بازارسال شده از @revayatgaran_iran
#تبیین سیره امام شهید #عملیات_مشترک
کار ویژهی «راویِ کتابِ آقای کتابخوان»...
مشارکت راویانِ جوان در روایت، عَرضه و تهیه ی « کتاب خون دلی که لَعل شد » برای خِیلِ عزادران در مراسم وداع مصلای تهران [ تنها زندگینامهی خودگفتهی امام شهید(ره) ].
نکات ضروری:
بعلت محدودیتِ در بکارگیری عزیزان، نهایتاً تا صبح جمعه مورخ ۵ تیرماه۱۴۰۵ فرصت اعلام آمادگی به ایشان را دارید.
در صورت اعلام آمادگی بیش از نیاز، قرعه کشی اتفاق خواهد افتد.
اهداف مأموریتی :۱- روایت ۶۰ ثانیه ای بصورت تخاطبی با محوریت کتاب « خون دلی که لعل شد »۲-ارائه ی کتاب۳-تبیین و اِقناع سازی جهت تهیه ی کتاب توسط عزاداران قائدشهید بعنوان رِزقِ معنوی و محتوایی
زمان اجرا: از صبح روز شنبه مورخ ۱۳ تیر لغایت نماز صبح روز دوشنبه ۱۵ تیر
مکان برگزاری: مبادی ورودی مصلای حضرت امام خمینی(ره) تهران
محل اِسکانِ محدود: متعاقباً اعلام خواهد شد.
ساعت اجرا: زمانِ حضور ارجمند آن بصورت گردشی و شیفتی دیده خواهد شد:
برادران هــــر شیفت ۸ ساعت
خواهران هر شیفت ۶ ساعت
گروه کشوری « راویان جوان »
بله @revayatgaran_irani.
ایتا https://eitaa.com/joinchat/336331825Cd60d52ed78
۱
۲۲:۴۶
بازارسال شده از کانال کانون دفاع مقدس شهدای دانشجو
بیانات در پایان مراسم عزاداری اربعین حسینی


جوانیتان را قدر بدانید؛ میدان وسیعی در مقابل شما است. انشاءالله شصت سال دیگر، هفتاد سال دیگر شما در این دنیا حضور خواهید داشت و کار خواهید داشت؛ از این فرصت استفاده کنید؛ برای این فرصت طولانی برنامهریزی کنید؛ برای اینکه برنامهریزیتان درست از آب دربیاید فکر کنید؛ برای اینکه درست بتوانید فکر کنید با قرآن آشنا بشوید، قرآن را بخوانید، تأمّل کنید، از کسانی که پیش از شما و بیش از شما تأمّل کردند یاد بگیرید. یاد گرفتن ننگ نیست، افتخار است؛ همیشه باید یاد بگیریم، تا آخر عمر باید یاد بگیریم. فکر کنید، مطالعه کنید، شناسایی کنید، آنجایی که اقدام لازم است اقدام کنید. اقدام یک وقت در آزمایشگاه است، یک وقت در کلاس درس است، یک وقت داخل محیط دانشگاه است، یک وقت در محیط اجتماعی است، یک وقت در محیط سیاسی است، یک وقت در راه کربلا است، یک وقت در راه فلسطین است، یک وقت شعار برای اهداف عالیهی اسلامی است. انقلاب اسلامی این راه را روی ما باز کرد. عزیزان من، جوانهای من! شماها آن روزگار را ندیدید؛ خوشحال باشید که ندیدید. ما دیدیم آن روزگار را؛ روزگار بدی بود، روزگار سختی بود، روزگار سیاهی بود، روزگار یأس بود. انقلاب ورق را برگرداند، انقلاب راه را باز کرد، انقلاب به ما فرصت داد. میتوانیم از این فرصت استفاده کنیم؛ شما میتوانید از این فرصت استفاده کنید. میشود هم استفاده نکرد؛ اگر استفاده نکردیم، خسران است؛ اگر استفاده کردیم، فلاح است: قَد اَفلَحَ المُؤمِنون.(۴) انشاءالله که موفّق و مؤیّد باشید.
