#دستخوش
فامیل شوهر من از این خانوادهها بودند که برای خرید بُرِس و ناخنگیر عروس هم باید دو نفر کاربلد از اینور و دو نفر از آنور، میآمدند همراهمان تا خرید، مقبول و خوب باشد. من که این را نمیدانستم، پسرشان هم نمیدانست؛ پس اولین حلقه را دوتایی خریدیم. چند روزی از محرمیّت گذشته بود. رفته بودیم حرم عبدالعظیم(ع)، زیارت که برگشتنی توی بازارَش، طلافروشی دیدیم. پریدیم تو و یک انگشتر نصف زرد، نصف سفید، خریدیم و آمدیم بیرون. به همین سادگی!بندگان خدا احتمالاً چه حرصی خورده بودند سر حلقه خریدنمان. نصیحت هم کردند که «مبارکه، ولی دفعهی بعدی تنهایی نرید!» خندیدیم چون فکر میکردیم دفعه دومی برای خرید حلقه عروسی وجود ندارد. حیفِ آن حلقهی قشنگ که عمرش به دنیا نبود. دو هفته از عقد رسمی نگذشته بود که نفهمیدم کجا از دستم قِل خورده و رفته. شواهد، میگفت موقع خواب توی مترو؛ ولی خب پیدا نشد که نشد. از ترسِ اینکه بفهمند، دوتایی تمام بازارهای طلافروشی تهران را زیر پا گذاشتیم؛ سبزهمیدان، کریمخان، امامزاده حسن، حتی نازیآباد. نبود که نبود؛ انگار همین یکدانه از این حلقه ساخته شده و بعدش سازنده گفته «همچینم قشنگ نیس!» و دیگر نساخته. باز خدا خیرش بدهد دخترخاله را که توی ختم پدرشوهر خاله، پرسید «انگشترت چند تا نگین داره؟» با هم شمردیم و شد چهلوهشت تا. میرفتیم توی مغازه و میگفتیم «یک انگشتر زرد و سفید با چهلوهشت تا نگین دارین؟» پیدا نشد که نشد. آخرش یک چیز دیگر خریدیم و شد حلقه. خانوادهشان هم دستشان آمد که علاوه بر عروس خودسر با چه مدل عروس خوشحواسی رو به رو هستند.
حلقه دوم را دو سال بعد برای خرید خانه فروختم. منتظر بودم شوهرم تعارف بزند که حالا حلقه را نگه دار؛ نزد. البته که نگاه کردن به این حلقه بینگین، اغلب من را یاد خاطرهی بیکفایتی تازهعروسانه و خجالتهایی که کشیده بودم، میانداخت. پس آنقدرها هم دل کندن از این حلقه، سخت نشد. تعارف نزد، من هم نگفتم میخواهم نگهش دارم و رفت توی رگ و پیِ خانهای که داشت ساخته میشد و آخرش هم در فراز و فرودهای شرکت همسر، با سایر آجرهای خانه از دستمان رفت، بدون اینکه گندم این مُلک رِی را نوشجان کنیم. یکجورهایی معلوم نشد که عواید این یکی چه شد!
ششماهی از خرید خانه گذشته بود که یک روز بابت چیزی ترسیدم. یاد مادربزرگم افتادم که آب طلا به خوردمان میداد. بی فکر و مزمزه کردن حرف، به همسر گفتم «یه تیکه طلا هم نداریم موقع ترس بزنیم به بدن!»چند ماه بعد، روز تولدم با یک حلقهی باریک سفید سادهی ساده، از در وارد شد؛ یک چیزی شبیه حلقههای دور شلنگ گاز. میدانستم آن روزها اصلاً وضعش خوب نیست. از کارش بیرون آمده بود. تازه بچهدار شده بودیم و اولویت هزارممان هم خرید طلا نبود؛ ولی خریده بود. نشست؛ بدجور به دلم نشست. این حلقه به خاطر آبرو و رسم و رسوم و حرف هیچکس خریده نشده بود. این حلقه با ترس از لو رفتن، خریده نشده بود. این حلقه، فقط برای دل خود خود من بود؛ در یازده سال گذشته، یادم نیست یک شب بدون این حلقه خوابیده باشم.بالا و پایینهای زندگی میگذرد. کلی طلا دارم حالا ولی هیچکدام را اندازه این که شبیه بست لوله گاز است، دوست ندارم. میخواهم این حلقه را، دستخوش قاتل بزرگترین جنایتکار زمانه کنم.خدایا قبول؟
#ط_خ
#رهبر_شهیدم
#نَحنُ_المُنتَقِمون
#پویش_مادرانه#قصاص_طلایی
حلقههایی برای انتقام
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
فامیل شوهر من از این خانوادهها بودند که برای خرید بُرِس و ناخنگیر عروس هم باید دو نفر کاربلد از اینور و دو نفر از آنور، میآمدند همراهمان تا خرید، مقبول و خوب باشد. من که این را نمیدانستم، پسرشان هم نمیدانست؛ پس اولین حلقه را دوتایی خریدیم. چند روزی از محرمیّت گذشته بود. رفته بودیم حرم عبدالعظیم(ع)، زیارت که برگشتنی توی بازارَش، طلافروشی دیدیم. پریدیم تو و یک انگشتر نصف زرد، نصف سفید، خریدیم و آمدیم بیرون. به همین سادگی!بندگان خدا احتمالاً چه حرصی خورده بودند سر حلقه خریدنمان. نصیحت هم کردند که «مبارکه، ولی دفعهی بعدی تنهایی نرید!» خندیدیم چون فکر میکردیم دفعه دومی برای خرید حلقه عروسی وجود ندارد. حیفِ آن حلقهی قشنگ که عمرش به دنیا نبود. دو هفته از عقد رسمی نگذشته بود که نفهمیدم کجا از دستم قِل خورده و رفته. شواهد، میگفت موقع خواب توی مترو؛ ولی خب پیدا نشد که نشد. از ترسِ اینکه بفهمند، دوتایی تمام بازارهای طلافروشی تهران را زیر پا گذاشتیم؛ سبزهمیدان، کریمخان، امامزاده حسن، حتی نازیآباد. نبود که نبود؛ انگار همین یکدانه از این حلقه ساخته شده و بعدش سازنده گفته «همچینم قشنگ نیس!» و دیگر نساخته. باز خدا خیرش بدهد دخترخاله را که توی ختم پدرشوهر خاله، پرسید «انگشترت چند تا نگین داره؟» با هم شمردیم و شد چهلوهشت تا. میرفتیم توی مغازه و میگفتیم «یک انگشتر زرد و سفید با چهلوهشت تا نگین دارین؟» پیدا نشد که نشد. آخرش یک چیز دیگر خریدیم و شد حلقه. خانوادهشان هم دستشان آمد که علاوه بر عروس خودسر با چه مدل عروس خوشحواسی رو به رو هستند.
حلقه دوم را دو سال بعد برای خرید خانه فروختم. منتظر بودم شوهرم تعارف بزند که حالا حلقه را نگه دار؛ نزد. البته که نگاه کردن به این حلقه بینگین، اغلب من را یاد خاطرهی بیکفایتی تازهعروسانه و خجالتهایی که کشیده بودم، میانداخت. پس آنقدرها هم دل کندن از این حلقه، سخت نشد. تعارف نزد، من هم نگفتم میخواهم نگهش دارم و رفت توی رگ و پیِ خانهای که داشت ساخته میشد و آخرش هم در فراز و فرودهای شرکت همسر، با سایر آجرهای خانه از دستمان رفت، بدون اینکه گندم این مُلک رِی را نوشجان کنیم. یکجورهایی معلوم نشد که عواید این یکی چه شد!
ششماهی از خرید خانه گذشته بود که یک روز بابت چیزی ترسیدم. یاد مادربزرگم افتادم که آب طلا به خوردمان میداد. بی فکر و مزمزه کردن حرف، به همسر گفتم «یه تیکه طلا هم نداریم موقع ترس بزنیم به بدن!»چند ماه بعد، روز تولدم با یک حلقهی باریک سفید سادهی ساده، از در وارد شد؛ یک چیزی شبیه حلقههای دور شلنگ گاز. میدانستم آن روزها اصلاً وضعش خوب نیست. از کارش بیرون آمده بود. تازه بچهدار شده بودیم و اولویت هزارممان هم خرید طلا نبود؛ ولی خریده بود. نشست؛ بدجور به دلم نشست. این حلقه به خاطر آبرو و رسم و رسوم و حرف هیچکس خریده نشده بود. این حلقه با ترس از لو رفتن، خریده نشده بود. این حلقه، فقط برای دل خود خود من بود؛ در یازده سال گذشته، یادم نیست یک شب بدون این حلقه خوابیده باشم.بالا و پایینهای زندگی میگذرد. کلی طلا دارم حالا ولی هیچکدام را اندازه این که شبیه بست لوله گاز است، دوست ندارم. میخواهم این حلقه را، دستخوش قاتل بزرگترین جنایتکار زمانه کنم.خدایا قبول؟
#ط_خ
#رهبر_شهیدم
#نَحنُ_المُنتَقِمون
#پویش_مادرانه#قصاص_طلایی
حلقههایی برای انتقام
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۸۳.۸K
۲۱:۲۶
#کارنامه
از مدرسهی زهرا زنگ زدند. گفتند: «بیاید کارنامهش رو دوباره بگیرید، یه جمله توی کارنامهی قبلی جا مونده بود، اصلاح کردیم.»جنگی حاضر شدم و خودم را رساندم به مدرسه تا تعطیل نشود. کارنامهاش را دادند دستم و آمدم بیرون.
عدل همین امروز خبر جدیدی از بچهمدرسهایهای میناب رسید. چشمم به گوشی موبایل خشکید. دنیا روی سرم خراب شد. سوختم. کباب شدم برای دل مادرهایی که بهشان خبر دادند دوباره بیایید تکههای جا مانده کودکانتان پیدا شده؛ آن جنازهها کامل نبود.
خدایا کارهای تو که بیحکمت نیست. تو که نمیخواهی نمک به زخم بپاشی. شاید میخواهی با این کارها اتمام حجت کنی.
مثل روز عاشورا که امام «هَل مِن ناصِر؟» سر داد تا حتی یک خوب هم بین بدها جا نماند. شک ندارم تو داری امتحان میکنی ما را. میخواهی ببینی دلی هنوز هست که نلرزیده باشد یا نیست؟ تو داری با این کارها ما را اَلَک میکنی. میخواهی چشمهی نفرت از آمریکا نخشکد توی وجودمان. اگر کسی هنوز ذرهای شک دارد، با این صحنهها دلش را مثل سنگ بشکافی و بعد بغلش کنی. تو داری یار جمع میکنی.
