بازارسال شده از مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم💝
نتیجهگیری
نه هر کسی که در خطا افتاده، مقصر است، و نه هر فریبخوردهای سزاوار سرزنش. پیش از آنکه قضاوت کنیم، باید ببینیم که او چگونه به اینجا رسیده است. شاید بتوانیم با نرمی و درک، مسیر بازگشت را برایش فراهم کنیم.
برای پیادهسازی این حکمت در زندگی:
۱. در مواجهه با خطای دیگران، ابتدا به دنبال علت باشیم، نه سرزنش. شاید شرایط، نیاز یا ناآگاهی فرد را به اینجا کشانده باشد.
۲. مهربانی را در اصلاح دیگران مقدم بداریم. سرزنش، گاهی مانند تندبادی است که بهجای خاموش کردن آتش، آن را شعلهورتر میکند.
۳. فرصت دوباره دادن را تمرین کنیم. همانطور که طبیعت، فرصتی دوباره به درخت پژمرده میدهد، ما نیز برای تغییر افراد فرصت قائل شویم.
۴. بهجای حذف و طرد، اصلاح کنیم. همانگونه که باغبان، نهال پژمرده را از ریشه بیرون نمیآورد، بلکه آن را تقویت میکند، ما نیز ریشهی مشکلات را بررسی کنیم.۵. آب زلال مهربانی را جاری سازیم. همانطور که آب، گل و لای را از بین میبرد و ماهی را زنده میکند، محبت نیز میتواند دلهای خطاکاران را زنده کند.
[
مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم
]( https://ble.ir/hefzasanquran)
قسمت های قبل در کانال آرشیو

حکمت های نهج البلاغه امیرالمومنین
نه هر کسی که در خطا افتاده، مقصر است، و نه هر فریبخوردهای سزاوار سرزنش. پیش از آنکه قضاوت کنیم، باید ببینیم که او چگونه به اینجا رسیده است. شاید بتوانیم با نرمی و درک، مسیر بازگشت را برایش فراهم کنیم.
برای پیادهسازی این حکمت در زندگی:
۱. در مواجهه با خطای دیگران، ابتدا به دنبال علت باشیم، نه سرزنش. شاید شرایط، نیاز یا ناآگاهی فرد را به اینجا کشانده باشد.
۲. مهربانی را در اصلاح دیگران مقدم بداریم. سرزنش، گاهی مانند تندبادی است که بهجای خاموش کردن آتش، آن را شعلهورتر میکند.
۳. فرصت دوباره دادن را تمرین کنیم. همانطور که طبیعت، فرصتی دوباره به درخت پژمرده میدهد، ما نیز برای تغییر افراد فرصت قائل شویم.
۴. بهجای حذف و طرد، اصلاح کنیم. همانگونه که باغبان، نهال پژمرده را از ریشه بیرون نمیآورد، بلکه آن را تقویت میکند، ما نیز ریشهی مشکلات را بررسی کنیم.۵. آب زلال مهربانی را جاری سازیم. همانطور که آب، گل و لای را از بین میبرد و ماهی را زنده میکند، محبت نیز میتواند دلهای خطاکاران را زنده کند.
[
قسمت های قبل در کانال آرشیو
۱
۳:۵۴
بازارسال شده از مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم💝
1_23807060425.mp3
۰۹:۵۶-۹.۱ مگابایت
[
قسمت های قبل در کانال آرشیو
۱
۶:۰۰
بازارسال شده از مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم💝
حکمت ۱۶وَ قَالَ عَلَيهِ السِّلَامُتَذِلُّ الأُمُورُ لِلْمَقَادِيرِ، حَتَّى يَکُونَ الْحَتْفُ فِي التَّدْبِيرِ.
توضیح ساده:تَذِلُّ: خوار میشه، رام میشه، تسلیم میشه،الأُمُورُ: کارها، اتفاقات، پیشامدها لِ: در قبال الْمَقَادِيرِ: تقدیرها، سرنوشت ها، احکام قطعی خدا.
یعنی همهی اتفاقات آخرش میرسن به سرنوشت و جایی که باید باشن.حَتَّى: تا جایی که، اونقدر که يَکُونَ: میشه، رخ میده الْحَتْفُ: مرگ، نابودی، پایان فِي: در التَّدْبِيرِ: چارهجویی، برنامهریزی، نقشه کشیدن.
یعنی«کارها همه توی دست تقدیر و سرنوشته، اونقدر که حتی گاهی آدم با کلی فکر و نقشه میخواد خودش رو نجات بده، ولی همون تدبیرش باعث نابودیش میشه، چون تقدیرش نابودیه.»
.مثل درختی که هرچی هم ریشههاشو محکم کنه و شاخ و برگشو به آسمون بسپره، بازم یه روزی طوفان
از راه میرسه و همون شاخههای بلند و قوی رو میشکنه.یا مثل قایقی
️ که ناخداش همهی راهها رو بلد باشه، همهی نقشهها رو بخونه و بادبانها رو درست ببنده، اما باز یه موج ناگهانی
میتونه همهچی رو به هم بریزه و مسیرشو عوض کنه.زندگی همینه، پر از رمز و رازه، پر از پیشبینیناپذیریه. ما فقط میتونیم تلاش کنیم، تدبیر کنیم، ولی آخرش سرنوشت مثل بارونی
که بیخبر میباره، همون جایی میرسه که باید برسه.دیدی یه وقتایی چقدر سفت و سخت میچسبیم به یه خواسته؟ انگار اگه نشه دنیا به آخر میرسه. برای هر ثانیهاش نقشه میکشیم، به زمین و زمان چنگ میزنیم که همون بشه که ما میخوایم. اما این حکمت امام یه آبی میریزه روی آتیشِ این دستوپا زدنها، که خیالت تخت، هرچه خدا خواست همان میشود.
یا شده تا حالا با کلی نذر و نیاز و تدبیر بخوای توی یه آزمون، یه مصاحبه کاری یا یه رابطه برنده بشی؟ جوری برنامهریزی میکنی که مو لای درزش نره، اما تهش نمیشه که نمیشه! اون لحظه آدم دلش میشکنه، شاکیه، میگه «چرا من؟».ولی چند ماه بعد میفهمی اگه اون کار جور شده بود، یا اگه اون آدم تو زندگیت مونده بود، الان به خاک سیاه نشسته بودی! اونجاست که میفهمی تدبیر تو داشت میبردت سمت یه جور نابودی، ولی تقدیر با مهربونی جلوت رو گرفت.
