«محفل مداد مادرانه» به مناسبت اعیاد ربیعالاول، سرنخِ «عروسی» را در دستورکارش گذاشته بود. اما با حملهی ناجوانمردانهی آمریکا به مجلس عروسی سیریک، دیگر دل و دماغی نماند که خاطرات نمکینمان را روایت کنیم. مدتی باید شال سیاه عزا سر میکردیم و کنار زنان جنوب شَروه میخواندیم. اما توقفی در کار نیست. ما زخم برمیداریم، ولی برای ادامهی راه، کمر راست میکنیم!
حالا میخواهیم از رسمها و خاطرههایی که در گوشهوکنار زندگی، #سرنخ یک #عروسی را به دستمان میدهند بگوییم. برای اینکه کام ایران، بعد از این همه تلخی، کمی شیرین شود!
#امیران
دیشب رفتیم عروسی. برخلاف معمول، زودتر از عروس و داماد رسیدیم. چراغها روشن بود و راحت، فکوفامیل را شناختیم. هنوز خانم کارگردان و بانو دیجِیْ، امیر مجلس نشده بودند و صدای موسیقی، به قاعدهی آستانه شنوایی بود. پریرویان، دوره افتاده بودند تا با تکتکِ فامیلهای دور هم حالواحوال کنند.ناگهان، دیجی، بانگ برآورد که «عروسدومادِ نازمون اومدن.» ورودشان، اندازهی نزول هیئتهای سیاسی، کشدار و پُرآداب بود. خانم دیجی، تخلّف نکرد و «گلبهسر داریم عروس» را تا لحظهی ظهورشان، سه دور، پخش کرد.عروس و داماد، سه سال قبل، عقد کرده بودند. کارگردان، به داماد امر کرده بود نقش مرد شوریدهای را بازی کند که شِنل عروس را باز میکند، تورش را پس میزند و غافلگیر و زمینگیر میشود؛ مردی که بالاخره نگارِ تازهمَحرَمش را بی سِتر و نقاب و با سُرمه و سُرخاب، دیده؛ مردی که چشمهای یشمی، ابروهای مخملِ خنجری، مژههای رعنای سهبعدی و لبهای حجیم عروس را باور کرده.
عروس و داماد، قصد کردند به مهمانها خوشآمد بگویند. خانم کارگردان، معتقد بود فرصت نیست و رخصت نداد. عکاسی باغ، طول کشیده بود و کمی دیگر، عالیجنابان، سالاد و نوشابه، روی میزها جلوس میکردند.هنوز اجراهای سالنیِ عروس و داماد مانده بود. چراغها خاموش شد و خانم دیجِی، قبل از پخش هر قطعهی آهنگ، آن را با کلمههای پُرجَبروتی برای ذهن پرسشگر حاضرین، تبیین میکرد. مضامین نغز و شأننزول حیرتانگیزی در ترانههای عروسی نهفته بود که منِ بیهنرِ عوام، غافل بودم. وِی تا آخر، ده مرتبه هشدار داد که «عزیزان! تمنّا دارم بچههاتونو جمع کنین!»، «بچههای گلم! صندلی گذاشتن که بشینین؛ اینجا پارک نیس!»خانم کارگردان هم برای هر سکانس، تذکری حوالهی بچهها میکرد که فاصله خود را با عروس و داماد حفظ کنند و در صحن مرکزی، نپِلِکند. از قضا بچهها با قلب سلیم، به «عروس»، ایمان داشتند و اگر زورشان میرسید، فقط در حریم مقدّس او نفس میکشیدند!
عروس و داماد، مرحلهها را متمرکز و تشکیلاتی رد کردند؛ یکبار در حلقهی خانمهای همخوان دَفزن، بار بعدی در دایرهی خانمهای سرخپوش سبدبهدست و در آخر، میان خانمْفرشتههایی بودند که آنها را در آغوش بالهای بزرگشان میگرفتند.من و مادرشوهرم که تا آنموقع، هرطور بود فقط لبخند میزدیم، سرمان را زیر چادر بردیم و مرغ خنده را آزاد کردیم. جاریهایم که بیشتر از ما عروسی میروند، تبسمهای ملیح میکردند.همانوقت، دخترم پرسید «چرا عروس سرحال نیست؟» راست میگفت؛ عبوس نبود اما شاد و شنگول هم نبود. نفهمیدم اصلاً اجازهاش دادهاند با آن رخسار مهوَش، با کسی همکلام شود و کرشمهای بفروشد؟
اطلاعیهی آخر خانم دیجی، قاطع بود. «حضّار عزیز! آقایون دارن تشریف میارن. عنایت کنین! من فقط هدیهی اقوام درجه یِکو میگم. اعلام اسامی دخترعمه و پسرخاله، تو حیطهی من نیست!»صداقتش را بنازم! اگر درجهدویِ گستاخی، هدیهاش را لابهلای اَعاظِمِ خاندان، تقدیم میکرد، میکروفونِ اعلام را جلوی لبهای یکی از مهمانها میگرفت تا قلمرو حرفهایاش مخدوش نشود.
آقایان که رفتند، داماد اِذن خواست تا لَختی روی مبل، خستگی بگیرند. خانم کارگردان، نهیِ مضطربی گفت و اضافه کرد که اجرای «وسط» با مادرها مانده؛ بعدش هم نوبت برنامهی باستانیِ رقص چاقو و بعدترش «باباکَرَم» است! هر دو مثل سربازها اطاعت کردند. خودشان دعوتش کرده بودند؛ مفت هم که نیامده بود. خانمها توی نور کم و صدای زیاد، راهی جز تماشای همان «وسط» نداشتند. البته اگر گوشیات را درمیآوردی تا چیزی بخوانی، بازخواست نمیشدی. سالادها و خانمهای «باباکَرَم»، با هم آمدند.خانم کارگردان، بعد از «آتلیه» و «باغ» و «خیابان»، داماد و عروس را آورده بود بین «سیاهیلشکرِ» مهمانها تا در «لوکیشنِ» تالار، فیلمشان را بگیرند و بروند.
نوشابهمان را تحویل گرفته بودیم که برادرزادهی تورتوری و چینچینیِ عروس، تقتقکنان آمد کنار مادرش. از تَشَر کارگردان، بغض کرده بود. «مامان! به عمه بگو یه عروسی دیگه بگیره که کنارش باشیم؛ خوشال باشیم!»کاش اگر میگرفت، ما هم دعوت بودیم!
#مهدیه_پورمحمدی
جان و جهان
حالا میخواهیم از رسمها و خاطرههایی که در گوشهوکنار زندگی، #سرنخ یک #عروسی را به دستمان میدهند بگوییم. برای اینکه کام ایران، بعد از این همه تلخی، کمی شیرین شود!
#امیران
دیشب رفتیم عروسی. برخلاف معمول، زودتر از عروس و داماد رسیدیم. چراغها روشن بود و راحت، فکوفامیل را شناختیم. هنوز خانم کارگردان و بانو دیجِیْ، امیر مجلس نشده بودند و صدای موسیقی، به قاعدهی آستانه شنوایی بود. پریرویان، دوره افتاده بودند تا با تکتکِ فامیلهای دور هم حالواحوال کنند.ناگهان، دیجی، بانگ برآورد که «عروسدومادِ نازمون اومدن.» ورودشان، اندازهی نزول هیئتهای سیاسی، کشدار و پُرآداب بود. خانم دیجی، تخلّف نکرد و «گلبهسر داریم عروس» را تا لحظهی ظهورشان، سه دور، پخش کرد.عروس و داماد، سه سال قبل، عقد کرده بودند. کارگردان، به داماد امر کرده بود نقش مرد شوریدهای را بازی کند که شِنل عروس را باز میکند، تورش را پس میزند و غافلگیر و زمینگیر میشود؛ مردی که بالاخره نگارِ تازهمَحرَمش را بی سِتر و نقاب و با سُرمه و سُرخاب، دیده؛ مردی که چشمهای یشمی، ابروهای مخملِ خنجری، مژههای رعنای سهبعدی و لبهای حجیم عروس را باور کرده.
عروس و داماد، قصد کردند به مهمانها خوشآمد بگویند. خانم کارگردان، معتقد بود فرصت نیست و رخصت نداد. عکاسی باغ، طول کشیده بود و کمی دیگر، عالیجنابان، سالاد و نوشابه، روی میزها جلوس میکردند.هنوز اجراهای سالنیِ عروس و داماد مانده بود. چراغها خاموش شد و خانم دیجِی، قبل از پخش هر قطعهی آهنگ، آن را با کلمههای پُرجَبروتی برای ذهن پرسشگر حاضرین، تبیین میکرد. مضامین نغز و شأننزول حیرتانگیزی در ترانههای عروسی نهفته بود که منِ بیهنرِ عوام، غافل بودم. وِی تا آخر، ده مرتبه هشدار داد که «عزیزان! تمنّا دارم بچههاتونو جمع کنین!»، «بچههای گلم! صندلی گذاشتن که بشینین؛ اینجا پارک نیس!»خانم کارگردان هم برای هر سکانس، تذکری حوالهی بچهها میکرد که فاصله خود را با عروس و داماد حفظ کنند و در صحن مرکزی، نپِلِکند. از قضا بچهها با قلب سلیم، به «عروس»، ایمان داشتند و اگر زورشان میرسید، فقط در حریم مقدّس او نفس میکشیدند!
عروس و داماد، مرحلهها را متمرکز و تشکیلاتی رد کردند؛ یکبار در حلقهی خانمهای همخوان دَفزن، بار بعدی در دایرهی خانمهای سرخپوش سبدبهدست و در آخر، میان خانمْفرشتههایی بودند که آنها را در آغوش بالهای بزرگشان میگرفتند.من و مادرشوهرم که تا آنموقع، هرطور بود فقط لبخند میزدیم، سرمان را زیر چادر بردیم و مرغ خنده را آزاد کردیم. جاریهایم که بیشتر از ما عروسی میروند، تبسمهای ملیح میکردند.همانوقت، دخترم پرسید «چرا عروس سرحال نیست؟» راست میگفت؛ عبوس نبود اما شاد و شنگول هم نبود. نفهمیدم اصلاً اجازهاش دادهاند با آن رخسار مهوَش، با کسی همکلام شود و کرشمهای بفروشد؟
اطلاعیهی آخر خانم دیجی، قاطع بود. «حضّار عزیز! آقایون دارن تشریف میارن. عنایت کنین! من فقط هدیهی اقوام درجه یِکو میگم. اعلام اسامی دخترعمه و پسرخاله، تو حیطهی من نیست!»صداقتش را بنازم! اگر درجهدویِ گستاخی، هدیهاش را لابهلای اَعاظِمِ خاندان، تقدیم میکرد، میکروفونِ اعلام را جلوی لبهای یکی از مهمانها میگرفت تا قلمرو حرفهایاش مخدوش نشود.