تکتکمان را صدا میکنی که کارنامهی کاملتری بدهی دستمان؛
کارنامهی کامل صبر به آن مادرهای داغدار،
کارنامهی اتمام حجت به آن طرفدار غرب،
کارنامه کامل پست فطرتی به طاغوتها.
#حمیده_کاظمی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
#مدرسه_شجره_طیبه_میناب
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
از مدرسهی زهرا زنگ زدند. گفتند: «بیاید کارنامهش رو دوباره بگیرید، یه جمله توی کارنامهی قبلی جا مونده بود، اصلاح کردیم.»جنگی حاضر شدم و خودم را رساندم به مدرسه تا تعطیل نشود. کارنامهاش را دادند دستم و آمدم بیرون.
عدل همین امروز خبر جدیدی از بچهمدرسهایهای میناب رسید. چشمم به گوشی موبایل خشکید. دنیا روی سرم خراب شد. سوختم. کباب شدم برای دل مادرهایی که بهشان خبر دادند دوباره بیایید تکههای جا مانده کودکانتان پیدا شده؛ آن جنازهها کامل نبود.
خدایا کارهای تو که بیحکمت نیست. تو که نمیخواهی نمک به زخم بپاشی. شاید میخواهی با این کارها اتمام حجت کنی.
مثل روز عاشورا که امام «هَل مِن ناصِر؟» سر داد تا حتی یک خوب هم بین بدها جا نماند. شک ندارم تو داری امتحان میکنی ما را. میخواهی ببینی دلی هنوز هست که نلرزیده باشد یا نیست؟ تو داری با این کارها ما را اَلَک میکنی. میخواهی چشمهی نفرت از آمریکا نخشکد توی وجودمان. اگر کسی هنوز ذرهای شک دارد، با این صحنهها دلش را مثل سنگ بشکافی و بعد بغلش کنی. تو داری یار جمع میکنی.
تکتکمان را صدا میکنی که کارنامهی کاملتری بدهی دستمان؛
کارنامهی کامل صبر به آن مادرهای داغدار،
کارنامهی اتمام حجت به آن طرفدار غرب،
کارنامه کامل پست فطرتی به طاغوتها.
#حمیده_کاظمی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
#مدرسه_شجره_طیبه_میناب
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱.۸K
۲۲:۲۴
#از_دیار_حبیب
کفش فاطمه پاره شد. کف کفش، جوری در آمد که مرد عراقیِ کفّاش مشّایه، انداختش دور؛ این یعنی دیگر درست نمیشود. مجبور شد کفش من را بپوشد. من هم دمپایی همسرم را پا کردم که چند شماره بزرگتر بود.پاهایمان از جابهجایی کفشها خسته شده بود. پایم تاول زده بود و از مچ درد میکرد.کنار یک موکب، حولوحوش عمود هزاروپنجاه نشستیم. دخترم از پادرد ناله کرد: «همینجا بخوابیم، من خیلی پام درد گرفته!»همسرم سرش را تکان داد و این یعنی هرچی دخترم بگه.جای خوب و تمیزی بود. پیادهرفتهها میدانند موکب خوب گیر آوردن، آن هم برای بچهدارها و مخصوصاً برای آنها که نوجوان دختر دارند، شانس بزرگیست. البته همهی موکبهای مشّایه، حتی آنها که فقط یک چادر و چند مُتکاست به تمام قصرهای دنیا سروری میکند.رفتیم داخل موکب خنک. کلی تشک و متکای یکرنگ و تمیز گوشهی سالن بود. دو تا را آوردیم و جا انداختیم. چند خانم، روبهروی من با هم خوشوبش میکردند. بوی ویکسشان موکب را برداشته بود. حالواحوال کردم. از اَرسنجان آمده بودند.پاهایشان تاول زده بود. یکیشان مسئول پانسمان تاول بقیه شده بود. پای دختر جوانی را پمادمالی کرد و بعد با باند سفید نازکی بست و گره زد.نالهی دختر بلند شد: «آخ، گرهرو زدی روی تاولم!»خانمِ مثلاً پرستار، با تعجب نگاهش کرد: «مگه تاول داشتی؟!»پِقّی زدم زیر خنده: «بهبه، خانم دکتر اصلاً نمیدونه مریض چِش هست!»همهی موکب را خنده پر کرد. خود خانم دکتر از خنده غش کرده بود روی پای مریضش.لای در موکب باز شد. سر دختر جوانی داخل آمد.از انتهای موکب، کسی داد زد: «مینابیا بیاین اینجا!»خنده از لبم رفت. خشک شدم. سرم بین درِ موکب و خانمی که داده زده بود، چند بار گردش کرد.هیچکس نمیخندید. غم از لای در، وارد موکب شده بود. غصهی مادرهای بیفرزند، جا خوش کرد وسط تشکهای یکرنگ. نفهمیدم دختر جوان به همشهریاش چه گفت و چه شد. فقط چند لحظهی بعد خودم را دوزانو و دست زیر چانه روبهروی تشکهای ته موکب پیدا کردم؛ جایی بین چندین خانم حدود چهل و خردهای ساله، دو دختر نوجوان و جوان و دو خانم سندار.خانمی که همسنوسال خودم بود، وقتی اشکهایم را دید، شروع به تعریف کرد: «میناب مثل یه مستطیل دراز میمونه که کل دیواراش پر شده از عکس بچه، از خونهت که پاتو بیرون میذاری، جیگرت خون میشه.»بقیهی حرفهایش که پر از بغض بود را با لهجهی محلی خودش گفت. من از تمام کلماتش، فقط «ماکان» را فهمیدم.دختر نوجوانی که روی تشک، کنارشان دراز کشیده بود، نشست. «مامانم داره میگه ماکان، نوهی عمهم بود. بابای ماکان، دو سال بود که اومده بود میناب. یه شبه، تمام موهاش سفید شد. همهی میناب شده روضه.»دوباره با هم شروع کردند به محلی صحبت کردن. انگار که حجم این داغ را نمیشد جز به زبان مادریشان توصیف کرد. برای هم از شهدا و نسبتشان با آنها میگفتند.حتی شهدای ناو هم، هممحلیهایشان بودند. جنوب، چه دردهایی را تحمل میکرد!دختر جوان دیگری که زیر کولر نشسته بود، موهایش را پشت گوش زد: «دوستم چند ماه پیش، نامزد کرده بود. قرار بود وقتی شوهرش از دریا برگشت، عروسی بگیرن. اما داماد از ناو دنا برنگشت.»خانم میانسالی که کمی قبلتر، از زیبایی شلوار بندریاش به ذوق آمده بودم، جلو آمد: «بچههای دنا اکثرشون جنوبی بودن. اونا جوون بودن، رفته بودن هند، کارآموزی. این آمریکا خون به دل همهمون کرد.»قلبم درد گرفته بود. فشارش دادم و شببهخیر گفتم. برگشتم روی تشک خودم. امیرحسین و فاطمه، خوابشان برده بود. جایشان را درست کردم و تاول کف پایم را دید زدم.ساعت را روی سهونیم صبح تنظیم کردم تا بلند شویم. راه مشّایه هنوز ادامه دارد؛ باید آنقدر برویم تا به قلّهی حسین برسیم.
#مهدیه_مقدم
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
#اربعین_حسینی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
کفش فاطمه پاره شد. کف کفش، جوری در آمد که مرد عراقیِ کفّاش مشّایه، انداختش دور؛ این یعنی دیگر درست نمیشود. مجبور شد کفش من را بپوشد. من هم دمپایی همسرم را پا کردم که چند شماره بزرگتر بود.پاهایمان از جابهجایی کفشها خسته شده بود. پایم تاول زده بود و از مچ درد میکرد.کنار یک موکب، حولوحوش عمود هزاروپنجاه نشستیم. دخترم از پادرد ناله کرد: «همینجا بخوابیم، من خیلی پام درد گرفته!»همسرم سرش را تکان داد و این یعنی هرچی دخترم بگه.جای خوب و تمیزی بود. پیادهرفتهها میدانند موکب خوب گیر آوردن، آن هم برای بچهدارها و مخصوصاً برای آنها که نوجوان دختر دارند، شانس بزرگیست. البته همهی موکبهای مشّایه، حتی آنها که فقط یک چادر و چند مُتکاست به تمام قصرهای دنیا سروری میکند.رفتیم داخل موکب خنک. کلی تشک و متکای یکرنگ و تمیز گوشهی سالن بود. دو تا را آوردیم و جا انداختیم. چند خانم، روبهروی من با هم خوشوبش میکردند. بوی ویکسشان موکب را برداشته بود. حالواحوال کردم. از اَرسنجان آمده بودند.پاهایشان تاول زده بود. یکیشان مسئول پانسمان تاول بقیه شده بود. پای دختر جوانی را پمادمالی کرد و بعد با باند سفید نازکی بست و گره زد.نالهی دختر بلند شد: «آخ، گرهرو زدی روی تاولم!»خانمِ مثلاً پرستار، با تعجب نگاهش کرد: «مگه تاول داشتی؟!»پِقّی زدم زیر خنده: «بهبه، خانم دکتر اصلاً نمیدونه مریض چِش هست!»همهی موکب را خنده پر کرد. خود خانم دکتر از خنده غش کرده بود روی پای مریضش.لای در موکب باز شد. سر دختر جوانی داخل آمد.از انتهای موکب، کسی داد زد: «مینابیا بیاین اینجا!»خنده از لبم رفت. خشک شدم. سرم بین درِ موکب و خانمی که داده زده بود، چند بار گردش کرد.هیچکس نمیخندید. غم از لای در، وارد موکب شده بود. غصهی مادرهای بیفرزند، جا خوش کرد وسط تشکهای یکرنگ. نفهمیدم دختر جوان به همشهریاش چه گفت و چه شد. فقط چند لحظهی بعد خودم را دوزانو و دست زیر چانه روبهروی تشکهای ته موکب پیدا کردم؛ جایی بین چندین خانم حدود چهل و خردهای ساله، دو دختر نوجوان و جوان و دو خانم سندار.خانمی که همسنوسال خودم بود، وقتی اشکهایم را دید، شروع به تعریف کرد: «میناب مثل یه مستطیل دراز میمونه که کل دیواراش پر شده از عکس بچه، از خونهت که پاتو بیرون میذاری، جیگرت خون میشه.»بقیهی حرفهایش که پر از بغض بود را با لهجهی محلی خودش گفت. من از تمام کلماتش، فقط «ماکان» را فهمیدم.دختر نوجوانی که روی تشک، کنارشان دراز کشیده بود، نشست. «مامانم داره میگه ماکان، نوهی عمهم بود. بابای ماکان، دو سال بود که اومده بود میناب. یه شبه، تمام موهاش سفید شد. همهی میناب شده روضه.»دوباره با هم شروع کردند به محلی صحبت کردن. انگار که حجم این داغ را نمیشد جز به زبان مادریشان توصیف کرد. برای هم از شهدا و نسبتشان با آنها میگفتند.حتی شهدای ناو هم، هممحلیهایشان بودند. جنوب، چه دردهایی را تحمل میکرد!دختر جوان دیگری که زیر کولر نشسته بود، موهایش را پشت گوش زد: «دوستم چند ماه پیش، نامزد کرده بود. قرار بود وقتی شوهرش از دریا برگشت، عروسی بگیرن. اما داماد از ناو دنا برنگشت.»خانم میانسالی که کمی قبلتر، از زیبایی شلوار بندریاش به ذوق آمده بودم، جلو آمد: «بچههای دنا اکثرشون جنوبی بودن. اونا جوون بودن، رفته بودن هند، کارآموزی. این آمریکا خون به دل همهمون کرد.»قلبم درد گرفته بود. فشارش دادم و شببهخیر گفتم. برگشتم روی تشک خودم. امیرحسین و فاطمه، خوابشان برده بود. جایشان را درست کردم و تاول کف پایم را دید زدم.ساعت را روی سهونیم صبح تنظیم کردم تا بلند شویم. راه مشّایه هنوز ادامه دارد؛ باید آنقدر برویم تا به قلّهی حسین برسیم.
