لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل "نشریه ایما""
۲۳۶ عضو

"نشریه ایما"

- نشریه‌ی رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه الزهرا(س)!
• نشریه فرهنگی، اجتماعی و سیاسیِ ایما undefined •
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۸ تیر
"نشریه ایما"
undefined خدانگهدار آقا...
تو را به خاک دهیم و به خانه برگردیم؟
undefined۱۳

۲۴۰

۲۱:۵۴

۱۹ تیر
thumbnail
روزی فرزندم میان کتاب‌های تاریخ، سر از میان صفحه‌ها برخواهد آورد و از من خواهد پرسید:«آن روز که این صفحه از تاریخ نوشته می‌شد، "شما" کجا بودی؟»لبخند می‌زنم، این عکس را از میان بقیه عکس‌ها بیرون می‌آورم و می‌گویم: «اینجا...»آن روز، از میان خیابان‌هایی که از جمعیت موج می‌زد، می‌دویدم.نه گرما را می‌فهمیدم، نه خستگی را، نه موانعی را که مقابلم سبز می‌شدند. فقط یک فکر در سرم بود؛ باید خودم را به پیکر می‌رساندم. باید پیش از اینکه می‌رفت، به او می‌رسیدم.و رسیدم.مات و مبهوت ایستادم. باورش سخت بود که آن مرد بزرگ، حالا آرام در تابوت آرمیده است.این، آخرین عکسی است که آن روز گرفتم.میان دست‌های برافراشته، پرچم‌های سرخ، اشک‌هایی که دیده نمی‌شوند و فریادهایی که عکس توان ثبتشان را ندارد، چند تابوت آرام از مقابلمان می‌گذشتند.هیچ‌کس رو به دوربین نبود؛ همه چشم به همان چند تابوت دوخته بودند. انگار هر دستی می‌خواست برای آخرین بار، فاصله‌اش را با آن‌ها کمتر کند.چند ثانیه بعد، گوشی را پایین آوردم.دیگر نمی‌خواستم از پشت لنز بدرقه کنم.فقط نگاه کردم...و رو به آخرین خودروی حامل پیکر، با تمام وجود فریاد زدم:«خداحافظ آقا...»بعد، عکس را دوباره به فرزندم نشان می‌دهم و می‌گویم:«آن روز، من همین‌جا ایستاده بودم؛ سمت درست تاریخ.اگر تاریخ دوباره همان صفحه را ورق بزند، باز هم همین‌جا خواهم ایستاد.»
- نادیا کلانترundefined!
undefined@alzahrabasijundefined@nashryeima
undefined۷
undefined۱

۸۰۸

۱۰:۲۰

۲۲ تیر
thumbnail
نامه‌ای از طرف حضرت علی اکبر(ع) خطاب به شهید علی اکبر زارعی :عزیز من؛ آن هنگامی که ظلم تبدیل به آتشی می‌شود که ایمان را نشانه می‌رود، تنها یک راه برای کسی که هنوز ذره‌ای غیرت در وجودش زنده است، باقی می‌ماند و آن هم دست از جان شستن برای خاموش نشدن چراغ ایمان است؛ همان گونه که تو عمل کردی. ایستادی و مقتدرانه با تاریکی مبارزه کردی؛ چون باور داشتی ایمان در شعله نمی‌سوزد و سعی ظالم باطل است. هرچند مسجد داشت در آتش می‌سوخت؛ اما مگر قرآن و مسجد خدا با آتش از بین می‌رود؟ بلکه برعکس؛ راستی و پاکی‌اش در نظر دیگران بزرگ‌تر می‌شود. تو همان شمعی بودی که ذره ذره آب شدی و وجودت را وقف روشن ماندن شعله ایمان کردی. علی اکبر؛ تو جوانی بیش نبودی و سنی نداشتی؛ اما من در قامت تو یک مرد به تمام معنا دیدم. تو ابراهیم‌وار اسماعیل نفست را قربانی کردی تا خانم‌هایی که در مسجد، بی‌پناه مانده بودند را نجات دهی. تو و دوستانت موفق شدین؛ اما خودتان ...من هرلحظه در کنارت بودم و داشتم تماشایت می‌کردم. دیدم که چگونه راه آسمان را در پیش گرفتی و ذره ذره شمع وجودت داشت آب می‌شد و تنها یک نشانه از تو ماند و آن هم جای پیکرت بر فرش‌های سوخته بود که نشانه مظلومیتت بود. حتما خودت هم شنیدی مرثیه وَلَدی عَلی فرشتگان را. تنها از خدا یک چیز را می‌خواهم. اینکه تسلا دهد به قلب پدر، چرا که من قبلا یک بار شاهد غم پدری بودم که بعد از داغ جوان کمرش خم شد و حالا همان پدر به دل پدرت آرامش را عطا خواهد کرد؛ اما در آخر باید این را بگویم که تو رو سفید شدی و شهادت، امضای کارت شد. این است هنر مردان خدا.
"ولدی عَلی"- محدثه اسکندری
undefined@nashryeimaundefined@alzahrabasij
undefined۵
undefined۲