شبکه راویان جوان کشوری
@daneshgaheiran
@daneshgaheiran
۱
۱۰:۳۷
#قائد_شهید#حضرت_راهبر
سلام و عرض ادب؛
راویان و فرهیختگان محترم در صورت حضور در تهران جهت مراسم وداع و تشییع قائد شهید( رضوان الله علیه )، می توانید به همسنگرانِ جهاد روایت و نهضت روایتگریِ مستقر در « بهشت زهرا تهران » بپیوندید.
∆ مأموریت ها:
✓ قرارگاه شهدای قـــــدس✓ روایت و تبییـــــــــــــــــــــــن✓ رســـــــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه✓ کــــــــودک و نوجـــــــــــوان✓ گــفــتـــــگـــــــــــــــــــــــــــــــــــو✓ اجرایـــی و پشتیبانـــــــی✓ فــضــــــای مـجـــــــــــــــازی
جهت کسب اطلاعات بیشتر و هماهنگی های لازم با برادر ارجمند « جناب آقای مصطفوی » تماس حاصل فرمایید 
۰۹۱۲۳۰۲۴۶۴۹
✓ توضیحات مهم:
در صورت تمایل و برقراری تماس با برادر مصطفوی جهت حضور در این مأموریت و عملیات تاریخی، بفرمایید که از سوی « معاونت روایتگری سپاه و بسیج » معرفی شده اید.
لازم به ذکر است که زیرساخت های لازم جهت اسکان و تغذیه برای راویان محترم فراهم شده است.
یکی از مقاصد تشییع و اسکانِ بیش از ۴۰ هزار نفر از زائرینِ امامِ شهید در بهشت زهرا تهران خواهد بود.
مهلت تماس و هماهنگی: تا ساعت ۱۲ ظهر روز جمعه مورخ ۱۲ تیرماه ۱۴۰۵
ظرفیت پذیرش محدود می باشد
#باید_برخاست#عملیات_مشترک
@khanehpedary
سلام و عرض ادب؛
∆ مأموریت ها:
✓ قرارگاه شهدای قـــــدس✓ روایت و تبییـــــــــــــــــــــــن✓ رســـــــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه✓ کــــــــودک و نوجـــــــــــوان✓ گــفــتـــــگـــــــــــــــــــــــــــــــــــو✓ اجرایـــی و پشتیبانـــــــی✓ فــضــــــای مـجـــــــــــــــازی
✓ توضیحات مهم:
#باید_برخاست#عملیات_مشترک
@khanehpedary
۲۹
۱۳:۱۸
۳۶
۲۰:۱۵
سلام. امروز شنبه وقتی برای دیدار آخر خدمت آقا رفتم. اولش دو دل بودم. اما بالاخره یاعلی گفتم و عزمم را جزم کردم باید این روز تاریخی را برای خودم و روایت این روزها برای آیندگان به خوبی بسازم.برای اینکه فردا از خودم و نسل آینده ساز توقع ثبت این روز ها را داشته باشم باید میرفتم.با هرسختی و شلوغی بود به درب ورودی رسیدم آنهم با صف طولانی رد شدم تا از مترو بیرون آمدم هوا کم کم تاریک و نزدیک نماز مغرب شده بود.تصمیم گرفتم اول برم خدمت آقا سلام بدمعین بچه ایکه بزرگترش را گم کرده همه طرف چشم چرخاندم اما در محوطه اصلی مراسم و حیاط مصلی با صحنه خالی روبرو شدم .کم کم نجوایی به گوشم رسید که تابوت آقا و شهدا را موقت بردن برمیگرده. خیالم راحت شد. هوا دیگه روشنی نداشت و برای نماز مغرب خودمو آماده کردم بعدنماز آقا جان عزیز را روی صحنه آوردند و ساعتها و ساعتها نگاهمو بهش دوختم و یک دل سیر با گریه همه حرفهامو با نگاه کردن زدم. حجم جمعیت به قدری بود که بارها با مشکل خروج روبرو شدم تصمیم گرفتم یک شب کامل پیش اقاجانمون بمانم. تا هیچ وقت خاطرات خوش بیت رهبری از خاطرم پاک نشود.ولی همه باید او را به امیددیدار میسپردند.منم سعی کردم شب، بعد کمی استراحت، با نگاه بغض آلود و گریان تا صبح دلم را خالی کنم. همه داغ دلشون تازه شده بود. صدای هق هق کم و بیش پخش شده بود . چون مدام مداحی و قرائت قرآن و رجز پخش میشد. هرکس تو حال خودش با پدرامت خلوت کرده بود. خیلییی خوب بود...
