عکس پروفایل جان و جهان | به‌ روایت مادرانج

جان و جهان | به‌ روایت مادران

۶.۶ هزار عضو
جان و جهان | به‌ روایت مادران
undefined #فراخواندریافت_روایت #کشف_زندگی_در_موقعیت_جنگ ما این روزها داریم بیشتر از هر زمان دیگری زندگی می‌کنیم. شاید از دور این طور به نظر بیاید که به مرگ نزدیک‌تریم تا زندگی، اما واقعیت آن است که زیر سایه جنگ، ما تازه داریم حقیقت زندگی را واضح‌تر و عمیق‌تر از گذشته می‌بینیم و لمس می‌کنیم. جنگ آمد. نظم‌ها و روال‌های هر روزه ما را بر هم زد. تصور ما را از آن چیزی که حالت بهینه و استاندارد زیستن بود، تغییر داد. ما را بغل کرد و از دستگاه مختصات قبلی‌مان، برداشت و در دستگاه محاسباتی دیگری جاداد‌. در این سرزمین جدید، مفهوم زندگی، فرسنگ‌ها با نسخه قبلی‌اش فاصله داشت. ما دیدیم که زنی در مراسم وداع با همسرش گفت «وداع نمی‌کنم چون شوهرم زنده‌تر از قبل کنار من و کمک‌کار من است.» وقتی مرگ را خیلی نزدیک دیدیم و هر روز بارها شهادتین زمزمه کردیم، توقع‌مان از آدم‌های اطرافمان چیز دیگری شد. ما تجربه کردیم که باز کردن باب آشنایی با همسایه‌ها، آن‌قدرها اما و اگر نداشت و یک قدم ساده می‌خواست. ما رنگ باختن بعضی چارچوب‌های دست و پاگیر و فانتزی فرزندپروری را مشاهده کردیم. ما چشیدیم که گاهی آسایش، چطور به دلمان نمی‌چسبد و آرام‌مان نمی‌کند. و ... *حتما این روزها، جنگ برای شما هم از حقیقت زندگی پرده‌برداری کرده و آن را طور دیگری دیده‌‌اید. تجربه و خاطره‌تان از _«کشف زندگی» را در قالب متن‌های ۳۰۰ تا ۷۰۰ کلمه‌ای یا پیام صوتی به شناسه کاربری @mahdahha بفرستید.* متن‌های برگزیده در رسانه‌های جان و جهان و مدار مادران انقلابی منتشر خواهد شد. در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined undefined بله | ایتا undefined
thumbnail
#فراخوان_کشف_زندگی

روایت undefinedundefined
#بیکارالدوله‌ها


«دقت کردین بیش‌تر کسایی که می‌رن تو تجمعا، خانومان؟ ازبس بیکارن تو خونه، حوصله‌شون سر می‌ره، شبا می‌رن تجمع!» حرف‌هایی که زد و خنده‌ی جمع، مثل کشیدن گچ روی تخته مو به تنم سیخ کرد. غیظی شدم. دندان‌ها را به هم سابیدم و گفتم: «از هر لحاظ که حساب کنین شرکت تو تجمعات واسه ما خانوما اتفاقا خیلی سخت‌تره تا شما آقایون!» یاد این چند شب افتادم. بعد از نماز مغرب روی همان سجاده، دودوتا چهارتایم شروع می‌شد. «امشب کجا بشینم که به سرویس نزدیک باشه؟ خوراکی براشون چی ببرم؟ کدوم کیفم رو بردارم که کمتر چادرم رو بکشه؟ یادم باشه لباس گرم و پتو براشون بردارم و...» تمام این‌شب‌ها وسط شعارها کلامم بریده شد. «مرگ بر... پسرم نرو اونجا گم می‌شی؛ الله... دستات کثیف شد، سید مجید نقطه زن ... ای بابا میله پرچمت رو اونجوری نگیر، می‌خوره به مردم.»
تمام این شب‌ها وقتی برگشتم خانه، بار یک کوهنوردی را روی تنم احساس کردم. گاهی موقع خواب، شانه‌ام بر اثر سنگینی بغل کردن بچه‌ها زق‌زق می‌کرد. شب‌های ماه رمضان، مثل ماراتن بود؛ افطاری، دسته و تجمع، سحری. مدرسه‌های مجازی هم قوز بالا قوز.
تابی به ابروها انداختم. آدم‌های توی مهمانی، ضدانقلاب و زن‌ستیز نبودند اما خنده‌های بی‌توجهشان، برآشفته‌ام کرده بود. موضوع فقط سختی‌های خودم نبود. انگار سختی‌های تمام زنانی که از اول انقلاب تا امروز بار غیرت روی دوششان سنگینی می‌کرد را حس می‌کردم. رو کردم به سن و سال‌دارهای مجلس: «از شماهایی که انقلاب رو درک کردین تعجب می‌کنم. یادتون رفته حضور پرشکوه زن‌ها توی راهپیمایی‌های انقلاب رو؟»
لبخند یک وری زدم و نگاهم بین جمع چرخید: «حضور ما خانوما، چه حالا چه زمان انقلاب از سر بیکاری نیس، یادتونه امام گفتن سربازاشون تو گهوارن؟ شنیدین رهبر شهیدمون گفتن خانوما معمارای انقلابن؟ ما همیشه تو صحنه‌ایم چون باید توی دامنمون آدم انقلابی پرورش بدیم. چون اگه زنها تو هر کاری جلودار بشن، بقیه رو هم با خودشون راه می‌ندازن. وگرنه مرض نداریم زیر موشک و خطر حمله مزدورای داخلی، هرشب هرشب بچه‌هامون رو بزنیم زیر بغل‌مون و بریم تو میدون و خیابون.»
همه جدی شده بودند. کسی چیزی نمی‌گفت. نگاهم رفت سمت تلویزیون. زنی، شیرخواره‌اش را پتوپیچ بغل کرده بود و زیر باران فریاد می‌زد: «الله اکبر»
به روایت: به قلم: #آرزو_نیای‌عباسی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined
undefined۷۶
undefined۵
undefined۴
undefined۴
undefined۱

