لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل هنر ولاییه
۱.۲ هزار عضو

هنر ولایی

مجموعه پژوهشی هنر ولاییبازوی پژوهشی معاونت پژوهش و آموزش حوزه هنری و مرکز آموزش تخصصی هنر اسلامی
کانال: @honarevelaeeسایت: honarevelaee.ir
ارتباط با ادمین: @aambeygi
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱ تیر
بازارسال شده از هنر ولایی
thumbnail
undefined پردۀ پنجم - روضۀ بحریه
بسم الله«امیری‌ حُسَینٌ وَنِعْمَ الامیرُ • سُرُور فُؤادِ البَشیر النّذیرِ». صدای عمرو بود که در تمام دشت می‌چرخید و به دل ما آرامش می‌بخشید. شمشیرش را بالای سرش می‌گرداند و می‌خواند «عَلِی وَ فاطِمَةٌ والِداهُ • فَهَلْ تَعْلَمُونَ لَهُ مِنْ نَظیرٍ». بر بالای تل، کنار عمه ایستاده بودم. صدای او را می‌شنیدم و چشمم به بحریه بود که از کنار پیکر همسرش جناده، به عمرو می‌نگریست.هر بار با بحریه هم‌صحبت می‌شدم، می‌گفت عمرو در این چند روز بزرگ‌تر شده. مرد شده. خوشحال بود از مردشدن، پسر ده یازده ساله‌اش. هنوز به لشکر حر نرسیده بودیم که بحریه و جناده و عمرو به ما پیوستند. بعد از شهادت عمویم مسلم، کوفه را ترک کرده بودند تا پدرم را یاری دهند. بحریه از سختی خروج‌شان از کوفه و فرار از دست سربازان عبیدالله می‌گفت و تلاشش برای همراهی همسر و پسرش در این سفر، ارجش را در قلبم بیشتر می‌کرد. بحریه به شوق دیدن عمه‌ام و نیت یاری پسر رسول‌الله تن به سختی سفر سپرده بود. این چند روز که با ما بودند، عمرو از عمویم عباس جدا نمی‌شد. انگار به استادش رسیده بود. حتی دفعاتی که عمو برای آوردن آب به سمت شط رفت، عمرو همراهی‌اش کرد. و گویی هیچ چیز از این همراهی برای بحریه شیرین‌تر نبود.با خودش از نخلستان‌های کوفه خرما آورده بود. تعارف‌مان می‌کرد و می‌گفت «نخلش را پدربزرگ‌تان کاشته، خرمایش را هم میثم‌تمار چیده و پیش از شهادتش برایمان آورده». خرمایش حلاوتی وصف ناشدنی داشت.در کربلا که منزل کردیم، گاه بحریه را مشغول دوختن لباس می‌دیدم. گمان می‌کردم برای خودش کاری درست کرده تا به تشنگی و سختی‌ها فکر نکند. هیچ‌وقت نپرسیدم چیست. تا آن روز... جناده که شهید شد، بحریه درون خیمه رفت و لباس را آورد. قوارۀ تن عمرو بود. خودش آن را به تن عمرو پوشاند و بی‌هیچ تردیدی برای جنگ روانه‌اش کرد. عمرو دست‌های مادرش را بوسید. کنار جنازۀ پدرش نشست و شمشیر او را از زمین برداشت. پدرم فقط وقتی مطمئن شد که مادرش راضی‌ست، به جنگیدن عمرو رضایت داد.با عمه کنار بحریه رفتیم. فضای اطراف عمرو چنان غبارآلود بود که هیچ نمی‌دیدیم. باید بحریه را به خیمه می‌بردیم. دستش را گرفتم. لبخند می‌زد و اشک می‌ریخت: «چرا نخواهم به راه حسین فدا شود...»ب.ه. اشرف‌پور
مطالعه در سایت: hvsl.ir/222
undefined پایان رسانش نباشید...

