لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل تا کوچت
۳۰.۳ هزار عضو

تا کوچ

«در صور که بدمند، خواهم آمد، این نوشته را به‌دست‌گرفته، آواز خواهم داد: این است آن‌چه کردم و اندیشیدم و بودم.»
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۳۱ خرداد
این داستان: مگس‌هاقسمت دوم
کمیل رو می‌شناسیم. پنج‌شنبه‌های ایران پر از ذکر خیر کمیله! همون که دعای کمیل رو از شخص امیرالمؤمنین علیه‌السلام یاد گرفته امانت‌داری کرده به ما رسونده.
یه روز مولا علی علیه‌السلام دست کمیل رو می‌گیرن می‌برن بیرون از شهر. می‌رن که سروصدا نباشه، حرف مهمی بزنن.
بیاین کتاب «امامت و رهبری» شهید مطهری رو وا کنیم بذاریم ایشون برامون ادامه‌شو تعریف کنن:
کمیل‌ابن‌زیاد می‌گوید روزی علی ( ع ) دست‌ مرا گرفت و با خودش برد تا از شهر خارج شدیم و رسیدیم به محلی به نام‌ «جبان». همین‌که از شهر خارج شدیم و خلوت شد «فتنفس الصعداء»؛ نفس‌ عمیقی کشید، آهی کشید.بعد فرمود: «یا کمیل! ان هذه القلوب اوعیة فخیرها اوعاها فاحفظ عنی ما اقول لک» دل‌ فرزندان آدم مثل ظرف است. بهترین ظرفها آنی است که بهتر می‌تواند نگه دارد یعنی سوراخ‌ نداشته باشد. هر چه به تو می‌گویم ضبط کن.
ابتدا آن تقسیم معروف را کرد: «الناس ثلاثة فعالم ربانی و متعلم علی سبیل نجاش و همج رعاع » مردم سه‌ دسته‌اند:
۱- یک دسته علمای ربانی هستند.البته در اصطلاح حضرت علی عالم‌ ربانی غیر از عالم ربانی ای است که ما به هر کسی تعارف می‌کنیم؛ یعنی‌ یک عالم واقعا و صد درصد الوهی و خالص برای خدا که شاید این تعبیر جز بر پیغمبران و ائمه صادق نیست.
۲- «و متعلم علی سبیل نجاش»چون آن‌ عالم را در مقابل این متعلم گرفته، مقصود عالمی است که از بشری تعمل‌ نمی‌کند. دسته دوم متعلمان هستند، شاگردان آنها هستند، کسانی که از علمای ربانی یاد می‌گیرند.
۳-دسته سوم مردمان «همج رعاع»هستند که «لم یستضیئوا بنور العلم و لم یلجاوا الی رکن وثیق »از نور علم پرتوی‌ نگرفته‌اند و به پایگاه محکمی هم تکیه ندارند.
بعد شروع کرد از اهل زمان‌ شکایت کردن. فرمود من علوم زیادی دارم ولی فردی که صلاحیت داشته باشد پیدا نمی‌کنم. دسته بندی کرد. فرمود هستند افرادی که‌ زیرک‌اند، اما زیرکی که هر چه یاد بگیرند می‌خواهند به نفع استفاده‌ خودشان به کار برند، می‌خواهند دین را به نفع دنیای خودشان استفاده کنند».
اما معنی لغوی همج الرعاع چیه مگه که مولا از این عبارت برای توصیف دستهٔ سوم استفاده کرده‌ن؟و ۱۴۰۰ سال بعد، اولاد ایشون ناچار شدن دوباره به همین تقسیم‌بندی ارجاع بدن و از همین عبارت یاد کنن؟ادامه در قسمت سومhttp://ble.ir/parastooasgarnejad

