راضمینابوک
هفتادونهمین نشست کتابخوانی راضمینا بهانهای شد برای پرداختن به موضوع مرگ. چرا مرگ؟ چون آقای صدر تو نوشتههاش به ماجرای فوت یکی از طرفدارها موقع تماشای بازی فوتبال در امجدیه اشاره میکنه، به اینکه مواجهه با این اتفاق چقدر در روحیهش اون هم در سن نوجوانی اثر گذاشته و چطور باعث شده مرگآگاه بشه. پرداختن به این موضوع منو یاد احساس نزدیکی مرگ در روزهای جنگ انداخت، روزهایی که همزمان بیمعنایی و تلاش برای معنادار کردن روزها گریبانگیرم شده بودن. در ادامه از فاصلهشون با پدرشون گفتن، فاصلهای که علاقه به فوتبال بینشون انداخته بود و هیچوقت با هیچچیز پر نشد. دو آدم زیر یک سقف، خیلی دور، خیلی نزدیک. فردا بیشتر خواهیم خوند؛) ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ #دورهمی #پسریرویسکوها @razminabook
هشتادمین نشست در نیمهٔ تابستان دوباره بهمون یادآوری کرد که لذت تماشای بازی برای تماشاچیان نه در نتیجه که در شاهد تلاش و تقلای بازیکنان بودنه و همینه که به یه بازی فارغ از نتیجه ارزش و اعتبار میده.
آقای صدر دوباره به علاقه و طرفداریش از تیم کمهوادار عقاب اشاره میکنه، از زخمزبانها و تمسخرهایی که بهخاطر این هواداری به جون میخره و این سؤال برام ایجاد شد که آدم تا کجا باید به طرفداری از یه تیم ادامه بده و اصلاً فارغ از فوتبال، آیا بازخوردهایی که دیگران دربارهٔ علایقمون میدن فقط بازخوردن یا باید نشونهای باشن از بازنگری و تغییر نظر؟
شما چی فکر میکنین؟
۱۴ مرداد ۱۴۰۵
#دورهمی#پسریرویسکوها
@razminabook
آقای صدر دوباره به علاقه و طرفداریش از تیم کمهوادار عقاب اشاره میکنه، از زخمزبانها و تمسخرهایی که بهخاطر این هواداری به جون میخره و این سؤال برام ایجاد شد که آدم تا کجا باید به طرفداری از یه تیم ادامه بده و اصلاً فارغ از فوتبال، آیا بازخوردهایی که دیگران دربارهٔ علایقمون میدن فقط بازخوردن یا باید نشونهای باشن از بازنگری و تغییر نظر؟
شما چی فکر میکنین؟
۱۴ مرداد ۱۴۰۵
#دورهمی#پسریرویسکوها
@razminabook
۱۷
۱۰:۲۸
راضمینابوک
هشتادمین نشست در نیمهٔ تابستان دوباره بهمون یادآوری کرد که لذت تماشای بازی برای تماشاچیان نه در نتیجه که در شاهد تلاش و تقلای بازیکنان بودنه و همینه که به یه بازی فارغ از نتیجه ارزش و اعتبار میده. آقای صدر دوباره به علاقه و طرفداریش از تیم کمهوادار عقاب اشاره میکنه، از زخمزبانها و تمسخرهایی که بهخاطر این هواداری به جون میخره و این سؤال برام ایجاد شد که آدم تا کجا باید به طرفداری از یه تیم ادامه بده و اصلاً فارغ از فوتبال، آیا بازخوردهایی که دیگران دربارهٔ علایقمون میدن فقط بازخوردن یا باید نشونهای باشن از بازنگری و تغییر نظر؟ شما چی فکر میکنین؟ ۱۴ مرداد ۱۴۰۵ #دورهمی #پسریرویسکوها @razminabook
هشتادویکمین نشست همخوانی کتاب پسری روی سکوها با یه یادآوری تلخ شروع شد، یادآوری ابتلای پدر نویسنده به سرطان و همزمانی این رخداد با بازی ایران و استرالیا. نکتهٔ جالب برای من اینه که نویسنده بهعنوان یه آدم شیفتهٔ فوتبال تقویم وقایع زندگیش رو با رخدادهای ورزشی بهخاطر سپرده و به فکرم رسید که این مسئله برای خیلیهامون پیش اومده و بعضی وقایع مهم زندگیمون رو در پیوند با اتفاقات مهم ایران و جهان بهخاطر سپردیم و این همزمانی، رد اون اتفاق رو توی ذهنمون پررنگتر کرده.