۲.۸K

۱۹:۲۹

thumbnail
#حج‌نامه_من
برای من سفر حج، بوی صابون‌های گرد سفید هتلی را می‌داد؛ طعم جدید مارمالاد پرتقال در ده سالگی که یکی از اقلام صبحانه‌ی رستوران‌ بود و با چمدان مادرم به خانه ما آمدند و قوطی‌های نوشابه «پپسی» و کیسه‌های بزرگ سوغاتی «باوارث» و «بن‌داوود» و کلی خرده‌ریز که همه دو ریال بودند.
تصویر عمیق‌ترم اما یک فضایی بود که عکس هوایی آن شبیه استادیوم آزادی بود با یک جسم مکعب شکل سیاه در وسط، که آدم‌های متحدالظاهری دورش می‌چرخیدند. چند صد کیلومتر آن ور‌ترش هم مدینه بود و قبرستان بقیع با شرطه‌هایی به غایت بداخلاق و وهابی.
تا نوجوانی درکم از حج چیزی فراتر از این نبود. بعد از آن هم به‌ خاطر احوالات دولت عربستان، هیچ علاقه‌ای به سفر حج نداشتم تا این‌که خیلی یک‌دفعه‌ای توی یک بعد از ظهر معمولی پاییزی، همسرم تماس گرفت و پیشنهاد سفر حج را داد. با خودم فکر کردم این سفری که من اصلاً در طلبش نبودم برای من حکم همان آب نطلبیده‌ای را دارد که حتماً مراد است. برای همین قبول کردم. از آن روز همه برنامه‌های زندگی‌ام حول سفر حج می‌گذشت. طول زمان نمازم چند برابر شده بود؛ برای این‌که موقع تلفظ «صاد»، زبانم طوری پشت دندان‌هایم قرار بگیرد که صدای سوت ضمنی بدهد و یادم باشد «ضادِ» «وَ لاالضّالین» را با «ذالِ» «الَّذینَ» متفاوت ادا کنم.
بخش زیادی از زمانم به تهیه وسایل سفر و خرید سوغاتی برای اطرافیان‌ و شرکت در کلاس توجیهی کاروان می‌گذشت. لابه‌لای این کارها هم کتاب می‌خواندم و می‌شنیدم تا چشم‌‌ و قلبم را برای درک قدم گذاشتن در میقات، تشنه‌تر و آماده‌تر کنم.
پیش از این، کتاب «خیابان ۲۰۴» و «خال سیاه عربی» را درباره سفر حج خوانده بودم اما این‌ها کافی نبود. اول از صوت‌های استاد «سعادت‌فر» شروع کردم. صوت‌ها را توی ماشین و مترو و حتی توی خانه، موقع کار کردن می‌شنیدم. نگاه آقای سعادت‌فر به مقوله حج، فراتر از صورت ظاهری آن و طرز صحیح قرائت «ولاالضّالین» بود و این برای من خیلی جذابیت داشت!
بعد از آن سراغ کتاب «خسی در میقات» جلال آل‌احمد رفتم و از شیرین‌قلمی‌هایش در حج سال چهل‌ودو، حظ بردم.
حالا چند روزی بود که سراغ کتاب «تحلیلی از مناسک حج» دکتر شریعتی رفته‌ بودم. راستش این اولین بار بود که پای کلمات شریعتی می‌نشستم. چقدر قشنگ و عارفانه نوشته بود! اصلاً به آن صورت و عکس‌های کراوات‌زده نمی‌خورد که این‌قدر زلال و شبیه نادر ابراهیمی بنویسد.
شریعتی حج را این‌طور معنا کرده بود: «آهنگ حرکت. حرکت از خودت به سوی خدا. تمرین مرگ پیش از مرگ!»راست می‌گفت. اولین صحنه‌ای که وقت رفتن به حج این گزاره را توی سر آدم جا می‌اندازد، پوشیدن لباس سراسر سفید این سفر است که انگار همان تای کفن است که بناست روزی تن کرد! شاه جمله‌های شریعتی را نوشتم. «و تو ای آدم، بازیچه ابلیس، تبعیدی زمین، محکوم غربت و رنج خاک! اینک بازگشته‌ای پشیمان، و عذرخواه ایستاده‌ای در طلب خویش!» بلندبلند جمله‌ها را تکرار می‌کردم. ایستاده‌ بودم توی آشپزخانه بین شریعتی و قابلمه عدسی. عدسی‌ام داشت قُل‌قُل می‌کرد، ممکن بود ته بگیرد. باید شریعتی را چند دقیقه‌ای به حال خودش می‌گذاشتم!
باید آماده حج می‌شدم و دیدار با آن جسم سیاه مکعبی‌شکل؛ که کعبه، آغاز حرکت است. آغاز حرکت به سوی او.
#زینب_فرهمند
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined
undefined۶۳

