ارتش، به عهدش وفا کرد!
صبح، وقتی خبرِ شهادتِ سربازان و پایوران ارتش را شنیدم، زمان برای لحظهای ایستاد. ناخودآگاه پرت شدم به یک «شنبهی» نزدیک؛ به همان روزی که پس از دیدار با آقا در مصلی تهران، پیاده مسیر را به سمت خوابگاه پیش میگرفتم.
هوا آکنده از شور بود. یادم میآید ارتشیها و پایورانی را که پا به پای مردم، با همان صلابتِ همیشگی، مسیرِ منتهی به مصلی را طی میکردند. در هر گامشان، هر دم و بازدمشان، یک جمله طنینانداز بود: «ارتش فدای ملت». آن روز این شعار برایم نمادی از اقتدار و وفاداری بود؛ کلماتی که بر زبان جاری میشد تا قوت قلبی باشد برای امنیتِ این سرزمین.
اما امروز، صبح که خبرِ پروازِ سربازان و پایورانش را شنیدم، آن شعار برایم معنایی عمیقتر و جانسوزتر پیدا کرد. فهمیدم آن روز، آنها فقط «شعار» نمیدادند؛ داشتند «مشقِ فدا شدن» میکردند.
#جنگ_رمضان#عملیات_نصر
مژگان رضائی(تامای)۲۴ تیر ۱۴۰۵ | تهران
همدل، همراه، همقلم؛ بیایید همیار روایت شویم!
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
ایتا | بله
صبح، وقتی خبرِ شهادتِ سربازان و پایوران ارتش را شنیدم، زمان برای لحظهای ایستاد. ناخودآگاه پرت شدم به یک «شنبهی» نزدیک؛ به همان روزی که پس از دیدار با آقا در مصلی تهران، پیاده مسیر را به سمت خوابگاه پیش میگرفتم.
هوا آکنده از شور بود. یادم میآید ارتشیها و پایورانی را که پا به پای مردم، با همان صلابتِ همیشگی، مسیرِ منتهی به مصلی را طی میکردند. در هر گامشان، هر دم و بازدمشان، یک جمله طنینانداز بود: «ارتش فدای ملت». آن روز این شعار برایم نمادی از اقتدار و وفاداری بود؛ کلماتی که بر زبان جاری میشد تا قوت قلبی باشد برای امنیتِ این سرزمین.
اما امروز، صبح که خبرِ پروازِ سربازان و پایورانش را شنیدم، آن شعار برایم معنایی عمیقتر و جانسوزتر پیدا کرد. فهمیدم آن روز، آنها فقط «شعار» نمیدادند؛ داشتند «مشقِ فدا شدن» میکردند.
#جنگ_رمضان#عملیات_نصر
مژگان رضائی(تامای)۲۴ تیر ۱۴۰۵ | تهران
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
۵۱
۶:۳۷
دیوارنگاره برادری
چند روزی بود که تهران، شهر سوژههای خاص برای روایت شده بود. هرجا برنامهی ویژهای بود خودم را میرساندم تا شاید چیزی کاسب شوم. پوستر دیوارنگاره أبناء السیّد را که دیدم سریع خودم را به چهارراه ولیعصر رساندم. اینجا سرزمین برادری فراتر از استان و کشور، در سطح بین الملل و در قاب هنر خودنمایی میکرد!
در میان هنرمندان، چهرهی رضا قصیر، نقاش لبنانی با آن کلاه حصیری و ریش پرفسوری، نظرم را جلب کرد. سعی کردم با او هم کلام شوم. دربارهی حضورش در مراسم تشییع «رهبر شهید» در ایران و مقایسه اش با شهادت سید حسن نصرالله پرسیدم. البته از قیاس فرار کرد اما تمام سوالاتم را با کلام شهید نصرالله پاسخ میداد که همین مساله مکالمه را برایم جذابتر کرد. آن لحظه با خودم گفتم اگر یک غیر ایرانی از ما سوالاتی بپرسد آیا میتوانیم پاسخها را از کلام امام شهیدمان استخراج کنیم؟
رضا از هنر به عنوان سلاحی برای رساندن پیام ایمان و تقویت محور مقاومت یاد کرد. او از طراحی دیوارها در مرزهای لبنان و فلسطین و فعالیت در ضاحیه بیروت گفت. به نقاش باتجربه بغل دستیاش اشاره کرد که طراح خودروی مراسم تشییع سید حسن نصرالله بود. دربارهی اثر أبناء السیّد هم گفت: «این ایده از لبنان نشأت گرفته تا پیوندی میان ایران، یمن و لبنان برقرار کنه؛ اثری که در اون مفاهیم مقاومت، در قالبی هنری جمع شدن تا نشون بدن محور مقاومت برای خدا قیام کرده و نصرت از آنِ خداست!»از نظر او، هنرِ خیابانی چون با هویت شهری گره خورده، قدرتمندترین پیام را به مردم می رساند.
در پایان وقتی درباره قدرت حملات رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان پرسیدم، او باز هم از قول شهید نصرالله گفت: «همانطور که فرعون در اوج قدرت و سرکشی غرق شد، اسرائیل نیز اکنون در آخرین نفسهای خود است.» بر ثبات، استقامت و صبر تأکید کرد و گفت: «اسرائیل بهزودی از بین خواهد رفت.»
مکالمهی شیرینی بود. درست وقتی که صحبت هایمان تمام شد، از شلوغ کاری برخی هنرمندان متوجه حضور کمال شرف، کاریکاتوریست یمنی در جمع شدم. سلام علیکی کردیم و حرکت کردیم برای رسیدن به برنامه بعدی.
اما پایان این روایت، در کمال زیبایی رقم خورد؛ یک هفته بعد از آن اتفاق جذاب هنری، شنیدم که خلبان ایرانی با شجاعت تمام، پرواز ماهان را در اوج تهدیدات دشمن در خاک یمن به سلامت نشاند؛ تا امثال کمال شرف و سایر یمنیهایی که برای تشییع قائد امت آمده بودند به کشورشان برگردند.چه زیباست شجاعت و حماسه سازی در امت مقاومت. حالا هنرمند باشد یا خلبان؛ چه فرقی می کند؟!
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
سیدحسام بنیفاطمه ۲۳ تیر ۱۴۰۵ | تهران
همدل، همراه، همقلم؛ بیایید همیار روایت شویم!
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
ایتا | بله
چند روزی بود که تهران، شهر سوژههای خاص برای روایت شده بود. هرجا برنامهی ویژهای بود خودم را میرساندم تا شاید چیزی کاسب شوم. پوستر دیوارنگاره أبناء السیّد را که دیدم سریع خودم را به چهارراه ولیعصر رساندم. اینجا سرزمین برادری فراتر از استان و کشور، در سطح بین الملل و در قاب هنر خودنمایی میکرد!
در میان هنرمندان، چهرهی رضا قصیر، نقاش لبنانی با آن کلاه حصیری و ریش پرفسوری، نظرم را جلب کرد. سعی کردم با او هم کلام شوم. دربارهی حضورش در مراسم تشییع «رهبر شهید» در ایران و مقایسه اش با شهادت سید حسن نصرالله پرسیدم. البته از قیاس فرار کرد اما تمام سوالاتم را با کلام شهید نصرالله پاسخ میداد که همین مساله مکالمه را برایم جذابتر کرد. آن لحظه با خودم گفتم اگر یک غیر ایرانی از ما سوالاتی بپرسد آیا میتوانیم پاسخها را از کلام امام شهیدمان استخراج کنیم؟
رضا از هنر به عنوان سلاحی برای رساندن پیام ایمان و تقویت محور مقاومت یاد کرد. او از طراحی دیوارها در مرزهای لبنان و فلسطین و فعالیت در ضاحیه بیروت گفت. به نقاش باتجربه بغل دستیاش اشاره کرد که طراح خودروی مراسم تشییع سید حسن نصرالله بود. دربارهی اثر أبناء السیّد هم گفت: «این ایده از لبنان نشأت گرفته تا پیوندی میان ایران، یمن و لبنان برقرار کنه؛ اثری که در اون مفاهیم مقاومت، در قالبی هنری جمع شدن تا نشون بدن محور مقاومت برای خدا قیام کرده و نصرت از آنِ خداست!»از نظر او، هنرِ خیابانی چون با هویت شهری گره خورده، قدرتمندترین پیام را به مردم می رساند.
