش را چنان در دامان خود پرورانده بود که تا قبل از بهار بیست و دو سالگی، عاشقانه، به دیدار مولایش شتافته بود...
undefined از پدر پرسیدیم: خاطره‌ای از پسرت داری که برایمان بگویی؟ مکثی کرد و گفت:«زندگی‌اش تماماً خاطره بود!» ما شرمنده‌ی لحظات بی‌ثمر عمر و غفلت‌های خود ‌شدیم و پدر ادامه داد:*«اینحا خونه‌ی دومش بود! خونه‌ی اولش مسجد بود. از دوازده سالگی بعد از مدرسه می‌رفت مسجد و ساعت ده شب به خانه برمی‌گشت. همواره پیگیر فعالیت‌های فرهنگی و جهادی بود. دانشجو هم که شد باز همین طور. مسئول بسیج دانشگاهشون شد. انقدر سرش شلوغ بود که برایمان آرزو می‌شد هفته‌ای دو یا سه بار سر یک سفره غذا بخوریم!»*
undefined آمدیم بگوییم بله ما هم دانشجوییم و فضای دانشگاه را می‌شناسیم و این روزها پای عقید‌ه‌ی خود ماندن سخت است و دم شهید شما گرم که اینگونه محکم ایستاد؛ پدر نگذاشت جمله‌ تمام شود:«راهش را انتخاب کرده بود، سر آن هم هیچ وقت سست نمی‌شد. هیچ وقت از باورهایش برنگشت. نهایت تلاش خود را می‌کرد.»
undefined لحظاتی مکث کرد و گفت:«گاهی با خودم فکر می‌کنم این بچه از وقتی خودش را شناخت، به اندازه یک انسان چهل‌ساله کار انجام داده! ما خیلی از کارهایش را تازه بعد از شهادتش فهمیدیم. اصلا اهل تظاهر و ریا نبود. همه می‌شناختندش و ما از بعد شهادتش یک روز در میان مهمان داریم. از مسجد‌های محل، دانشگاه، شهرداری، هیئت و ...
undefined یک وقتی بعد از کلی کار برگشته بود خانه، ساعت یک شب تازه می‌خواست استراحت کند که گوشی‌اش زنگ خورد و شروع کرد یک ساعت صحبت کردن. گفتم بابا حالا شما خسته‌ای بعداً جواب می‌دادی... گفت بابا یکی از دوستان دانشگاهم بود، دلش گرفته بود و می‌خواست صحبت کنیم تا حالش خوب شود.»
undefined فکر می‌کنم که وقتی محبت و دغدغهٔ راستین بسیجی‌واری در وجود تو باشد، اینگونه مردم‌دار می‌شوی و دلسوزانه کمک خواهی کرد.
undefined پدر می‌گوید بارزترین ویژگی‌اش تواضع و فروتنی و لبخند‌های همیشگی‌اش بوده است. جوری از لبخند پسر تعریف می‌کند که معلوم است دلش چقدر برای نگاه کردن به سیمای جوانش تنگ شده... آخر تشخیص هویت پیکر شهید بعد از یک هفته با آزمایش DNA ممکن شده بود و سیمایی نمانده بود...
undefined آری مهمان‌داری‌های این یک ماه فرق دارد، هر کس از کوچه رد می‌شود مهمان است! محمدرضای شهید حرف‌هایش را از چشم‌های خویش و با همان لبخند همیشگی‌ به قلب هم‌وطنانش جاری می‌کند. او اکنون بر سر سفرهٔ آن راز نشسته، رازی که جز به بهای خون فاشش نمی‌خواهند:فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِو ندای بشارتش را گوش‌های بیدار خواهند شنید:وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لَا هُمْ يَحْزَنُونَ...
undefinedundefinedundefinedundefined @abna_o_zahraundefined @hamsafare_soleimani
undefined۱

۶۹

۱۶:۰۸

thumbnail
undefined #اطلاعیه | #دیدار_بهشتی
undefined دیدار با خانواده شهدا#شهید جنگ تحمیلی سومundefined شهیدان رامین و علیرضا جعفریundefined شهدای ایست‌بازرسی
undefined ویژه برادران
undefined چهارشنبه ۱۹ فروردین‌ماه ۱۴۰۵
undefined حضرت آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای(حفظه الله):توصیه میکنم که مردم دید و بازدیدهای معمول این ایام را البته با حفظ احترام به بازماندگان شهداء و رعایت حال ایشان داشته باشند؛ و ای بسا مردم هر محله‌ای در صورتیکه ممکن شود دیدارهای سال نو خود را با تکریم شهداء همان محل آغاز نمایند.

undefinedundefinedundefinedundefined @abna_o_zahraundefined @hamsafare_soleimani
undefined۱

۷۳

۹:۱۹

thumbnail
undefined #اطلاعیه | #دیدار_بهشتی
undefined دیدار با خانواده شهدا#شهید_حامد_عسگری، شهید جنگ تحمیلی سوم
undefined ویژه خواهران
undefined چهارشنبه ۲ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵
undefined ساعت ۱۷
undefined برای کسب اطلاعات بیشتر و دریافت نشانی دقیق منزل خانواده شهید، با شناسه زیر در ارتباط باشید:undefined @abna_o_zahra313
undefinedundefinedundefinedundefined @abna_o_zahraundefined @hamsafare_soleimani
undefined۴
undefined۱