در ادامه به بازی تاریخی و بهیادموندنی پرسپولیس و تاج با نتیجهٔ ۶-۰ به نفع پرسپولیس پرداختن که ما تا پایان نیمهٔ اول بازی رو خوندیم و باقیش رو موکول کردیم به فردا.
میبینمتون
۱۶ مرداد ۱۴۰۵
#دورهمی #پسریرویسکوها
@razminabook
در ادامه به بازی تاریخی و بهیادموندنی پرسپولیس و تاج با نتیجهٔ ۶-۰ به نفع پرسپولیس پرداختن که ما تا پایان نیمهٔ اول بازی رو خوندیم و باقیش رو موکول کردیم به فردا.
میبینمتون
۱۶ مرداد ۱۴۰۵
#دورهمی #پسریرویسکوها
@razminabook
۱۷
۱۰:۲۸
راضمینابوک
هشتادویکمین نشست همخوانی کتاب پسری روی سکوها با یه یادآوری تلخ شروع شد، یادآوری ابتلای پدر نویسنده به سرطان و همزمانی این رخداد با بازی ایران و استرالیا. نکتهٔ جالب برای من اینه که نویسنده بهعنوان یه آدم شیفتهٔ فوتبال تقویم وقایع زندگیش رو با رخدادهای ورزشی بهخاطر سپرده و به فکرم رسید که این مسئله برای خیلیهامون پیش اومده و بعضی وقایع مهم زندگیمون رو در پیوند با اتفاقات مهم ایران و جهان بهخاطر سپردیم و این همزمانی، رد اون اتفاق رو توی ذهنمون پررنگتر کرده. در ادامه به بازی تاریخی و بهیادموندنی پرسپولیس و تاج با نتیجهٔ ۶-۰ به نفع پرسپولیس پرداختن که ما تا پایان نیمهٔ اول بازی رو خوندیم و باقیش رو موکول کردیم به فردا. میبینمتون
۱۶ مرداد ۱۴۰۵ #دورهمی #پسریرویسکوها @razminabook
سوت نیمهٔ دوم بازی رو بعد از ۵۲ سال توی نشست هشتادودوم زدیم و از بازی معروف «شیشتاییها» خوندیم، بازی پرسپولیس و تاج با برتری ۶ بر ۰ به نفع سرخپوشها؛ بازیای که کُریش تا همین امروز سر زبون فوتبالیهاست و باعث شد به این فکر کنم که چرا رد شکستها و ناکامیها توی ذهنمون پررنگتره و هر کاری میکنیم نمیتونیم اثرش رو خنثی کنیم؟
فردا باز هم خواهیم خوند؛)
میبینمتون
۱۷ مرداد ۱۴۰۵
#دورهمی#پسریرویسکوها
@razminabook
فردا باز هم خواهیم خوند؛)
میبینمتون
۱۷ مرداد ۱۴۰۵
#دورهمی#پسریرویسکوها
@razminabook
۲۴
۱۰:۲۸
سلام از نیمروزی گرم و طاقتبُر🫠
عمیقاً دلم یخ و برف و زمستون میخواد.
🧊
راستی لایو کتابخونیمون امروز هم برقراره، ساعت ۵ در پیج اینستاگرام:
https://www.instagram.com/razmina.book?igsh=azRib3ZubjltZGox
عمیقاً دلم یخ و برف و زمستون میخواد.
