جمعه خانه خودمان روضه داشتیم. از زمان مشخص شدن تاریخش، من با اعتراض مخالفتم را نشان دادهبودم که قبل تشییع کار خوبی نیست. از فرط اضطرابم بود. احساس میکردم باید کارهای زیادی بکنیم و داریم جا میمانیم. حتی دلم خیلی سوخت که خانه خودم را ندارم که مهمان بیاورم و خودزنیهای دیگری از این قبیل. برگزار شدنش اما لطف هم داشت. مامان برای هدیه به مهمانها دستمال اشک درست کرده بود و من به پیشنهادش نوشتن متن روی آنها را تقبل کردم. رگ فرزانهبازیم هم زد بالا که باید همهاش دستی نوشته شود و کادر داشتهباشد و فلان. درحالیکه اولش دستتنها بودم و زمان زیادی هم نداشتم. به هرنحو بود تمام شد. میدانستم آنقدر خوب نیست و صدای مسئولین کیفی یادبود روضه توی سرم درحال برشمردن ایراداتش بود. ولی نهایت بضاعت ناچیزم هم بود. برای جبران ناجوریهایش تلاش کردم از نمک روضه موقع تولیدش استفاده کنم به امید اینکه توی دل ادمها برود اثرش. سخنرانی گیرایی داشتیم که محوریتش سوال خارج از وقت اضافه جلسه قبل من بود. سوال خودم هم نه فقط. سوال خودم و یکی از جوجههای خیلی عزیزم بود که انبوه چیزهای مختلفی از خیالات و گزارهها و احساسات، داشت از پا درش میآورد و من نه جواب قانعکنندهای برایش داشتم و نه دستم به آغوشی میرسید. حالا دست کم خودم داشتم چیزهای بیشتری یاد میگرفتم در جواب سوالی که بلدش نبودم به برکت جوجه وحشیام ن. !مداح با تاخیر رسید. باشرمندگی گفت از مصلی آمده و آنجا توفیق مرثیهخوانی داشته و در ترافیک گیر افتاده. باز دلم قل زد. تصاویر آدمها و تابوتها داشت از مصلی پخش میشد و توی خیالم داشتم جایی همان گوشهوکنار تصورش میکردم. آخر مراسم پرچم حرم امام حسین گرداندیم. آدمها اشکهایشان را می مالیدند به پرچم. یکی از همسایهها وقتی پرچم را بغل کرده بود با گریه زیر لب گفت:" آقای ما رو بغل کن یا ابا عبدالله." بغض و آشفتگی باز به سینهام چنگ زد. احساس کردم دلم میخواست هیچکس از تشییع حرفی نزند. هیچکس مصلی نباشد. خصوصا خبرنگارها! دنیا ولی خیلی وقت بود که عزمش را جزم کرده بود به دل کسی راه نیاید. بعد رفتن مهمانها لباس شستم، کوله بستم، پاوربانک شارژ کردم و قرار گذاشتیم برای صبح. صبحی که بالاخره میرسید.
@maajaaraa | ماجَرا
@maajaaraa | ماجَرا
۱۷۶
۱۳:۴۶
شب سه ساعت خوابیدم. صبح بعد برای نماز جهیدیم و بعد هم حاضر شدیم. کیف دستیام را از شب قبل گذاشتهبودم. صبحانه سرپایی خوردم و راهی شدیم سمت مترو قیطریه. حوالی پنج و نیم هوا هنوز خوب و به نسبت خنک بود و زمان خوبی برای پیادهروی بود. شبیه روز رستاخیز، آدمها از گوشه و کنار خیابان عجیبی به نام اندرزکو مشکیپوش و پرچم به دست نرم و ماتمزده میرفتند سمت مترو. مترو هنوز با حالت اشباع و سرریز انسانی فاصله داشت. از قیطریه راهی شدیم و باتوجه به ایستگاههایی که توقف نداشتیم، حق انتخاب بین حقانی و مفتح بود. گفتند مفتح نزدیکتر است و رفتیم. از آنجا پیاده راهی شدیم سمت مصلی. خیابان شلوغ بود. اربعین بود. دستگاه یخساز داشت یخ میساخت. خادمها شربت و صبحانه تعارف میکردند. پسزمینه مداحی می خواند. بغض داشت خفهام میکرد. آدمها شبیه بیچارهها، شبیه عزیز از دست دادهها، با گامهای تند و مصمم، بیوقفه، میرفتند سمت درهای ورودی. تنها