۴K
۱۶:۰۰
:: روایت بدرقه ::
پنجرهای متفاوت به موکب مادر و کودک نسل توحیدی در روز تشییع امام امت در تهران
۱۶ سال بود که تهران نرفته بودم. از آخرین سال تحصیلیام در دانشگاه تهران ۱۳۸۹ تا ۱۴۰۵.از شهر ما تا تهران ۱۲۵۰ کیلومتر فاصله است دانشآموز که بودم قبول شدن در دانشگاه تهران تمام آرزویم بود. دانشگاه برای من نهفقط درس خواندن در یک رشته خاص بلکه همه رشد و تکاملی بود که در همه جنبههای شخصیتی برای خود میخواستم برای همین هم بود که اوایل ورودم به دانشگاه یکجا بند نمیشدم و میخواستم همه دانشگاه تهران را ببینم. اساتیدی که قبلاً در تلویزیون میدیدم الان در کلاس هایشان شرکت میکردم. یک روز دانشکده حقوق بودم و یک روز ادبیات یک روز دانشکده فنی بودم و روز دیگر علوم اجتماعی. دوست داشتم همه همایشها و کلاسهای فوقبرنامه را شرکت کنم. خیابان انقلاب هم دنیای پر زرق و برقی بود برای من برای کتاب دیدن و کتاب خریدن و کتاب خواندنکه ساعت ها در آن گشت و گذار می کردم و حتی از قدم زدن در آن لذت می بردم.اساتید و کلاسهای روتین خودم در دانشکده الهیات از همان اول هم مرا راضی نمیکردند. بجز چند استاد باسواد، بقیه اساتید رشته ادیان و عرفان حوصلهام را سر میبردند. شوقوذوق ماههای اول که فروکش کرد کمکم روزمرگیها و دلسردی ها شروع شد خیلی زود همهچیز برایم تکراری شد.دیگر مسیرهای طولانی و شلوغ تهران، برایم ارزشش را نداشت که خودم را به هر همایش و سمیناری برسانم.گاهی وقتها غربت و دلتنگی قد علم میکرد و تهران فقط برایم میشد ماتمکده. بعضی وقتها از بچههای علوم قرآنی اسم مدرسه قرآن به گوشم میخورد اما هیچوقت کنجکاو نشدم که بدانم آنجا کجاست. آن روزها بیشتر دنبال شعر و عرفان بودم تا قرآن. بالاخره دوران تهران نشینی من با همه فراز و فرودهایش تمام شد و من وارد میدان همسرداری و بچهداری شدم.از وقتی فرزند اولم را به دنیا آوردم از طریق یکی از دوستان با مدرسه قرآن آشنا شدم و روز به روز بیشتر جذب آن شدم.به خصوص مدرسه نسل توحیدی که این چندسال سنگر اختصاصی فعالیت اجتماعی ام شده بود.
تیرماه ۱۴۰۵ بعد ۱۶ سال دوباره آن راه دراز ۱۲۰۰ کیلومتری را تا تهران رفتم.اینبار من نه یک دختر ۱۸ ساله ی تنها بلکه یک مادر ۳۷ ساله بودم با ۵ فرزند که همه را برای لبیک به امر رهبرم به دنیا آورده بودم. آن رشدی را که میخواستم به دست آورده بودم و در مسیرش بودم، قرآن اولویت فکر و ذهنم بود. مدرسه قرآن را که حالا موکب شده بود می شناختم و بیآنکه حتی یکبار آنجا بوده باشم دوستانی در آنجا داشتم که منتظرم بودند.حتی در موکب مدرسه نسل توحیدی که در ساختمان انتشارات مدرسه، در خیابان دانشگاه بود کاری را به عهده گرفته بودم.خیابان انقلاب هنوز هم برایم غربت و تنهایی را تداعی می کرد. حتی وقتی از جلوی سردر دانشگاه رد شدم، شوق و ذوقی نداشتم که به بچه هایم بگویم من روزی اینجا درس می خوانده ام.اما آن روز، روز ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵ روز تشییع آقای شهید، وقتی در خیابان دانشگاه ماموریتم را برای موکب انجام میدادم و مادران بچه دار را به موکب نسل توحیدی دعوت می کردم، آن خیابان برایم رنگ دیگری گرفت.وقتی در بین جمعیت چشم می چرخاندم و کالسکه ها را پیدا می کردم و دوان دوان به سمتشان می رفتم.
