¤
من یک خانمم و در هر ماجرایی ناخودآگاه چشمم میگردد دنبال خانمها. خانمها هرچقدر در حواشی ماجراها باشند، باز هم اصالت دارند. بعد از آن عکس معروفِ اسماعیل هنیه و خانمش تو بیمارستان، از صبح تا حالا چندین بار این فیلم را از اول دیدهام.چشمهایی که دائم به بالا نگاه میکنند تا به اشک مجال پایین آمدن ندهند، سرخ شدن بالای لب و بینی از شدت فشار فروخورده، کلام محکم و بدون تپق، جملههای پر از امید و افتخار، مکثهایی که از سر ضعف نیست، لحن یکنواخت و آرام، و پایان صحبت که تازه بغض میرسد به پشت چشمها و کمی فشرده و نمناکشان میکند.این فیلم، برای من عصاره تصویر مقاومت است که ریخته شده در لطافت چهره یک بانو.
(پست قدیمی بازنشرشده به مناسبت متن بالا)
¤ @harfikhteh
من یک خانمم و در هر ماجرایی ناخودآگاه چشمم میگردد دنبال خانمها. خانمها هرچقدر در حواشی ماجراها باشند، باز هم اصالت دارند. بعد از آن عکس معروفِ اسماعیل هنیه و خانمش تو بیمارستان، از صبح تا حالا چندین بار این فیلم را از اول دیدهام.چشمهایی که دائم به بالا نگاه میکنند تا به اشک مجال پایین آمدن ندهند، سرخ شدن بالای لب و بینی از شدت فشار فروخورده، کلام محکم و بدون تپق، جملههای پر از امید و افتخار، مکثهایی که از سر ضعف نیست، لحن یکنواخت و آرام، و پایان صحبت که تازه بغض میرسد به پشت چشمها و کمی فشرده و نمناکشان میکند.این فیلم، برای من عصاره تصویر مقاومت است که ریخته شده در لطافت چهره یک بانو.
(پست قدیمی بازنشرشده به مناسبت متن بالا)
¤ @harfikhteh
۴۰۰
۲۰:۲۳
۵۷۷
۲۰:۰۵
¤دیروز، صبح دخترک روپوش مدرسهاش را پوشید و رفتیم جشن شکوفهها. کیف و مداد مدرسه را تحویل گرفتیم، بازی کردیم، کاردستی ساختیم، عکس گرفتیم و برگشتیم. دیروز، مثل همه این ۲۰۰ روز، رفتی گلزار شهدا، نشستی کنار دخترت که همسن حسنای من بوده، از روی صندوق شیشهای، دست کشیدی روی لباس پاره و خونیاش، کیفش را با حسرت نگاه کردی، از گلهای روی سنگ قبر، عکس گرفتی و برگشتی خانه.
دیروز بغض کردم وقتی نامهای را برای آخر سال دخترم مینوشتم. دخترکی که روبهرویم نشسته بود و من نمیدانستم، روز جشن الفبای آخر سال، من و خودش و بابایش، زندهایم که نامه خواندنش را ببینیم یا نه. من بغض کردم. اما به یاد تو.تویی که دیروز نشستی برای دختر کلاساولیات، که دیگر همیشه کلاساولی میماند، نامهای نوشتی و از موهای سفید و ریشهای نامرتب بابایش گفتی. تو یقین داشتی نه جشن الفبایی دیگر برگزار میشود، نه دختری داری که با تپق نامهات را بخواند.
من امشب، برای تغذیه فردای دخترکم، کیک پختم، برنج گذاشتم روی اجاق، فرستادمش حمام و خودم وسط دوش گرفتنش رفتم و سرش را دوباره شستم که مطمئن باشم تمیز و خوشبو شده.تو، امشب برای خیرات گلزار، به جای حلوا، مسقطی پختی و ظرفش را گذاشتی روی قبری که سنگش را با آب و گلاب خوب شسته بودی که مطمئن باشی تمیز و خوشبو شده.