معطلیمان بین صفوف تفتیش بود. آنجا کمی پختیم تا رد شویم اما آنقدر آزاردهنده نبود. خادمها خیس عرق، و مقداری مضطرب اما همچنان خوش اخلاق بودند. نیروهای بسیج و سپاه و آتش نشانی و اورژانس و هلال احمر در فواصلی از مسیر آدمها را هدایت می کردند یا گوش به زنگ بودند. همه چیز آرام، محترم و شکوهمند و محزون بود. بالاخره رسیدیم داخل صحن اصلی مصلی. هنوز آفتاب همه صحن را نگرفتهبود و در سایه به جمعیت آدمها ملحق شدیم. ریز ریز جلوتر رفتیم. حوالی هفتونیم، هشت مهپاشهای بالای سرمان را هم روشن کردند و مطبوعتر شد. جمعیت همین طور اضافه میشد. تصویر پرچمهای قرمز، آدمهای سیاه پوش و مهپاشها من را پرت میکرد وسط بین الحرمین، ظهر اربعین. قلب همه توی حلقشان جمع شده بود. قاری میخواند و مردم منتظر کنار رفتن پردههای شلیک آخر بودند. تیر آخری که فرو برود توی چشمهای خودشان و با دیدن تابوتها مجبور شوند باور کنند و بغض چهارماههشان را فریاد بکشند. سرود ملی پخش شد. ایستاده اینپا و آنپا می کردیم. یاد لحظه ورود سید حسن افتاده بودم و صدایش توی سرم بود که میگفت: یا اشراف الناس!" و مردم ضجه میزدند؛ که آقا گفت:" السلام علیک یا ابا عبد الله..." و تمام شد. سیل جمعيت فرو ریخت. تیر آخر از کمان رستهبود و آدمها هم این را خوب میدانستند.
@maajaaraa | ماجَرا
@maajaaraa | ماجَرا
۱۷۶
۱۴:۱۶
۲۰۵
۱۴:۱۸
برگشتیم خانه. لهولورده. کمی استراحت کردیم و لباسهای شوره بستهمان را شستیم. قصد داشتیم برویم کمک در یکموکبی که بچههای شریف به بابا معرفی کردهبودند. مامان و بابا زودتر رفتهبودند و ما قرار بود به شیفت دوم خدمتشان حوالی غروب خودمان را برسانیم. مامان زنگ زد و گفت با مازاد خادم مواجه اند و نیرو بیشتر از کارهاست و رفتنمان منتفی شد. چندساعت بعد دوباره راهی شدیم سمت مصلی. در راه هنوز تجمعات شبانه برپا بود. کمجمعیتتر ولی همچنان پابرجا. باز هم از مترو قیطریه رفتيم. شام را در همان قطار خوردم و تا فردایش من را نگه داشت. اینبار ایستگاه مصلی پیاده شدیم و از صبح خیلی شلوغتر بود. و همچنان گرم. موکبها غذا پخش میکردند و در تاریکی هرگوشه خیابان ولولهای بود. بیشتر از یکساعت طول کشید تا بتوانیم از صفوف متراکم جمعیت و پلهها رد شویم و به صحن برسیم. بین همان بیهوایی و گرمای فشرده جمعیت آدمها دم گرفتهبودند و چیزهایی میخواندند. پدری دخترک نوزادش را روی دست بالا میبرد که با فاصله از جمعیت به صورتش هوا برسد. دختر را مثل علی اصغر روی دست میگرفت و من هربار از دیدن کوچکیاش در گرما و فشار بغضم میگرفت. مسئولین برنامه خیس عرق پای بلندگوها با مردم حرف میزدند و راهنماییشان میکردند. صداهایشان گرفتهبود. همچنان اما با صبوری و اخلاق خوش ادامه میدادند. خوش اخلاقیشان خیلی به چشمم میآمد. کمی جلوتر لب پلهها خانمهای خادم زنجیره انسانی تشکیل دادهبودند تا زنها را دستهدسته و باآرامش از پلههای مصلی رو به پایین هدایت کنند. بالاخره پایین رسیدیم. تقریبا همه جانمان تا رسیدن تمام شدهبود. خیس عرق وا رفتیم روی پلهها. صحن خلوتتر بود. هرکس گوشهای برای خودش خلوتی به پا کردهبود و جمعیت لحظهای بیشتر میشد. شبستان پر بود. شبیه اربعین هرکس یکگوشه از خستگی بیهوش شدهبود. همه در انتظار نماز صبح فردا...