خیلی سخته که دیگه کسی زنگ نمیزنه بگه اسمت را برای دیدار بیت دادم ! متاسفانه این دیدار پدر برای همیشه به پایان رسید و در تقویم و سالگردها هم به خاطره ها سپرده شد.
ن. طالبی ۱۳ تیرماه ۱۴۰۵،تهران
@khanehpedary@revayatgaran_irani
خیلی سخته که دیگه کسی زنگ نمیزنه بگه اسمت را برای دیدار بیت دادم ! متاسفانه این دیدار پدر برای همیشه به پایان رسید و در تقویم و سالگردها هم به خاطره ها سپرده شد.
@khanehpedary@revayatgaran_irani
۳۶
۲۰:۱۵
بازارسال شده از تا انتهایِ افق
این خانم، ایرانی آمریکایی است و کلا در آمریکا بزرگ شده و به قول خودش هیچ دوست ایرانی نداشته...
از وقتی رفتارهای طرفداران پهلوی رو میبینه و نگاه پر از تعجب مردم آمریکا که مردمی بیان درخواست بمباران کشور خود را بکنند، شروع میکنه به حمایت از ایران اسلامی. حالا هم این ویدئو را از خود درباره آقا گرفته...
به نظرتون چه طور آقای واقعی را به جهان بشناسانیم؟چه طور صدای واقعی ایشان را،سخنرانی های واقعی ایشان را،عقاید و باورهای ایشان را،به مردم جهان برسانیم؟
اگر تا الان هم کوتاهی کردیم،چون هنوز زندهایم،یعنی به لطف خدا،هنوز فرصت جبران داریم...
@ninfrance
از وقتی رفتارهای طرفداران پهلوی رو میبینه و نگاه پر از تعجب مردم آمریکا که مردمی بیان درخواست بمباران کشور خود را بکنند، شروع میکنه به حمایت از ایران اسلامی. حالا هم این ویدئو را از خود درباره آقا گرفته...
به نظرتون چه طور آقای واقعی را به جهان بشناسانیم؟چه طور صدای واقعی ایشان را،سخنرانی های واقعی ایشان را،عقاید و باورهای ایشان را،به مردم جهان برسانیم؟
اگر تا الان هم کوتاهی کردیم،چون هنوز زندهایم،یعنی به لطف خدا،هنوز فرصت جبران داریم...
@ninfrance
۱
۲۱:۳۲
۲۰
۲۱:۵۹
روایت وداع؛ساعت که به هفت و نیمِ صبح رسید، گویی زمان در میانهٔ مصلی ایستاد. دیگر صدای همهمه نبود؛وقتی سرود ملی طنینانداز شد، لرزشِ پرههای بالگردها بر فراز سرِ جمعیت، نه صدای پرواز که گویی صدایِ تپشِ قلبی بود که دیگر نمیتپید.
وقتی آیتالله سبحانی، قامت به نماز بست، سکوتی مرگبار بر مصلی سایه افکند؛ سکوتی که از فشارِ بغضی بود که میخواست سدِ گلو را بشکند. و وقتی تکبیرِ اول گفته شد، سدِ بغضها فرو ریخت. آنجا دیگر مصلای تهران نبود؛ دشتی بود که کوهها در آن به زانو درآمده بودند. هقهقِ جماعت، ضجههای بیامانِ مادری بود که گویی جگرگوشهاش را برای همیشه به خاک سپرده است.
نماز بر پیکرِ رهبر، نمازِ وداع با «جان» بود. اما سنگینتر از آن، نماز بر پیکرِ آن کودکِ شیرخوار بود . چگونه میشود به نماز ایستاد و ندید که دستهای کوچکِ فرشتهای، در انتظارِ مادر در آسمانها گشوده شده است؟
بازگشت از آن فضا، راه رفتن رویِ گدازههای آتش بود. اگرچه موکبها شربت میدادند و آبفشانهای آتشنشانی راه را خنک میکردند، اما هیچ آبی، تشنگیِ جانهای سوخته را فرو نمینشاند.
