¤من فکر میکنم هیچ بشری از ابتدای خلقت تا انتها، هیچ وقت دلش، به اندازهی امشبِ شما قرص نبوده،و کسی هرگز این چنین مطمئن و محکم و استوار بر زمین خدا قدم برنداشتهو کسی هیچوقت به این شیرینی و زودی و راحتی به خواب نرفته است...
ای به فدای یک پلک زدن امشبتان، زمانی که روانداز را به روی مثل ماهتان انداختید و مژههای بهشتیتان را روی هم گذاشتید و خوابیدیدیا امیرالمؤمنین...
#لیلةالمبیت
¤ @harfikhteh
ای به فدای یک پلک زدن امشبتان، زمانی که روانداز را به روی مثل ماهتان انداختید و مژههای بهشتیتان را روی هم گذاشتید و خوابیدیدیا امیرالمؤمنین...
#لیلةالمبیت
¤ @harfikhteh
۱۸۶
۶:۱۰
¤ من، شیفته رنگهام. من عاشق اینم که مانتوی جدیدم را ببرم کنار صف روسریها و بین سهچهار تا روسری که همه، طیف سبز سدری دارند، با وسواس یکیشان را که هماهنگی بیشتری دارد، انتخاب کنم. (مثلا آن که هفتمیها برای روز معلم برایم خریدند!) گاهی که مردد میشوم، مانتو را با همه روسریهایی که کاندید کردهام، میپوشم و جلوی آینه میایستم و انتخاب میکنم. من شیفته رنگهام. برخلاف بعضی خانمهای دیگر، جسورانه رنگهای سرخابی و نارنجی و سبز را کنار هم میپوشم و سرخوش میشوم. من شیفته رنگهام. خیلی وقتها تن عارفه، لباس مشکی میدیدم، تقویم را نگاه میکردم و میپرسیدم چرا مشکی پوشیده و میگفته که دوست داشته یا چون شیک بوده و... خودم، فقط محرم و صفرها مشکی میپوشم. من شیفته رنگهام. هر سال، شب آخر صفر، با دلتنگی شیرینی که آغشته بود به شوقی نازک، مشکیها را میگذاشتم توی کشو و دست میکشیدم به ردیف لباسهای رنگی.دیشب، از تجمع که برمیگشتیم، به همسر گفتم: "منی که عاشق رنگ و ست کردنم، اصلا دل و دماغ ندارم از فردا لباس رنگیهامو بیارم وسط. هر سال آخر صفر، دلم نمیآد مشکیمو دربیارم و کتیبهها رو از در و دیوار خونه بردارم؛ ولی امسال فرق داره. امسال اصلا نه دلم مآد، نه میتونم. انگار دیگه تا همیشه، غم عمیقی روی دلمه که سبک نمیشه. انگار تا همیشه عزادار میمونم." و زدم زیر گریه. امروز زهرا را دیدم. پرسید: "چرا هنوز مشکی پوشیدی؟" -نمیدونم. نمیتونستم مشکیمو دربیارم. یادم نیست چی گفت. چیزی تو مایههای "بالأخره چی؟" گفت و گذشت. گوشیام زنگ خورد. آهنگ بیکلام "باید برخاست" را گذاشتهام روی رینگتون گوشی. زهرا و دوستش چشمهایشان درشت شد. -چطوری میتونی این آهنگ رو بذاری رو گوشیت؟ برای من این آهنگ پر از غمه."گفتم: "برای منم غمانگیزه؛ ولی دوستش دارم. برام پر از یادآوریه و نیاز دارم به اینکه یه سری چیزا برام مدام یادآوری بشه."بعد فکر کردم این کار، برایم بیشتر از اینکه خودآزاری باشد، خودمراقبتی است. روانشناسها، به اقدامهای خودآگاهانه برای حفظ جسم و روح میگویند "خودمراقبتی" من هر بار صدای زنگ گوشیام را میشنوم، غمی آغشتهبهامید، غمی مقدس و محترم در دلم میجوشد. در کسری از ثانیه، یادم میآید که چه روزها و شبهای هولناکی را از سر گذراندهایم و به یاد میآوردم که چه روزهای سبز و روشنی در صف پیوستن به تاریخند. امشب لباس ارغوانی حسنا را گذاشتم دم دست و شومیز سفید و روسری گلدارم را از کمد بیرون آوردم. مثل قبلها، ذوق پوشیدنشان را نداشتم و دلم برایشان تنگ نشده بود؛ ولی به قول زهرا، "بالأخره چی؟" ما زندهایم مثل امید و محکومیم به زندگی با امید، با رنگ، با لبخند...