در پایان وقتی درباره قدرت حملات رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان پرسیدم، او باز هم از قول شهید نصرالله گفت: «همانطور که فرعون در اوج قدرت و سرکشی غرق شد، اسرائیل نیز اکنون در آخرین نفسهای خود است.» بر ثبات، استقامت و صبر تأکید کرد و گفت: «اسرائیل بهزودی از بین خواهد رفت.»
مکالمهی شیرینی بود. درست وقتی که صحبت هایمان تمام شد، از شلوغ کاری برخی هنرمندان متوجه حضور کمال شرف، کاریکاتوریست یمنی در جمع شدم. سلام علیکی کردیم و حرکت کردیم برای رسیدن به برنامه بعدی.
اما پایان این روایت، در کمال زیبایی رقم خورد؛ یک هفته بعد از آن اتفاق جذاب هنری، شنیدم که خلبان ایرانی با شجاعت تمام، پرواز ماهان را در اوج تهدیدات دشمن در خاک یمن به سلامت نشاند؛ تا امثال کمال شرف و سایر یمنیهایی که برای تشییع قائد امت آمده بودند به کشورشان برگردند.چه زیباست شجاعت و حماسه سازی در امت مقاومت. حالا هنرمند باشد یا خلبان؛ چه فرقی می کند؟!
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
سیدحسام بنیفاطمه ۲۳ تیر ۱۴۰۵ | تهران
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
۶۹
۱۵:۴۹
در مسیر آخرین دیدار(بخش سوم)
وارد ترمینال شدم. وسایلم زیاد بود؛ کولهپشتی، تجهیزات و کیف دستی. جمعیت خیلی زیاد بود. هنگام خروج از ساختمان، چندین موکب زده بودند که هم پذیرایی داشتند و هم شربت میدادند. سوار اتوبوسهای ویآیپی شدیم تا به سمت حرم و محل اسکان برویم. جمعیت خیلی زیاد بود و سراسر مشهد شلوغ شده بود. از توی اتوبوس، مردم را میدیدم که به سمت مقصد حرکت میکردند. پوسترها و پلاکاردها را که میدیدم حس غرور بهم دست میداد. بعضی با پلاکارد آمده بودند و شعارهای جالبی روی پلاکاردها برای دشمن نوشته بودند؛ به سه زبان؛ لاتین، فارسی و عبری. توی ذهنم این نشست که این مردم مبعوث شدهاند!
در خیابان امامرضا پیاده شدیم. خیابان مملو از جمعیت بود. همه چیزی در دست داشتند؛ یا پرچم، یا پلاکارد، یا عکس رهبری. هیچکس دست خالی نبود. مسیر طولانی را باید طی میکردیم تا به حرم برسیم. اتوبوس ما را دقیقاً پشت محل اسکان پیاده کرد. توی مسیر، بعد از سلام دادن به آقا امامرضا، دوربین و گوشی را درآوردم و شروع کردم از پلاکاردها عکس گرفتن. هوا گرم بود و وسایل زیادی داشتم، اما از پلاکاردها عکس میگرفتم.
به حرم نزدیک شدم، اما از خستگی و تشنگی دیگر توانی نداشتم. خودم را به گیت رساندم. چند بار هم کولهپشتیام را بازدید کردم تا به حرم برسم. وقتی به حرم رسیدم، متأسفانه پایه فیلمبرداری را اجازه ندادند که توی حرم ببرم و باید آن را به امانات میبردم. از آنجایی که خیلی شلوغ بود و تقریباً شاید بیش از یک ساعت طول میکشید، ترجیح دادم حرم را دور بزنم و به سمت اسکان بروم و وسایلم را آنجا بگذارم. مسیر طولانی بود، ولی بهتر از بیش از یک ساعت ایستادن در صف امانات بود.
نشان گوشی را زدم و از سمت بازار امین گذاشتم و حرکت کردم سمت مسیر ورودی که حوالی خانه داروغه بود و مسیر عبور من، اما بسته بود. یک ماشین بزرگ آمده بود که بلوکهای بزرگ بتنی را جابهجا کند تا مسیر راه مردم باز شود. تقریباً ده دقیقهای منتظر ماندم. چون وسایلم سنگین بود، به مامانم زنگ زده بودم که بیاید کمک. من این سمت بلوکهای بتنی منتظر بودم و مادرم آن سمت بلوکهای بتنی.
در میان آن همه شلوغی و خستگی، تنها چیزی که مرا به جلو میراند، رسیدن به مراسم بود. مشهد، آن روز، داشت حماسهای دیگر خلق میکرد.
ادامه دارد...
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
فاطمه سندگل ۲۰ تیر ۱۴۰۵ | گرگان
همدل، همراه، همقلم؛ بیایید همیار روایت شویم!
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
ایتا | بله
وارد ترمینال شدم. وسایلم زیاد بود؛ کولهپشتی، تجهیزات و کیف دستی. جمعیت خیلی زیاد بود. هنگام خروج از ساختمان، چندین موکب زده بودند که هم پذیرایی داشتند و هم شربت میدادند. سوار اتوبوسهای ویآیپی شدیم تا به سمت حرم و محل اسکان برویم. جمعیت خیلی زیاد بود و سراسر مشهد شلوغ شده بود. از توی اتوبوس، مردم را میدیدم که به سمت مقصد حرکت میکردند. پوسترها و پلاکاردها را که میدیدم حس غرور بهم دست میداد. بعضی با پلاکارد آمده بودند و شعارهای جالبی روی پلاکاردها برای دشمن نوشته بودند؛ به سه زبان؛ لاتین، فارسی و عبری. توی ذهنم این نشست که این مردم مبعوث شدهاند!
در خیابان امامرضا پیاده شدیم. خیابان مملو از جمعیت بود. همه چیزی در دست داشتند؛ یا پرچم، یا پلاکارد، یا عکس رهبری. هیچکس دست خالی نبود. مسیر طولانی را باید طی میکردیم تا به حرم برسیم. اتوبوس ما را دقیقاً پشت محل اسکان پیاده کرد. توی مسیر، بعد از سلام دادن به آقا امامرضا، دوربین و گوشی را درآوردم و شروع کردم از پلاکاردها عکس گرفتن. هوا گرم بود و وسایل زیادی داشتم، اما از پلاکاردها عکس میگرفتم.
به حرم نزدیک شدم، اما از خستگی و تشنگی دیگر توانی نداشتم. خودم را به گیت رساندم. چند بار هم کولهپشتیام را بازدید کردم تا به حرم برسم. وقتی به حرم رسیدم، متأسفانه پایه فیلمبرداری را اجازه ندادند که توی حرم ببرم و باید آن را به امانات میبردم. از آنجایی که خیلی شلوغ بود و تقریباً شاید بیش از یک ساعت طول میکشید، ترجیح دادم حرم را دور بزنم و به سمت اسکان بروم و وسایلم را آنجا بگذارم. مسیر طولانی بود، ولی بهتر از بیش از یک ساعت ایستادن در صف امانات بود.
