لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل روایت وصال | فاطمه پیروی نژادر
۵۹ عضو

روایت وصال | فاطمه پیروی نژاد

شنوندهٔ نظراتتون هستم @Vesalpeiro313
نوشته هایی برآمده از دل...
https://eitaa.com/revaayatevesal ایتاhttps://ble.ir/revaayatevesal بله
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۵ تیر
گلبرگ
تکیه اش را به میلهٔ سفید و باریکِ جایگاه اتوبوس ایرانشهر زده. امروز، طلوع خورشید را از پشت ابرهای اینجا دیده. چند دقیقه دیگر اما خورشید، پشت همان ابرها قایم می‌شود. یک گلبرگ دیگر از شاخه گل توی دستش، روی زمین می‌افتد. نیم نگاهی به دو سه تا گلبرگ جلوی پایش می‌اندازد و بعد؛ شاخه گل پژمرده را میان دستانش جا به جا می‌کند. صدای اتوبوس به گوشش می‌رسد. مثل دفعات قبل سراسیمه تکیه اش را از میله بر می‌دارد. منتظر نمی‌ماند اتوبوس به جایگاه برسد.چادرش را به دندان می‌گیرد و دوان دوان به سمت اتوبوس می‌رود. پا به پای ماشین می‌دود و عاجزانه چشم می‌گرداند میان مسافران! ماشین که متوقف می‌شود، طبق عادت جلوی در اتوبوس می‌ایستد. مثل هربار که به استقبالش می‌آمد. چادرش را روی سرش مرتب می‌کند. گلبرگ های آشفته ی شاخه گل را کمی رو به راه می‌کند و به انتظار می‌ایستد. همه جوان هایی که پایین می‌آیند را شبیه او می‌‌بیند. با لباس های خاکی رنگ و پوتینی که یک بندش باز شده. سرش را خم می‌کند و از پله های اتوبوس پایین می‌آید. کوله اش را روی دوشش می‌اندازد و شاخه گل قرمز را روبرویش می‌بیند. کف دستش را روی سر طاسش می‌کشد و دندان نما می‌خندد. چند قدمِ بلند بر می‌دارد و پیشانی پر چین و‌چروک او را می‌بوسد و بعد می‌گوید: "دورت بگردم مامان! بازم خودت اومدی دنبالم؟"_حاج خانم! حاج خانم حالتون خوبه؟ منتظر کسی هستین؟سرش را به سمت مرد راننده بر می‌گرداند. مستاصل می‌شود. چشم می‌گرداند میان مسافرانی که پیاده شدند. او را نمی‌بیند. گلبرگ، باز هم از شاخه گل جدا می‌شود. خم می‌شود و شاخه گل را همانجایی که ایستاده می‌گذارد. بعد آرام زمزمه می‌کند:_اره مادر! بازم خودم اومدم دنبالت. خیلی منتظرت موندم‌. ولی چرا این‌بار تو نیومدی؟
https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۴