شنبه/ ۱۳/تیر/ ۰۵
@maajaaraa | ماجَرا
شنبه/ ۱۳/تیر/ ۰۵
@maajaaraa | ماجَرا
۱۸۸
۱۰:۱۸
داریم از یکمهمانی عادی خانوادگی برمیگردیم.دم در وقت خداحافظی، بین تشکرها و بغلها و خانه ماهم بیاییدها، آدمها امیدوارانه و رنجیده وعده دیدار بعدی را میگذارند به امید وقتی که برای جشن پیروزی ایران و اسلام دور هم جمع شدهباشیم و با تاکید می گویند "به زودی زود". داریم از یک مهمانی عادی برمیگردیم اما دعاها، امیدها و آرزوها عادی نیست. شبیه این حرفها را آخرِ کمتر مهمانی شنیده بودم.داریم از یک مهمانی عادی در تهران برمیگردیم و آنطرف جنوب باز زیر آتش است. داریم از یک مهمانی عادی برمیگردیم و هنوز ادامهداریم... با همان امیدها، همان به "زودی زود".
@maajaaraa | ماجَرا
@maajaaraa | ماجَرا
۱۸۹
۲۲:۵۴
بازارسال شده از ادراکات | فاطمه رایگانی
دخترها در این سن و سال اگر با معلمی ارتباط خوبی بگیرند، به معنای دقیق کلمه عاشقش میشوند؛ یعنی تلاش میکنند هرطور شده توجهش را جلب کنند، در جزییات از کارهایش تقلید کنند، حرفهایش را مو به مو تکرار کنند و… برای همین این بچه دقیق میداند که کفش معلم قرآنش پاپیون داشته و از همان پاپیون میفهمد نشانهای از معلم شهیدش از زیر آوار بیرون آمده و از همین نشانه با خودش میگوید این یعنی حتما پایش هم قطع شده و دنیا روی سرش خراب میشود و دیگر هرگز آدم قبل نخواهد شد. قربانیان جنایت میناب خیلی بیشتر از عدد شهداست… دست کم به اندازهٔ هرکسی که نسبتی با این آدمها داشته و یک روز صبح این نسبت رفته و حالا پنج ماه است که دارد تکهتکه از زیر آوار بیرون میآید و دفن میشود.
#ببینید
@edraakaat
#ببینید
@edraakaat
۲۲
۱۹:۴۷
من بنده جزئیاتم. هرقدر کسی را بیشتر دوست داشته باشم جزئیات بیشتری هم ازش توی سرم میماند. من خوب میفهمم آدم چطور میتواند آمار آدمهای مهم زندگیاش را داشته باشد و حتی آن قسمتها که نمیبیند را آنقدر خیال کند، که خیالاتش به واقعیت نزدیک و نزدیکتر و موقعیت برایش پیشبینیپذیرتر شود. من از آن روزهای پرحرارت نوجوانی تا حالا، که معلم شدهام، هر دو سمت ماجرا را دیدهام. هم وقتی که آدم نوجوان است و توی نخ تکتک جزئیات معلم محبوبش فرو میرود و زندگی میکند. هم وقتی آدم معلم است و به پلکزدن و بالا پایینشدنهای جوجههایش هم فکر میکند و دلش موج برمیدارد... حالا همه اینها کنار هم، همه جزئیاتی که از دو سمت ماجرا دیدهام قصه شده توی سرم. تداعی شده در خاطرهام. بغض شده زیر گلویم... بغضی که تمام نمیشود. بغضی که نمیخواهم تمام شود... میخواهم تکثیر شود... توی حنجره همه قناریهای دنیا...
ما زندهایم، مثل امیداین چندروزه را برویدبر کشتن افتخار کنید...
@maajaaraa | ماجَرا
ما زندهایم، مثل امیداین چندروزه را برویدبر کشتن افتخار کنید...