وقتی مثل کودکان موکبداران عراقی این طرف و آن طرف می دویدم و به پدر و مادرهای بچه دار التماس می کردم که بیایند استراحت کنند و بعضی ها که می خواستند زودتر به پیکر آقا برسند و دیرشان شده بود، با تلخی و ناراحتی دست رد به سینه ام می زدند،وقتی برای آقایم، نفس نفس می زدم و درآن هوای گرم تشنه می شدم.خیابان دانشگاه برای من مرکز عالم شد.و هنوز هم وقتی دلتنگ آقایم می شوم در خیالم به آنجا سر میزنم و کالسکه ها را جلوی موکب جمع می کنم. و اگر روزی دوباره با بچه هایم از آنجا رد شوم حتما با افتخار به آن ها خواهم گفت، من روزی در خیابان دانشگاه ماموریتی داشتم که آن را به خوبی انجام دادم و برایش کم نگذاشتم.
من بالاخره، در خیابان دانشگاه به کمال رسیدم.
یادداشتی از زهرا قدسی
مسئول خانه نسل توحیدی شهرستان لار
@NasleTohidi
۱۶ سال بود که تهران نرفته بودم. از آخرین سال تحصیلیام در دانشگاه تهران ۱۳۸۹ تا ۱۴۰۵.از شهر ما تا تهران ۱۲۵۰ کیلومتر فاصله است دانشآموز که بودم قبول شدن در دانشگاه تهران تمام آرزویم بود. دانشگاه برای من نهفقط درس خواندن در یک رشته خاص بلکه همه رشد و تکاملی بود که در همه جنبههای شخصیتی برای خود میخواستم برای همین هم بود که اوایل ورودم به دانشگاه یکجا بند نمیشدم و میخواستم همه دانشگاه تهران را ببینم. اساتیدی که قبلاً در تلویزیون میدیدم الان در کلاس هایشان شرکت میکردم. یک روز دانشکده حقوق بودم و یک روز ادبیات یک روز دانشکده فنی بودم و روز دیگر علوم اجتماعی. دوست داشتم همه همایشها و کلاسهای فوقبرنامه را شرکت کنم. خیابان انقلاب هم دنیای پر زرق و برقی بود برای من برای کتاب دیدن و کتاب خریدن و کتاب خواندنکه ساعت ها در آن گشت و گذار می کردم و حتی از قدم زدن در آن لذت می بردم.اساتید و کلاسهای روتین خودم در دانشکده الهیات از همان اول هم مرا راضی نمیکردند. بجز چند استاد باسواد، بقیه اساتید رشته ادیان و عرفان حوصلهام را سر میبردند. شوقوذوق ماههای اول که فروکش کرد کمکم روزمرگیها و دلسردی ها شروع شد خیلی زود همهچیز برایم تکراری شد.دیگر مسیرهای طولانی و شلوغ تهران، برایم ارزشش را نداشت که خودم را به هر همایش و سمیناری برسانم.گاهی وقتها غربت و دلتنگی قد علم میکرد و تهران فقط برایم میشد ماتمکده. بعضی وقتها از بچههای علوم قرآنی اسم مدرسه قرآن به گوشم میخورد اما هیچوقت کنجکاو نشدم که بدانم آنجا کجاست. آن روزها بیشتر دنبال شعر و عرفان بودم تا قرآن. بالاخره دوران تهران نشینی من با همه فراز و فرودهایش تمام شد و من وارد میدان همسرداری و بچهداری شدم.از وقتی فرزند اولم را به دنیا آوردم از طریق یکی از دوستان با مدرسه قرآن آشنا شدم و روز به روز بیشتر جذب آن شدم.به خصوص مدرسه نسل توحیدی که این چندسال سنگر اختصاصی فعالیت اجتماعی ام شده بود.
