لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل دکتر عطیه محمدزاده تغذیه اطفال د
۸.۲ هزار عضو

دکتر عطیه محمدزاده تغذیه اطفال

دکتر عطیه محمدزاده پزشک و مشاور تغذیه و بدغذایی کودکان نظام پزشکی:۱۷۵۶۳۵
ارتباط با ما:@blwhelp
مشاهده در وب بله
۲۴ شهریور

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

ویس امروز مفید بود؟
خوشحالین که ویسا رو نمیشه فرستاد مجله نه؟
دلتون خنک شد؟
همینو میخواستین؟
حالا که اینطور شد کامنتا بازه ولی نمیشه پیام بذارین undefinedundefined
undefined۱۲۵
undefined۲۲
undefined۴
🥳۳
undefined۳
undefined۲
undefined۱

۲.۶K

۱۰:۱۷

۲۵ شهریور

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

دکتر عطیه محمدزاده تغذیه اطفال
undefined من چجوری قیمه رو بصورت انگشتی درمیارم؟ (مناسب از ۶ ماهگی برای کسایی که انتخابشون BLW هست‌‌. من از پایان ۸ ماهگی انگشتی دادم) گوشت چرخ‌کرده رو با پیاز فراوون قلقلی می‌کنم‌. اینجوری بافتش نرم‌تره. توی آب خورش هم سیب‌زمینی میندازم. حالا یه کم از برنج رو با یه کم از سیب‌زمینی پخته له می‌کنم و گردالی می‌کنم. یه کم از سیب‌زمینی رو هم همینجوری ساده می‌ذارم روی میزش. حالا سه تا بافت متفاوت با مزه و شکل و بوی متفاوت دارم. حالا چرا همه رو باهم قاطی نمیکنم؟ اون حالت قاطی و خمیری هم یه بافته. اشکالی نداره گاهی اینجوری همه رو له کنیم بهش بدیم. اصلا لازمه یه همچون بافتی رو هم بتونن تحمل کنن ولی تو دیدن اجزای مختلف غذا به شکل‌ها و بافت‌ها و مزه‌ها متفاوت مزایایی نهفته هست که از الان تا فردا بگم هم تموم نمی‌شه. خلاصه‌اش میشه این: ۱) بچه اینجوری احساس می‌کنه حق انتخاب داره ۲) بخاطر کنجکاویش سعی می‌کنه انواع چیزمیزایی که رو میز هست رو برداره و امتحان کنه (حتی اگه تف کنه این یه موفقیته) ۳) اینجوری طعم‌ها، بوها، بافت‌ها و حتی شکلهای متفاوت رو به تفکیک احساس می‌کنه و کمک می‌کنه ذائقه‌ش جسور بار بیاد، درصورتیکه اگر قرار بود همیشه سوپ یا غذای له شده بخوره، قاشق اول و پنجم و آخرش یکی می‌بود و مزه‌ها و بافت‌ها تو همدیگه گم می‌شدن. undefined تو یک جمله: اینجوری بچه با غذا تعامل بهتری داره :) طبق تجربه من، خیلی از بچه‌ها وقتی اجزای غذا رو جداجدا می‌بینن، پذیرش خیلی بیشتری نسبت به غذا دارن، پس امتحانش کنید. اگه مفید بود، این پستو برای مجله چیز کنینundefined (خودمم چیز کردم حتی) undefined‍undefinedدکتر عطیه محمدزاده پزشک و مشاور تغذیه و بدغذایی کودکان #بدغذایی کانال های ارتباطی ما: undefined ارتباط با ما" @blwhelp undefined ایتا " https://eitaa.com/mamanatie undefined بله" https://ble.ir/mamanatie
این پست رو یادتونه؟
در ادامه ویس قبلی باید بگم لطفا لطفا لطفا حتی اگر انتخاب شما روش BLW نیست، چند بار در هفته فرصت بدید بچه اینجوری با غذا در تعامل باشه.و خب برای این کار داشتن صندلی غذا واجبه.
(بدون آموزش دیدن سراغ این روش نرید)
undefined‍undefinedدکتر عطیه محمدزاده پزشک و مشاور تغذیه و بدغذایی کودکان

کانال های ارتباطی ما:undefined ارتباط با ما" @blwhelpundefined ایتا " https://eitaa.com/mamanatieundefined بله" https://ble.ir/mamanatie
undefined۱۲
undefined۴

۲.۴K

۷:۲۳

4_5956561083350126593.mp3

۱۹:۲۶-۱۷.۹۶ مگابایت
همسرم شیفته بچه‌ها دیر خوابیدن برنامه داشتم بعد خوابشون برای خودم چای بریزم و یه کم باخودم خلوت کنمولی نشد...یعنی چای دم کردما ولی اینقدر قبل خوابشون بدو بدو کردم که دیگه نایی برام نمونده پاشم چای تازه‌دمی که روی سماور بهم چشمک می‌زنه رو واسه خودم بریزم.فدای سرم‌.اینا رو ولش کن.فک کن اگه مناجات شعبانیه رو نداشتیم چقدر بدبخت بودیم!
حالا بچه‌ها تو خواب عمیقنچراغا خاموشه و صدای مناجات شعبانیه تو خونه پیچیدهاز گوش دادن بهش سیر نمی‌شم🥺