نشان گوشی را زدم و از سمت بازار امین گذاشتم و حرکت کردم سمت مسیر ورودی که حوالی خانه داروغه بود و مسیر عبور من، اما بسته بود. یک ماشین بزرگ آمده بود که بلوکهای بزرگ بتنی را جابهجا کند تا مسیر راه مردم باز شود. تقریباً ده دقیقهای منتظر ماندم. چون وسایلم سنگین بود، به مامانم زنگ زده بودم که بیاید کمک. من این سمت بلوکهای بتنی منتظر بودم و مادرم آن سمت بلوکهای بتنی.
در میان آن همه شلوغی و خستگی، تنها چیزی که مرا به جلو میراند، رسیدن به مراسم بود. مشهد، آن روز، داشت حماسهای دیگر خلق میکرد.
ادامه دارد...
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
فاطمه سندگل ۲۰ تیر ۱۴۰۵ | گرگان
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
۵۸
۹:۵۹
در مسیر آخرین دیدار(بخش پایانی)
وقتی بلوکها را برداشتند، مادرم را دیدم. کنارش خانمی ایستاده بود. اول فکر کردم او را میشناسم و دوستش است. رفتم سلام و احوالپرسی کردم. مادرم گفت که این خانم از اساتید دانشگاه مشهد و از کسانی است که برای مراسم تدفین آقا دعوت شده تا در آنجا حضور داشته باشد. با وجود اینکه پایش شکسته بود و گچ داشت، آمده بود. گفت: «سلام دخترم خوبی؟ خسته نباشی، مسیر طولانی اومدی، خدا قوت بهت.» شمارهاش را گرفتم تا بعدا هم با او در ارتباط باشم.
بعد از خداحافظی، به سمت اسکان حرکت کردیم. وسایلم سنگین بود، نصفشان را به مادرم داده بودم و راحتتر راه میرفتم. وقتی به اسکان رسیدیم، آماده شدیم که به سمت خیابان امام رضا حرکت کنیم.
باید از زیرگذر طبرسی عبور میکردیم. جمعیت خیلی زیاد بود؛ هرکس شعار میداد، پلاکاردهای زیادی دستشان بود. اکثراً لباس مشکی و چفیه داشتند و عکسهای آقا را در دست گرفته بودند. صدای «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»، «مرگ بر وطنفروش خائن»، «لبیک یا خامنهای»، «لبیک یا سید مجتبی» تمام زیرگذر را فرا گرفته بود و از هر گوشه و کناری صدای جدیدی به گوش میرسید.
هدف اصلیام پلاکاردها بود. از هر پلاکاردی که میدیدم، چه به زبان عبری، چه انگلیسی و چه فارسی، عکس میگرفتم. پارچهنویسهای بزرگی در دست مردم بود و شعارهای جالبی رویشان نوشته شده بود. دوربین گوشی را آماده فیلمبرداری کردم و میکروفون را برداشتم و گفتم: «این همه جمعیت اومده به عشق تشییع و تدفین آقا. و اینجا فلکه آب.»
زیرگذر هوای خنکتری نسبت به بیرون داشت، اما جمعیت زیاد بود و گرما هم نسبتاً طاقتفرسا. با این حال، هنوز افراد زیادی داشتند به تعداد جمعیت اضافه میشدند. حرکت به شدت سخت بود؛ آرامآرام حرکت میکردیم و من در میان جمعیت تصویربرداری میکردم. مردم از همه استانها آمده بودند؛ وقتی صورتت را برمیگرداندی تا مسیرت را پیدا کنی، چهرههای اقوام مختلف را میدیدی.
بعد از اینکه از زیرگذر بیرون آمدیم، توی جمعیت با آقایی خیلی مسن همکلام شدم. اهل سیستان و بلوچستان بود، شهر زاهدان. اسمش کاظم ادیب بود. گفت: «میگن هوای اینجا خیلی گرمه، ولی نسبت به هوای استان ما اونقدرام گرم نیست. ما هممون به عشق رهبر اومدیم، بخاطر رهبر اومدیم و این گرما رو تحمل میکنیم. این گرما که واسه ما چیزی نیست. ما به عشق سید مجتبی میجوشیم و به عشق تشییع و تدفین رهبر!»
خانم خدری از گلستان بود. میگفت: «به نیت رهبر اومدیم، به نیت آقا. گفته بود بیایم یه تو دهنی بزرگ به دشمن بزنیم، بگیم ما هستیم، پای کشورمون، پای نظام و آرمانها، پشت سر سید مجتبی.» با یک خانم عرب خوزستانی هم همکلام شدم. وقتی پرسیدم تا حالا آقا را دیده، خندید و گفت: «نه، ولی هم تهران بودم، هم مشهد اومدم.»
استقلال و غیرت مردمی که حضور داشتند، برایم خیلی جالب بود. قبلاً در مراسم تشییع و تدفین شهید رئیسی هم حضور داشتم، ولی این جمعیت چندین برابر بیشتر بود. همه مردم واقعاً مبعوث شده و به بصیرت رسیده بودند و برای دفاع از کشورشان حضور داشتند. حضورشان واقعاً لذتبخش بود.
برای همیشه آن شور، صداها، آن چفیهها و عکسها، توی ذهنم ماندگار شد... .
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
فاطمه سندگل ۲۰ تیر ۱۴۰۵ | گرگان
همدل، همراه، همقلم؛ بیایید همیار روایت شویم!
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
ایتا | بله
وقتی بلوکها را برداشتند، مادرم را دیدم. کنارش خانمی ایستاده بود. اول فکر کردم او را میشناسم و دوستش است. رفتم سلام و احوالپرسی کردم. مادرم گفت که این خانم از اساتید دانشگاه مشهد و از کسانی است که برای مراسم تدفین آقا دعوت شده تا در آنجا حضور داشته باشد. با وجود اینکه پایش شکسته بود و گچ داشت، آمده بود. گفت: «سلام دخترم خوبی؟ خسته نباشی، مسیر طولانی اومدی، خدا قوت بهت.» شمارهاش را گرفتم تا بعدا هم با او در ارتباط باشم.
بعد از خداحافظی، به سمت اسکان حرکت کردیم. وسایلم سنگین بود، نصفشان را به مادرم داده بودم و راحتتر راه میرفتم. وقتی به اسکان رسیدیم، آماده شدیم که به سمت خیابان امام رضا حرکت کنیم.
باید از زیرگذر طبرسی عبور میکردیم. جمعیت خیلی زیاد بود؛ هرکس شعار میداد، پلاکاردهای زیادی دستشان بود. اکثراً لباس مشکی و چفیه داشتند و عکسهای آقا را در دست گرفته بودند. صدای «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»، «مرگ بر وطنفروش خائن»، «لبیک یا خامنهای»، «لبیک یا سید مجتبی» تمام زیرگذر را فرا گرفته بود و از هر گوشه و کناری صدای جدیدی به گوش میرسید.
هدف اصلیام پلاکاردها بود. از هر پلاکاردی که میدیدم، چه به زبان عبری، چه انگلیسی و چه فارسی، عکس میگرفتم. پارچهنویسهای بزرگی در دست مردم بود و شعارهای جالبی رویشان نوشته شده بود. دوربین گوشی را آماده فیلمبرداری کردم و میکروفون را برداشتم و گفتم: «این همه جمعیت اومده به عشق تشییع و تدفین آقا. و اینجا فلکه آب.»
