فوتبال از قابی متفاوت... ورای برد و باختها و گل زدنها و گل خوردنها، توجه به «پشت صحنه» فوتبال میتواند درسهایی پرمعنا از زندگی به ما بدهد.گویی آنچه در نود دقیقه و در زمین بازی اتفاق میافتد از جنس قانون است و مابقی از جنس اخلاق. همین اخلاقیات است که انسانیت را زنده نگه میدارد و نسلها را به هم ارتباط میدهد. قابی از زیباییهای اخلاقی فوتبال ببینیم.
آکادمی جام؛ جستجوی آگاهی و معنا
@jaamacademy
۹۷۵
۷:۱۳
مرداد که میرسد، یاد و خاطره مرحوم پدرم پررنگتر میشود. این حس به چند دلیل است: نخست اینکه در تابستان و بهویژه این ماه، وقت بیشتری با پدر میگذراندیم؛ یا در کاروانسرا بودیم یا همراه ایشان. دوم اینکه پدر معمولاً در این ماه ما را به سفری میبرد، چه کوتاه و چه بلند، چه نزدیک و چه دور. و سوم، این ماه مصادف است با سالگرد فوت ایشان. خلاصه اینکه این روزها بیش از همیشه به یادشان هستم.یکی از خاطراتی که این چند روز ذهنم را مشغول کرده، یاد پیرمردی است که در کودکیام، هر دوشنبه به حجره پدر میآمد. او دستهای صورتحساب از پدر میگرفت، تا دوشنبهی بعد برای وصول و نقد کردن آنها اقدام میکرد و دوباره با حسابوکتاب هفته قبل و دریافت صورتحساب جدید بازمیگشت. یک بار از پدر پرسیدم چرا خودش یا میرزای حجره برای وصول نمیرود؟ پدر با آرامش گفت: «هر کس در این کسبوکار سهمی دارد و سهم او هم همین رفتوآمد و درصد ناچیزی است که از مبالغ صورتحسابها برمیدارد.»
پیرمرد همیشه لباسی ساده به تن داشت: پیراهنی سهدکمه با یقه آخوندی که تا زانویش میرسید و شلواری معمولی که تقریباً همیشه او را با همان لباس به خاطر دارم. تمیز بود و مدام ذکر میگفت. تسبیح کوچک و سادهای در دست داشت و گاهی برای کسانی که از او میخواستند، با خلوص و نیت پاک استخاره میکرد و نتیجه را میگفت. معمولاً وقتی کارش تمام میشد و میخواست از حجره برود، زیر لب این مصرع را زمزمه میکرد و بعد هم خداحافظ: تن رها کن تا نخواهی پیرهن
معنای این مصرع همیشه برایم سؤال بود. به خاطر دارم دوشنبهای که به شدت منتظر آمدنش بودم، نیامد و این موضوع هم من و هم پدر را نگران کرد. نزدیک اذان ظهر بود که جوانی خوشقدوقامت و بسیار مؤدب از در حجره وارد شد، سلام کرد و روی نیمکت نشست. پدر رو به جوان کرد و از او خواست فرمایشش را بگوید. جوان با ادب خود را فرزند همان پیرمرد دوشنبهها معرفی کرد و گفت پدرش کسالت دارد و در بیمارستان بستری است، اما صورتحسابها و وجه وصولشده را به او سپرده تا به حجره بیاورد و بدحساب نماند.
پدر با تأثر زیاد، جویای حال پیرمرد شدند و ضمن تشکر از جوان، گفتند: بعدازظهر برای ملاقات به بیمارستان خواهد رفت. من هم که به پیرمرد علاقهمند شده بودم، از پدر خواستم همراهشان بروم. ابتدا کمی مقاومت کردند که بیمارستان جای بچهها نیست، اما سرانجام پذیرفتند. بعدازظهر سوار بر دوچرخهی پدر راهی بیمارستان شدیم.
وقتی به اتاق پیرمرد رسیدیم، در کمال ناباوری شنیدیم که همان روز به دیار باقی شتافته است. نهتنها پدر، که من هم بسیار غمگین شدم و ناخودآگاه اشکم جاری شد.
