#کژ_ماندن_دهان_آن_مرد_که_نام_محمد_را_علیه_السلام_به_تسخر_خواند
ای خُنُک چشمی که آن گریانِ اوست وی همایون دل که آن بریانِ اوست
خُنُک: خوشاهمایون: مبارک و فرخندهبریان: سوخته
خوشا به حال چشمی که گریان درگاه الهی است و مبارک آن دلی است که سوخته راه خداست. گریه و اشک برآمده از دل، باید برای خدا باشد نه برای از دست دادن تعلقات دنیایی و ...
بعصی معتقدند اشکی که از شادی فرو میریزد، خنک و سرد است ولی اشک ناشی از غم، گرم و سوزان است. اشکی که از شوق الهی میریزد، نتیجه محبت است و محبت؛ محرک عالم وجود و مکمل نفس (کامل کننده) است. #فروزانفر
آخِر هر گریه آخَر خندهای است مرد آخِربین مبارک بندهای است
آخِر: پایانآخَر: (دوباره) دیگری ، مونث اُخری مبارک: فرخنده، بابرکت، نیکبخت، کامران، بختیار و ....مرد آخِر بین: انسان عاقبت نگر ، انسان عاقل که به کارهایش میاندیشد و پایان آن را در نظر میگیرد.
مولانا میگوید پایان هر گریه، شادی است. زیرا معتقد است روزگار بر یک حال و قرار نیست بلکه همواره در حال تغییر و دگرگونی است و اگر زمانی ناراحتی و غم است زمانی هم شادی و خوشی است. انسان عاقبتاندیش و عاقل این تغییر و دگرگونی احوال را می داند و چنین فردی، انسان بزرگ و سعادتمندی است.
هر کجا آب روان، سبزه بُوَدهر کجا اشکی روان،رحمت شَوَد
هر کجا آبِ روان باشد ، آنجا سبزه و گیاه و درخت هم هست. چون نتیجه آبِ روان ، رویش گیاهان و درختان است. (آبِ روان نه آبِ راکد)هر چشمی هم که گریان و اشکریزنده برای خدا باشد، رحمت و بخشش خداوند شامل حال او میشود.
باش چون دولاب، نالان، چشم، تَر تا ز صحن جانت بر روید خُضَر
خُضَر: سبزی صحن: فضا و میدان، میانِ سرای صحن جان مجاز از وجود و باطن
دولاب: دلو آب ؛ چرخ چاه که هنگام کشیدن سطل آب به بالا جیرجیر صدا میکند.
مولانا صدای چرخیدن چرخ را همانند گریه و ناله تصور کرده و قطرات آب که از سطل آب ترشح میشد را مانند قطرات اشک دانسته و میگوید : چشمانت همانند دلو آب همواره خیس از اشک باشد تا سرسبزی و نعمت الهی شامل حالت گردد. البته اشکی که با شناخت و معرفت همراه باشد.
اشک خواهی رحم کن بر اشکبار رحم خواهی، بر ضعیفان رحم آر
اشاره به آیات سوره ضحی
اگر میخواهی چشمانت اشکبار در راه خدا باشد، بر انسانهای گریان رحم کن و اگر میخواهی رحمت خدا شامل حال تو شود تو نیز نسبت به دیگران رحم داشته باش.
#شرح_مثنوی_جان #دفتر_اول
#تصحیح_نیکلسون
@masnaviijan
خُنُک: خوشاهمایون: مبارک و فرخندهبریان: سوخته
بعصی معتقدند اشکی که از شادی فرو میریزد، خنک و سرد است ولی اشک ناشی از غم، گرم و سوزان است. اشکی که از شوق الهی میریزد، نتیجه محبت است و محبت؛ محرک عالم وجود و مکمل نفس (کامل کننده) است. #فروزانفر
آخِر: پایانآخَر: (دوباره) دیگری ، مونث اُخری مبارک: فرخنده، بابرکت، نیکبخت، کامران، بختیار و ....مرد آخِر بین: انسان عاقبت نگر ، انسان عاقل که به کارهایش میاندیشد و پایان آن را در نظر میگیرد.