۱.۷K

۲:۴۲

thumbnail
#ابراهیم
دو رکعت نماز خواندم. ثوابش را به آیت‌الله رئیسی هدیه کردم.انگار خدا نمازم را به خاطر او قبول کرد. چون بلافاصله بعدش نشستم پای سخنرانی یکی از اساتید که چند سال پیش ضبط شده بود. رسیدم به جلسه‌ی سیزدهم، سوره‌ی ابراهیم. هم‌نام او!می‌دانستم حکمتی دارد. منتظر چیدن پازلی برای کشفش بودم.چشم‌هایم را بستم. فقط گوش کردم تا ببینم ابراهیم با من چه حرفی دارد.استاد گفت: «سوره‌ی ابراهیم درباره‌ی کسیه که به نهایت توحید رسیده و دغدغه‌ی گسترش توحید داره.» به ذهنم آمد که عالم اسماء چقدر عجیب است و حتماً پدر یا مادرش برای نامگذاری ابراهیم نیتی کرده‌اند. استاد ادامه داد: «باید بریم ببینیم کسی که دغدغه‌ی گسترش توحید داره، چه‌جوری عمل می‌کنه؟ مثلاً بریم پیش امام رضا(ع).»با شنیدن اسم امام رضا لبخند زدم و قطعه‌ی بعدی پازل را سر جایش گذاشتم. ابراهیم از امام رضا پرسیده بود.تشنه‌تر شده بودم ببینم آخر قصه‌ی ابراهیم چه می‌شود. استاد مهم‌ترین قسمت پازل را چید. «گسترش توحید هزینه داره. اصلا سوره‌ی ابراهیم سوره‌ی امام حسینه.»نام امام حسین قلبم را سوزاند. حرف آخر استاد تمام پازل را یک‌جا تحویلم داد: «ابراهیم عاشورا رو درک کرده بود و به همین خاطر بود که می‌خواست اسماعیلش رو قربانی کنه تا جلوی اتفاق افتادن اون رو بگیره.»گویی این رسم ابراهیم‌هاست.یا قربانی می‌دهی.یا قربانی می‌شوی.
#عذرا_محمدبیگی

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined
undefined۵۴
undefined۱۶
undefined۳

۱.۸K

۱۴:۳۸

thumbnail
#پدرم_مرد_شریفی_بود
باید بچه‌ها را برای امتحان حضوری ریاضی به مدرسه می‌بردم. مجبور بودم چند بار اسنپ بگیرم.بار اول با دخترم توی ماشین بودیم. در حال پرداخت بودم که آقای راننده گفت: «خانم ببخشیدا، وقتی می‌بینم اسم یه خانومو برای مسافر نوشتن، تن و بدنم می‌لرزه! معمولاً خانما همون موقع که جلوی آینه هستن، اسنپم می‌گیرن. گاهی شده تا ده دقیقه آدمو معطل می‌کنن! الان دیدم شما منتظر وایسادین به خدا تعجب کردم. خدا پدر و مادرتونو بیامرزه!»چشم‌هایم قلبی شد و توی دلم صدها پروانه شروع کردند به بال زدن. انگار صدای صلوات می‌شنیدم که راهی مزار پدرم می‌شود!
همیشه سعی می‌کردم زودتر از راننده اسنپ جلوی در باشیم. برای مامانی که باید سه تا بچه را مدیریت کند که به موقع آماده باشند، کار راحتی نیست. مامان‌ها خوب می‌فهمند.به محض نشستن هم سعی می‌کردم پرداخت را انجام دهم تا مشکلی برای دیگران پیش نیاید.
دفعه دوم که با دخترجان به سمت خانه برمی‌گشتیم، راننده که مرد جوانی بود، سرِ درددلش باز شد: «وقتی می‌بینیم مسافرِ خانم قبل از ما تو مبدأ آماده‌س، تعجب می‌کنیم.»من و دخترم به هم لبخند زدیم. به سمت راننده برگشتم و گفتم: «آقا انصاف نیست تو این گرما کسی معطلِ کسی بشه. کار شما تو فصل تابستون سخت‌تره؛ ما همیشه قبل از رسیدن راننده، آماده‌ایم.»مرد جوان سری تکان داد و گفت: «خدا پدرتونو بیامرزه!»قلبم این بار از آمرزشی که با همین مراعات کوچک و به ظاهر بی‌اهمیت، به سمت پدرم راهی شده بود، لرزید.
پدرم راننده تاکسی بود. یکی از خاطراتی که مادر از جوانی‌هایشان تعریف می‌کند درباره سکه‌های زیادی است که «آقاجون» توی داشبورد ماشین نگه می‌داشت. او عقیده داشت که آدم باید مراقب حق‌های کوچک مردم باشد؛ حتی به اندازه‌ی یک قِران، دوزارِ باقیمانده‌ی پول تاکسی.
#مرضیه‌_مدنی

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined
undefined۱K
undefined۲۲
undefined۳
undefined۲
undefined۲
undefined۲