گاهی وقتها «نشدنها» بزرگترین هدیهی خدا به ماست، چون اون میبینه که تهِ اون مسیر
به کجا ختم میشه و ما نمیبینیم.یا گاهی وقتها میخوایم زرنگی کنیم. مثلاً برای اینکه یه سودی ببریم یا از یه مشکلی فرار کنیم، یه نقشهی حسابی میکشیم؛ از اون نقشههایی که به خیال خودمون خیلی هوشمندانهست. اما دقیقاً همون نقطهای که فکر میکردیم نقطه قوتمونه، میشه پاشنه آشیل و نقطه ضعف مون.مثلاً یه پولی رو یه جا سرمایهگذاری
میکنی که به خیال خودت آیندهت رو بسازی (تدبیر)، ولی دقیقاً همون حرکت باعث میشه کل داراییت به خطر بیفته. این همون «الْحَتْفُ فِي التَّدْبِيرِ» هست که بقول شطرنج بازا آدم رو آچمز، یعنی بیچاره و ناچار میکنه.
دیدی گاهی از ترس ترافیک، یه مسیر فرعی و دورتر رو انتخاب میکنی که زودتر برسی؟ بعد میبینی توی همون مسیر فرعی یه اتفاقی میافته یا یه راهبندانی هست که اگه همون راه اصلی رو رفته بودی، خیلی زودتر میرسیدی. انگار هرچی بیشتر تقلا کردی که از تقدیرت (دیر رسیدن) فرار کنی، تدبیرت بیشتر تو رو برد توی دلِ همون چیزی که ازش میترسیدی.دقیقاً همینطوره! این همون لحظهایه که انگار دنیا میخواد بهت یادآوری کنه همهچی دست تو نیست.
[
مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم
]( https://ble.ir/hefzasanquran)
قسمت های قبل در کانال آرشیو

[حکمت های نهج البلاغه امیرالمومنین
](https://ble.ir/nahjolbalagh1
توضیح ساده:تَذِلُّ: خوار میشه، رام میشه، تسلیم میشه،الأُمُورُ: کارها، اتفاقات، پیشامدها لِ: در قبال الْمَقَادِيرِ: تقدیرها، سرنوشت ها، احکام قطعی خدا.
یعنی همهی اتفاقات آخرش میرسن به سرنوشت و جایی که باید باشن.حَتَّى: تا جایی که، اونقدر که يَکُونَ: میشه، رخ میده الْحَتْفُ: مرگ، نابودی، پایان فِي: در التَّدْبِيرِ: چارهجویی، برنامهریزی، نقشه کشیدن.
یعنی«کارها همه توی دست تقدیر و سرنوشته، اونقدر که حتی گاهی آدم با کلی فکر و نقشه میخواد خودش رو نجات بده، ولی همون تدبیرش باعث نابودیش میشه، چون تقدیرش نابودیه.»
یا شده تا حالا با کلی نذر و نیاز و تدبیر بخوای توی یه آزمون، یه مصاحبه کاری یا یه رابطه برنده بشی؟ جوری برنامهریزی میکنی که مو لای درزش نره، اما تهش نمیشه که نمیشه! اون لحظه آدم دلش میشکنه، شاکیه، میگه «چرا من؟».ولی چند ماه بعد میفهمی اگه اون کار جور شده بود، یا اگه اون آدم تو زندگیت مونده بود، الان به خاک سیاه نشسته بودی! اونجاست که میفهمی تدبیر تو داشت میبردت سمت یه جور نابودی، ولی تقدیر با مهربونی جلوت رو گرفت.
گاهی وقتها «نشدنها» بزرگترین هدیهی خدا به ماست، چون اون میبینه که تهِ اون مسیر
دیدی گاهی از ترس ترافیک، یه مسیر فرعی و دورتر رو انتخاب میکنی که زودتر برسی؟ بعد میبینی توی همون مسیر فرعی یه اتفاقی میافته یا یه راهبندانی هست که اگه همون راه اصلی رو رفته بودی، خیلی زودتر میرسیدی. انگار هرچی بیشتر تقلا کردی که از تقدیرت (دیر رسیدن) فرار کنی، تدبیرت بیشتر تو رو برد توی دلِ همون چیزی که ازش میترسیدی.دقیقاً همینطوره! این همون لحظهایه که انگار دنیا میخواد بهت یادآوری کنه همهچی دست تو نیست.
[
قسمت های قبل در کانال آرشیو
۱
۶:۰۰
بازارسال شده از مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم💝
یا فرض کن برای اینکه یه ضرر مالی
رو جبران کنی یا یهو پولدار بشی، با کلی «تدبیر» و نقشههای آنچنانی، میری سراغ یه معاملهی پرریسک که به خیال خودت میانبره. اما دقیقاً همون معاملهای که قرار بود نجاتت بده، میشه چاهی که باقیماندهی سرمایهت رو هم میبلعه. اونجا میفهمی که تدبیرت، خودش شده جادهصافکنِ همون نابودی که ازش فرار میکردی.یا یه وقتایی از ترس اینکه نکنه کسی رو از دست بدی،
شروع میکنی به کنترل کردنِ بیش از حد، چک کردنهای مداوم یا نقشه کشیدن برای اینکه همیشه جلو چشمش باشی (تدبیر). اما همین اصرارِ زیاد و همین نقشهها، طرف رو خسته و فراری میکنه. یعنی دقیقاً همون کاری که برای «ماندن» کردی، شد علتِ اصلیِ «رفتن».یا گاهی اونقدر از یه بیماری یا اتفاق میترسی که برای پیشگیری، به هر دری میزنی و هر قرص و دوایی رو امتحان میکنی؛ بعد میبینی همون وسواس و داروهای زیاد، خودش یه درد جدید برات درست کرده.اینها همهاش همون «الحَتفُ فی التدبیر» هست. یعنی آدمیزاد گاهی با دست خودش، آدرسِ مقصدِ ناخوشایندش رو به تقدیر میده. انگار هرچی بیشتر توی باتلاقِ «من خودم میتونم همهچی رو ردیف کنم» دست و پا میزنیم، بیشتر فرو میریم.پس، رها کن تا رها شی.
البته ببین رفیق، این حرفها به معنی دست روی دست گذاشتن و بیخیالِ تلاش شدن نیست؛ اصلاً! اتفاقاً تدبیر کردن و چیدنِ بهترین نقشهها وظیفهی من و توئه.
اما حرف اصلیِ این حکمت یه چیز عمیقتریه. میخواد بگه: «اونقدر غره نشو به عقلت، و اونقدر خودت رو بابتِ نشدنها شماتت نکن.»