#مهدیه_مقدم
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
#اربعین_حسینی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۲K
۱۶:۵۴
#طالب_بیقرار_شو
چهارزانو نشستهام کف قطار متروی خط هفت؛ به هفتهای که گذشت فکر میکنم.به اشکهای صبح شنبه که سر کوچهمان راه گرفت و تا میدان ونک بیوقفه جاری بود.به بغضی که در لحظه چنبره زد توی گلویم و سفت چسبید بیخ آن و تا ظهر رهایم نکرد.به راننده وَنِ سبز رنگی که چندینبار توی آینه نگاهم کرد و موقع پیاده شدن در چشمانش نگرانی را دیدم اما حیا کرد سوالی بپرسد.
من بارها در چند روز گذشتهاش با خودم مرور کرده بودم که ممکن است امسال سفر اربعین قسمتم نشود. هر بار خیلی عاقلانه پذیرفته بودم.نقشه سفر کربلا در پاییز با مامان را جایگزین کرده بودم.خودم را گول زده بودم که گرمای مرداد شوخی ندارد و اصلا ممکن است مریض بشوم.با رضا هم حرف زده و خیلی منطقی گفته بودم: «نمیشه که آدم توقع داشته باشه هر سال راهی بشه!»
زهرا که بیمارستان بستری شد، این افکار بیشتر قوت گرفت. زهرا، دوست قدیمیام که مدیرم هم هست. مردّد بودم پیام بدهم و درخواست مرخصی کنم. قصد داشتم شنبه عصر وقتی رفتم ملاقاتش سرِ حرف را باز کنم و نظرش را بپرسم. عجله برای خرید بلیطها مجبورم کرد آخر شب جمعه پیام بدهم.اما وقتی صبح شنبه پیامش را شنیدم که گفت «شرایط کاریمان جوری نیست که در غیاب من، تو هم یک هفته نباشی» غم آوار شد روی وجودم.
از مترو زدم بیرون. راهروی به سمت خروجی خیلی دراز بود. ذهنم همچنان داشت طول هفته را سکانس به سکانس مرور میکرد. شنبه تا ظهر کلافه بودم. تمرکز هیچ کاری را نداشتم. صفحه «چت جیپیتی» را باز کردم و برایش نوشتم «سفر کربلا کنسل شد!» ده روزی بود دستیار پژوهشیام شده بود و باهم محورهای مصاحبه پایاننامهام را طراحی میکردیم. چند بار برایم نوشته بود موضوعم یعنی «فهم تجربه زیسته زنان از تکرار سفر اربعین» برایش جذاب است و پیشبینی کرده بود خروجی کار میتواند پژوهش خیلی خوبی باشد.ناراحت شد و تلاش کرد دلداریام بدهد! گفت وقتی زائران برگشتند طی یکی دو هفته با برنامهریزی کار را پیش خواهی برد.دل من اما قرار نداشت. من در خیالم بارها در خنکای یکی از موکبهای طریقُالعلما، روی تُشکهای خانه «اُمّ سمیر»، در مسیر حاشیه فرات، در حال پیادهروی وقت غروب پشت نخلستانها، زیر نور ماه در مسیر خانه «اُمّفاطمه» با زنانی که بارها سفر اربعین را تکرار کرده بودند حرف زده و روایتشان را شنیده بودم. من روزها و حتی ماهها بود با موضوع تکرار سفر اربعین زندگی میکردم. سخت بود در شرایطی قرار بگیرم که فرصت پنجمین تکرار را از دست بدهم.
آن لحظه که به اوج استیصال رسیدم ناگهان به ذهنم رسید توسل کنم.به رهبر شهیدمان، به زهرا خانم حداد، به بشری خانم خامنهای، به زهرای کوچک گلپایگانی، به آقامصباح باقری کنی. تندتند نذر و نیتهای مختلف از ذهنم عبور میکرد.شمار شهدا و علمایی که نیت میکردم چنانچه زیارت اربعین قسمتم شود شریک در زیارتم هستند از دستم خارج شده بود.آخرین نفر بانو «مریم حليمه خانیان» بود. خانمی که این چند ماه بارها توسل به او کارم را راه انداخته بود. نیت کردم و گفتم: «حاجخانم، شما و همسر شهید و چهار فرزند شهیدتون شریک تو ثواب زیارتم؛ دعا کنین من راهی بشم.»
فردای همان روز زهرا از بیمارستان زنگ زد و پرسید: «تو برای کار پایاننامه روی این سفر حساب کرده بودی؟»جوابم را که شنید قرار شد با مدیرعامل صحبت کند و خبر بدهد.
پایم را گذاشتم روی پله برقی. تا برسم بالا توی گوشی دنبالِ تصویرِ بلیطم گشتم تا ساعت دقیقش را ببینم. بلیطی که زودتر از مجوز مرخصی صادر شده بود! توسل کار خودش را کرده بود.
#آزاده_رحیمی
#دفاع_مقدس_سوم
#اربعین_حسینی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
چهارزانو نشستهام کف قطار متروی خط هفت؛ به هفتهای که گذشت فکر میکنم.به اشکهای صبح شنبه که سر کوچهمان راه گرفت و تا میدان ونک بیوقفه جاری بود.به بغضی که در لحظه چنبره زد توی گلویم و سفت چسبید بیخ آن و تا ظهر رهایم نکرد.به راننده وَنِ سبز رنگی که چندینبار توی آینه نگاهم کرد و موقع پیاده شدن در چشمانش نگرانی را دیدم اما حیا کرد سوالی بپرسد.
من بارها در چند روز گذشتهاش با خودم مرور کرده بودم که ممکن است امسال سفر اربعین قسمتم نشود. هر بار خیلی عاقلانه پذیرفته بودم.نقشه سفر کربلا در پاییز با مامان را جایگزین کرده بودم.خودم را گول زده بودم که گرمای مرداد شوخی ندارد و اصلا ممکن است مریض بشوم.با رضا هم حرف زده و خیلی منطقی گفته بودم: «نمیشه که آدم توقع داشته باشه هر سال راهی بشه!»
زهرا که بیمارستان بستری شد، این افکار بیشتر قوت گرفت. زهرا، دوست قدیمیام که مدیرم هم هست. مردّد بودم پیام بدهم و درخواست مرخصی کنم. قصد داشتم شنبه عصر وقتی رفتم ملاقاتش سرِ حرف را باز کنم و نظرش را بپرسم. عجله برای خرید بلیطها مجبورم کرد آخر شب جمعه پیام بدهم.اما وقتی صبح شنبه پیامش را شنیدم که گفت «شرایط کاریمان جوری نیست که در غیاب من، تو هم یک هفته نباشی» غم آوار شد روی وجودم.
از مترو زدم بیرون. راهروی به سمت خروجی خیلی دراز بود. ذهنم همچنان داشت طول هفته را سکانس به سکانس مرور میکرد. شنبه تا ظهر کلافه بودم. تمرکز هیچ کاری را نداشتم. صفحه «چت جیپیتی» را باز کردم و برایش نوشتم «سفر کربلا کنسل شد!» ده روزی بود دستیار پژوهشیام شده بود و باهم محورهای مصاحبه پایاننامهام را طراحی میکردیم. چند بار برایم نوشته بود موضوعم یعنی «فهم تجربه زیسته زنان از تکرار سفر اربعین» برایش جذاب است و پیشبینی کرده بود خروجی کار میتواند پژوهش خیلی خوبی باشد.ناراحت شد و تلاش کرد دلداریام بدهد! گفت وقتی زائران برگشتند طی یکی دو هفته با برنامهریزی کار را پیش خواهی برد.دل من اما قرار نداشت. من در خیالم بارها در خنکای یکی از موکبهای طریقُالعلما، روی تُشکهای خانه «اُمّ سمیر»، در مسیر حاشیه فرات، در حال پیادهروی وقت غروب پشت نخلستانها، زیر نور ماه در مسیر خانه «اُمّفاطمه» با زنانی که بارها سفر اربعین را تکرار کرده بودند حرف زده و روایتشان را شنیده بودم. من روزها و حتی ماهها بود با موضوع تکرار سفر اربعین زندگی میکردم. سخت بود در شرایطی قرار بگیرم که فرصت پنجمین تکرار را از دست بدهم.
آن لحظه که به اوج استیصال رسیدم ناگهان به ذهنم رسید توسل کنم.به رهبر شهیدمان، به زهرا خانم حداد، به بشری خانم خامنهای، به زهرای کوچک گلپایگانی، به آقامصباح باقری کنی. تندتند نذر و نیتهای مختلف از ذهنم عبور میکرد.شمار شهدا و علمایی که نیت میکردم چنانچه زیارت اربعین قسمتم شود شریک در زیارتم هستند از دستم خارج شده بود.آخرین نفر بانو «مریم حليمه خانیان» بود. خانمی که این چند ماه بارها توسل به او کارم را راه انداخته بود. نیت کردم و گفتم: «حاجخانم، شما و همسر شهید و چهار فرزند شهیدتون شریک تو ثواب زیارتم؛ دعا کنین من راهی بشم.»