زیرگذر هوای خنکتری نسبت به بیرون داشت، اما جمعیت زیاد بود و گرما هم نسبتاً طاقتفرسا. با این حال، هنوز افراد زیادی داشتند به تعداد جمعیت اضافه میشدند. حرکت به شدت سخت بود؛ آرامآرام حرکت میکردیم و من در میان جمعیت تصویربرداری میکردم. مردم از همه استانها آمده بودند؛ وقتی صورتت را برمیگرداندی تا مسیرت را پیدا کنی، چهرههای اقوام مختلف را میدیدی.
بعد از اینکه از زیرگذر بیرون آمدیم، توی جمعیت با آقایی خیلی مسن همکلام شدم. اهل سیستان و بلوچستان بود، شهر زاهدان. اسمش کاظم ادیب بود. گفت: «میگن هوای اینجا خیلی گرمه، ولی نسبت به هوای استان ما اونقدرام گرم نیست. ما هممون به عشق رهبر اومدیم، بخاطر رهبر اومدیم و این گرما رو تحمل میکنیم. این گرما که واسه ما چیزی نیست. ما به عشق سید مجتبی میجوشیم و به عشق تشییع و تدفین رهبر!»
خانم خدری از گلستان بود. میگفت: «به نیت رهبر اومدیم، به نیت آقا. گفته بود بیایم یه تو دهنی بزرگ به دشمن بزنیم، بگیم ما هستیم، پای کشورمون، پای نظام و آرمانها، پشت سر سید مجتبی.» با یک خانم عرب خوزستانی هم همکلام شدم. وقتی پرسیدم تا حالا آقا را دیده، خندید و گفت: «نه، ولی هم تهران بودم، هم مشهد اومدم.»
استقلال و غیرت مردمی که حضور داشتند، برایم خیلی جالب بود. قبلاً در مراسم تشییع و تدفین شهید رئیسی هم حضور داشتم، ولی این جمعیت چندین برابر بیشتر بود. همه مردم واقعاً مبعوث شده و به بصیرت رسیده بودند و برای دفاع از کشورشان حضور داشتند. حضورشان واقعاً لذتبخش بود.
برای همیشه آن شور، صداها، آن چفیهها و عکسها، توی ذهنم ماندگار شد... .
#جنگ_رمضان#باید_برخاست#روایت_بدرقه#آقای_شهید_ایران
فاطمه سندگل ۲۰ تیر ۱۴۰۵ | گرگان
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
۷۰
۱۳:۰۱
بازگشت به بازارِ خریداران یوسف
چهارده سال پیش، در سال ۱۳۹۱، پس از اولین سفر کربلا قلمم بر کاغذ لغزید تا متنی با این تیتر بنویسم: «من هم آمدهام یوسف بخرم». آن روزها، وقتی چشم میگرفتم به سخاوتِ بیحد و مرزِ عراقیها که با شعار «لخدمه زوار الحسین شرف لنا» به زوار با عشق و یقین خدمت میکردند، قلبم میلرزید. در آن زمان، تنها یک پرسش در ذهن داشتم که مثل یک زخمِ کوچک در متن بود: «آیا ما ایرانیها هم چنین یقینی داریم؟»
امروز، در نجف اشرف، چهارده سال بعد، آن زخم بسته شده است. پاسخم را نه در کلمات، که در میانِ جمعیتِ خروشانِ بدرقه پیروزی و ایستادگی یافتم. از همان روز ۱۰ اسفند ۱۴۰۴، شعارهایی بر زبان ما جاری شد که ریشهاش در یقینِ قلبی بود؛ یقینی که از جنسِ «مبعوث شدن» است. ما که سالها از شجاعت، بصیرت و استقامتِ مقتدایمان آموخته بودیم، حالا میدیدیم که جهان در برابر صلابت ایرانی سر به زیر انداخته است.
در روزهای بدرقه و تشییعِ آن «قائدِ امت»، من نه تنها یک مراسم، بلکه اوجِ دلدادگیِ یک ملت را دیدم؛ مردمی که آمده بودند تا در بزرگترین بدرقه قرن، نام خود را در طومارِ خریداران یوسف ثبت کنند.
چشمهایم به میانِ جمعیت، داستانهای کوچک اما عظیم میدید. آن زنِ بارداری را دیدم که با دو فرزند دبستانی و همسرش، هفت ساعت سختیِ راه را تاب آورده بود؛ تنها برای آنکه فرصت داشته باشد، حتی برای یک ساعت، در مسیرِ تشییع قدم بردارد و با پیکرها وداع کند.پیرزنی را بر ویلچر دیدم که وقتی همراهش او را به جلو میراند تا پیکرها را ببیند، با چشمانی پر از ایثار فریاد زد: «مرا برگردون عقب! چرخهای ویلچرم مزاحم مردم میشه!» او در میانِ خیزشِ ملت، تنها به فکر آرامشِ دیگران بود.زن دیگری را دیدم که موجِ جمعیت او را به نزدیکیِ ماشین پیکرها کشانده بود؛ در آن میان، تنها مانده بود و دنبال راه خروج می گشت، اما ناگهان دستهای جوانانِ غیور، مثل دیوارهایی از محبت، راه را برایش باز کردند تا در امنیت به سوی خانهاش بازگردد.
حتی در میانِ هیاهوی دوربینها نیز، حماسه جاری بود. آن خانم تصویرگرِ خارجی را دیدم که با جثهای نحیف و سنی حول و حوش ۵۰ سال، میان جمعیت گرفتار شده بود؛ او شاید در محاسباتِ فاصله در میدان آزادی اشتباه کرده بود، اما مردم با فریادهایی که از سرِ عشق بود، راه را برایش باز میکردند: «کمک کنید! باید فیلم بگیره! این حماسه باید به چشمِ جهان بیاد!» انگار همه میدانستیم که این لحظه، تاریخ را دوباره مینویسد.
حتی در اعماقِ زیرزمین، در دلِ مترو، میانِ تاریکی و شلوغی، همهی ما یک تن بودیم و هوای هم را داشتیم. جوانِ عکاسی را دیدم که دوربینش را برای لحظهای رها کرده بود؛ او دیگر به دنبال شکارِ تصویر نبود، بلکه دنبال محافظت از جانِ انسانها بود. او با دلسوزی، برای بچههایی که دورِ کامیونِ پیکرها حلقه زده بودند، آب میآورد و بر سر و صورتشان میپاشید تا خستگی و گرما، نورِ چشمانشان را خاموش نکند.
و چه بگویم از آن مردمی که در خانههایشان، از طبقاتِ بالای همکف، شیلنگهای آب را به سوی جمعیت گرفته بودند تا در میانِ گرمایِ تشییع، خنک شوند. در آن لحظه، من به ایرانی بودنم افتخار کردم. به این که ما همان ملتی هستیم که در کلامِ تاریخ، «ملتِ آخرالزمانی و مؤثر در ظهور» نامیده شدهایم.
چهارده سال گذشت، پرسش من پاسخ یافت و حالا، در این روزِ مبارک، دوباره در نجف اشرف ایستادهایم. ما هنوز اینجا هستیم، در میانِ این همه عشق و یقین...ما باز هم آمدهایم تا یوسف بخریم.
#جنگ_رمضان#روایت_بدرقه#اربعین_در_جنگ
سیدحسام بنیفاطمه ۳ مرداد ۱۴۰۵ | نجف اشرف
همدل، همراه، همقلم؛ بیایید همیار روایت شویم!