عکس: گوشهای از زیباییهای پنجشنبهبازار #میناب؛ شهر جنگزده زنده رنگارنگ.
پ.ن: اگر فایل صوتی زنگ گوشی را ندارید، پیام بدهید، میفرستم برایتان.
¤ @harfikhteh
عکس: گوشهای از زیباییهای پنجشنبهبازار #میناب؛ شهر جنگزده زنده رنگارنگ.
پ.ن: اگر فایل صوتی زنگ گوشی را ندارید، پیام بدهید، میفرستم برایتان.
¤ @harfikhteh
۲۰۹
۱۸:۴۷
¤زهرا، قدش از همه ما بلندتر بود. ما فکر میکردیم به همین دلیل است که همه دندانهایش هم زودتر از ما میافتد و دندان جدید درمیآورَد. هر صبحی که میآمد مدرسه و جای خالی یک دندان توی لثهاش، به چشم میخورد، شروع میکرد به تعریف کردن درباره جایزه دندانش. میگفت: "دندونم که میافته، شب قبل خواب، میذارمش زیر بالشم. صبح که پا میشم، میبینم جای دندونم، فرشتهها برام جایزه گذاشتهن."من هر بار زهرای خواب را تصور میکردم و فرشتهای که دارد زیر بالشش، جایزه جاساز میکند. و هر بار با همان خیال بچگیام، فرشته، یکهو شبیه مامان زهرا میشد با موهای طلایی و کتانیهای سفیدی که همیشه پایش بود. ماجراهای فرشته دندان زهرا را برای مامان که تعریف میکردم، همانطور که مشغول رنده کردن پیاز یا خشک کردن سینک ظرفشویی بود، میگفت: "اینا همه تخیله. مامان و باباش یه چیزی براش میذارن." میدانستم. صبحش میرفتم مدرسه و به زهرا میگفتم که گول خورده و اینها همه الکی است. خودش هم میدانست. - میدونم. ولی حالا شایدم واقعی باشه. میدانست؛ ولی انگار خوش بود که دنیای فانتزیای بسازد، که مامان و بابایش هم توی آن دنیا نقشی داشته باشند. افتادن هر دندان شیری، میبردش توی آن دنیای ساختگیاش. مامان و بابا هم با زهرا میآمدند توی خیالاتش. من همیشه پشت در این دنیای خیالی ماندم. هیچوقت فرشتهای برایم جایزه نگذاشت؛ حتی شبی که دندانم را قبل از خواب زیر بالش گذاشتم، صبح که پاشدم، فقط دندان سر جایش بود.