ما به خانه رسیدیم، به همان حریمِ امن؛ اما من هنوز در آن نمازِ جانکاه ماندهام. در آن صفهای طولانیِ بازگشت که هر قدمش، طعمی از فراق داشت. آری، این زیارت ساده بود، اما سنگینیاش تا ابد بر شانههای تاریخِ این سرزمین باقی خواهد ماند؛ روزی که ایران، نه فقط رهبر، که بخشی از معنای زندگیاش را به خاک سپرد.
" />
گمنام بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان پردیس بنتالهدی صدر رشت
⌝ #روایت⌞⌝ #گیلان ⌞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞❀✿❀؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞‹فضایمجازی کنگرهملی شهدای دانشجو›
@shahed_daneshjo









@khanehpedary @revayatgaran_irani
وقتی آیتالله سبحانی، قامت به نماز بست، سکوتی مرگبار بر مصلی سایه افکند؛ سکوتی که از فشارِ بغضی بود که میخواست سدِ گلو را بشکند. و وقتی تکبیرِ اول گفته شد، سدِ بغضها فرو ریخت. آنجا دیگر مصلای تهران نبود؛ دشتی بود که کوهها در آن به زانو درآمده بودند. هقهقِ جماعت، ضجههای بیامانِ مادری بود که گویی جگرگوشهاش را برای همیشه به خاک سپرده است.
نماز بر پیکرِ رهبر، نمازِ وداع با «جان» بود. اما سنگینتر از آن، نماز بر پیکرِ آن کودکِ شیرخوار بود . چگونه میشود به نماز ایستاد و ندید که دستهای کوچکِ فرشتهای، در انتظارِ مادر در آسمانها گشوده شده است؟
بازگشت از آن فضا، راه رفتن رویِ گدازههای آتش بود. اگرچه موکبها شربت میدادند و آبفشانهای آتشنشانی راه را خنک میکردند، اما هیچ آبی، تشنگیِ جانهای سوخته را فرو نمینشاند.
ما به خانه رسیدیم، به همان حریمِ امن؛ اما من هنوز در آن نمازِ جانکاه ماندهام. در آن صفهای طولانیِ بازگشت که هر قدمش، طعمی از فراق داشت. آری، این زیارت ساده بود، اما سنگینیاش تا ابد بر شانههای تاریخِ این سرزمین باقی خواهد ماند؛ روزی که ایران، نه فقط رهبر، که بخشی از معنای زندگیاش را به خاک سپرد.
⌝ #روایت⌞⌝ #گیلان ⌞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞❀✿❀؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞‹فضایمجازی کنگرهملی شهدای دانشجو›
۸۴
۱۰:۵۶
بازارسال شده از صدای دانشجو 🇮🇷
نیمه شب بود و مطالعه درسها به تازگی تمام شده بود. خودکارها و مدادها را از روی میز جمع کردم و در قلمدان روی میز قرار دادم، کتابها را هم روی هم گذاشتم و روی گوشهای از میز قرار دادم.به دیگر اجزای روی میز نگاه کردم، به قلمدانی که نقش حاج قاسم روی آن نقش بسته، به قاب عکسی که تصویر آن تلفیق آقای کشوردوست است و پرچم ایران و تندیسی که نماد دانشگاه علم و صنعت است. راستی آقای شهیدم! چند روز از شهادتتان گذشته است؟بهناگاه ذهنم به صبح ۱۰ اسفند پر میکشد، صبحی که مجری تلویزیون از عروج شما سخن میگفت و من دستم را محکم روی دهان میفشردم که شیون نکنم و چشمانم را به سختی کنترل میکردم که اشکی از آن فرو نریزد. مرواریدهای تولیدی چشمم را در روزهای گذشته خیلی خرج نکردم تا در روز تشییع شما آنان را به حراج بگذارم، آقای شهیدم خریدار مرواریدهایی که تمام دارایی من است و در پیشگاه شما ناچیز است، هستید؟