لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل جان‌فدایان روایت‌گرج
۱۳۲ عضو

جان‌فدایان روایت‌گر

ارتباط با ادمین@janfadayane_revayatgar
مشاهده در وب بله
۱۵ مهر
thumbnail
undefined۲
undefined۱

۹۹

۱۹:۰۴

۱۶ مهر
thumbnail
«ناگویا» خود گویاست!

روز چهاردهم بازی‌های آسیایی ناگویاست.روزهایی که صبح زود ایران بازی دارد پسر دبستانی‌ام بعد نماز صبح تلوزیون را روی شبکه ورزش می‌گذارد و با هیجان و التهاب بازی‌ها را دنبال می‌کند. از خودم می‌پرسم این پسر همانی است که باید برای صبح بیدار شدنش از ملکوت یاری می‌خواستم؟
یک اکسل آماده کرده از تعداد مدال‌های ایران در رشته‌های مختلف!و هر روز و هر ساعت آمار جدیدترین مدال‌ها را با افتخار برایم می‌گوید و فایلش را بروز می‌کند.او دوست دارد ما ۵ کشور برتر این بازی‌ها باشیم و با هر بردی جوری ذوق می‌کند که من دلم می‌خواهد جهان متوقف شود. من باشم و این لحظه!
کارشناسان ورزشی که مدال‌های این دوره را با دوره‌های قبل مقایسه می‌کنند؛ با افتخار می‌گویند؛ البته که ما شرایط سختی را پشت سر گذاشتیم. من در ذهنم قهرمان‌های مدال بگیرمان را مرور می‌کنم.قهرمانان پرچم بلندکنمان را مرور می‌کنم.میرسم به روزهای نه چندان دور جنگ!زنان و مردانی را می‌بینم که در آن روزهای ملتهب در خود نخزیدند!به فردای پر‌امید اندیشیدند!و سخت مشغول حرفه‌ای‌ترین تمرین‌ها بودند.استوار و مطمئن!«ناگویا» گویای غیرت، ایمان، و نوری است که به دل دارند.این روزها بیشتر از پیش برایمان محترم و دوست داشتی و ستودنی‌اند این ابرقهرمانان!
undefinedآسیه نیک صفات
روایت‌های خود را از دل میدان برای ما بفرستید؛ تا با هم، حق را به گوش جهانیان برسانیمundefined@janfadayane_revayatgar
#ناگویا#باید_برخاست#جان_فدایان_روایتگر

https://ble.ir/janfadayane_revayatgar
undefined۱
undefined۱

۸۳

۹:۰۳

thumbnail
undefined۱
undefined۱

۸۳

۹:۰۳

thumbnail
رونمایی از مجموعه روایت «خط خاک» در مراسم معرفی ۴۰ عنوان کتاب با موضوع جنگ رمضان
مراسم رونمایی از ۴۰ عنوان کتاب، از جمله مجموعه روایت «خط خاک» با موضوع جنگ تحمیلی سوم، پنجم مهرماه ۱۴۰۵ با حضور حجت‌الاسلام والمسلمین طائب، رئیس سازمان بسیج مستضعفین، در حوزه هنری انقلاب اسلامی برگزار شد.
این مراسم به همت انتشارات فاتحان برگزار شد و طی آن از مجموعه‌های مختلفی با موضوعات مرتبط با فرهنگ و ادبیات مقاومت و دفاع مقدس رونمایی شد.
مجموعه روایت «خط خاک» به سردبیری سمیه جمالی، شامل ۴۴ روایت از روزهای پراضطراب جنگ رمضان است؛ روایت‌هایی که تلاش دارند بخشی از تجربه‌ها و خاطرات آن ایام را در قالب ادبیات روایی ثبت و ماندگار کنند.
در این مجموعه، روایت‌هایی به قلم: طاهره ساکی( کربلای کشور دوست)رضوان کفایتی( لبخند عمیق یواش)سمیه حیدری( خانم معلم)اعظم الشریعه موسوی( شهادت زمین)پریسا پاکنیا( مشترک مورد نظر)زهرا ذوالمجد( وطن با غیرت دوبل)از اعضای باشگاه ادبی بانوی فرهنگ، به نگارش درآمده است.