آقایان که رفتند، داماد اِذن خواست تا لَختی روی مبل، خستگی بگیرند. خانم کارگردان، نهیِ مضطربی گفت و اضافه کرد که اجرای «وسط» با مادرها مانده؛ بعدش هم نوبت برنامهی باستانیِ رقص چاقو و بعدترش «باباکَرَم» است! هر دو مثل سربازها اطاعت کردند. خودشان دعوتش کرده بودند؛ مفت هم که نیامده بود. خانمها توی نور کم و صدای زیاد، راهی جز تماشای همان «وسط» نداشتند. البته اگر گوشیات را درمیآوردی تا چیزی بخوانی، بازخواست نمیشدی. سالادها و خانمهای «باباکَرَم»، با هم آمدند.خانم کارگردان، بعد از «آتلیه» و «باغ» و «خیابان»، داماد و عروس را آورده بود بین «سیاهیلشکرِ» مهمانها تا در «لوکیشنِ» تالار، فیلمشان را بگیرند و بروند.
نوشابهمان را تحویل گرفته بودیم که برادرزادهی تورتوری و چینچینیِ عروس، تقتقکنان آمد کنار مادرش. از تَشَر کارگردان، بغض کرده بود. «مامان! به عمه بگو یه عروسی دیگه بگیره که کنارش باشیم؛ خوشال باشیم!»کاش اگر میگرفت، ما هم دعوت بودیم!
#مهدیه_پورمحمدی
جان و جهان
۴۷.۴K
۱۸:۵۵
#سایز_خارج_از_مرزها
همیشه لاله مرزبان را پوشیده در لباسهای گشادش در فیلمهای ایرانی و با آن مدل خاص شالگذاشتنش که میدیدم با خودم میگفتم: «یعنی دور کمرش چنده؟»امروز دیدم توی پیراهن چسبان مشکی دارد انگلیسی صحبت میکند. دور کمرش جار میزد. دوربین زوم کرد و چانهی لرزان و چشمهای خیسش را نگاه کردم. از بین این جزئیات که با یک تل توری تزئین شده بود، سایز روحش را هم فهمیدم. چیزهایی گفت و بعد از طرف ما زنان ساکن این سرزمین کهن، صحبت کرد.اکنون من، زن ایرانی، با پیراهن نخی خنک و لمیده روی مبل خانه، باید ببینم در کجای این سخنان جای دارم.پسرکم تفنگ اسباببازیاش را در دست گرفته و روی مبلها جستوخیز میکند. دخترم از کلاس تابستانی برگشته و تندتند لقمه میگیرد. همسرم سر کار است، و من، امروز خواندن کتاب جدیدی را شروع کردهام.روی میز تحریرم، دفترها و لوازمتحریر سال جدید تحصیلی، منتظر برچسب اسم و فامیلند.از پنجره، صدای نوعی پرندهی خراسانی میآید؛ زاغچه.نوید پاییز را میدهد. نه چکمهی بیگانهای اطراف خانهام بر زمین کوبیده میشود و نه پرندههای بیسرنشین یا باسرنشین، بالای سرم پرواز میکنند. کتری روی گاز سوت میکشد و چای گیلانم با گل محمدی کاشان و نبات خراسان، به انتظار نشستهاند. این چای را که بخورم باید به قراری برسم. ملالی هم اگر هست ملال جیبهاست که دستپخت منجی اِپستینی جهان است.تا همین چند دقیقه پیش، سرشار از حس رهایی بودم با هوای خوب و لباس آزاد و برنامهی فرداها.داشتم فکر میکردم کدام روسری را برای دورهمی عصر بپوشم و کدام اسباببازی را برای بازی کودکانم در پارک مادر و کودک انتخاب کنم.حالا باید عذابوجدان بگیرم. گویا در سختترین دوران تاریخ این کشور، زن سبکسری بودهام. الآن حتی از دوران حمله چنگیز به نیشابور، هولناکتر است و من دنبال اسکوتر و توپ میگردم.در زیر فشار، له شدهام و کیک عصرانهی زِبرا درست کردهام که چه بشود؟!زنی به نیابت من رفته است آنجا؛ نه خودش که روحش را لخت کرده است.حالا چه کنم؟!
متأسفانه همچنان باید بروم. روسری سفید با شومیز سفید مناسب است. یادم باشد یک سوییشرت برای پسرک ببرم؛ هوای دم غروب، مثل حالا نیست.امسال پاییز فرق دارد. درحالیکه در ونیز، زنی جایزهاش را کنار تختش گذاشته و برای وجدانش لالایی میخواند، در این سرزمین، دویستوهفتاد دانشآموز، دیگر لوازمتحریر نمیخرند و مادرهایشان، دیگر درِ خانه را به روی بچهی مدرسهایشان باز نمیکنند.
#زینب_امهطلب
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
همیشه لاله مرزبان را پوشیده در لباسهای گشادش در فیلمهای ایرانی و با آن مدل خاص شالگذاشتنش که میدیدم با خودم میگفتم: «یعنی دور کمرش چنده؟»امروز دیدم توی پیراهن چسبان مشکی دارد انگلیسی صحبت میکند. دور کمرش جار میزد. دوربین زوم کرد و چانهی لرزان و چشمهای خیسش را نگاه کردم. از بین این جزئیات که با یک تل توری تزئین شده بود، سایز روحش را هم فهمیدم. چیزهایی گفت و بعد از طرف ما زنان ساکن این سرزمین کهن، صحبت کرد.اکنون من، زن ایرانی، با پیراهن نخی خنک و لمیده روی مبل خانه، باید ببینم در کجای این سخنان جای دارم.پسرکم تفنگ اسباببازیاش را در دست گرفته و روی مبلها جستوخیز میکند. دخترم از کلاس تابستانی برگشته و تندتند لقمه میگیرد. همسرم سر کار است، و من، امروز خواندن کتاب جدیدی را شروع کردهام.روی میز تحریرم، دفترها و لوازمتحریر سال جدید تحصیلی، منتظر برچسب اسم و فامیلند.از پنجره، صدای نوعی پرندهی خراسانی میآید؛ زاغچه.نوید پاییز را میدهد. نه چکمهی بیگانهای اطراف خانهام بر زمین کوبیده میشود و نه پرندههای بیسرنشین یا باسرنشین، بالای سرم پرواز میکنند. کتری روی گاز سوت میکشد و چای گیلانم با گل محمدی کاشان و نبات خراسان، به انتظار نشستهاند. این چای را که بخورم باید به قراری برسم. ملالی هم اگر هست ملال جیبهاست که دستپخت منجی اِپستینی جهان است.تا همین چند دقیقه پیش، سرشار از حس رهایی بودم با هوای خوب و لباس آزاد و برنامهی فرداها.داشتم فکر میکردم کدام روسری را برای دورهمی عصر بپوشم و کدام اسباببازی را برای بازی کودکانم در پارک مادر و کودک انتخاب کنم.حالا باید عذابوجدان بگیرم. گویا در سختترین دوران تاریخ این کشور، زن سبکسری بودهام. الآن حتی از دوران حمله چنگیز به نیشابور، هولناکتر است و من دنبال اسکوتر و توپ میگردم.در زیر فشار، له شدهام و کیک عصرانهی زِبرا درست کردهام که چه بشود؟!زنی به نیابت من رفته است آنجا؛ نه خودش که روحش را لخت کرده است.حالا چه کنم؟!
متأسفانه همچنان باید بروم. روسری سفید با شومیز سفید مناسب است. یادم باشد یک سوییشرت برای پسرک ببرم؛ هوای دم غروب، مثل حالا نیست.امسال پاییز فرق دارد. درحالیکه در ونیز، زنی جایزهاش را کنار تختش گذاشته و برای وجدانش لالایی میخواند، در این سرزمین، دویستوهفتاد دانشآموز، دیگر لوازمتحریر نمیخرند و مادرهایشان، دیگر درِ خانه را به روی بچهی مدرسهایشان باز نمیکنند.
#زینب_امهطلب
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۶۰.۶K
۳:۵۱
«محفل مداد مادرانه» به مناسبت اعیاد ربیعالاول، سرنخِ «عروسی» را در دستورکارش گذاشته بود. اما با حملهی ناجوانمردانهی آمریکا به مجلس عروسی سیریک، دیگر دل و دماغی نماند که خاطرات نمکینمان را روایت کنیم. مدتی باید شال سیاه عزا سر میکردیم و کنار زنان جنوب شَروه میخواندیم. اما توقفی در کار نیست. ما زخم برمیداریم، ولی برای ادامهی راه، کمر راست میکنیم!
حالا میخواهیم از رسمها و خاطرههایی که در گوشهوکنار زندگی، #سرنخ یک #عروسی را به دستمان میدهند بگوییم. برای اینکه کام ایران، بعد از این همه تلخی، کمی شیرین شود!