تا امشب سعی کردهام خیلی گریه نکنم و حواسم جمع ماموریتهایی باشد که نسبت به آن مبعوث شدهام و امشب به این میاندیشم که گریه برای شهادت سیدعلی و خشم برای خونخواهی او چه عناصر مقدسی هستند و چقدر به اینها محتاجیم.نور کمسوی ماه از پنجره سرک میکشد و روی عکس آقای شهید میافتد و اندوهی جانکاه را به چشمم میآورد. با تابش نور اندک ماه، نوار مشکی رنگی را که به ظرافت گوشه عکس رهبرم بستهام واضحتر میبینم و این نوارهای مشکی گوشه قابها چه کردند با دلهای ما!امشب میخواهم به چشمانم که چهار ماه است خیلی به آنان اجازه ندادم بگریند و حالا در برابر اشک کمطاقت شدند اجازه بدهم که برای یتیمی خود گریه کنند.دیگر چشمانم تاب ذخیره مرواریدِ اشک را ندارند و التماس میکنند که اجازه دهم برای آقای شهید ببارند. اما نمیخواهم اشکم هدر رود، نمیخواهم بدون دلیل مستحکم و فقط برای تخلیه شدن گریه کنم؛ میخواهم با هر قطره اشکی که فرو میافتد، جایگاه آقای شهید و شناختم از ایشان را در ذهن بالاتر ببرم. همین شد که برای اینکه بهتر بفهمم چرا خواهم گریست گوشی را برداشتم و برنامهای را باز کردم. اکسپلور برنامه سر تا پا شده تصاویر و کلیپهای شما و من چنان تشنهای که در صحرا به آب گوارا رسیده تک تک کلیپهای مقتدای خویش را تماشا میکنم.جایی رهبرم به دانشجوها میگویند: بیمایه فطیر است؛ حالا مایهای که میگویند چیست؟
میگویند مایه علم است، اگر علم نباشد قدرت نیست...
میگویند اگر میخواهید تاثیری بگذارید باید درس بخوانید به ناگاه به تندیس دانشگاه و به نشان کوچکی که از ماهواره ظفر روی تن دانشگاه هک شده مینگرم؛ راستی اگر رهبری چون شما نداشتیم، الان سخنی در عرصه علم داشتیم؟کلیپ بعدی را که نگاه میکنم، حسینیهای که به افتخار زنان صورتی شده بود به چشمم میخورد و صدای شیرینتان را میشنوم که از استعدادهای گوناگون زن و پیشرفت و نقشآفرینی او در حوزههای مختلف سخن میگفتید. افق دید بینظیر شما در حوزه زن بود که امروز زن را به عضوی مهم در پیشرفت و توانمندی کشور تبدیل کرده است و چون منی را قادر کرده در یک دانشگاه خوب درس بخوانم.پیشتر میروم؛ از گریه شما برای اباعبدالله تصاویری میبینم، از اینکه پیوسته برای قوی شدن ایران خون دل خوردید شنیدید و دغدغه مداومتان نسبت به قوی شدن ایران چه ویدیوهایی میبینم.چه بسیارند کلیپهای عربی، انگلیسی، اردو و... که افق دید پدرانه شما را مینگارند و چه بسیارند خیلِ عاشقان شما که در کامنتها قربان صدقه شما رفتهاند و در روزهای بعد شهادتتان گریستهاند که دیگر سیدعلی خامنهای در میان ما نیست.به خودم که آمدم دیدم بعد چهار ماه امشب چقدر برایتان گریه کردم و گنجینه عظیم مرواریدهایم را به حراج گذاشتم. اشک برای شهادت شما و عظمت شما آن قدر سترگ و ارزشمند است که شخصی چون من درحد خود نمیداند که بتواند برای در کنار شما نبودن بگرید. اما چه کنیم که شما آن قدر بخشندهاید که به همه ما محبت به خود را بخشیدید.آقای کشوردوست! باور نبود شما سخت است، بسیار سخت...راستی آقای شهیدم انتقام شما چیست؟نمیشود ما بنشینیم و فقط نگاه کنیم مردی به عظمت شما توسط شقیترین افراد عالم ترور میشود...ما فقط تماشاگر شهادت شما نخواهیم بود، انتقام شما و دیگر خونهای ریخته شده عهدی بر گردن ماست که به زودی از قاتلان گرفته خواهد شد.بار دیگر به اجزای روی میز نگاه میکنم.