۱۷۲.۵K

۲۲:۲۳

thumbnail
#از_کفِ_دیگ_تا_اوج_آسمان
«برنجارِه بیُوشونید!»بعد از دادن این دستور توسط بزرگِ خاندان، سه-چهار تا زن، سینی‌هایِ خرده‌برنج را اول به راست و چپ و بعد بالا و پایین حرکت می‌دادند؛ جوری که همه برنج‌ها یک‌باره از سینی کنده می‌شدند. برنج‌ها که در هوا می‌پریدند، صحنه استُپ می‌شد؛ زن‌ها فوت می‌کردند؛ مثل بادی که در خرمن‌کوبی، کاه را از دانه جدا می‌کند، همه دژگال‌های برنج به هوا پرتاب می‌شدند و بعد دوباره شروع صحنه و صدای «شَترقِ» برخورد دانه‌های برنج با سینی؛ مثل آیینِ دف‌زنی.بعد از پاک شدن، همان‌طور که برنج‌ها در تشت‌های پلاستیکیِ قرمز خیس می‌خوردند، یک وانت دنده عقب وارد حیاط می‌شد. پشتش پر بود از ظرف‌های روییِ بزرگ که درونشان شیر بود؛ از همان ظرف‌هایی که درِشان چفت دارد و در کارتون‌ها دیده‌ایم. «کویتی‌پور» از توی ضبطِ آیوا «بعدِ من قافله‌سالار تویی، خواهر من...» می‌خواند.ترکیبِ برنج، شیر و گلاب که با هم آمیخته می‌شد، همراه با بویِ زیره‌ی پاک‌شده در گوشه حیاط، هنوز در خاطرم ثبت است. رازِ عمل آمدنِ این شیربرنجِ سنگین، فقط «هم‌زدن» بود. جوان‌ها اهرم‌های چوبی را دست‌به‌دست می‌چرخاندند؛ مبادا که ته بگیرد و ته‌دیگی قهوه‌ای، سفیدی شیربرنج را خدشه‌دار کند.ما بچه‌ها، آن لالوها، میان دست و پای بزرگ‌ترها می‌پیچیدیم و دلمان می‌خواست چوب را به ما هم بدهند. پسرهای جوان، دستکش‌های چرمی می‌پوشیدند که سرِ انگشتان‌شان باز بود. در افکار بچگانه‌ام، رازِ قدرت آن‌ها همین دستکش بود؛ مثل «دستمالِ قدرتِ» داداش‌کایکو! چون من که از این مدل پوشش محروم بودم، به محض گرفتنِ چوب در دستم، ترسِ ریزی می‌تپید توی قلبم؛ که مبادا بُراده‌های چوبِ اهرم، مثل سوزن، زیر پوست دستم فرو بروند. همین افکار، جانِ هم‌زدن‌هایم را می‌گرفت و در مقابلِ هم زدن پسرها، شوخی‌ای بیش نبود؛ اما ما اصرار می‌کردیم که نوبت بهمان برسد، چون دیگِ نذری، حاجت می‌داد.ما در همان یک دقیقه غنیمتِ گرفتنِ اهرم، تندتند دعا می‌کردیم؛ که معدل‌مان بیست شود و بعدترها کنکور قبول شویم. از بس پای دیگ برای ما دخترها خواندند: «سیزده‌به‌در، سالِ دگر، خونه شوهر، بچه بغل... اوهَه اوهَه!»، دیگر غایتِ آرزوهایمان پیدا کردنِ یک شوهر خوب بود. البته گاهی هم کسی برای سلامتیِ ظهورِ آقا امام زمان(عج) صلواتی چاق می‌کرد؛ که در واقع، بهانه‌ای بود برای گرفتنِ ملاقه چوبی از دست ما بچه‌ها. پشت‌بندش حتماً باید یکی ملاقه را پادساعت می‌گرداند و می‌گفت: «حاجتاتون برعکس کِردم، الان حاجت‌تون قاطی می‌شه!»
آن دیگ‌ها واقعاً حاجت می‌داد. می‌ارزید ترسِ رفتنِ براده‌های چوبِ ملاقه در دستم را به جان بخرم و در عوض، هم معدلم خوب شود، هم کنکور قبول شوم و هم شوهر خوبی پیدا کنم.
این شب‌ها، شب‌های پس از حمله آمریکا و اسرائیل، شب‌های پس از شهادت رهبر، شب‌هایی که ما مردمِ ایران مبعوث شدیم به خیابان برویم تا از کشورمان دفاع کنیم؛ هر شب پرچم‌هایمان را آماده از توی صندوق برمی‌داریم. شش پرچم برای هر نفر از ما. پرچمِ ما بزرگ‌ترها دسته‌تِی است، ولی همسرم برای بچه‌ها با لوله پولیکا پرچم درست کرده تا راحت‌تر تکان دهند.
یک شب، این مرد نبود و من مجبور شدم از پرچم‌های آماده‌ی موکب که در یک سطل بزرگ می‌گذارند، بردارم. به محض برداشتنِ پرچمِ چوبی، دوباره همان حسِّ ترسِ نشستنِ خرده‌چوب در کف دست، از ته و توی ناخودآگاهم بیدار شد. چادرم را دور چوبِ پرچم پیچیدم؛ مثل همان دستکش‌های چرمیِ بدون انگشت؛ مثل همان دستمالِ قدرتِ داداش‌کایکو. اما این‌بار، چوب را آزادانه در هوا تکان می‌دادم. غلظتِ شیربرنج در دیگ نبود که تکان دادنش را سخت کند. و یک فرقِ دیگر بود؛ آرزوهایم از کفِ دیگ تا اوجِ آسمان رشد کرده بود. به‌جای معدل و کنکور و شوهر خوب، حالا داشتم آرزوهایی برای «ابدیت» می‌کردم؛ آرزوی نابودیِ اسرائیل و ظلم و ستم، و در یک‌کلام... آرزوی ظهور.
#سارا_ابراهیمی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined
undefined۶۹
undefined۷
undefined۲