۵.۵K

۱۳:۱۱

این داستان: مگس‌هاقسمت پایانی
در لغت عربی، «همج» یعنی مگس، ولی نه هر مگسی! از اون مگس‌های ریز که روی صورت الاغ می‌شینه!الرعاع هم یعنی احمق.همج الرعاع به شکل تحت‌اللفظی یعنی مگس احمق، مگس نادونو به شکل کنایی یعنی کسی که انقدر خرد و حقیر و نادونه که...این «که» مهمهچون اصل مطلب این‌جاست:که حزب باده!مولا در خطبهٔ ۱۴۷ نهج‌البلاغهٔ شریف توضیح می‌دن آدم دستهٔ همج الرعاع عین یه مگس نادون روی صورت الاغ، با هر نسیمی و نفسی، به هر وری کشیده می‌شه. گوشش به دهن همه هست. با هر حاشیه‌ای، باد شایعات می‌بردش.
*خیلی از اونایی که ۱۸ و ۱۹ دی شهر رو به آتیش آشوب کشیدن، بعد دستگیری به پهنای صورت اشک می‌‌ریختن می‌گفتن اینترنشنال گفت امشب کار نظام تمومه، یه بلاگری توی اینستاگرام گفت برین میخ بریزین زیر ماشین پلیس، توی یه کانالی خوندم امشب فراخوانه جوگیر شدم اومدم ببینم چه خبره دو تا سنگم ما بزنیم هیجانمون تخلیه شه.
کانال‌ها.کانال‌ها.بعضی از کانال‌ها، طوفان شایعه‌ن.اگه همج الرعاع باشیم، عین مگس ریز احمق روی صورت الاغ، با هر نفس الاغ، با هر قیه‌کشیدن الاغه، کل جهان ما رو باد می‌بره... کل باورامون رو باد می‌بره.
دل مولاعلی از همج الرعاع خون بود. توی خلوتی بیابونای اطراف شهر به کمیل می‌گفت کمیل من خیلی حرف‌ها دارم که بزنم اما اهلشو پیدا نمی‌کنم.
چرا؟ چون قاعدهٔ «بل اکثرهم» در این دسته‌بندی هم صادقه.متأسفانه شلوغ‌ترین دستهٔ آدما، نه دستهٔ علمای ربانیه، نه دستهٔ پیروان و شاگردان علمای ربانی.
دنیا پر از مگس احمقه.
مگس احمق نباشیم.
نذاریم پسر منتقم مولا علی ناچار شه دوباره همین حدیث رو یادآوری کنه
و ما به‌خاطر همین کانال‌های دوزاری پر از شایعه برای گرم نگه داشتن بازار تبلیغ و تبادل، مصداق دستهٔ سومش باشیم
که اون موقع دیگه برای عوض‌شدن ممکنه دیر باشه...

http://ble.ir/parastooasgarnejad

۶.۵K

۱۳:۲۷

می‌د‌ونین؟
بدجور دلم می‌خواد همین امروز، همین الان که رفتن برای مذاکره، تمام دنیا تیتر بزنه: «تکنیک مرد دیوانه، این‌بار برای ایران!ایران حملهٔ غافلگیرانه‌ای را به تمام مواضع و پایگاه‌های آمریکا در منطقه آغاز کرد.اسرائیل زیر آتش سنگین ایران.حنظله نوشت:Just started! Wait for more
دلم می‌خواد بزنیم پدری از اینا درآریم که دیگه غلط زیادی نکنن.
دلم می‌خواد به هیچ‌چیز جز به خاک سیاه نشوندن اینا فکر نکنیم
دلم خیلی اینا رو می‌خوادخیلیاما هیچ‌وقت به خودم اجازه نمی‌دم بگم «باید»، چون خیلی خوب می‌دونم که «نباید»! که «یک آدم غیرمتخصص و بی‌اطلاع در عرصهٔ نظامی‌گری هرگز نباید برای نیروهای مسلح تعیین تکلیف کند»
آدم باید قد قواره دهن خودش حرف بزنهو منی که یه فشنگ در نکرده‌م تا حالا، حق «باید باید» گفتن برای کسایی که تمام عمرشون جنگیده‌ن، ندارم.
در نتیجه، آرزوهامو برای خدا و شما می‌نویسمو بنشینم و صبر پیش گیرمو عجب صبر گزندهٔ تلخیهاین‌که ببینی دل آقا رو راضی می‌کنن و بشرطها و شروطها رو بله یا نه...
خدایااین مردان، چه با لباس خاکی، چه با کت و شلوار، چه با پیراهن ورزشی، امشب همه نمایندگان وطن عزیز سربلند ما هستن جلوی دوربین‌های دنیا.سربلندشون کنعاقبت‌به‌خیرشون کندل و کلماتشونو راسخ کناون‌ها رو مایهٔ خوشنودی دل ولی خدا قرار بدهعملشون رو امتداد قیام سرخ عاشورا قرار بدهحب وطن و شجاعت رو در قلب تک‌تکشون فزون کنو طرف تیم ما باشلطفاً.undefined