خُضَر: سبزی صحن: فضا و میدان، میانِ سرای صحن جان مجاز از وجود و باطن
دولاب: دلو آب ؛ چرخ چاه که هنگام کشیدن سطل آب به بالا جیرجیر صدا میکند.
اشاره به آیات سوره ضحی
اگر میخواهی چشمانت اشکبار در راه خدا باشد، بر انسانهای گریان رحم کن و اگر میخواهی رحمت خدا شامل حال تو شود تو نیز نسبت به دیگران رحم داشته باش.
#شرح_مثنوی_جان #دفتر_اول
#تصحیح_نیکلسون
@masnaviijan
۸۸
۴:۲۴
#عتاب_کردن_آتش_را_آن_پادشاه_جهود
#ابیات ۸۲۳ تا ۸۵۳
رو به آتش کرد شه:کهای تندخوآن جهان سوزِ طبیعی خوت کو؟
چون نمیسوزی چه شد خاصیّتَت؟یا ز بخت ما دگر شد نیّتَت؟
مینبخشایی تو بر آتشپرست؛آنکه نپرستد تو را، او چون برست؟
هرگز ای آتش تو صابر نیستیچون نسوزی؟ چیست؟ قادر نیستی؟
چشمبند است این عجب، یا هوشبند؟چون نسوزاند چنین شعلهیْ بلند؟
جادوی کردت کسی یا سیمیاست؟یا خلاف طبع تو از بخت ماست؟
گفت آتش من همانم ای شَمَناندر آ تا تو ببینی تابِ من
طبع من دیگر نگشت و عنصرمتیغ حقم هم به دستوری برم
بر در خرگه سگان ترکمانچاپلوسی کرده پیش میهمان
ور به خرگه بگذرد بیگانهروحمله بیند از سگان، شیرانه او
من ز سگ کم نیستم در بندگیکم ز ترکی نیست حق در زندگی
آتش طبعت اگر غمگین کندسوزِش از امر مَلیک دین کند
آتش طبعت اگر شادی دهداندرو شادی ملیک دین نهد
چونکه غم بینی تو استغفار کنغم به امر خالق آمد، کار کن
چون بخواهد عین غم شادی شودعین بند پای آزادی شود
باد و خاک و آب و آتش بندهاندبا من و تو مرده ، با حق زندهاند
پیش حق ، آتش همیشه در قیامهمچو عاشق روز و شب ، پیچان مدام
سنگ بر آهن زنی بیرون جهدهم به امر حق قدم بیرون نهد
آهن و سنگ ستم بر هم مزنکهاین دو میزایند همچون مرد و زن
سنگ و آهن خود سبب آمد ولیکتو به بالاتر نگر ای مرد نیک
کهاین سبب را آن سبب آورد پیشبیسبب کی شد سبب هرگز ز خویش
و آن سببها کهانبیا را رهبر استآن سببها زین سببها برتر است
این سبب را آن سبب عامل کندباز گاهی بی بر و عاطِل کند
این سبب را مَحرَم آمد عقلهاو آن سببها راست محرم ، انبیا
این سبب چه بود به تازی گو رَسَناندرین چه این رَسَن آمد به فن
گردش چرخه رسن را علت استچرخه گردان را ندیدن زَلّت است
این رسنهای سببها در جهانهان و هان زین چرخ سرگردان مدان
تا نمانی صفر و سرگردان چو چرختا نسوزی تو ز بیمغزی چو مَرخ
باد آتش میخورد از امر حقهر دو سرمست آمدند از خَمرِ حق
آب حِلم و آتش خشم ای پسرهم ز حق بینی چو بگشایی بَصَر
گر نبودی واقف از حق جانِ بادفرق کی کردی میان قوم عاد
#شرح_مثنوی_جان #دفتر_اول #تصحیح_نیکلسون
@masnaviijan
#ابیات ۸۲۳ تا ۸۵۳
رو به آتش کرد شه:کهای تندخوآن جهان سوزِ طبیعی خوت کو؟
چون نمیسوزی چه شد خاصیّتَت؟یا ز بخت ما دگر شد نیّتَت؟
مینبخشایی تو بر آتشپرست؛آنکه نپرستد تو را، او چون برست؟
هرگز ای آتش تو صابر نیستیچون نسوزی؟ چیست؟ قادر نیستی؟
چشمبند است این عجب، یا هوشبند؟چون نسوزاند چنین شعلهیْ بلند؟
جادوی کردت کسی یا سیمیاست؟یا خلاف طبع تو از بخت ماست؟
گفت آتش من همانم ای شَمَناندر آ تا تو ببینی تابِ من
طبع من دیگر نگشت و عنصرمتیغ حقم هم به دستوری برم
بر در خرگه سگان ترکمانچاپلوسی کرده پیش میهمان
ور به خرگه بگذرد بیگانهروحمله بیند از سگان، شیرانه او
