#بزرگداشت_حکیم_فردوسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و بارانش ناید گزند
برین نامه بر سالها بگذرد
همی خواند آن کس که دارد خرد...
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راهِ داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
#حکیم_فردوسی
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و بارانش ناید گزند
برین نامه بر سالها بگذرد
همی خواند آن کس که دارد خرد...
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راهِ داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
#حکیم_فردوسی
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
۶۷۸
۴:۱۴
#مثنوی #دفتر_پنجم
هوش را توزیع کردی بر جهات
مینیرزد تَرّهای آن تُرَّهات
آب هُش را میکَشَد هر بیخ خار
آب هوشت چون رَسَد سوی ثمار
هین بزن آن شاخ بد را ، خَو کُنَش
آب ده این شاخ خوش را نَو کُنَش
هر دو سبزند این زمان آخر نگر
کهاین شود باطل، از آن روید ثمر
توزیع: بخش کردن، تقسیم کردنمینیرزد: نمیارزدتَرّه: سبزی تُرّهات: جمع تُرَّهَه، سخنهای باطلآب هُش: هوشیاری، تشبیه هوشیاری و دانش به آببیخ خار: ریشه خار و خار استعاره از تُرّهات و سخنان بیهودهثمار: جمع ثمره ، میوههاشاخ بد: بیخ خار و استعاره از افکار و سخنان بیهودهخَو کُنَش: از ریشه در آور
مولانا خطاب به کسانی که دانایی و هوشیاری خود را در امور فانی صرف کردهاند میفرماید:اگاهی و دانش خود را در اموری استفاده کردی که به قدر ترهای ارزش ندارد. این هوشاری و دانایی تو مثل آبی جاری است که ریشهی خارها آن را مصرف میکند و اجازه نمیدهد آب به میوه درخت برسد و در نهایت درخت وجودت ثمره و میوه خوبی نمیدهد.در ظاهر ، خار و درخت هر دو سرسبز هستند اما پایان کار را ببین که خار خشک میشود و درخت میوه میدهد.
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
هوش را توزیع کردی بر جهات
مینیرزد تَرّهای آن تُرَّهات
آب هُش را میکَشَد هر بیخ خار
آب هوشت چون رَسَد سوی ثمار
هین بزن آن شاخ بد را ، خَو کُنَش
آب ده این شاخ خوش را نَو کُنَش
هر دو سبزند این زمان آخر نگر
کهاین شود باطل، از آن روید ثمر
توزیع: بخش کردن، تقسیم کردنمینیرزد: نمیارزدتَرّه: سبزی تُرّهات: جمع تُرَّهَه، سخنهای باطلآب هُش: هوشیاری، تشبیه هوشیاری و دانش به آببیخ خار: ریشه خار و خار استعاره از تُرّهات و سخنان بیهودهثمار: جمع ثمره ، میوههاشاخ بد: بیخ خار و استعاره از افکار و سخنان بیهودهخَو کُنَش: از ریشه در آور
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
۳۰۳
۱۵:۰۹
#مثنوی#دفتر_چهارم
پارهدوزی میکنی اندر دُکان
زیر این دُکّانِ تو، مدفون دو کان
هست این دکّان کِرایی زود باش
تیشه بستان و تَکَش را میتراش
تا که تیشه ناگهان بر کان نهی
از دُکان و پارهدوزی وا رهی
ای ز نسل پادشاهِ کامیار
با خود آ، زین پاره دوزی ننگ دار
پارهای برکن از این قعر دُکان
تا برآرد سر به پیشِ تو دو کان
پارهدوزی: پینه دوزی، وصله دوزیدکان: استعاره از وجود انسان کان: معدندو کان: دو معدن استعاره از عقل و عشقمدفون: پنهانقعر: عمق، انتها کِرایی: اجارهای تَکَش: تکِ آن، تک : انتها میتراش: بتراش، حفر کن
در دکان ذهن به پینهدوزی و وصله دوزی مشغول هستی، در حالیکه دو معدن (عقل و عشق) در عمق دکان وجودت نهفته است و تو از آن بیخبر هستی، خودت را جستجو کن تا آن دو گنج را پیدا کنی. (خود را مشغول امور کم ارزش کردهای و از باارزشترین داشتههای خودت بیخبر شدی.)
مولانا خطاب به شنونده مثنوی میفرماید که برای رسیدن به گنج حقیقی(حکمت و معرفت) که در وجود هر انسانی نهفته است، باید خانه وجودت را با ریاضت و عبادت ویران کنی تا آن گنج پنهان را پیدا کنی. وقتی آن گنج را پیدا کنی، میتوانی هزاران ویرانی را آباد کنی.