راستی لایو کتابخونیمون امروز هم برقراره، ساعت ۵ در پیج اینستاگرام:
https://www.instagram.com/razmina.book?igsh=azRib3ZubjltZGox
۳۲
۱۰:۲۹
هی میخوام بیام اینجا هم بنویسم، هی میخوام محتواهای تلگرام رو اینجا هم کپی کنم و بفرستم ولی یادم میره. «بله» بیشتر برام مثل جایی که میدونم مال خودمه ولی هنوز این مالکیت رو درونی و عمیق احساس نمیکنم، انگار فقط دارمش که تو مواقع بحرانی بهش پناه بیارم. باید ازین به بعد اینجا هم فعال باشم. کسی نمیدونه زمانه چطور پیش خواهد رفت.
امروز سه تا ویدئوی معرفی کتاب ضبط کردم که بهمرور ضبط میکنم و براتون میذارم. همراهم بمونین.
امروز سه تا ویدئوی معرفی کتاب ضبط کردم که بهمرور ضبط میکنم و براتون میذارم. همراهم بمونین.
۳۱
۱۰:۰۷
مروری بر مقرری هشتم شاهنامهخوانی، از تاریخ ۸ مرداد ۱۴۰۵ تا ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، پادشاهی نوذر
خواندیم که منوچهر پس از ۱۲۰سال پادشاهی چهره در نقاب خاک میکشد و حالا فرزندش نوذر، بر تخت شاهی تکیه میزند اما از مرام و مسلک پدر فاصله میگیرد، آداب مردمداری فرو میگذارد و رسم عدالت از یاد میبرد تا جایی که مردم و سپاهیان علیه او شورش میکنند و شاه برای دفع این شورش، سام را به کمک میطلبد، سام از مازندران عزم پایتخت میکند و مردم از او میخواهند خودش شاه شود اما سام طریق خرد پیش میگیرد و مردمان را به آرامش دعوت میکند و از قیام علیه شاه منصرف میکند و وعده میدهد با اندرز و نصیحت، شاه را به راه بیاورد و همین هم میشود و کشور، نسبتاً آرام میگیرد.
خبر این نارضایتیها و ناملایمات به دشمن دیرین ایران، توران میرسد، پادشاه توران، پشنگ که از بابت کشتهشدن جدش، تور به دست منوچهر، کینهٔ ایرانیان را به دل دارد، فرزندش افراسیاب را با سپاهی عازم ایران میکند، اَغریرث، دیگر فرزند پشنگ نیز که خردمند و مداراپیشه است بهعنوان مشاور همراه افراسیاب میشود. از بد حادثه این حمله با فوت نابهنگام سام نریمان همزمان میشود و زال را سرگرم مراسم سوگواری و ساخت مقبرهای برای پدر میکند. عرصه از پهلوانان نامدار و دلاور ایرانی خالی میشود و افراسیاب سوار بر مرکب مراد میتازد. در سپاه ایران، تنها قارَن پهلوان میداندار میشود و کار به جایی میرسد که خود نوذر هم وارد گود میشود و از بیم اسیری زنان و کودکان به دو فرزندش طوس و گُستَهَم فرمان میدهد که حرمسرای شاهی را به البرزکوه ببرند. از سویی قارن فرمانده نیز بیتاب از اسارت زنان و کودکان عازم پارس میشود و در راه با بارمان، فرمانده افراسیاب روبهرو میشود، جانانه میجنگد و او را از پای درمیآورد.
خبر کشتهشدن بارمان، افراسیاب را آشفته میکند و باعث میشود شاه ایران و فرماندهان ایرانی اسیر شوند و سیستان که حالا یل پهلوانش، زال را هم ندارد، به محاصرهٔ افراسیاب درآید. مهراب، پدر زن زال، با پیغامی خواهان برگشت سریع زال از مازندران میشود، زال خود را میرساند، رودرروی لشکر افراسیاب میایستد و یکایک پهلوانان صاحبنامش را به خاک میافکند. افراسیاب خشمگین از خواری این شکست، نوذر را گردن میزند و میخواهد فرماندهان ایرانی را هم به خاکوخون بکشد که برادرش اغریرث مانع میشود و درخواست میکند اسیران را به او بسپارند. فرماندهان ایرانی پیغام کمک برای زال میفرستند. اغریرث نیز که نیکسرشت و خردمندتر از افراسیاب است و از طرفی نمیخواهد عهد برادرش را بشکند با فرستادن این پیغام موافقت میکند و وعده میدهد وقتی زال برسد، به بهانهٔ عدم قدرت، عقبنشینی کند. خبر این عقبنشینی و آزادی اسیران شعلهٔ خشم افراسیاب را هزار برابر میکند تاجایی که برادر را با شمشیر به دونیم میکند و به چیزی کمتر از ریختن خون ایرانیان قانعش نمیکند.