چهار تا دندان حسنا افتاده؛ سه تایش به کمک آرنج و زانو و کله داداشش! چهارمی که افتاد، دخترخالهاش بهش گفت که هر دندانش که میافتد، فرشته دندان برایش جایزه میگذارد زیر بالش. حسنا گفت که کار، کار خاله جون است و فرشته دندان، خیالات است. بعد آمد برای من حرفهایشان را تعریف کرد. گفتم: "اینا همه الکیه. مامان و باباش براش جایزه میذارن."خودش میدانست. گفت: "میدونم. منم بهش گفتم مامان و بابات میذارن. فاطمه هم میدونست. گفت فرشته دندون، مامان و بابامن." من، از همان روزهای بچگی، تصمیم گرفته بودم خودم برای بچههایم ماجرای فرشته دندان را تعریف کنم و برایشان جایزه بگذارم. نشد. یادم هم بود که این تصمیم را گرفتهام؛ ولی شاید حس میکردم برایشان کار بیمزهای به نظر میرسد. حتی حسنا هم که آمد و اینها را تعریف کرد، با خودم گفتم خب میداند که اینها الکی است و بعید است خیلی درگیرش شده باشد. یک روز، شنیدم شعری ساخته و با خودش میخواند: "آهای فرشته دندون، به ما کمک برسون." جلوتر رفتم. گفتم: "چی داری میخونی؟" دوباره برایم خواند. پرسیدم چه کمکی از فرشته دندان میخواهد و گفت که منتظر است همین یکی دو روز آینده، زیر بالش برایش هدیه بگذارد. بعد رفت به بابایش گفت که منتظر هدیه از طرف فرشته دندان است! جا خوردم و از دست خودم شاکی شدم. من با خودم قرار گذاشته بودم که برای بچههایم فرشته دندان شوم. به خودم قول داده بودم وارد بازی تخیلیشان شوم و توی دنیای فانتزی ساختگیشان، نقش بازی کنم. نکرده بودم. فکر کرده بودم خب اینها که میدانند این چیزها الکی است. خب بدانند! مگر خودم که بچه بودم، نمیدانستم؟ پس چرا باز هم منتظرش بودم؟ مگر زهرا و فاطمه نمیدانستند؟ ولی حتما برای ثانیهای از ذهنشان گذشته که اگر واقعی باشد چه؟ و ذوق کردهاند.هادی، شب وقت خواب پرسید: "حالا جایزه فرشته دندونو چه کنیم؟ چیزی نداری بذاریم براش؟"-اتفاقا بهش فکر کرده بودم. نه هیچی ندارم. صبح تا ظهر جلسه بودم و وقتی برگشتم خانه، دخترک با چشمهای براق درشت دوید و آمد یک بسته کش و گلسر نشانم داد. - اینا رو فرشته دندون برام گذاشته!غافلگیر شدم. واقعا در کسری از ثانیه از سرم گذشت که اگر چنین چیزی واقعیت داشت،... بغلش کردم و با هم ذوق کردیم. هادی صبح که بیدار شده بود، فوری برایش از مغازه کوچه بغلی چیزی خریده و گذاشته بود زیر بالشش. من میدانستم که فرشته دندان واقعی نیست، هادی میدانست، حسنا هم میدانست؛ ولی هادی تصمیم گرفته بود وارد بازی خیالی حسنا بشود و نقش فرشته را بازی کند. هادی این بازی را برده بود.شاید حسنا هم تصمیم گرفته باشد برای افتادن اولین دندان فرزندش، بدون اینکه خودش درخواستی کند، فرشته شود و نقش بازی کند.
