لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل منظور | اتاق داستان نوجوانم
۲۴ عضو

منظور | اتاق داستان نوجوان

•مارا که تو منظوری،خاطر نرودجایی•
هر دوهفته دوشنبه ها دورهم جمع می‌شیمتا بخونیم،بنویسیم و درباره قدرت بی پایانکلمات حرف بزنیم‌undefined
undefinedخانه رشد امید فارس، فرهنگسرای رسانه
منظور | اتاق داستان نوجوان باشگاه امیدundefined<img style=" />undefinedundefined@manzoor_group
ادمین:‎@manzoor_admin
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۹ فروردین
‹فرماندۀسرزمین‌نجیب‌زادگان›
ایرانیِ حقیقی شما بودید که تا لحظۀ آخرِحیاتتان در این کشور ماندید. آرش ها تربیت کردید تا از مرز هایمان پاسداری کنید. مانند کیومرث و هوشنگ در برابر اهریمن های زمان ایستادید. مانند فریدون شاخِ‌ دیوِ زمانه را شکستید. آنقدر رستم ها و سیاوش ها تربیت کردید که خواب را بر چشمان دشمنانِ این خاک حرام کرده‌اند. برایمان مکتبی ساختید که در آن درس‌ پاسداری از کشور و ارزش‌هایمان را آموختیم. شما علاوه بر تلاش هایتان برای حفظ این سرزمین، به ما درس خداپرستی و یکتا پرستی را عمیقاً آموزش دادید.شما نیز؛ «جهان گشت‌پرازدین‌ِاسلامِ‌او، به‌گیتی‌فروزنده‌ایام‌او» را پاس داشتید، و حب پیمبر و اهل بیت علیهم السلام را از دلِ‌خود روانۀ دلهای ما کردید.شما بودید که در این سفرِ پرمخاطره هم در دنیا پیشوا و راهنمای ما شدید و هم برای مقصدِ اخروی توشه هایمان را پربار کردید.نمی‌دانم هنگام پایان نماز زمانی که پشت‌سر را نظر می کردید، به‌یادِ مسلم‌بن‌عقیل اشک از گوشۀ چشمانتان جاری می شد یا نه، اما تنها شما بودید که؛ امیدِ یک‌جهانْ انسان‌ بودید.می خواستم بگویم دیگر اینجا نیستید که شمع های روی کیک را با نفس گرمتان خاموش کنید. یادم آمد آن‌وقت ها که بودید هم هیچ‌یک از ما نمی‌دانستیم که امروز‌ از ورقِ تاریخ اصلا چه روزی است؟! تا بودید، هردَم جانفدای شما بودم. اکنون هم جانفدای راهِ شما و فرزندِ خَلَفِتان می مانم.آقایِ جان؛ فرخنده روزِ میلادتان‌ مبارک‌باد.
_به وقتِ بیست‌و‌نهمِ فروردینِ یکْ، چهارصدوپنج
undefined<img style=" />undefinedفائزه زارعی
منظور | اتاق داستان نوجوانundefined@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارسundefinedundefined@OmidClub_Fa
undefined۱

۸۵

۱۸:۳۰

۵ اردیبهشت
thumbnail
به‌مناسبت روز بزرگداشت حضرتِأحمدبن‌موسی‌الکاظم علیه‌السلام؛
روز اولی که یک پرچم ایرانِ بزرگ خریدم، آوردمش حرم پیشِ شما. چسباندمش به شبکه‌های ضریح و توی دلم آرزو کردم هر چقدر قرار است این پرچم را بچرخانم، زیر سایهٔ شما باشد و پرچمم نور و برکت اینجا را با خودش بگیرد و ببرد توی خیابان؛ چون باور دارم شما تنها چراغِ روشن این شهرید. نهایت دلخوشی، نهایت دلگرمی و نهایت مهربانی میان حریم حرم شما جریان دارد.شما برادر با معرفتی بودی. از مدینه تا شیراز سفر کردی تا برادرت را ببینی و با او بیعت کنی. برادری که از شما کوچک‌تر بود اما بر شما حق ولایت داشت. شما اهل ولایت بودی. شما امانت‌دار ردای امامتِ پدرت موسی‌بن‌جعفر بودی.‌ دستِ مردم را گرفتی و گذاشتی توی دستان مبارک علی‌بن‌موسیٰ. شما غریب بودی و عزیز بودی. تا سال‌های سال بعد از شهادتت کسی نمی‌دانست زیر تلی از خاک خوابیده‌ای. خدا خواست که نوری بلند از مزارت شعله بکشد و انگشترت که رویش حک‌ شده بود «ألعزّة‌ُ لله أحمد‌بن‌موسیٰ» فرشتهٔ نجاتی بشود برای شیرازی‌ها تا دوباره تو را پیدا کنند و برایت بارگاه بسازند و دورت بگردند. شما خیلی مرد بودی. بزرگ بودی و شریف! برای همین اسم‌ قشنگت را گذاشتند «سیدُ السّاداتِ الأعاظم»؛ شما نهایتِ برتری و عظمت در میانِ نسل پاک پیامبر بودی. شهرِ بهارنارنج‌ها تا ابد با وجود شما معزز می‌شود و حافظ و سعدی و ارگ و باغ و بستان زیر پرچمتان رنگین‌تر. شیراز با شما شهرِ راز می‌شود عزیزِ من. حضرتِ شاهچراغِ تودل‌برویِ من.
undefined<img style=" />undefinedمطهره زارعی
منظور | اتاق داستان نوجوانundefined@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارسundefinedundefined@OmidClub_Fa