حالا سپاه بیپادشاه ایران در مقابل لشکر انبوه و مجهز توران صف میکشد. چه کسی برنده خواهد شد؟ سپاه خشم یا خرد؟ نیروی خیر یا شر؟ کینهورزی یا مداراپیشگی؟
در روزهای آتی بیشتر خواهیم خواند.
راضیه بهرامی، گروه همای چهرزاد
۳۰ مرداد ۱۴۰۵
#شاهنامهخوانی
@razminabook
خواندیم که منوچهر پس از ۱۲۰سال پادشاهی چهره در نقاب خاک میکشد و حالا فرزندش نوذر، بر تخت شاهی تکیه میزند اما از مرام و مسلک پدر فاصله میگیرد، آداب مردمداری فرو میگذارد و رسم عدالت از یاد میبرد تا جایی که مردم و سپاهیان علیه او شورش میکنند و شاه برای دفع این شورش، سام را به کمک میطلبد، سام از مازندران عزم پایتخت میکند و مردم از او میخواهند خودش شاه شود اما سام طریق خرد پیش میگیرد و مردمان را به آرامش دعوت میکند و از قیام علیه شاه منصرف میکند و وعده میدهد با اندرز و نصیحت، شاه را به راه بیاورد و همین هم میشود و کشور، نسبتاً آرام میگیرد.
خبر این نارضایتیها و ناملایمات به دشمن دیرین ایران، توران میرسد، پادشاه توران، پشنگ که از بابت کشتهشدن جدش، تور به دست منوچهر، کینهٔ ایرانیان را به دل دارد، فرزندش افراسیاب را با سپاهی عازم ایران میکند، اَغریرث، دیگر فرزند پشنگ نیز که خردمند و مداراپیشه است بهعنوان مشاور همراه افراسیاب میشود. از بد حادثه این حمله با فوت نابهنگام سام نریمان همزمان میشود و زال را سرگرم مراسم سوگواری و ساخت مقبرهای برای پدر میکند. عرصه از پهلوانان نامدار و دلاور ایرانی خالی میشود و افراسیاب سوار بر مرکب مراد میتازد. در سپاه ایران، تنها قارَن پهلوان میداندار میشود و کار به جایی میرسد که خود نوذر هم وارد گود میشود و از بیم اسیری زنان و کودکان به دو فرزندش طوس و گُستَهَم فرمان میدهد که حرمسرای شاهی را به البرزکوه ببرند. از سویی قارن فرمانده نیز بیتاب از اسارت زنان و کودکان عازم پارس میشود و در راه با بارمان، فرمانده افراسیاب روبهرو میشود، جانانه میجنگد و او را از پای درمیآورد.
خبر کشتهشدن بارمان، افراسیاب را آشفته میکند و باعث میشود شاه ایران و فرماندهان ایرانی اسیر شوند و سیستان که حالا یل پهلوانش، زال را هم ندارد، به محاصرهٔ افراسیاب درآید. مهراب، پدر زن زال، با پیغامی خواهان برگشت سریع زال از مازندران میشود، زال خود را میرساند، رودرروی لشکر افراسیاب میایستد و یکایک پهلوانان صاحبنامش را به خاک میافکند. افراسیاب خشمگین از خواری این شکست، نوذر را گردن میزند و میخواهد فرماندهان ایرانی را هم به خاکوخون بکشد که برادرش اغریرث مانع میشود و درخواست میکند اسیران را به او بسپارند. فرماندهان ایرانی پیغام کمک برای زال میفرستند. اغریرث نیز که نیکسرشت و خردمندتر از افراسیاب است و از طرفی نمیخواهد عهد برادرش را بشکند با فرستادن این پیغام موافقت میکند و وعده میدهد وقتی زال برسد، به بهانهٔ عدم قدرت، عقبنشینی کند. خبر این عقبنشینی و آزادی اسیران شعلهٔ خشم افراسیاب را هزار برابر میکند تاجایی که برادر را با شمشیر به دونیم میکند و به چیزی کمتر از ریختن خون ایرانیان قانعش نمیکند.