بیا یه کم با هم روراست باشیم؛ ما آدمها گاهی فکر میکنیم چون خیلی درس خوندیم، چون خیلی پرسوجو کردیم، یا چون تمام حفرههای نقشه رو بستیم،
پس «حتماً» باید به نتیجه برسیم. اما تهِ این ماجرا یه پیامی برات دارم: تو بدو، تو نقشه بکش، تو اصلاً بهترینِ خودت باش و از تمامِ توانت مایه بذار؛ اما تهِ دلت یه گوشه رو خالی بذار برای ایمان به اینکه اگه نشد، یعنی یه «صاحبخانهای»
هست که از اون بالا کل نقشه رو میبینه و حواسش بهت هست.باور کن گاهی وقتها خدا ما رو از دستِ «خودمون» و «تدبیرهای غلطمون» نجات میده. ما فقط جلوی پامون رو میبینیم، ولی او تهِ مسیر رو میبینه. واسه همینم هست که میگم تسلیمِ تقدیر بودن، اصلاً نشونهی ضعف و بیعرضگی نیست؛ اتفاقاً تهِ قدرته! یه جور شجاعت میخواد که آدم بتونه بعد از کلی تلاش، بگه: «من سهم خودم رو انجام دادم، حالا بقیهاش سپردم به کاردان.»
دیدی گاهی چقدر برای یه چیزی اصرار میکنیم و بعد که نمیشه، دنیا برامون تیره و تار میشه؟ حقیقت اینه که گاهی اوقات، «نشدن» بزرگترین دعای مستجاب شدهست که ما هنوز خبر نداریم. اون لحظه داریم حرص میخوریم، ولی نمیدونیم که اون «نشدن» در واقع یه سپر بوده جلوی یه بلای بزرگتر.
پس بیا یاد بگیریم تهِ دلمون گره نخوره به این نقشهها و حساب و کتابها. اجازه ندیم نرسیدن به اون چیزی که توی ذهنمون بافتیم، آرامش رو ازمون بگیره. و چه آرامش عجیبی داره وقتی با تمام وجودت حس کنی و بدونی که بالای سرِ تمام برنامهریزیهای تو، یه «اراده» بزرگتر و مهربونتر هست که خیر تو رو حتی بهتر از خودت میخواد.این حکمت با تمام وجودش داره فریاد میزنه: «آدمیزاد! انقدر به عقلِ محدودِ خودت غره نشو؛ دنیا خیلی بزرگتر از چرتکهی توئه. یه جاهایی، دقیقاً همونجا که دیگه تلاشت رو کردی، فقط باید رها کرد و سپرد به اون کسی که بزرگیِ تمامِ این کارهای سخت و پیچیده، پیشِ ارادهاش کوچیک و ناچیزه.»
[
مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم
]( https://ble.ir/hefzasanquran)
قسمت های قبل در کانال آرشیو

[حکمت های نهج البلاغه امیرالمومنین
](https://ble.ir/nahjolbalagh1
بیا یه کم با هم روراست باشیم؛ ما آدمها گاهی فکر میکنیم چون خیلی درس خوندیم، چون خیلی پرسوجو کردیم، یا چون تمام حفرههای نقشه رو بستیم،
دیدی گاهی چقدر برای یه چیزی اصرار میکنیم و بعد که نمیشه، دنیا برامون تیره و تار میشه؟ حقیقت اینه که گاهی اوقات، «نشدن» بزرگترین دعای مستجاب شدهست که ما هنوز خبر نداریم. اون لحظه داریم حرص میخوریم، ولی نمیدونیم که اون «نشدن» در واقع یه سپر بوده جلوی یه بلای بزرگتر.
پس بیا یاد بگیریم تهِ دلمون گره نخوره به این نقشهها و حساب و کتابها. اجازه ندیم نرسیدن به اون چیزی که توی ذهنمون بافتیم، آرامش رو ازمون بگیره. و چه آرامش عجیبی داره وقتی با تمام وجودت حس کنی و بدونی که بالای سرِ تمام برنامهریزیهای تو، یه «اراده» بزرگتر و مهربونتر هست که خیر تو رو حتی بهتر از خودت میخواد.این حکمت با تمام وجودش داره فریاد میزنه: «آدمیزاد! انقدر به عقلِ محدودِ خودت غره نشو؛ دنیا خیلی بزرگتر از چرتکهی توئه. یه جاهایی، دقیقاً همونجا که دیگه تلاشت رو کردی، فقط باید رها کرد و سپرد به اون کسی که بزرگیِ تمامِ این کارهای سخت و پیچیده، پیشِ ارادهاش کوچیک و ناچیزه.»
[
قسمت های قبل در کانال آرشیو
۱
۶:۰۰
بازارسال شده از مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم💝
1_23814422393.mp3
۱۰:۰۷-۹.۲۶ مگابایت
۱
۱۴:۲۳
بازارسال شده از مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم💝
حکمت ۱۷وَسُئِلَ (عليه السلام) عَنْ قَوْلِ الرَّسُولِ (صلي الله عليه و آله): «غَيِّرُوا الشَّيْبَ وَ لا تَشَبَّهُوا بِالْيَهُودِ»وَ قَالَ عَلَيهِ السِّلَامُإِنَّمَا قَالَ (صلي الله عليه و آله) ذَلِکَ وَ الدِّينُ قُلٌّ، فَأَمَّا الاْنَ وَ قَدِ اتَّسَعَ نِطَاقُهُ، وَ ضَرَبَ بِجِرَانِهِ، فَامْرُوٌ وَ مَا اخْتَارَ.
توضیح ساده:وَسُئِلَ: و سؤال شد، پرسیده شد (عَلَيْهِ السَّلَام): از امام علی که سلام خدا بر او. یعنی یه نفر از امام علی (ع) پرسید.عَنْ: از یعنی دربارهی، پیرامون، در خصوص، قَوْلِ:گفتار، سخن، کلام. الرَّسُولِ: پیامبر، فرستاده خدا که درود خدا بر او و خاندانش. یعنی پرسیدند دربارهی سخن پیامبر (ص) که فرموده بود: «غَيِّرُوا: تغییر بدید، دگرگون کنید، عوض کنید الشَّيْبَ:پیری رو، در اینجا یعنی نشونه پیری که همون موی سفید باشه. یعنی پیامبر گفته بود: “موی سفیدتون را تغییر بدید، با چی؟ با رنگ کردن. وَ لاتَشَبَّهُوا: و شبیه نشید، تقلید نکنید، همانند نشید. بِالْيَهُودِ: به یهود، یعنی مثل یهودیا نشین یعنی خودتون را شبیه یهودیا نکنین که اینکار نمی کنن.وَقَالَ: و گفت عَلَيْهِ السَّلَامُ: امام علی که سلام خدا بر او باشه. یعنی جواب داد: إِنَّمَا: همانا، فقط، در حقیقت. قَالَ: گفت، بیان کرد (صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ): پیامبر، که درود خدا بر او و خاندانش باشه ذَلِكَ: اون سخن رو و اون حرف رو وَ: این واو بهش واو حالیه میگن یعنی در حال و هوایی گفت که الدِّينُ: دین، شریعت، آیین، در اون زمان، قُلٌّ: کم بود، اندک بود، یعنی دینداری چندان رونق و بازاری نداشت، و بازارش کساد و کم مشتری بود و تعداد دیندارا کم بودن. یعنی اون موقع دین تازه بود و پیروهاش خیلی کم بودن، فَأَمَّا: اما، ولی.