۱.۶K

۱۵:۵۰

جان و جهان | به‌ روایت مادران
undefined #فراخواندریافت_روایت #کشف_زندگی_در_موقعیت_جنگ ما این روزها داریم بیشتر از هر زمان دیگری زندگی می‌کنیم. شاید از دور این طور به نظر بیاید که به مرگ نزدیک‌تریم تا زندگی، اما واقعیت آن است که زیر سایه جنگ، ما تازه داریم حقیقت زندگی را واضح‌تر و عمیق‌تر از گذشته می‌بینیم و لمس می‌کنیم. جنگ آمد. نظم‌ها و روال‌های هر روزه ما را بر هم زد. تصور ما را از آن چیزی که حالت بهینه و استاندارد زیستن بود، تغییر داد. ما را بغل کرد و از دستگاه مختصات قبلی‌مان، برداشت و در دستگاه محاسباتی دیگری جاداد‌. در این سرزمین جدید، مفهوم زندگی، فرسنگ‌ها با نسخه قبلی‌اش فاصله داشت. ما دیدیم که زنی در مراسم وداع با همسرش گفت «وداع نمی‌کنم چون شوهرم زنده‌تر از قبل کنار من و کمک‌کار من است.» وقتی مرگ را خیلی نزدیک دیدیم و هر روز بارها شهادتین زمزمه کردیم، توقع‌مان از آدم‌های اطرافمان چیز دیگری شد. ما تجربه کردیم که باز کردن باب آشنایی با همسایه‌ها، آن‌قدرها اما و اگر نداشت و یک قدم ساده می‌خواست. ما رنگ باختن بعضی چارچوب‌های دست و پاگیر و فانتزی فرزندپروری را مشاهده کردیم. ما چشیدیم که گاهی آسایش، چطور به دلمان نمی‌چسبد و آرام‌مان نمی‌کند. و ... *حتما این روزها، جنگ برای شما هم از حقیقت زندگی پرده‌برداری کرده و آن را طور دیگری دیده‌‌اید. تجربه و خاطره‌تان از _«کشف زندگی» را در قالب متن‌های ۳۰۰ تا ۷۰۰ کلمه‌ای یا پیام صوتی به شناسه کاربری @mahdahha بفرستید.* متن‌های برگزیده در رسانه‌های جان و جهان و مدار مادران انقلابی منتشر خواهد شد. در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined undefined بله | ایتا undefined
thumbnail
#فراخوان_کشف_زندگی

روایت undefinedundefined
#شکستی_و_نشکستم


گلس گوشی‌ام همان روزهای ابتدای جنگ شکسته بود. در این روزهای آتش‌بس با حجاب چادر به هر مغازه و فروشگاهی برای تهیه مایحتاجم سر می‌زدم، باید خودم را آماده انواع نقدها و تشرهای سیاسی می‌کردم.
با تردید وارد مغازه شدم تا سرانجام این گلس چهل‌تکه شده را نو نوار کنم. بعد از سلام و پرسیدن قیمت، فروشنده در جواب گفت: «جنس نیس خانم. مگه نمی‌دونین بار اجناس نمیاد؟ به خیالشون تنگه رو بستن الان همه‌چی حل می‌شه دیگه!»
تلویزیون مغازه روشن بود. همان موقع برنامه‌ای در وصف «شهید تنگسیری» در حال پخش بود. همکار دیگر فروشنده سریع از فرصت استفاده کرد و زیر لب گفت: «همین آقا تنگه رو بست و مسبب این اوضاع شد.»از عصبانیت تمام تنم به یکباره داغ شده بود. سرم پر می‌شد از جواب‌های دندان‌شکنی که یکی پس از دیگری آماده شلیک بودند.اما نفس عمیقی کشیدم و بدون بحثی گفتم: «پس نداشتید؟ ایرادی نداره، دو ماه دیرتر گلسمو عوض کنم چیزی نمی‌شه. خیلی از مردم زمان قبل از جنگ به خاطر تحریم‌های آمریکا داروی مریضاشون که از قضا بیماری‌های سخت و صعب‌العلاجی هم داشتن رو نمی‌تونستن تهیه کنن. امثال همین سردارانِ شهید شجاعت کردن و در مقابلِ فداشدنِ جونشون کاری کردن که کل جهان یه بار هم شده مزه تحریم و فشار اقتصادی رو بچشن، تا شاید دست از قلدری بردارن.»با اشاره به عکس شهید در قاب تلویزیون ادامه دادم: «اوضاع اینجوری نمی‌مونه، إن‌شاءالله خون همین شهدا کارگشایی می‌کنه برای ایرانمون.»
با خداحافظی تلخی مغازه را ترک کردم. نگاهم دوباره به صفحه ترک‌ترک خورده‌ی گوشی‌ام افتاد. ولی این‌بار لبخند دلچسبی روی صورتم نمایان شد. حس کردم در همین لحظه مأموریت سربازی از وطن را بر دوشِ من و این صفحه شکسته گذاشته بودند. و اگر چه اندک ولی به اندازه وسعمان از ایرانمان دفاع کردیم.
#زینب_محمدی

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined
undefined۱۰۸
undefined۲
undefined۲

۱.۹K

۲۲:۳۰

thumbnail
#اللّٰهُمَّ_صَلِّ_عَلَىٰ_عَلِيِّ‌بْنِ‌مُحَمَّد

بالاخره در نبرد بین امام هادی(علیه‌السّلام) و خلفایی که در زمان ایشان بودند، آن کس که ظاهراً و باطناً پیروز شد، حضرت هادی(علیه‌السّلام) بود؛ این باید در همه‌ی بیانات و اظهارات ما مورد نظر باشد.
 