۲۴۹

۸:۱۲

۲۳ تیر
thumbnail
"بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم"از عباس‌بن علی(ع) به سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای؛و اما بعد...از همان وقتی که ابلیس مقابل بنی‌آدم اعلان جنگ کرد، خدا علم‌دارانی را برای سپاه حق انتخاب کرد تا راه گم نشود. از هابیل و هارون و ارمیا تا مادرم فاطمه زهرا(س) که فریاد می‌زد: "علی حق است. به سوی حق برگردید" و من که علم‌دار بزرگترین مصاف حق و باطل بوده‌ام.این علم، روزها و جنگ‌های سختی را پشت سر گذاشته تا به این عزت برسد و این علم‌داری، شايسته مردان بزرگی‌ست که از هیچ‌چیز جز خدا نترسند و نامشان بر تارک تاریخ جاودانه شود.و امروز این علم، تابوت پدرتان را در آغوش کشیده و بر دوش شماست تا آزادگان عالم را زیر سایه‌اش پناه دهد و خدا شما را برای امت داغ دیده‌تان حفظ کند و به قلبتان در این مصائب صبر دهد که نعم الامة اند این سربازان مبعوث شده‌تان. والسلام.- محرم ۱۴۴۸- صبا تکبیریundefined@nashryeimaundefined@alzahrabasij
undefined۶

۱۱۴

۱۱:۱۵

۲۴ تیر
شما همانانید که به عمویتان بابت بمباران خاک جنوب تا شمال این کشور تنکیو می‌گفتید. همان‌ها که از بمباران مدرسه‌ای کودکانه در جنوب، در وسط میناب، ککتان نگزید و حتی کسانی که برای بزرگداشت آن‌ها ایموجی «کوله‌پشتی» در اکانت‌هایشان می‌گذاشتند را به باد فحش می‌گرفتید. همان‌ها که از بمباران پالایشگاه‌ها و نیروگاه‌های ایران در جنوب کشور، که انرژی و اشتغال مردم جنوب را از بین می‌برد لذت می‌بردید. همان‌ها که از بمباران لنج‌های شخصی جنوبی‌مردمان نجیب ما کیف میکردید و ویدئوهایش را ذوق‌زده با عنوان «هنرنمایی عموترامپ» دست به دست میکردید. همان‌ها که آرزوی مرگ حافظان خلیج فارس را می‌کردید و با غریدن ناوهای آمریکا در بیخ گوش مردم جنوب، آب از لب‌و‌لوچه‌هاتان می‌رفت. حالا شما دلسوز جنوب ایران شده‌اید و اشک تمساح می‌چکانید. حالا شما ویدئوهای رمانتیک احساسی از دریای جنوب می‌گذارید که مردی با صدای بم و خسته و لهجه جنوبی دکلمه می‌خواند. آهنگ غمگین جنوبی استوری می‌کنید. حالا شما بعد از چهارماه ناگهان یاد جنوبیان کرده‌اید. دلتان برای بمباران و کمبود برق آن‌ها سوخته. خجالت بکشید. این حاصل کار عموی حرامی شما و تشویق‌های مداوم شماست. بوشهر و اهواز و بندرعباس از شما متنفر است. کیش و قشم و بوموسی تف به شرافت شما می‌اندازد. دکل مخابراتی سیریک، بیشتر از شما پای مردم جنوب ایستاد. بگذارید کسانی غصه جنوبیان را بخورند که در مرگ و بمباران آن‌ها هلهله نکرده باشند. سکوت کنید و از نجابت این مردمان شرم کنید که شما روسیاهان تاریخ‌اید!