۶۳۴

۸:۳۵

۱۵ اردیبهشت
thumbnail
«راز»
تک چراغِ آویز شده از سقف تا بالای سرش آمده بود. باد نمی‌آمد اما طوفانِ ترس چراغ را تکان می‌داد و سیلی به قلبش می‌زد.+اسم؟_شی...سرفه‌ای کرد و گفت:« لازمه؟ ».+اگر لازم نبود که نمی‌پرسیدم. فامیل؟_نمیشه بنویسم؟
کاغذی جلو‌ اش افتاد و نسل اندر نسل‌ش را ریخت روی مستطیلِ رو به رویش.
+چرا می‌خواستی بدزدیش؟ چطور به خودت این اجازه رو دادی؟!_آخه، آخه عاشقش شده بودم. +عاشقش شده بودی؟ مطمئنی فقط مسئله همین بوده؟مِن و مِنی کرد؛_خب آره..+مسخره‌س، دزدِ عاشق! _فکر می‌کنی دروغ می‌گم؟!+فکر نمی‌کنم، مطمئنم. اصلا شایدم درست بگی، عاشق شدی، اما نه عاشق خودش، عاشق پولی که بعدش میاد توی جیبت!
پارچ آب را بی اجازه برداشت و لیوان را پر کرد. یک نفس آب را خورد._اولش آره. ولی.. ولی بعدش که شناختمش نه. دوست داشتم برای خودم بشه، برای خودِ خودم.
ستار‌ه‌های روی شانۀ مرد چشمک زدند._اولین باری که درموردش خوندم هوش از سرم پریده بود.تاریخ داشت چه تاریخی! غنی! عمق تمدن رو می‌شد توی ذره ذره جزئیاتش دید!شنیده بودم، البته بعدش مطمئن شدم که یه قدرتِ درونی توی خودش داره که هرکسی لمسش کنه تمام سلول های توی سرش شاعر و ادیب می‌شن!
دهانش خشک شده بود، بازهم بی اجازه یک لیوانِ‌پر آب ریخت و یک نفس همه‌را سر کشید.
_با همۀ قبلی ها فرق داشت. اصلا زیبایی و لطافتش به حدی چشمم رو گرفته بود که دیگه چیزی جز اون نمی‌دیدم.رنگ و لعابی داشت که انگار معمار های جهان جمع شده بودن و تمام تخصصشون رو روی این گنج خرج کرده بودن!تازه بعضی ها می‌گفتن اگر یه‌ذره از غبارش دورِ دیگ غذا بچرخه، چنان طعم و مزه‌ای می‌گیره که خوردن یک قاشق از اون غذا آرزوی شاه و شاهزاده ها می‌شه!یه‌چیز دیگه که تک بودنش رو برام تموم کرد این بود که یه تَرَکِ معجزه آسا داره!این حفره به جای اینکه باعث بشه ساختارش ضعیف بشه، باعث شده سومین گنجِ منحصر به فرد شناخته بشه!از داخل این ترک نوری می‌تابه و چراغی روشنه که اگر تک و تنها داخل بیابونِ خشک و بی آب و علف رهاش کنی، تاریکیِ شب رو برات به روشنیِ روز تبدیل می‌کنه!!
مردِ روبه‌رویی از جایش کمی تکان خورد. صندلی‌اش را عقب کشید و بلند شد. به چشمانش خیره شد؛+اولین بار کِی دیدیش؟ یادت می‌اد؟_وای، اولین بار؟هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. اصلا همون اولین بار بود که باعث شد هرطور شده بدستش بیارم.بهار بود. بهارِ یک سالِ پیش درموردش شنیده بودم که توی این فصل اگر مردم پیداش کنن در دکان تمام عطار هارو تخته می‌کنه. وقتی دیدمش و بویِ عطرِ بهارنارنجش توی مشامم پیچید، تمام عطر های خونه رو ریختم توی سطل زباله...
+اسمش، اسمشو هم بنویس_اسم گنج؟!شما که باید بدونید.
مرد ابروهایش را بالا انداخت؛+ما که اسمشو می‌دونیم، لازمه که تو بازهم تکرارش کنی._نه، اسمشو نمی‌دونید. برای ما اسمش چیزی شبیه به «کوارتز صورتی» و «عقیق سلیمانیه»اما شما، بهش می‌گید...«شیراز!»
undefined<img style=" />undefinedفائزه زارعی