undefined مجموعه پژوهشی هنر ولایی
undefined @honarevelaee
بله | تارنما | آپارات

۲۱

۱۷:۲۳

بازارسال شده از هنر ولایی
thumbnail
undefined پردۀ ششم - روضۀ ام‌وهب
بسم اللهوهب که روی زمین افتاد، ام‌وهب هم افتاد...قبل از آنکه خبر شهادت عمویم مسلم را به پدرم بدهند، به ما ملحق شدند. از کنار سیاه‌چادرشان گذشتیم. ما را که دیدند، پیرزن برایمان مشک آب آورد. آب به حد کافی همراه کاروان بود. به سیاه‌چادرشان دعوت‌مان کردند و پدرم به ایمان به رسول‌الله دعوت‌شان کرد. هم ما پذیرفتیم و هم آن‌ها. دیگر تنهایمان نگذاشتند. سیاه‌چادر را برچیدند و به کاروان پیوستند.هرسه مانند تشنگانی بودند که به چشمه‌ای رسیده‌اند و قدر آن را بیش از همه می‌دانند. هربار پدرم شروع به صحبت می‌کرد، با همۀ وجود کلمه‌به‌کلمه حرف‌هایش را می‌شنیدند تا آموزه‌ای جدید بیاندوزند. پیرزن هر بار به بهانه‌ای نزد عمه می‌آمد و همانند کودکانِ به مکتب‌رفته، درس می‌آموخت.ام‌وهب از آن پیرزن‌هایی بود که برای همه مادری می‌کرد. هوای همه را داشت. هوای عروسش را بیشتر. خوب فهمیده بود که اگر پسرش به یاری پدرم به میدان نرود، یک عمر حسرت می‌خورد و همسرش را مقصر کوتاهی خود خواهد دانست. هوای عروسش را داشت که نگذاشت جوانِ تازه‌دامادش در دوراهی ماندنی پرحسرت و ابدیتی حسرت‌برانگیز جا بماند.وهب یگانه فرزندش بود. این چند روز دلبستگی‌اش به او را، که مرد خانه بود، می‌دیدیم. تا آن روز... آن روز دل از وهب کند. پیرزن پیش از پسرش بال پرواز گرفت. اینکه در دلش چه گذشت و چگونه او را از خود جدا کرد، نمی‌دانم. اینکه در لحظۀ رفتن وهب به میدان، خاطرات روزهای شیرخوارگی وهب را به یاد آورد یا اولین قدم‌هایش را یا اولین کلمه‌هایش را، نمی‌دانم. آنچه عیان بود اینکه، از لحظه‌ای که وهب سوار اسب شد، ام‌وهب چشم به پدرم دوخت. چهره‌اش آرامش و لبانش تبسم داشت. به رزم پسرش نگاه نمی‌کرد. قلبش تاب دیدن آنچه بر سر پسرش می‌آمد، نداشت. از سویی رضایت امام برایش مهم‌تر بود. حتی وقتی وهب از اسب افتاد، نگاهش همچنان به پدرم بود. حس مادرانه‌اش بود که به جای چشم او را مطلع کرد و دیگر نتوانست روی پا بایستد. چنان‌که گفته بود از پسرش راضی نشد تا اینکه پیش روی امامش کشته شد.خدا عمرسعد را لعنت کند با آن دستوری که داد... پیرزن از جا برخاست. زمین زیر قدم‌هایش می‌لرزید. حتی نگاهی گذرا هم به سر وهب نینداخت. کلامش از شمشیر وهب تیزتر بود: «آنچه در راه خدا داده‌ام بازپس نمی‌ستانم».
ب.ه. اشرف‌پور
مطالعه در سایت: hvsl.ir/223
undefined پایان رسانش نباشید...