۸.۱K

۱۴:۳۶

وای خدایا شکرت برای این صفر صفر مساویundefinedundefined‍undefined

۶.۵K

۲۱:۰۴

thumbnail
تصویر واقعی علی بیرو در بازی امشب ایران-بلژیک
http://ble.ir/parastooasgarnejad

۶.۸K

۲۱:۲۳

thumbnail
سامانهٔ پدافندی ایران در آمریکا رونمایی شد
http://ble.ir/parastooasgarnejad

۷K

۲۱:۲۷

۱ تیر
بازارسال شده از ✍️غفارحدادی__"دیمزن"
.ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
انسان در قیامت میبیند که گاهی میشد با یک کار کوچک، یک پاداش بزرگ را اینجا به دست بیاورد؛ یک حرکت کوچک در دنیا میتوانست اینجا آثار ماندگار عظیمِ پُرسود و پُرمنفعتی داشته باشد، و این کار را نکرده؛ انسان حسرت میخورد. [یا] در دنیا میتوانست با یک پرهیز، با اجتناب از یک حرکت، اجتناب از یک حرف و از یک فعل عذاب دردناکی را از خودش دور کند؛ نکرد، همّت نکرد. تصمیم بگیریم درست کار کنیم، تصمیم بگیریم درست عمل کنیم، درست حرف بزنیم، درست برنامه بریزیم؛ تصمیم بگیریم؛ روز حسرت، روز سختی است. و این کارها، این تصمیم‌گیری‌ها در جوانی ممکن است؛ آسان‌تر از دوران عمر بنده و زندگی امثال بنده است. ما نمونه‌های آن حسرت عظیم را در دنیا گاهی می‌بینیم؛ یک چیزی از دست ما میرود، فُوت میشود، حسرت میخوریم که چرا این‌ جوری کردیم، چرا این ‌جوری نکردیم؛ البتّه این در مقابل آن حسرت قیامت خیلی کوچک‌تر است، هزاران هزار بار کوچک‌تر از آن حسرت است، لکن در عین حال حسرت است.
بیانات در دیدار جمعی از دانشجویان؛ ۱۴۰۱/۲/۲۶


#آیه_نوش#سخن_بزرگان_طورش.