فردای همان روز زهرا از بیمارستان زنگ زد و پرسید: «تو برای کار پایاننامه روی این سفر حساب کرده بودی؟»جوابم را که شنید قرار شد با مدیرعامل صحبت کند و خبر بدهد.
پایم را گذاشتم روی پله برقی. تا برسم بالا توی گوشی دنبالِ تصویرِ بلیطم گشتم تا ساعت دقیقش را ببینم. بلیطی که زودتر از مجوز مرخصی صادر شده بود! توسل کار خودش را کرده بود.
#آزاده_رحیمی
#دفاع_مقدس_سوم
#اربعین_حسینی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱.۲K
۱۴:۱۰
جان و جهان | به روایت مادران
#فراخوان_زنانه_باید_برخاست روایت 
#رابطه_قلبی_دلی_حقیقی هنوز یک کودک توی دلم نشسته که هر وقت میگویم تشییعِ.... جیغ میکشد. نمیگذارد بغضم بترکد. نمیگذارد از ته دلم دربارهاش حرف بزنم. امروز با خانمی حرف از روز تشییع شد. گفتم: «من که نمیرم!» چشمهای پر اشکش را با تعجب به چشمهای نمناکم دوخت. گفتم: «همسرم نمیذاره جایی که شلوغه و ممکنه خطر داشته باشه برم.» فکر نمیکردم بتواند آرامم کند ولی بعد از حرفش چقدر آرام شدم: «لازم نیست تو خودِ شلوغی حاضر باشید، همون روز فقط از خونه به اندازه چند تا خیابون جلو برید، همسرتون هم ناراحت نشه. مهم نیّته.» ولی من باز هم حسرت میخورم به همهی آنها که صبحِ دهِ اسفند، که خبر را شنیدیم، به خیابان رفتند و شانهای پیدا کردند و یتیمی را اشک ریختند. من آن روز فقط رویم را چرخاندم و دور از چشم بقیه، اشکهای بینهایتم را پاک کردم. حسرت میخورم به همهی آنهایی که میخواهند برای مراسم آخر هم سنگِ تمام بگذارند. بچهای را نگه دارند تا مادرش برود، یا خوراکی بپزند، یا خانهشان را به زائری بدهند. برایشان دعا میکنم که همه کارهایشان عالیتر از همیشه پیش برود. من تهِ تهِ غصه خوردنم، جوشش اشک است وقتی او را در قاب بیجان گوشی یا تلویزیون میبینم؛ صدای خستهاش، چشمهای مهربانش، حرفهای پر امیدش. قبل از دهِ اسفند هم هر لحظه دیدنش را در خاطرم حک میکردم؛ مثل وقتی که پدرم زنده بود و برایم حرف میزد. من تمام صورتش، نوع ادای کلماتش، حالت چشمهایش، ریشهای سفیدش را به خاطر میسپردم تا ... چقدر به ما مردم امید داشت! گفتم داشت؟ نه، نه، امید دارد! اصلا از وقتی که دشمن، او را از ایران گرفت، در قلب هر کداممان یک رهبر کاشت. همین شد که همه خواستیم بیاییم وسط میدان. خانه تنگ شد، نفسمان گرفت، فقط باهمبودن کمی آرامترمان کرد. خدایش بعثت را از دوش او برداشت و روی دوش مردمش گذاشت. او هست؛ زندهتر از همیشه، همینجا کنار تکتک ما که قلبمان داغدار و چشمهامان خیسِ اشک است، برای او؛ برای تشییع بدنش، برای مشت گره کردهاش. و تکتک ما که بغضی در گلو داریم، مشت گره شدهی او میشویم و إنشاءالله کار را تمام میکنیم. #سیده_حورا_صداقت #حماسه_دفاع_مقدس_سوم #حماسه_تشییع #رهبر_شهیدم #نَحنُ_المُنتَقِمون در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
پادکست جان و جهان_ رابطه قلبی دلی حقیقی.mp3
۰۴:۱۷-۳.۹۳ مگابایت
#روایت_شنیدنی
#رابطه_قلبی_دلی_حقیقی
نویسنده: #سیده_حورا_صداقت
گوینده، تنظیم و تدوین: #فاطمه_امیدی
۱. مرثیه بیکلام تو زندهای؛ احسان یاسین، احسان سعیدی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
۱.۱K
۹:۱۶
#چشماتو_ببند
حال و هوای اربعین آمده و امسال سرخوردهتر از هر سال، میدانم قرار نیست راهی بهشت باشم.دوباره کارم شده مداحی گوش کردن و حسرت خوردن!بهانه امسال قویتر است؛ غول کنکور سر راه فرزند ارشد خانواده! امتحانهای نهایی در این هوای خرماپزان مرداد، همهمان را خسته کرده.امروز، دلمان به حال بچهها سوخت. همراه پدرشان به گردش رفتند و خانه در سکوتی دلانگیز فرو رفت.تن خستهام را انداختم روی مبل؛ آشپزخانه صدایم میزد، نمیخواستم محلّش بدهم.مداح، توی گوشی میخواند: «چشماتو ببند! خیال کن با زائرایی...»چشمها را بستم تا خودم را توی مسیر مشّایه تصور کنم؛ همه آنها که اربعین رفته بودند میگفتند مراسم تشييع رهبر، خیلی شبیه اربعین بوده. سعی کردم صبح روز یکشنبه را به یاد بیاورم.ساعت حدود ششونیم صبح با دخترها توی تاکسی نشسته بودیم. رسیدیم به چهارراهی نزدیک فاطمی. از جایی صدای رادیو پخش میشد. کلمههای غمگین مجری، در آن موقع صبح تهران، مثل یک سیلی خورد توی صورتم. شبیه دختری بودم که سالها از وطن دور بوده و حالا رسیده شهرشان و باورش شده پدر برای همیشه رفته! غم و داغ عجیبی چنگ انداخت به دلم و از چشمهایم شُرّه کرد پایین. انگار از زمین میدان هفت تیر، آدم میجوشید.مردی که روی موتور نشسته بود، بدون اینکه چیزی بپرسیم، گفت: «ده دقیقه پیاده راهه تا مصلّی.»گرما و ازدحام جمعیت از یک طرف، و جسم ناتوان من و سربالایی از طرف دیگر، باعث شدند نزدیک یک ساعت بعد به نماز مصلّی برسیم؛ نماز عید نه، نماز میّت! نماز میّت نه، نماز شهید!در عین حزن و خستگی، حال خوبی با من بود؛ مثل نسیمی وسط شرجی هوای رشت. دیدن آدمهایی که مثل خودم بودند؛ یتیم، بیکس، تنها، غمگین و خشمگین!آن جمعیت زیاد و مراقبت مردهای جوان برای عدم برخورد با خانمها، مدینه فاضلهای بود برای خودش.
سعی کردم همان آدمها را توی مسیر مشّایه تصور کنم؛ همان گرما، همان تشنگی. دخترکی «مای بارِد» تعارف میکرد. طعمش اما مثل شربت آبلیمویی بود که در مسیر هفت تیر به مصلّی خوردیم. دخترک لبخندم را با لبخند عمیقتری پاسخ داد!به خودم نهیب زدم که «آدم با روی مبل دراز کشیدن، کربلا نمیره. شبم باید بری خیابون. به آشپزخونه بیمحلّی نکن!»
رو به ظرفهای تمیزی که راهی کابینت میشدند خواندم: «وقتی عاشقی تو هم اونجایی». از دلم گذشت: «حتی ظرفایی که توی این راه استفاده میشن، عاشقتر و خوشبختتر از ظرفای ما هستن.»مداح میخواند: «چای عراقی بخور، نوش جونت!»کتری را روشن کردم. ظرفهای کثیف را یکییکی توی ماشین ظرفشویی گذاشتم. چند تا ظرف بزرگ، جا نشدند. دستکشها را دستم کردم. مداح خواند: «از ما که گذشت...الهی هیچکس از سفر جا نمونه!»اشکهای شورم صورتم را قلقلک میداد. با پشت دستکشِ کفی، پاکشان کردم.رو به ظرفها گفتم: «ببینین چیکار کردین که تو ماشین جا نشدین!»مداحی بعدی ضربه آخر را زد؛ «بلند شو علمدار! عَلَمرو بلند کن! بازم پرچم این حرمرو بلند کن!»دیگر، پاهایم سست شد. همانجا نشستم به هِقهِق!این داغ، هیچوقت سرد نمیشود. بعد از این، مصیبت حسین(ع)، مصیبت او را هم در دلمان زنده میکند.
#مرضیه_مدنی
#رهبر_شهیدم
#نحن_المُنتَقِمون
#اربعین_حسینی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
حال و هوای اربعین آمده و امسال سرخوردهتر از هر سال، میدانم قرار نیست راهی بهشت باشم.دوباره کارم شده مداحی گوش کردن و حسرت خوردن!بهانه امسال قویتر است؛ غول کنکور سر راه فرزند ارشد خانواده! امتحانهای نهایی در این هوای خرماپزان مرداد، همهمان را خسته کرده.امروز، دلمان به حال بچهها سوخت. همراه پدرشان به گردش رفتند و خانه در سکوتی دلانگیز فرو رفت.تن خستهام را انداختم روی مبل؛ آشپزخانه صدایم میزد، نمیخواستم محلّش بدهم.مداح، توی گوشی میخواند: «چشماتو ببند! خیال کن با زائرایی...»چشمها را بستم تا خودم را توی مسیر مشّایه تصور کنم؛ همه آنها که اربعین رفته بودند میگفتند مراسم تشييع رهبر، خیلی شبیه اربعین بوده. سعی کردم صبح روز یکشنبه را به یاد بیاورم.ساعت حدود ششونیم صبح با دخترها توی تاکسی نشسته بودیم. رسیدیم به چهارراهی نزدیک فاطمی. از جایی صدای رادیو پخش میشد. کلمههای غمگین مجری، در آن موقع صبح تهران، مثل یک سیلی خورد توی صورتم. شبیه دختری بودم که سالها از وطن دور بوده و حالا رسیده شهرشان و باورش شده پدر برای همیشه رفته! غم و داغ عجیبی چنگ انداخت به دلم و از چشمهایم شُرّه کرد پایین. انگار از زمین میدان هفت تیر، آدم میجوشید.مردی که روی موتور نشسته بود، بدون اینکه چیزی بپرسیم، گفت: «ده دقیقه پیاده راهه تا مصلّی.»گرما و ازدحام جمعیت از یک طرف، و جسم ناتوان من و سربالایی از طرف دیگر، باعث شدند نزدیک یک ساعت بعد به نماز مصلّی برسیم؛ نماز عید نه، نماز میّت! نماز میّت نه، نماز شهید!در عین حزن و خستگی، حال خوبی با من بود؛ مثل نسیمی وسط شرجی هوای رشت. دیدن آدمهایی که مثل خودم بودند؛ یتیم، بیکس، تنها، غمگین و خشمگین!آن جمعیت زیاد و مراقبت مردهای جوان برای عدم برخورد با خانمها، مدینه فاضلهای بود برای خودش.