#رَکَب_مرکّب
مامان با احتیاط ظرف دوپیازه را از زنبیل قرمز بیرون آورد. یک بسته نان لواش، یک ظرف گوجه خُردشده، نمک و چندتا قاشق هم توی زنبیلش بود.آن شب، دیگران هم مثل حال همیشهی من به مامان به چشم فرشته نجات نگاه میکردند.سوار یک مینیبوس آبی بنز میرفتیم آمل، عروسی دختردایی مامان.رضادایی چندسالی بود که عطای تهران را به لقایش بخشیده بود و خانه سهطبقهی تهران را گذاشته بود در اختیار بچهها، خودش با همسر و بچههای کوچکتر کوچ کرده بود آمل.من شاید آنزمان دوازده یا سیزدهساله بودم، الان دقیق یادم نیست چه کسانی با ما در مینیبوس کرایهای همسفر بودند اما یادم هست چقدر به همهمان خوش گذشت.همه به فکر آماده شدن بودند و هیچکس به فکر غذای راه نبود؛ حالا لقمههای دوپیازه مامان روی هوا میرفت.بعدازظهر راه افتادیم و نیمهشب رسیدیم خانه رضادایی.تا نزدیک صبح به آسمان پر از ستاره چشم دوختم و خودم را توی آن لباس آبی که مامانِ دوستم برایم دوخته بود تصور کردم؛ موقع چرخیدن، دامنِ لباسم به پرواز درمیآمد و پولکهایش برق میزدند.لباس لیمویی خواهرم نرگس، که یکسال از من بزرگتر بود هم، هنر دست مامانِ دوستم بود.صبح فردا با جمعیتی نزدیک به هفتاد نفر توی خانه رضادایی داشتیم نیمروی محلی با نان تازه میخوردیم.خانمها توی آشپزخانه صبحانه را آماده میکردند و مردها و بچهها لقمههای نان و پنیر و مربا و نیمرو را با سر و صدا و شادی نوش جان میکردند!من اما دل توی دلم نبود تا زودتر وقت رفتن به خانه داماد برسد و من لباسم را بپوشم.رضادایی هفتتا دختر داشت، سهتا پسر.دو تا سشوار روشن بود؛ هر ده دقیقه سه نفر به شکل نشسته، نیمهایستاده و ایستاده آمادهی رفتن میشدند.آن شب هم یک مینیبوس دیگر کرایه کردند تا آن جمعیت عظیم همه به موقع برسیم خانه داماد که یک شهر دیگر در مازندران بود.شاید هفت یا هشتتا ماشین که همگی از تهران آمده بودند دور و بر مینیبوس بوقزنان و کِلکشان میرفتیم.خانه داماد هم آنقدر جمعیت زیاد بود که تقریبا تمام عروسی را روی پای مامان نشستم و حتی یک لحظه هم فرصتی برای چرخیدن دست نداد.موقع شام عدهای به خانه همسایه رفتند اما دیگر سر سفره که نمیشد پولکهای لباسمان را به بقیه نشان دهیم.غذا چیزی شبیه فسنجان بود اما با مرغ؛ ترجیح میدادم مثل فسنجان مامان با کوفتهقلقلی باشد.کم بیحوصله بودم از نچرخیدن، کمی از سس خورش هم ریخت روی لباس آبیام!نور علی نور بود.مامان میدانست آمادهی گریهکردن شدهام. توی گوشم قول داد: «فردا میریم کنار دریا برات یه چیز خوبی میخرم فقط گریه نکن!»فردا رفتیم کنار دریا، محمودآباد. سرخوشانه بازی کردیم و پاهایمان را تا زانو توی آب فرو کردیم.مامان به قولش عمل کرد و برای من و نرگس کلاه حصیری خرید.کمکم زمزمههای عجیبی شنیده میشد. مردها با شوخی میگفتند: «غازپلوی عروسی خوشمزه بود؟!»رَکَب خورده بودیم. غذا فسنجان مرغ نبود بلکه غازپلو بود!به نظرم مردها همانجا قول کباب با دوغ آبعلی راهِ برگشت را دادند تا زنها و بچهها از شنیدن اسم غازپلو گریه نکنند!
#مرضیه_مدنی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
حالا میخواهیم از رسمها و خاطرههایی که در گوشهوکنار زندگی، #سرنخ یک #عروسی را به دستمان میدهند بگوییم. برای اینکه کام ایران، بعد از این همه تلخی، کمی شیرین شود!
#رَکَب_مرکّب
مامان با احتیاط ظرف دوپیازه را از زنبیل قرمز بیرون آورد. یک بسته نان لواش، یک ظرف گوجه خُردشده، نمک و چندتا قاشق هم توی زنبیلش بود.آن شب، دیگران هم مثل حال همیشهی من به مامان به چشم فرشته نجات نگاه میکردند.سوار یک مینیبوس آبی بنز میرفتیم آمل، عروسی دختردایی مامان.رضادایی چندسالی بود که عطای تهران را به لقایش بخشیده بود و خانه سهطبقهی تهران را گذاشته بود در اختیار بچهها، خودش با همسر و بچههای کوچکتر کوچ کرده بود آمل.من شاید آنزمان دوازده یا سیزدهساله بودم، الان دقیق یادم نیست چه کسانی با ما در مینیبوس کرایهای همسفر بودند اما یادم هست چقدر به همهمان خوش گذشت.همه به فکر آماده شدن بودند و هیچکس به فکر غذای راه نبود؛ حالا لقمههای دوپیازه مامان روی هوا میرفت.بعدازظهر راه افتادیم و نیمهشب رسیدیم خانه رضادایی.تا نزدیک صبح به آسمان پر از ستاره چشم دوختم و خودم را توی آن لباس آبی که مامانِ دوستم برایم دوخته بود تصور کردم؛ موقع چرخیدن، دامنِ لباسم به پرواز درمیآمد و پولکهایش برق میزدند.لباس لیمویی خواهرم نرگس، که یکسال از من بزرگتر بود هم، هنر دست مامانِ دوستم بود.صبح فردا با جمعیتی نزدیک به هفتاد نفر توی خانه رضادایی داشتیم نیمروی محلی با نان تازه میخوردیم.خانمها توی آشپزخانه صبحانه را آماده میکردند و مردها و بچهها لقمههای نان و پنیر و مربا و نیمرو را با سر و صدا و شادی نوش جان میکردند!من اما دل توی دلم نبود تا زودتر وقت رفتن به خانه داماد برسد و من لباسم را بپوشم.رضادایی هفتتا دختر داشت، سهتا پسر.دو تا سشوار روشن بود؛ هر ده دقیقه سه نفر به شکل نشسته، نیمهایستاده و ایستاده آمادهی رفتن میشدند.آن شب هم یک مینیبوس دیگر کرایه کردند تا آن جمعیت عظیم همه به موقع برسیم خانه داماد که یک شهر دیگر در مازندران بود.شاید هفت یا هشتتا ماشین که همگی از تهران آمده بودند دور و بر مینیبوس بوقزنان و کِلکشان میرفتیم.خانه داماد هم آنقدر جمعیت زیاد بود که تقریبا تمام عروسی را روی پای مامان نشستم و حتی یک لحظه هم فرصتی برای چرخیدن دست نداد.موقع شام عدهای به خانه همسایه رفتند اما دیگر سر سفره که نمیشد پولکهای لباسمان را به بقیه نشان دهیم.غذا چیزی شبیه فسنجان بود اما با مرغ؛ ترجیح میدادم مثل فسنجان مامان با کوفتهقلقلی باشد.کم بیحوصله بودم از نچرخیدن، کمی از سس خورش هم ریخت روی لباس آبیام!نور علی نور بود.مامان میدانست آمادهی گریهکردن شدهام. توی گوشم قول داد: «فردا میریم کنار دریا برات یه چیز خوبی میخرم فقط گریه نکن!»فردا رفتیم کنار دریا، محمودآباد. سرخوشانه بازی کردیم و پاهایمان را تا زانو توی آب فرو کردیم.مامان به قولش عمل کرد و برای من و نرگس کلاه حصیری خرید.کمکم زمزمههای عجیبی شنیده میشد. مردها با شوخی میگفتند: «غازپلوی عروسی خوشمزه بود؟!»رَکَب خورده بودیم. غذا فسنجان مرغ نبود بلکه غازپلو بود!به نظرم مردها همانجا قول کباب با دوغ آبعلی راهِ برگشت را دادند تا زنها و بچهها از شنیدن اسم غازپلو گریه نکنند!
#مرضیه_مدنی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۴۷.۴K
۱۷:۴۵
#جهاد_در_غربت
فُرم هنوز همانجاست؛ روی کانتر آشپزخانه، داخل سبد چوبی که نامهها را میگذارم. دقیقا جایی سرِ راهم. چند بار جواب سوالات را توی ذهنم مرور کردهام، اما باز هم هنوز انگار آماده نیستم.
تا میرسیم خانه، قبل از اینکه مشغول خوردن میانوعده بشود از همانجا پشت میز، با صدای بلند میگوید: «مامان! معلممون گفت فردا حتما فُرمو بیارید.»انگشتهایم روی دانههای سیاه انگور بیحرکت میماند. دیگر خیسی آب را حس نمیکنم. فقط نگاه میکنم به فرم؛ همانجا داخل سبد چوبی.
انگورها را با ظرف سفیدش میگذارم جلوی پسرم. - تا فردا پُرش میکنم عزیزم.
قصهی شب را خوانده و نخوانده خوابشان میبرد. صدای سکوت خانه که بلند میشود من یادم میآید به فُرم. چهرهی معصوم و صورت سفید و جوانِ خانم هِربِرت را تصور میکنم.اگر پارسال بود، میشد خیلی راحت برای سوال آخر¹ چیزی ننوشت. میشد خیلی ساده فرم را همان روزِ اول پُر کرد و داد دست معلمشان. اما از پارسال تا امسال، بیشتر از یکسال گذشته. من چطور میتوانم دغدغهی هر روز خودم و حالا پسرم را بنویسم؟ چطور برای معلم جوان سفیدپوستش توضیح بدهم که مسیر زندگی ما از مقاومت میگذرد؟از سوالات پسرم که میپرسد:- مامان! این فروشگاه هم مال آدم بدهاست؟- مامان، این شکلاتو هم نباید بخریم؟
فُرم را میگذارم مقابلم. جملهها را یکبار قبل از نوشتن توی ذهنم مرور میکنم.
تصور میکنم خانم هِربِرت در سکوتِ بعد از تعطیلی مدرسه، وقتی آفتاب بیرمق پاییزی به زور خودش را تا انتهای کلاس رسانده، در حال خواندن است: «ممنون که این سؤال مهم را پرسیدید. همانطور که ممکن است بدانید اخیرا کشوری که ما از آنجا آمدیم یعنی ایران، مورد تجاوز آمریکا و اسرائیل قرار گرفته و در ابتدای این تجاوز، اول از همه یک مدرسه در جنوب ایران موشکباران شد که حدود دویست کودک دانشآموز در آن شهید شدند. پسر من تقریبا در جریان جزئیات این اتفاق و سایر مسائل مربوط به ایران است. ممنون میشوم اگر سوالی در این زمینه پرسید جوابِ واقعی و حقیقت ماجرا را بدون جانبداری از کشورهای متجاوز و با زبان کودکانه به او بفهمانید. از همکاری شما پیشاپیش ممنونم.»