مادر عزیز مینابی،مادر صبور و نجیب مینابی،من از روزی که پایم را در شهرت گذاشتم، از وقتی هوای سنگین گلزار شهدا، توی سینهام نشست، انگار دیگر مادر نبودهام.من از روی آفتابسوخته و غمگین تو خجالت میکشم که کودکم را میبوسم. من از بوی موهای تمیز دخترم، از زخموزیلیهای آرنج پسرم که در بازی خون آمده، از سیب و خیار پوست کندن برایشان، از ماکارونی پختن، از "بوس حمومی" که رسم بعد از حمامشان است، از کفش خریدن برایشان، از بغل کردنشان،آه...از بغل کردنشان و حتی از صدا زدنشان، خجالت میکشم، شرمندهی روی چروکیدهی تو میشوم، آب میشوم، قلبم آتش میگیرد. نمیدانم با چه رویی زندهام.
#میناب#back_to_school
¤ @harfikhteh
دیروز بغض کردم وقتی نامهای را برای آخر سال دخترم مینوشتم. دخترکی که روبهرویم نشسته بود و من نمیدانستم، روز جشن الفبای آخر سال، من و خودش و بابایش، زندهایم که نامه خواندنش را ببینیم یا نه. من بغض کردم. اما به یاد تو.تویی که دیروز نشستی برای دختر کلاساولیات، که دیگر همیشه کلاساولی میماند، نامهای نوشتی و از موهای سفید و ریشهای نامرتب بابایش گفتی. تو یقین داشتی نه جشن الفبایی دیگر برگزار میشود، نه دختری داری که با تپق نامهات را بخواند.
من امشب، برای تغذیه فردای دخترکم، کیک پختم، برنج گذاشتم روی اجاق، فرستادمش حمام و خودم وسط دوش گرفتنش رفتم و سرش را دوباره شستم که مطمئن باشم تمیز و خوشبو شده.تو، امشب برای خیرات گلزار، به جای حلوا، مسقطی پختی و ظرفش را گذاشتی روی قبری که سنگش را با آب و گلاب خوب شسته بودی که مطمئن باشی تمیز و خوشبو شده.
مادر عزیز مینابی،مادر صبور و نجیب مینابی،من از روزی که پایم را در شهرت گذاشتم، از وقتی هوای سنگین گلزار شهدا، توی سینهام نشست، انگار دیگر مادر نبودهام.من از روی آفتابسوخته و غمگین تو خجالت میکشم که کودکم را میبوسم. من از بوی موهای تمیز دخترم، از زخموزیلیهای آرنج پسرم که در بازی خون آمده، از سیب و خیار پوست کندن برایشان، از ماکارونی پختن، از "بوس حمومی" که رسم بعد از حمامشان است، از کفش خریدن برایشان، از بغل کردنشان،آه...از بغل کردنشان و حتی از صدا زدنشان، خجالت میکشم، شرمندهی روی چروکیدهی تو میشوم، آب میشوم، قلبم آتش میگیرد. نمیدانم با چه رویی زندهام.
#میناب#back_to_school
¤ @harfikhteh
۵۷۷
۲۰:۰۵
بازارسال شده از ماشین زمان نویسندگی مبنا✨
کلید را بردار و ببین چطور میتوانی این مشکل را حل کنی!
نتیجه رو برای دوستت بفرست. ببین اون قراره شبیه کدوم نویسنده بشه
۷
۱۷:۴۸
بازارسال شده از ماشین زمان نویسندگی مبنا✨
🪐 ماشینِ زمان نویسندگی مبنا آمادهست تا بهت بگه در آینده شبیه کدوم نویسنده میشی!
۱۱
۱۷:۴۸
¤خیلی کار سختیه توی کانالهای مثلاانقلابیمون، بهجای مسخره کردن و دست انداختن رئیسجمهور، بهجای اینکه چالش طنز بذاریم و حدس بزنیم رئیسجمهور توی سازمان ملل، چی قراره بگه، بهجای اینکه پیشاپیش واویلا کنیم و تو سرمون بزنیم بابت ضعف رئیسجمهور، بشینیم استغاثه کنیم، دعا بخونیم، سوره فتح بخونیم که خدا خودش دست و زبان آقای پزشکیان بشه و هدایت سخنانش رو به عهده بگیره و برای ملت مبعوثشده خیر و عزت رقم بزنه؟ خیلی سخته؟هموطن بشین به جای این حرفا چهارتا صلوات بفرست، راه دوری نمیره! ¤ @harfikhteh
۵۳۹
۱۲:۳۷
¤تف فرشتههای الهی به این دنیا. در اواسط سیوپنجسالگی، بهتازگی، به توصیه این دوست و آن رفیق، و بعد از چندین بار شنیدن اینکه "چرا انقد چشمات خستهست چرا پوستت شاداب نیست و..." روتین پوستی سادهای را شروع کردهام.و این درحالیست که روز و شب، نود درصد خرتوپرتهایی که کلی برایش هزینه کردهام، از روی پوستم، با اشک شسته میشود و هدر میرود!تف همه مخلوقات الهی به این دنیا...