¤ @harfikhteh
چهار تا دندان حسنا افتاده؛ سه تایش به کمک آرنج و زانو و کله داداشش! چهارمی که افتاد، دخترخالهاش بهش گفت که هر دندانش که میافتد، فرشته دندان برایش جایزه میگذارد زیر بالش. حسنا گفت که کار، کار خاله جون است و فرشته دندان، خیالات است. بعد آمد برای من حرفهایشان را تعریف کرد. گفتم: "اینا همه الکیه. مامان و باباش براش جایزه میذارن."خودش میدانست. گفت: "میدونم. منم بهش گفتم مامان و بابات میذارن. فاطمه هم میدونست. گفت فرشته دندون، مامان و بابامن." من، از همان روزهای بچگی، تصمیم گرفته بودم خودم برای بچههایم ماجرای فرشته دندان را تعریف کنم و برایشان جایزه بگذارم. نشد. یادم هم بود که این تصمیم را گرفتهام؛ ولی شاید حس میکردم برایشان کار بیمزهای به نظر میرسد. حتی حسنا هم که آمد و اینها را تعریف کرد، با خودم گفتم خب میداند که اینها الکی است و بعید است خیلی درگیرش شده باشد. یک روز، شنیدم شعری ساخته و با خودش میخواند: "آهای فرشته دندون، به ما کمک برسون." جلوتر رفتم. گفتم: "چی داری میخونی؟" دوباره برایم خواند. پرسیدم چه کمکی از فرشته دندان میخواهد و گفت که منتظر است همین یکی دو روز آینده، زیر بالش برایش هدیه بگذارد. بعد رفت به بابایش گفت که منتظر هدیه از طرف فرشته دندان است! جا خوردم و از دست خودم شاکی شدم. من با خودم قرار گذاشته بودم که برای بچههایم فرشته دندان شوم. به خودم قول داده بودم وارد بازی تخیلیشان شوم و توی دنیای فانتزی ساختگیشان، نقش بازی کنم. نکرده بودم. فکر کرده بودم خب اینها که میدانند این چیزها الکی است. خب بدانند! مگر خودم که بچه بودم، نمیدانستم؟ پس چرا باز هم منتظرش بودم؟ مگر زهرا و فاطمه نمیدانستند؟ ولی حتما برای ثانیهای از ذهنشان گذشته که اگر واقعی باشد چه؟ و ذوق کردهاند.هادی، شب وقت خواب پرسید: "حالا جایزه فرشته دندونو چه کنیم؟ چیزی نداری بذاریم براش؟"-اتفاقا بهش فکر کرده بودم. نه هیچی ندارم. صبح تا ظهر جلسه بودم و وقتی برگشتم خانه، دخترک با چشمهای براق درشت دوید و آمد یک بسته کش و گلسر نشانم داد. - اینا رو فرشته دندون برام گذاشته!غافلگیر شدم. واقعا در کسری از ثانیه از سرم گذشت که اگر چنین چیزی واقعیت داشت،... بغلش کردم و با هم ذوق کردیم. هادی صبح که بیدار شده بود، فوری برایش از مغازه کوچه بغلی چیزی خریده و گذاشته بود زیر بالشش. من میدانستم که فرشته دندان واقعی نیست، هادی میدانست، حسنا هم میدانست؛ ولی هادی تصمیم گرفته بود وارد بازی خیالی حسنا بشود و نقش فرشته را بازی کند. هادی این بازی را برده بود.شاید حسنا هم تصمیم گرفته باشد برای افتادن اولین دندان فرزندش، بدون اینکه خودش درخواستی کند، فرشته شود و نقش بازی کند.
¤ @harfikhteh
۲۴۵
۱۳:۲۱
¤هیچوقت گریه بابا را ندیدم، هیچوقت. آنقدر که حقیقتا باورم بود که مردها گریه نمیکنند، هیچوقت. روزی که مامانصنمپری فوت کرد، نگران واکنش بابا بودم. بابا از سر کار که برگشتند خانه، اعلامیه را روی در ساختمان دیدند. سلام کردند و صاف رفتند حمام. من با خودم اشکهای بابا را تصور میکردم که زیر دوش، با آب یکی میشود و برای اولین بار فهمیدم سوگواری مردانه چه شکلی است. آن حمام بابا، برخلاف همیشه، خیلی طول کشید. یک بار، وقتی که بزرگتر شده بودم و فهمیده بودم که حتی مردها هم گریه میکنند، از مامان پرسیدم که تا حالا گریه بابا را دیدهاند یا نه. جواب مامان، برای آن روزهای من زیادی سانتیمانتال بود؛ عین لحظههای دراماتیک فیلمهای دفاعمقدسی، خیلی اغراقشده: "سال ۶۹ که اسرا آزاد شدن، اولین جایی که با بابا رفتیم، جماران بود. بابا تو کوچههای جماران، تا برسیم به خونه امام، بلندبلند داد میزد و گریه میکرد. دیدار خصوصی داشتیم با سیداحمدآقای خمینی. هیچوقت ندیده بودم مردی اینطور داد بزنه و به پهنای صورت اشک بریزه. سید احمد برای آروم کردنشون گفتن حالا چیزهای زیادی قراره ببینید، روزای عجیبی میآد، تعجب نکنید."