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
ایتا | بله
چهارده سال پیش، در سال ۱۳۹۱، پس از اولین سفر کربلا قلمم بر کاغذ لغزید تا متنی با این تیتر بنویسم: «من هم آمدهام یوسف بخرم». آن روزها، وقتی چشم میگرفتم به سخاوتِ بیحد و مرزِ عراقیها که با شعار «لخدمه زوار الحسین شرف لنا» به زوار با عشق و یقین خدمت میکردند، قلبم میلرزید. در آن زمان، تنها یک پرسش در ذهن داشتم که مثل یک زخمِ کوچک در متن بود: «آیا ما ایرانیها هم چنین یقینی داریم؟»
امروز، در نجف اشرف، چهارده سال بعد، آن زخم بسته شده است. پاسخم را نه در کلمات، که در میانِ جمعیتِ خروشانِ بدرقه پیروزی و ایستادگی یافتم. از همان روز ۱۰ اسفند ۱۴۰۴، شعارهایی بر زبان ما جاری شد که ریشهاش در یقینِ قلبی بود؛ یقینی که از جنسِ «مبعوث شدن» است. ما که سالها از شجاعت، بصیرت و استقامتِ مقتدایمان آموخته بودیم، حالا میدیدیم که جهان در برابر صلابت ایرانی سر به زیر انداخته است.
در روزهای بدرقه و تشییعِ آن «قائدِ امت»، من نه تنها یک مراسم، بلکه اوجِ دلدادگیِ یک ملت را دیدم؛ مردمی که آمده بودند تا در بزرگترین بدرقه قرن، نام خود را در طومارِ خریداران یوسف ثبت کنند.
چشمهایم به میانِ جمعیت، داستانهای کوچک اما عظیم میدید. آن زنِ بارداری را دیدم که با دو فرزند دبستانی و همسرش، هفت ساعت سختیِ راه را تاب آورده بود؛ تنها برای آنکه فرصت داشته باشد، حتی برای یک ساعت، در مسیرِ تشییع قدم بردارد و با پیکرها وداع کند.پیرزنی را بر ویلچر دیدم که وقتی همراهش او را به جلو میراند تا پیکرها را ببیند، با چشمانی پر از ایثار فریاد زد: «مرا برگردون عقب! چرخهای ویلچرم مزاحم مردم میشه!» او در میانِ خیزشِ ملت، تنها به فکر آرامشِ دیگران بود.زن دیگری را دیدم که موجِ جمعیت او را به نزدیکیِ ماشین پیکرها کشانده بود؛ در آن میان، تنها مانده بود و دنبال راه خروج می گشت، اما ناگهان دستهای جوانانِ غیور، مثل دیوارهایی از محبت، راه را برایش باز کردند تا در امنیت به سوی خانهاش بازگردد.
حتی در میانِ هیاهوی دوربینها نیز، حماسه جاری بود. آن خانم تصویرگرِ خارجی را دیدم که با جثهای نحیف و سنی حول و حوش ۵۰ سال، میان جمعیت گرفتار شده بود؛ او شاید در محاسباتِ فاصله در میدان آزادی اشتباه کرده بود، اما مردم با فریادهایی که از سرِ عشق بود، راه را برایش باز میکردند: «کمک کنید! باید فیلم بگیره! این حماسه باید به چشمِ جهان بیاد!» انگار همه میدانستیم که این لحظه، تاریخ را دوباره مینویسد.
حتی در اعماقِ زیرزمین، در دلِ مترو، میانِ تاریکی و شلوغی، همهی ما یک تن بودیم و هوای هم را داشتیم. جوانِ عکاسی را دیدم که دوربینش را برای لحظهای رها کرده بود؛ او دیگر به دنبال شکارِ تصویر نبود، بلکه دنبال محافظت از جانِ انسانها بود. او با دلسوزی، برای بچههایی که دورِ کامیونِ پیکرها حلقه زده بودند، آب میآورد و بر سر و صورتشان میپاشید تا خستگی و گرما، نورِ چشمانشان را خاموش نکند.
و چه بگویم از آن مردمی که در خانههایشان، از طبقاتِ بالای همکف، شیلنگهای آب را به سوی جمعیت گرفته بودند تا در میانِ گرمایِ تشییع، خنک شوند. در آن لحظه، من به ایرانی بودنم افتخار کردم. به این که ما همان ملتی هستیم که در کلامِ تاریخ، «ملتِ آخرالزمانی و مؤثر در ظهور» نامیده شدهایم.
چهارده سال گذشت، پرسش من پاسخ یافت و حالا، در این روزِ مبارک، دوباره در نجف اشرف ایستادهایم. ما هنوز اینجا هستیم، در میانِ این همه عشق و یقین...ما باز هم آمدهایم تا یوسف بخریم.
#جنگ_رمضان#روایت_بدرقه#اربعین_در_جنگ
سیدحسام بنیفاطمه ۳ مرداد ۱۴۰۵ | نجف اشرف
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
۴۲
۱۴:۲۶
اگر روایت، مشاهده یا تجربهای در محورهای زیر دارید، آن را برای ما ارسال کنید:
محور اول:روایت بازسازی تونلها، جادهها، پتروشیمیها، آبشیرینکنها و دیگر مراکزی که در پی حملات دشمن آسیب دیدهاند و در مدتزمانی کوتاه بازسازی شدهاند یا همچنان در حال بازسازیاند.
محور دوم:روایت خاطرات، زندگی، مجاهدتها و ابعاد شخصیتی شهدای نخبه و دانشمند این سرزمین.
ارسال روایتها در پیامرسانها به آیدی:
@Chakad_adminn#پیشرفت_در_ایران#چکاد #روایت_پیشرفت #شهدای_نخبه
۲۸
۱۲:۰۶
بیبی مینو! آنامیستُ تکه پاره کردن
«بیبی مینو! بلند شو! آنامیستُ کشتن! بیبی مینو! بلند شو آنامیستُ تکه پاره کردن!» اینها فریادها و مونولوگهای فیالبداهه هنرمند مینابی، جعفر قاسمی بود توی استودیو «زمانه»؛ همان مردی که در ساعات اولیه پس از حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه «شجره طیبه» خودش را به آوارها رساند. چفیه مشکی به سرش پیچانده بود و با سر و رویی خاکآلود، دست قطع شده یک دانشآموز را بالا گرفته بود و با لهجه غلیظ بندری، بیهوا روایتش را فریاد میزد.
تهیهکننده بدون هماهنگی قبلی از مهمان برنامه میخواهد یک روایت از میناب را اجرا کند.آمادگی ندارد. دلش میلرزد! دستش میلرزد! نگاهش نامعلوم است! حنجرهاش قفل است! خواست رد کند، به حضرت زهرا سلام الله علیها متوسل میشود. برای کسی که عمق فاجعه را دیده، سکوت و بیتفاوتی یعنی همدستی و همفکری با فاجعهسازان! ولی قاسمی یک هنرمند متعهد است و قبای منفعلانه را برازنده شأنش نمیداند.
گوشهای، نزدیک تصویر دانشآموزان شهید میناب میایستد. با بغضی به گِل نشسته «یا زهرا» میگوید و شروع میکند به اجرا. از دریا میگوید و از باباهایی که برای رزق و روزی، دل به دریا زده بودند! از باباهایی که برگشتند و دیدند تکه پارههای عزیزانشان را لابهلای آوارِ آهن و بتون و آجرها. نه میزانسنی بود و نه دکوپاژی! فقط نگاه بود و حنجرهی یک صورت آفتاب سوخته و کلمه! رگباری بندری حرف میزد. نمیفهمیدم. دردی بزرگ و بغضی سنگین بر گردهٔ صدایش میخکوب شده بود. حقیت روایتش را با معجون هنر درآمیخته بود و بیبی مینو را خطاب میکرد: «آهای بیبی مینو! بلند شو! آنامیستُ کشتن! بیبی مینو! بلند شو! آنامیستُ تکه پاره کردن!»