سعی کردم همان آدمها را توی مسیر مشّایه تصور کنم؛ همان گرما، همان تشنگی. دخترکی «مای بارِد» تعارف میکرد. طعمش اما مثل شربت آبلیمویی بود که در مسیر هفت تیر به مصلّی خوردیم. دخترک لبخندم را با لبخند عمیقتری پاسخ داد!به خودم نهیب زدم که «آدم با روی مبل دراز کشیدن، کربلا نمیره. شبم باید بری خیابون. به آشپزخونه بیمحلّی نکن!»
رو به ظرفهای تمیزی که راهی کابینت میشدند خواندم: «وقتی عاشقی تو هم اونجایی». از دلم گذشت: «حتی ظرفایی که توی این راه استفاده میشن، عاشقتر و خوشبختتر از ظرفای ما هستن.»مداح میخواند: «چای عراقی بخور، نوش جونت!»کتری را روشن کردم. ظرفهای کثیف را یکییکی توی ماشین ظرفشویی گذاشتم. چند تا ظرف بزرگ، جا نشدند. دستکشها را دستم کردم. مداح خواند: «از ما که گذشت...الهی هیچکس از سفر جا نمونه!»اشکهای شورم صورتم را قلقلک میداد. با پشت دستکشِ کفی، پاکشان کردم.رو به ظرفها گفتم: «ببینین چیکار کردین که تو ماشین جا نشدین!»مداحی بعدی ضربه آخر را زد؛ «بلند شو علمدار! عَلَمرو بلند کن! بازم پرچم این حرمرو بلند کن!»دیگر، پاهایم سست شد. همانجا نشستم به هِقهِق!این داغ، هیچوقت سرد نمیشود. بعد از این، مصیبت حسین(ع)، مصیبت او را هم در دلمان زنده میکند.
#مرضیه_مدنی
#رهبر_شهیدم
#نحن_المُنتَقِمون
#اربعین_حسینی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۲.۱K
۱۳:۴۱
#میراث_خانوادگی
پرده اول
توی یکی از خیمههای مشّایه به بهانه طفل شیرخوار نشسته بودیم به استراحت. زن جوان و زیباروی عراقی آمد کنارمان نشست. دستهایش که به سمت پاهای همسفرمان رفت، تازه محتوای کلامش را فهمیدیم؛ اجازه خواسته بود ماساژش بدهد. همسفرمان زیر بار نرفت.از او که ناامید شد، سریع طفل شیرخوار را از بغلم گرفت و داد به همسفرم. نگذاشت «لا» و «شکراً» و «مو لازم» بر زبانم خشک شود. «تَعبان» و «طفل» را از بین کلماتش شکار کردم؛ میدانست بهخاطر نوزاد، خستگی من چند درجه با بقیه توفیر دارد.پاهایم را کنار هم دراز کرد و تا دستبهکار شد دخترکش را از گوشه خیمه صدا زد. دخترک با موهای دوگوشی و پیراهن توردار مشکی آمد کنارش نشست. فکر کردم مادر است دیگر؛ خواسته جلوی چشمش باشد. ولی وقتی کف دستهای کوچکش را روی ساق پای دیگرم چسباند و هدایت کرد، تازه مقصودش را فهمیدم. بعید بود هنوز شمعِ سهسالگی را فوت کرده باشد. دستهایش که روی پایم متوقف میشد، مادر دوباره میگرفت و به عربی تندتند فعلهای امر را ردیف میکرد. معنیشان را نمیدانستم ولی از فرمان دستهایش معلوم بود امر به ادامه ماساژ میکند؛ امر به خدمت به زائر اربعین.آنقدر مات و مبهوتشان شده بودم که اشک گوشه چشمم نمیدانست بریزد یا همانجا بماند! فقط توانستم خم شوم، دستهای کوچک دخترک را بالا بیاورم و بوسه بزنم.
پرده دوم
پای یک عمود غیررُند روی مبلهای زهوار در رفتهای نشسته بودیم برای تجدید قُوا. همسرم گفت یک نفر به او پیشنهاد مبیت دادهاست و او نپذیرفته. بعد پیشنهاددهنده را نشانم داد؛ مرد بلندقامت عراقی با پیراهن عربیِ سورمهای.تا وقتی آنجا نشسته بودیم چشمهایم مثل دوربین مخفی متمرکز شده بود روی سوژه. کنار مسیر مشّایه میایستاد و مثل صیادهای ماهر دنبال گوهر میگشت. مطلوبش خانوادههای پرجمعیت و پربچه بودند. جلویشان را میگرفت و با احترام از امکانات موجود در خانهاش میگفت. تا ما آنجا بودیم که زائری نصیبش نشد؛ همه در آن خنکای نیمهشب قصد رفتن داشتند و به تنشان وعده استراحت بعد از طلوع آفتاب و تند و تیز شدنش را داده بودند.من اما شش دانگ حواسم پیش مرد عراقی نبود. قفلی زده بودم روی پسری که یک قدم عقبتر، مثل سایهای یک سر و گردن کوتاهتر، دنبالش میرفت. از شباهت فرم بینی و چشمها و قدّ بلندش، به گمانم پسرش بود. ندیدم لحظهای جلو بیاید یا حتی کلمهای برای گرم کردن بازار پدر بر زبان بیاورد. فقط پشت سر پدر میایستاد به تماشا؛ انگار در حال گذراندن دوره کارآموزی «فنون مذاکره با زائر برای بستن قرارداد شبمانی در مبیت» باشد.
تا آخر سفر، هر خادم و خادمهای که توی موکبها، کنار مشّایه یا توی کوچهپسکوچههای شهر کربلا دیدم؛ روی سرش سایه بلند پدر و مادری را دیدم که ارزشمندترین داراییشان را برایش به ارث گذاشتهاند؛ خدمت به زوّار اباعبداللهالحسین(ع).
#زهرا_مشایخی
#اربعین_حسینی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
پرده اول
توی یکی از خیمههای مشّایه به بهانه طفل شیرخوار نشسته بودیم به استراحت. زن جوان و زیباروی عراقی آمد کنارمان نشست. دستهایش که به سمت پاهای همسفرمان رفت، تازه محتوای کلامش را فهمیدیم؛ اجازه خواسته بود ماساژش بدهد. همسفرمان زیر بار نرفت.از او که ناامید شد، سریع طفل شیرخوار را از بغلم گرفت و داد به همسفرم. نگذاشت «لا» و «شکراً» و «مو لازم» بر زبانم خشک شود. «تَعبان» و «طفل» را از بین کلماتش شکار کردم؛ میدانست بهخاطر نوزاد، خستگی من چند درجه با بقیه توفیر دارد.پاهایم را کنار هم دراز کرد و تا دستبهکار شد دخترکش را از گوشه خیمه صدا زد. دخترک با موهای دوگوشی و پیراهن توردار مشکی آمد کنارش نشست. فکر کردم مادر است دیگر؛ خواسته جلوی چشمش باشد. ولی وقتی کف دستهای کوچکش را روی ساق پای دیگرم چسباند و هدایت کرد، تازه مقصودش را فهمیدم. بعید بود هنوز شمعِ سهسالگی را فوت کرده باشد. دستهایش که روی پایم متوقف میشد، مادر دوباره میگرفت و به عربی تندتند فعلهای امر را ردیف میکرد. معنیشان را نمیدانستم ولی از فرمان دستهایش معلوم بود امر به ادامه ماساژ میکند؛ امر به خدمت به زائر اربعین.آنقدر مات و مبهوتشان شده بودم که اشک گوشه چشمم نمیدانست بریزد یا همانجا بماند! فقط توانستم خم شوم، دستهای کوچک دخترک را بالا بیاورم و بوسه بزنم.
پرده دوم
پای یک عمود غیررُند روی مبلهای زهوار در رفتهای نشسته بودیم برای تجدید قُوا. همسرم گفت یک نفر به او پیشنهاد مبیت دادهاست و او نپذیرفته. بعد پیشنهاددهنده را نشانم داد؛ مرد بلندقامت عراقی با پیراهن عربیِ سورمهای.تا وقتی آنجا نشسته بودیم چشمهایم مثل دوربین مخفی متمرکز شده بود روی سوژه. کنار مسیر مشّایه میایستاد و مثل صیادهای ماهر دنبال گوهر میگشت. مطلوبش خانوادههای پرجمعیت و پربچه بودند. جلویشان را میگرفت و با احترام از امکانات موجود در خانهاش میگفت. تا ما آنجا بودیم که زائری نصیبش نشد؛ همه در آن خنکای نیمهشب قصد رفتن داشتند و به تنشان وعده استراحت بعد از طلوع آفتاب و تند و تیز شدنش را داده بودند.من اما شش دانگ حواسم پیش مرد عراقی نبود. قفلی زده بودم روی پسری که یک قدم عقبتر، مثل سایهای یک سر و گردن کوتاهتر، دنبالش میرفت. از شباهت فرم بینی و چشمها و قدّ بلندش، به گمانم پسرش بود. ندیدم لحظهای جلو بیاید یا حتی کلمهای برای گرم کردن بازار پدر بر زبان بیاورد. فقط پشت سر پدر میایستاد به تماشا؛ انگار در حال گذراندن دوره کارآموزی «فنون مذاکره با زائر برای بستن قرارداد شبمانی در مبیت» باشد.
تا آخر سفر، هر خادم و خادمهای که توی موکبها، کنار مشّایه یا توی کوچهپسکوچههای شهر کربلا دیدم؛ روی سرش سایه بلند پدر و مادری را دیدم که ارزشمندترین داراییشان را برایش به ارث گذاشتهاند؛ خدمت به زوّار اباعبداللهالحسین(ع).