فُرم را تا میکنم و میگذارم داخل کیف پسرم؛ کیفی که حالا پیوند دو دنیای بیربط به هم شده. یک دنیا پُر از نمادهای مقاومت، و یک مدرسه مملو از رنگینکمان و تسلیم به هر تجاوز.
¹ "Is there anything else that would be helpful for us to know about your child or family situation right now?"
#سیده_اسماء_حسینی
#مخاطب_عزیز_ساکن_کانادا
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
فُرم هنوز همانجاست؛ روی کانتر آشپزخانه، داخل سبد چوبی که نامهها را میگذارم. دقیقا جایی سرِ راهم. چند بار جواب سوالات را توی ذهنم مرور کردهام، اما باز هم هنوز انگار آماده نیستم.
تا میرسیم خانه، قبل از اینکه مشغول خوردن میانوعده بشود از همانجا پشت میز، با صدای بلند میگوید: «مامان! معلممون گفت فردا حتما فُرمو بیارید.»انگشتهایم روی دانههای سیاه انگور بیحرکت میماند. دیگر خیسی آب را حس نمیکنم. فقط نگاه میکنم به فرم؛ همانجا داخل سبد چوبی.
انگورها را با ظرف سفیدش میگذارم جلوی پسرم. - تا فردا پُرش میکنم عزیزم.
قصهی شب را خوانده و نخوانده خوابشان میبرد. صدای سکوت خانه که بلند میشود من یادم میآید به فُرم. چهرهی معصوم و صورت سفید و جوانِ خانم هِربِرت را تصور میکنم.اگر پارسال بود، میشد خیلی راحت برای سوال آخر¹ چیزی ننوشت. میشد خیلی ساده فرم را همان روزِ اول پُر کرد و داد دست معلمشان. اما از پارسال تا امسال، بیشتر از یکسال گذشته. من چطور میتوانم دغدغهی هر روز خودم و حالا پسرم را بنویسم؟ چطور برای معلم جوان سفیدپوستش توضیح بدهم که مسیر زندگی ما از مقاومت میگذرد؟از سوالات پسرم که میپرسد:- مامان! این فروشگاه هم مال آدم بدهاست؟- مامان، این شکلاتو هم نباید بخریم؟
فُرم را میگذارم مقابلم. جملهها را یکبار قبل از نوشتن توی ذهنم مرور میکنم.
تصور میکنم خانم هِربِرت در سکوتِ بعد از تعطیلی مدرسه، وقتی آفتاب بیرمق پاییزی به زور خودش را تا انتهای کلاس رسانده، در حال خواندن است: «ممنون که این سؤال مهم را پرسیدید. همانطور که ممکن است بدانید اخیرا کشوری که ما از آنجا آمدیم یعنی ایران، مورد تجاوز آمریکا و اسرائیل قرار گرفته و در ابتدای این تجاوز، اول از همه یک مدرسه در جنوب ایران موشکباران شد که حدود دویست کودک دانشآموز در آن شهید شدند. پسر من تقریبا در جریان جزئیات این اتفاق و سایر مسائل مربوط به ایران است. ممنون میشوم اگر سوالی در این زمینه پرسید جوابِ واقعی و حقیقت ماجرا را بدون جانبداری از کشورهای متجاوز و با زبان کودکانه به او بفهمانید. از همکاری شما پیشاپیش ممنونم.»
فُرم را تا میکنم و میگذارم داخل کیف پسرم؛ کیفی که حالا پیوند دو دنیای بیربط به هم شده. یک دنیا پُر از نمادهای مقاومت، و یک مدرسه مملو از رنگینکمان و تسلیم به هر تجاوز.
¹ "Is there anything else that would be helpful for us to know about your child or family situation right now?"
#سیده_اسماء_حسینی
#مخاطب_عزیز_ساکن_کانادا
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱.۸K
۳:۵۵
#اکرم_۳۱۳
نگاهم افتاد به چشمهای ریملزده و خطچشم سیاه غلیظی که مادر خانواده کشیده بود و موهای فر رنگکردهای که شال از رویشان دور گردنش افتاده بود. لیوان شربت توی دستش بود. توی موکب ایستاده بودم و شک داشتم سر حرف را باز کنم یا نه! مخصوصاً که مخاطب قبلی جوری دست مادرش را کشید و برد که انگار میترسید مغزش را شستشو بدهم و از راه به بیراهه بکشانمش!
آخر هفته بود و توی فهرست تقسیم وظایف موکب، نام من برای گفتگو با مردم نوشته شده بود. قرار نبود بیاییم ولی وقتی فهیمه نوشت: «امشب موکب خلوته، اگه میتونین بیاین» آمدنی شدیم.دل را به دریا زدم و رو به زن گفتم: «همینجور که شربتتونو میل میکنین میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم به دکور ما هم نگاهی بندازین؟»چند موشک که رویشان قوطی خالی کالاهای اسرائیلی بود به دیوار موکب وصل شده بود. موشکها هدف رفته بودند سمت عکس شهدای مدرسه میناب و رهبر شهید.اخمهایش توی هم بود، ولی قبول کرد. با همسر و پسر چهار-پنجسالهاش آمدند داخل موکب تا بهتر نگاه کنند.گفت: «از بِبِلاک زیاد به این پسرم دادیم؛ آخه کولیکی بود.» گفتم: «اشکال نداره. برای بچههای بعدیتون استفاده نکنین. به بقیه هم بگین.»برایشان از اینکه با خرید این محصولات، پول موشکهای قاتل بچهها را میدهیم گفتم که زن آرزو کرد کاش زودتر از بین بروند. و گفت: «روز به روزم قویتر میشن!» به یاد رزمندههای یمنی گفتم: «ولی خدا با ماست!» لحنش یکهو عوض شد و جواب داد: «البته. امام زمان کمکمون میکنه.»دخترم داشت با بهانهگیری خودش را توی بغلم جا میکرد که باز نگاهم افتاد به موهای فرخوردهاش.دوباره دل را زدم به دریا و گفتم: «حالا که امامزمانی هستین یه چیز دیگه هم بگم؟ شنیدید نتانیاهو گفته ما کنار زنان بدون روسری ایران هستیم؟ ما خانما وقتی روسری میپوشیم اسلحهای داریم که هیچ مردی نداره.»با دلِ پر جواب داد: «آره. من فقط وقتی با شوهرم میایم بیرون اینجوری میپوشم. از بس همه بد میپوشن میگم اونا رو نگاه نکنه.» لحنش حسابی دلخور بود. دخترم غرغر میکرد و روی شانهام میکوبید. گفتم: «شاید اونا یه قدم رفتن جلوتر، نمیشه که شما کمتر بپوشین!» قبول نمیکرد و از زندگی ازهمپاشیده خواهرش گفت که نصیحتهایش برای آرایشکردن توی گوشش نمیرفته. برای اینکه نرم شود با خنده گفتم: «شاید یکی موهای فر قشنگی مثل شما نداشته باشه؛ اگه شوهر یکی دیگه ببینه، افسوس میخوره.»بهانهگیری دخترم زیاد شده بود و شربتخوردن آنها تمام. همینطور شالنپوشیده خداحافظی کرد و رفت.
چند دقیقه بعد، راه افتادم سمت فرشی که توی پیادهروی کنار موکب، پهن شده بود تا دخترم را با رنگآمیزی کاربرگها سرگرم کنم. دیدم زن با شوهر و پسرش هنوز ایستاده و دارند به بازی و نقاشی بچهها نگاه میکنند. صدایشان کردم برای نقاشی بیایند. زن هم آمد و کنارم نشست. نگاهش که کردم صورتش با پسزمینه عکس رهبر، توی چشمهایم قاب بسته شد و تازه توجهم جلب شد که شالش را روی موهایش انداخته!
نگاه نگرانش را از روی زنها و دخترهای بیحجاب توی پیادهرو گرفت و شروع کرد به درددل کردن از اینکه نگران دزدیدهشدن نگاه همسرش است.از خودش گفت؛ از ارادتش به امام زمان و اینکه زندگیاش را خیلی جاها نجات داده. از شش رکعت نمازی که هر روز برای سلامتی امام زمان(عج) میخواند. از چهلشب میدانداریاش توی میدان آزادی تا ساعت ۲ بامداد. از خودم خجالت کشیدم که کمکاری کردهام و هیچوقت تا آن ساعت میدان نبودم.گفت مربی ورزش است و موکب داشتهاند. از شماتت همباشگاهیاش گفت وقتی او را پرچمبهدوش دیده بود. و اینکه اینقدر توی میدان بوده که مریض شده و مدتی است نمیرود.آخرش گفت: «نمیدونم چه حکمتیه هرجا میرم آخرش سر از تجمع و بین شماها درمیارم. امشب قرار نبود بیام بیرون. خسته بودم کلی کار تو خونه کرده بودم.»گفتم: «منم امشب قرار نبود بیام اینجا. شما هم قرار نبود. قسمت بوده که همدیگه رو ببینیم.» موقع خداحافظی، شمارهاش را گرفتم. وقت ذخیره کردن گفتم: «میخوام یه اسم خوشگل براتون بذارم. اسمتون چیه؟»جواب داد «اکرم». توی گوشیام نوشتم: «اکرم-۳۱۳» و گفتم: «چون ایشالا یار امام زمانین.»
شب که رسیدم خانه پیام داد: «به خاطر حرفات امشب دوباره رفتم میدون آزادی. زیارت عاشورا خوندم.» غرق در حیرت جواب دادم: «من وسیله بودم؛ آقا امام زمان(عج) باهاتون کار داشت. التماس دعا»صبح که سخنران داشت از امکان عمر طولانی امام زمان(عج) و دلایل وجودش میگفت، فکرش را نمیکردم همان شب، بودنش را حس کنم و یکی از رفقایش را ببینم.