من ز سگ کم نیستم در بندگیکم ز ترکی نیست حق در زندگی
آتش طبعت اگر غمگین کندسوزِش از امر مَلیک دین کند
آتش طبعت اگر شادی دهداندرو شادی ملیک دین نهد
چونکه غم بینی تو استغفار کنغم به امر خالق آمد، کار کن
چون بخواهد عین غم شادی شودعین بند پای آزادی شود
باد و خاک و آب و آتش بندهاندبا من و تو مرده ، با حق زندهاند
پیش حق ، آتش همیشه در قیامهمچو عاشق روز و شب ، پیچان مدام
سنگ بر آهن زنی بیرون جهدهم به امر حق قدم بیرون نهد
آهن و سنگ ستم بر هم مزنکهاین دو میزایند همچون مرد و زن
سنگ و آهن خود سبب آمد ولیکتو به بالاتر نگر ای مرد نیک
کهاین سبب را آن سبب آورد پیشبیسبب کی شد سبب هرگز ز خویش
و آن سببها کهانبیا را رهبر استآن سببها زین سببها برتر است
این سبب را آن سبب عامل کندباز گاهی بی بر و عاطِل کند
این سبب را مَحرَم آمد عقلهاو آن سببها راست محرم ، انبیا
این سبب چه بود به تازی گو رَسَناندرین چه این رَسَن آمد به فن
گردش چرخه رسن را علت استچرخه گردان را ندیدن زَلّت است
این رسنهای سببها در جهانهان و هان زین چرخ سرگردان مدان
تا نمانی صفر و سرگردان چو چرختا نسوزی تو ز بیمغزی چو مَرخ
باد آتش میخورد از امر حقهر دو سرمست آمدند از خَمرِ حق
آب حِلم و آتش خشم ای پسرهم ز حق بینی چو بگشایی بَصَر
گر نبودی واقف از حق جانِ بادفرق کی کردی میان قوم عاد
#شرح_مثنوی_جان #دفتر_اول #تصحیح_نیکلسون
@masnaviijan
۵۶
۵:۴۱
#عتاب_کردن_آتش_را_آن_پادشاه_جهود
رو به آتش کرد شه:کهای تندخو آن جهان سوزِ طبیعی خوت کو؟
چون نمیسوزی چه شد خاصیتت؟ یا ز بخت ما دگر شد نیَّتَت؟
مینبخشایی تو بر آتشپرستآنکه نپرستد تو را، او چون برست؟
هرگز ای آتش تو صابر نیستیچون نسوزی؟ چیست؟ قادر نیستی؟
چشمبند است این عجب، یا هوشبند؟ چون نسوزاند چنین شعلهیْ بلند؟
جادُوی کردت کسی یا سیمیاست؟ یا خلاف طبع تو از بخت ماست؟
جهانسوز: سوزندهی جهان، ملال آور، کُشندهسیمیا: طلسم و جادو چشمبند: جادویی که با آن بر چشم مردم اثر میکند و چیزها را جور دیگری می بینند. هوشبند: آنچه مانع تفکر و تعقل میشود. #دهخدا
گفتگوی پادشاه با آتش:
پادشاه خطاب به آتش میگوید: آی آتش سرکش، آن خوی و خصلت طبیعی تو که سوزان بودن است ، چه شد و کجاست؟
چرا دیگر نمیسوزانی؟ خاصیت سوزانندگی تو چه شد؟ یا شاید از بخت و اقبال ماست که ویژگی سوزنده بودن تو دگرگون شد؟
تو حتی به معتقدان خودت یعنی آتش پرستان رحم نمیکنی و آنها را میسوزانی! کسی که تو را قبول ندارد، چگونه از سوزانندگی تو رهایی پیدا کند؟
نکته: آتش در آیین زرتشت یکی از عناصر مقدس آفرینش است.آتشپرست به معنی آنکس که آتش را چون قبلهای نیایش کند و محراب او به سوی آتش و نور است. در آیین زرتشت به معنی سادن، نگهبان، پرستار و مراقبت کننده از آتش است. #فردوسی در #شاهنامه سرودهاست:
به یک هفته بر پیش یزدان شُدَندمپندار کهآتش پرستان بُدَندکه آتش بدان گاه محراب بود پرستنده* را دیده پُر آب بود
پرستنده: پرستار و نگهبان آتش
این اشتباه رایج شده که زرتشتیان عزیز آتش پرست هستند. ایشان هم مثل مسلمانان خداپرست هستند. روزه و نماز دارند. نماز ایشان پنج مرتبه در طی روز است و همانطور که قبله ما مسلمانان به سوی کعبه است، قبله ایشان به سوی نور است.