حالا سپاه بیپادشاه ایران در مقابل لشکر انبوه و مجهز توران صف میکشد. چه کسی برنده خواهد شد؟ سپاه خشم یا خرد؟ نیروی خیر یا شر؟ کینهورزی یا مداراپیشگی؟
در روزهای آتی بیشتر خواهیم خواند.
راضیه بهرامی، گروه همای چهرزاد
۳۰ مرداد ۱۴۰۵
#شاهنامهخوانی
@razminabook
۶۹
۵:۵۳
مروری بر رمان غرور و تعصب
هشدار اسپویل
هفتهٔ پیش کتاب صوتی «غروروتعصب» را تمام کردم، یکی از نوشتههای مشهور جین آستین که بارها مورد اقتباس سینمایی قرار گرفته و سکانسهای متعددی از این اقتباسها خوراک اکسپلور کتاببازهای کلاسیکدوست عاشقانهخوان است.
تمام عناصر آشنای داستانهای کلاسیک انگلیسی در این رمان بود، مرد جوان مغرور ثروتمند مجرد، دختر جوان پرشور اما فقیر و مجرد، مهمانی رقص، آدابدانی رومُخ انگلیسی و دورهمیهای کسالتبار زنانه و مدام چایخوردن و گلدوزی کردن. اما چرا با اینکه انتهای داستان را میدانستم باز هم برای شنیدنش وقت گذاشتم؟
تلاش برای یافتن شوهر، تِم تکرارپذیر داستانهای کلاسیک انگلیسیست ولی این فقط ظاهر ماجراست و در باطن، آینهایست از اوضاع اجتماعی و اقتصادی انگلستان قرن هجدهم. غرور و تعصب داستان آشنایی و معاشرت خانوادهٔ بِنِت با آقای دارسیست. خانوادهای با پنج دختر جوان دمبخت که بهدلیل موقعیت اجتماعی و مالی متوسط پدرشان، شانس چندانی برای مراوده و وصلت با طبقات ثروتمند و اشرافی جامعه ندارند و همین قضیه، مادر خانواده را میندازد به تکاپو تا برای معرفی دخترانش به خانوادههای سرشناس طرح و نقشه بریزد. رفتارهای این مادر گاهی واقعاً روی اعصابم بود و خجالتزدهام میکرد اما چه چاره وقتی قانونی در انگلستان آن زمان بوده که در صورت فوت پدر، دختر و همسر هیچ نصیبی از ارث نمیبردند و تمام ماترک میرسیده به فرزند ذکور یا نزدیکترین خویشاوند ذکور و ازدواج نه یک انتخاب که تنها راهِ سعادت و نجات از خاکسترنشینی بوده است.
جین و الیزابت، دو دختر بزرگ خانوادهاند و داستان هم بیشتر حول محور قضایای عاشقانهٔ این دو خواهر میگذرد و ماجرا از جایی شروع میشود که مرد ثروتمند جوانی به نام آقای بینگلی، همسایهٔ این خانواده میشود و طی مهمانی رقص و چندینبار رفتوآمد دلباختهٔ جین، دختر بزرگ خانواده میشود. دختری زیبا، خوشقلب، عاقل و البته خوددار و درونگرا. جناب آقای بینگلی دوست جوان و مغرور و ثروتمندی دارد به اسم آقای دارسی که نگاه ازبالابهپائین و حس عقلکل بودن و حتی رفتار سردش با زنها از همان دیدار نخست میرود روی اعصاب همه بهخصوص الیزابت، دختر دوم خانوادهٔ بنت که برخلاف آقای دارسی بسیار سرزنده، زودجوش و برونگراست.