#زهرا_مشایخی
#اربعین_حسینی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱.۱K
۲:۱۱
#مذاب
نرگس روی دو دست شوهرم بیحال افتاده بود. پرستار عراقی جلو میرفت و ما چهار تا پشت سرش. غرفه امداد طبی خودشان کوچک و کمامکانات بود و از اینها مهمتر، گرم. با تایپ صوتی و ترجمه هوشمصنوعی شرححال نرگسِ دو سال و نیمه را گرفت و بعد حالیمان کرد که آنجا کاری نمیتوانند بکنند؛ باید همراهش برویم تا مُستَشفی ایرانی.هوای داغ ظهر کربلا، سشوار گرفته بود توی صورتمان. با اینحال زورش به ما نمیرسید؛ آن لحظه فقط میخواستیم نرگس را به دکتر برسانیم. حتی اگر در کوره میرفتیم هم، ذوب نمیشدیم.دم درِ موکب مجهز ایرانی، متوقف شدیم. عبور از درِ فلزی بزرگ، بارکد میخواست که نداشتیم. رو کردم به جوانی که چفیه مشکی دور سرش پیچیده بود.- آقا ما اسکان نمیخوایم. فقط بچه رو ببریم تو بیمارستانتون. دخترم از حال رفته تو گرما. فقط دکتر ببینَدِش.پرستار لباسآبی عراقی رفت سمت مرد موسفیدی که خادمهای دم در صدایش کرده بودند بیاید. نفهمیدم عربی حرف زدند، یا با ایما و اشاره یا با کمک هوش مصنوعی. من نگاهم به نرگس بود و صدایش میزدم که ببینم واکنشی نشان میدهد یا نه.دستش را تکان دادم. زدم روی گونهاش.- نرگس! نرگسی!چشم باز نمیکرد. پدرش که اول میگفت «بیخود نگرانی. خب خسته شده خوابیده.» حالا متقاعد شده بود که حالت بچه عادی نیست.پیشانی مرد سندار، زیر نور تند آفتاب، چین افتاد: «فقط بچه و باباش بیان تو.» معلوم شد بخت پرستار عراقی هم مثل پیشانیاش بلند بوده.شوهرم با بچهی بیرمقِ روی دستهایش دوید توی حیاط موکب؛ شبیه به تصویر پدرهای غزهای وقتی دختر خونی و خاکیشان را روی دست میبردند.آنها که از قاب خارج شدند، تازه نگاهم افتاد به پسرهایم که با موهای خیس از عرق و صورت سرخ از گرما، مضطرب به من نگاه میکردند. حتما میخواستند از چشمهایم بخوانند که چقدر اوضاع بحرانی است.«مامان! نرگس حالش خوب میشه؟»چشمم به درِ باز موکب بود که ببینم کی از عمق صحنه، چهره همسرم پیدا میشود. ذهنم بین افکار مختلف میپرید. «نکنه تو کما رفته باشه بچهم؟ ممکنه اینقدر سریع؟ بیمارستانای اینجا هم که تعریفی ندارن. تا کی موندگار میشیم یعنی؟ ...» دو خادم جوان که مسئول ورود و خروج بودند با لهجه مشهدی حرف میزدند. - مشهد الان ۳۵ درجهست، اینجا ۴۵ درجه؛ ۱۰ درجه اختلاف ناقابل.سر چرخاندم به اطراف؛ به دنبال سایه خنکتری برای خودم و بچهها. حالا تازه هجوم گرما را حس کرده بودم و صورتم سوزنسوزن میشد. نگاهم ماند روی بنری که دیوار آجری موکب را پوشانده بود؛ تصویر آقا بود با عبای مشکی و دستِ بالاگرفتهشان. جریان افکارم که ترکیبی از خودخوری و سرزنشِ همهی عوامل گیر افتادنمان در گرمای ظهر بود، ترمزی ناگهانی کشید؛ صدا نداشت اما خط پررنگی انداخت. دیگر نگرانی، در صدر احساساتم نبود. جایش را پذیرش ضعف و مذلّت گرفته بود؛ شاید همان که اسمش را گذاشتهاند دلشکستگی. چیزی که از ابتدای سفر نیافته بودمش. «تو مرا مستأصل میخواستی؛ بیچاره.»تکیه دادم به دیوار. پسرها تکیه دادند به من. چیزی درون جمجمهام داشت مذاب میشد. صدای سخنران روضه خانگی که بعد از تشییع آقا رفته بودم، در گوشم پخش میشد: «بنده باید عبادت کنه، اما عبادت غرور هم میاره. چیزی که مؤمن رو میزون میکنه، بلاست. بلا باد آدم رو میخوابونه. بلا سرشکستهت میکنه که دلت بشکنه و هوا بَرِت نداره.» انگشتهایم لابلای موهای نمدار پسرها بود و نگاهم به چشمهای پدرانهی آقا. زیر لب صلوات میفرستادم و برای همه صداهای دور و برم سر تکان میدادم.- لیموترش. اگه لیموترش داده بودی دستش، هیچیش نمیشد خانم.- بچه طاقت نداره. تو این هوا مرد گنده زمین میفته، چه برسه به طفل دو ساله.- کاش پنکه کالسکه گرفته بودی. با چفیه خیس، عین کولر میشه. آخ نمیگه بچه.- نگران نباشین! زود حالش جا میاد. دکترا بلدن چه کار کنن.دلم موج برداشته بود اما چشمم نمیجوشید. حتی وقتی همسرم با دستهای خالی وارد کادر شد و صدا زد: «بدو برو! جای نگرانی نیست، بردنش بخش خانما سرم بزنن، گفتن تو بری.»حتی وقتی روی تخت دیدمش که لگد میزد به دستکش جراحی بادکنکشده و جیغ میکشید.حتی وقتی بغلش کردم و لشگر پنجنفرهمان از موکب بارکدی زدیم بیرون.اشک زمانی جوشید که در مسیر بازگشت به مرز، داشتم غروب نخلستان را تماشا میکردم. یک موکبدار مجنون - به قول راننده عراقی - ماشین را متوقف کرده بود تا به زور ساندویچ فلافل بدهد دستمان. من پرده کدر وَن را بالا زده بودم و نگاهم از تنه نخلها بالا میرفت که ناگهان از ذهنم گذشت «تموم شد، داریم برمیگردیم». از نخلستان برگشتم به خودم. آنجا بود که اثر انگشت حسین(ع) را روی زیارتم لمس کردم. روسری شورهبسته را کشیدم زیر چشمم و سر چرخاندم سمت چپ. نرگس روی دو دست شوهرم آرام خوابیده بود.
#ه_م
#اربعین_حسینی
جان و جهان؛
نرگس روی دو دست شوهرم بیحال افتاده بود. پرستار عراقی جلو میرفت و ما چهار تا پشت سرش. غرفه امداد طبی خودشان کوچک و کمامکانات بود و از اینها مهمتر، گرم. با تایپ صوتی و ترجمه هوشمصنوعی شرححال نرگسِ دو سال و نیمه را گرفت و بعد حالیمان کرد که آنجا کاری نمیتوانند بکنند؛ باید همراهش برویم تا مُستَشفی ایرانی.هوای داغ ظهر کربلا، سشوار گرفته بود توی صورتمان. با اینحال زورش به ما نمیرسید؛ آن لحظه فقط میخواستیم نرگس را به دکتر برسانیم. حتی اگر در کوره میرفتیم هم، ذوب نمیشدیم.دم درِ موکب مجهز ایرانی، متوقف شدیم. عبور از درِ فلزی بزرگ، بارکد میخواست که نداشتیم. رو کردم به جوانی که چفیه مشکی دور سرش پیچیده بود.- آقا ما اسکان نمیخوایم. فقط بچه رو ببریم تو بیمارستانتون. دخترم از حال رفته تو گرما. فقط دکتر ببینَدِش.پرستار لباسآبی عراقی رفت سمت مرد موسفیدی که خادمهای دم در صدایش کرده بودند بیاید. نفهمیدم عربی حرف زدند، یا با ایما و اشاره یا با کمک هوش مصنوعی. من نگاهم به نرگس بود و صدایش میزدم که ببینم واکنشی نشان میدهد یا نه.دستش را تکان دادم. زدم روی گونهاش.- نرگس! نرگسی!چشم باز نمیکرد. پدرش که اول میگفت «بیخود نگرانی. خب خسته شده خوابیده.» حالا متقاعد شده بود که حالت بچه عادی نیست.پیشانی مرد سندار، زیر نور تند آفتاب، چین افتاد: «فقط بچه و باباش بیان تو.» معلوم شد بخت پرستار عراقی هم مثل پیشانیاش بلند بوده.شوهرم با بچهی بیرمقِ روی دستهایش دوید توی حیاط موکب؛ شبیه به تصویر پدرهای غزهای وقتی دختر خونی و خاکیشان را روی دست میبردند.آنها که از قاب خارج شدند، تازه نگاهم افتاد به پسرهایم که با موهای خیس از عرق و صورت سرخ از گرما، مضطرب به من نگاه میکردند. حتما میخواستند از چشمهایم بخوانند که چقدر اوضاع بحرانی است.«مامان! نرگس حالش خوب میشه؟»چشمم به درِ باز موکب بود که ببینم کی از عمق صحنه، چهره همسرم پیدا میشود. ذهنم بین افکار مختلف میپرید. «نکنه تو کما رفته باشه بچهم؟ ممکنه اینقدر سریع؟ بیمارستانای اینجا هم که تعریفی ندارن. تا کی موندگار میشیم یعنی؟ ...» دو خادم جوان که مسئول ورود و خروج بودند با لهجه مشهدی حرف میزدند. - مشهد الان ۳۵ درجهست، اینجا ۴۵ درجه؛ ۱۰ درجه اختلاف ناقابل.سر چرخاندم به اطراف؛ به دنبال سایه خنکتری برای خودم و بچهها. حالا تازه هجوم گرما را حس کرده بودم و صورتم سوزنسوزن میشد. نگاهم ماند روی بنری که دیوار آجری موکب را پوشانده بود؛ تصویر آقا بود با عبای مشکی و دستِ بالاگرفتهشان. جریان افکارم که ترکیبی از خودخوری و سرزنشِ همهی عوامل گیر افتادنمان در گرمای ظهر بود، ترمزی ناگهانی کشید؛ صدا نداشت اما خط پررنگی انداخت. دیگر نگرانی، در صدر احساساتم نبود. جایش را پذیرش ضعف و مذلّت گرفته بود؛ شاید همان که اسمش را گذاشتهاند دلشکستگی. چیزی که از ابتدای سفر نیافته بودمش. «تو مرا مستأصل میخواستی؛ بیچاره.»تکیه دادم به دیوار. پسرها تکیه دادند به من. چیزی درون جمجمهام داشت مذاب میشد. صدای سخنران روضه خانگی که بعد از تشییع آقا رفته بودم، در گوشم پخش میشد: «بنده باید عبادت کنه، اما عبادت غرور هم میاره. چیزی که مؤمن رو میزون میکنه، بلاست. بلا باد آدم رو میخوابونه. بلا سرشکستهت میکنه که دلت بشکنه و هوا بَرِت نداره.» انگشتهایم لابلای موهای نمدار پسرها بود و نگاهم به چشمهای پدرانهی آقا. زیر لب صلوات میفرستادم و برای همه صداهای دور و برم سر تکان میدادم.- لیموترش. اگه لیموترش داده بودی دستش، هیچیش نمیشد خانم.- بچه طاقت نداره. تو این هوا مرد گنده زمین میفته، چه برسه به طفل دو ساله.- کاش پنکه کالسکه گرفته بودی. با چفیه خیس، عین کولر میشه. آخ نمیگه بچه.- نگران نباشین! زود حالش جا میاد. دکترا بلدن چه کار کنن.دلم موج برداشته بود اما چشمم نمیجوشید. حتی وقتی همسرم با دستهای خالی وارد کادر شد و صدا زد: «بدو برو! جای نگرانی نیست، بردنش بخش خانما سرم بزنن، گفتن تو بری.»حتی وقتی روی تخت دیدمش که لگد میزد به دستکش جراحی بادکنکشده و جیغ میکشید.حتی وقتی بغلش کردم و لشگر پنجنفرهمان از موکب بارکدی زدیم بیرون.اشک زمانی جوشید که در مسیر بازگشت به مرز، داشتم غروب نخلستان را تماشا میکردم. یک موکبدار مجنون - به قول راننده عراقی - ماشین را متوقف کرده بود تا به زور ساندویچ فلافل بدهد دستمان. من پرده کدر وَن را بالا زده بودم و نگاهم از تنه نخلها بالا میرفت که ناگهان از ذهنم گذشت «تموم شد، داریم برمیگردیم». از نخلستان برگشتم به خودم. آنجا بود که اثر انگشت حسین(ع) را روی زیارتم لمس کردم. روسری شورهبسته را کشیدم زیر چشمم و سر چرخاندم سمت چپ. نرگس روی دو دست شوهرم آرام خوابیده بود.