ای آتش هیچوقت برای سوزاندن اینهمه صبر نداشتی؟ چه اتفاقی افتاده؟ آیا توان سوزاندن نداری؟ یا کسی تو را جادو کرده و اتفاق خارقالعاده رخ داده است؟ و یا اینکه نسوزاندن تو از بخت و اقبال ماست؟
نکته:
اسباب و علل جهان هستی همگی وابسته به خداوند هستند و خداوند میتواند در شرایطی ، اثر آنها را تغییر دهد مثلاً اثر سوزانندگی آتش را تغییر دهد و به سردی و سلامتی تبدیل کند مثل سرد شدن آتش که برای حضرت ابراهیم اتفاق افتاد.
شرح ابیات پیش اینجا
#شرح_مثنوی_جان#دفتر_اول
#تصحیح_نیکلسون
@masnaviijan
جهانسوز: سوزندهی جهان، ملال آور، کُشندهسیمیا: طلسم و جادو چشمبند: جادویی که با آن بر چشم مردم اثر میکند و چیزها را جور دیگری می بینند. هوشبند: آنچه مانع تفکر و تعقل میشود. #دهخدا
گفتگوی پادشاه با آتش:
به یک هفته بر پیش یزدان شُدَندمپندار کهآتش پرستان بُدَندکه آتش بدان گاه محراب بود پرستنده* را دیده پُر آب بود
پرستنده: پرستار و نگهبان آتش
این اشتباه رایج شده که زرتشتیان عزیز آتش پرست هستند. ایشان هم مثل مسلمانان خداپرست هستند. روزه و نماز دارند. نماز ایشان پنج مرتبه در طی روز است و همانطور که قبله ما مسلمانان به سوی کعبه است، قبله ایشان به سوی نور است.
اسباب و علل جهان هستی همگی وابسته به خداوند هستند و خداوند میتواند در شرایطی ، اثر آنها را تغییر دهد مثلاً اثر سوزانندگی آتش را تغییر دهد و به سردی و سلامتی تبدیل کند مثل سرد شدن آتش که برای حضرت ابراهیم اتفاق افتاد.
شرح ابیات پیش اینجا
#شرح_مثنوی_جان#دفتر_اول
#تصحیح_نیکلسون
@masnaviijan
۴۸
۵:۴۴
شَمَن: مجازاً بت پرست ، راهب بوداییاز کلمه سنسکریت سرمن مشتق شده به معنی تارک دنیاطبع: سرشت، طبیعت، فطرت، گوهر، نهاد و ...عنصر: اصل و بنیاد، هیولا(ماده و اصل هر چیز و مقابل صورت و ظاهر) در اصطلاح شیمیایی مادهای که قابل تجزیه به ماده دیگری نباشد.تیغ: شمشیر دستور: اجازه، وزیر، شخص مقتدر و توانمند، لقب عالمان زرتشتی، جواز، طبق قاعده، قانون و ... #دهخدا
در این بیت شمن یعنی بت پرست و دستور به معنی اجازه است
خرگه: خیمه و سراپرده بزرگ چاپلوسی: چربزبانی، تملّق، خوشآمدگویی، دوستی و نرمی به زبان نه به دل بیگانهرو: ناآشنا، غریبه
من(اتش) در بندگی و اطاعت از خدا کمتر از سگ ترکمن نیستم و خداوند هم در لطف و بخشش و زندگی بخش بودن کمتر از ان ترکمن نیست.