عمدهٔ ماجرای این رمان، شرح دلدادگی پُرفرازونشیب الیزابت و دارسیست. عشقی که نه در لحظهٔ اول که در طول داستان میبالد و میشکفد و بعد از عبور از مسیر سوءتفاهمها، پیشداوریها سردی و بیاعتنایی و غرور و تعصب به ارتباطی گرم، گیرا، تپنده و بالغانه میرسد و از مرزهای طبقهٔ اجتماعی عبور میکند.
خواندن رمانهای کلاسیک عاشقانه فقط شورآفرین نیست، دریچهایست به تاریخ اجتماعی روزگار نویسنده و احوالات زنان آن دوران. زنانی که نخستین گامهای حق انتخاب و تعیین سرنوشت را طی میکردند و «عقل و عشق» را توأمان میخواستند.
من نسخهٔ صوتی این داستان را با ترجمهٔ رضا رضایی از نشر نی و اجرای حرفهای و گوشنواز سحر بیرانوند و مهبد قناعتپیشه از اپ نوار شنیدم و پیشنهاد میکنم اگر در شلوغیهای دنیا دلتان داستانی عاشقانه میخواهد، به سراغش بروید.
شما این داستان را شنیده یا خواندهاید؟ نظرتان را برایم بنویسید.
#معرفیکتاب
@razminabook
هفتهٔ پیش کتاب صوتی «غروروتعصب» را تمام کردم، یکی از نوشتههای مشهور جین آستین که بارها مورد اقتباس سینمایی قرار گرفته و سکانسهای متعددی از این اقتباسها خوراک اکسپلور کتاببازهای کلاسیکدوست عاشقانهخوان است.
تمام عناصر آشنای داستانهای کلاسیک انگلیسی در این رمان بود، مرد جوان مغرور ثروتمند مجرد، دختر جوان پرشور اما فقیر و مجرد، مهمانی رقص، آدابدانی رومُخ انگلیسی و دورهمیهای کسالتبار زنانه و مدام چایخوردن و گلدوزی کردن. اما چرا با اینکه انتهای داستان را میدانستم باز هم برای شنیدنش وقت گذاشتم؟
تلاش برای یافتن شوهر، تِم تکرارپذیر داستانهای کلاسیک انگلیسیست ولی این فقط ظاهر ماجراست و در باطن، آینهایست از اوضاع اجتماعی و اقتصادی انگلستان قرن هجدهم. غرور و تعصب داستان آشنایی و معاشرت خانوادهٔ بِنِت با آقای دارسیست. خانوادهای با پنج دختر جوان دمبخت که بهدلیل موقعیت اجتماعی و مالی متوسط پدرشان، شانس چندانی برای مراوده و وصلت با طبقات ثروتمند و اشرافی جامعه ندارند و همین قضیه، مادر خانواده را میندازد به تکاپو تا برای معرفی دخترانش به خانوادههای سرشناس طرح و نقشه بریزد. رفتارهای این مادر گاهی واقعاً روی اعصابم بود و خجالتزدهام میکرد اما چه چاره وقتی قانونی در انگلستان آن زمان بوده که در صورت فوت پدر، دختر و همسر هیچ نصیبی از ارث نمیبردند و تمام ماترک میرسیده به فرزند ذکور یا نزدیکترین خویشاوند ذکور و ازدواج نه یک انتخاب که تنها راهِ سعادت و نجات از خاکسترنشینی بوده است.
جین و الیزابت، دو دختر بزرگ خانوادهاند و داستان هم بیشتر حول محور قضایای عاشقانهٔ این دو خواهر میگذرد و ماجرا از جایی شروع میشود که مرد ثروتمند جوانی به نام آقای بینگلی، همسایهٔ این خانواده میشود و طی مهمانی رقص و چندینبار رفتوآمد دلباختهٔ جین، دختر بزرگ خانواده میشود. دختری زیبا، خوشقلب، عاقل و البته خوددار و درونگرا. جناب آقای بینگلی دوست جوان و مغرور و ثروتمندی دارد به اسم آقای دارسی که نگاه ازبالابهپائین و حس عقلکل بودن و حتی رفتار سردش با زنها از همان دیدار نخست میرود روی اعصاب همه بهخصوص الیزابت، دختر دوم خانوادهٔ بنت که برخلاف آقای دارسی بسیار سرزنده، زودجوش و برونگراست.