¤ @harfikhteh
¤ @harfikhteh
۲۷۶
۱۱:۰۳
¤ساعت ۶ صبح، وسط پل صدر که سمت مدرسه میرفتم و شیشه را تا ته داده بودم پایین که از هوای نسبتاًتمیز صبح کیفور شوم، این عکس را از پشت شیشه کثیف ماشین، گرفتم و برای هنرجوهای دوره حرفهای مبنا فرستادم. زیرش نوشتم: "سلام از تهرانِ تمیز، شهر شگفتیهای تکرارینشدنی! از خونه تا مدرسه، هفته پیش یک ساعت و ۵۵ دقیقه تو راه بودم و امروز فقط با ۲۰ دقیقه زودتر راه افتادن، همون مسیر رو توی ۲۹ دقیقه اومدم! و الان نشستهم تو ماشین تا وقتش برسه و برم توی مدرسه!"این روزها از اینور و آنور میشنوم که "هفته تهران" است. نمیدانم عنوان جدیدی است یا من تازه شنیدهامش. (مدام عزیز هم طرح هیجانانگیز جدیدی به همین مناسبت راه انداخته که دوستش دارم.)تا برسم مدرسه، باز فکر کردم به تهران عجیبوغریب و نسبت خودم با شهرم. وقتی حرف تهران پیش میآید، همیشه نسبتم با او، من را یاد شعری میاندازد که فکر میکنم اولین بار در دبیرستان، زهرا با لهجه اصفهانی برایمان میخواند و در ذهنم ماندگار شد. تهران را دوست ندارم؛ ولی میدانم که دور از آن نمیتوانم زندگی کنم. هربار، دقیقا هربار، به هر شهر دیگری، دقیقا هر شهر دیگری، سفر میکنیم، به هادی میگویم: "نمیشه از تهران بکَنیم، اصلا بیایم شمال/ مشهد/ قم/ شیراز/ و... زندگی کنیم؟" هربار هم با نگاه عاقلاندرسفیه دلسوزانهای روبهرو میشوم و خودم ادامه میدهم: "میدونم جای دیگه به جز تهران دووم نمیآرم؛ ولی دیگه تهران بسه."سردبیر مجله مدام، در یادداشتش، اول شماره تهران، تعبیر دقیقی را درباره این شهر به کار میبرد. تهران را زن شهرآشوبی میداند که "همانقدر که بدجنس است و آلوده، زیباست و اغواگر" و ناگزیری از دوست داشتنش. و این تعبیر، دقیقا معنای همان شعریست که زهرا در دبیرستان، وقتی دور استخر وسط حیاط راه میرفتیم، با لهجه غلیظ اصفهانی برایمان میخواند و در ذهن من ماندگار شد و برایم شد مفهوم دقیق تهران:
تو دری مچد، دلی من دسّدنه میشِد کندد، نه میشد بسّد(تو در مسجد، دل من دستتنه میشه کندت، نه میشه بستِت)
ظهری عاشورا، عرقی جلفاینه میشد خوردد، نه میشد نسّد(ظهر عاشورا، عرق جلفایی [که]نه میشه خوردت، نه میشه نگرفت)...
#تهران
¤ @harfikhteh
تو دری مچد، دلی من دسّدنه میشِد کندد، نه میشد بسّد(تو در مسجد، دل من دستتنه میشه کندت، نه میشه بستِت)
ظهری عاشورا، عرقی جلفاینه میشد خوردد، نه میشد نسّد(ظهر عاشورا، عرق جلفایی [که]نه میشه خوردت، نه میشه نگرفت)...