#زهره_علویراد
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
جان و جهان
نگاهم افتاد به چشمهای ریملزده و خطچشم سیاه غلیظی که مادر خانواده کشیده بود و موهای فر رنگکردهای که شال از رویشان دور گردنش افتاده بود. لیوان شربت توی دستش بود. توی موکب ایستاده بودم و شک داشتم سر حرف را باز کنم یا نه! مخصوصاً که مخاطب قبلی جوری دست مادرش را کشید و برد که انگار میترسید مغزش را شستشو بدهم و از راه به بیراهه بکشانمش!
آخر هفته بود و توی فهرست تقسیم وظایف موکب، نام من برای گفتگو با مردم نوشته شده بود. قرار نبود بیاییم ولی وقتی فهیمه نوشت: «امشب موکب خلوته، اگه میتونین بیاین» آمدنی شدیم.دل را به دریا زدم و رو به زن گفتم: «همینجور که شربتتونو میل میکنین میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم به دکور ما هم نگاهی بندازین؟»چند موشک که رویشان قوطی خالی کالاهای اسرائیلی بود به دیوار موکب وصل شده بود. موشکها هدف رفته بودند سمت عکس شهدای مدرسه میناب و رهبر شهید.اخمهایش توی هم بود، ولی قبول کرد. با همسر و پسر چهار-پنجسالهاش آمدند داخل موکب تا بهتر نگاه کنند.گفت: «از بِبِلاک زیاد به این پسرم دادیم؛ آخه کولیکی بود.» گفتم: «اشکال نداره. برای بچههای بعدیتون استفاده نکنین. به بقیه هم بگین.»برایشان از اینکه با خرید این محصولات، پول موشکهای قاتل بچهها را میدهیم گفتم که زن آرزو کرد کاش زودتر از بین بروند. و گفت: «روز به روزم قویتر میشن!» به یاد رزمندههای یمنی گفتم: «ولی خدا با ماست!» لحنش یکهو عوض شد و جواب داد: «البته. امام زمان کمکمون میکنه.»دخترم داشت با بهانهگیری خودش را توی بغلم جا میکرد که باز نگاهم افتاد به موهای فرخوردهاش.دوباره دل را زدم به دریا و گفتم: «حالا که امامزمانی هستین یه چیز دیگه هم بگم؟ شنیدید نتانیاهو گفته ما کنار زنان بدون روسری ایران هستیم؟ ما خانما وقتی روسری میپوشیم اسلحهای داریم که هیچ مردی نداره.»با دلِ پر جواب داد: «آره. من فقط وقتی با شوهرم میایم بیرون اینجوری میپوشم. از بس همه بد میپوشن میگم اونا رو نگاه نکنه.» لحنش حسابی دلخور بود. دخترم غرغر میکرد و روی شانهام میکوبید. گفتم: «شاید اونا یه قدم رفتن جلوتر، نمیشه که شما کمتر بپوشین!» قبول نمیکرد و از زندگی ازهمپاشیده خواهرش گفت که نصیحتهایش برای آرایشکردن توی گوشش نمیرفته. برای اینکه نرم شود با خنده گفتم: «شاید یکی موهای فر قشنگی مثل شما نداشته باشه؛ اگه شوهر یکی دیگه ببینه، افسوس میخوره.»بهانهگیری دخترم زیاد شده بود و شربتخوردن آنها تمام. همینطور شالنپوشیده خداحافظی کرد و رفت.
چند دقیقه بعد، راه افتادم سمت فرشی که توی پیادهروی کنار موکب، پهن شده بود تا دخترم را با رنگآمیزی کاربرگها سرگرم کنم. دیدم زن با شوهر و پسرش هنوز ایستاده و دارند به بازی و نقاشی بچهها نگاه میکنند. صدایشان کردم برای نقاشی بیایند. زن هم آمد و کنارم نشست. نگاهش که کردم صورتش با پسزمینه عکس رهبر، توی چشمهایم قاب بسته شد و تازه توجهم جلب شد که شالش را روی موهایش انداخته!
نگاه نگرانش را از روی زنها و دخترهای بیحجاب توی پیادهرو گرفت و شروع کرد به درددل کردن از اینکه نگران دزدیدهشدن نگاه همسرش است.از خودش گفت؛ از ارادتش به امام زمان و اینکه زندگیاش را خیلی جاها نجات داده. از شش رکعت نمازی که هر روز برای سلامتی امام زمان(عج) میخواند. از چهلشب میدانداریاش توی میدان آزادی تا ساعت ۲ بامداد. از خودم خجالت کشیدم که کمکاری کردهام و هیچوقت تا آن ساعت میدان نبودم.گفت مربی ورزش است و موکب داشتهاند. از شماتت همباشگاهیاش گفت وقتی او را پرچمبهدوش دیده بود. و اینکه اینقدر توی میدان بوده که مریض شده و مدتی است نمیرود.آخرش گفت: «نمیدونم چه حکمتیه هرجا میرم آخرش سر از تجمع و بین شماها درمیارم. امشب قرار نبود بیام بیرون. خسته بودم کلی کار تو خونه کرده بودم.»گفتم: «منم امشب قرار نبود بیام اینجا. شما هم قرار نبود. قسمت بوده که همدیگه رو ببینیم.» موقع خداحافظی، شمارهاش را گرفتم. وقت ذخیره کردن گفتم: «میخوام یه اسم خوشگل براتون بذارم. اسمتون چیه؟»جواب داد «اکرم». توی گوشیام نوشتم: «اکرم-۳۱۳» و گفتم: «چون ایشالا یار امام زمانین.»
شب که رسیدم خانه پیام داد: «به خاطر حرفات امشب دوباره رفتم میدون آزادی. زیارت عاشورا خوندم.» غرق در حیرت جواب دادم: «من وسیله بودم؛ آقا امام زمان(عج) باهاتون کار داشت. التماس دعا»صبح که سخنران داشت از امکان عمر طولانی امام زمان(عج) و دلایل وجودش میگفت، فکرش را نمیکردم همان شب، بودنش را حس کنم و یکی از رفقایش را ببینم.
#زهره_علویراد
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
جان و جهان
۱.۷K
۱۶:۰۲
«محفل مداد مادرانه» به مناسبت اعیاد ربیعالاول، سرنخِ «عروسی» را در دستورکارش گذاشته بود. اما با حملهی ناجوانمردانهی آمریکا به مجلس عروسی سیریک، دیگر دل و دماغی نماند که خاطرات نمکینمان را روایت کنیم. مدتی باید شال سیاه عزا سر میکردیم و کنار زنان جنوب شَروه میخواندیم. اما توقفی در کار نیست. ما زخم برمیداریم، ولی برای ادامهی راه، کمر راست میکنیم!
حالا میخواهیم از رسمها و خاطرههایی که در گوشهوکنار زندگی، #سرنخ یک #عروسی را به دستمان میدهند بگوییم. برای اینکه کام ایران، بعد از این همه تلخی، کمی شیرین شود!
#لباس_عروس_خیس
یک دستم روی دامن سفید پفدارم بود و با دست دیگر، لبهی شنل را طوری نگه داشته بودم که به آرایش صورتم برخورد نکند و روی سرم بماند. از این بالا که ایستاده بودم، منظرهی باغ، خیلی قشنگ بود. ریسههای رنگیای که خودم سفارش داده بودم، درختها را زیباتر کرده بود. مخصوصاً میزهای گردی که به شکل زیبایی تزیین شده بود؛ درست مثل عروسیهای توی باغ در فیلمهای قدیمی.قدمی برداشتم تا از ایوان، پایین بروم و به مهمانها خوشآمد بگویم که باران تندی گرفت.
مامان که دست روی دست گذاشت و گفت: «خلاصه، گفتن دختر شما قبول کنه، رو چشم ما جا داره. هرجور که بخواد براش عروسی میگیریم؛ مثل عروس قبلیمون. چیزی براش کم نمیذاریم»، از خیالم پرت شدم بیرون.
زنعمو بتول که واسطه شده بود، میگفت پدر آقاپسر، زمیندار بزرگ فلان شهر است. آنقدر دارا هستند که تا هفتنسلشان از کار و کاسبی بینیاز است. خانوادهی موجّهی هم هستند و حتماً شما خوشتان میآید.خود پسر هم همین را بهم گفت. اینکه پدرش برای برادرش، همه کار کرده و ماشین و خانه هم خریده، برای او هم میکند و میخرد.
یک ساعت از رفتنشان نگذشته بود که مادرش زنگ زد و توصیفات مراسم عروس قبلی را به مادرم گفت. مامان هم پشت تلفن فقط لبخند میزد و تعارف تحویل میداد و به من نگاه میکرد. همینکه تلفنش تمام شد، همهی این حرفها را گذاشت کف دستم.
جلسهی بعد، همسر برادرش هم آمد. الحق که زیبا بود و پر از ناز و عشوه. اما صورت برادرش هیچ حس خاصی از رضایت یا خوشحالی را نشان نمیداد. آنقدر شانههایش افتاده بود که دلم برایش سوخت. دستبهسینه نشسته بود و هیچ نمیگفت؛ برعکس همسرش که از خوشصحبتی و گرمکردن مجلس کم نگذاشت.موقع صحبتِ دونفره، از زنبرادرش هم گفت. حالا که دیده بودمش به خوبی میتوانستم پُزی که بابت عروسشان میدهند را درک کنم. بعد، اضافه کرد «البته زنداداشم سر کار هم میره. الان حقوقش از حقوق داداشم بیشتره. بیشتر خرجشون با حقوق ایشون درمیاد. منم دوست دارم همسرم حقوق داشته باشه، با هم برای زندگی خرج کنیم.»این جمله را با سرخوشی ادا کرد و دهان من باز ماند؛ واقعا گفت دوست دارد همسرش درآمد داشته باشد و برای خانه خرج کند؟!دیگر حرفزدنم نمیآمد. گذاشتم حرفهایش تمام شود و بروند.هنوز پوست میوهها به گوشهی بشقابها لم داده بودند که مامان گفت: «نظرت چیه؟»- نه! ازش خوشم نیومد. خیلی روی کمک باباش حساب کرده.- خونواده خوبیان. چه عیبی داره به پسرشون کمک کنن؟! پولدارن، کمک میکنن. بعد رو به بابا کرد: «بد میگم؟!»اعتبارشان چشم پدرم را گرفته بود. گفت: «خونواده خوبی خو هستن. باباش آدم سرشناسیه. خودشم به نظر نمیاد آدم بدی باشه.»گفتم: «پولدار بودنی که باعث بشه آدم عادت کنه و فقط به فکر پول بیشتر باشه، ولو حقوق خانمش، آره بده! چه فایدهای داره وقتی نمیفهمه وظیفه زن نیست کار کنه؟ به من میگه میخوام زنم حقوق داشته باشه!»مامان با اشاره از فاطمه خواست چیزی بگوید. خواهر بزرگتر بود و چند پیراهن بیشتر از من پاره کرده بود؛ خاصه یک پیراهن عروسی! گفت: «دیوونه! اینا پولدارن. از خداشونه همهکار برای پسرشون بکنن. منت که نمیذارن. کار کردنم که خودت دوست داری.»