@maajaaraa | ماجَرا
۱۸۷
۱۹:۵۸
حتما جمله "گندش رو درآوردی" به گوشتان خورده یا مورد استفادهتان قرار گرفته. این را معمولا وقتی به کار میبریم که کسی در انجام کاری که خوب نیست (و معمولا خلاف توصیههاست) پافشاری کردهباشد و باز هم خرابی به بار آوردهباشد. چندی پیش در صحبت با دوستی، داشتم میگفتم بعضی آدمها انگار برایند عملکردشان چیزی شبیه این جملهاست. نه که خودشان این کار را بکنند. به نحو جالبی آدمهای اطرافشان را به این نقطه میرسانند. توانایی ویژهای باید داشته باشی که در اصطلاح بتوانی گند آدمهای اطرافت را دربیاوری. فضا را به سمتی ببری که هرکس اخلاق گندش بزند بالا و بدترین ورژن آدمها رو بیاید. دوستم با خنده گفت اتفاقا در وصف شهید فلانی میگویند هرکس کنارش بوده لاجرم به نسخه بهتری از خودش تبدیل میشده؛ انگار که حسن خلق و حسن نیتش مسری باشد.این روزها خیلی به این گزاره فکر میکنم. توی سرم آدمهایی را میشمارم که ولو به اندازه چندروز حسنشان در میآید. کسی حسنشان را درمیآورد. نه الزاما معجزهوار و یکشبه، اما آرام آرام و باپختگی.و فکر میکنم آقای امام حسین بهترین کسی است که در این زمینه میشناسم. یکجوری خوبِ آدمها را درمیآورد که آدم خودش هم باورش نمیشود. یکجوری خوبیهای آدم را پررنگ میکند که اصلا آدم شرمش میآید. آدم دلش میسوزد از حسنی که میتواند داشته باشد و خوبی که میتواند باشد و گمش میکند. آتشِ ظلمتُ نفسی انگار زبانه بکشد توی سینه آدم که بیهوا بگوید "خلصنا من النار" و دست بکشد روی سینهاش که سوخته..مرز تعادل را هم خوب بلد است. یعنی الکی آدم را باد نمیکند. به وقتش جدی هم هست. نقاط ضعفت را هم اتفاقا به دقت و موشکافی و با ظرافت میجورد و بیرودربایستی نشان میدهد و ضربه میزند؛ چون مربی صبور و واقعبینیاست. میداند رشد و تربیت و تغییر، زمان لازم دارند. ولی با اتکا بر نقاط قوت، با درآوردن حُسنِ آدم، فشار سرخوردگی را برمیدارد. سایه شرم و گرد ناامیدی را پاک میکند. توی دستش ورزت میدهد تا هربار ماهیچههای حسنمان قویتر شدهباشند و ماهیچههای بیشتری را هم به مرور درگیر کند. امام حسین مربی کمالگرایی نیست. مربی واقعبینی است. فرایند را میفهمد و صبر کردن را بهتر از هرکسی بلد است. زود ناامید نمیشود. یعنی بعید میدانم اصلا ناامید بشود...کسی است که کنار اسمش، هرکس، هرچه که هست، چندقدم بهتر از خود قبلیاش میتواند بشود. یکی ته تجملات است، خدم و حشم دارد و برای چندروز هم که شده، ساده ساده با یکلا لباس نخی شوره بسته، خودش خادمی میکند. یکی زندگی سادهای دارد و غرق روزمره و حوالی اربعین، آدم جدیدی در کسوت یک فرمانده از درونش بیرون میزند. یکی صبورتر است، یکی متواضعتر، یکی بیشتر با خودش کلنجار میرود، یکی به تن نازکش سختی بیشتری میخرد و...هرکس فقط یکقدم بهتر. و هربار و هربار ادامه دارد. او حواسش هست. با صبر حساب همهشان را دارد. حساب شکستنها و بلندشدنها، امیدوار و ناامید شدنها، گمشدن و پیدا شدنها، شانه خالی کردن و شانه دادنها...الکی که نیست. خون ته قلبش را گذاشته وسط! کسی که با قلبش بیاید وسط، چیزی جلودارش نیست.