«مهدی مولایی»
undefined۴

۸۳

۱۳:۱۸

۲۵ تیر
thumbnail
گاهی دل آن‌قدر مالامال از غم می‌شود که دست به قلم انکار می‌زند. او می‌داند حقیقت چیست ولی نمی‌خواهد باور کند حقیقت را. گاهی انسان در مسیر دوراهی تردید یا باور قلبی قرار می‌گیرد. گاهی قلب از شدت غم مچاله می‌شود که هیچ مرحمی برایش پیدا نمی‌شود؛ اما جنس غم رهبر شهید فرق می‌کند. زنده‌ کننده و جریان‌ساز است. گویا غباری از غم بر آسمان دل‌های همه پاشیده‌ است. چشم می‌بیند؛ اما دل رضایت نمی‌دهد. نمی‌خواهد باور کند هجران را. یعقوب که از فراق پسر پیر شد. ما چه کنیم؟ این همه عشق و علاقه به آقا از کجا آمد؟ دل‌هایمان غم داشت. کمرمان زیر بار آن خم شده بود؛ ولی باید به سمت قله حرکت می‌کردیم. آقاجان شما با خون خودتان نهال انقلاب را آبیاری کردید و گواه روشنی بود بر ایستادگی‌های این چندین سالتان. مبعوث شدن ملت ایران ثمره این خون پاک بود. انشاءالله که بتوانیم دینی را که بر گردنمان است، ادا کنیم. هرچند که این رویایی بیش نیست و هر کاری بکنیم باز هم این دین ادا نمی‌شود.
- دوشنبه|آخرین دیدار- محدثه اسکندری
undefined@nashryeimaundefined@alzahrabasij
undefined۴

۱۰۲

۱۲:۰۹

۲۷ تیر
"تو روضه مجسم هستی"
باید هم همین‌طوری کربلا می‌رفتید عزیزم. شما استاد استفاده از واژه‌ها بودید و حق واژه‌ها را تمام و کمال به جا آوردید. یک عمر پیشوند حسینی را پشت فامیلی‌تان آوردید و من نفهمیدم که این ((حسینی)) فقط یک پیشوند ساده نیست؛ شناسنامه و خلاصه همه زندگی شماست.باید هم همین‌طوری کربلا می‌رفتید:((مُرَمَّلٌ بِالدِّماءِ)) درست شبیه ساکن کربلا که هرکه را از امامش نشانه‌ای‌ست. بعد این‌ همه سال فراق، برای اولین‌بار دست بچه‌هایتان را گرفتید و به کربلا آمدید و دور شمس و قمر گشتید و گفتید: ((این بشرایم. این زهرایم. این پسرم مصباح که هرگز از من جدا نشده. این هم دست جانبازم که شاهد است زیر بیرق ابالفضل بوده‌ام. راستی کاروان ما هم رقیه‌ای دارد آقا. آیا وفا کردم یابن رسول الله؟)) که اصلا روی‌تان نمی‌شد جز این به محضر ارباب بروید.((جَوادٌ عَلیمٌ شَدیدٌ، إِمامٌ شَهیدٌ، أَوّاهٌ مُنیبٌ، حَبیبٌ مَهیبٌ، کُنْتَ لِلرَّسُولِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ وَلَداً، وَ لِلْقُرْءانِ سَنَداً وَ لِلاُْ مَّةِ عَضُداً، وَ فِى الطّاعَةِ مُجْتَهِداً، حافِظاً لِلْعَهْدِ وَالْمیثاقِ، ناکِباً عَنْ سُبُلِ الْفُسّاقِ)) به کربلا رسیدید.ممنون خواهر و برادران عراقی‌مان هستیم که حقتان را به جا آوردند و خوشا به سعادتشان که با شما به زیارت رفتند. ما بعد ۳۷ سال برای اولین‌بار شما را در کشورمان نداشتیم و انگار مرگ به در و دیوار شهر پاشیده بودند و اگر نبود فکر به اینکه شما به آرزویتان رسیده‌اید و به زیارت رفته‌اید، حتما بی‌تابی از پا درمان می‌آورد.زیارتتان قبول؛ کربلایی شهید سیدعلی حسینی خامنه‌ای. نائب الزیاره ما هم باشید و سلام ما را به سیدالشهدا برسانید:)undefined
- صبا تکبیریundefined@alzahrabasijundefined@nashryeima
undefined۱۰