محو تماشا شدم. درک این درد، دل میخواهد! جگر میخواهد: «بیبی مینو، حتمی، مادر یا مادربزرگ یکی از دخترها به اسم آنامیسه؛ یا زنِ یکی از باباهایی که رفته تو دل دریا. آنامیس عکس کدوم یک از بچههاس؟» مجری «زمانه» هم، همین سؤال تو ذهنش بود!
راوی بعد از اجرا، بیشتر توضیح میدهد: «والله! عمق درد، کلمه میذاره تو کلامم وگرنه بازم واژهها نمیتونن توصیف کنن اینهمه معصومیت و مظلومیت رو! یه قلعهایه تو میناب به اسم «بیبی مینو». مال یه بانوی پاکدامنه. «آنامیس» هم، اسم قدیم مینابه. زبونم قاصر بود و اومدم از نمادهای شهرم واسه روایت این دانشآموزای مظلوم استفاده کردم... .»
روایت آقای قاسمی از مدرسه شجره طیبه تمامی ندارد؛ مگر نه آنست که روایت کربلا در همه زمانها و مکانها جاری است؟! جانم ایران! جانم جنوب ایران! جانم میناب! انشاءالله به زودی برسد آن روزی که مردم سوختهدل میناب بروند به بلندای قلعه بیبی مینو و خبر دفن لاشههای یزیدیان قمارباز را توی آبهای خلیج فارس و تنگه هرمز فریاد بزنند و «بیبی مینو» سر و دستش را ببرد بالا و بگوید: «این، آه خون آنامیسهای بیگناه من است.»
#جنگ_رمضان
طاهره نورمحمدی ۳ مرداد ۱۴۰۵ | گرگان
همدل، همراه، همقلم؛ بیایید همیار روایت شویم!
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
ایتا | بله
«بیبی مینو! بلند شو! آنامیستُ کشتن! بیبی مینو! بلند شو آنامیستُ تکه پاره کردن!» اینها فریادها و مونولوگهای فیالبداهه هنرمند مینابی، جعفر قاسمی بود توی استودیو «زمانه»؛ همان مردی که در ساعات اولیه پس از حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه «شجره طیبه» خودش را به آوارها رساند. چفیه مشکی به سرش پیچانده بود و با سر و رویی خاکآلود، دست قطع شده یک دانشآموز را بالا گرفته بود و با لهجه غلیظ بندری، بیهوا روایتش را فریاد میزد.
تهیهکننده بدون هماهنگی قبلی از مهمان برنامه میخواهد یک روایت از میناب را اجرا کند.آمادگی ندارد. دلش میلرزد! دستش میلرزد! نگاهش نامعلوم است! حنجرهاش قفل است! خواست رد کند، به حضرت زهرا سلام الله علیها متوسل میشود. برای کسی که عمق فاجعه را دیده، سکوت و بیتفاوتی یعنی همدستی و همفکری با فاجعهسازان! ولی قاسمی یک هنرمند متعهد است و قبای منفعلانه را برازنده شأنش نمیداند.
گوشهای، نزدیک تصویر دانشآموزان شهید میناب میایستد. با بغضی به گِل نشسته «یا زهرا» میگوید و شروع میکند به اجرا. از دریا میگوید و از باباهایی که برای رزق و روزی، دل به دریا زده بودند! از باباهایی که برگشتند و دیدند تکه پارههای عزیزانشان را لابهلای آوارِ آهن و بتون و آجرها. نه میزانسنی بود و نه دکوپاژی! فقط نگاه بود و حنجرهی یک صورت آفتاب سوخته و کلمه! رگباری بندری حرف میزد. نمیفهمیدم. دردی بزرگ و بغضی سنگین بر گردهٔ صدایش میخکوب شده بود. حقیت روایتش را با معجون هنر درآمیخته بود و بیبی مینو را خطاب میکرد: «آهای بیبی مینو! بلند شو! آنامیستُ کشتن! بیبی مینو! بلند شو! آنامیستُ تکه پاره کردن!»
محو تماشا شدم. درک این درد، دل میخواهد! جگر میخواهد: «بیبی مینو، حتمی، مادر یا مادربزرگ یکی از دخترها به اسم آنامیسه؛ یا زنِ یکی از باباهایی که رفته تو دل دریا. آنامیس عکس کدوم یک از بچههاس؟» مجری «زمانه» هم، همین سؤال تو ذهنش بود!
راوی بعد از اجرا، بیشتر توضیح میدهد: «والله! عمق درد، کلمه میذاره تو کلامم وگرنه بازم واژهها نمیتونن توصیف کنن اینهمه معصومیت و مظلومیت رو! یه قلعهایه تو میناب به اسم «بیبی مینو». مال یه بانوی پاکدامنه. «آنامیس» هم، اسم قدیم مینابه. زبونم قاصر بود و اومدم از نمادهای شهرم واسه روایت این دانشآموزای مظلوم استفاده کردم... .»
روایت آقای قاسمی از مدرسه شجره طیبه تمامی ندارد؛ مگر نه آنست که روایت کربلا در همه زمانها و مکانها جاری است؟! جانم ایران! جانم جنوب ایران! جانم میناب! انشاءالله به زودی برسد آن روزی که مردم سوختهدل میناب بروند به بلندای قلعه بیبی مینو و خبر دفن لاشههای یزیدیان قمارباز را توی آبهای خلیج فارس و تنگه هرمز فریاد بزنند و «بیبی مینو» سر و دستش را ببرد بالا و بگوید: «این، آه خون آنامیسهای بیگناه من است.»
#جنگ_رمضان
طاهره نورمحمدی ۳ مرداد ۱۴۰۵ | گرگان
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
۵۰
۱۶:۱۶
در این مسیر زیبایی فراوان دیده می شود.همیشه اولین جاذبه و نخستین چیزی که به چشم میآید زیبایی ظاهریست. اما جلوه ماندگارتر زیبایی که مثل یک خاطره خوش در یاد یا مثل یک مزهی دلپذیر فراموشنشدنی زیر زبانت می ماند، زیبایی معناست، زیبایی رفتار، زیبایی اخلاق... .
پیادهروی اربعین اتفاق بسیار منحصر بهفردیست.انگار یک نشانه، یک بهانه که انسانیت آنگونه که باید باشد را برای مدتی، نشانمان بدهد و یادآوری کند. حجم زیادی از مردم مهربانانه ترین حالات انسانی را صادقانه عرضه میکنند. به خانههایشان مهمانت میکنند و کمال احترام و محبت و خدمت را دارند. در گرم ترین روزها با آب و شربت و میوه خنک به پیشوازت میآیند. همه در تلاشند تا باری از دوشت برداشته و راهت هموارتر شود.
اربعین یک نمونه و الگوست برای انسان، برای انسان امروزی که در پیچ و خمهای پر زرق و برق اومانیستی و اقتصاد سرمایهداری گم شده است! یک تلنگر امیدوارکننده که دنیا را میتوانیم زیباتر کنیم. فرای تمام الگوهای نادرست و درست غربی، هنوز میشود با روشی دیگر به زندگی و انسان امید داشت.
#جنگ_رمضان#اربعین_در_جنگ
هادی رعیت ۳ مرداد ۱۴۰۵ | طریق خطوه | شطوه
همدل، همراه، همقلم؛ بیایید همیار روایت شویم!
