"مسئولیتی که انسان معتقد به نبوتِ نبی بر دوش میگیرد عبارت است از دنبالهگیری از راه نبی و قبول مسئولیتِ به منزل رساندن بارِ نبی."
#رهبر_معظم_انقلاب
تعهد رسالت، ساختن یک دنیایی به شکلیست که اسلام گفته است این تعهد رسالت است.رسول که میآید، میآید تا جهانی را با قوارهای که اسلام پیشنهاد میکند بسازد. پیغمبر برای این مبعوث میشود تا شکل زندگی و نظام زندگی انسانها را به صورتی که خدا میگوید درست کند. اگر شما در زمان خودتان دیدید که بشریت با شکل خدا فرموده زندگی نمیکند، دیدید که انسانیت از داشتن یک جامعه الهی محروم است، دیدید که مکتبهای گوناگون دارند بشریت را به این سو و آن سو میکشند و اسلام برای گوشه مغز و گوشه دل انسانها باقی مانده و بس؛ وظیفه شما و تعهد شما بر اساس شهادتی که به رسالت پیغمبر میدهید این است که بکوشید تا دنیا را به شکل اسلام فرموده در بیاورید، این مسئولیت و تعهد نبوت است.
#مسئولیت_مسلمانی

صلی الله علیک یا سید الکونین https://ble.ir/hayyatetayyeb
#رهبر_معظم_انقلاب
#مسئولیت_مسلمانی
۷۰۲
۱۴:۵۲
1_20613246306.pdf
۷۹.۰۴ کیلوبایت
نور ببارد به مزار «سید بن طاووس»! بخاطر همهی میراث ارزشمندی که برای ما باقی گذاشته. مخصوصاً بخاطر کتاب «مهج الدعوات»ش که پُر است از دعاهای زیبا و درجه یک. و مخصوصاً بخاطر آن قسمتی از مهج الدعوات که دعاهای قنوتِ ائمه هدی را برایمان نقل کرده. و مخصوصاً بخاطر دعای قنوتی که از امام حسن عسکری نقل کرده؛ دعایی که حضرت آن را برای اهل قم فرستادند؛ وقتی که از ظلم «موسی بن بغا» به حضرت شکایت کردند. «موسیبن بغا» از نظامیان ارشد ترک که در دربار عباسی جا خوش کرده بود و خلیفه میبُرد و وزیر میآورد و قدرت را جابجا میکرد و سیاست میخرید و جنایت میفروخت.
نمیدانم. شاید این روز شهادتی، بهترین هدیه امام عسکری به ما همین دعای قنوت باشد. مخصوصاً این روزها که نظامیان دشمن قصد ما را کردهاند و میخواهند قمیها یا همان ایرانیها یا همان شیعهها را به صلابه بکشند. خواندن این دعا در قنوت نماز مخصوص به امام حسن عسکری مخصوصاً در مسجدی که به امر آن حضرت در وسط قم ساختهاند، باید لطف زیادی داشته باشد. مخصوصاً فرازهای آخرش که بینظیر است و خیلی واضحتر و عمیقتر و ظریفتر از «مقبوله عمر بن حنظله»، بر ولایت مطلقه فقیه و مقام نیابت عامّه دلالت میکند و از «شریکان و معاونان حضرت ولیعصر در پرستش خدا» حرف میزند و توصیفهای صریح و عجیبی از آنها به ما هدیه میدهد...@msnote
نمیدانم. شاید این روز شهادتی، بهترین هدیه امام عسکری به ما همین دعای قنوت باشد. مخصوصاً این روزها که نظامیان دشمن قصد ما را کردهاند و میخواهند قمیها یا همان ایرانیها یا همان شیعهها را به صلابه بکشند. خواندن این دعا در قنوت نماز مخصوص به امام حسن عسکری مخصوصاً در مسجدی که به امر آن حضرت در وسط قم ساختهاند، باید لطف زیادی داشته باشد. مخصوصاً فرازهای آخرش که بینظیر است و خیلی واضحتر و عمیقتر و ظریفتر از «مقبوله عمر بن حنظله»، بر ولایت مطلقه فقیه و مقام نیابت عامّه دلالت میکند و از «شریکان و معاونان حضرت ولیعصر در پرستش خدا» حرف میزند و توصیفهای صریح و عجیبی از آنها به ما هدیه میدهد...@msnote
۱.۲K
۱۱:۴۷
(لا إلهَ إِلاَّ اللهُ العَظِيمُ الحَليمُ، لا إلهَ إِلاَّ اللهُ رَبُّ العَرْشِ العَظيمِ، لا إلهَ إِلاَّ اللهُ رَبُّ السَّمَاواتِ، وَرَبُّ الأَرْضِ، وَرَبُّ العَرْشِ الكَرِيمِ)
۴۶۹
۱۷:۱۰
میان خاک، سر از آسمان درآوردیمچقدر قُمری بیآشیان درآوردیم