‌undefinedهمراه بانوی فرهنگ باشید.undefined https://ble.ir/banooyefarhang_infoـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاگر شما هم کتاب روایی دارید با ما اشتراک بگذاریدundefined@janfadayane_revayatgar
#معرفی_کتاب#باید_برخاست#جان_فدایان_روایتگر
undefinedhttps://ble.ir/janfadayane_revayatgar
undefined||جان فدایان روایتگر||undefined
undefined۱

۸۰

۱۳:۰۰

thumbnail
#اطلاعیه#باید_برخاست#جان_فدایان_روایتگر

https://ble.ir/janfadayane_revayatgar
undefined||جان فدایان روایتگر||undefined
undefined۲

۷۰

۱۸:۲۴

چشم و دلم روشن شد...
دیشب بالأخره بعد از چند ماه رفتیم پرچمی. رفتیم میدان صادقیه. نزدیک خودمان. مردم را که دیدم چشم و دلم روشن شد. فضای بین خانم‌ها یک فضای صمیمانه بود. از موکب چای می‌گرفتند و همدیگر را که می‌دیدند بغل می‌کردند و گرم صحبت می‌شدند. آقایان هم در سکوت به سخنران گوش می‌دادند و شعار می‌دادند. البته فضا مثل فضای جنگ پرالتهاب نبود. یک انتظار و صبوریِ خاص یا شاید هم تاب‌آوری و پایداریِ مخصوص این زمان. انگاری که ما کاری از دستمان جز این برنمی‌آید. انگاری که با وجود تمام سختی‌های طاقت‌فرسای اقتصادی باز هم اینجا هستیم و اینجا می‌مانیم. از جمعیت گرما و امید و دعوت به صبر ساطع می‌شد. دور میدان، لب خیابان ایستاده بودم و پرچم سرخ یا لثارات الحسین را می‌چرخاندم. پیرمردی پرچم به‌دست از آن‌طرف‌ خیابان شروع به پخش‌کردن چیزی می‌کرد. دقت کردم دیدم دستش یک پلاستیک پر از پفیلا است. به همهٔ پرچم‌به‌دست‌ها تعارف می‌کرد. به من هم رسید و بالبخند کمی برداشتم. یک خانم پنجاه‌شصت‌ ساله، با لبخند و پرانرژی لب خیابان آمد. کتانی پوشیده بود و یک شلوار پارچه‌ای قهوه‌ای و مانتوی کرم رنگ با شال صورتی کم‌رنگ. به مرد جوان بسیجی که مراقب بود، باانرژی و بلند سلام کرد و لب خیابان ایستاد. دور دستش پرچم ایران بسته بود. با یک دست پرچم ایران را باشور می‌چرخاند و رو به مردم و ماشین‌ها لبخند می‌زد. دست دیگرش را هم مشت کرده بود و بالا نگه داشته بود. امید در دلم جوانه زد. پسر نوجوانی بالای ماشین‌دوش‌پرتاپ بسیج پرید. پسر نوجوانی دیگری روی سِن نوحه می‌خواند و آن پسرکی که بالای ماشین ایستاده بود اول شانه‌هایش را مثل رقصیدن لرزاند و بعد دستانش را از هم باز کرد و دو مرتبه پرشور سینه زد. خنده‌‌ام گرفت. مأمور امنیت به او گفت پسرجان! بیا پایین عزیزم. نگاهم به مرد جوان بسیجی افتاد که لب خیابان چند قدم جلوتر از من ایستاده بود و مراقب ماشین‌ها بود. دقت کردم دیدم یک پایش را گچ گرفته بود. پایش شکسته بود و تحت درمان بود. با این حال پیرزن‌پیرمردها و زن و بچه‌هایی که می‌خواستند از خیابان رد شوند را کمک می‌کرد. بعضی‌ها هم او را می‌شناختند و با او سلام و احوالپرسی گرمی می‌کردند. دلم روشن شد. مادری را دیدم که پسر دو‌سه ساله‌اش را با موتور کوچکش آورده بود و دور میدان را با هم راه می‌‌رفتند. صدای جیغ و داد بچه‌ها هم از وسط میدان می‌آمد که از هیچ فرصتی برای بازی کردن دریغ نمی‌کردند. حالم بهتر شد. آن افسردگی و خمودگی که داشتم کمتر شد. دوست داشتم بروم با تک‌تک آن‌ها صحبت کنم. بعد از یکی‌دو ساعت سمت میدان انقلاب رفتیم. تنها کاری که کردیم این بود که با ماشین دور میدان بچرخیم و برای پرچمی‌ها دست تکان بدهیم و ماشاءالله بگوییم. دور میدان مردی را دیدم که بلوز یقه‌اسکی سفید با یک کت خاکستری پوشیده بود، سرش روی بدنش سنگینی می‌کرد و در خودش جمع شده بود. انگاری خیلی خسته بود و داشت از شدت خواب بیهوش می‌شد با این‌حال زیر لب زمزمه می‌کرد: «مرگ بر امریکا!»باور کن شب‌ها بین این مردم نازنین که بروی خودت را پیدا می‌کنی. خودت را از میان تمام ناامیدی‌ها و سیاهی‌ها و غم‌ها پیدا می‌کنی و شگفت‌زده می‌شوی از این مردم غیور و مقاوم. ارزش حضور در میادین به‌خصوص الان به‌نظرم هزاران برابر از شرایط جنگ است. چون دیگر جو و التهاب‌ها خوابیده و داخل و خارج از کشور هرکاری برای سردکردن دل‌ها و مردم می‌کنند ولی شب‌ها که به میدان بروی گرمای قلب‌ها و ایمان‌ها و استخوان در گلو بودن و با این‌حال مقاومت کردن‌ها را می‌بینی...undefinedریحانه حسینمردی
روایت‌های خود را از دل میدان برای ما بفرستید؛ تا با هم، حق را به گوش جهانیان برسانیمundefined@janfadayane_revayatgar
#روایت_میدان#باید_برخاست#جان_فدایان_روایتگر