عمدهٔ ماجرای این رمان، شرح دلدادگی پُرفرازونشیب الیزابت و دارسیست. عشقی که نه در لحظهٔ اول که در طول داستان میبالد و میشکفد و بعد از عبور از مسیر سوءتفاهمها، پیشداوریها سردی و بیاعتنایی و غرور و تعصب به ارتباطی گرم، گیرا، تپنده و بالغانه میرسد و از مرزهای طبقهٔ اجتماعی عبور میکند.
خواندن رمانهای کلاسیک عاشقانه فقط شورآفرین نیست، دریچهایست به تاریخ اجتماعی روزگار نویسنده و احوالات زنان آن دوران. زنانی که نخستین گامهای حق انتخاب و تعیین سرنوشت را طی میکردند و «عقل و عشق» را توأمان میخواستند.
من نسخهٔ صوتی این داستان را با ترجمهٔ رضا رضایی از نشر نی و اجرای حرفهای و گوشنواز سحر بیرانوند و مهبد قناعتپیشه از اپ نوار شنیدم و پیشنهاد میکنم اگر در شلوغیهای دنیا دلتان داستانی عاشقانه میخواهد، به سراغش بروید.
شما این داستان را شنیده یا خواندهاید؟ نظرتان را برایم بنویسید.
#معرفیکتاب
@razminabook
۲۴
۱۴:۲۹
مروری بر مقرری نهم شاهنامهخوانی از تاریخ ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ تا ۸ شهریور ۱۴۰۵، پادشاهی زوطهماسب و گرشاسپ
خواندیم که پس از مرگ نوذر و کشته شدن اغریرث به دست افراسیاب، سپاه بیپادشاه ایران در مقابل دریای خونی که جلوی چشمان افراسیاب را گرفته بود، صف آراستند و حالا به اینجا رسیدیم که ایرانیان چاره در این دیدند تا از میان شاهزادگان آنکه از همه شایستهتر و برخوردار از فره ایزدیست به شاهی برگزینند تا سپاه و مملکت بیسروسامان نماند و آخرالأمر زوطهماسب، مردی هشتادساله از تبار فریدون بر تخت شاهی نشست و سررشتهٔ امور را به دست گرفت.
سپاه ایران و توران ۸ ماه بایکدیگر جنگیدند و وقتی تنگی آب و زمین و خشکسالی را دیدند به پیشنهاد سپاه توران مصالحه کردند و اینچنین دوران پادشاهی زوطهماسب پایان گرفت.
پس از زو، پسرش گرشاسپ، ردای شاهی بَرکرد و بعد از ۹ سال سلطنت چشم از جهان فروبست تورانیان زخمخورده و کینهجو این فرصت را غنیمت شمردند و دوباره عزم لشکرکشی به ایران کردند. افراسیاب که پس از شکست از ایران و برادرکشی مغضوب پدرش، پشنگ بود حالا مجالی یافته بود برای انتقام.
خبر حمله به ایران میرسد، بزرگان نزد زال که حالا عمری از او رفته میشتابند و کمک میطلبند و او هم فرزند دلاور و قویبنیهاش، رستم را مهیای نبرد میکند. رستم آماده رزم و مشغول تمهید ساز و برگ جنگی میشود و از میان خیل اسبان اصیل، کُرهای را برمیگزیند که برخلاف دیگر کُرهها پشت و کمری قرص و خمناشدنی دارد و زیر فشار دست رستم نمیشکند، اسبی سزاوار تاخت در میدان نبرد، همرزم و همپا، مقاوم و چالاک و در خورد پهلوانی چون رستم.
زال و رستم آمادهٔ جنگاند اما ایران هنوز بیشاه است تا اینکه خبر میرسد یکی از نوادگان فریدون، کیقباد در البرزکوه خانه دارد و لایقترین شخص برای مقام شاهیست.