در زمان امامت آن بزرگوار شش خلیفه، یکی پس از دیگری، آمدند و به درک واصل شدند. آخرین نفر آنها، «معتز» بود که حضرت را شهید کرد و خودش هم به فاصله‌ی کوتاهی مُرد. این خلفا غالباً با ذلت مردند؛ یکی به دست پسرش کشته شد، دیگری به دست برادرزاده‌اش و به همین ترتیب بنی‌عباس تارومار شدند. به عکسِ شیعه. شیعه در دوران حضرت هادی و حضرت عسگری(علیهماالسّلام) و در آن شدت عمل روزبه‌روز وسعت پیدا کرد؛ قوی‌تر شد.

یک روزِ مجاهدت این بزرگوارها - ائمه(علیهم‌السّلام) - به قدر سال‌ها اثر می‌گذاشت؛ یک روز از زندگی مبارک این‌ها مثل جماعتی که سال‌ها کار کنند، در جامعه اثر می‌گذاشت. این بزرگواران دین را همین طور حفظ کردند، والّا دینی که در رأسش متوکل و معتز و معتصم و مأمون باشد و علمایش اشخاصی باشند مثل یحیی‌بن‌اکثم که با آن که عالم دستگاه بودند، خودشان از فساق و فجار درجه یکِ علنی بودند، اصلاً نباید بماند؛ باید همان روزها بکل کلکِ آن کنده می‌شد؛ تمام می‌شد. این مجاهدت و تلاش ائمه(علیهم‌السّلام) نه فقط تشیع بلکه قرآن، اسلام و معارف دینی را حفظ کرد؛ این است خاصیت بندگان خالص و مخلص و اولیای خدا. اگر اسلام انسان‌های کمربسته نداشت، نمی‌توانست بعد از هزار و دویست، سیصد سال تازه زنده شود و بیداری اسلامی به وجود بیاید؛ باید یواش یواش از بین می‌رفت. اگر اسلام کسانی را نداشت که بعد از پیغمبر این معارف عظیم را در ذهن تاریخ بشری و در تاریخ اسلامی نهادینه کنند، باید از بین می‌رفت؛ تمام می‌شد و اصلاً هیچ چیزش نمی‌ماند؛ اگر هم می‌ماند، از معارف چیزی باقی نمی‌ماند؛ مثل مسیحیت و یهودیتی که حالا از معارف اصلی‌شان تقریباً هیچ‌چیز باقی نمانده است. این که قرآن سالم بماند، حدیث نبوی بماند، این همه احکام و معارف بماند و معارف اسلامی بعد از هزار سال بتواند در رأس معارف بشری خودش را نشان دهد، کار طبیعی نبود؛ کار غیرطبیعی بود که با مجاهدت انجام گرفت. البته در راه این کار بزرگ، کتک خوردن، زندان رفتن و کشته شدن هم هست، که این‌ها برای این بزرگوارها چیزی نبود.

#بیانات_رهبر_شهید
جانِ جهان ما تویی؛undefined
undefined بله | ایتا undefined
undefined۲۴

۷۲۵

۱:۰۱

جان و جهان | به‌ روایت مادران
undefined #فراخواندریافت_روایت #کشف_زندگی_در_موقعیت_جنگ ما این روزها داریم بیشتر از هر زمان دیگری زندگی می‌کنیم. شاید از دور این طور به نظر بیاید که به مرگ نزدیک‌تریم تا زندگی، اما واقعیت آن است که زیر سایه جنگ، ما تازه داریم حقیقت زندگی را واضح‌تر و عمیق‌تر از گذشته می‌بینیم و لمس می‌کنیم. جنگ آمد. نظم‌ها و روال‌های هر روزه ما را بر هم زد. تصور ما را از آن چیزی که حالت بهینه و استاندارد زیستن بود، تغییر داد. ما را بغل کرد و از دستگاه مختصات قبلی‌مان، برداشت و در دستگاه محاسباتی دیگری جاداد‌. در این سرزمین جدید، مفهوم زندگی، فرسنگ‌ها با نسخه قبلی‌اش فاصله داشت. ما دیدیم که زنی در مراسم وداع با همسرش گفت «وداع نمی‌کنم چون شوهرم زنده‌تر از قبل کنار من و کمک‌کار من است.» وقتی مرگ را خیلی نزدیک دیدیم و هر روز بارها شهادتین زمزمه کردیم، توقع‌مان از آدم‌های اطرافمان چیز دیگری شد. ما تجربه کردیم که باز کردن باب آشنایی با همسایه‌ها، آن‌قدرها اما و اگر نداشت و یک قدم ساده می‌خواست. ما رنگ باختن بعضی چارچوب‌های دست و پاگیر و فانتزی فرزندپروری را مشاهده کردیم. ما چشیدیم که گاهی آسایش، چطور به دلمان نمی‌چسبد و آرام‌مان نمی‌کند. و ... *حتما این روزها، جنگ برای شما هم از حقیقت زندگی پرده‌برداری کرده و آن را طور دیگری دیده‌‌اید. تجربه و خاطره‌تان از _«کشف زندگی» را در قالب متن‌های ۳۰۰ تا ۷۰۰ کلمه‌ای یا پیام صوتی به شناسه کاربری @mahdahha بفرستید.* متن‌های برگزیده در رسانه‌های جان و جهان و مدار مادران انقلابی منتشر خواهد شد. در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined undefined بله | ایتا undefined
thumbnail
#فراخوان_کشف_زندگی