ترکیب تصویر حاج قاسم، قلم و کتاب، قرآن، تصویر رهبر شهید و پرچم ایران و تندیس دانشگاه، چه ترکیب نابی است!
ترکیبی که دشمن را به پا درآورد،
شاید همین باشد، پیوند میان علم، معنویت،
رهبری حکیم و ایرانی یکپارچه!
#یادداشت_دانشجویی#صدای_دانشجو
۱
۲۲:۰۹
برای «بُشری» غریبمتو، در هفدهم آذرماه ۱۳۶۱، در خانوادهای که پس از چهار پسر، چشمانتظار آمدن دختری بودند، چشم به جهان گشودی؛ دختری که چشم و چراغ خانه پدر شد. دختری که زهرای شهیدش شبیه ترین به مادرش بود؛ لطیف و زیبا با لبخندی همیشگی.تو شدی چراغ خانه آقا، همدم مادر و پناه برادران.بُشری عزیزم، از همان کودکی با انرژی فراوان، هوش سرشار، شیطنتهای شیرین، زبان طنز و لبخند همیشگیات، همیشه نقل محافل بودی.
هنوز خاطره آن روزهای کودکی را به یاد دارم؛ روزهایی که با وجود هشت ساله بودنم، چهل روز دوری از خانه را در کنار خانواده شما گذراندم. اگر آن روزها برای من آسان گذشت، به خاطر آغوش گرم خانوادهتان و مهربانی و بیریایی تو و هدی عزیزم بود. هنوز هم وقتی به آن روزها فکر میکنم، دلم گرم میشود. شما مهمان نوازترین بودید .
سالها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من به تو، همیشه نگاه یک دوست بود؛ دوستی که از او یاد میگرفتم.از شعرهایی که از بر میخواندی... از کتابهایی که با اشتیاق مطالعه میکردی... از زمانی که یادگیری زبان دیگری را آغاز کردی... از خط زیبایی که با آن دفتری را برایم پر کردی... از شجاعتی که برای تغییر رشته داشتی... از انتخاب ادبیات فارسی به جای پزشکی ... از روزهایی که معلم شدی...هر مرحله از زندگیات، برای من درسی تازه بود.
یادت هست وقتی ۱۶ ، ۱۷ ساله بودی ، اصرار داشتی بری لبنان برای دفاع از مردم فلسطین و لبنان ، آخ شهید عزیزم ، تو حتی در نوجوانی هم برای دفاع از حق و حقیقت، روحیهای مبارز داشتی.بعدها خداوند چهار امانت زیبا به تو سپرد؛ محمدحسین، محسن، زینب و زهرا.
هنوز صدایت در گوشم مانده است وقتی با ذوق از زهرا میگفتی؛ از اینکه چقدر شبیه خودت شده، چراغ خانه است و از آغوش هیچکس پایین نمیآید.بُشری عزیزم...
اگر بخواهم از اخلاق تو بگویم، از کجا شروع کنم؟از آرامشت؟از صبرت؟از مهربانی بیاندازهات؟یا از لبخندی که انگار هیچگاه از صورتت جدا نمیشد؟هر جمعی که تو واردش میشدی، جان تازهای میگرفت. بیآنکه تلاشی کنی، همه دور تو جمع میشدند؛ به خاطر صفای دلت. هنر عجیبی داشتی؛ با هر کسی به زبان خودش حرف میزدی و همین باعث میشد هر کس در کنار تو احساس آرامش و احترام کند.لطیف بودی، اما استوار.شوخطبع بودی، اما باوقار.مهربان بودی، اما اهل اغراق و نمایش نبودی.
یادم نمیرود با چه حوصلهای پاسخ پیامهای همه را میدادی. مطمئنم هر روز دهها و شاید صدها پیام داشتی؛ اما هر کس صدای تو را میشنید، احساس میکرد تنها مخاطب توست. این هنر دلهای بزرگ است.وقتی خواستم برایت بنویسم، قلمم بارها ایستاد. با خودم گفتم چه بنویسم که فردا، آن سوی این دنیا، نگویی: «کاش این را ننوشته بودی.»اما یک چیز را با تمام وجود میتوانم شهادت بدهم.