در راه بازگشت، از پدر پرسیدم چرا پیرمرد همیشه هنگام خداحافظی آن مصرع را میخواند. پدر در حالی که رکاب میزد، بهآرامی گفت: چند خواهی پیرهن از بهر تن تن رها کن تا نخواهی پیرهن
و ادامه داد؛ از زمانی که پیرمرد را میشناسم، همیشه درآمد اندکش را صرف کمک به نیازمندان و امور خیر میکرد و زندگی بسیار ساده و بیتکلفی داشت. گاه یک بیت شعر، یک ضربالمثل یا یک حدیث، خلاصه دههها زندگی یک انسان است و زندگی آن مرحوم در همین یک مصرع خلاصه میشد: «تن رها کن تا نخواهی پیرهن».
امروز با خودتان خلوت کنید و از خود بپرسید که اگر دیگران بخواهند برای کل زندگی ما یک بیت شعر بخوانند یا یک جمله در مورد کل زندگی ما بگویند که خلاصه زندگی ما باشد آن جمله یا بیت یا مصرع چیست؟ اگر آن مصرع را نمی پسندیم، بنشینیم و امروز یک مصرع/بیت جدید دوست داشتنی را تبدیل کنیم به حکمت بنیادین زندگی مان.
آکادمی جام؛ جستجوی آگاهی و معنا
@JaamAcademy
۹۵۴
۱۴:۳۶
آکادمی جامجستجوی آگاهی و معنا
@JaamAcademy
۱K
۱۰:۰۱
گذشت ... حسام و سارا چند ساعتی مشغول بازوندن هم بودند! آخرش که بالاخره یکی یادش رفته بود بگه یادمه و باخته بود ... اومده بودند تو بغل من!! بازنده کمی گریه کرده بود و ناراحت بود و برنده فاتح الفتوح جهان شده بود! نشستم رو زمین و سرشون رو در آغوش گرفتم و گفتم:ما تو طول روز خیلی چیزها از خدا میگیریم هر نفسی که میکشیم هرچیزی که میبینیمهر صدایی که میشنویم هر لقمهای که میخوریم هر قدمی که برمیداریم هر فکر خوبی که به ذهنمون میرسه چه خوبه که هر بار تو دلمون بگیم خدایا...یادمه !!یادمه که از توست...
آکادمی جام، جستجوی آگاهی و معنا
@nedaassadi@JaamAcademy
۸۹۷
۱۶:۳۰
۱.۱K
۱۵:۰۰
اول بذارید در مورد مزایای منحصر به فرد یخچال بگم! هر وقت بیحوصلهای، میری درِ یخچال رو باز میکنی.هر وقت گیجی و ایدهای نداری، میری سراغ یخچال.هر وقت تشنهای، باز یخچال.نصفهشب از خواب پا میشی، میری سمت یخچال.خواب بد میبینی، میری سراغ یخچال.هر وقت حوصله درس و کار نداری، بیهدف میری جلوی یخچال میایستی.هر وقت ناراحتی و دلت گرفته، دنبال یک چیز شیرین توی یخچال میگردی.اصلاً یخچال یک جوریه که انگار همیشه هست، همیشه منتظرته، همیشه یک چیزی برای بهتر کردن حالت داره.دوست خوب هم دقیقاً همینطوره؛ دقیقا مثل یخچال!لازم نیست همیشه معجزه کنه،اما هر وقت دلت گرفته است تماس می گیری با دوستت. همین که بدونی یک گوشه هست و میشه رو حضورش حساب کرد، یعنی خیلی چیزها.دوست خوب هم همینه؛ گاهی فقط میری پیشش، نه برای حرف مهم، فقط برای اینکه حالت جا بیاد.دوست خوب هم همینقدر مهم است؛ حتی وقتی میگویی کاری ندارم، باز دلت میخواهد یک بار دیگر صدایش را بشنوی.
جمع بندی کوتاه:دوست های خوب یخچالی پیدا کنیم دست کم 5 تا. و برای آدم ها دوستهای خوب یخچالی باشیم دستکم برای 5 تا. آدمها نیاز به دوست دارند حتی بیشتر از یخچال!تحقیقات هاروارد میگه یکی از مهمترین دلایل خوشبختی و شادکامی آدمها، کیفیت ارتباطات آن هاست.
@jaamacademy
۱.۴K
۱۸:۵۳
گشودگی به تجربه، یعنی ذهنی که از کشف نمیترسد.
آدمهای گشوده، در جهان به دنبال تازگی هستند. ایدههای نو، دیدگاههای متفاوت، و تجربههایی که مرزهای آشنا را میشکنند.
این ویژگی با خلاقیت، کنجکاوی و انعطاف ذهنی همراه است.