هیچوقت نتوانستم این تصویر مرکزی زندگی بابا را تصور کنم و به چهره مهربان و خندانش تطبیق بدهم، چون هیچوقت گریه بابا را ندیدم، هیچوقت. اما این روزها، تا چشمم به عکس آقا میافتد و اشکم دم مشک است، هر بار در دلم به بابا میگویم: "بابا خوش به حالتون. بابا رفتید و چه روزایی رو ندیدید. خوش به حالتون اون روزایی رو که سیداحمد گفت، ندیدید. شما با همه استقامتتون، این روزا رو دووم نمیآوردید. ما هم طاقت دیدن شیون شما رو نداشتیم. داغتون تازهست برای ما؛ ولی خوب شد رفتید از این دنیای پست."این روزها، ضجه مامان را دیدهام و شیون عاقلمردهای موسفید را. حالا هربار به بابا میگویم که خوب شد رفت و این روزها را ندید، تصورش میکنم با موهای جوگندمی کمپشت سفید و چشمهای چروکبرداشته، در حوالی کشوردوست بر سر و سینه میکوبد و هوارهوار گریه میکند برای آقا. مامان میگویند داغ آقا از امام، خیلی سنگینتر است. داغ امام که برای بابا، همیشه تازه بود، داغ آقا چه میکرد با دلش؟ بابا خیلی روزها، آهی میکشید و یک سرود آن زمان را که من فقط کمی ازش یادم مانده، زیر لب زمزمه میکرد. سرودی که برای استقبال آزادهها خوانده بودند:"آزادگان/ آزادگان/ آزادگانرفته سفر، رنج سفر بر خود خریدهروح خدا و رهبر خود را ندیدهآزادگان/ آزادگان/ آزادگان"حالا میفهمم این سرود زیرلبی، چقدر سنگین بوده و چه حفرههایی را در قلب بابا آتش میزده. -خوب شد بابا. خوب شد رفتید و این روزها را ندیدید. خیلی خوب شد.
پ.ن: دوباره کاسه دست گرفتهام. برای بابایم صلوات و فاتحه و قرآنی مرحمت میکنید؟
پ.ن: قربون اون نگاه حاجقاسمیت!
#روز_بازگشت_آزادگان
¤ @harfikhteh
پ.ن: دوباره کاسه دست گرفتهام. برای بابایم صلوات و فاتحه و قرآنی مرحمت میکنید؟
پ.ن: قربون اون نگاه حاجقاسمیت!
#روز_بازگشت_آزادگان
¤ @harfikhteh
۲۶۰
۲۱:۲۶
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۸
۲۰:۴۲
¤رفتم گوشه سالن و کفشهای شیری پاشنههفتسانتیِ عروسکیام را، که برای راحتتر راه رفتن درآورده بودم، دوباره پوشیدم. دم در ایستادم و با لبخندی که همه دندانهایم را نشان میداد و با چشمهای خستهای که از سنگینی مژه مصنوعی، داشت بسته میشد، از مهمانها تشکر و خداحافظی میکردم. روبوسی و آرزوی خوشبختی و همین کارها. بعد که همه رفتند، نگاهی به سالن خالی انداختم که چیزی جا نمانده باشد و رفتم پایین. عکاس و فیلمبردار پشت سرم آمدند و دستور دادند که داماد دست عروس را بگیرد و در را برایش باز کند تا سوار ماشین شود. دنباله بلند لباسم را جمع کردم و نشستم توی ماشین. اینجا، استرسهای چندماههمان برای عروسی تمام شد. همه چیز به خیر گذشته بود.حالا نشستهام لحظههای عروسی خودم را مرور میکنم و خودم را جای دختری میگذارم که برای امشب، از چند ماه پیش استرس کشیده و برنامه ریخته. شاید امشب از سر شب، کفشهای پاشنهدوازدهسانتیاش را درآورده و ونس گیپوری را که از رفیقش امانت گرفته بوده به جایش پوشیده تا امشب را راحتتر برقصد. آخر مراسم داماد دستش را گرفته و برده یک طرف مجلس که با هم شام بخورند و غذا دهانش گذاشته و قایمکی، پیشانیاش را بوسیده. شاید دقیقا همان وقتی که داماد نفس راحتی کشیده و دهان باز کرده که بگوید: "بالأخره تموم شد. همه چیز به خیر گذشت"... به جای آتشبازیِ بعد عروسی، صدای بمب آمده؛ به جای هلهله و شادی بچهها، صدای گریه و جیغشان بلند شده و به جای بوقهای کارناوال عروسی، آژیر آمبولانس. و همه چیز به خیر گذشته... همه چیز.