جنگِ بیسر و سرور، جنگ مغلوبه است. شاهیِ کیقباد ایرانیان را نجات میدهد؟
در روزهای آتی بیشتر خواهیم خواند.
#شاهنامهخوانی
@razminabook
خواندیم که پس از مرگ نوذر و کشته شدن اغریرث به دست افراسیاب، سپاه بیپادشاه ایران در مقابل دریای خونی که جلوی چشمان افراسیاب را گرفته بود، صف آراستند و حالا به اینجا رسیدیم که ایرانیان چاره در این دیدند تا از میان شاهزادگان آنکه از همه شایستهتر و برخوردار از فره ایزدیست به شاهی برگزینند تا سپاه و مملکت بیسروسامان نماند و آخرالأمر زوطهماسب، مردی هشتادساله از تبار فریدون بر تخت شاهی نشست و سررشتهٔ امور را به دست گرفت.
سپاه ایران و توران ۸ ماه بایکدیگر جنگیدند و وقتی تنگی آب و زمین و خشکسالی را دیدند به پیشنهاد سپاه توران مصالحه کردند و اینچنین دوران پادشاهی زوطهماسب پایان گرفت.
پس از زو، پسرش گرشاسپ، ردای شاهی بَرکرد و بعد از ۹ سال سلطنت چشم از جهان فروبست تورانیان زخمخورده و کینهجو این فرصت را غنیمت شمردند و دوباره عزم لشکرکشی به ایران کردند. افراسیاب که پس از شکست از ایران و برادرکشی مغضوب پدرش، پشنگ بود حالا مجالی یافته بود برای انتقام.
خبر حمله به ایران میرسد، بزرگان نزد زال که حالا عمری از او رفته میشتابند و کمک میطلبند و او هم فرزند دلاور و قویبنیهاش، رستم را مهیای نبرد میکند. رستم آماده رزم و مشغول تمهید ساز و برگ جنگی میشود و از میان خیل اسبان اصیل، کُرهای را برمیگزیند که برخلاف دیگر کُرهها پشت و کمری قرص و خمناشدنی دارد و زیر فشار دست رستم نمیشکند، اسبی سزاوار تاخت در میدان نبرد، همرزم و همپا، مقاوم و چالاک و در خورد پهلوانی چون رستم.
زال و رستم آمادهٔ جنگاند اما ایران هنوز بیشاه است تا اینکه خبر میرسد یکی از نوادگان فریدون، کیقباد در البرزکوه خانه دارد و لایقترین شخص برای مقام شاهیست.
جنگِ بیسر و سرور، جنگ مغلوبه است. شاهیِ کیقباد ایرانیان را نجات میدهد؟
در روزهای آتی بیشتر خواهیم خواند.
#شاهنامهخوانی
@razminabook
۳۲
۵:۱۷
توی پیج ریل جدید گذاشتم و یه کتاب کوتاه اما تأملبرانگیز رو معرفی کردم:
از اینجا ببین
https://www.instagram.com/reel/Dcv4YxItsJq/?igsi=MW0zMjl3YzQ1cHJxYw==
اگه نمیدونستین باید بگم که من یه پیج فعال کتابخوانی دارم و خوشحال میشم اونجا هم باهام همراه باشین.

از اینجا ببین
https://www.instagram.com/reel/Dcv4YxItsJq/?igsi=MW0zMjl3YzQ1cHJxYw==
اگه نمیدونستین باید بگم که من یه پیج فعال کتابخوانی دارم و خوشحال میشم اونجا هم باهام همراه باشین.
۲۱
۱۴:۳۸
ریل جدید منتظر نگاه شماست، یه ریل ولاگطوراز تولد یه کتابفروشی جدید در همدان

ازاینجا ببینش
https://www.instagram.com/reel/Dc8pg2Ux_Ds/?stkn=MTc3N2pwNGduNXc2OQ==
ازاینجا ببینش
https://www.instagram.com/reel/Dc8pg2Ux_Ds/?stkn=MTc3N2pwNGduNXc2OQ==
۱۰
۱۳:۴۸