۳

۷:۳۶

تا کوچ
بسم الله الرحمن الرحیم #چه_می‌خوانم_چه_می‌بینم گزارش دو هفتهٔ اول اردی‌بهشت ۱۴۰۵ بخش دوم، کتاب‌ها نوجوون بودم با کتاب «خرابکاری عاشقانه» با املی نوتومب آشنا و شیفتهٔ سبک داستان‌گویی‌ش شدم. هنوزم یکی از بهترین کتاباییه که خونده‌م. مدت‌ها ازش همین یه کتاب در ایران ترجمه شده بود تا اوایل دههٔ نود، کتاب دیگرش، «سفر زمستانی» منتشر شد. به اندازهٔ خرابکاری عاشقانه دوسش نداشتم اما دوستش داشتم و عجیب این‌که به‌کل فراموش کرده بودم این کتاب دوم رو خونده‌م و هیچی ازش یادم نبوده و نیست! بعد مدت‌ها قلمش رو هوس کردم و رفتم سراغ کتابای جدیدش. #آنته_کریستا اثر املی نوتومب نوتومب خیلی خوب بلده جهان کودکان و نوجوانان رو به تصویر بکشه. قدرت قصه‌گویی بی‌نظیری داره. این کتابش از اونا بود که جذابیتش نمی‌ذاره رهاش کنی و اونایی که اهل کتاب نیستن هم ازش خوششون میاد. دربارهٔ جهان یه نوجوونه که دوستی عجیبی رو تجربه می‌کنه(حالم از نوشتن خلاصهٔ داستان به‌هم‌می‌خوره و هرگز قبل خوندن کتاب و دیدن فیلم و انیمیشن خلاصه‌شو نمی‌خونم!) نوجوونا باید بخوننش. پدر و مادرا هم! #آرایش_دشمن اثر املی نوتومب وای که چقدر خوب بود! وای که عجب ایده‌ای داشت! وای که چقدر حرصم داد از فرط خوب و هوشمندانه و رندانه بودن! با چهار صفحهٔ آخرش کاری کرد که به نوتومب حسودی‌م بشه! [مناسب بزرگساله.] [اینا فقط گزارش خونده‌های منه و از معرفی‌های دیگه سواشون کرده‌م که معلوم شه صرفاً گزارشه و به معنی تأیید محتوای کتاب‌ها نیست طبیعتاً!] #سفر_زمستانی اثر املی نوتومب دارم دوباره می‌خونمش جوری که انگار بار اوله دارم می‌خونمش تا یادم بیاد چی به چی بوده! می‌دونین چرا مطلقاً هیچی ازش یادم نیست؟ چون بچهٔ دومم شیرخوار بود که خوندمش، یعنی دو سالی که با یک سوم مغزم زندگی می‌کردم! بخونم تموم شه نظرمو می‌گم ان‌شاءالله.
بسم الله الرحمن الرحیم#چه_می‌خوانم_چه_می‌بینمگزارش دو هفتهٔ دوم اردی‌بهشت و سراسر خرداد ۱۴۰۵
اگر وجه التزام من به خودم نبود برای نوشتن این گزارش تا پایان سال، گزارش فعلی را قلم می‌گرفتم. سراسر دو هفتهٔ پایانی و دو هفتهٔ آغازین خرداد را با بیماری خودم، همسرم و بچه‌ها دست و پنجه نرم کردم. آنفولانزا و ویروس‌های گوارشی همان بلایی را سر توان من آوردند که کرونا. نظم زندگی‌ام و رمق روزهایم از دست رفت، پس نظم کتابخوانی‌ام هم.
با این حال، به جهت همان دلیلی که این گزارش‌ها را می‌نویسم، یعنی ترغیب همسایگانم به بیشتر خواندن و چشیدن لذت مؤانست با ادبیات، گزارش شرم‌آور خودم را تقدیم می‌کنم، باشد که انگیزه‌ای شود برای خودم که جبران کنم.
#مثل_نهنگ_نفس_تازه_می‌کنممعصومه امیرزادهکتابستاناین رمان، یلی است برای خودش! ۴۸۰ صفحه و ۴۸۰ صفحهٔ خواندنی که به تکرار نمی‌افتد، ضرباهنگ را حفظ می‌کند، کشش بالایی دارد و بسیار از مخاطبش تداعی و همدلی می‌گیرد.معصومه را بسیار گرامی می‌دارم و تحسین می‌کنم. مدت‌ها بود می‌خواستم نهنگش را بخوانم و نمی‌شد و قسمت بود در کلافلگی و رنج آنفولانزا، مرهم من باشد. این کتاب زنانه‌ست، مادرانه‌ست، به فهم بهتر جهان زنانه کمک می‌کند و یک خروار جملهٔ درخشان دارد که زیرش خط بکشی رویش دقیق شوی.شخصیت اصلی که یک زن است، جاهایی بدجور حرصم داد، شخصیت اول مرد بیشتر! همین یعنی کتاب کارش را کرده.عیبش فقط این است که گران است:( وسع اگر نرسید که خدا کند برسد، نسخهٔ الکترونیکش هم در فیدیبو هست، ارزنده.