۲۵۴

۹:۳۲

thumbnail
undefined #گزارش_تصویری
undefined دیدار با خانواده شهدا #شهید_حامد_عسگریشهید جنگ تحمیلی سوم
undefined همسر شهید:من تنها درخواستی که دارم، دعا برای ظهور است. من امید دارم برگردد... این شب‌ها که تجمع است و شلوغ، امام زمان (عج) را یادتان نرود. دعا کنید امام زمان (عج) بیاید. می‌گویند با اشک می‌آید، با دعا می‌آید، با گریه می‌آید... دعا کنید امام زمان (عج) بیاید. حتی اگر شهدای ما با او برنگردند، اگر امام زمان (عج) بیاید دنیای ما خیلی بهتر می‌شود. دیگر امیرعباسی یتیم نمی‌شود...
undefined چهارشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
undefinedundefinedundefinedundefined @abna_o_zahraundefined @hamsafare_soleimani
undefined۳
undefined۱

۳۱

۱۱:۰۲

thumbnail
undefined۳
undefined۱

۳۱

۱۱:۰۲

thumbnail
undefined۳
undefined۱

۳۱

۱۱:۰۲

thumbnail
undefined۳
undefined۱

۳۱

۱۱:۰۲

thumbnail
undefined۳
undefined۱

۳۱

۱۱:۰۲

"همسفر سلیمانی"
undefined تصویر
undefined<img style=" />undefined #روایت | #دیدار_بهشتی
undefined دیدار با خانواده #شهید_حامد_عسگری، شهید جنگ تحمیلی سوم
undefinedزمان گذشت و به روز موعود رسیدیم؛ روزی که قرار بود برویم و برابر خانواده شهید زانوی ادب زمین بگذاریم و پای حرف و درسشان بنشینیم...زنگ را که زدیم و وارد شدیم، فهمیدم مقصدمان طبقه چهارم ساختمانی بدون آسانسور است.پله‌ها را دانه‌دانه طی کردیم با این خیال که تا چندی پیش، شهید روی همین پله‌ها قدم می‌گذاشته است...
undefinedرسیدیم به منزل؛ قاب در را امیرعباس یک‌ساله و مادرش پر کرده بودند. مادرش می‌گفت:«امیرعباس عادت داشت همیشه همین‌طور جلوی در بایستد و پدرش از طبقه اول، قربان صدقه‌اش برود...»پدری که قرار نبود دیگر او را ببینید، قرار نبود دیگر از آن پله‌ها بالا بیاید...
undefinedنشستیم و پدر شهید شروع کرد به روایت؛ روایتی از ۲۰ سال پیش. وقتی حامدِ ۱۰ ساله، به او گفته بود:«من حاضرم نون خالی بخورم! ولی شما اگر جنسی رو با قیمت کمتر خریدی و بعدش گرون شد، گرون نفروش!»حامدی که می‌گفتند همیشه روی حلال و حرام حساس بود. حامدِ کم‌حرفی که از پرگویی و غیبت پرهیز می‌کرد. حامدی که اهل از زیر کار در رفتن نبود...
undefinedحامدی که بعدها بزرگ می‌شود و وقتی که شیفتش نیست، در حالی که مسئولیتی ندارد، می‌رود تا ببنید چه مشکلی برای رئیس پیش آمده است‌. به‌جای همکار مریضش می‌ایستد و بعد خبر می‌رسد که جنگندهٔ ناپاک‌ترین‌های زمین، روی ساختمان محل کارش Lock کرده است! وقتی می‌گویند «ولش کن! بیا بیرون!» می‌گوید:«من باید کارم رو انجام بدم!»و بعد...
undefinedهمسرش می‌گفت:«من فرقی با سایر همسران شهدا دارم... کسی به من خبر نداد. من خودم دیدم که ساختمان فرو ریخته است...می‌گفت:« تا سه روز هنوز امید داشتم. امید داشتم برگردد، باشد، بماند... اما... حالا از او برایم تنها لنگه‌‌کفشی خاکی به جا مانده...»
undefinedزمان می‌گذرد ‌پدر و همسرش برایمان از او می‌گویند و پسرک کوچکش بین ما تاب می‌خورد، می‌خندد، بازی می‌کند، گریه می‌کند...روضه‌خوان، روضه‌ای می‌‌خواند. تمام که می‌شود شروع می‌کنیم به دعا کردن. دعا به دعا آمین می‌گوییم؛ اما به دعای فرج که می‌رسیم شانه‌های همسرش می‌لرزد و شبنم اشک روی مژه‌هایش می‌درخشد.
undefinedبا صدای لرزان و چشم گریان، بریده‌بریده می‌گوید:«من تنها درخواستی که دارم، دعا برای ظهوره. من امید دارم برگرده... این شبا که تجمعه، شلوغه، توروخدا امام زمان رو یادتون نره... دعا کنید امام زمان بیاد. می‌گن با اشک میاد، با دعا میاد، با گریه میاد... دعا کنید امام زمان بیاد. حتی اگر شهدای ما برنگردن، اگر آقا امام زمان بیاد خیلی دنیای ما بهتر می‌شه... دیگه امیرعباسی یتیم نمی‌شه...»
undefinedبا لرزش صدایش، شانه‌های ما هم به لرزه می‌افتند... از گریه، از شرمندگی و از بار مسئولیتی که در برابر این خون، این اشک، این فداکاری به دوشمان می‌نشیند... اشک‌ها را پاک‌ می‌کنیم. صدایی در قلب‌هایمان تکرار می‌کند:«اللهم عجل لولیک الفرج»
«اللهم عجل لولیک الفرج»
«اللهم عجل لولیک الفرج»

undefinedundefinedundefinedundefined @abna_o_zahraundefined @hamsafare_soleimani
undefined۲
undefined۱

۳۴

۱۱:۰۳