¤ @harfikhteh
¤ @harfikhteh
۱۳۷
۲۲:۱۲
¤
دخترک، استاد ساختن واژههای مندرآوردی است که وقتی با معنایش مطابقت میدهی، میبینی که چقدر درست و بهجا، حروف را کنار هم چیده. استفاده ناخودآگاه از حروف نرم و سخت در واژهسازیاش، همیشه حیرتزدهام میکند.مثلا از وقتی تازه زبان باز کرده بود، وقتهایی که از دست برادرش حسابی کفری میشد، فحش ساختگی خودش را میداد: "دوخودو" و همنشینی حروف "خ" و "د"، کلمه را سخت و فحشمانند میکرد. اسم عروسکش را گذاشته بود "پَراتی" و با "پ" و "ت"، کلمه نرمی را ساخته بود. حالا هم که بزرگتر شده، هنوز به سنت قدیمش، کلمهسازی میکند.به مناسک قبل از خوابش، که مینشیند روی سینه بابا و بغلش میکند و قلقلک و بازی و کشتی گرفتن با همدیگر، میگوید: "فوشتالویی کردن"! و چیزهایی که زیادی قشنگ باشد، دیگر خوشگل نیست، خوشگل مشدد است، یعنی "خوشگلالا"من که در بند کلمه و زبانم، کیف میکنم از واژههای مندرآوردیاش و کلمههایش را مال خودم میکنم و وارد بازیاش میشوم و کلمه میسازم. امروز میگفتم: "میدونی غُرچولک یعنی چی؟ یعنی بچهای که خیلی غر میزنه. فینچولک هم بچهایه که گیگیلی داره و باید بره فین کنه!"گاهی هم کلمه جدید نمیسازد و فقط خودش را از قید کلیشه رها میکند و کلمههایی را که قبلا شنیده، به مصرف جدید میرساند!مثلا این روزها، واژهای را به کار میبرد که بیشتر از هر کلمه دیگرش، دل من را برده. به سفرهای که قشنگ چیده شده، یا بستنی پرملات و جگرحالبیاور، یا اتاق تمیز و مرتب، پیراهن چیندار صورتی و کلا هرچیز درجهیک و پروپیمان و بینقص، صفت "اسداللهی" را نسبت میدهد!مثلا میگوید: "یه مغازه دیدم پر از گلسرای مرواریدیِ خوشگلالا و تلهای اسداللهی!" هر چیزی که صددرصد تأییدشده باشد و مو لای درزش نرود، میشود "اسداللهی". هر چیز تمام و کمالی، هر چیز پسندیده و خوشگلی، هر چیز خواستنی و بینظیری. و باز هم من متحیر میشوم از اینکه کلمهای تکراری را در جای جدید و اتفاقا خیلی درستی به کار برده و من هم در مکالمه با خودش، مثلا میگویم: "سفره صبحانه رو اسداللهی چیدی، دمت گرم!"حالا روزهاست چشم به دهانش دوختهام و منتظرم ببینم روزی میرسد که در کنار اسم من هم این درستترین صفت را به کار ببرد یا نه! میخواهم ببینم روزی من هم یک مامان اسداللهی میشوم؟ کاش یک روز، مامان اسداللهی شوم، هم به نظر حسنا، هم در چشم خود اسدالله (ع)! آن روز دیگر از خدا چیزی نمیخواهم!