#بانوگوزنمریم حسینیانچشمهبعد از این‌که «نیم‌شب» محمدحسین مهدویان را دیدم، علاقه‌مند شدم همسر نویسندهٔ مهدی یزدانی‌خرم را که فیلم اشاره‌ای به کتابش و زیستش دارد، بیشتر بشناسم. بانوگوزن اولین کتابی بود که از خواندم و چقدر حیفم آمد که این بانو با این قلم خوب و تسلط بالا به فرم داستان، با سرطان در پنجاه‌سالگی از دنیا رفته. خدایش بیامرزد.بزرگ‌ترین حسن کتاب برای من دو چیز بود: خیلی ادبیات بود! خیلی ساختارگرا بود این رمان و خوشم می‌آمد خیز نویسنده برای پرش از زمانی به زمان دیگر را تماشا کنم. آدم‌های کمی هستند که جریان سیال ذهن را خوب بلدند پیاده کنند و حسینیان یکی از آن‌ها بود.دو دیگر آن‌که این کتاب برایم فرصت تماشای آدم‌هایی بود که زیست و نگاهشان هیچ شبیه من نیست. هیچ! خوشم می‌آید جهان این آدم‌ها را گاهی از دور سرک بکشم. دروغ چرا؟ من حالم از گناه بد می‌شود، زیاد. برای همین می‌گویم «گاهی از دور». مشروب خوردن و سیگار کشیدن و زن‌بارگی و رقص و غنا و خیانت برای من هیچ جذابیتی ندارند که هیچ، مهوع هم هستند، اما ادبیات فرصت امن خوبی است که آدم «دیگری» را شده کمی، بفهمد، تماشا کند، شده از پشت صفحه‌ها.فلذااگر کتابخوان حرفه‌ای نیستید، اصلاً این کتاب را پیشنهاد نمی‌کنم چون محتوای سالمی ندارد.
#خون‌خوردهمهدی یزدانی‌خرمچشمهدو بار خیز برداشتم بخوانمش، بیست سی صفحه هم جلو رفتم، ولی بدحالی تمرکزی نگذاشت. قصد دارم ان‌شاءالله در تیر تمامش کنم نظرم را بنویسم.
#کوه‌های_سفیدجان کریستوفرکانون پرورش فکری
در یکی از معدود روزهای خوب خرداد، نمایشگاه کتاب کودک و نوجوان کانون بود، خیابان حجاب. در وضعیتی بودم که نماز را هم راحت ایستاده نمی‌خواندم، اما بچه‌ها را برداشتم رفتیم نمایشگاه که ساعتی میان کتاب‌ها بچرخیم پی هوای تازه. غرفهٔ انتشارات کانون برایم مثل حفر نوجوانی‌ام بود، کتاب‌هایی که با بیشترشان انس داشتم و هنوز در کتابخانه‌ام دارمشان. آقای فروشنده آمد کتاب معرفی کند. هرچه گفت یا خوانده بودم یا خوانده و خریده بودم و همچنان داشتمش! از آن لحظه‌های باشکوه برای یک کتابخوان! غرور حلال:)این سه‌گانهٔ فانتزی جان کریستوفر برای من از عتیقه‌های محبوب جهان است. چاپ قدیمش را داشتم، ناقص. پی جلد سومش بودم، «برکهٔ آتش»، که نداشتند:(همان دیدن غرفهٔ کانون و کوه‌های سفید (جلد اول سه‌گانه) کافی بود که تا با آن خستگی برسم خانه، بپرم سر کتاب و بنشینم به بازخوانی.کلی که نه، چون کتاب، بد گران شده، امل چند جلد کتاب خوب خریدم آن روز که در ماه جاری معرفی‌شان می‌کنم ان‌شاءالله. دست‌به‌نقد، توصیه می‌کنم اگر نوجوان در خانه دارید این سه‌گانه را بدهید بخواند.
۱-کوه‌های سفید۲- شهر طلا و سرب۳- برکهٔ آتش
#آن‌چنان_که_بودیملیلی گلستانچشمهاین همان کتاب صوتی است که گفتم زیر سرم با ایربادز شنیدمش چون نمی‌خواستم روزی ۷۵صفحه‌ام قضا شود و خبر نداشتم سه بار دیگر کارم به بیمارستان می‌کشد!اجازه بدهید وقتی تمامش کردم از آن بنویسم.
#قاسممرتضی سرهنگیدلم نمی‌خواهد از این کتاب دست بکشم. تمامش کرده‌ام اما باز می‌روم به تورق، بازخوانی. سه صوت برایتان در کانال گذاشتم همین چند روز پیش، یک قصه از جوانی حاج‌قاسم گفتمتان، یادتان هست؟ هیچ شنیدید؟مال همین کتاب بود.