undefined مجموعه پژوهشی هنر ولایی
undefined @honarevelaee
بله | تارنما | آپارات

۲۳

۱۷:۲۳

۲ تیر
بازارسال شده از هنر ولایی
thumbnail
undefined پردۀ هفتم - روضۀ رمله
بسم الله
معمولاً از خیمه خارج نمی‌شد. صداها آنچه لازم بود، برایش می‌برد. مثل آن شب که صدای قاسم بلند شد و می‌خواست بداند او هم شهید می‌شود یا نه. دل توی دل رمله نبود. گویی از پسرش مشتاق‌تر بود که جواب پدرم را بشنود. رمله سؤال پدرم را که شنید، لبخند زد. انگار جواب قاسم را از پیش می‌دانست. لب‌هایش همراه با صدای قاسم که می‌گفت «احلی من العسل»، تکان می‌خورد. پسرش را می‌شناخت. در غیاب عمو، چنان تربیتش کرده بود که او می‌پسندید.از زنان مدینه چه طعنه‌ها که نشنید، آن هم برای کاری که هم‌شویش مرتکب شده بود. رمله اما خود و خانواده‌اش محب پدربزرگم بودند. رمله بود که وقتی از مسمومیت عمو مطلع شد، کنیزی فرستاد سراغ پدرم.بعد از شهادت عمو، همراه قاسمِ سه ساله‌اش به خانۀ ما آمد. قاسم برادر کوچکم شد و او خود برایم خواهری می‌کرد. هروقت در حیاط خانه، عمویم عباس با قاسم مشق شمشیر می‌کرد، رمله جان آب خنک به دستم می‌داد تا برای قاسم و عمو ببرم. قاسم که با سر و صورت خیس از عرق درون خانه می‌آمد، می‌نشست و برای مادرش با شوق از تمرینش می‌گفت. رمله عرق از چهرۀ پسرش می‌زدود و چنان به حرف‌های کودکانه‌اش گوش می‌داد، که قاسم تصور می‌کرد داستان قهرمانی‌هایش را برای او تعریف می‌کند. گاهی قاسم مقابلش تمرین می‌کرد و تشویق‌های او، عموزاده‌ام را به عرش می‌برد. احلی من العسل گفتنِ قاسم، برای رمله، که پسرش را شب‌ها با داستان پهلوانی‌های پدرش به خواب می‌برد، طبیعی بود.قاسم مثل یک قهرمان بزرگ شد. تا آن روز... رمله می‌دانست پسرش به رغم آن قد و هیکل ظریف، خوب می‌تواند از پس رقبای میدان‌دیده برآید. خودش که دل دیدن نداشت، درون خیمه نشسته بود و صداها را تا آنجا که همهمۀ لشکر اجازه می‌داد، می‌شنید. تا وقتی صدای به‌هم‌خوردن شمشیرها می‌آمد، از خیمه خارج نشد. همین که صداها فرونشست، او را دیدم که در آستانه خیمه ایستاده است. شاید نباید می‌گذاشتم ببیند، اما دید. کدام مادری‌ست که تصویرِ قدکشیدنِ پسرش، به جای شادی، خنجری بر قلبش بنشاند؟
ب.ه. اشرف‌پور
مطالعه در سایت: hvsl.ir/224
undefined پایان رسانش نباشید...