بُشری جان...تو متعادلترین انسانی بودی که در تمام عمرم شناختهام.بیشتر ما یا اندکی به افراط میرویم یا به تفریط؛ اما تو درست بر مدار تعادل حرکت میکردی. نه احساساتت از عقل پیشی میگرفت و نه عقل، مهربانیات را کمرنگ میکرد. هر کس تو را از نزدیک شناخته باشد، بیتردید این سخن را تأیید خواهد کرد.امروز، هرچند جسمت میان ما نیست، اما حضورت را هنوز احساس میکنیم.در خوابهایمان به دیدارمان میآیی، دلمان را آرام میکنی و میگویی بیتاب نباشید. میگویی گرفتاریهایتان را به من بسپارید تا خدمت حضرت ولیعصر (عج) عرضه کنم.خوشا به سعادتت، شهیده عزیزم...مطمئنم امروز نیز نگاه مهربانت از ما برداشته نشده است
بُشری عزیزم، شهادت میدهم که در نیکی به مادرت و خدمت به او، کمنظیر بودی. با عشق از او پرستاری کردی، حرمتش را پاس داشتی و لحظهای از مهر ورزیدن به او غافل نشدی. خوشا به سعادتت که خداوند مزد آن همه محبت، خدمت و اخلاص را با شهادت به تو ارزانی داشت. گوارای وجودت، عزیز دلم.
و پدرت... آن شهید عزیز، برای تو تنها یک پدر نبود؛ امام و الگو هم بود. هنوز در خاطرم هست که میگفتی: «با اینکه کمردرد دارم، باید فرزند دیگری بیاورم؛ برای اسلام، برای ایران.» و دیگران را نیز به این نگاه دعوت میکردی.و امروز،همان فرزند عزیزت، نماد جنایت همان رژیم جنایتکاری شده است که سالها دستش به خون بیگناهان آلوده بوده است. دلم برای زینبت خون است... برای محمدحسین و محسن نیز.اما مطمئنم اکنون بیش از روزهای زندگی دنیایی، حواست به فرزندانت، به خانوادهات، به مردم ایران و به همه عاشقان اسلام هست.از تو کم نوشتهام؛ نه از آن رو که گفتنی کم بود، بلکه چون تو را نمیتوان در چند صفحه خلاصه کرد.بُشری غریب من، تو باید کتاب شوی؛ کتابی که دختران این سرزمین، هر روز مرامنامهات را بخوانند، بیاموزند و زندگی کنند.اگر در این نوشته کوتاهی یا کاستی بوده است، مرا حلال کن.دوست کودکی و بزرگسالیات.#همکلاسی#امام_شهید#شهیده_بشری_خامنه_ای@khanehpedary
هنوز خاطره آن روزهای کودکی را به یاد دارم؛ روزهایی که با وجود هشت ساله بودنم، چهل روز دوری از خانه را در کنار خانواده شما گذراندم. اگر آن روزها برای من آسان گذشت، به خاطر آغوش گرم خانوادهتان و مهربانی و بیریایی تو و هدی عزیزم بود. هنوز هم وقتی به آن روزها فکر میکنم، دلم گرم میشود. شما مهمان نوازترین بودید .
سالها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من به تو، همیشه نگاه یک دوست بود؛ دوستی که از او یاد میگرفتم.از شعرهایی که از بر میخواندی... از کتابهایی که با اشتیاق مطالعه میکردی... از زمانی که یادگیری زبان دیگری را آغاز کردی... از خط زیبایی که با آن دفتری را برایم پر کردی... از شجاعتی که برای تغییر رشته داشتی... از انتخاب ادبیات فارسی به جای پزشکی ... از روزهایی که معلم شدی...هر مرحله از زندگیات، برای من درسی تازه بود.
یادت هست وقتی ۱۶ ، ۱۷ ساله بودی ، اصرار داشتی بری لبنان برای دفاع از مردم فلسطین و لبنان ، آخ شهید عزیزم ، تو حتی در نوجوانی هم برای دفاع از حق و حقیقت، روحیهای مبارز داشتی.بعدها خداوند چهار امانت زیبا به تو سپرد؛ محمدحسین، محسن، زینب و زهرا.