گفتم تک‌خوری نکنم...
undefined۱۷۹
undefined۱۱
undefined۶
undefined۳
undefined۱

۲.۳K

۲۰:۱۹

۲۶ شهریور
هفته گذشته با خودم قرار گذاشتم عصر به بعد دیگه کار نکنم.منظورم سرچ و تولید محتوا و آموزش تخصصی دیدنه‌.
بجاش بدون عجله چای بخورم، کتاب بخونم یا پادکست غیرتخصصی گوش بدم و بنویسم و بنویسم و بنویسم.
و همین حالا ویرایش متنی که عصر نوشتم تموم شد.
بیدارین؟
undefined۳۳
undefined۱۱

۵۲۸

۲۰:۱۳

باورم نمیشهاینقدر طولانیه نشد تو یک پیام بذارمش undefined
لطفا اگر خواستید به مجله پیشنهاد بدید قسمت اول رو پیشنهاد بدید undefined

۴۱۳

۲۰:۲۸

thumbnail
پریشب، یک پیامک آمد روی گوشیم.
نوشته بود:
«سلام عزیزم. فلانی هستم.چطوری می‌تونم ازت وقت مشاوره بگیرم برای بدغذایی دخترم؟»
با دیدن اسم «فلانی»، ناگهان رفتم به بیست سال قبل.
کلاس اول دبیرستان.مدرسه‌ی فرزانگان نیشابور.
فکر کن برمی‌گشتیم به سال ۱۳۸۶، زنگ تفریح قبل از کلاس شیمی‌.
بعد یکی می‌آمد در گوش ما دو نفر می‌گفت:سال ۴۰۵، یعنی بیست سال بعد، هردوی شما پزشک هستید و هرکدام یک دختر و یک پسر دارید!و بعد می‌رفت...
احتمالا از تصورش قند توی دلمان آب می‌شد.شاید هم پقی می‌زدیم زیر خنده.یا زور می‌زدیم خود ۳۴ ساله‌مان را تصور کنیم.
آن زمان ۳۴ ساله‌ها ازنظر ما آدم‌هایی بودند که دیگر راستی راستی بزرگ شده‌اند، زندگی برایشان کاملا جدیست و تکلیفشان با خودشان معلوم است.
حالا واقعا بیست سال از اول دبیرستان من گذشته؟بیست نوروز؟ بیست ماه رمضان؟ بیست تولد؟هزااار و چهل هفته؟!۷۳۰۰ تا صبح و عصر و شب؟
آه‌‌...باید سعی کنم ذهنم دوباره نرود سمت کارهای بزرگی که می‌توانستم در این مدت، ذره‌ ذره انجام بدهم و ندادم.
ضعف‌هایی که می‌شد آرام‌ آرام برطرفشان کرد و نکردم.
کتاب‌هایی که می‌شد خواند و نخواندم.
آدم‌هایی که می‌شد بیشتر دوستشان داشت و شاید نداشتم.
روزها و هفته‌ها و ماه‌هایی که رفتند و دیگر برنمی‌گردند.
آخر ذهنم همیشه با یادآوری گذشته می‌رود پی همین چیزها.باز خوب است که نمی‌چسبم به این جور فکرها.
کلا زیاد روی چیزهایی که پرداختن بهشان سودی ندارد، گیر نمی‌کنم.
اصلا چطور است این‌بار، به‌ جای اینکه بیست سال گذشته را نگاه کنم، بیست سال بعد را تصور کنم؟
من ۵۴ ساله‌ام.بنظرم ۵۴ ساله‌ها دیگر راستی راستی بزرگ شده‌اند. زندگی برایشان کاملا جدیست و تکلیفشان با خودشان معلوم است :)
در ۵۴ سالگی یک دختر ۲۶ ساله دارم و یک پسر ۲۱ ساله.
شاید یک بچه‌ی دیگر هم داشته باشم.دختر یا پسری که حالا نه تصوری از او دارم و نه دلبستگی‌ای به او.
ولی از تصور همین دو بچه، دلم غنج می‌رود.
دلم می‌خواهد ببینم دخترم در ۲۶ سالگی چه شکلی شده.چه می‌پوشد.ازدواج کرده؟کجا زندگی می‌کند؟چه‌کاره‌ است؟چه چیزهایی خوشحالش می‌کند.هنوز هم وقتی خوابش می‌آید، چشم‌هاش یک طوری می‌شود؟طوری که فقط من می‌فهمم؟
پسر ۲۱ ساله‌ام چطور؟
قدش چقدر شده؟صداش چه تغییری کرده؟اسپورت می‌پوشد یا پیراهن و شلوار؟چقدر زور بازو دارد؟مثلا روزی می‌رسد که از دانشگاه برگردد و فلان چیز که زورم بهش نمی‌رسد را برایم جابجا کند؟خدای من‌!داشت از تصورش قند توی دلم آب می‌شد که همین الان در همین لحظه نگاهش کردم.چهاردست و پایی رفت مهر جانماز را برداشت و عین یک شکلات بزرگ کرد توی دهانش!این‌بار به‌جای کلافه شدن خنده‌ام گرفت.
راستش....کمی هم نگرانم.یعنی آنقدر بامن دوست هستند که همه چیز را اول به من بگویند‌؟مثلا عاشق شدنشان را؟نکند کسی غیر از من و پدرشان آدم امن زندگیشان باشد؟نکند ناخواسته بهشان آسیب زده باشیم و یک روز یک تراپیست درحالیکه دستمال کاغذی بهشان تعارف می‌کند بگوید:این مسأله برمی‌گرده به کودکی شما...
آه خدای من.چه بار سختی گذاشتی روی دوش ما.من هنوز توی تربیت خودم مانده‌ام.