وجبوجب تنِ این خاک مرده را کندیمچقدر خاطرهی نیمهجان درآوردیم
چقدر چفیه و پوتین و مُهر و انگشترچقدر آینه و شمعدان درآوردیم
لبان سوختهات را شبانه از دل خاکدرست موسم خرماپزان درآوردیم
به زیر خاک، به خاکستری رضا بودیمعجیب بود که آتشفشان درآوردیم
به حیرتیم که ای خاک پیرِ بابرکتچقدر از دل سنگت جوان درآوردیم
چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیمز خاک تیره ولی استخوان درآوردیم
#هفته_دفاع_مقدس_گرامی_باد
وجبوجب تنِ این خاک مرده را کندیمچقدر خاطرهی نیمهجان درآوردیم
چقدر چفیه و پوتین و مُهر و انگشترچقدر آینه و شمعدان درآوردیم
لبان سوختهات را شبانه از دل خاکدرست موسم خرماپزان درآوردیم
به زیر خاک، به خاکستری رضا بودیمعجیب بود که آتشفشان درآوردیم
به حیرتیم که ای خاک پیرِ بابرکتچقدر از دل سنگت جوان درآوردیم
چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیمز خاک تیره ولی استخوان درآوردیم
#هفته_دفاع_مقدس_گرامی_باد
۵۰۰
۵:۱۵
بازارسال شده از نکات و تمثیلات آیت الله حائری شیرازی
عاشورا، اسلام را به مسلمانان بازگرداند و فریاد سلام بر اسلام را در جهان طنین افکند. عاشورا شرک و کفر را از لباس اسلام برهنه کرد تا فریاد مرگ بر ظلم، مرگ بر کفر و مرگ بر شرک همگانی شد.
آنچه در غزه میگذرد تکرار مجدد عاشوراست. طرفداران محاصرهکنندگان، در تمامی ممالک اسلامی و غیراسلامی نفرین و لعن خواهند گردید و لباس انسانیت و اسلامیت از آنها گرفته خواهد شد و همه یکصدا محاصرهشوندگان را سلام خواهند داد و این معنی سلام بر اسلام است و بدین گونه است که اسلام از لباس ذلتی که به آن پوشیده بودند خارج خواهد شد.
@haerishirazi
۵
۱۱:۳۵
بازارسال شده از نکات و تمثیلات آیت الله حائری شیرازی
در زمان امام(ره)، در فارس خشکسالی شد. نماز بارانها خواندیم [اما باران نیامد]. آیت الله محلاتی (مسئول دفتر امام راحل) به شیراز آمده بودند و در گردهمایی ائمهجمعه شرکت کردند. خواستههای ائمه جمعه مطرح شد. ایشان گفتند: این مطالب جزء مسئولیتهای دفتر امام نیست. من برای رفع دلخوری بین طرفین عرض کردم: ائمه جمعه از خواسته خود صرفنظر میکنند اما ما چیز دیگری میخواهیم! ما معتقدیم به وساطت امام زمان (ع) باران میبارد و امام(ره) را هم واسطۀ بین مردم و امام زمان میدانیم. ما میخواهیم که ایشان برای آمدن #باران دعا کنند. چون صبح آن روز عشایر را در حال کوچ در وضع بسیار رقتآوری دیده و به ایشان گزارش داده بودم و ایشان متأثر شده بود، قول داد مطلب را خدمت امام برساند.
[این درخواست در روز] پنجشنبه بود. ایشان شنبه قضایا را به امام راحل گفته بودند. از عصر روز بعد که یکشنبه بود تا یکشنبۀ هفته بعد، باران چنان بارید که به من اطلاع دادند اگر چند ساعت دیگر باران ادامه پیدا کند سیل خواهد آمد! در ساعات آخر آن روز که آقای رسولی برای کاری به من زنگ زد، به ایشان عرض کردم به امام بگویید از شما باران خواستیم و بحمد الله آمد. حالا برای رفع خطر سیل هم دعایمان کنید. همینطور هم شد و قبل از سیل باران قطع گردید!
شما چنین نعمتهایی دارید. خدا شاه را برداشته و ولی فقیه را به شما داده؛ کتابهایی درباره زندگی شاه نوشتهاند که آدم شرمش میشود. خداوند این نوکر اجنبی را برداشته و جایش امام مستجابالدعوهای گذاشته است.
@haerishirazi
۱
۱۷:۰۳
من قدرت او را ؛
محبت مادری او را
در هور دیدم ...
#رمز_پیروزی_یازهراست#یافاطمة_الزهرا#حاجقاسم@hayyatetayyeb
محبت مادری او را
در هور دیدم ...