هنوز صدایت در گوشم مانده است وقتی با ذوق از زهرا میگفتی؛ از اینکه چقدر شبیه خودت شده، چراغ خانه است و از آغوش هیچکس پایین نمیآید.بُشری عزیزم...
اگر بخواهم از اخلاق تو بگویم، از کجا شروع کنم؟از آرامشت؟از صبرت؟از مهربانی بیاندازهات؟یا از لبخندی که انگار هیچگاه از صورتت جدا نمیشد؟هر جمعی که تو واردش میشدی، جان تازهای میگرفت. بیآنکه تلاشی کنی، همه دور تو جمع میشدند؛ به خاطر صفای دلت. هنر عجیبی داشتی؛ با هر کسی به زبان خودش حرف میزدی و همین باعث میشد هر کس در کنار تو احساس آرامش و احترام کند.لطیف بودی، اما استوار.شوخطبع بودی، اما باوقار.مهربان بودی، اما اهل اغراق و نمایش نبودی.
یادم نمیرود با چه حوصلهای پاسخ پیامهای همه را میدادی. مطمئنم هر روز دهها و شاید صدها پیام داشتی؛ اما هر کس صدای تو را میشنید، احساس میکرد تنها مخاطب توست. این هنر دلهای بزرگ است.وقتی خواستم برایت بنویسم، قلمم بارها ایستاد. با خودم گفتم چه بنویسم که فردا، آن سوی این دنیا، نگویی: «کاش این را ننوشته بودی.»اما یک چیز را با تمام وجود میتوانم شهادت بدهم.
بُشری جان...تو متعادلترین انسانی بودی که در تمام عمرم شناختهام.بیشتر ما یا اندکی به افراط میرویم یا به تفریط؛ اما تو درست بر مدار تعادل حرکت میکردی. نه احساساتت از عقل پیشی میگرفت و نه عقل، مهربانیات را کمرنگ میکرد. هر کس تو را از نزدیک شناخته باشد، بیتردید این سخن را تأیید خواهد کرد.امروز، هرچند جسمت میان ما نیست، اما حضورت را هنوز احساس میکنیم.در خوابهایمان به دیدارمان میآیی، دلمان را آرام میکنی و میگویی بیتاب نباشید. میگویی گرفتاریهایتان را به من بسپارید تا خدمت حضرت ولیعصر (عج) عرضه کنم.خوشا به سعادتت، شهیده عزیزم...مطمئنم امروز نیز نگاه مهربانت از ما برداشته نشده است
بُشری عزیزم، شهادت میدهم که در نیکی به مادرت و خدمت به او، کمنظیر بودی. با عشق از او پرستاری کردی، حرمتش را پاس داشتی و لحظهای از مهر ورزیدن به او غافل نشدی. خوشا به سعادتت که خداوند مزد آن همه محبت، خدمت و اخلاص را با شهادت به تو ارزانی داشت. گوارای وجودت، عزیز دلم.
و پدرت... آن شهید عزیز، برای تو تنها یک پدر نبود؛ امام و الگو هم بود. هنوز در خاطرم هست که میگفتی: «با اینکه کمردرد دارم، باید فرزند دیگری بیاورم؛ برای اسلام، برای ایران.» و دیگران را نیز به این نگاه دعوت میکردی.و امروز،همان فرزند عزیزت، نماد جنایت همان رژیم جنایتکاری شده است که سالها دستش به خون بیگناهان آلوده بوده است. دلم برای زینبت خون است... برای محمدحسین و محسن نیز.اما مطمئنم اکنون بیش از روزهای زندگی دنیایی، حواست به فرزندانت، به خانوادهات، به مردم ایران و به همه عاشقان اسلام هست.از تو کم نوشتهام؛ نه از آن رو که گفتنی کم بود، بلکه چون تو را نمیتوان در چند صفحه خلاصه کرد.بُشری غریب من، تو باید کتاب شوی؛ کتابی که دختران این سرزمین، هر روز مرامنامهات را بخوانند، بیاموزند و زندگی کنند.اگر در این نوشته کوتاهی یا کاستی بوده است، مرا حلال کن.دوست کودکی و بزرگسالیات.#همکلاسی#امام_شهید#شهیده_بشری_خامنه_ای@khanehpedary
۷۰
۲۱:۲۶