گنج اشاره به #حدیث" کُنت کَنزاً مخفیّاً فاَحبَبتُ اَن اُعرَف فَخَلَقتَ الخَلق لِکَی اُعرَف"من گنج پنهانی بودم. دوست داشتم شناخته شوم پس خلق را آفریدم تا مرا بشناسند.
یادآور حکایت #مرد_گنج_طلب در مثنوی مردی که گنج در خانهاش بود و او در سرزمین دیگری به دنبال گنج میگشت.
نکته: کتاب #کیمیاگر نوشته #پائلو_کوئلیو برگرفته از حکایت مرد گنج طلب مولاناست.
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
پارهدوزی میکنی اندر دُکان
زیر این دُکّانِ تو، مدفون دو کان
هست این دکّان کِرایی زود باش
تیشه بستان و تَکَش را میتراش
تا که تیشه ناگهان بر کان نهی
از دُکان و پارهدوزی وا رهی
ای ز نسل پادشاهِ کامیار
با خود آ، زین پاره دوزی ننگ دار
پارهای برکن از این قعر دُکان
تا برآرد سر به پیشِ تو دو کان
پارهدوزی: پینه دوزی، وصله دوزیدکان: استعاره از وجود انسان کان: معدندو کان: دو معدن استعاره از عقل و عشقمدفون: پنهانقعر: عمق، انتها کِرایی: اجارهای تَکَش: تکِ آن، تک : انتها میتراش: بتراش، حفر کن
در دکان ذهن به پینهدوزی و وصله دوزی مشغول هستی، در حالیکه دو معدن (عقل و عشق) در عمق دکان وجودت نهفته است و تو از آن بیخبر هستی، خودت را جستجو کن تا آن دو گنج را پیدا کنی. (خود را مشغول امور کم ارزش کردهای و از باارزشترین داشتههای خودت بیخبر شدی.)
مولانا خطاب به شنونده مثنوی میفرماید که برای رسیدن به گنج حقیقی(حکمت و معرفت) که در وجود هر انسانی نهفته است، باید خانه وجودت را با ریاضت و عبادت ویران کنی تا آن گنج پنهان را پیدا کنی. وقتی آن گنج را پیدا کنی، میتوانی هزاران ویرانی را آباد کنی.
گنج اشاره به #حدیث" کُنت کَنزاً مخفیّاً فاَحبَبتُ اَن اُعرَف فَخَلَقتَ الخَلق لِکَی اُعرَف"من گنج پنهانی بودم. دوست داشتم شناخته شوم پس خلق را آفریدم تا مرا بشناسند.
یادآور حکایت #مرد_گنج_طلب در مثنوی مردی که گنج در خانهاش بود و او در سرزمین دیگری به دنبال گنج میگشت.
نکته: کتاب #کیمیاگر نوشته #پائلو_کوئلیو برگرفته از حکایت مرد گنج طلب مولاناست.
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
۳۷۸
۵:۰۸
#غزل
روی کسی سرخ نشد
بی مدد لعل لبت
بی تو اگر سرخ بود
از اثر غازه* شود
غازه: گلگونه، سرخاب (رژگونه)
#مولانا
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
روی کسی سرخ نشد
بی مدد لعل لبت
بی تو اگر سرخ بود
از اثر غازه* شود
غازه: گلگونه، سرخاب (رژگونه)
#مولانا
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
۲۲۳
۹:۳۷
#عید_قربان
هر تیر که در کیش است
گر بر دلِ ریش آید
ما نیز یکی باشیم
از جملهٔ قربانها
هر کهاو نظری دارد
با یار کمانابرو
باید که سپر باشد
پیش همه پیکانها
#سعدی
کیش: تیردان، جعبه تیردلِ ریش: دل زخمی
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
هر تیر که در کیش است
گر بر دلِ ریش آید
ما نیز یکی باشیم
از جملهٔ قربانها
هر کهاو نظری دارد
با یار کمانابرو
باید که سپر باشد
پیش همه پیکانها
#سعدی
کیش: تیردان، جعبه تیردلِ ریش: دل زخمی
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
۱۷۴
۱۰:۳۷
#فیه_ما_فیه
سخن اندک و مفید،
همچنان است که چراغی افروخته،
چراغی ناافروخته را بوسه داد و رفت.
آن در حق او بس است و او به مقصود رسید.