#رمز_پیروزی_یازهراست#یافاطمة_الزهرا#حاجقاسم@hayyatetayyeb
۳۹۴
۱۹:۳۰
از زیر قرآن رد شد و چند قدم که برداشت، برگشت و با خنده گفت:《مامان! محمدت رو خوب نگاه کن که آخرین باره.》جواب دادم: بخشیدمت به علی اکبر امام حسین ، این حرفا رو نزنمامان هر چی میخوای نگام کن دیگه فرصتی پیش نمیاد.پایم را از توی کوچه برداشتم و گذاشتم داخل خانه. گفتم: برو مادر ببخشیدمت به سیدالشهدا
دست گرفتم به لنگه ی در تا ببندمش که صدای محمد پیچید توی گوشم. گردن کشیدم، دیدم ایستاده سر کوچه، ساکش را گذاشته روی زمین و دست راستش را گذاشته سینه ی دیوار. با شوخی پرسیدم:《نمیخوای بری؟》گفت:《دیدار به قیامت مامان. ان شاءالله سر پل صراط》دوباره تکرار کردم: بخشیدمت به شش ماهه ی اباعبدالله. با دل قرص برو مادر
همان شد. رفتن هیچ،مثل یک پرنده از جلوی چشمم پر کشید...
#سالروزوفاتامالبنین#علو_درجات_مادرانِ_شهید_پرور#بریدهای_از_کتاب_تنها_گریه_کن#شهید_محمد_معماریان
روضه امروز...."ام البنین قمری داشتی چه شد؟"@hayyatetayyeb
دست گرفتم به لنگه ی در تا ببندمش که صدای محمد پیچید توی گوشم. گردن کشیدم، دیدم ایستاده سر کوچه، ساکش را گذاشته روی زمین و دست راستش را گذاشته سینه ی دیوار. با شوخی پرسیدم:《نمیخوای بری؟》گفت:《دیدار به قیامت مامان. ان شاءالله سر پل صراط》دوباره تکرار کردم: بخشیدمت به شش ماهه ی اباعبدالله. با دل قرص برو مادر
همان شد. رفتن هیچ،مثل یک پرنده از جلوی چشمم پر کشید...
#سالروزوفاتامالبنین#علو_درجات_مادرانِ_شهید_پرور#بریدهای_از_کتاب_تنها_گریه_کن#شهید_محمد_معماریان
روضه امروز...."ام البنین قمری داشتی چه شد؟"@hayyatetayyeb
۴۵۱
۹:۴۸
خانه ای برای همه
سفرهمان باز بود
بزرگترین دغدغه مادرجان این بود که باید کنار روضه از مردم دستگیری کرد. باید به مشکلاتشان رسید و گره از کار فامیل و دوست و آشنا و همسایه باز کرد. میگفت: «نباید کارمون فقط بشه روضه خوندن و گریه کردن و به سر و سینه زدن.» همیشه این شعر ورد زبانش بود: «دستگیری ز مستمند و یتیم، بود کار علیالدوام حسین.» کمکم روزهای سهشنبه شد مخصوص گرهگشایی و تعداد مشکلاتی که مطرح میشد زیاد شد.
خیلیها راه خانه ما را یاد گرفتند و غیر از سهشنبه، در روزهای دیگر هفته هم مراجعه میکردند. درِ خانه ما از صبح تا شب باز بود. اگر کسی در را میبست، مادرجان ناراحت میشد. یک کرکره چوبی بزرگ جلوی در قرار داشت که وقتی در باز بود، دیگر توی حیاط دیده نمیشد. سفره صبحانهمان تا ظهر وسط خانه پهن بود. ناراحت میشد اگر جمعش میکردیم. میگفت: «شاید یکی از راه برسه و گرسنه باشه.»
پدرم با اینکه قلباً مخالف کمک به محرومان نبود، گاهی غُر میزد. ظهر که برای ناهار میآمد خانه، دلش نمیخواست مادر سرش به کارهای مختلف بند باشد. مادرجان سعی میکرد تا قبل از رسیدن پدر، همه کارها تمام شود؛ ولی همیشه نزدیک ظهر که میشد باز هم چند نفر پیدایشان میشد. مادر به کارشان رسیدگی میکرد؛ ولی چون وقت ناهار بود دلش نمیآمد غذانخورده از درِ خانه بیرون بروند. میفرستادشان توی حسینیه یا آن طرف حیاط، زیر سایه درختان. یعد خودش میآمد بالا و غذای پدرم را آماده میکرد و مینشست سر سفره؛ ولی باز هم حواسش پیش مهمانهایش بود.
یک بار به یکیشان گفتم: «آخه سر ظهر چه موقع اومدنه؟ نمیذارین پدر و مادر من درستحسابی غذا بخورن.» مادرجان تا حرفم را شنید، کشیدم کنار و با عصبانیت گفت: «این چه حرفیه که میزنی؟ تو نمیدونی چرا این موقع میان؟ گرسنهان مادر، گرسنه. عمداً این موقع میآن. مگه حالا چه اشکالی داره یه لقمه از غذای ما کم بشه. نمیمیریم که از گرسنگی!
@hayyatetayyeb
@hayyatetayyeb
۲۴۲
۱۰:۲۷