الآنَ: الان، در حال حاضر. وَ: در حالیه که قَدِ: واقعا اتَّسَعَ: گسترده شده، پهن شده، زیاد شده، نِطَاقُهُ: دایرهش،دامنه ش قلمروش، گسترهاش.
یعنی ولی الان دایرهی دین خیلی وسیع شده، و دیندارا خیلی زیاد شدن.
وَ ضَرَبَ: و زد، بِجِرَانِهِ: جران به اون قسمت جلو گردن شتر گفته میشه،شتر وقتی بخواد یه جایی راحت دراز بکشه، و اگه دراز بکشه به این راحتیا دیگه تکون نمی خوره، جلوگردنش میزنه زمین، و چه تشبیه و تعبیر زیبایی هست این، اول دین رو تشبیه کرده به یه مرکب، چون کارش رسوندنه، و میگه این مرکب امروز دیگه به قرار و آرام رسیده دیگه به این راحتیا نمیشه تکونش داد، یعنی این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست. یعنی دین مثل یه شتر قوی سر جاش محکم ایستاده، دیگه جا افتاده و استوار شده، فَامْرُؤٌ: پس هر آدمی، هر شخصی، وَ: و مَا: هرچه، اخْتَارَ: انتخاب کنه، و بپسنده.
یعنی آدما هستن و اختیار خودشون یعنی حالا دیگه هرکسی آزاده هرچی انتخاب کنه، یعنی موی سفیدشو رنگ کنه یا نکنه.*به زبون خودمونی:
اون اولای کار، مسلمونا تعدادشون کم بود و برای اینکه قیافهشون با یهودیها فرق داشته باشه، اولا تا جوون بزنن و دوم اینکه با دیدن هم دلگرم بشن، پیامبر فرمود: موهاتونو رنگ کنید. اما حالا که اسلام مثل یه درخت تناور جا افتاده، دیگه کسی مجبور نیست. هرکس دلش خواست رنگ کنه، هرکس هم نخواست آزاده.
[
مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم
]( https://ble.ir/hefzasanquran)
قسمت های قبل در کانال آرشیو

حکمت های نهج البلاغه امیرالمومنین
توضیح ساده:وَسُئِلَ: و سؤال شد، پرسیده شد (عَلَيْهِ السَّلَام): از امام علی که سلام خدا بر او. یعنی یه نفر از امام علی (ع) پرسید.عَنْ: از یعنی دربارهی، پیرامون، در خصوص، قَوْلِ:گفتار، سخن، کلام. الرَّسُولِ: پیامبر، فرستاده خدا که درود خدا بر او و خاندانش. یعنی پرسیدند دربارهی سخن پیامبر (ص) که فرموده بود: «غَيِّرُوا: تغییر بدید، دگرگون کنید، عوض کنید الشَّيْبَ:پیری رو، در اینجا یعنی نشونه پیری که همون موی سفید باشه. یعنی پیامبر گفته بود: “موی سفیدتون را تغییر بدید، با چی؟ با رنگ کردن. وَ لاتَشَبَّهُوا: و شبیه نشید، تقلید نکنید، همانند نشید. بِالْيَهُودِ: به یهود، یعنی مثل یهودیا نشین یعنی خودتون را شبیه یهودیا نکنین که اینکار نمی کنن.وَقَالَ: و گفت عَلَيْهِ السَّلَامُ: امام علی که سلام خدا بر او باشه. یعنی جواب داد: إِنَّمَا: همانا، فقط، در حقیقت. قَالَ: گفت، بیان کرد (صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ): پیامبر، که درود خدا بر او و خاندانش باشه ذَلِكَ: اون سخن رو و اون حرف رو وَ: این واو بهش واو حالیه میگن یعنی در حال و هوایی گفت که الدِّينُ: دین، شریعت، آیین، در اون زمان، قُلٌّ: کم بود، اندک بود، یعنی دینداری چندان رونق و بازاری نداشت، و بازارش کساد و کم مشتری بود و تعداد دیندارا کم بودن. یعنی اون موقع دین تازه بود و پیروهاش خیلی کم بودن، فَأَمَّا: اما، ولی.
الآنَ: الان، در حال حاضر. وَ: در حالیه که قَدِ: واقعا اتَّسَعَ: گسترده شده، پهن شده، زیاد شده، نِطَاقُهُ: دایرهش،دامنه ش قلمروش، گسترهاش.
یعنی ولی الان دایرهی دین خیلی وسیع شده، و دیندارا خیلی زیاد شدن.
وَ ضَرَبَ: و زد، بِجِرَانِهِ: جران به اون قسمت جلو گردن شتر گفته میشه،شتر وقتی بخواد یه جایی راحت دراز بکشه، و اگه دراز بکشه به این راحتیا دیگه تکون نمی خوره، جلوگردنش میزنه زمین، و چه تشبیه و تعبیر زیبایی هست این، اول دین رو تشبیه کرده به یه مرکب، چون کارش رسوندنه، و میگه این مرکب امروز دیگه به قرار و آرام رسیده دیگه به این راحتیا نمیشه تکونش داد، یعنی این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست. یعنی دین مثل یه شتر قوی سر جاش محکم ایستاده، دیگه جا افتاده و استوار شده، فَامْرُؤٌ: پس هر آدمی، هر شخصی، وَ: و مَا: هرچه، اخْتَارَ: انتخاب کنه، و بپسنده.
یعنی آدما هستن و اختیار خودشون یعنی حالا دیگه هرکسی آزاده هرچی انتخاب کنه، یعنی موی سفیدشو رنگ کنه یا نکنه.*به زبون خودمونی:
اون اولای کار، مسلمونا تعدادشون کم بود و برای اینکه قیافهشون با یهودیها فرق داشته باشه، اولا تا جوون بزنن و دوم اینکه با دیدن هم دلگرم بشن، پیامبر فرمود: موهاتونو رنگ کنید. اما حالا که اسلام مثل یه درخت تناور جا افتاده، دیگه کسی مجبور نیست. هرکس دلش خواست رنگ کنه، هرکس هم نخواست آزاده.
[
قسمت های قبل در کانال آرشیو
۱
۱۴:۲۳
بازارسال شده از مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم💝
این حکمت داره میگه: گاهی یک توصیهی دینی، برای یک شرایط خاص صادر شده؛ نه اینکه تا قیامت، همه جا و برای همه، به یک شکل اجرا بشه. یعنی دین، خشک و بیروح نیست. دین، با «مصلحت»، با «شرایط»، با «زمان»، با «اثر اجتماعی» حرف میزنه.