undefined مجموعه پژوهشی هنر ولایی
undefined @honarevelaee
بله | تارنما | آپارات

۲۲

۲۰:۵۰

بازارسال شده از هنر ولایی
thumbnail
undefined پردۀ هشتم - روضۀ رقیه
بسم الله
خواهرکم دوران کودکیِ شیرینی داشت؛ چه آن زمان که مدینه بودیم، چه در سفر به مکه و از مکه تا کربلا. در مسیر گاه در کجاوۀ عمه بود، گاه با رباب‌جان همراه می‌شد و با علی‌اصغر بازی می‌کرد و گاه با لبابه و بچه‌های عمویم عباس بود. در هر کجاوه‌ای که خودش می‌خواست، جا داشت و همه با شوق او را نزد خود می‌خواندند.سحرها و در خنکای بدون آفتاب کویر، گاه سوار بر اسب پدرم می‌شد و گاه همراه عمو یا علی‌اکبر بود. آفتاب که بالا می‌آمد، می‌سپردندش به سایۀ کجاوه؛ هیچ‌کس خوش نداشت حتی ذره‌ای غبار به گوشۀ لباس او بنشیند. روی دست‌ها می‌گرداندنش تا مبادا خاری از کویر، پوست نازکش را بخراشد. درستش این است که بگویم رقیه‌جان روی چشم‌های ما بزرگ می‌شد؛ چشم‌های پدرم، عمه، عموها، برادرها و خواهرها. کسی نمی‌گذاشت برای او خاطرۀ تلخی از سفر شکل بگیرد. تا آن روز... رقیه در دنیای کودکانه‌اش خطر را دریافته بود. لشکر عظیم روبه‌رو را می‌دید و تغییر در رفتار اهل کاروان را حس می‌کرد. قرار نبود دنیای لطیف کودکانه‌اش آن‌گونه از هم بپاشد... اما این سرنوشت ناگزیر نسل پاکان و حق‌طلبان است. تا وقتی که ظلم هست، عدالت‌خواهی همچون پدرم نمی‌تواند سکوت کند و این یعنی در مسیر حق، حتی کودکان او را از گزندِ ظالم امانی نیست. نسلِ ظلم‌ستیز، خود تهدید ظالم است و رقیه، با همۀ کودکی‌اش تهدیدی برای یزید بود.اینکه شهادت علی‌اکبر، شهادت پسرعموهایم، شهادت عموهایم و شهادت پدر، چه بر قلب کوچک رقیه آورد، نمی‌دانم. آنچه می‌دیدم پریشانی او بود. غروب روز دهم، دیگر اشک نمی‌ریخت. مبهوت بود و گاه از تل بالا می‌رفت و خودش را به عمه می‌رساند، گاه از این خیمه به آن خیمه سرک می‌کشید. شاید نگاه می‌کرد که ببیند دیگر کدام عزیزانش کم شده‌اند. پدر که شهید شد... میان آتش و هجوم دشمن، گمش کردم. بعدها هم نگفت چه بر سرش آمده. دخترک شیرین‌زبان‌مان ساکت شده بود.سفر ادامه داشت. اما نه آن‌گونه که غباری به لباسش ننشیند یا خاری به دستش نرود...
ب.ه. اشرف‌پور
مطالعه در سایت: hvsl.ir/225
undefined پایان رسانش نباشید...

undefined مجموعه پژوهشی هنر ولایی
undefined @honarevelaee
بله | تارنما | آپارات

۲۴

۲۰:۵۰

۳ تیر
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined پوستر عاشورایی KHAMENEI.IR منتشر شدundefined این اشک کهنه نمی‌شود
undefined حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «گریستن و گریاندن برای امام حسین علیه‌السّلام، برای خود جایگاهی دارد. مبادا کسی خیال کند که دیگر چه جایی برای گریه کردن و این بحثهای قدیمی است! نه! این خیالِ باطل است. عاطفه به‌جای خود و منطق و استدلال هم به‌جای خود، هر یک سهمی در بنای شخصیّت انسان دارد.» ۱۳۷۳/۰۳/۱۷
undefined رسانه KHAMENEI.IR به مناسبت ایام عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام، لوح «این اشک کهنه نمی‌شود» را منتشر میکند.
undefined نسخه قابل چاپ | #بعثت_خون
undefined Farsi.khamenei.ir