دوباره خودم را جای عروسشان در شب عروسی تصور کردم. آن لباس خیس و آرایشی که لابد ریخته بود، تافت مویی که شُرّه کرده بود روی گردنم و شنلی که دیگر ایستایی نداشت و لبههایش چسبیده بود به صورتم.چه حالت چندشآوری! بدتر از آن، بعدش بود. بعد از تمام شدن عروسی، با چه کسی باید زندگی میکردم؟! کسی که بیهیچملاحظهای گفته بود روی حقوق زنش حساب میکند و به خانه و ماشینی که حاصل زحمت خودش نبود افتخار میکرد؟! اگر بعدش دلم نمیخواست کار کنم، چه؟! اگر دلم میخواست همسرم خودش برای زندگیمان تلاش کند، چه؟! اصلاً اگر تلاشش برای زندگیمان را نمیدیدم، چطور میفهمیدم من و زندگیمان را دوست دارد؟! این عروسی را نمیخواستم حتی اگر بهترین عروسی دنیا باشد.گفتم: «نه! من از پسری که از آویزونبودن اِبایی نداره، خوشم نمیاد.»لباس عروس خیس را توی خیالم از تنم کندم و رفتم توی اتاقم.
#مهدیه_دهقانپور
جان و جهان
حالا میخواهیم از رسمها و خاطرههایی که در گوشهوکنار زندگی، #سرنخ یک #عروسی را به دستمان میدهند بگوییم. برای اینکه کام ایران، بعد از این همه تلخی، کمی شیرین شود!
#لباس_عروس_خیس
یک دستم روی دامن سفید پفدارم بود و با دست دیگر، لبهی شنل را طوری نگه داشته بودم که به آرایش صورتم برخورد نکند و روی سرم بماند. از این بالا که ایستاده بودم، منظرهی باغ، خیلی قشنگ بود. ریسههای رنگیای که خودم سفارش داده بودم، درختها را زیباتر کرده بود. مخصوصاً میزهای گردی که به شکل زیبایی تزیین شده بود؛ درست مثل عروسیهای توی باغ در فیلمهای قدیمی.قدمی برداشتم تا از ایوان، پایین بروم و به مهمانها خوشآمد بگویم که باران تندی گرفت.
مامان که دست روی دست گذاشت و گفت: «خلاصه، گفتن دختر شما قبول کنه، رو چشم ما جا داره. هرجور که بخواد براش عروسی میگیریم؛ مثل عروس قبلیمون. چیزی براش کم نمیذاریم»، از خیالم پرت شدم بیرون.
زنعمو بتول که واسطه شده بود، میگفت پدر آقاپسر، زمیندار بزرگ فلان شهر است. آنقدر دارا هستند که تا هفتنسلشان از کار و کاسبی بینیاز است. خانوادهی موجّهی هم هستند و حتماً شما خوشتان میآید.خود پسر هم همین را بهم گفت. اینکه پدرش برای برادرش، همه کار کرده و ماشین و خانه هم خریده، برای او هم میکند و میخرد.
یک ساعت از رفتنشان نگذشته بود که مادرش زنگ زد و توصیفات مراسم عروس قبلی را به مادرم گفت. مامان هم پشت تلفن فقط لبخند میزد و تعارف تحویل میداد و به من نگاه میکرد. همینکه تلفنش تمام شد، همهی این حرفها را گذاشت کف دستم.
جلسهی بعد، همسر برادرش هم آمد. الحق که زیبا بود و پر از ناز و عشوه. اما صورت برادرش هیچ حس خاصی از رضایت یا خوشحالی را نشان نمیداد. آنقدر شانههایش افتاده بود که دلم برایش سوخت. دستبهسینه نشسته بود و هیچ نمیگفت؛ برعکس همسرش که از خوشصحبتی و گرمکردن مجلس کم نگذاشت.موقع صحبتِ دونفره، از زنبرادرش هم گفت. حالا که دیده بودمش به خوبی میتوانستم پُزی که بابت عروسشان میدهند را درک کنم. بعد، اضافه کرد «البته زنداداشم سر کار هم میره. الان حقوقش از حقوق داداشم بیشتره. بیشتر خرجشون با حقوق ایشون درمیاد. منم دوست دارم همسرم حقوق داشته باشه، با هم برای زندگی خرج کنیم.»این جمله را با سرخوشی ادا کرد و دهان من باز ماند؛ واقعا گفت دوست دارد همسرش درآمد داشته باشد و برای خانه خرج کند؟!دیگر حرفزدنم نمیآمد. گذاشتم حرفهایش تمام شود و بروند.هنوز پوست میوهها به گوشهی بشقابها لم داده بودند که مامان گفت: «نظرت چیه؟»- نه! ازش خوشم نیومد. خیلی روی کمک باباش حساب کرده.- خونواده خوبیان. چه عیبی داره به پسرشون کمک کنن؟! پولدارن، کمک میکنن. بعد رو به بابا کرد: «بد میگم؟!»اعتبارشان چشم پدرم را گرفته بود. گفت: «خونواده خوبی خو هستن. باباش آدم سرشناسیه. خودشم به نظر نمیاد آدم بدی باشه.»گفتم: «پولدار بودنی که باعث بشه آدم عادت کنه و فقط به فکر پول بیشتر باشه، ولو حقوق خانمش، آره بده! چه فایدهای داره وقتی نمیفهمه وظیفه زن نیست کار کنه؟ به من میگه میخوام زنم حقوق داشته باشه!»مامان با اشاره از فاطمه خواست چیزی بگوید. خواهر بزرگتر بود و چند پیراهن بیشتر از من پاره کرده بود؛ خاصه یک پیراهن عروسی! گفت: «دیوونه! اینا پولدارن. از خداشونه همهکار برای پسرشون بکنن. منت که نمیذارن. کار کردنم که خودت دوست داری.»
دوباره خودم را جای عروسشان در شب عروسی تصور کردم. آن لباس خیس و آرایشی که لابد ریخته بود، تافت مویی که شُرّه کرده بود روی گردنم و شنلی که دیگر ایستایی نداشت و لبههایش چسبیده بود به صورتم.چه حالت چندشآوری! بدتر از آن، بعدش بود. بعد از تمام شدن عروسی، با چه کسی باید زندگی میکردم؟! کسی که بیهیچملاحظهای گفته بود روی حقوق زنش حساب میکند و به خانه و ماشینی که حاصل زحمت خودش نبود افتخار میکرد؟! اگر بعدش دلم نمیخواست کار کنم، چه؟! اگر دلم میخواست همسرم خودش برای زندگیمان تلاش کند، چه؟! اصلاً اگر تلاشش برای زندگیمان را نمیدیدم، چطور میفهمیدم من و زندگیمان را دوست دارد؟! این عروسی را نمیخواستم حتی اگر بهترین عروسی دنیا باشد.گفتم: «نه! من از پسری که از آویزونبودن اِبایی نداره، خوشم نمیاد.»لباس عروس خیس را توی خیالم از تنم کندم و رفتم توی اتاقم.