#شرح
برای روشن کردن چراغِ خاموش، یک اشاره کوچک از شعله چراغِ روشن کافی است.
در خانه اگر کس است یک حرف بس است.
چراغ خاموش استعاره از انسانی که مستعد دریافت نور و روشنایی است. (مولانا)چراغ روشن استعاره از پیر و راهنما (شمس)آن: اشاره به چراغ روشناو: اشاره به چراغ خاموش
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
سخن اندک و مفید،
همچنان است که چراغی افروخته،
چراغی ناافروخته را بوسه داد و رفت.
آن در حق او بس است و او به مقصود رسید.
#شرح
برای روشن کردن چراغِ خاموش، یک اشاره کوچک از شعله چراغِ روشن کافی است.
در خانه اگر کس است یک حرف بس است.
چراغ خاموش استعاره از انسانی که مستعد دریافت نور و روشنایی است. (مولانا)چراغ روشن استعاره از پیر و راهنما (شمس)آن: اشاره به چراغ روشناو: اشاره به چراغ خاموش
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
۲۳۰
۱۸:۲۷
#مثنویادامه حکایت آن مرد که خاربن بر سر راه نشانده بودبیتهای ۱۲۸۴ تا ۱۲۹۴#تصحیح_نیکلسون
چشم خاکی را به خاک افتد نظربادبین ، چشمی بود نوعی دگر
اسپ داند اسپ را کو هست یارهم سواری داند احوال سوار
چشم حس اسپ است و نور حق سواربیسواره ، اسپ خود ناید به کار
پس ادب کن اسپ را از خوی بَدورنه پیش شاه باشد اسپ رَد
چَشم اسپ از چشم شه رهبر بُوَدچَشم او بی چَشم شَه مُضطَر بُوَد
چشم اسپان جز گیاه و جز چَراهر کجا خوانی بگوید نی! چِرا ؟
نور حق بر نور حس راکب شودآنگهی جان سوی حق راغب شود
اسپ بیراکب چه داند رسم راهشاه باید تا بداند شاهراه
سوی حسی رو که نورش راکب استحسّ را آن نور ، نیکو صاحب است
نور حس را نور حق تزیین بودمعنی نور علی نور این بود
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
چشم خاکی را به خاک افتد نظربادبین ، چشمی بود نوعی دگر
اسپ داند اسپ را کو هست یارهم سواری داند احوال سوار
چشم حس اسپ است و نور حق سواربیسواره ، اسپ خود ناید به کار
پس ادب کن اسپ را از خوی بَدورنه پیش شاه باشد اسپ رَد
چَشم اسپ از چشم شه رهبر بُوَدچَشم او بی چَشم شَه مُضطَر بُوَد
چشم اسپان جز گیاه و جز چَراهر کجا خوانی بگوید نی! چِرا ؟
نور حق بر نور حس راکب شودآنگهی جان سوی حق راغب شود
اسپ بیراکب چه داند رسم راهشاه باید تا بداند شاهراه
سوی حسی رو که نورش راکب استحسّ را آن نور ، نیکو صاحب است
نور حس را نور حق تزیین بودمعنی نور علی نور این بود
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
۱۱۵
۷:۵۰
#مثنویادامه حکایت #مردی_که_خاربن_در_راه_نشانده_بود
بیتهای ۱۲۸۴ تا ۱۲۸۸تصحیح: #نیکلسون
چشم خاکی را به خاک افتد نظر
بادبین، چشمی بُوَد نوعی دگر
بادبین: مجازاً کسی که نفحات الهی (عالم معنا و باطن) را درک میکند. باد به معانی هوا و نفحه است.در ایران باستان نام فرشته موکل بر هوای پاک و سودمند است و گنج دوم از گنجهای هشتگانه خسرو پرویز که باد آورد. باد مجازاً به معنای اسب هم هست با توجه اینکه در بیت بعد هم کلمه اسب به کار رفته. در اصطلاح عرفا؛ نصرت الهی که شامل همه موجودات است و هیچ اسمی موافقتر از این نام برای سالک نیست. #دهخدا
چشم ظاهربین فقط ذرات گرد و غبار و خاک را میبیند ولی چشم حقیقت بین میتواند باطن اتفاقات را ببیند. چنین چشمی درک میکند که حرکت خاک از باد است نه از خودش چون باد را میبیند. (درک میکند)
اسب داند اسب را کاو هست یار
هم سواری داند احوال سوار
اسب میتواند اسب دیگری مثل خودش را ببیند و بشناسد اما سوار بر اسب است که هم اسب را میشناسد هم سوارکار اسب را و هم حالات ان سوارکار را ادراک میکند.