فَجاهَدَهُمْ فِیکَ صابِراً مُحْتَسِباً حَتَّیٰ سُفِکَ فِی طَاعَتِکَ دَمُهُ وَاسْتُبِیحَ حَرِیمُهُ
@maajaaraa | ماجَرا
فَجاهَدَهُمْ فِیکَ صابِراً مُحْتَسِباً حَتَّیٰ سُفِکَ فِی طَاعَتِکَ دَمُهُ وَاسْتُبِیحَ حَرِیمُهُ
@maajaaraa | ماجَرا
۲۰۳
۱۳:۲۱
آرزو بر جوانان عیب نیست
جرقه خواستنش اولینبار، وقتی توی سرم خورد که داشتیم از یکافطاری دورهی دوستانه برمیگشتیم و حسابی از فرصت معاشرتی که با آدمها دست دادهبود کیفور بودم و توامان میدانستم بخشی از مزهاش برای همین کوتاه و کمتکرار بودنش هم هست. بعد اما، قلقلک جرقهاش مثل خوره یکگوشه ذهنم روشن ماند.بعدتر آنوقتها که از کار و از همدیگر در کار، کلافه شدیم و با چهکنم زل زدیم به افق، باسرسختی طاقتفرسایی ادامه دادیم یا ناامیدانه کناره گرفتیم دوباره دلم خواستش. و حالا باز پیدایش شده. بعد دلتنگی بیپایان این اربعین. بعد مرور شگفتیهای اربعین. من ارتباطات مختلف و متنوعی با آدمها دارم. در سطوح و عمقهای مختلف میشود طبقه بندیشان کرد. تا به اینجا اما کمتر شده بود کسی در یکی از آن لایههای گرم و دنج و نازک قلبم، جایی نزدیک به گرمای نقطه کانونی، فرو برود اما فاصله دیدارهایمان از هم، اندازه محبتمان بههم، زیاد باشد! تا اینکه اربعین دوسال پیش با او آشنا شدم. رفت در یکی از همان لایههای مخصوص درحالی که سالی یکبار، اربعین به اربعین، فرصت دیدن هم را داشتیم و از فردای روزی که خداحافظی میکرديم، جوانه امید دیدار دوباره توی قلبمان سبز شده بود. تازه مسئله فقط صرف دیدار نبود. مسئله دیداری شبیه اربعین بود. مشاهده کردن چگونگی بودن هم، یافتن هم در درون خودمان، احساس کردن هم ورای کلمات و بعد، صرف زمان و معاشرت. اربعین امسال که به همان قرار نایاب سالانهمان هم نرسیدم، یاد آن آرزوی خواستنی باز توی سرم جان گرفت. آرزوی بودنی بیپایان، بدون واهمه و نقص و یکجا، با همه آدمهایی که دوست شان دارم. ظاهر امر شاید ساده بهنظر برسد اما جزئیاتش من را شیفته خودش کرده. به بودنمان کنار هم فکر میکنم، طوری که هربار و تاهمیشه، آنشوق و شعف کشف و معاشرت با ما باشد. بودنمان با هم درحالی که از گرد کدورتهای احتمالی و خطوخشها گذر کردهایم. بودنمان با هم، مثل یکرود جاری و ذکر مُحدَث که هرلحظه نوبهنو میشود. چیزی که تمامی ندارد. ترس ندارد. خلل و ضعف ندارد. هربار و هرلحظه تازه و پویا و جاری در حرکت است.
حالا هربار با خواندن جنات تجری من تحتها الانهار، به زنجیره رود خودمان فکر میکنیم. رودی از آدمهایی که دوستشان داریم و فرصت معاشرتمان در این دنیا گاهی حتی به سالی یکبار هم نمیرسد و گاهی هم حتی هیچوقت،آدمهایی از شرق تا غرب عالم،بی آنکه صرف زمان بیشترمان با هم، ما را زخمی و از هم ناامید و خسته کند. ما را از هم دلزده و بودنمان را از معنا تهی کندبه آنروزی که یکجا با همه گذشتگان و آیندگان جمعشدهباشیم.این رویا برایم دیوانهکنندهست!این رویا برایم خود بهشت است...یعنی میشود یکروز خودم با همه کسانی که دوستشان دارم، و دوستان کسانی که دوستشان دارم، با صالحین و شهدا و تمام آدمهای شگفتانگیزی که در طول تاریخ میشناسيم جمعشده باشیم، فرصت همنشینیمان کافی باشد و هیچوقت هیچچیز تکراری نشود؟هربار آشناییمان اندازه بار اول شیرین و در سلامت باشد؟آنقدر تازه که از نو به هم سلام کنیمسلام !
وَأُدْخِلَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ ۖ تَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَامٌ
پ.ن: این متن را تقديم میکنم به بتول. کسی که فرصت آشنایی با او، تجربههای ناب جدیدی برایم به همراه داشت و شوق این رویای دیرینه را در قلبم زنده کرد.