۳.۳K

۸:۵۳

تا کوچ
قصه‌ای جذاب دربارهٔ حاج‌قاسم سلیمانی در دههٔ هفتاد قسمت اول
این‌جا.

۲.۹K

۸:۵۳

تا کوچ
بسم الله الرحمن الرحیم #چه_می‌خوانم_چه_می‌بینم گزارش دو هفتهٔ دوم اردی‌بهشت و سراسر خرداد ۱۴۰۵ اگر وجه التزام من به خودم نبود برای نوشتن این گزارش تا پایان سال، گزارش فعلی را قلم می‌گرفتم. سراسر دو هفتهٔ پایانی و دو هفتهٔ آغازین خرداد را با بیماری خودم، همسرم و بچه‌ها دست و پنجه نرم کردم. آنفولانزا و ویروس‌های گوارشی همان بلایی را سر توان من آوردند که کرونا. نظم زندگی‌ام و رمق روزهایم از دست رفت، پس نظم کتابخوانی‌ام هم. با این حال، به جهت همان دلیلی که این گزارش‌ها را می‌نویسم، یعنی ترغیب همسایگانم به بیشتر خواندن و چشیدن لذت مؤانست با ادبیات، گزارش شرم‌آور خودم را تقدیم می‌کنم، باشد که انگیزه‌ای شود برای خودم که جبران کنم. #مثل_نهنگ_نفس_تازه_می‌کنم معصومه امیرزاده کتابستان این رمان، یلی است برای خودش! ۴۸۰ صفحه و ۴۸۰ صفحهٔ خواندنی که به تکرار نمی‌افتد، ضرباهنگ را حفظ می‌کند، کشش بالایی دارد و بسیار از مخاطبش تداعی و همدلی می‌گیرد. معصومه را بسیار گرامی می‌دارم و تحسین می‌کنم. مدت‌ها بود می‌خواستم نهنگش را بخوانم و نمی‌شد و قسمت بود در کلافلگی و رنج آنفولانزا، مرهم من باشد. این کتاب زنانه‌ست، مادرانه‌ست، به فهم بهتر جهان زنانه کمک می‌کند و یک خروار جملهٔ درخشان دارد که زیرش خط بکشی رویش دقیق شوی. شخصیت اصلی که یک زن است، جاهایی بدجور حرصم داد، شخصیت اول مرد بیشتر! همین یعنی کتاب کارش را کرده. عیبش فقط این است که گران است:( وسع اگر نرسید که خدا کند برسد، نسخهٔ الکترونیکش هم در فیدیبو هست، ارزنده. #بانوگوزن مریم حسینیان چشمه بعد از این‌که «نیم‌شب» محمدحسین مهدویان را دیدم، علاقه‌مند شدم همسر نویسندهٔ مهدی یزدانی‌خرم را که فیلم اشاره‌ای به کتابش و زیستش دارد، بیشتر بشناسم. بانوگوزن اولین کتابی بود که از خواندم و چقدر حیفم آمد که این بانو با این قلم خوب و تسلط بالا به فرم داستان، با سرطان در پنجاه‌سالگی از دنیا رفته. خدایش بیامرزد. بزرگ‌ترین حسن کتاب برای من دو چیز بود: خیلی ادبیات بود! خیلی ساختارگرا بود این رمان و خوشم می‌آمد خیز نویسنده برای پرش از زمانی به زمان دیگر را تماشا کنم. آدم‌های کمی هستند که جریان سیال ذهن را خوب بلدند پیاده کنند و حسینیان یکی از آن‌ها بود. دو دیگر آن‌که این کتاب برایم فرصت تماشای آدم‌هایی بود که زیست و نگاهشان هیچ شبیه من نیست. هیچ! خوشم می‌آید جهان این آدم‌ها را گاهی از دور سرک بکشم. دروغ چرا؟ من حالم از گناه بد می‌شود، زیاد. برای همین می‌گویم «گاهی از دور». مشروب خوردن و سیگار کشیدن و زن‌بارگی و رقص و غنا و خیانت برای من هیچ جذابیتی ندارند که هیچ، مهوع هم هستند، اما ادبیات فرصت امن خوبی است که آدم «دیگری» را شده کمی، بفهمد، تماشا کند، شده از پشت صفحه‌ها. فلذا اگر کتابخوان حرفه‌ای نیستید، اصلاً این کتاب را پیشنهاد نمی‌کنم چون محتوای سالمی ندارد. #خون‌خورده مهدی یزدانی‌خرم چشمه دو بار خیز برداشتم بخوانمش، بیست سی صفحه هم جلو رفتم، ولی بدحالی تمرکزی نگذاشت. قصد دارم ان‌شاءالله در تیر تمامش کنم نظرم را بنویسم. #کوه‌های_سفید جان کریستوفر کانون پرورش فکری در یکی از معدود روزهای خوب خرداد، نمایشگاه کتاب کودک و نوجوان کانون بود، خیابان حجاب. در وضعیتی بودم که نماز را هم راحت ایستاده نمی‌خواندم، اما بچه‌ها را برداشتم رفتیم نمایشگاه که ساعتی میان کتاب‌ها بچرخیم پی هوای تازه. غرفهٔ انتشارات کانون برایم مثل حفر نوجوانی‌ام بود، کتاب‌هایی که با بیشترشان انس داشتم و هنوز در کتابخانه‌ام دارمشان. آقای فروشنده آمد کتاب معرفی کند. هرچه گفت یا خوانده بودم یا خوانده و خریده بودم و همچنان داشتمش! از آن لحظه‌های باشکوه برای یک کتابخوان! غرور حلال:) این سه‌گانهٔ فانتزی جان کریستوفر برای من از عتیقه‌های محبوب جهان است. چاپ قدیمش را داشتم، ناقص. پی جلد سومش بودم، «برکهٔ آتش»، که نداشتند:( همان دیدن غرفهٔ کانون و کوه‌های سفید (جلد اول سه‌گانه) کافی بود که تا با آن خستگی برسم خانه، بپرم سر کتاب و بنشینم به بازخوانی. کلی که نه، چون کتاب، بد گران شده، امل چند جلد کتاب خوب خریدم آن روز که در ماه جاری معرفی‌شان می‌کنم ان‌شاءالله. دست‌به‌نقد، توصیه می‌کنم اگر نوجوان در خانه دارید این سه‌گانه را بدهید بخواند. ۱-کوه‌های سفید ۲- شهر طلا و سرب ۳- برکهٔ آتش #آن‌چنان_که_بودیم لیلی گلستان چشمه این همان کتاب صوتی است که گفتم زیر سرم با ایربادز شنیدمش چون نمی‌خواستم روزی ۷۵صفحه‌ام قضا شود و خبر نداشتم سه بار دیگر کارم به بیمارستان می‌کشد! اجازه بدهید وقتی تمامش کردم از آن بنویسم. #قاسم مرتضی سرهنگی دلم نمی‌خواهد از این کتاب دست بکشم. تمامش کرده‌ام اما باز می‌روم به تورق، بازخوانی. سه صوت برایتان در کانال گذاشتم همین چند روز پیش، یک قصه از جوانی حاج‌قاسم گفتمتان، یادتان هست؟ هیچ شنیدید؟ مال همین کتاب بود.
#چه_می‌خوانم_چه_می‌بینمقسمت دومدیدنی‌ها