برای آنها، هر موقعیت، فرصتی است برای یادگیری و بازتعریف خودشان.
چون در نهایت، رشد یعنی تجربه کردنِ چیزهایی که هنوز نمیشناسیم.
آکادمی جام؛ جستجوی آگاهی و معنا
@JaamAcademy
۹۱۴
۸:۵۸
آری سوالات آدمی در وجودش آنقدررررر میدوند و میدوند تا شاید به خط پایان جواب برسند و قرار پیدا کنند!
و برای همین بود که کلاس دیروز نیاز به هیچ هوک و قلابی برای شکار توجه بچه نداشت! توجه آنها دو هفته پیش چنان شکار شده بود که مدام از خودشان پرسیده بودند اگر قرار باشد بمیریم ... پس چرا زندگی کنیم!؟ یا بهتر بگم چرا برای کیفیت زندگی انقدر تلاش کنیم؟ آخرش که چی؟!
رفتم سراغ وسایلم و تمام دستخطهای خوشنوسیم رو یکی یکی روی میزهاشون گذاشتم، گفتم بچه ها من یه استعدادی در وجودم دارم به نام خوش خطی! برای شکوفا شدن این استعدادم هم سعی میکنم روزانه تمرین داشته باشم!
بچهها کمی برگههای چلیپا رو نگاه کردند و گفتند وای خانم چه خوب!!
گفتم میدونید من گاهی از خودم میپرسم از خط نوشتن چه هدفی داری؟ میخوای تا سطح استادی بری و آموزش بدی؟ میخوای برای خودت تابلوهای خوشگل بنویسی؟ میخوای آموزشگاه بزنی؟ یا معلم خط مدرسهها بشی؟ میخوای سفارش بگیری و درآمد داشته باشی؟
فرض کنیم از بین این همه هدف، من داشتن آموزشگاه رو انتخاب کنم و عمری هم براش تلاش کنم؛اما درست شب قبل از افتتاحیه ... بمیرم! چی میشه؟
بچهها میگفتند وای خانم خدا نکنه! ولی چه حیف! چه بد شانس!
گفتم اگر من بمیرم آیا من به هدفم نرسیدم؟ لیلا گفت: چرا خانم رسیدید شما به هر حال خوشخط شدید!
گفتم از زبان و گفتنیهایش، از فکر و نتیجه گیریهایش، از عمر و دستاوردهایش، از مال و از شهرت و از علم و خلاصه هر نعمتی که میتواند مارا هم از زمین برکند و هم بر زمین بکوبد!
میدونید در واقع با مراقبت از خوبیهامون استعداد مرگ و مهیا بودن برای مرگ در ما شکوفا میشه!
در حقیقت...شکوفایی استعداد مرگ... شکوفایی زندگی ست!
با خوب زندگی کردن به خوب مردن میرسیم و با خوب ساختن به خوب رفتن میرسیم
همین!
ندا اسدی @ASADII_NEDAA
آکادمی جام؛ جستجوی آگاهی و معناما را در سایر رسانهها دنبال کنید:اینستاگرام | لینکدین | تلگرام | ایتا
@JaamAcademy
۵۷۲
۱۳:۰۹
ما گاهی برای یک قدم بالاتر رفتن، باید چیزی را که زمانی بخشی از زندگیمان بوده، رها کنیم.بعضی فقدانها پایان نیستند؛جای خالیِ چیزی هستند که قرار است به دست بیاوریم.
آکادمی جام؛ جستجوی آگاهی و معناما را در سایر رسانهها دنبال کنید:اینستاگرام | لینکدین | تلگرام | ایتا
@JaamAcademy
۳۶.۳K
۱:۱۳
آکادمی جام

️ رها کن؛ شاید وقتِ پوستاندازی است. ما گاهی برای یک قدم بالاتر رفتن، باید چیزی را که زمانی بخشی از زندگیمان بوده، رها کنیم. بعضی فقدانها پایان نیستند؛ جای خالیِ چیزی هستند که قرار است به دست بیاوریم. آکادمی جام؛ جستجوی آگاهی و معنا ما را در سایر رسانهها دنبال کنید: اینستاگرام | لینکدین | تلگرام | ایتا @JaamAcademy
لطفا با پیشنهاد به مجلهی پیام بالا
در انتشار هرچه بیشتر اون به ما کمک کنید.
۳۶۱
۱:۱۴