برای مثال ، سگان ترکمن بر آستانه خیمهی صاحب خود ، هنگام ورود میهمان چاپلوسی و خوشآمدگویی میکنند.
طبق نظر مرحوم #فروزانفرعلت تمثیل آتش به سگ برای این است که بیان کند؛ سگ همان سگ است اما بین آشنا و بیگانه فرق میگذارد و دو فعل مختلف نشان میدهد، اتش هم همان آتش است ولی خاصیت سوزانندگی آتش بین دوست و دشمن فرق میگذارد مثلاً حضرت ابراهیم را نسوزانده چون آتش مُسَخّر امر خداست.
طبق اعتقاد فلاسفه مسلمان، خداوند علتالعلل همه موجودات عالم هستی است و همه چیز به امر الهی خلق شدهاند و تحت اختیار و اراده الهی هستند.
شرح بیتهای پیش اینجا
#شرح_مثنوی_جان #دفتر_اول #تصحیح_نیکلسون
@masnaviijan
۶۵
۵:۴۵
ملیک: پادشاه ملیک دین: مالک دین، منظور خداوندطبع: خوی و سرشت، فطرت و نهاد، آنچه که انسان بر داشتن آن اراده و اختیاری نداشته. آتش طبع: حرارت و گرمای طبع و سرشت
ای انسان، آتش درون تو گاهی غم و گاهی شادی ایجاد میکند که همه از عالم غیب و به دستور الهی پیش میآید. در واقع این حالات تضادگونه غم و شادی از طبع تو برنخاسته است بلکه بنا به خواست خداوند است و اسباب ایجاد آن طبع و سرشت توست. (طبق اعتقادات طب قدیم اگر توازن اخلاط چهارگانه دم، بلغم، صفرا و سودا در بدن انسان به هم بخورد؛ انسان از نظر سلامت جسم و روان دچار مشکل میشود.)
کارکن: اثرگذار
بندِ پای : زنجیر، مجازاً اسارت
#شرح_مثنوی_جان#دفتر_اول #تصحیح_نیکلسون
@masnaviijan
۴۵
۶:۳۲
عناصر چهارگانه طبیعت یعنی باد و خاک و آب و آتش ، اطاعت و بندگی خدا میکنند و زنده هستند اما با من و تو به نظر زنده نیستند و جامد و مردهاند.
اشاره به آیه قرآن: یسبح لله ما فی السماوات و ما فی الارض
ما سمیعیم و بصیریم و هُشیمبا شما نامحرمان ما ناخوشیم #مولانا
#حکیم_سبزواری در توضیح این مطلب میگوید: از مُسلّمات عقل و نقل این است که خداوند با همه چیز و در همه جا هست که اصطلاحاً معیت گویند . در جایی که معیت روح با جسم ، موجب حیات جسم می شود ، چگونه ممکن است که معیت حضرت حق با موجودات جهان موجب حیات آنها نشود.
در محضر خداوند، آتش همواره بر پا ایستاده است و همانند عاشقی است که روز و شب بیقرار معشوق و در اشتیاق وصال است.
اگر سنگ و آهن را بر هم بزنی، از درون این برخورد جرقه آتش بیرون میجهد و این جرقه به امر و اراده الهی از داخل سنگ و آهن بیرون میآید.سنگ و آهن علت آتش است اما دستی هست که آن دو را به هم میزند و آن دست متعلق به انسان است. (انسان علت بر هم زدن سنگ و آهن)انسان با اراده و اختیارِ خود سنگ و آهن را بر هم میزند اما ارده انسان را خداوند به او دادهاست که بتواند کاری انجام دهد. پس بدون امر الهی هیچ اتفاق و حادثهای در عالم هستی رخ نمیدهد.