روایت undefinedundefined
#وطن_با_غیرت_مضاعف


صندلیِ آرایشگاه را داد عقب و پُرناز گفت: «سرتو یه‌کم بگیر بالاتر عزیزم.»
آتش‌بس که شد، تصمیم گرفتم دستی به سَر و رویم بکشم. توی یکی از سالن‌های کلاس‌بالای بالاشهر بودم. از همان‌هایی که وقتی پایت را تو می‌گذاری، حس می‌کنی وارد دنیای شاهزاده‌ها شده‌ای؛ دنیای رنگ موهای درخشان، ناخن‌های بلند و دخترهایی که انگار از توی مجله‌های مد بیرون آمده‌اند و دور و برت می‌پِلِکند.
زن جوانی کار میکروی ابرویم را انجام می‌داد. مهتابی‌اش را روی صورتم ثابت کرده بود. نور اذیتم می‌کرد و مجبور بودم چشم‌هایم را ببندم. توی آن تاریکیِ اجباری، گوش‌هایم تیزِ حرف‌هایش شده بود. یک‌ریز و باهیجان برای دوستش از مادرِ نامزدش و دعوایی که راه افتاده بود می‌گفت. کلماتش میان بوی تندِ مواد کراتین کش می‌آمدند: «باورت می‌شه؟ مامانش وسط مهمونی برگشته به من می‌گه... .»
هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که ناگهان صدای مهیبی از خیابان، آینه‌های قدی سالن را لرزاند. چیزی شبیه انفجار یا ترکیدنِ لاستیک یک کامیون سنگین. برای چند ثانیه همه‌چیز در سالن یخ زد؛ صدای سشوارها قطع شد و دخترها با چشم‌های گرد شده به هم نگاه کردند. قلب من هم توی سینه تند می‌زد.
دستِ دختر آرایشگر که داشت با ظرافتِ تمام سوزن را روی ابرویم می‌کشید، برای یک لحظه لرزید. عقب کشید و به پشتی صندلی‌اش تکیه داد. چند دقیقه بعد، مثل این‌که بخواهد غبارِ خاطرات بمباران‌ها را از ذهنش پاک کند، سوزنِ دستگاه را توی الکل زد و با وسواسِ عجیبی شروع کرد به تمیز کردنش. انتظار داشتم جیغ بکشد یا با همان لحنِ کش‌دار بگوید: «وای... تروماتایز شدم!» اما سکوت کرد.
انگار آن صدای بلند، فرکانسِ رادیو را عوض کرده باشد؛ لحنش ناگهان عوض شد. جدی گفت: «ما چند هفته اول جنگ، اهواز بودیم. نمی‌دونی این صداها اونجا یعنی چی! خیلی بد بود، خیلی... اصلا وحشتناک بود.»
عضلات صورتم را سفت گرفته بودم و سعی می‌کردم زیر دستش تکان نخورم، جواب دادم: «آره، دوستِ خودمم اونجا بود، برام می‌گفت... .»
به نظر می‌رسید این تجربه مشترک، هرچند دورادور، به مذاقش خوش آمد که همان‌طور که با دقت روی ابرویم کار می‌کرد، لحنش پر از شور شد. دیگر خبری از آن لحنِ لوسِ خاله‌خانباجی‌طور نبود.
صدایش را توی گلو بم کرد و گفت: «ولی خدایی دمِ مردم گرم! شنیدی سرِ پل سفید اهواز چه خبر بود؟ وقتی گفتن می‌خوان پل رو بزنن، مردم رفتن اونجا رو پر کردن، که نزنن!»
مات مانده بودم. لایِ چشم‌هایم را باز کردم و به ناخن‌های طراحی شده‌اش خیره شدم؛ به ظاهرِ کاملا امروزی‌اش و به حرف‌هایی که اصلا به این سر و وضع نمی‌آمد. با یک افتخارِ خاصی در صدایش پرسید: «ملت ترسیده بودن‌ها... ولی هیشکی کنار نکشید! خدایی ما خیلی مقاومیم! نه؟»
راستش را گفتم: «آره... ولی خب... منم فکر نمی‌کردم مردم این‌جوری پای کار باشن.»«هوم»ی گفت و مکث کرد. نگاهش برای چند ثانیه روی بازتابِ مهتابی در چشم‌های من قفل ماند. انگار داشت دنبالِ جوابِ سؤالی می‌گشت که خودش پرسیده بود. صدایش طوری بود که فکر می‌کردی دارد اعتراف می‌کند: «آره... بعد از ماجرای دی ماه، من گفتم دیگه تموم شد! اما ایران... این مردم خیلی عجیبن.»
آخر سر هم با لهجه غلیظ خوزستانی خندید و گفت: «ولی وُلِک... ما بِچوی جنوب، همیشه ثابت کِردیم چِقَ پوی ای خاک هسسیم.»
از روی صندلی‌اش بلند شد و آینه را دستم داد تا تقارن ابروهایم را برانداز کنم. آینه را گرفتم، اما نه تقارن ابروهایم را می‌دیدم و نه بالیاژ موهای دختر را. آرایشگاه آن روز لای آن همه بوی رنگ، بوی خاکِ باران‌خورده‌ی اهواز را می‌داد.