¤ @harfikhteh
دخترک، استاد ساختن واژههای مندرآوردی است که وقتی با معنایش مطابقت میدهی، میبینی که چقدر درست و بهجا، حروف را کنار هم چیده. استفاده ناخودآگاه از حروف نرم و سخت در واژهسازیاش، همیشه حیرتزدهام میکند.مثلا از وقتی تازه زبان باز کرده بود، وقتهایی که از دست برادرش حسابی کفری میشد، فحش ساختگی خودش را میداد: "دوخودو" و همنشینی حروف "خ" و "د"، کلمه را سخت و فحشمانند میکرد. اسم عروسکش را گذاشته بود "پَراتی" و با "پ" و "ت"، کلمه نرمی را ساخته بود. حالا هم که بزرگتر شده، هنوز به سنت قدیمش، کلمهسازی میکند.به مناسک قبل از خوابش، که مینشیند روی سینه بابا و بغلش میکند و قلقلک و بازی و کشتی گرفتن با همدیگر، میگوید: "فوشتالویی کردن"! و چیزهایی که زیادی قشنگ باشد، دیگر خوشگل نیست، خوشگل مشدد است، یعنی "خوشگلالا"من که در بند کلمه و زبانم، کیف میکنم از واژههای مندرآوردیاش و کلمههایش را مال خودم میکنم و وارد بازیاش میشوم و کلمه میسازم. امروز میگفتم: "میدونی غُرچولک یعنی چی؟ یعنی بچهای که خیلی غر میزنه. فینچولک هم بچهایه که گیگیلی داره و باید بره فین کنه!"گاهی هم کلمه جدید نمیسازد و فقط خودش را از قید کلیشه رها میکند و کلمههایی را که قبلا شنیده، به مصرف جدید میرساند!مثلا این روزها، واژهای را به کار میبرد که بیشتر از هر کلمه دیگرش، دل من را برده. به سفرهای که قشنگ چیده شده، یا بستنی پرملات و جگرحالبیاور، یا اتاق تمیز و مرتب، پیراهن چیندار صورتی و کلا هرچیز درجهیک و پروپیمان و بینقص، صفت "اسداللهی" را نسبت میدهد!مثلا میگوید: "یه مغازه دیدم پر از گلسرای مرواریدیِ خوشگلالا و تلهای اسداللهی!" هر چیزی که صددرصد تأییدشده باشد و مو لای درزش نرود، میشود "اسداللهی". هر چیز تمام و کمالی، هر چیز پسندیده و خوشگلی، هر چیز خواستنی و بینظیری. و باز هم من متحیر میشوم از اینکه کلمهای تکراری را در جای جدید و اتفاقا خیلی درستی به کار برده و من هم در مکالمه با خودش، مثلا میگویم: "سفره صبحانه رو اسداللهی چیدی، دمت گرم!"حالا روزهاست چشم به دهانش دوختهام و منتظرم ببینم روزی میرسد که در کنار اسم من هم این درستترین صفت را به کار ببرد یا نه! میخواهم ببینم روزی من هم یک مامان اسداللهی میشوم؟ کاش یک روز، مامان اسداللهی شوم، هم به نظر حسنا، هم در چشم خود اسدالله (ع)! آن روز دیگر از خدا چیزی نمیخواهم!
¤ @harfikhteh
۹۹
۱۵:۱۲
¤دوست قدیمیِ (به قول خودش) قلببلوری من، یه کسبوکار جدید راه انداخته. تو کانالش یه چرخی زدم و از دیدن قیمتای منصفانهش واقعا هیجانزده شدم. بد نیست یه نگاهی به لوازمالتحریر خوشگلالا و قیمتای اسداللهیش (به قول حسنا) بندازید!
لینک کانال:@papiontahrir
¤
لینک کانال:@papiontahrir
¤
۵۶
۱۴:۰۳