تیرماه ۱۴۰۵ بعد ۱۶ سال دوباره آن راه دراز ۱۲۰۰ کیلومتری را تا تهران رفتم.اینبار من نه یک دختر ۱۸ ساله ی تنها بلکه یک مادر ۳۷ ساله بودم با ۵ فرزند که همه را برای لبیک به امر رهبرم به دنیا آورده بودم. آن رشدی را که میخواستم به دست آورده بودم و در مسیرش بودم، قرآن اولویت فکر و ذهنم بود. مدرسه قرآن را که حالا موکب شده بود می شناختم و بیآنکه حتی یکبار آنجا بوده باشم دوستانی در آنجا داشتم که منتظرم بودند.حتی در موکب مدرسه نسل توحیدی که در ساختمان انتشارات مدرسه، در خیابان دانشگاه بود کاری را به عهده گرفته بودم.خیابان انقلاب هنوز هم برایم غربت و تنهایی را تداعی می کرد. حتی وقتی از جلوی سردر دانشگاه رد شدم، شوق و ذوقی نداشتم که به بچه هایم بگویم من روزی اینجا درس می خوانده ام.اما آن روز، روز ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵ روز تشییع آقای شهید، وقتی در خیابان دانشگاه ماموریتم را برای موکب انجام میدادم و مادران بچه دار را به موکب نسل توحیدی دعوت می کردم، آن خیابان برایم رنگ دیگری گرفت.وقتی در بین جمعیت چشم می چرخاندم و کالسکه ها را پیدا می کردم و دوان دوان به سمتشان می رفتم.
وقتی مثل کودکان موکبداران عراقی این طرف و آن طرف می دویدم و به پدر و مادرهای بچه دار التماس می کردم که بیایند استراحت کنند و بعضی ها که می خواستند زودتر به پیکر آقا برسند و دیرشان شده بود، با تلخی و ناراحتی دست رد به سینه ام می زدند،وقتی برای آقایم، نفس نفس می زدم و درآن هوای گرم تشنه می شدم.خیابان دانشگاه برای من مرکز عالم شد.و هنوز هم وقتی دلتنگ آقایم می شوم در خیالم به آنجا سر میزنم و کالسکه ها را جلوی موکب جمع می کنم. و اگر روزی دوباره با بچه هایم از آنجا رد شوم حتما با افتخار به آن ها خواهم گفت، من روزی در خیابان دانشگاه ماموریتی داشتم که آن را به خوبی انجام دادم و برایش کم نگذاشتم.
من بالاخره، در خیابان دانشگاه به کمال رسیدم.
۳.۲K
۵:۵۱
این هفته هم بازارچه نور با برنامههای ابتکاری که در پوستر بالا ذکر شده،در محل مدرسه دانشجویی قرآن و عترت (ع) برقرار است.
این هفته ما علاوه بر عرضه محصولات بازارگاه نسل توحیدی در این بازارچه،
میزبان فعالان عرصه خانواده و جمعیت و همچنین خانوادههای عزیز برای همفکری و معرفی رویکرد مدرسه نسل توحیدی، آثار و کتابهای مجموعه در فضایی گرم و صمیمی هستیم.
۳.۵K
۱۲:۳۹
🟠 مشاهده مجموعه محصولات بازارگاه نسل توحیدی: basalam.com/nasletohidi
۲.۸K
۱۳:۲۲
#ببینید | مادری که میخواد نسل خوبی تربیت کنه اول باید به خودش رسیدگی کنه...