۳۵

۱۳:۵۴

بازارسال شده از هنر ولایی
thumbnail
undefined پردۀ نهم - روضۀ رباب
بسم الله
طبع شعرش، هم‌نشینی با او را لذت‌بخش‌تر می‌کرد. گاه دور هم مشغول کاری بودیم و او بی‌هوا، آنچه در لحظه سروده بود، برایمان می‌خواند؛ در شادی و غم. برای علی‌اصغر هم از اشعار خودش لالایی می‌گفت. و شیرین‌تر آن‌که گاه او برای پدرم شعر می‌سرود و گاه پدرم برای او: «لَعَمْرُک اِنِّنی لَاُحِبُّ دارا* تَحُلُّ بها سکینةُ و الربابُ».۱به گمانم سفر برای هیچ‌کس به اندازۀ او سخت نبود. آخر از مدینه که خارج شدیم، تازه چند روز از تولد علی‌اصغر می‌گذشت. اما بی‌گلایه با پدر همراه شد. حتی وقتی نوزادش از گرما بیمار می‌شد و شیر نمی‌خورد، سخنی از سر ناراحتی نمی‌گفت. برای رباب هیچ‌چیز از بی‌تابی علی‌اصغر سخت‌تر نبود. اینجور وقت‌ها از ما کاری برنمی‌آمد؛ فقط عمه می‌توانست رباب را آرام کند. در کربلا هم همین بود... عمه آرام‌مان می‌کرد.در مسیر، گاه رباب‌جان اگر کاری داشت به من می‌گفت و من هم به عموعباس. پدر جلودار بود و عمو مأمور بود تا حواسش به تمام کاروان باشد. هرکاری داشتیم، او را نزدیک خود می‌دیدیم و او به چشم‌بر‌هم‌زدنی، هرچه لازم بود فراهم می‌کرد. تا آن روز...آن روز عمو که رفت، امید رباب‌جان قطع شد. عمه دست روی قلبش می‌گذاشت و ذکر می‌گفت تا آرام شود. اما همان قلب گواهی می‌داد که نوزادش زنده نمی‌ماند. خودش علی را به پدرم داد تا ببرد. شاید نه برای آن‌که به علی‌اصغر آب دهند. بعدها می‌گفت علی که زنده نمی‌ماند، کاش دشمنان حسین(علیه‌السلام)، به قنداق علی چنگ می‌زدند و نجات می‌یافتند.شهادت علی برای رباب‌جان، امتحان صبر نبود؛ محک ولایت بود. وقتی پدر برگشت، رباب به تسلای پدرم رفت و خود اولین نفر به او سرسلامتی داد. بعد از شهادت پدرم دیگر جز برای او شعر نگفت. گاه می‌دیدمش که در خلوت خود نشسته و برای پدر مرثیه می‌خواند: «وا حُسینَا فَلا نسیتُ حسینا* اقصَدَتْهُ اُسِنَةُ الاعداء/ غادَروهُ بِکربلاء صریعا* لا سقی اللّه ُ جانبی کربلاء».۲
۱ به جانت قسم خانه‌ای را دوست دارم که سکینه و رباب در آن باشند.۲ آه حسین... هرگز حسین را فراموش نمی‌کنم. نیزه‌های دشمنان او را هدف گرفتند. او را که در کربلا افتاده بود، کشتند. خدا سرزمین کربلا را سیراب نکند.
ب.ه. اشرف‌پور
مطالعه در سایت: hvsl.ir/226
undefined پایان رسانش نباشید...