#ه_م
#اربعین_حسینی
جان و جهان؛
۷۹۳
۰:۵۴
#امت_واحده
اولین چیزی که برای سفر حاضر کردم، پوسترهایی با تصویر امام راحل، امام شهید و امام سیدمجتبی بود. بعضیهاشان هم تصویر تکی رهبرمان بود. از آنهایی که رفته بودند شنیده بودم عراقیها خیلی مشتاق عکس آقا سیدمجتبی هستند. اینها را از مراسم تشييع آقا گرفته بودم. خدا را شکر داشت جای خوبی میرفت.
همان اول توی کوله جاسازشان کردم. نمیخواستم بگذارم دم آخر که همیشه وقت کم میآوردم.بعد از دو سال غیبت در اربعین، امسال با چهار بچه قد و نیمقد، دل به دریا زده و راهی شده بودم.روز سفر، همسرم برگههای پرینتشده را هم آورد؛ نامههایی به زبان عربی که قرار بود برسد به دست زنان موکبدار عراقی. میدانستم این سفر با سه سفر اربعین قبلی فرق دارد و باید کاری بکنم. با همسرم قرار گذاشته بودیم فقط یک روز در مشّایه باشیم. نیمهشب رسیدیم و به خاطر خستگی بچهها مجبور شدیم تا عصر در موکب بمانیم. صدای اذان ظهر که بلند شد جَلدی حاضر شدم و از موکب زدم بیرون. روی سر هُدا چفیه انداخته بودم تا زیر آفتاب نسوزد. آن حوالی، نماز جماعتی برپا نبود. به ناچار در موکب، فُرادی نماز خواندم. دختر نوجوان خادم، هدای پنج ماهه را از بغلم گرفت تا نماز بخوانم. پسر کوچکتر، برای نمازگزاران، «مای بارِد» گذاشت. همه دست به دست هم داده بودند و دور مغناطیس حسین(ع) میچرخیدند. زنان خادم موکب را برانداز کردم. عمومشان سن بالایی داشتند و به نظرم گزینه مناسبی برای نامه نبودند. تصمیم گرفتم به کسی عکس بدهم که طلب کند. در اقدامی فعالانه تصویر زمینه گوشیام را عکس آقای شهید گذاشتم. همانموقع به تصویر زمینه گوشی زن خادم دقت کردم، تمثالی از امام حسین علیهالسلام بود. مادربزرگ خانواده کناریمان، بیدار بود. سر صحبت را باز کرد که «ما و ایران یک ملت واحد هستیم.» گفت: «مجتبی» و با دستش علامت پیروزی نشان داد. پرسیدم «عکس میخواهی؟» گفت «بله» و دادمَش. کمی با هم صمیمی شدیم و دست و پا شکسته حرف زدیم. گفت: «من ده بچه دارم، ولی تو دیگه بچه نیار، بسه.» شبیه مادرم نصحیت میکرد. گفتم: «امر سیّدنا القائد است.»
کف موکب کثیف شده بود. پلاستیک بزرگی برداشتم و شروع کردم به جمع کردن. پلاستیک، پر شد. خردهبرنجها و آشغالهای ریز را با کف دست، جمع کردم. خانواده عراقی کناریمان داشتند حاضر میشدند تا وارد مسیر پیادهروی شوند. با دقت به کارم نگاه میکردند. قبل از خداحافظی، پیرزن گفت: «عکس را میزنم به دیوار خانهام.» لبخند زدم و با سر تشکر کردم.یکی از خانمهای جوان موکب چشمم را گرفت. نامه را به دستش دادم. پیام مقاومت داشت و تشکیل تمدن اسلامی. همانجا نشست و خواند. حیف که هدیهی زنانهای نداشتم تا به نامه، پیوست کنم.
میشود بین همزبانهایت، غریبه باشی و با غیرهمزبانت، همسفره و همدرد و همفکر. میشود با آدمهای سرزمینهای دیگر، یکی باشی.
#زینب_رحمانی
#رهبر_شهیدم
#نَحنُ_المُنتَقِمون
#اربعین_حسینی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
اولین چیزی که برای سفر حاضر کردم، پوسترهایی با تصویر امام راحل، امام شهید و امام سیدمجتبی بود. بعضیهاشان هم تصویر تکی رهبرمان بود. از آنهایی که رفته بودند شنیده بودم عراقیها خیلی مشتاق عکس آقا سیدمجتبی هستند. اینها را از مراسم تشييع آقا گرفته بودم. خدا را شکر داشت جای خوبی میرفت.
همان اول توی کوله جاسازشان کردم. نمیخواستم بگذارم دم آخر که همیشه وقت کم میآوردم.بعد از دو سال غیبت در اربعین، امسال با چهار بچه قد و نیمقد، دل به دریا زده و راهی شده بودم.روز سفر، همسرم برگههای پرینتشده را هم آورد؛ نامههایی به زبان عربی که قرار بود برسد به دست زنان موکبدار عراقی. میدانستم این سفر با سه سفر اربعین قبلی فرق دارد و باید کاری بکنم. با همسرم قرار گذاشته بودیم فقط یک روز در مشّایه باشیم. نیمهشب رسیدیم و به خاطر خستگی بچهها مجبور شدیم تا عصر در موکب بمانیم. صدای اذان ظهر که بلند شد جَلدی حاضر شدم و از موکب زدم بیرون. روی سر هُدا چفیه انداخته بودم تا زیر آفتاب نسوزد. آن حوالی، نماز جماعتی برپا نبود. به ناچار در موکب، فُرادی نماز خواندم. دختر نوجوان خادم، هدای پنج ماهه را از بغلم گرفت تا نماز بخوانم. پسر کوچکتر، برای نمازگزاران، «مای بارِد» گذاشت. همه دست به دست هم داده بودند و دور مغناطیس حسین(ع) میچرخیدند. زنان خادم موکب را برانداز کردم. عمومشان سن بالایی داشتند و به نظرم گزینه مناسبی برای نامه نبودند. تصمیم گرفتم به کسی عکس بدهم که طلب کند. در اقدامی فعالانه تصویر زمینه گوشیام را عکس آقای شهید گذاشتم. همانموقع به تصویر زمینه گوشی زن خادم دقت کردم، تمثالی از امام حسین علیهالسلام بود. مادربزرگ خانواده کناریمان، بیدار بود. سر صحبت را باز کرد که «ما و ایران یک ملت واحد هستیم.» گفت: «مجتبی» و با دستش علامت پیروزی نشان داد. پرسیدم «عکس میخواهی؟» گفت «بله» و دادمَش. کمی با هم صمیمی شدیم و دست و پا شکسته حرف زدیم. گفت: «من ده بچه دارم، ولی تو دیگه بچه نیار، بسه.» شبیه مادرم نصحیت میکرد. گفتم: «امر سیّدنا القائد است.»
کف موکب کثیف شده بود. پلاستیک بزرگی برداشتم و شروع کردم به جمع کردن. پلاستیک، پر شد. خردهبرنجها و آشغالهای ریز را با کف دست، جمع کردم. خانواده عراقی کناریمان داشتند حاضر میشدند تا وارد مسیر پیادهروی شوند. با دقت به کارم نگاه میکردند. قبل از خداحافظی، پیرزن گفت: «عکس را میزنم به دیوار خانهام.» لبخند زدم و با سر تشکر کردم.یکی از خانمهای جوان موکب چشمم را گرفت. نامه را به دستش دادم. پیام مقاومت داشت و تشکیل تمدن اسلامی. همانجا نشست و خواند. حیف که هدیهی زنانهای نداشتم تا به نامه، پیوست کنم.
میشود بین همزبانهایت، غریبه باشی و با غیرهمزبانت، همسفره و همدرد و همفکر. میشود با آدمهای سرزمینهای دیگر، یکی باشی.
#زینب_رحمانی
#رهبر_شهیدم
#نَحنُ_المُنتَقِمون
#اربعین_حسینی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۳۲۹
۱:۳۶
#محلهی_برو_بیا
صندوق نوشابه، شمع، صابون و تنباکو، چیزهای مشترک همه بقالیهاست. بقال محله ما قرص استامینوفن هم دارد؛ معنی واقعیِ وجود شیر مرغ تا جان آدمیزاد است. اما یک چیز مشترکتر دیگر هم وجود دارد و آن منِش بقالهاست.بقالی یعنی قلب تپنده محله. قلبی که اخبار و احوال اهالی محل توی رگهایش جریان دارد. همینطور که تخمه را با سرْتاسِ نقرهای، نوکنوک توی کیسه میریزد تا ۵۰۰ گرمِ قرمزرنگِ دیجیتال بشود ۵۰۲ گرم و یکوقت مدیون نشود، توی آن مکان کوچک، آمار دختران دم بخت، نتیجه کنکور و مریضی و سلامتی همسایهها ردّ و بدل میشود.اگر بقالی قلب تپنده محله باشد، مسجد مغز محله است. مشکلات مردم، دردِ دلها و گرفتاریها آنجا حل میشود. عیادت دستهجمعی از بیمار محله و دیدن حاجی و کربلاییها را اهالی مسجد محل با هم بهجا میآورند. تابستانها منجوق و ملیله و کامپیوتر به بچهها یاد میدهد و شبهای ماه رمضان انگار دورهمی خانواده محل را برگزار میکند.