۶۳۰

۱۱:۳۵

۲۹ تیر
مَرَجَ البَحرَینَ یَلتَقِیانِ (الرحمن۱۹)
همیشه در تاریخ هستند افرادی که در گیر و دار انتخاب مسیر حق از باطل قرار می‌گیرند. وسوسه‌های شیطانی مانع از انتخاب حق می‌شود و حق در نظر افراد رنگ می‌بازد. آن وقت است که باتلاق باطل آن‌ها را در خودش غرق می‌کند و تا جایی پیش می‌رود که دیگر خوبی‌ای باقی نمی‌ماند. دیروز و امروز هم ندارد. تاریخ مدام تکرار می‌شود. اما این خطر غرق شدن در باتلاق فساد از زمان امام حسين(ع) بوده است تا به امروز. روزی بود که حر هم دامن‌گیر باطل شده بود. کار را تا جایی پیش برد که حتی راه را بر علمدار کربلا و کاروانش بست؛اما از یک جایی به بعد انگار یک روزنه‌ای برایش باز شد و او را به سمت خودش فراخوند. هدایت الهی شامل حالش شد و توبه کرد. حالا هم حکایت مردی است که او هم روزی عالمش تیره و تار بود. چشم و گوشش از حقیقت کر و کور شده بود و نمی‌شنید ندای حق سکان‌دار انقلاب را. کار تا جایی پیش رفت که حتی ولی فقیه را هم قبول نداشت و به ایشان ناسزا هم می‌گفت؛ اما نمی‌دانم در زندگی‌اش چه‌کار خیری انجام داده بود که همان سبب هدایتش شد؛ اما دیگر دیر شده بود. توبه کرده بود و به مسیر حق برگشته بود؛ اما زمانی که امام امت شهید شده بود. او با امامش عهدی بسته بود. او عهد بسته بود که هر شب در تجمعات حضور پیدا بکند و کفش‌های زائران آقا را تمیز بکند. به حرکاتش هرچقدر بیشتر دقت می‌کردم، بیشتر مجذوبش می‌شدم. او اول خاک کفش‌ها را سرمه چشماش می‌کرد. به روی چشم می‌گذاشت و بعد تمیزشان می‌کرد تا شاید مرحمی باشد بر دل شکسته‌اش و رضایت و بخشش امام امت را به دست بیاورد؛ اما دل آقای ما خیلی بزرگ‌تر از این‌هاست. او‌ همه‌ی ما را می‌بخشد.
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵_تهران _خیابان انقلاب- محدثه اسکندریundefined@alzahrabasijundefined@nashryeima
undefined۴

۸۱

۲۲:۴۸

۳۰ تیر
thumbnail
این کنجِ حرم هوایِ دیگر دارددر سینه‌ی خود بغضِ کبوتر دارد
"وَالْفَجْر" بخوان رواقِ دارالذکر است هر زنده‌دلی به نور باور دارد...
- مریم محبی‌نژادundefined
undefined۸

۱۸۰

۱۵:۳۷

۳ مرداد
thumbnail
((بغضی که با من هست تا روز قیامت))
آذرماه سال ۱۴۰۱ بود که این عکس را خریدم.می‌خواستم روزی که عشق قلبم را فتح کرد، دیوار خانه‌ای را که بر محبت جد شما بنا شده را به عکس مردترین مردانی که معاصرشان نفس کشیده‌ام، آویزان کنم؛ اما دلم طاقت نیاورد تا آن روز صبر کنم. این عکس را روی میزم گذاشتم تا نور، همنشین لحظه‌هایی که در اتاقم هستم شود. خوب یادم هست که هربار می‌خواستم گرد و غباری که روی این قاب نشسته را پاک کنم با چه وسواسی دست به کار می‌شدم و نگاهتان می‌کردم و لبخند می‌زدم و غصه‌هایم از خاطرم می‌رفت و با خودم می‌گفتم: ((الهی من فدای شما بشم؛ چقدر جای حاجی خالیه))و خوب‌تر یادم هست وقت اثاث‌کشی چقدر سفارش کردم این قاب را محکم با ضربه‌گیر ببندید و چقدر ذوق داشتم برای دیدن دوباره این عکس، گوشه میزم؛ اما این ذوق، تبدیل به اشک شد.ضربه‌گیرها که باز شد، شما دوباره کنار هم بودید. این‌بار در بهشت و برای همیشه... روزی که این عکس را خریدم، پر بودم از شور و رویا و فکرش را هم نمی‌کردم روزی بیاید که باه هم به خیابان بیاییم تا برای آخرین‌بار روی پنجه‌های پا بلند شویم؛ بلکه ببینیمتان.حالا این قاب دوباره گوشه میزم نشسته هربار نگاهش می‌کنم، بغض چنبره می‌زند به فضای اتاق و می‌گویم:((حالا جای جفتتون خالیه و جای خالی‌تون از همه دنیا قشنگ‌تره. دلتنگتونم.))من بعد حاجی، آدم ترسویی شدم. ترس از دست دادن، سایه انداخت بر زندگی‌ام. هنوز هم می‌ترسم؛ اما این‌بار از اینکه بعد شما زیاد زنده بمانم می‌ترسم.حالا من مانده‌ام و این قاب که شاهد عشقی‌ست که در سینه‌ام پروریده‌ام و یادگار آخرین روزی‌ست که با هم در این شهر بودیم...
- صبا تکبیریundefined@alzahrabasijundefined@nashryeima
undefined۲

۱۲۷

۲۱:۲۳