#تهران
¤ @harfikhteh
۲۵۴
۱۹:۳۴
¤پسرکمروزی که دکتر محمدی، یک سر قیچی را به من و سر دیگرش را به بابا داد تا بند نافت را ببریم، تو گریه کردی. من و بابا هم گریه کردیم. من ملغمهای بودم از احساسهای مختلف؛ هر حسی به جز چیزی که بقیه توصیف میکردند. آنها میگفتند به محض شنیدن صدای گریه نوزادشان، عشق مادری در قلبشان پمپاژ شده و دیگر حالشان را نفهمیدهاند و از همان آن، آدم دیگری شدهاند. من ولی گریهام، گریه شوق بود، شوق رهایی از درد استخوانشکن و کشنده. گریهام از سر دلخوری بود. به کله بیضی خربزهایات خیره شده بودم و از اینکه بیشتر از هجده ساعت، توی دل و رودهام به خودت میپیچیدی و بالا و پایین میرفتی و امانم را بریده بودی، دلخور بودم. گریهام، از روی دلسوزی برای توی بیگناه بیپناهِ عریانِ کوچک بود. دلم میسوخت که از همان لحظه اول، مادرانه دوستت ندارم. اما حالا که فکر میکنم، میفهمم که چند دانه از اشکهایم هم، بهخاطر بریده شدن بند نافت و جدا شدنم از قلبی بود که حدود ۹ ماه، در تن من میتپید. از همان روز به بعد، یکییکی بندهایی را که از وجودت به وجودم وصل بوده، جدا کردهایم، یک روز بدون گرفتن دست من، و بدون اینکه زمین بخوری، ایستادی. فردایش، بیکمک راه رفتی و بعدتر دویدی. یک روز پشت دوچرخهی بدون کمکیات را ول کردم و چند متر رکاب زدی و از من دور شدی. روز دیگر، تا دم در آمدم و با پیرمرد راننده سلام و احوالپرسی کردم و سوارت کردم بروی، بچهمدرسهای شوی و بعد برگشتم خانه، به حسنا که خواب بود نگاهی کردم و زدم زیر گریه. در این یکیدو هفته، برای اولین بار بدون من، سوار مترو شدهای و با رفقایت رفتهای خانه مامانجون و در راه، با کارت خودت، بستنی مهمانشان کردهای و چند بار، تنهایی از مدرسه پیاده رفتهای خانه خالهجون و اینوقتها حتی من نبودهام که بند ناف نامرئی بینمان را ببرم و برایت چهارقل بخوانم و راهیات کنم به فاصله گرفتن از من. فقط از دور، همانطور که توی جلسه، لیوان چای داغ را به دهنم نزدیک میکردم و درباره فلان نویسنده با خانم فلانی مخالفت میکردم، دلواپس تو بودهام و تصورت میکردم که وقت بیرون آمدن از مدرسه، وقتی از چشم آقای سخنسنج فرار کردی که بابت پیاده رفتنت رضایتنامه نخواهد، سینه سپر کردهای، سر بالا گرفتهای، قدمهایت را محکم برداشتهای و از اینکه بندهای وصلت به من را خردخرد میبُری، خون مردانگی زیر پوستت دویده و حتما کمی دست دلت لرزیده و شاید کمی قلبت هم تند زده باشد.من از روزی که خانم دکتر محمدی، قیچی را به دستم داد و بعد تو را به سینهام چسباند، تا همین حالا، هر روز دارم بریدن بند نافت را از خودم، تمرین میکنم و هر روز که میگذرد، هرچه من و تو بزرگتر میشویم، بیشتر به این فکر میکنم که آخرین بند ناف بین من و تو، کِی و کجا بریده خواهد شد...
¤ @harfikhteh
¤ @harfikhteh
۲۳۰
۱۷:۴۰
بازارسال شده از باشگاه هنر آرتین
۲۳ مهر ماه روز جهانی عصای سفید گرامی باد.
داستان کوره از خانم ازاده رباط جزی را از مجله مدام بخوانید.
«دوماهنامه مدام» https://taaghche.com/book/224637
داستان کوره از خانم ازاده رباط جزی را از مجله مدام بخوانید.
«دوماهنامه مدام» https://taaghche.com/book/224637
۷
۴:۲۷