https://ble.ir/janfadayane_revayatgar
undefined||جان فدایان روایتگر||undefined
undefined۳
undefined۱

۷۴

۱۹:۵۳

۱۷ مهر
thumbnail
بعضی از کتاب‌ها می‌تونن در زندگی‌ت یه مسیر جدید ایجاد کنن. مثل این کتاب، که می‌تونه مثل عصای موسی یه مسیر از میون نیل برات باز کنه و عبورت بده.کتاب #در_آغوش_نیل مجموعه سخنرانی‌های رهبر شهید درباره #سنت_های_الهی هست.می‌تونید با کد تخفیف neel کتاب رو از اینجا بخرید:http://shop.khameneibook.ir/product/در-آغوش-نیل

روزهای مادرانه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ#اطلاعیه#باید_برخاست#جان_فدایان_روایتگر
undefinedhttps://ble.ir/janfadayane_revayatgar
undefined||جان فدایان روایتگر||undefined
undefined۱

۴۲

۱۲:۱۹

بسم الله النور
قد کشیدیم با هم
بالبخند کف دستم گذاشت،آویز آینه ی ماشین که منقش به عکس شهید سجاد زبرجدی بود.نم نمک باد پاییز، تجمع کوهسار را خنک میکرد و باد زیر پرچم ها تند تند میخزید.لبخند به لب، لبه چادرش که با نسیم شب کمی جابه جاشده بود را، روی سر مرتب کرد.آب دهانش را قورت داد و لبخند به عکس شهید دوخت و گفت: "نیت کرده بودم شب ۷مهر شب تولد شهید زبرجدی توزیع کنم بین تجمع. اما حیف  از چاپخونه دیر به دستم رسید و امشب با تاخیر دارم توزیع میکنم."خانم کنار دستی ام رو کرد به او  ولبخندش را نشاط پاشید  و گفت: "خدا میخواسته رزق عکس شهید  با تاخیر بیاد تا به دست ما هم برسه. آخه ما هرشب باغ ملی میریم برا تجمع. اما امشب پدرم کسالت داشت و نرسیدم به اونجا و  برا اینکه واجبم ترک نشه، تند تند خودمو رسوندم به اینجا به تجمع کوهسار."
undefinedباز لبه چادرش را روی روسری مرتب کرد و خیره به عکس شهید گفت:" راستش ما هرشب هم باغ ملی میریم هم پارک کوهسار"هدیه اش را با لبخند کف دست چرخی دادم و گفتم :"خداقوت، امام سید مجتبی♡ گفتند حضور رو سه برابر کنید خداقوت که پای کارید" باز لبخندش کشدار شد و نگاهش برق افتاد و روی  عکس شهید ماند.□گفتم: تا حالا سر خاکش رفتی؟ بهشت زهرا کنار آرمان علیوردی، آرمانی که عزیز آقا شد."نفس عمیق کرد و حسرت چک چک کرد از حرفش و گفت:"خیلیییی دوس دارم اما هنوز نرفتم. اما کتابش رو خوندم" باز چادرش را مرتب کرد و با خداحافظی شیرین رفت تا بقیه عکس ها را توزیع کند، همان عکسی که  گوشه اش مزین به دعای سلامتی امام زمان بود.دست ها به دعا بلند شد.چقدر این ۲۰۰ و اندی شب قد کشیدیم با هم.چقدر سنگر به سنگر از باغ ملی تا کوهسار و... دلها در طپش و به مشت گره کرده گره خورده حضورها به توان عشق♡ ،بینهایت شده
صدیقه صادقیundefined
روایت‌های خود را از دل میدان برای ما بفرستید؛ تا با هم، حق را به گوش جهانیان برسانیمundefined@janfadayane_revayatgar
#روایت_میدان#باید_برخاست#جان_فدایان_روایتگر