پ.ن: به بهانۀ روزِ شهر شعر و هنر و ادب، شیرازِ زیباundefined
منظور | اتاق داستان نوجوانundefined@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارسundefinedundefined@OmidClub_Fa
undefined۵

۶۶۸

۹:۵۳

۱۸ اردیبهشت
بازارسال شده از نهانگاه (مریم کمالی)
تا بیست‌وشش هفت سالگی، نفهمیدم بهتر است دست از گفتن «قرار است نویسنده شوم» بردارم و دست به‌کار شوم. آن موقع در دفتر وکیل کار می‌کردم. یادم است که به اتاق رئیسم رفتم و گفتم: «می‌خواهم استعفا بدهم چون قرار است یک رمان بنویسم»زد زیر خنده و من با عصبانیت به خانه رفتم و «علف‌ها آواز می‌خوانند» را نوشتم. البته به این سادگی‌ها هم ننوشتم اما با نوشتنش کلی چیز یاد گرفتم.

دوریس لیسینگ

۱

۵:۵۵

۲۱ اردیبهشت
«مگه تو چقدر بزرگ بودی؟»
ماه پشت ابر بود. تنها نور ستاره ها بود که روی زمین را روشن می‌کرد. کلنگ را زدند. غبار خاک بلند شد. صدای زمزمه‌‌ی مرد با صدای جیرجیرک ها توی تاریکی در هم پیچید. سنگ ها را که برداشتند، پایین رفت. برای بار دوم احساس کرد قلبش دارد در هم میشکند. پارچه را دستش دادند. دستش می‌لرزید. به تصویر مبهم و تارِ جایِ اصابت های ترکش پهپاد نگاه کرد. خم شد، پارچه را کنار کفن گذاشت. فقط همین دو دست جامانده بود. به آسمان نگاه کرد و با صدای کم رمقی گفت: مگه تو چقدر بزرگ بودی که جسمت رو باید دو بار خاک کنم بابا؟
undefined<img style=" />undefined فاطمه ‌دهقان
منظور | اتاق داستان نوجوانundefined@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارسundefinedundefined@OmidClub_Fa
undefined۲

۵۷

۱۰:۵۲

thumbnail
دَرکِ هنر وَرای چهارچوب های منطقِ جسمانی‌ست و بسیاری از درک‌ آن عاجزند! .به هَمین سَبَب هنرمند را مَجنون و دیوانه لقب می دهند، و این برای مَنِ شیدا و شیفتۀ هنر طبیعی است که دیوانه خطابم کنند!...
undefined<img style=" />undefinedفائزه زارعی
منظور | اتاق داستان نوجوانundefined@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارسundefinedundefined@OmidClub_Fa
undefined۲

۱۳۹

۱۱:۵۷

۲۵ اردیبهشت
thumbnail
undefined همچون فردوسی خیزش ملت ایران را ماندگار کنید
undefined حماسه‌ی حضور ملت عزیز ایران و دفاع و پیروزی، تکلیف بزرگی را بر دوش اهالی فرهنگ و ادب و هنر می‌گذارد تا همچون فردوسی برخیزند و بعثت هنرمندان را در امتداد بعثت مردم رقم زنند؛ فکر و قلم و زبان را با هنر درآمیزند و روایت خیزش عظیم ملت را در تاریخ، ماندگار کنند.
undefined<img style=" />undefined بخشی از پیام رهبر معظّم انقلاب به مناسبت روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی | ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵

۵۰

۱۲:۱۳

۲۹ اردیبهشت
بازارسال شده از ☫کافه رحیمی☫
حاج مهدی رسولی می‌گه آخرین دیداری که با آقای شهید داشتیم؛ فرمودن «شما اگر مقاومت کنید و مقاومت خودتون رو تبدیل به روایت نکنید؛ کأنّهُ مقاومت نکردید.»فرنگی‌ها می‌گن history اگر تبدیل به story نشه؛ فراموش می‌شه! تاثیرش بی‌تاثیر و بد‌تاثیر می‌شه. تمدن‌سازی یه روند ادامه‌دار و تدریجیه، روایت‌گریِ ناب می‌طلبه. یاد آخرین پیامِ رهبر جوان انقلاب در روز فردوسی افتادم که به اهالی هنر حکم بعثت فرهنگی دادن تا این بعثتِ مردمی و این برههٔ عجیب تاریخی رو با روایت‌گری‌‌های ناب برای آیندگان ثبت کنن. روایت‌گری اگر دست آدمِ نااهل بیفته؛ دیگه از دست می‌ره. همیشه گفتم کاش یه سید‌مرتضی آوینی داشتیم برای چنین روزهایی! که جلد جدید «فتحِ خون» رو با عنوان «بعثتِ خون» می‌نوشت و با همون قلم و صدایِ نافذ و گیرا، روایت می‌کرد فتح نهایی را.
کاش سید‌مرتضی آوینی باشید.

۱

۱۶:۳۹

۱ خرداد
بازارسال شده از مُهـٰاجر
ابراهیم! تو هم از همان‌هایی بودی که فکرش را نمی‌کردم از دستت بدهم. به تو حواسم نبود نه چون مهم نبودی. چون انقدر خیالم از بودنت راحت بود که به خودم اجازه می‌دادم سرگرمِ مشغولیت‌های گاه و بی‌گاهم باشم. ابراهیم! هنوز هم وقتی تلویزیون فیلم‌هایت را نشان می‌دهد من زل می‌زنم به صورتت. صورتی که خستگی و کارِ بی‌وقفه تویش داد می‌زند ولی پر از مهربانی است. ‌تو خیلی همدرد خوبی بودی. آدم‌ها را می‌دیدی. دردشان را لمس می‌کردی. تا زانو توی آب می‌رفتی. توی کرونا چندتا چندتا ماسک می‌زدی اما باز بین مردم بودی. ته این سفر را به سر آن یکی می‌چسباندی. ابراهیم! تو نگرانِ آدم‌ها بودی. صدایشان را می‌شنیدی. به آن‌ها نشان می‌دادی تنها نیستند و یکی مراقب‌شان است. حتی اگر نمی‌شد بعضی از مشکل‌های زمان‌بر را زود حل کنی، معجزهٔ حضورت و اینکه نشان می‌دادی «بی‌تفاوت نیستی» دلِ آدم‌ها را گرم می‌کرد. ما خیلی وقت‌ها با ذهنِ علیل‌مان فکر می‌کنیم حل کردن خیلی مشکل‌ها از اختیارمان خارج است ولی تو واقعاً تمام خودت را خرجِ حل مشکل‌ها می‌کردی. تو به همهٔ بهانه‌هایی که کوتوله‌ها می‌بافتند، می‌خندیدی و با قدمی بلند به مصافِ کارهای دشوار می‌تاختی. ابراهیم! جای خالی‌ات خیلی درد می‌کند. کاش لااقل تو پیشمان بودی.
undefined<img style=" />undefined مطهره زارعی @mohajer128

۱

۸:۴۶

۱۴ خرداد
«شیعه و شیفته»
زنگ فارسی بود. معلم داشت از روی درسِ‌جدید طریقت عشق را می آموخت. می‌گفت؛ عشق، نردبانی است که سه پله دارد. اولْ‌پله؛ محبت است. دومْ‌پله؛ وقتی‌است که محبت به نهایت خود می‌رسد و تبدیل به معرفت می‌شود.وقتی معرفت به غایت رسید، پلۀسوم یعنی عشق اتفاق می‌افتد.یادِ آشنایِ عزیزی افتادم.ابتدا با کاشتن بذر محبتش میان باغچۀ قلب کوچکم، روحم را سرسبز کرد. بعد همه‌چیز را پدرانه نشانم داد و آرام آرام روح و جانم او را شناختند. و در آخر به خود آمدم دیدم تمامی پله های طریقت عشق را با کمکش بالا رفته‌ام و حالا شیفتۀ او شدم!پی بردم که این دل را من نداده بودم خودشان خریدند و تا پلۀ آخر بالابردند. خشنودم که در میان چهار هزار دین در دنیا شیعۀ امیرالمؤمنین هستم:)و با افتخار در جهان می‌توانم فریاد بزنم:« انا شیعة علی‌ابن‌ابی‌طالب:) ».
undefined<img style=" />undefinedفائزه زارعی
منظور | اتاق داستان نوجوانundefined@manzoor_group
باشگاه امید | خانه هنر نوجوان فارسundefinedundefined@OmidClub_Fa
undefined۳

۲۸

۷:۰۴