#مهدیه_دهقانپور
جان و جهان
۱.۷K
۷:۳۲
#جلدِ_شور
در تمام این سالها، به خاطر نمیآورم هنگام انجام این کارها گریه کرده باشم؛ چه آن روزهایی که تازه یاد گرفته بودم کتاب جلد کنم و خواهر و برادرهایم با کتاب و دفترشان دورم حلقه میزدند، چه روزهایی که با ذوق برای فرزند کلاس اولیام خرید میکردم و روی تکتک وسایلش برچسب میزدم و چه زمانی که تعداد دانشآموزهایم به سهنفر رسید. همینطور که داشتم اسم دخترم را روی برچسبها مینوشتم، دلم هُری پایین ریخت؛ راستی مادرهای مینابی این روزها چه میکنند؟ اگر هفته آینده مادر ماکان، پسری با کولهپشتی شبیه پسرش ببیند، چه میکند؟ «ماکان ورزش داشته، شاید ترسیده، فرار کرده!»؛ هنوز از یادآوری این جمله دلم خون میشود. یقین دارم چشمهایش تا ابد در کوچهپسکوچههای میناب دودو میزند. خوب میدانم مادرِ ماکان روزها به این رویا فکر کرده است که، تلفن زنگ بخورد، صدایی به او بگوید: «ماکان از ترس زبانش بند آمده، آنقدر دویده که به روستایی رسیده و در انباری یا پستویی چیزی پنهان شده.» من نمیدانم کمد لباسها و عروسکی که موهایش با لاک رنگ شده، عکسها و فیلمهای یادگاری، خطخطیهای روی دیوار، اسباببازیهای شکسته و لباسهای نوزادی که برای یادگاری نگه داشته شدهاند، با دلِ مادران آن ۱۶۸ نفر چه میکند؟چسبنواری جیغ میکشد؛ صدای جیغ دانشآموزهایی که به آغوش معلمشان پناه بردهاند در سرم میپیچد. اشکهای شورم روی لبهایم میلغزد و روی جلد قرمز دفتر میافتد. خارش و سوزش بینی وادارم میکند سرم را بالا بگیرم و دنبال دستمال بگردم. نگاهم با نگاه دخترم تلاقی میکند.- مامان! چرا گریه میکنی؟به جعبه دستمال اشاره میکنم و میگویم: «برای مامانهای میناب»
#نفیسه_کاظمی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
#مدرسه_شجره_طیبه_میناب
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
در تمام این سالها، به خاطر نمیآورم هنگام انجام این کارها گریه کرده باشم؛ چه آن روزهایی که تازه یاد گرفته بودم کتاب جلد کنم و خواهر و برادرهایم با کتاب و دفترشان دورم حلقه میزدند، چه روزهایی که با ذوق برای فرزند کلاس اولیام خرید میکردم و روی تکتک وسایلش برچسب میزدم و چه زمانی که تعداد دانشآموزهایم به سهنفر رسید. همینطور که داشتم اسم دخترم را روی برچسبها مینوشتم، دلم هُری پایین ریخت؛ راستی مادرهای مینابی این روزها چه میکنند؟ اگر هفته آینده مادر ماکان، پسری با کولهپشتی شبیه پسرش ببیند، چه میکند؟ «ماکان ورزش داشته، شاید ترسیده، فرار کرده!»؛ هنوز از یادآوری این جمله دلم خون میشود. یقین دارم چشمهایش تا ابد در کوچهپسکوچههای میناب دودو میزند. خوب میدانم مادرِ ماکان روزها به این رویا فکر کرده است که، تلفن زنگ بخورد، صدایی به او بگوید: «ماکان از ترس زبانش بند آمده، آنقدر دویده که به روستایی رسیده و در انباری یا پستویی چیزی پنهان شده.» من نمیدانم کمد لباسها و عروسکی که موهایش با لاک رنگ شده، عکسها و فیلمهای یادگاری، خطخطیهای روی دیوار، اسباببازیهای شکسته و لباسهای نوزادی که برای یادگاری نگه داشته شدهاند، با دلِ مادران آن ۱۶۸ نفر چه میکند؟چسبنواری جیغ میکشد؛ صدای جیغ دانشآموزهایی که به آغوش معلمشان پناه بردهاند در سرم میپیچد. اشکهای شورم روی لبهایم میلغزد و روی جلد قرمز دفتر میافتد. خارش و سوزش بینی وادارم میکند سرم را بالا بگیرم و دنبال دستمال بگردم. نگاهم با نگاه دخترم تلاقی میکند.- مامان! چرا گریه میکنی؟به جعبه دستمال اشاره میکنم و میگویم: «برای مامانهای میناب»
#نفیسه_کاظمی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
#مدرسه_شجره_طیبه_میناب
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۴۹.۱K
۱۶:۴۲
#میراث
با بچهها جلوی تلویزیون، روی مبل ولو شده بودیم و فرنی میخوردیم؛ فرنی خوشمزهای که برای نجاتِ شیر لب مرز انقضا پخته بودم. کاسه، کف دستم را گرم میکرد. هر دفعه، قاشق را در بافت لطیف و زردرنگش فرو میبردم، فقط حجم کمی برمیداشتم تا زود تمام نشود. از شبکه پویا بچههای دبستانی با پرچمهای رقصان در دستشان به ما لبخند میزدند. همزمان سرود مورد علاقهام پخش میشد. مثل همه دفعات قبل، با شنیدنش به آنی، تکتک سلولهایم غرق حسّ غرور و خوشبختی شد.با زبانم فرنی چسبیده به قاشق را تمیز کردم؛ آن را مثل میکروفون فرضی دستم گرفتم و با احسان شروع به همخوانی کردم:«من اگه چشم بشم به پاش بیدارم، میشه مهمترین کارمآره، من به ایران وفادارم
من اگه ابر بشم، همینجا میبارم، پامو بیرون نمیذارم،آره، من به ایران وفادارم
اگه خودکار شم، هی مینویسم ایرانکاشکی کاغذ بشم واسه کتاب قرآن
اگه پاککن بشم، دشمنو پاک میکنمهرچی دارمو فدا این آب و خاک میکنم...»
همینطور که با بچهها شور گرفته بودیم و صدای احسان بین صداهایمان گم شده بود، یادم آمد آقا شهید شده!یخ کردم. چشمهایم بیهدف در کاسه میچرخیدند؛ انگار دنبال چیزی باشند. چشمم به قاشق که بهطرز مسخرهای دستم گرفته بودم افتاد. آن را داخل کاسه فرنی رها کردم. دیگر میل نداشتم. از همسرم پرسیدم: «آقا شهید شده؟»با تعجب نگاهم کرد و گفت: «خیلی وقته… خوبی؟!»خوب نبودم! فردا اول مهر بود. ما خوشحال بودیم. ما امنیت داشتیم. ما آماده ورود به مدرسه بودیم. همه چیز سرجایش بود؛ ولی آقا نبود.بلند شدم. فقط میخواستم تنها باشم. قبل از اینکه بچهها حالم را ببینند خودم را داخل اتاق پرت کردم و در را پشت سرم بستم. روی تخت نشستم. گوشی را باز کردم. یکی از دوستانم در گروه، پیام رهبرجوان به مناسبت بازگشایی مدارس را بازنشر کرده بود؛ پیام میراث رهبرشهید را.چشمم روی عناوین بالا و پایین میشد تا به این عنوان رسیدم:«پاسدار هویّت ملّی و استقلال فرهنگی خود باشید.»گرمیِ خبر از صفحه گوشی رد شد و به من هم رسید. زیر پیام، شکلک قلب گذاشتم. پاهایم جان تازهای گرفت. بلند شدم تا به هال برگردم. فردا اول مهر بود. ما خوشحال بودیم. ما رهبر داشتیم. هنوز صدای تلویزیون میآمد.«وطن چیز کمی نیستآره، من به ایران وفادارم…»
#روزنوشتهای_یک_خانم_معلّم@kh_moalem#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
با بچهها جلوی تلویزیون، روی مبل ولو شده بودیم و فرنی میخوردیم؛ فرنی خوشمزهای که برای نجاتِ شیر لب مرز انقضا پخته بودم. کاسه، کف دستم را گرم میکرد. هر دفعه، قاشق را در بافت لطیف و زردرنگش فرو میبردم، فقط حجم کمی برمیداشتم تا زود تمام نشود. از شبکه پویا بچههای دبستانی با پرچمهای رقصان در دستشان به ما لبخند میزدند. همزمان سرود مورد علاقهام پخش میشد. مثل همه دفعات قبل، با شنیدنش به آنی، تکتک سلولهایم غرق حسّ غرور و خوشبختی شد.با زبانم فرنی چسبیده به قاشق را تمیز کردم؛ آن را مثل میکروفون فرضی دستم گرفتم و با احسان شروع به همخوانی کردم:«من اگه چشم بشم به پاش بیدارم، میشه مهمترین کارمآره، من به ایران وفادارم
من اگه ابر بشم، همینجا میبارم، پامو بیرون نمیذارم،آره، من به ایران وفادارم
اگه خودکار شم، هی مینویسم ایرانکاشکی کاغذ بشم واسه کتاب قرآن
اگه پاککن بشم، دشمنو پاک میکنمهرچی دارمو فدا این آب و خاک میکنم...»
همینطور که با بچهها شور گرفته بودیم و صدای احسان بین صداهایمان گم شده بود، یادم آمد آقا شهید شده!یخ کردم. چشمهایم بیهدف در کاسه میچرخیدند؛ انگار دنبال چیزی باشند. چشمم به قاشق که بهطرز مسخرهای دستم گرفته بودم افتاد. آن را داخل کاسه فرنی رها کردم. دیگر میل نداشتم. از همسرم پرسیدم: «آقا شهید شده؟»با تعجب نگاهم کرد و گفت: «خیلی وقته… خوبی؟!»خوب نبودم! فردا اول مهر بود. ما خوشحال بودیم. ما امنیت داشتیم. ما آماده ورود به مدرسه بودیم. همه چیز سرجایش بود؛ ولی آقا نبود.بلند شدم. فقط میخواستم تنها باشم. قبل از اینکه بچهها حالم را ببینند خودم را داخل اتاق پرت کردم و در را پشت سرم بستم. روی تخت نشستم. گوشی را باز کردم. یکی از دوستانم در گروه، پیام رهبرجوان به مناسبت بازگشایی مدارس را بازنشر کرده بود؛ پیام میراث رهبرشهید را.چشمم روی عناوین بالا و پایین میشد تا به این عنوان رسیدم:«پاسدار هویّت ملّی و استقلال فرهنگی خود باشید.»گرمیِ خبر از صفحه گوشی رد شد و به من هم رسید. زیر پیام، شکلک قلب گذاشتم. پاهایم جان تازهای گرفت. بلند شدم تا به هال برگردم. فردا اول مهر بود. ما خوشحال بودیم. ما رهبر داشتیم. هنوز صدای تلویزیون میآمد.«وطن چیز کمی نیستآره، من به ایران وفادارم…»
#روزنوشتهای_یک_خانم_معلّم@kh_moalem#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۴۷.۴K
۲۱:۲۷
#لب_ابرها
این اول مهر، با تمام اول مهرها فرق دارد.فقط از زیر قرآن رد کردن و صدقه گذاشتن، تپشهای نامنظم قلبم را آرام نمیکند!هفتِ صبح، قبل از مدرسه، لباسفرمپوشیده و کیفبهدست، خانوادگی آمدیم میدان احمدآباد، سر کلاس پرچمداری، وسط مدرسهی بزرگ وطن.زنگ اول، نه ریاضی بود، نه فارسی. زنگ اول، زنگ قصه بود. قصهی صدایی که امسال با صدای زنگ مدرسهها در گوش شهر پیچیده. نگاه کن! نگاه کن! آن صدوچهلوچند کوچولوی بانمک، چطور نشستهاند لب ابرها و پاهایشان را به شادی و شیطنت، آویزان کردهاند. برای پرچممان، دست تکان میدهند و با هم میخوانند:«ای نام تو بهترین سرآغازبی نام تو نامه کی کنم باز؟!»
امسال قرار است هر روز صبح، برای دانشآموزان مدرسهای که ریشههایش در قلبهای تکتکمان است و شاخوبرگ سرسبز و بلندش، در سینهی آسمان، درست وسط آغوش خدا، دست تکان بدهیم و هدیهای کوچک بفرستیم.گوش کن دخترکم! زنگ مدرسهی شجرهی طیبه هم خورد.