فکر کنم باید همین روزها را سفت بچسبم.همین روزها که له‌له می‌زنم برای یک ساعت تنهایی.یک ساعت سکوت.همین روزها که دخترم اجازه گفتگو با هیچ احدی را نمی‌دهد.که هنوز جمله‌ام تمام نشده می‌پرسد:«مامان چرا؟»«مامان یعنی چی؟»«مامان چرا خندیدی؟»«مامان چی یواشکی به بابا گفتی؟»
و پسرم...
ادامه داردundefined
undefined۴۰
undefined۸

۴۵۲

۲۰:۲۸

ادامه پست قبلی:
و پسرم که کمتر از بیست روز است که یاد گرفته راه برود.
که هر جای خانه که باشم، چه کنار سینک و ظرف‌های نشسته، چه پای کتابی که بالاخره بعد از چند روز بازش کرده‌ام، چه وسط تا کردن لباسها، چه درست همان لحظه‌ای که چای تازه‌دم ریخته‌ام برای خودم، چه حتی وسط نماز، چهاردست‌ و‌ پا خودش را می‌رساند به من...
می‌آید و به پاهایم می‌چسبد.
بعد با دو دست کوچکش دامنم را محکم می‌گیرد.
بعد سرش را بالا می‌آورد و نگاهم می‌کند.با نهایت التماس.
و اگر در کمتر از پنج ثانیه بغلش نکنم، چنان فریادی می‌زند که انگار پایش را روی یک عقرب گذاشته!
خب معلوم است که من برای نگاه ملتمسانه‌اش می‌میرم.که برای هزارمین بار، سینک پر از ظرف را رها می‌کنم.که استکان چای را همان‌جا می‌گذارم.که کتابی را که تازه باز کرده بودم می‌بندم.که لباسی را که نصفه تا کرده‌ام روی مبل رها می‌کنم.
که نمازم را با نهایت سرعت به‌پایان می‌رسانم و...
بغلش می‌کنم!
روزی سیصد بار!
خیلی نمی‌گذرد که آرام می‌گیرد‌.نگاهش می‌کنم.
به چشم‌های تیله‌ ای خیسش.به مژه‌های به‌ هم‌ چسبیده‌اش.به نیم‌رخ آن بینیِ خیلی خیلی کوچک!
سرش را به سینه می‌چسبانم.
حالا همزمان، هم از عشق لبریزم و هم از خشم.
هم دلم می‌خواهد هزار بار ببوسمش و هم دلم می‌خواهد برای چند ساعت نبینمش!
گاهی حتی درست در همان لحظه‌ای که از ته دل و پشت سر هم محکم محکم محکم می‌بوسمش، یک فکر از گوشه‌ی ذهنم رد شود:
«حالم از این زندگی به‌هم می‌خوره.»
و بلافاصله همان صدای آشنایی که کمین کرده تا به اینجور مواقع مهری به دهانم بکوبد را می‌شنوم که می‌گوید:
«هیسسس!این ناشکریه...»
داشتم چه می‌گفتم که سر درد دلم باز شد؟
آهان!امروز با دوستم تلفنی حرف زدم.دغدغه غذا نخوردن دخترکش را داشت‌.
وقتی گفتگویمان تمام شد این سخن از دون‌کیشوت را بخاطر آوردم که می‌گفت:
«به کدام‌یک دچاری؟جنونی خردمندانه یا سلامت عقلی ابهانه؟!»
خم شدم پسرم را بغل کردم و توی دلم گفتم: شاید «مادری» مصداق همین جنون خردمندانه باشد!
و دوباره بوسیدمش!محکمِ محکمِ محکم :)
تقدیم به تمام مادران جهان🩷
(لطفا قسمت دوم رو به مجله پیشنهاد ندیدundefined)
undefined‍undefinedدکتر عطیه محمدزاده پزشک و مشاور تغذیه و بدغذایی کودکان

کانال های ارتباطی ما:undefined ارتباط با ما" @blwhelpundefined ایتا " https://eitaa.com/mamanatieundefined بله" https://ble.ir/mamanatie
undefined۵۱
undefined۹
undefined۲
undefined۱

۴۳۸

۲۰:۳۱