#زهرا_ذوالمجد

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined
undefined۵۹
undefined۴

۶۶۹

۱:۰۳

thumbnail
#کمتر_بشور!
بحث گروهیِ روز سه‌شنبه‌ی مادرانه، «چگونه صرفه‌جویی کنیم» بود. همیشه فکر می‌کردم صرفه‌جویی یعنی کمتر ریخت‌وپاش کردن. اما بحث گروهی، جور دیگری چشمم را باز کرد.وقتی فهیمه گفت: «می‌دونین چه‌جوری میشه کمتر لباس کثیف کنیم؟» و شروع کرد به گفتن نکات جادویی برای تمیز ماندن لباس‌ها.
لباس شستنم زیاد است؛ زیاد. همسرم گاهی با طعنه می‌گوید: «اگه ماشین لباس‌شویی نداشتی و مجبور بودی با دست لباس بشوری، اینقده بیخیال لباس کثیف شدن، نبودی.» و من یک دور، به قربان مخترع ماشین لباس‌شویی می‌روم.
مرگ من، لباس شستن با دست است. زمان دانشجویی در خوابگاه، عذابم جمعه‌ها بود؛ هر جمعه، تشت برمی‌داشتم و لباس‌های کثیف یک هفته را چنگ می‌زدم. در طول هفته تا می‌توانستم حواسم بود که لباس کثیف نکنم.اما نمی‌دانم چرا بعد از ازدواج، ورق برگشت. شاید تقصیر مخترع لباس‌شویی بود!حالا تا لک کوچک بستنی و غذا می‌بینم، لباس را حواله لباس‌شویی می‌کنم. هر روز نشود، دو روز یک بار، روشنش می‌کنم طفلک را.
اما آن سه‌شنبه به خودم آمدم. انگار، یکی گوشم را پیچاند. تازه یادم آمد که برای شستن لباس، آب مصرف می‌شود؛ حتی اگر با دست، شسته نشوند.حالا حواسم هست که بعدِ آمدن از بیرون، لباس‌ها با سرعت عوض شوند. قبلاً زیاد پیگیر تعویض نبودم؛ فوقش بعد از کثیف شدن، می‌رفتند داخل سبد لباس‌های چرک.چند روز است، موقع غذا خوردن، حواسم به بچه‌ها هست. بزرگ‌ترها که تهدید شده‌اند به این‌که اگر زودتر از حمامِ بعدی، لباس کثیف کنند، باید با دست بشویند.قربانشان بروم در این مقوله به خودم رفته‌اند و با شستن با دست، میانه‌ای ندارند؛ پس حواسشان به تمیزی لباس‌شان بیشتر شده.کوچکترها اما نظارت خودم را می‌طلبند؛ قاشق کوچک و لباس تیره که کثیفی لکِ غذا و خورش، زیاد به چشم نیاید.
چهار روز است که لباس‌شویی، روشن نشده.از کنارش که رد می‌شوم، لبخندش را با چشم دل می‌بینم. انگار می‌گوید: «ازت راضیم دخترم، دمت گرم!»
#المیرا_اسماعیلی

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined
undefined۴۷
undefined۲

۱K

۱۳:۵۲

thumbnail
#أَلَمْ_يَجِدْكَ_يَتِيمًا_فَآوَىٰ
شیر را گذاشته بودم بجوشد تا کیک درست کنم. شعله را کم کردم و به خودم طعنه زدم «که چی مثلا؟! فقط همینو بلدی؟! چی از غدیر می‌فهمی که می‌خوای به مناسبتش کیک درست کنی؟!»
شب که رفتم پرچم تکان بدهم، از خدا خواستم فلسفه‌ی غدیر را به من بفهماند.وسط پرچم تکان دادن، چشمم افتاد به یک دست‌نوشته که خانمی بالا گرفته بود. درباره‌ی انتقام خون رهبر شهید و ناراحتی از مذاکره‌ بود. به بغل‌دستی‌ام گفتم: «ولی ما انتقام خون رهبرمونو نگرفتیما.» تأیید کرد.- حتی هنوز تشییعشون نکردن.ادامه ندادم. یعنی بغضم اجازه نداد. سرم را پایین انداختم تا کسی برق اشکِ توی چشم‌هایم را نبیند. لب خیابان، پرچم‌به‌دست، جای گریه نبود؛ آن هم بعد از نود و چند روز.
برگشتم خانه. سر شام چشمم افتاد به عکس رهبر جدیدمان. تا حالا این‌طور خیره نشده بودم به او. در لبخندش غرق شدم. دلم گرم شد. روزی که رهبرمان را شهید کردند، فرزانه توی گروه نوشت: «یتیم شدیم.»با چشم اشکی، آقا را نگاه کردم. قطعاً ما یتیم نیستیم؛ شاید غدیر یعنی همین.
#عذرا_محمدبیگی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

#رهبر_شهیدم
#نَحنُ_المُنتَقِمون


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined
undefined۲۲
undefined۶

۳۰۸

۱۳:۲۴