پس دینداری یعنی: هم دل داشته باشی هم عقل،
هم عشق داشته باشی هم فهم.
ببین، تهِ تهِ این حکمت یه «آزادیِ قشنگ» نهفتهست و امام داره به ما یاد میده که «تعصبی» نباشیم. دنیا مدام در حال چرخشه؛ چیزی که دیروز «واجب» بوده، شاید امروز فقط یه «انتخاب» ساده باشه.
این حکمت به من و تو میگه: «بچه نشو! به خاطر ظاهر و پوستهی زندگی، آرامش رو از خودت و بقیه نگیر.» دین اومده که به ما «بصیرت» بده، نه اینکه ما رو توی یه قفس از قوانین قدیمی زندانی کنه. وقتی ریشهات محکم باشه، دیگه نگران این نیستی که باد از کدوم طرف میاد یا بقیه درباره رنگِ موهات چی میگن.این حکمت دقیقاً به ما یاد میده: بعضی چیزها یک روزی ضرورت بوده، امروز ممکنه فقط یک سلیقه باشه.مثل چی؟ یک زمان لازم بود مسلمانها ظاهر متفاوتی داشته باشن تا شناخته بشن و عزت پیدا کنن.همانطور که قدیما اگه یه مدل موی خاص میزدی یا یه لباس خاص میپوشیدی، سریع برچسب یه گروه میخوردی، پیامبر هم اون زمان گفت ریش و مو رو رنگ کنید که دشمن فکر نکنه سپاه اسلام پیر و خسته شده؛ یعنی یه جور «جنگ روانی» بود. اما وقتی جامعه مسلمانی شکل گرفت و جا افتاد، دیگه لازم نیست آدمها رو با ظاهر قضاوت کنیم. یعنی امروز مهمتر از رنگ مو اینه که: دلِ آدم چه رنگیه؟ نیتش چیه؟ رفتارش چطوره؟ الان دیگه اون داستانا تموم شده. حضرت میگه حالا که دین ریشه دوونده و قوی شده، دیگه گیر ندید کی موهاش سفیده، کی رنگ کرده.این حکمت میخواد بگه: گاهی وقتها ما اسیر یه سری «بایدها» میشیم که اصلاً معلوم نیست از کجا اومدن. مثلاً فکر میکنیم اگه فلان مدل لباس رو نپوشیم، یعنی عقبموندهایم یا اگه فلان کار رو بکنیم، شبیه فلان گروه شدیم. حضرت داره میگه وقتی جایگاهت رو پیدا کردی، دیگه لازم نیست همهش نگران این باشی که شبیه کی هستی یا شبیه کی نیستی. مثلاً توی دانشگاه یا محیط کار، لازم نیست حتماً خودت رو بکشی که شبیه اون «آدمهای خاص» بشی تا قبولت کنن. وقتی خودت قوی باشی، سادگیِ خودت زیباترین مد دنیاست. «هر کسی و انتخاب خودش!» مثلاً اگه یه جوونی یه تیپ خاص میزنه که با سلیقه من و تو جور نیست، زود قضاوتش نکنیم. دنیا بزرگ شده، آدمها متفاوت شدن. تا وقتی به کسی ضرر نمیرسه، «هر کی هر جور راحته» (البته با رعایت حریم ها و حرمتها و چارچوبهای شرع و قانون).بعضیها متأسفانه دین رو میبرن سمت «ظاهرپرستی»… مثلاً یکی با صدای بلند حرف میزنه، اخلاق نداره، دل میشکنه، بعد گیر داده به اینکه: «فلانی چرا این کار رو اینطوری انجام داد؟ چرا اونطوری لباس پوشید؟ چرا این رنگ رو انتخاب کرد؟» این حکمت میگه: گاهی این چیزها دیگه مسئلهی اصلی نیست. مسئلهی اصلی، آدم بودنِ آدمه.یا توی خونوادهها دیدی؟ یه قانونی از ۵۰ سال پیش مونده که مثلاً «حتماً باید واسه فلان مراسم، فلان مدل هزینه کرد». وقتی میپرسی چرا؟ میگن چون قدیما اینجوری بوده که فلانی چشمش درآد!یا حتماً دیدی تو بعضی خونوادهها یه سری رسم هست که قشنگ معلومه مال عهد بوقه! مثلاً حتماً باید تو عروسی فلان مدل کادو داد یا فلان مراسم رو گرفت، وگرنه آبرو میره. این حکمت میگه اون زمان شاید لازم بود واسه حفظ پرستیژ فامیل اون کار رو بکنید و باید یه جور خاصی خودمون رو نشون میدادیم، ولی الان که همه هم رو میشناسیم و صمیمی هستیم و شرایط عوض شده، چه اصراریه؟ چرا خودت رو تو خرج میاندازی؟ چرا زندگی رو به خودت زهر میکنی؟ الان دیگه هر کی باید با توجه به جیب و حالِ دل خودش تصمیم بگیره. آدمه و انتخابش… یعنی: به مردم سخت نگیر، وارد حریم شخصیشون نشو، هر چیزی رو تبدیل به دعوا و قضاوت نکن. چون خیلی وقتها آدمها از دین فرار نمیکنن… از تلخیِ رفتارِ دیندارها فرار میکنن. آدمی که با این حکمت زندگی میکنه، دیگه به خاطر مسائل جزئی با بقیه دعوا نمیکنه، به بقیه گیر نمیده و اجازه میده آدمها «نفس بکشن».وقتی میگه «هر کسی و انتخاب خودش»، یعنی به حریم خصوصی و سلیقه هم احترام بذاریم.
[
مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم
]( https://ble.ir/hefzasanquran)
قسمت های قبل در کانال آرشیو

حکمت های نهج البلاغه امیرالمومنین
پس دینداری یعنی: هم دل داشته باشی هم عقل،
هم عشق داشته باشی هم فهم.
ببین، تهِ تهِ این حکمت یه «آزادیِ قشنگ» نهفتهست و امام داره به ما یاد میده که «تعصبی» نباشیم. دنیا مدام در حال چرخشه؛ چیزی که دیروز «واجب» بوده، شاید امروز فقط یه «انتخاب» ساده باشه.