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
ایتا | بله
پیادهروی اربعین اتفاق بسیار منحصر بهفردیست.انگار یک نشانه، یک بهانه که انسانیت آنگونه که باید باشد را برای مدتی، نشانمان بدهد و یادآوری کند. حجم زیادی از مردم مهربانانه ترین حالات انسانی را صادقانه عرضه میکنند. به خانههایشان مهمانت میکنند و کمال احترام و محبت و خدمت را دارند. در گرم ترین روزها با آب و شربت و میوه خنک به پیشوازت میآیند. همه در تلاشند تا باری از دوشت برداشته و راهت هموارتر شود.
اربعین یک نمونه و الگوست برای انسان، برای انسان امروزی که در پیچ و خمهای پر زرق و برق اومانیستی و اقتصاد سرمایهداری گم شده است! یک تلنگر امیدوارکننده که دنیا را میتوانیم زیباتر کنیم. فرای تمام الگوهای نادرست و درست غربی، هنوز میشود با روشی دیگر به زندگی و انسان امید داشت.
#جنگ_رمضان#اربعین_در_جنگ
هادی رعیت ۳ مرداد ۱۴۰۵ | طریق خطوه | شطوه
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
۵۱
۱۱:۴۰
ما هستیم
از زمین و آسمان مردم مشتاق زیارت میجوشیدند. جای سوزن انداختن نبود. با تعجب گفتم: «این مدل جمعیت خاص روز اربعینه» خواهرم گفت: «شاید چون آخرین روز پنجشنبه و شب جمعه منتهی به اربعینه... .» نمی دانم همین بوده یا نه اما به چشم میدیدم جمعیت جوشش میکند.
در تب و تاب جا پیدا کردن صدای گریههایی گنگ میان جمعیت بلند شد. سرم را بلند کردم، تابوتهای رزمندگان شهید حشدالشعبی با سرعت زیاد روی دست مردها از زیارت ضریح امام حسین (ع) جدا شده و به سمت درب خروجی در حرکت بود. یک، دو، سه تابوت شهید پشت هم.
ناگهان پرچم ایران نزدیک درب خروجی مردانه سمت زنها از جمعیت بلند شد. هقهق بلند گریههای زنانه و مردانه انگار سقف را تکان میداد. چه شد ناگهان؟! به دلم آمد شاید مردم به یاد تشییع رهبر شهید زیر این سقف افتادند. اما سمت راست ما ابتدای خروجی درب ضریح امام حسین (ع) تابوت چهارمی که با سرعت میآمد با گریه های بلند میان جمعیت برگشت عقب و چرخ کوچکی زد. پرچم روی تابوت شهید پرچم ایران بود.حشدالشعبیها هم پسران ما هستند اما آخرین تابوتی که جدا افتاده بود، انگار هم ولایتیهایش را دیده باشد و دلش بخواهد کمی نازش را بکشند و مویه برایش بخوانند، شاید هم میخواست دستی بتاباند و بگوید مثل من زیاد هستند مردم، ما سمت دیگر مرزها هم مراقبتان هستیم خوب بندگی کنید و قدر امنیت را بدانید!
چرخید تا خوب ببینیمش.همین روزهای نزدیک اربعین این سمت مرز، سران آمریکایی نزدیک کربلا را زده بودند تا زهر چشمی بگیرند اما عجیب که با این همه ادعای هوش نفهمیدند اینجا کربلاست؛ همان سرزمینی که خون در آن بعد از هزار و اندی سال میجوشد و انتقام دشمنان اسلام را با تابش نور در قلبها میگیرد.
دو سه ساعت بعد به سمت شارعالعباس در موکبی عراقی پوستر شهید ایرانی را دیدیم. به بهانه چای با وجود شلوغی و فاصله رفتیم سمت موکب. چقدر سریع به نیت نامش از زائران پذیرایی میکردند. نمیدانم امروز در تشییع همین پیکر بودیم یا یاران دیگرش اما سرعت عمل چاپ این پوستر و پخشش برایم قابل توجه بود.
#جنگ_رمضان#اربعین_در_جنگ
مریم یوسفیپور ۹ مرداد ۱۴۰۵ | کربلا
همدل، همراه، همقلم؛ بیایید همیار روایت شویم!
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
ایتا | بله
از زمین و آسمان مردم مشتاق زیارت میجوشیدند. جای سوزن انداختن نبود. با تعجب گفتم: «این مدل جمعیت خاص روز اربعینه» خواهرم گفت: «شاید چون آخرین روز پنجشنبه و شب جمعه منتهی به اربعینه... .» نمی دانم همین بوده یا نه اما به چشم میدیدم جمعیت جوشش میکند.
در تب و تاب جا پیدا کردن صدای گریههایی گنگ میان جمعیت بلند شد. سرم را بلند کردم، تابوتهای رزمندگان شهید حشدالشعبی با سرعت زیاد روی دست مردها از زیارت ضریح امام حسین (ع) جدا شده و به سمت درب خروجی در حرکت بود. یک، دو، سه تابوت شهید پشت هم.
ناگهان پرچم ایران نزدیک درب خروجی مردانه سمت زنها از جمعیت بلند شد. هقهق بلند گریههای زنانه و مردانه انگار سقف را تکان میداد. چه شد ناگهان؟! به دلم آمد شاید مردم به یاد تشییع رهبر شهید زیر این سقف افتادند. اما سمت راست ما ابتدای خروجی درب ضریح امام حسین (ع) تابوت چهارمی که با سرعت میآمد با گریه های بلند میان جمعیت برگشت عقب و چرخ کوچکی زد. پرچم روی تابوت شهید پرچم ایران بود.حشدالشعبیها هم پسران ما هستند اما آخرین تابوتی که جدا افتاده بود، انگار هم ولایتیهایش را دیده باشد و دلش بخواهد کمی نازش را بکشند و مویه برایش بخوانند، شاید هم میخواست دستی بتاباند و بگوید مثل من زیاد هستند مردم، ما سمت دیگر مرزها هم مراقبتان هستیم خوب بندگی کنید و قدر امنیت را بدانید!
چرخید تا خوب ببینیمش.همین روزهای نزدیک اربعین این سمت مرز، سران آمریکایی نزدیک کربلا را زده بودند تا زهر چشمی بگیرند اما عجیب که با این همه ادعای هوش نفهمیدند اینجا کربلاست؛ همان سرزمینی که خون در آن بعد از هزار و اندی سال میجوشد و انتقام دشمنان اسلام را با تابش نور در قلبها میگیرد.
دو سه ساعت بعد به سمت شارعالعباس در موکبی عراقی پوستر شهید ایرانی را دیدیم. به بهانه چای با وجود شلوغی و فاصله رفتیم سمت موکب. چقدر سریع به نیت نامش از زائران پذیرایی میکردند. نمیدانم امروز در تشییع همین پیکر بودیم یا یاران دیگرش اما سرعت عمل چاپ این پوستر و پخشش برایم قابل توجه بود.
#جنگ_رمضان#اربعین_در_جنگ
مریم یوسفیپور ۹ مرداد ۱۴۰۵ | کربلا
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
۵۲
۱۳:۵۳
علیاکبرِ ایران
اواسط مرداد ۱۴۰۵، گرگان. هوای مرداد، هنوز نفسهای داغِ روز را در خود داشت. میدان شهرداری، پر از جمعیت بود با فریادِ «ما هستیم» در برابرِ هراس و یأس. ما هنوز هم هستیم در برابرِ همهی دشمنیهایی که نسبت به جمهوریاسلامی ایران وجود دارد. ما بیش از صد و پنجاه شب است که در میدان شهرداری حاضر میشویم.