استاد تراشیون
نسل توحیدی | @NasleTohidi
۵.۹K
۹:۱۲
اینجا میناب است؟
یا کلاس درس عاشورا...؟
اینجا چه سرزمینی است که فرزند به والد خود درس شهادت میدهد؟
آیا ابراهیم نبی رجعت کرده و در بین شما تکثیر شده؟
شما چگونه مردمی هستید که نسلی از اسماعیلها در میان شما متولد شدهاند؟
و ما
که عمری در لابهلای صفحههای تاریخ
برای شهیدان امت پیامبر گریستهایم
چگونه باید نظارهگر پرپر شدن این پیامبر زادگان باشیم...
@NasleTohidi
یا کلاس درس عاشورا...؟
اینجا چه سرزمینی است که فرزند به والد خود درس شهادت میدهد؟
آیا ابراهیم نبی رجعت کرده و در بین شما تکثیر شده؟
شما چگونه مردمی هستید که نسلی از اسماعیلها در میان شما متولد شدهاند؟
و ما
که عمری در لابهلای صفحههای تاریخ
برای شهیدان امت پیامبر گریستهایم
چگونه باید نظارهگر پرپر شدن این پیامبر زادگان باشیم...
۵.۳K
۲۰:۱۷
مادرها وقتی که باردار هستندبا احتیاط مینشینند و برمیخیزند.مؤمن هم باردار استو بچه اش ایمان،پس محتاط است؛چراکه میترسد آسیبیبه ایمانش برسد و آن را سقط کند.زن باردار اگر از جایی بیفتدبچه اش سقط می شود.مؤمن نیز گاهیحرف ناملایمی می زندو ایمانش را سقط میکند.ایمان انساناز بچهاش عزیزتر است.زنی که این طرفو آن طرف می پردباور کن که حامله نیست؛چون اگر حامله بودیا بچه ای در بغل داشتاین طور بی پروا نبود.کسی هم که در حرف هایشخیلی شلنگ تخته می اندازد،در قضاوتش درباره این و آنهرچه خواست میگوید،در اظهارنظرهایش بی پرواستو هرچه از دهنش بیرون میآید میگوید؛بدان که حامل ایمان نیست._آیتاللهحائریشیرازی
:: علویات
نسل توحیدی | @NasleTohidi
:: علویات
۳.۵K
۱۲:۱۰
🟠 مشاهده مجموعه محصولات بازارگاه نسل توحیدی: basalam.com/nasletohidi:: خرمای مدینه :: بسته تبریک تولد :: :::::::: حرز مادر و کودک حیات ::::::::::::::: مجموعه کتابهای تربیتی :::::::::::: محصولات سلامت مادر و کودک :::
۱K
۵:۴۷
در این گروه:
۱.۷K
۱۱:۳۹
نسل توحیدی 🕋
اگر تجربه سفر اربعین دارید و میتونید راهنمای دیگران باشید این فرصت برای خادمی امام حسین رو از دست ندید!
گروهی رو برای «تبادل اطلاعات سفر اربعین» و کمک به سفر بهتر و تدبیر شده راه اندازی کردیم. در این گروه:
نکات لازم جهت تسهیل انجام این سفر معنوی به ویژه با خانواده و کودکان مطرح میشه.
شما میتونید تجربیات موفق و ناموفق تون رو در اختیار دیگران قرار بدید.
سؤالات و چالشهایی قبل، حین و بعد از سفر با آن مواجه هستید رو بپرسید و جمع کمک بگیرید.
و به هم کمک کنیم تا این قیام در مسیر خدا به کمک همدیگه بهتر و موفق تر باشه.
پیوند عضویت در گروه: ble.ir/join/7avnZKjBDm
به هم خبر بدیم!
نسل توحیدی با همکاری کارگروه منسک مدرسه دعا @NasleTohidi
لطفا به دیگران خبر بدید که زودتر عضو بشن...
و حتما خودتون هم عضو بشید و استفاده کنید و اگر میتونید با انتقال تجربههاتون دیگران رو راهنمایی کنید.
و حتما خودتون هم عضو بشید و استفاده کنید و اگر میتونید با انتقال تجربههاتون دیگران رو راهنمایی کنید.
۹۴۵
۱۱:۴۳