این حکمت به من و تو میگه: «بچه نشو! به خاطر ظاهر و پوستهی زندگی، آرامش رو از خودت و بقیه نگیر.» دین اومده که به ما «بصیرت» بده، نه اینکه ما رو توی یه قفس از قوانین قدیمی زندانی کنه. وقتی ریشهات محکم باشه، دیگه نگران این نیستی که باد از کدوم طرف میاد یا بقیه درباره رنگِ موهات چی میگن.این حکمت دقیقاً به ما یاد میده: بعضی چیزها یک روزی ضرورت بوده، امروز ممکنه فقط یک سلیقه باشه.مثل چی؟ یک زمان لازم بود مسلمانها ظاهر متفاوتی داشته باشن تا شناخته بشن و عزت پیدا کنن.همانطور که قدیما اگه یه مدل موی خاص میزدی یا یه لباس خاص میپوشیدی، سریع برچسب یه گروه میخوردی، پیامبر هم اون زمان گفت ریش و مو رو رنگ کنید که دشمن فکر نکنه سپاه اسلام پیر و خسته شده؛ یعنی یه جور «جنگ روانی» بود. اما وقتی جامعه مسلمانی شکل گرفت و جا افتاد، دیگه لازم نیست آدمها رو با ظاهر قضاوت کنیم. یعنی امروز مهمتر از رنگ مو اینه که: دلِ آدم چه رنگیه؟ نیتش چیه؟ رفتارش چطوره؟ الان دیگه اون داستانا تموم شده. حضرت میگه حالا که دین ریشه دوونده و قوی شده، دیگه گیر ندید کی موهاش سفیده، کی رنگ کرده.این حکمت میخواد بگه: گاهی وقتها ما اسیر یه سری «بایدها» میشیم که اصلاً معلوم نیست از کجا اومدن. مثلاً فکر میکنیم اگه فلان مدل لباس رو نپوشیم، یعنی عقبموندهایم یا اگه فلان کار رو بکنیم، شبیه فلان گروه شدیم. حضرت داره میگه وقتی جایگاهت رو پیدا کردی، دیگه لازم نیست همهش نگران این باشی که شبیه کی هستی یا شبیه کی نیستی. مثلاً توی دانشگاه یا محیط کار، لازم نیست حتماً خودت رو بکشی که شبیه اون «آدمهای خاص» بشی تا قبولت کنن. وقتی خودت قوی باشی، سادگیِ خودت زیباترین مد دنیاست. «هر کسی و انتخاب خودش!» مثلاً اگه یه جوونی یه تیپ خاص میزنه که با سلیقه من و تو جور نیست، زود قضاوتش نکنیم. دنیا بزرگ شده، آدمها متفاوت شدن. تا وقتی به کسی ضرر نمیرسه، «هر کی هر جور راحته» (البته با رعایت حریم ها و حرمتها و چارچوبهای شرع و قانون).بعضیها متأسفانه دین رو میبرن سمت «ظاهرپرستی»… مثلاً یکی با صدای بلند حرف میزنه، اخلاق نداره، دل میشکنه، بعد گیر داده به اینکه: «فلانی چرا این کار رو اینطوری انجام داد؟ چرا اونطوری لباس پوشید؟ چرا این رنگ رو انتخاب کرد؟» این حکمت میگه: گاهی این چیزها دیگه مسئلهی اصلی نیست. مسئلهی اصلی، آدم بودنِ آدمه.یا توی خونوادهها دیدی؟ یه قانونی از ۵۰ سال پیش مونده که مثلاً «حتماً باید واسه فلان مراسم، فلان مدل هزینه کرد». وقتی میپرسی چرا؟ میگن چون قدیما اینجوری بوده که فلانی چشمش درآد!یا حتماً دیدی تو بعضی خونوادهها یه سری رسم هست که قشنگ معلومه مال عهد بوقه! مثلاً حتماً باید تو عروسی فلان مدل کادو داد یا فلان مراسم رو گرفت، وگرنه آبرو میره. این حکمت میگه اون زمان شاید لازم بود واسه حفظ پرستیژ فامیل اون کار رو بکنید و باید یه جور خاصی خودمون رو نشون میدادیم، ولی الان که همه هم رو میشناسیم و صمیمی هستیم و شرایط عوض شده، چه اصراریه؟ چرا خودت رو تو خرج میاندازی؟ چرا زندگی رو به خودت زهر میکنی؟ الان دیگه هر کی باید با توجه به جیب و حالِ دل خودش تصمیم بگیره. آدمه و انتخابش… یعنی: به مردم سخت نگیر، وارد حریم شخصیشون نشو، هر چیزی رو تبدیل به دعوا و قضاوت نکن. چون خیلی وقتها آدمها از دین فرار نمیکنن… از تلخیِ رفتارِ دیندارها فرار میکنن. آدمی که با این حکمت زندگی میکنه، دیگه به خاطر مسائل جزئی با بقیه دعوا نمیکنه، به بقیه گیر نمیده و اجازه میده آدمها «نفس بکشن».وقتی میگه «هر کسی و انتخاب خودش»، یعنی به حریم خصوصی و سلیقه هم احترام بذاریم.
[
قسمت های قبل در کانال آرشیو
۱
۱۴:۲۳
بازارسال شده از مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم💝
1_23844816470.mp3
۰۹:۰۵-۸.۳۳ مگابایت
[
قسمت های قبل در کانال آرشیو
۱
۱۵:۰۷
بازارسال شده از مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم💝
حکمت ۱۸وَ قَالَ عَلَيهِ السِّلَامُفِي الَّذِينَ اعْتَزَلُوا الْقِتَالَ مَعَهُ: خَذَلُوا الْحَقَّ، وَ لَمْ يَنْصُرُوا الْبَاطِلَ.
توضیح ساده:فِي: در مورد، دربارهی، پیرامون، الَّذِينَ: کسایی که اعْتَزَلُوا: کنار کشیدن، کنارهگیری کردن، فاصله گرفتن، از چی؟ الْقِتَالَ: از جنگ، نبرد، پیکار مَعَهُ: با او، در رکاب او یعنی در رکاب امام علیهالسلام.در حقیقت گردآورنده نهجالبلاغه میگه که این سخنی که بعد از این نقل می کنم از امام ع دربارهی اون آدمائیه که از جنگیدن کنار کشیدن و همراه با امام و در رکاب امام نجنگیدن.اونم اینه که فرمود:خَذَلُوا: رها کردن، یاری نکردن، تنها گذاشتن، پشتیبانی نکردن، چیو؟الْحَقَّ: حق رو، حقیقت رو، درستی و مسیر درست رو. یعنی ببین اینا فقط من رو تنها نگذاشتن در حقیقت حق رو تنها گذاشتن و پشت حق رو خالی کردن.وَ لَمْ يَنْصُرُوا: البته یاری هم ندادن، کمک هم نکردن، حمایت هم نکردن، الْبَاطِلَ: باطل رو، نادرست رو، دروغ رو، انحراف رو.در اینجا امام (علیهالسلام) دربارهی کسانی که در جنگ کنار او نایستادن و از شرکت در میدان عقب کشیدن، فرمودن: این افراد حق رو تنها گذاشتن و البته حمایتی از باطل هم نداشتن؛ یعنی نه در راه درست بودن و نه در مسیر نادرست، هیچ کاری انجام ندادن، درست مثل قایقی که توی وسط رودخونه رها شده و نه به سمت بندر امن میره و نه به سمت آبهای پرتلاطم، فقط شناوره و بیجهت روی آب مونده.