@maajaaraa | ماجَرا
جرقه خواستنش اولینبار، وقتی توی سرم خورد که داشتیم از یکافطاری دورهی دوستانه برمیگشتیم و حسابی از فرصت معاشرتی که با آدمها دست دادهبود کیفور بودم و توامان میدانستم بخشی از مزهاش برای همین کوتاه و کمتکرار بودنش هم هست. بعد اما، قلقلک جرقهاش مثل خوره یکگوشه ذهنم روشن ماند.بعدتر آنوقتها که از کار و از همدیگر در کار، کلافه شدیم و با چهکنم زل زدیم به افق، باسرسختی طاقتفرسایی ادامه دادیم یا ناامیدانه کناره گرفتیم دوباره دلم خواستش. و حالا باز پیدایش شده. بعد دلتنگی بیپایان این اربعین. بعد مرور شگفتیهای اربعین. من ارتباطات مختلف و متنوعی با آدمها دارم. در سطوح و عمقهای مختلف میشود طبقه بندیشان کرد. تا به اینجا اما کمتر شده بود کسی در یکی از آن لایههای گرم و دنج و نازک قلبم، جایی نزدیک به گرمای نقطه کانونی، فرو برود اما فاصله دیدارهایمان از هم، اندازه محبتمان بههم، زیاد باشد! تا اینکه اربعین دوسال پیش با او آشنا شدم. رفت در یکی از همان لایههای مخصوص درحالی که سالی یکبار، اربعین به اربعین، فرصت دیدن هم را داشتیم و از فردای روزی که خداحافظی میکرديم، جوانه امید دیدار دوباره توی قلبمان سبز شده بود. تازه مسئله فقط صرف دیدار نبود. مسئله دیداری شبیه اربعین بود. مشاهده کردن چگونگی بودن هم، یافتن هم در درون خودمان، احساس کردن هم ورای کلمات و بعد، صرف زمان و معاشرت. اربعین امسال که به همان قرار نایاب سالانهمان هم نرسیدم، یاد آن آرزوی خواستنی باز توی سرم جان گرفت. آرزوی بودنی بیپایان، بدون واهمه و نقص و یکجا، با همه آدمهایی که دوست شان دارم. ظاهر امر شاید ساده بهنظر برسد اما جزئیاتش من را شیفته خودش کرده. به بودنمان کنار هم فکر میکنم، طوری که هربار و تاهمیشه، آنشوق و شعف کشف و معاشرت با ما باشد. بودنمان با هم درحالی که از گرد کدورتهای احتمالی و خطوخشها گذر کردهایم. بودنمان با هم، مثل یکرود جاری و ذکر مُحدَث که هرلحظه نوبهنو میشود. چیزی که تمامی ندارد. ترس ندارد. خلل و ضعف ندارد. هربار و هرلحظه تازه و پویا و جاری در حرکت است.
حالا هربار با خواندن جنات تجری من تحتها الانهار، به زنجیره رود خودمان فکر میکنیم. رودی از آدمهایی که دوستشان داریم و فرصت معاشرتمان در این دنیا گاهی حتی به سالی یکبار هم نمیرسد و گاهی هم حتی هیچوقت،آدمهایی از شرق تا غرب عالم،بی آنکه صرف زمان بیشترمان با هم، ما را زخمی و از هم ناامید و خسته کند. ما را از هم دلزده و بودنمان را از معنا تهی کندبه آنروزی که یکجا با همه گذشتگان و آیندگان جمعشدهباشیم.این رویا برایم دیوانهکنندهست!این رویا برایم خود بهشت است...یعنی میشود یکروز خودم با همه کسانی که دوستشان دارم، و دوستان کسانی که دوستشان دارم، با صالحین و شهدا و تمام آدمهای شگفتانگیزی که در طول تاریخ میشناسيم جمعشده باشیم، فرصت همنشینیمان کافی باشد و هیچوقت هیچچیز تکراری نشود؟هربار آشناییمان اندازه بار اول شیرین و در سلامت باشد؟آنقدر تازه که از نو به هم سلام کنیمسلام !
وَأُدْخِلَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ ۖ تَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَامٌ
پ.ن: این متن را تقديم میکنم به بتول. کسی که فرصت آشنایی با او، تجربههای ناب جدیدی برایم به همراه داشت و شوق این رویای دیرینه را در قلبم زنده کرد.
@maajaaraa | ماجَرا
۸۴
۱۵:۴۱