#آصفه_آصفپور
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
این اول مهر، با تمام اول مهرها فرق دارد.فقط از زیر قرآن رد کردن و صدقه گذاشتن، تپشهای نامنظم قلبم را آرام نمیکند!هفتِ صبح، قبل از مدرسه، لباسفرمپوشیده و کیفبهدست، خانوادگی آمدیم میدان احمدآباد، سر کلاس پرچمداری، وسط مدرسهی بزرگ وطن.زنگ اول، نه ریاضی بود، نه فارسی. زنگ اول، زنگ قصه بود. قصهی صدایی که امسال با صدای زنگ مدرسهها در گوش شهر پیچیده. نگاه کن! نگاه کن! آن صدوچهلوچند کوچولوی بانمک، چطور نشستهاند لب ابرها و پاهایشان را به شادی و شیطنت، آویزان کردهاند. برای پرچممان، دست تکان میدهند و با هم میخوانند:«ای نام تو بهترین سرآغازبی نام تو نامه کی کنم باز؟!»
امسال قرار است هر روز صبح، برای دانشآموزان مدرسهای که ریشههایش در قلبهای تکتکمان است و شاخوبرگ سرسبز و بلندش، در سینهی آسمان، درست وسط آغوش خدا، دست تکان بدهیم و هدیهای کوچک بفرستیم.گوش کن دخترکم! زنگ مدرسهی شجرهی طیبه هم خورد.
#آصفه_آصفپور
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۵۸۰
۲۱:۵۵
#اوه
آقای مستندساز ساعتها ما را با چند عقرب سر کار گذاشته بود. سر شب که میخواست بخوابد، پودری که از مردم محلی گرفته بود به شکل یک خط ظریف دایرهای، دور خودش ریخت. عقربها با آن پودر مشکل دارند؛ پس راحت خوابید. او خودش را سوژه آزمایش کرد. روز بعد تصمیم گرفت آنها را به بازی بگیرد. عقرب را با یکحرکت، درون شیشه گیر انداخت. بعد شیشه را کج کرد و کف دستش را زیر آن گرفت. عقرب بیرون آمد. روی دست او راه رفت و مرد با حرکات آهسته او را به سطح زمین رساند. عقرب رفت.



در سریال «سنگ زرد»¹، گاوچرانها چادر زده بودند. کجا؟ دقیقا روی کلونی مارهای زنگی. اما کِی این را فهمیدند؟ صبح فردا که با قهوه کنار چادرهایشان برنامه روز را مرور میکردند. تنها زن گاوچرانِ گروه نبود. عیبی نداشت، به قاعده، زنها کمی بیشتر میخوابند. یکی از گاوچرانها صدای زنگ را شنید. پاشنه تیز کفشش را در کله مار زنگی فرو برد. بازهم عیبی نداشت. اما صدای بعدی که آمد یعنی اینجا لانه آنهاست و اینها مهمان ناخوانده. ناگهان زن مهم شد. صدا زدند: «تیتِر!...تیتِر!»خم شدند کنار چادرش، زیپ چادر را با احتیاط باز کردند. او بیدار بود. آرام نفس میکشید. نفسش را تا بینی میرساند و برمیگرداند. مارها رویش حرکت میکردند. تا اینکه چند کابوی جوان با هم مارها را گرفتند و او بیرون دوید.



قبایل ماسایی در کنیا، سروکارشان با جانواران بزرگی است. آنها گاوداری میکنند. گاوها همیشه در معرض خطر حمله شیرها هستند. ماسایی، قرمز میپوشد؛ رنگ خون. و سر سفره کنار شیر، خون میآورد تا شجاعت را به رگ کودکانش بریزد. آنوقت بزرگ که شدند، به رسم پدرانشان نیزه به دست میگیرند. سرخ میپوشند. و به دنبال شیرها میدوند. آنها را اگر لازم شد شکار میکنند. اگر نه، قصهی شبِ تولهشیرها را جور میکنند؛ «بچهجان، به ماسایی جماعت نزدیک نشو!!»



کلیپ کوتاهی دیدم. دخترکی اندازه پسرکم، در خانه، یک مار پیتون زرد دید. مار، کل طول خانه را گرفته بود. از پدرش چوبی بلند گرفت و او را عین برفی، همان بزغاله کوچک هایدی، به بیرون خانه هِی کرد. مادرش که از راه رسید، توی راهپله با آن مار عظیم درحالرفتن روبرو شد. درحالیکه کفشهای پاشنه بلندش را درمیآورد به کودک نگاه کرد و گفت: «اوه» و خندید.



خب استرالیا است و آبوهوای اقیانوسی و میوههای خوشمزه، و مار. بهطرز شگفتانگیزی هیچکدام مهاجرت نکردند. هیچکس نگفت: «اینجا شیر داره، عقرب داره، مار زنگی داره. پیتون داره و بچهم تو شکمش جا میشه. وقتشه جمع کنم برم آپارتمان خودمو داشته باشم.» شاید هم کسانی گفتند و رفتند. اما آنقدری آدم ماندند که رسمهایشان بزرگ شد. و خبرش به ما رسید.خب خاصیت سرزمینی که آهو دارد، این است که شیر داشته باشد. آهو خوشمزه است.اینجا نفت دارد. گاز دارد. تمدن دارد. و اینها خوشمزهاند. راهِ ماندن گاهی نفس را حبس کردن است. گاهی کیش کردن و گاهی فریاد زدن. گاهی باید با چوب دنبالشان کرد. گاهی زیرِ پا له کرد. گاهی شکار کرد. البته باید به بچهها یاد داد تا با هرچه دارند، اینجا بمانند و در کشوری زندگی کنند با چیزهای خوشمزه. آنوقت میشود در وقت هجوم خطرات گفت: «اوه»
¹ yellow stone
#زینبامهطلب
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
آقای مستندساز ساعتها ما را با چند عقرب سر کار گذاشته بود. سر شب که میخواست بخوابد، پودری که از مردم محلی گرفته بود به شکل یک خط ظریف دایرهای، دور خودش ریخت. عقربها با آن پودر مشکل دارند؛ پس راحت خوابید. او خودش را سوژه آزمایش کرد. روز بعد تصمیم گرفت آنها را به بازی بگیرد. عقرب را با یکحرکت، درون شیشه گیر انداخت. بعد شیشه را کج کرد و کف دستش را زیر آن گرفت. عقرب بیرون آمد. روی دست او راه رفت و مرد با حرکات آهسته او را به سطح زمین رساند. عقرب رفت.
در سریال «سنگ زرد»¹، گاوچرانها چادر زده بودند. کجا؟ دقیقا روی کلونی مارهای زنگی. اما کِی این را فهمیدند؟ صبح فردا که با قهوه کنار چادرهایشان برنامه روز را مرور میکردند. تنها زن گاوچرانِ گروه نبود. عیبی نداشت، به قاعده، زنها کمی بیشتر میخوابند. یکی از گاوچرانها صدای زنگ را شنید. پاشنه تیز کفشش را در کله مار زنگی فرو برد. بازهم عیبی نداشت. اما صدای بعدی که آمد یعنی اینجا لانه آنهاست و اینها مهمان ناخوانده. ناگهان زن مهم شد. صدا زدند: «تیتِر!...تیتِر!»خم شدند کنار چادرش، زیپ چادر را با احتیاط باز کردند. او بیدار بود. آرام نفس میکشید. نفسش را تا بینی میرساند و برمیگرداند. مارها رویش حرکت میکردند. تا اینکه چند کابوی جوان با هم مارها را گرفتند و او بیرون دوید.
قبایل ماسایی در کنیا، سروکارشان با جانواران بزرگی است. آنها گاوداری میکنند. گاوها همیشه در معرض خطر حمله شیرها هستند. ماسایی، قرمز میپوشد؛ رنگ خون. و سر سفره کنار شیر، خون میآورد تا شجاعت را به رگ کودکانش بریزد. آنوقت بزرگ که شدند، به رسم پدرانشان نیزه به دست میگیرند. سرخ میپوشند. و به دنبال شیرها میدوند. آنها را اگر لازم شد شکار میکنند. اگر نه، قصهی شبِ تولهشیرها را جور میکنند؛ «بچهجان، به ماسایی جماعت نزدیک نشو!!»
کلیپ کوتاهی دیدم. دخترکی اندازه پسرکم، در خانه، یک مار پیتون زرد دید. مار، کل طول خانه را گرفته بود. از پدرش چوبی بلند گرفت و او را عین برفی، همان بزغاله کوچک هایدی، به بیرون خانه هِی کرد. مادرش که از راه رسید، توی راهپله با آن مار عظیم درحالرفتن روبرو شد. درحالیکه کفشهای پاشنه بلندش را درمیآورد به کودک نگاه کرد و گفت: «اوه» و خندید.
خب استرالیا است و آبوهوای اقیانوسی و میوههای خوشمزه، و مار. بهطرز شگفتانگیزی هیچکدام مهاجرت نکردند. هیچکس نگفت: «اینجا شیر داره، عقرب داره، مار زنگی داره. پیتون داره و بچهم تو شکمش جا میشه. وقتشه جمع کنم برم آپارتمان خودمو داشته باشم.» شاید هم کسانی گفتند و رفتند. اما آنقدری آدم ماندند که رسمهایشان بزرگ شد. و خبرش به ما رسید.خب خاصیت سرزمینی که آهو دارد، این است که شیر داشته باشد. آهو خوشمزه است.اینجا نفت دارد. گاز دارد. تمدن دارد. و اینها خوشمزهاند. راهِ ماندن گاهی نفس را حبس کردن است. گاهی کیش کردن و گاهی فریاد زدن. گاهی باید با چوب دنبالشان کرد. گاهی زیرِ پا له کرد. گاهی شکار کرد. البته باید به بچهها یاد داد تا با هرچه دارند، اینجا بمانند و در کشوری زندگی کنند با چیزهای خوشمزه. آنوقت میشود در وقت هجوم خطرات گفت: «اوه»
¹ yellow stone
#زینبامهطلب
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۳۴۱
۱۳:۰۰