یعنی یه جور آدمای وسطباز بودن؛ نه دلشون با حقیقت بود که پشتیبانی کنن، نه جرأت داشتن برن طرف باطل. پس در عمل فقط حق رو تنها گذاشتن و هیچ خیری هم به جبههی مقابل نرسوندن.
[
مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم
]( https://ble.ir/hefzasanquran)
قسمت های قبل در کانال آرشیو

حکمت های نهج البلاغه امیرالمومنین
توضیح ساده:فِي: در مورد، دربارهی، پیرامون، الَّذِينَ: کسایی که اعْتَزَلُوا: کنار کشیدن، کنارهگیری کردن، فاصله گرفتن، از چی؟ الْقِتَالَ: از جنگ، نبرد، پیکار مَعَهُ: با او، در رکاب او یعنی در رکاب امام علیهالسلام.در حقیقت گردآورنده نهجالبلاغه میگه که این سخنی که بعد از این نقل می کنم از امام ع دربارهی اون آدمائیه که از جنگیدن کنار کشیدن و همراه با امام و در رکاب امام نجنگیدن.اونم اینه که فرمود:خَذَلُوا: رها کردن، یاری نکردن، تنها گذاشتن، پشتیبانی نکردن، چیو؟الْحَقَّ: حق رو، حقیقت رو، درستی و مسیر درست رو. یعنی ببین اینا فقط من رو تنها نگذاشتن در حقیقت حق رو تنها گذاشتن و پشت حق رو خالی کردن.وَ لَمْ يَنْصُرُوا: البته یاری هم ندادن، کمک هم نکردن، حمایت هم نکردن، الْبَاطِلَ: باطل رو، نادرست رو، دروغ رو، انحراف رو.در اینجا امام (علیهالسلام) دربارهی کسانی که در جنگ کنار او نایستادن و از شرکت در میدان عقب کشیدن، فرمودن: این افراد حق رو تنها گذاشتن و البته حمایتی از باطل هم نداشتن؛ یعنی نه در راه درست بودن و نه در مسیر نادرست، هیچ کاری انجام ندادن، درست مثل قایقی که توی وسط رودخونه رها شده و نه به سمت بندر امن میره و نه به سمت آبهای پرتلاطم، فقط شناوره و بیجهت روی آب مونده.
یعنی یه جور آدمای وسطباز بودن؛ نه دلشون با حقیقت بود که پشتیبانی کنن، نه جرأت داشتن برن طرف باطل. پس در عمل فقط حق رو تنها گذاشتن و هیچ خیری هم به جبههی مقابل نرسوندن.
[
قسمت های قبل در کانال آرشیو
۱
۱۵:۰۷
بازارسال شده از مجموعه مجازی حفظ آسان قرآن کریم💝
فرض کن توی یه جمعِ فامیلی یا دوستانه، دارن پشتِ سرِ یه نفر که نیست صفحه میذارن یا بهش تهمت میزنن. و تو میدونی که اون بیچاره بیگناهه، و میبینی و میفهمی حق با کیه…
اما میگی:
«ولش کن… دعوا نشه… من وسط نمیرم…»
یا دیدی گاهی بین دو نفر از عزیزات شکرآب میشه؟ یکی داره قشنگ در حق اون یکی ظلم میکنه، حرف زور میزنه یا تهمت میزنه. تو هم میدونی حق با کیه، اما برای اینکه «آدم بده» نشی یا حوصلهی دردسر نداری، میگی: «من دخالت نمیکنم، هر دو عزیزید، من بیطرفم!» یا «بیخیال بابا… ارزششو نداره.» «من حوصلهی دردسر ندارم.» «به من ربطی نداره.» «من نمیخوام طرف کسی رو بگیرم.» «بذار خودشون حلش کنن.» «الان حرف بزنم بدتر میشه.» «من اهل این چیزا نیستم.» «من نمیخوام خراب بشم پیش کسی.» «اگه چیزی بگم، گیر میدن به خودم.» «فعلاً سکوت کنم بهتره.» «من فقط میخوام آرامش باشه.» «نمیخوام کسی ازم ناراحت بشه.» «بیخیال… فردا یادشون میره.» «حالا یه چیزی گفته دیگه… بزرگش نکن.» «من که شاهد نبودم، چی بگم؟» «ببین من دوست ندارم وارد این بحثا بشم.» «هر کی یه چیزی میگه… من کاری ندارم.» «من نه موافقم نه مخالف، فقط میخوام درگیر نشم.»و امیرالمومنین میگه اینجا تو با این حرفات شاید به اون آدمِ ظالم کمک نکرده باشی، اما با سکوتت داری اون کسی که داشت حق میگفت تنهای تنها میگذاری. و این یعنی همون «خوار کردن حق».
یا توی اداره یا شرکت میبینی دارن در حقِ یه همکارِ ضعیفتر ظلم میکنن یا یه راهِ کج رو میرن. با خودت میگی: «سری که درد نمیکنه رو دستمال نمیبندن، به من چه!»
این «به من چه» گفتنها، یعنی رها کردنِ حق. تو با این کار شاید آدمِ بدی به نظر نیای، ولی عملاً جبههیِ درستی و وجدان رو خالی کردی.وقتی حق رو میبینی و سکوت میکنی، داری به باطل فرصت میدی که راحتتر جولان بده. سکوت تو، فرش قرمزیه برای کسی که داره ناحق میگه و ناحق میکنه.یا توی خیابون یا مترو، میبینی یه نفر داره به یه ضعیفتر (بچه، سالمند، یا حتی یه حیوون) آزار میرسونه. گوشی رو در میآری و فقط عکس و فیلم می گیری بعدشم مسیرت رو کج میکنی و می ری.و تهِ دلت میگی:«من که نزدمش!»یا گاهی جلوی بچهها یکی به مامان یا بابا بیاحترامی میکنه…یا حقِ یه نفر رو راحت میخورن…اگه تو اون لحظه درست واکنش نشون ندی، بچه کمکم یاد میگیره که:«حق مهم نیست… مهم اینه دردسر نشه.» یا اینطور جاها « ول کن… بذار رد شه بره.» یا «سکوت کنی بهتره… و به نفعته.» و یا «کاری نداشته باش… و خودتو قاطی نکن.» و «تو فقط سر تو بنداز پایین… و رد شو.»امیرالمؤمنین میگه: تو با این منطقت جبههی حق ( که اینجا مظلوم باشه) رو ناامید کردی.»