در حال فکر کردن به این بودم چند روزی هست که به فضای مجازیِ بینالملل سر نزدم با خودم گفتم قطعا این غیبتِ کوتاه، مرا از جریانِ روزگار دور می کند. ناگهان صدایِ مداحی به گوشم رسید. دربارهی حضرت علیاکبر. مردم گریه میکردند. گریهای که با مداحیِ عادی فرق داشت؛ عمیقتر، سوگوارتر. من اما نمیدانستم چرا. هیچ خبری نبود در ذهنم، هیچ رخدادی در تقویمِ شخصیِ من ثبت نشده بود که این اشکها را توضیح دهد.
وقتی تجمعات تمام شد، راهیِ خانه شدم. زیرِ آسمانِ آبیِ شب، سنگینیِ یک سؤال، ذهنم را احاطه کرده بود. وقتی به کوچهی مان رسیدم، برق تازه آمده بود. پدر و مادرم جلویِ مغازهمان فرش پهن کرده بودند و نشسته بودند. من روی پلههای مغازه نشستم. در نگاهشان چیزی بود که هنوز نمیخواندمش: «چه خبره؟»
و آنها گفتند. سربسته، اما کافی بود تا تصویر کامل شود. یک مداحِ جوان، بسیار جوان، فقط طرفدارِ کشورش بود. او را مزدورانِ دشمن و سلطنتطلبها، به فجیعترین شکلِ ممکن به شهادت رسانده بودند. همانهایی که دشمنِ ایراناند، دشمنِ این خاک و این مردم. عکسش را در گوشی پدر دیدم. نگاهش، جوانیاش، بیپناهیِ یک انسان بیاسلحه در برابر وحشیگری.
یکدفعه حسی غریب از سمت چپ سینهام بالا آمد. نه یک دردِ جسمی، بلکه چیزی شبیه به ترکخوردن یک دیوار درونی. همان حسی که وقتی روضهخوان میگفت «اَربا اربا» و آقای ما پیکر متلاشیشدهی علیاکبرش را با خونِ دل جمع میکرد، همان حسِ غریب بود که در سینهام سنگینی میکرد.
سرِ پلههای مغازهی پدر، در گرمایِ مرداد، فهمیدم که آن جوان، فقط یک مداح نبود. او نمادِ چیزِ بزرگی بود. عشق به امامحسین، عشق به سرزمین، عشقی که شهادت را برایش معنا کرده بود. شاید خودش همین را میخواست؛ شاید آرزویش همین بود؛ مثل جوان سیدالشهدا، به پایِ آرمانش خون داده شود. ذهنم رفت به مداحی امروز. به آرمان علیوردی، به روحالله عجمیان، به همهی آن جوانانی که هنوز، در همین سالها، در همین جمهوری اسلامی، به فجیعترین شکل ممکن به دست وطن فروشها پرپر میشوند. قلبِ یک مادر که هر بار از بین میرود، خانوادهای که فرو میریزد.
ما سه جنگ را پشت سر گذاشتهایم. 17 هزار ترور را به دست منافقین دیدهایم. گلهایِ سرخِ ایران، یکییکی چیده شدهاند. اما هر بار، یک علیاکبرِ دیگر از میانِ خاک برمیخیزد. و من فهمیدم که آن مداحِ جوان، علیاکبرِ ایران بود. برای ایران ماند، برای ایران خواند، برای ایران جان داد و قطعا حق پیروز است، اگر چه زیر سم اسب رود.
و هنوز هم، علیاکبرها ماندگارند.
#شهید_حمیدرضا_رجبزاده
فاطمه سندگل ۱۹ مرداد ۱۴۰۵ | گرگان
همدل، همراه، همقلم؛ بیایید همیار روایت شویم!
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
ایتا | بله
اواسط مرداد ۱۴۰۵، گرگان. هوای مرداد، هنوز نفسهای داغِ روز را در خود داشت. میدان شهرداری، پر از جمعیت بود با فریادِ «ما هستیم» در برابرِ هراس و یأس. ما هنوز هم هستیم در برابرِ همهی دشمنیهایی که نسبت به جمهوریاسلامی ایران وجود دارد. ما بیش از صد و پنجاه شب است که در میدان شهرداری حاضر میشویم.
در حال فکر کردن به این بودم چند روزی هست که به فضای مجازیِ بینالملل سر نزدم با خودم گفتم قطعا این غیبتِ کوتاه، مرا از جریانِ روزگار دور می کند. ناگهان صدایِ مداحی به گوشم رسید. دربارهی حضرت علیاکبر. مردم گریه میکردند. گریهای که با مداحیِ عادی فرق داشت؛ عمیقتر، سوگوارتر. من اما نمیدانستم چرا. هیچ خبری نبود در ذهنم، هیچ رخدادی در تقویمِ شخصیِ من ثبت نشده بود که این اشکها را توضیح دهد.
وقتی تجمعات تمام شد، راهیِ خانه شدم. زیرِ آسمانِ آبیِ شب، سنگینیِ یک سؤال، ذهنم را احاطه کرده بود. وقتی به کوچهی مان رسیدم، برق تازه آمده بود. پدر و مادرم جلویِ مغازهمان فرش پهن کرده بودند و نشسته بودند. من روی پلههای مغازه نشستم. در نگاهشان چیزی بود که هنوز نمیخواندمش: «چه خبره؟»
و آنها گفتند. سربسته، اما کافی بود تا تصویر کامل شود. یک مداحِ جوان، بسیار جوان، فقط طرفدارِ کشورش بود. او را مزدورانِ دشمن و سلطنتطلبها، به فجیعترین شکلِ ممکن به شهادت رسانده بودند. همانهایی که دشمنِ ایراناند، دشمنِ این خاک و این مردم. عکسش را در گوشی پدر دیدم. نگاهش، جوانیاش، بیپناهیِ یک انسان بیاسلحه در برابر وحشیگری.
یکدفعه حسی غریب از سمت چپ سینهام بالا آمد. نه یک دردِ جسمی، بلکه چیزی شبیه به ترکخوردن یک دیوار درونی. همان حسی که وقتی روضهخوان میگفت «اَربا اربا» و آقای ما پیکر متلاشیشدهی علیاکبرش را با خونِ دل جمع میکرد، همان حسِ غریب بود که در سینهام سنگینی میکرد.
سرِ پلههای مغازهی پدر، در گرمایِ مرداد، فهمیدم که آن جوان، فقط یک مداح نبود. او نمادِ چیزِ بزرگی بود. عشق به امامحسین، عشق به سرزمین، عشقی که شهادت را برایش معنا کرده بود. شاید خودش همین را میخواست؛ شاید آرزویش همین بود؛ مثل جوان سیدالشهدا، به پایِ آرمانش خون داده شود. ذهنم رفت به مداحی امروز. به آرمان علیوردی، به روحالله عجمیان، به همهی آن جوانانی که هنوز، در همین سالها، در همین جمهوری اسلامی، به فجیعترین شکل ممکن به دست وطن فروشها پرپر میشوند. قلبِ یک مادر که هر بار از بین میرود، خانوادهای که فرو میریزد.
ما سه جنگ را پشت سر گذاشتهایم. 17 هزار ترور را به دست منافقین دیدهایم. گلهایِ سرخِ ایران، یکییکی چیده شدهاند. اما هر بار، یک علیاکبرِ دیگر از میانِ خاک برمیخیزد. و من فهمیدم که آن مداحِ جوان، علیاکبرِ ایران بود. برای ایران ماند، برای ایران خواند، برای ایران جان داد و قطعا حق پیروز است، اگر چه زیر سم اسب رود.
و هنوز هم، علیاکبرها ماندگارند.
#شهید_حمیدرضا_رجبزاده
فاطمه سندگل ۱۹ مرداد ۱۴۰۵ | گرگان
ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان
@revayet_golestan
۲۲
۶:۲۱