undefined مجموعه پژوهشی هنر ولایی
undefined @honarevelaee
بله | تارنما | آپارات

۳۳

۱۳:۵۴

بازارسال شده از هنر ولایی
thumbnail
undefined پردۀ دهم - روضۀ زینب
بسم الله
از مدینه که خارج شدیم، عون و محمد با شتاب خود را به کاروان رساندند. خوشحالی عمه در لحظۀ دیدار آن‌ها، چنان بود که هیچ‌وقت شبیهش را ندیده بودم. نه اینکه آن‌ها بیایند و کمک‌حالش باشند؛ نه. ما همه در خدمت عمه بودیم. عموها و علی‌اکبر و قاسم هم که بودند. کسی اجازه نمی‌داد عمه کاری انجام دهد. لب‌باز‌نکرده، آنچه نیت داشت، انجام می‌شد. تا آن روز...عمه‌ام آن روز خیلی کار داشت... هر بار می‌دیدمش، زیرلب ذکر تسبیحات مادربزرگ را می‌گفت تا با آن گرما و تشنگی، قوت حرکت داشته باشد. گاهی می‌دوید میان میدان تا پدرم را بازگرداند؛ مثل زمان شهادت علی‌اکبرجان. گاهی میان خیمه‌ها می‌گشت تا زنان و کودکان را آرام کند. گاهی سراغ برادرم زین‌العابدین می‌رفت و به ایشان رسیدگی می‌کرد. گاه می‌دوید بالای تل تا میدان نبرد را ببیند و دوباره با شتاب پایین می‌آمد.اما این‌ها که کاری نبود. کارهایش تازه بعد از شهادت پدرم شروع شد... عمه میان خیمه‌های آتش گرفته می‌دوید و بچه‌ها را از آتش بیرون می‌کشید؛ از این خیمه به آن خیمه. به دنبال کودکانی که لباس‌هایشان آتش گرفته بود، می‌دوید تا آتش لباس‌شان را خاموش کند. اگر می‌توانست دست هر کدام از کودکان را به یک بزرگ‌تر می‌داد تا مراقبش باشد. وسط همه این‌ها، آتش به خیمۀ برادرم زین‌العابدین رسید و عمه با شتاب برای نجاتش دوید. شب که فرارسید، هنوز در تاریکی میان خارها می‌گشت و کودکان ترسیده و در گوشه و کنار پراکنده را جمع می‌کرد.آنچه از صبح روز دهم محرم آن سال بر عمه‌ام گذشت، در کلمه‌ها نمی‌گنجد. اصحاب پدرم که می‌رفتند، هر کدام داغی جبران‌ناپذیر بود. داغ عموهایم عبدالله و عثمان و جعفر، داغ علی‌اکبر، قاسم، عبدالله، علی‌اصغر... از کدام بگویم؟ هر کدام از این داغ‌ها به‌تنهایی برای قلب عمه‌ام زیاد بود. کنار همۀ این‌ها، غم عون و محمد هم بود... و غم پدرم... اما... ندیدم لحظه‌ای بنشیند. گاه به نیت او ذکر تسبیحات مادربزرگ را می‌گفتم تا با این همه رنج و تکاپو، از پا نیفتد...به راستی که معنای صبر، در برابر عمه، رنگ باخته بود...
ب.ه. اشرف‌پور
مطالعه در سایت: hvsl.ir/227
undefined پایان رسانش نباشید...

undefined مجموعه پژوهشی هنر ولایی
undefined @honarevelaee
بله | تارنما | آپارات

۳۴

۱۳:۵۴

بازارسال شده از هنر ولایی
thumbnail
این حسین کیست که عالم همه دیوانۀ اوست...
undefined رسانه باشید...

undefined مجموعه پژوهشی هنر ولایی
undefined @honarevelaee
بله | تارنما | آپارات

۵۷

۱۳:۵۴

۳۰ تیر
thumbnail
#اطلاعیهبرگزاری دوره های جدید دکتر مجید شاه حسینی در مرکز آموزش حوزه هنری. ظاهراً ثبت نام تمدید شده است.
شرکت در این دوره را به علاقمندان‌ فعالیت‌های رسانه‌ای‌هنری توصیه کنید.
این دوره معمولا هر دو سال یکبار ورودی جدید می‌پذیرد.موفق باشید
undefined۸

۱.۲K

۱۳:۴۱

۲۱ مرداد
بازارسال شده از کانال امام خمینی (ره)
thumbnail
undefined بزرگترین مربی بشریت
undefined رسول‌الله منتظر جمعیت مردم برای دعوت به خدا نشد
undefined @EMAM_COM

۴۰

۱۲:۳۳