شرح ابیات پیش اینجا
#شرح_مثنوی_جان #دفتر_اول
#تصحیح_نیکلسون
@masnaviijan
۴۳
۶:۳۳
در این بیت، مولانا ظلم و ستم را به سنگ و آهن تشبیه می کند. همانطور که از برخورد سنگ و آهن، آتش ایجاد میشود. اعمال ظالمانه هم باعث ایجاد ظلم و فساد و ویرانگری است.
شرح ابیات پیش اینجا
#شرح_مثنوی_جان #دفتر_اول
#تصحیح_نیکلسون
@masnaviijan
۴۸
۶:۳۸
رَسَن طنابی است که برای کشیدن دلو آب از چاه استفاده میشود. و آن رسن هم خودش به وسیله یک چرخ که چرخانده میشود پایین میرود و آن چرخ هم با دست یک انسان میچرخد.
مولانا تمثیلی بیان میکند: این دنیا مثل چاهی است که با رسنی به عالم غیب وصل است. کسی که درون چاه باشد فقط رسن یا طناب را میبیند و آن را علت بالا کشیدن دلو آب می داند اما چرخ و انسان را نمیبیند.اگر آن فرد که درون چاه است؛ بتواند از چاه خارج شود میتواند علاوه بر ریسمان ، چرخ و انسانی که چرخ را میچرخاند را هم ببیند.
چرخهگردان: گرداننده چرخ
ندیدن گرداننده چرخ افلاک نیز گمراهی است.
مولانا با بیان این استدلال به این مطلب اشاره میکند که اسباب و علل به تنهایی موثر نیستند و در ورای آنها اراده الهی است که گرداننده همه چیز است. و هر حرکت و تغییر و تحولی به خواست خداست. انسان اسباب و علل را میبیند اما آفریننده این علل را نمیبیند و دچار گمراهی میشود.
شرح بیتهای پیش اینجا
#شرح_مثنوی_جان #دفتر_اول #تصحیح_نیکلسون
@masnaviijan
۷۹
۶:۳۹
هان و هان: شبه جمله برای بیان هشدار به معنی مراقب باش، به هوش باش.
از نظر عرفا با وجود افلاک و همه عناصر اسمانی و زمینی، همه این امور تحت اختیار و اراده الهی هستند: اگرچه از افلاك و انجم اثرها بر این عالم سفلی میرسد اما چون در اصل كار ایجاد بنگرند، فلك را نیز همچون باقی مخلوقات محكوم حكم ملك جبّار مییابند. افلاك و انجم در این حركات و آثار و احكام كه از اوضاع ایشان به عالم سفلی میرسد، نه به اختیار خودند، كه همه مجبور حكم الهیاند. #محمد_لاهیجی
تا: تای تحذیر و هشدار؛ مراقب باش
صفر: خالی، ترجمه سانسکریت صونیا، علامت صفر را هندیان اختراع کردند.
مَرخ: نوعی بید دشتی، درختی که از چوب آن آتشزنه میسازند. یکی از گونههای بادام تلخ که در قدیم از چوب آن برای روشن کردن آتش استفاده میکردند.
استفاده مولانا از تمثیلها جهت انتقال مطلب و درک بهتر آن برای مخاطب است.
کسی که تدبیر امور عالم را از امور دیگر چون ستارگان و ... بداند صفر و سرگردان و بیمغز است که در آتش جهل خود می سوزد.
خَمر: شراب
شرح ابیات پیش اینجا
#شرح_مثنوی_جان #دفتر_اول
@masnaviijan
۵۱
۱۳:۵۰
حِلم: بردباری، صبوری بَصَر: بینایی ، مجازاً دانایی
خطاب پسر در اشعار عرفانی یعنی سالکان راه حق
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مُختصر آخر صدف من نیستم من دُرِّ شَهوار آمدم
دُرِّ شَهوار: مروارید که شایسته پادشاه است.
مولانا بیان میکند که احوالات انسان مثل صبوری و خشم همه از سوی خداست.
واقف: باخبر قوم عاد: از فرزندان حضرت نوح و قومی که حضرت هود پیامبر ایشان بود. قوم عاد نافرمانی پیامبر خود کردند و با عذاب طوفان و باد به مدت هفت شبانه روز ، نابود شدند.
شرح بیتهای پیش اینجا
#شرح_مثنوی_جان #دفتر_اول
@masnaviijan
۵۵
۱۳:۵۲