محله خیلی خاصیتهای دیگر دارد. گلچینش را بخواهم در یکی دو جمله بگویم میشود اینکه اعضای محله از هم خبر دارند، نسبت به هم بیاعتنا نیستند. مثل روبات صبح نمیروند بیرون و شب بخزند توی خانههایشان. محله زنده است.
دوشنبهی پیش رفته بودیم بازدید یکی از محلههای شهر شیراز. نه بهخاطر اینکه محله اینهمه خاصیت دارد؛ بهخاطر اینکه آن محله بمباران شده بود. آن چیزی که رسانهایها بهش میگویند روایت اول، اینگونه به گوش ما رسید: «دنبال شخص خاصی میگشتند که همزمان اینجا و میدان امام حسین(ع) را زدند.» ولی روایتهای بعدی میگفت شاید بهخاطر ماشینهای شهرداری فکر کردند اینجا خبری هست، یا واقعا نیتشان زدن پایگاه اورژانس بوده و این چیزها.برای اینکه بیشتر بفهمم چرا زیباشهر را با این که منطقه نظامی نبود زدند، ایتا را باز کردم. آن بالا روبروی علامت ذرهبین تایپ کردم زیباشهر. پیامهای مرتبط با روز حمله جدا شدند. هر چه گشتم همه متحد یک چیز میگفتند؛ زیباشهر را دو مرحله زدند. بار اول کمرمقتر و کمتلفات. همینکه مردم جمع شدهاند ببینند چه خبر بوده، بمب دوم را چند دقیقه بعد با شدّت و حدّت بیشتری زدهاند و مجروحها و هجده شهید، بیشتر مال این مرحله است. و پشتبندش که «آی مردم حواستان باشد وقتی زدند، جمع نشوید.» در نجفآباد اصفهان هم همین کار را کردند. «دشمن میخواهد اینطوری کشته بگیرد و فلان.»این حرف هیچجوره مقبول دلم نیفتاد. زیباشهر محله است؛ یک محله از همانها که اول متن یادش کردیم. مسجد فعال و بقالی باخبر از اهالی دارد. روح زندگی تویش جریان دارد. از همانهایی که اگر یک بچهای توی پارک خورد زمین یا دوچرخهاش کف خیابان چپه شد همه میدانند بچه فلان کَسَک بوده و سریع زنگ میزنند که بیایند پیاش. حالا توی این محلهی زنده بمب ترکیده. مگر میشود مردم نیایند. نه که زنها چادر کنند بیایند تماشا و یک تصویر فانتزی بسازند که همه دور محل حادثه ایستادهاند به پچپچ. نه! یک تصویر عاشورایی. مثلا همین بقال محل. گفتند تا صدا را شنیده دست برده یک شِلِ آب معدنی برداشته و دویده تا باری از دوشی بردارد. مردمِ تازه از روزه درآمده را سیراب کند. ولی گویا به مقصد مهمتری به نام شهادت میدویده. چون اگر قدم برداشته بود آن ترکِش از چپ و راستش رد میشد. مردم طبق صفای باطنشان هرچه در چنته داشتند آوردند که یاریگر باشند. ذهن پاک و بیمواجهه آنها با دشمن چه میدانستنه طرف مقابل اینقدر رذل است که بخواهد جانِ تر و فِرزترین آدمهای محله برای خدمت را بگیرد.
محلهای که زنده است و این روح زنده، همان چیزی است که در لحظات سخت، فرق میان توصیه رسانهها و واقعیتِ خیابان را میسازد.حالا بعدِ آن ماجرا محله زیباشهر زندهتر از قبل شده؛ با وجودی که بقالش «آقای پری» شِلِ آب به دست شهید شد و عددهای دیجیتال روی ترازوی مغازهاش چند خطچین صاف شد. زندهتر شده چون نور شهید و زور شهید از زندهاش بیشتر است و حالا این محله سوای همه خاصیتهایش، شهید دارد. شهیددار شدن همانطور که افتخار دارد، درد هم دارد. درد دوری و فراق و هزار نقطه بعدش. نمیدانم استامینوفنهای بقال محلهمان میتواند درد حاصل از این جنایت را اندکی توی وجودم فروکش کند؟ فکر نمیکنم. این دردها را فقط توی مسجد محل میتوان تسکین داد؛ پای روضههای ماه محرم.
#سارا_ابراهیمی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
صندوق نوشابه، شمع، صابون و تنباکو، چیزهای مشترک همه بقالیهاست. بقال محله ما قرص استامینوفن هم دارد؛ معنی واقعیِ وجود شیر مرغ تا جان آدمیزاد است. اما یک چیز مشترکتر دیگر هم وجود دارد و آن منِش بقالهاست.بقالی یعنی قلب تپنده محله. قلبی که اخبار و احوال اهالی محل توی رگهایش جریان دارد. همینطور که تخمه را با سرْتاسِ نقرهای، نوکنوک توی کیسه میریزد تا ۵۰۰ گرمِ قرمزرنگِ دیجیتال بشود ۵۰۲ گرم و یکوقت مدیون نشود، توی آن مکان کوچک، آمار دختران دم بخت، نتیجه کنکور و مریضی و سلامتی همسایهها ردّ و بدل میشود.اگر بقالی قلب تپنده محله باشد، مسجد مغز محله است. مشکلات مردم، دردِ دلها و گرفتاریها آنجا حل میشود. عیادت دستهجمعی از بیمار محله و دیدن حاجی و کربلاییها را اهالی مسجد محل با هم بهجا میآورند. تابستانها منجوق و ملیله و کامپیوتر به بچهها یاد میدهد و شبهای ماه رمضان انگار دورهمی خانواده محل را برگزار میکند.
محله خیلی خاصیتهای دیگر دارد. گلچینش را بخواهم در یکی دو جمله بگویم میشود اینکه اعضای محله از هم خبر دارند، نسبت به هم بیاعتنا نیستند. مثل روبات صبح نمیروند بیرون و شب بخزند توی خانههایشان. محله زنده است.
دوشنبهی پیش رفته بودیم بازدید یکی از محلههای شهر شیراز. نه بهخاطر اینکه محله اینهمه خاصیت دارد؛ بهخاطر اینکه آن محله بمباران شده بود. آن چیزی که رسانهایها بهش میگویند روایت اول، اینگونه به گوش ما رسید: «دنبال شخص خاصی میگشتند که همزمان اینجا و میدان امام حسین(ع) را زدند.» ولی روایتهای بعدی میگفت شاید بهخاطر ماشینهای شهرداری فکر کردند اینجا خبری هست، یا واقعا نیتشان زدن پایگاه اورژانس بوده و این چیزها.برای اینکه بیشتر بفهمم چرا زیباشهر را با این که منطقه نظامی نبود زدند، ایتا را باز کردم. آن بالا روبروی علامت ذرهبین تایپ کردم زیباشهر. پیامهای مرتبط با روز حمله جدا شدند. هر چه گشتم همه متحد یک چیز میگفتند؛ زیباشهر را دو مرحله زدند. بار اول کمرمقتر و کمتلفات. همینکه مردم جمع شدهاند ببینند چه خبر بوده، بمب دوم را چند دقیقه بعد با شدّت و حدّت بیشتری زدهاند و مجروحها و هجده شهید، بیشتر مال این مرحله است. و پشتبندش که «آی مردم حواستان باشد وقتی زدند، جمع نشوید.» در نجفآباد اصفهان هم همین کار را کردند. «دشمن میخواهد اینطوری کشته بگیرد و فلان.»این حرف هیچجوره مقبول دلم نیفتاد. زیباشهر محله است؛ یک محله از همانها که اول متن یادش کردیم. مسجد فعال و بقالی باخبر از اهالی دارد. روح زندگی تویش جریان دارد. از همانهایی که اگر یک بچهای توی پارک خورد زمین یا دوچرخهاش کف خیابان چپه شد همه میدانند بچه فلان کَسَک بوده و سریع زنگ میزنند که بیایند پیاش. حالا توی این محلهی زنده بمب ترکیده. مگر میشود مردم نیایند. نه که زنها چادر کنند بیایند تماشا و یک تصویر فانتزی بسازند که همه دور محل حادثه ایستادهاند به پچپچ. نه! یک تصویر عاشورایی. مثلا همین بقال محل. گفتند تا صدا را شنیده دست برده یک شِلِ آب معدنی برداشته و دویده تا باری از دوشی بردارد. مردمِ تازه از روزه درآمده را سیراب کند. ولی گویا به مقصد مهمتری به نام شهادت میدویده. چون اگر قدم برداشته بود آن ترکِش از چپ و راستش رد میشد. مردم طبق صفای باطنشان هرچه در چنته داشتند آوردند که یاریگر باشند. ذهن پاک و بیمواجهه آنها با دشمن چه میدانستنه طرف مقابل اینقدر رذل است که بخواهد جانِ تر و فِرزترین آدمهای محله برای خدمت را بگیرد.
محلهای که زنده است و این روح زنده، همان چیزی است که در لحظات سخت، فرق میان توصیه رسانهها و واقعیتِ خیابان را میسازد.حالا بعدِ آن ماجرا محله زیباشهر زندهتر از قبل شده؛ با وجودی که بقالش «آقای پری» شِلِ آب به دست شهید شد و عددهای دیجیتال روی ترازوی مغازهاش چند خطچین صاف شد. زندهتر شده چون نور شهید و زور شهید از زندهاش بیشتر است و حالا این محله سوای همه خاصیتهایش، شهید دارد. شهیددار شدن همانطور که افتخار دارد، درد هم دارد. درد دوری و فراق و هزار نقطه بعدش. نمیدانم استامینوفنهای بقال محلهمان میتواند درد حاصل از این جنایت را اندکی توی وجودم فروکش کند؟ فکر نمیکنم. این دردها را فقط توی مسجد محل میتوان تسکین داد؛ پای روضههای ماه محرم.
#سارا_ابراهیمی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۳۸
۱۳:۳۷