این بود خواندنی‌هایم.
سخنرانی‌های آقای حامد کاشانی هم عمده‌شنیدنی‌ام بود در این ایام.
چندتایی مستند دیدم از شهید امیرعبداللهیان، شهید رئیسی، شهید حاج‌یونس نکویی و شهید شمخانی، همه را در تلویزیون.
فیلم هیج ندیدم. مایهٔ رسوایی...سریال چرا. فقط یکی، بلند. تمام نشده هنوز.
در خرداد بیشتر وقتم صرف خواندن تحلیل‌های سیاسی شد و نوشتنو کیک پختن با انواع میوه‌هایی که می‌خواستم از دور ریخته شدن نجاتشان بدهم:)
گزارش رسوایی‌ام در خرداد به پایان رسید.دعا کنید خدا ما را در صحت و عافیت نگه دارد بتوانیم تقلایی، سعیَکی بکنیم بیشتر کار کنیم، بیشتر بخوانیم و بنویسیم و ببینیم.
از امروز به امید خدا به قرار روزی ۷۵ صفحه کتاب خواندن برمی‌گردم.صبح یا علی‌اش را گفتم بچه‌ها خواب بودند تنهایی صبحانه که می‌خوردم، کتاب صوتی برای خودم گذاشتم، خاطرات محافظ هیتلر!

۳.۳K

۹:۰۰