https://ble.ir/janfadayane_revayatgar
undefined||جان فدایان روایتگر||undefined
undefined۱
undefined۱

۴۰

۱۸:۳۱

thumbnail
#اطلاعیه#باید_برخاست#جان_فدایان_روایتگر
undefinedhttps://ble.ir/janfadayane_revayatgar
undefined||جان فدایان روایتگر||undefined
undefined۱

۳۷

۱۹:۳۵

دخترجان اول گفت: فردا مدرسه دارم، دیرتر از یازده برنگردیم». بعد گفت ده و نیم. می‌آمد عقب‌تر که سریع انگشت کوچکم را بردم جلو و روی ساعت ده قول دادم. آماده شدیم و این یعنی تعویض پوشک یکی و دستشویی بردن یکی دیگر و لباس پوشاندن و برداشتن آب و خوراکی و لباس اضافه و اسباب بازی و بالاخره راهی شدیم. نُه نشده میذان امام رضای کیانشهر بودیم. برنامه هنوز شروع نشده بود و چند نفر دور میدان پرچم گردانی می کردند. به محض اینکه روی موکت خاکستری جاگیر شدم خانم مسن بغل‌دستی شروع کرد ترکی حرف زدن. معضل همیشگی من در این میدان همین است که باید در اول همه صحبت‌ها جمله‌ی ثابت «ترکی بیلمیرم» را بیاورم. تازه از خوش و بش با کناری فارغ شده بودم که دانه‌های لطیف باران مشغول پذیرایی از اهالی میدان شدند. بچه‌ها را زیر چادرم گرفتم و همزمان قرآن جایگاه شروع شد. بعد از قرآن مجری جایگاه تایید کرد که ما زیر باران تگرگ و بمب و موشک میدان را خالی نکردیم اینکه چند قطره رحمت الهی بیشتر نیست. جمعه بود و به رسم جمعه‌ها بچه‌های میدان برای خواندن سرود سلام فرمانده سرازیر شدند به جایگاه. و بعد نوبت نماز استغاثه به امام زمان بود که زیر باران حال خوبی داشت. عقربه‌های ساعت به ده نزدیک می‌شدند و باید سر قولم می‌ماندم. مداحی شروع شده بود که سوار ماشین شدیم. رو کردم به بچه‌ها: «کوتاه بود ولی می ارزید، نه؟» لب‌های خندانشان تایید حرفم بود.
undefinedمریم صفدری
روایت‌های خود را از دل میدان برای ما بفرستید؛ تا با هم، حق را به گوش جهانیان برسانیمundefined@janfadayane_revayatgar
#روایت_میدان#باید_برخاست#جان_فدایان_روایتگر

https://ble.ir/janfadayane_revayatgar
undefined||جان فدایان روایتگر||undefined
undefined۲
undefined۱

۲۷

۲۰:۴۰