ببین، مشکل این «وسطباز بودن» یا بیطرفیِ کاذب اینه که آدم فکر میکنه جاش امنه. اما حقیقت تلخ اینه:
وقتی حق ضعیف شد، نوبت خودِ تو هم میرسه.
کسی که امروز در برابر ظلم به دیگری سکوت میکنه، در واقع داره به دنیا یاد میده که «ظلم کردن هزینهای نداره». و یه روز همین دنیا، سراغ خودت میآد و اون وقت تو هم میبینی که همه ایستادن و فقط نگاهت میکنن!حق مثل یه چراغ
وسط تاریکیه. اگه وقتی باد میوزه، تو دستت رو دور شعلهاش نگیری، خاموش میشه. شاید تو فوتش نکرده باشی ( یعنی یاری باطل نکرده باشی)، اما اجازه دادی باد خاموشش کنه ( و این یعنی تنها گذاشتن حق).
سعی کنیم توی زندگیمون، حداقل با یه کلمه، با یه لبخند به مظلوم، یا با یه «نه» گفتن به ظالم، سهممون رو ادا کنیم. بیطرف بودن همیشه فضیلت نیست؛ گاهی دقیقاً همون چیزیه که آدمبدهای داستان برای پیروزی بهش نیاز دارن.خلاصه خیلی وقتا زندگی جنگ و شمشیر و میدون نیست…اما حق و باطل، هر روز توی خونه و محل کار و جمع فامیل و فضای مجازی، جلو چشممون راه میرن.و ما هم هر روز یه انتخاب داریم:یا کنار حق وایمیستیمیا میکشیم کنار و میگیم «به من چه»و همین «به من چه» بعضی وقتا از هزار تا دشمنی بدتر میشه.
کاشکی می فهمیدیم که: حق با سکوت ما نحیف میشه…
و باطل با سکوت ما پروار.
اما میگی:
«ولش کن… دعوا نشه… من وسط نمیرم…»
یا دیدی گاهی بین دو نفر از عزیزات شکرآب میشه؟ یکی داره قشنگ در حق اون یکی ظلم میکنه، حرف زور میزنه یا تهمت میزنه. تو هم میدونی حق با کیه، اما برای اینکه «آدم بده» نشی یا حوصلهی دردسر نداری، میگی: «من دخالت نمیکنم، هر دو عزیزید، من بیطرفم!» یا «بیخیال بابا… ارزششو نداره.» «من حوصلهی دردسر ندارم.» «به من ربطی نداره.» «من نمیخوام طرف کسی رو بگیرم.» «بذار خودشون حلش کنن.» «الان حرف بزنم بدتر میشه.» «من اهل این چیزا نیستم.» «من نمیخوام خراب بشم پیش کسی.» «اگه چیزی بگم، گیر میدن به خودم.» «فعلاً سکوت کنم بهتره.» «من فقط میخوام آرامش باشه.» «نمیخوام کسی ازم ناراحت بشه.» «بیخیال… فردا یادشون میره.» «حالا یه چیزی گفته دیگه… بزرگش نکن.» «من که شاهد نبودم، چی بگم؟» «ببین من دوست ندارم وارد این بحثا بشم.» «هر کی یه چیزی میگه… من کاری ندارم.» «من نه موافقم نه مخالف، فقط میخوام درگیر نشم.»و امیرالمومنین میگه اینجا تو با این حرفات شاید به اون آدمِ ظالم کمک نکرده باشی، اما با سکوتت داری اون کسی که داشت حق میگفت تنهای تنها میگذاری. و این یعنی همون «خوار کردن حق».
یا توی اداره یا شرکت میبینی دارن در حقِ یه همکارِ ضعیفتر ظلم میکنن یا یه راهِ کج رو میرن. با خودت میگی: «سری که درد نمیکنه رو دستمال نمیبندن، به من چه!»
این «به من چه» گفتنها، یعنی رها کردنِ حق. تو با این کار شاید آدمِ بدی به نظر نیای، ولی عملاً جبههیِ درستی و وجدان رو خالی کردی.وقتی حق رو میبینی و سکوت میکنی، داری به باطل فرصت میدی که راحتتر جولان بده. سکوت تو، فرش قرمزیه برای کسی که داره ناحق میگه و ناحق میکنه.یا توی خیابون یا مترو، میبینی یه نفر داره به یه ضعیفتر (بچه، سالمند، یا حتی یه حیوون) آزار میرسونه. گوشی رو در میآری و فقط عکس و فیلم می گیری بعدشم مسیرت رو کج میکنی و می ری.و تهِ دلت میگی:«من که نزدمش!»یا گاهی جلوی بچهها یکی به مامان یا بابا بیاحترامی میکنه…یا حقِ یه نفر رو راحت میخورن…اگه تو اون لحظه درست واکنش نشون ندی، بچه کمکم یاد میگیره که:«حق مهم نیست… مهم اینه دردسر نشه.» یا اینطور جاها « ول کن… بذار رد شه بره.» یا «سکوت کنی بهتره… و به نفعته.» و یا «کاری نداشته باش… و خودتو قاطی نکن.» و «تو فقط سر تو بنداز پایین… و رد شو.»امیرالمؤمنین میگه: تو با این منطقت جبههی حق ( که اینجا مظلوم باشه) رو ناامید کردی.»
ببین، مشکل این «وسطباز بودن» یا بیطرفیِ کاذب اینه که آدم فکر میکنه جاش امنه. اما حقیقت تلخ اینه:
وقتی حق ضعیف شد، نوبت خودِ تو هم میرسه.
کسی که امروز در برابر ظلم به دیگری سکوت میکنه، در واقع داره به دنیا یاد میده که «ظلم کردن هزینهای نداره». و یه روز همین دنیا، سراغ خودت میآد و اون وقت تو هم میبینی که همه ایستادن و فقط نگاهت میکنن!حق مثل یه چراغ
سعی کنیم توی زندگیمون، حداقل با یه کلمه، با یه لبخند به مظلوم، یا با یه «نه» گفتن به ظالم، سهممون رو ادا کنیم. بیطرف بودن همیشه فضیلت نیست؛ گاهی دقیقاً همون چیزیه که آدمبدهای داستان برای پیروزی بهش نیاز دارن.خلاصه خیلی وقتا زندگی جنگ و شمشیر و میدون نیست…اما حق و باطل، هر روز توی خونه و محل کار و جمع فامیل و فضای مجازی، جلو چشممون راه میرن.و ما هم هر روز یه انتخاب داریم:یا کنار حق وایمیستیمیا میکشیم کنار و میگیم «به من چه»و همین «به من چه» بعضی وقتا از هزار تا دشمنی بدتر میشه.
کاشکی می فهمیدیم که: حق با سکوت ما نحیف میشه…
و باطل با سکوت ما پروار.
۱
۱۵:۰۷