چشم حس اسب است و نور حق سوار
نورِ حق بیاسب خود ناید به کار
چشم حس ما (یعنی حواس ظاهری و ادراکات مادی ما) مثل اسب است و در حد اسب میفهمد. در حالیکه چشم ما باید چشم شاه شود. نور حق مثل سوارکار اسب است. اگر سوار کار نباشد، اسب چموش و وحشی است. (اسب وحشی نه تنها مفید نیست که آسیب زننده هم هست.)
با حواس ظاهری، ما محدودیتها و بعد مادی را میبینیم. مثلاً رنج بیماری و درد را میبینیم ولی رشد و تعالی ناشی از آن بیماری را نمیبینیم چون در حد ادراک ما نیست.
پس ادب کن اسپ از خوی بد
ورنه پیش شاه، باشد اسپ، رد
اسب وجودت را از خلق و خوی بد و رفتار نادرست تادیب کن که اگر اسبت را ادب نکنی، مقبول و مورد پذیرش شاه نخواهد بود.حواس ظاهری خود را با معنویت و عقل آراسته کن تا در پیشگاه شاه (خدا ) مورد قبول واقع شود.
چَشم اسپ از چشم شه رهبر بُوَد
چَشم او بی چَشم شَه مُضطَر بُوَد
اسب مجاز از جسم و تن انسانشَه (شاه) مجاز از روح انسان
چشم اسب بدون چشم شاه درمانده و بیچاره است چون اسب از شاه راهنمایی پیدا مییابد. چشم ظاهری و حسی از چشم باطنی و چشم بصیرت هدایت و راهنمایی پیدا میکند. (از روح الهی هدایت بطلب. )
شرح بیتهای پیش اینجا
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
بیتهای ۱۲۸۴ تا ۱۲۸۸تصحیح: #نیکلسون
چشم خاکی را به خاک افتد نظر
بادبین، چشمی بُوَد نوعی دگر
بادبین: مجازاً کسی که نفحات الهی (عالم معنا و باطن) را درک میکند. باد به معانی هوا و نفحه است.در ایران باستان نام فرشته موکل بر هوای پاک و سودمند است و گنج دوم از گنجهای هشتگانه خسرو پرویز که باد آورد. باد مجازاً به معنای اسب هم هست با توجه اینکه در بیت بعد هم کلمه اسب به کار رفته. در اصطلاح عرفا؛ نصرت الهی که شامل همه موجودات است و هیچ اسمی موافقتر از این نام برای سالک نیست. #دهخدا
اسب داند اسب را کاو هست یار
هم سواری داند احوال سوار
چشم حس اسب است و نور حق سوار
نورِ حق بیاسب خود ناید به کار
چشم حس ما (یعنی حواس ظاهری و ادراکات مادی ما) مثل اسب است و در حد اسب میفهمد. در حالیکه چشم ما باید چشم شاه شود. نور حق مثل سوارکار اسب است. اگر سوار کار نباشد، اسب چموش و وحشی است. (اسب وحشی نه تنها مفید نیست که آسیب زننده هم هست.)
با حواس ظاهری، ما محدودیتها و بعد مادی را میبینیم. مثلاً رنج بیماری و درد را میبینیم ولی رشد و تعالی ناشی از آن بیماری را نمیبینیم چون در حد ادراک ما نیست.
پس ادب کن اسپ از خوی بد
ورنه پیش شاه، باشد اسپ، رد
چَشم اسپ از چشم شه رهبر بُوَد
چَشم او بی چَشم شَه مُضطَر بُوَد
اسب مجاز از جسم و تن انسانشَه (شاه) مجاز از روح انسان
چشم اسب بدون چشم شاه درمانده و بیچاره است چون اسب از شاه راهنمایی پیدا مییابد. چشم ظاهری و حسی از چشم باطنی و چشم بصیرت هدایت و راهنمایی پیدا میکند. (از روح الهی هدایت بطلب. )
شرح بیتهای پیش اینجا
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
۱۶۸
۸:۰۰
#مثنویادامه حکایت #مردی_که_خاربن_در_راه_نشانده_بودبیتهای ۱۲۸۹ تا ۱۲۹۳تصحیح: #نیکلسون
چشم اسپان جز گیاه و جز چرا
هر کجا خوانی بگوید نی چرا؟
چشم اسب (حواس) ما چیزی جز گیاه و چراگاه نمیبیند و اگر به جایی جز چراگاه دعوت کنی، با مخالفت و مجادله میپرسد چرا به جایی جز چراگاه برویم؟ (چرا باید از عالم ماده به معنا یا از جسم به روح برویم؟)
نور حق بر نور حس راکب شود
آنگهی جان سوی حق راغب شود
اگر نور حق راکب و سوارکار اسب تن و جسم شود، آنگاه جان به سمت وصال الهی متمایل و برای وصال مشتاق میشود.
اسپ بیراکب چه داند رسم راه؟
شاه باید، تا بداند، شاهراه
اسپ بیراکب: انسان بدون راهنمارسم: راه و روش، نشان و اثررسمِ راه: نشانههایی پنهان که در گذشته، افراد در مسیرها و راههای سفر قرار میدادند تا مسافران راه را گم نکنند. (مشابه علائم راهنمایی-رانندگی امروزه)معمولاً کاروانسالار این رسمها را میشناخت و کاروان را به مقصد یا کاروانسرا میرساند.
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها#حافظ
شاهراه: راه اصلی و جاده وسیع که راههای فرعی به آن وصل میشد.
اسب بدون سوارکار (جسم خالی از نور الهی/ انسان بدون راهنما) از علائم و نشانههای راه بیخبر است و نشانههای راه را نمیشناسد. لازم است در این مسیر ، شاه/راهنما/انسان کامل حضور داشته باشد چون شاه /انسان کامل، شاهراه و مسیر اصلی را میشناسد و تو را به مقصد میرساند.
سوی حسی رو که نورش راکب است
حسّ را آن نور نیکوصاحب است
نورش راکب است: ش به حس برمیگردد.نور راکب آن حس/حواس است.
در مصراع اول "حسی که نور راکب آن است" اشاره به اولیای الهی و انسان کامل هم دارد. کسی که وجودش به نور الهی روشن است.
به سوی حسی حرکت کن که نور الهی سوارکار و راکب آن است یابه سوی راهنما و پیری برو که وجودش از نور الهی روشن است. چنین نوری، صاحب و فرمانروای خوبی بر حواس توست و اگر روح الهی و نور ، وجود تو را فرا بگیرد، ادراکات تو متفاوت خواهد شد.
نور حس را نور حق تزیین بود
معنی نورُ علی نور این بُوَد
نور الهی باعث زیبایی و تزئین نور حس و نور ولی و راهنماست. نور ولی و راهنما، نور وجود تو را بیشتر خواهد کرد و معنی "نور علی نور" همین است. یعنی نور حق از طریق ولی و راهنما تو را در بر گرفته و هدایت خواهد کرد.
* نور حق بر عالیترین قوا تا پستترین قوای انسان پرتو افشانی کرده و با نور خود آنها را دگرگون میکند. #نیکلسون
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
چشم اسپان جز گیاه و جز چرا
هر کجا خوانی بگوید نی چرا؟
نور حق بر نور حس راکب شود
آنگهی جان سوی حق راغب شود
اسپ بیراکب چه داند رسم راه؟
شاه باید، تا بداند، شاهراه
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها#حافظ
شاهراه: راه اصلی و جاده وسیع که راههای فرعی به آن وصل میشد.
سوی حسی رو که نورش راکب است
حسّ را آن نور نیکوصاحب است
نورش راکب است: ش به حس برمیگردد.نور راکب آن حس/حواس است.
در مصراع اول "حسی که نور راکب آن است" اشاره به اولیای الهی و انسان کامل هم دارد. کسی که وجودش به نور الهی روشن است.
نور حس را نور حق تزیین بود
معنی نورُ علی نور این بُوَد
* نور حق بر عالیترین قوا تا پستترین قوای انسان پرتو افشانی کرده و با نور خود آنها را دگرگون میکند. #نیکلسون
#شرح_مثنوی_جان
@masnaviijan
۱۳۶
۱۳:۳۵
لیلی_مددی_لیلی.mp3
۰۵:۲۴-۱۲.۷۵ مگابایت
#به_حق_شمس_الحق
به نجاتم آی ای جانِ مناجاتم
شعر:ایمان حافظی
آوازمهرداد ملکی
#شرح_مثنوی_جان #دفتر_اول
@masnaviijan
به نجاتم آی ای جانِ مناجاتم
شعر:ایمان حافظی
آوازمهرداد ملکی
#شرح_مثنوی_جان #دفتر_اول
@masnaviijan
۵۰۲
۱۵:۱۰