۱۸۶

۸:۳۰

۲۹ تیر
روایت وصال | فاطمه پیروی نژاد
undefined آنچه در مسیرِ رسیدن به تو گذشت نمی‌توانم از روزهایی که شاهد مراسم تشییعت بودم، بنویسم. اصلا نمی‌خواهم مراسمات وداع با تو را بخاطر بیاورم. برای لحظه لحظه اش حرف دارم. می‌توانم دقیقه به دقیقه مسیر و جاده های رسیدن به تو را، کنارت به حرف بنشینم. از این دو سه روز به قدر دو سه سال، خاطره دارم. از انبوه ماشین های توی جاده که عکس تو پشت شیشه ماشینشان، داغِ توی دلشان را فریاد می‌زد؛ از آن سکوی کوچکی که با یک قالی کهنه و خاکی پوشانده بودندش و با یک دست خط نه چندان جالب بالای یک میله نوشته بودند: سکوی نماز؛ از اتوبوسی که عکس شهدای لامرد را جای جایش چسبانده و روی یک بنر کوچک نوشته بود: "زائران لامرد برای تشییع پیکر قائد شهید امت"؛ یا اتوبوس دیگری که روی آن نوشته بود: "زائران اهل سنت از شهرستان اِوَز" از موکب های توی راه و شربت های آبلیموی خادمان سیاه پوشت؛ از وقت هایی که پلاک همشهری هایمان را توی جاده می‌دیدیم و با دیدن عکس تو و پرچم ایرانِ روی ماشینشان گل از گلمان می‌شکفت. من از دقیقه به دقیقه مسیر می‌توانم برایت بنویسم‌. دقیق و با جزئیات! اما از اینها نوشتن و گفتن، آنچنان مشکل است که گویی یک هوای سخت و سنگین توی قفسه سینه ات گیر کرده باشد و تو هرچه دم و بازدم کنی نتوانی بیرونش بدهی! اما گاهی تنها راه‌ برای دوباره نفس کشیدن، ایستادن در برابر همین هوای سنگینِ مانده توی سینه است... #روایت_آقا https://ble.ir/revaayatevesal
thumbnail
عکس جان دار
زاویه صورتم را با مه پاش تنظیم می‌کنم. قطرات ریز آب که می‌پاشد توی صورتم، چشمانم را می‌بندم و لبخند می‌زنم. می‌گویند آقا رسیده اند میدان آزادی. می‌دانیم که تقریبا محال است به آقا برسیم؛ اما ناخودآگاه پا تند می‌کنیم. چند قدم جلوتر پسر بچه ۱۰ ۱۱ ساله ای پشت یک میز پلاستیکی نشسته و به مردم نگاه می‌کند. روی میز، دسته دسته روزنامه چیده شده. فرصت نمی‌شود دقیق نگاهشان کنم. اما انگار چیزی شبیه به اعلامیه خبر شهادت آقا است. به چشمم جالب می‌آید اما نه آنقدر که بخواهم در میان این جمعیتِ توی مسیر و بعد هم آن وضعیت مترو و دست آخر هم پارکینگ مصلی توی دست بگیرمش و سلامت به شیراز برسانمش. کیفم را یک وری روی دوشم می‌اندازم تا کمتر توی دست و پایم برود. هر از چند گاهی نور آفتاب یکهو مستقیم می‌افتد توی چشمم. طلق روسری ام را جلوتر می‌کشم تا کمی کار نقاب و عینک را برایم بکند. چشمانم را اما به زمین نمی‌دوزم. مدام میان جمعیت در حرکت است. هنوز به میدان انقلاب هم نرسیده ایم اما جمعیت شبیه قطرات مه پاش های در مسیر است. گاهی که به یک پل می‌رسیم و از بالا جمعیت را می‌بینیم انگار یک کندوی زنبور به هم چسبیده. نیم ساعتی می‌رویم و بعد روی جدول کنار خیابان می‌نشینیم تا نفس تازه کنیم. خانمی با یک دسته پوستر با ابعاد کوچک جلویم ظاهر می‌شود. عکس های آقا است. قشنگ اند. مثل همه عکس های ایشان. اما نمی‌گیرم. تشکر می‌کنم و لبخند می‌زنم. ده دقیقه ای می‌نشینیم و دوباره راه می‌افتیم. نیم ساعتی تا میدان انقلاب راه داریم. قرار می‌گذاریم تا آنجا برویم و بعد برای ادامه مسیر تصمیم بگیریم. از یک موکب شربت می‌گیریم. می‌خواهم راه بیافتم که چشمم به مرد کنار خیابان می‌افتد. توی دستش یک دسته بزرگ و حجیم از عکس های یک شکل حضرت آقا را گرفته و پخش می‌کند. همان عکس معروفی که آقا با کلاه و ردای سفید، روبروی کتابخانه شان ایستاده اند و مشغول مطالعه کتاب‌اند.تا چشمم به عکس می‌افتد پا تند می‌کنم. آنقدر شیفتهٔ عکس می‌شوم که درجا آن را از مرد می‌گیرم. گویی که اولین بار است چشمم به این شمایل آقا می افتد. تمام مسیر تا میدان انقلاب چشمم به آقاست. آقایی که توی تصویر میان دستانم کتاب می‌خواند. از مردهایی که آب رویمان می‌پاشند به سرعت می‌گذرم. به مه پاش ها که می‌رسم عکس را زیر چادرم پنهان می‌کنم و کفش هایم با شدت توی حفره های آب می خورَد و لبه های شلوارم خیس می‌شود اما به سلامت رساندن عکس، به دیوار اتاقم برایم از همه چیز مهم تر است. به میدان انقلاب می‌رسیم. یکی دوتا از همراهان، گرما زده شده اند و بقیه هم دیگر نای راه رفتن برایشان نمانده. نگاهی به عکس میان دستانم می‌اندازم. حسرت ندیدنِ ماشین حامل پیکر آقا را در دلم حس نمی‌کنم. عکس را به آرامی تا می‌زنم. طوری که تا حد ممکن خط و خش رویش ننشیند. بعد؛ از جمعیت جدا می‌شویم و به سمت مترو راه می‌افتیم.
#روایت_آقاhttps://ble.ir/revaayatevesal
undefined۴

۱۹۳

۲۲:۴۰

۳ مرداد
thumbnail
نه پای رفتن؛ نه پای ماندن
زنان عرب رو به روی ضریحش می‌ایستند و حیدر حیدر می‌گویند. پشت سرشان می‌ایستم. دستانم را شبیه آنها بالا می‌برم و حیدر حیدر می‌گویم. می‌روم به خیابان های شیراز و قرارهای شبانه مردم! حیدر هایی که آنجا می گفتیم و مشت های گره کرده ای که آنجا بالا می‌بردیم. دست غیبی را در خیالم متصور می‌شوم که هنگام حیدر گفتن توی خیابان، مرا بلند کرده و نشانده درست روبه روی ضریح خودش! ته دلم از این فکر غنج می‌رود. به حرم امام علی بر می‌گردم. زن ها لبیک یا علی می‌گویند. من هم همین کار را می‌کنم. "عین" علی را از عمق جان می‌گویند. علی گفتن هایشان چنان به جانم می‌نشیند که از یک جایی به بعد همراهشان تکرار نمی‌کنم و فقط شنونده می‌شوم. نگاهم را به پنجره های ضریح می‌دوزم و به اربعین ۱۴۰۵ فکر می‌کنم؛ اولین اربعینی که با این شور و حال روبه روی ضریح، می ایستیم و شعار می‌دهیم. اولین سالی که یک پای دلمان اینجاست و یک پای دیگرش میان خیابان های ایران است...
https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۸

۱۶۱

۲۱:۴۳

۶ مرداد
thumbnail
اینجا عراق است
اینجا عراق است ماکان! کیلومترها با ایرانِ خودمان فاصله دارد. با میناب هم! قاب عکس تو اما، پشت سر مرد عراقی که چای می‌ریزد، روی دیوار نشسته. می‌بینی؟ همان عکست که میان خودمان معروف شد. همان است! همانی که دستانت را جلوی دهانت گرفته ای و ذوق از چشمانت می‌بارد. قاب های کنار عکس خودت را می‌بینی؟ هرکدام تکه ای از خاک ایران شدند و نقشه را کامل کردند. درست مثل تو؛ که برای خاک کشورت از جان مایه گذاشتی! از تکه‌تکه های تنت!کسی چه می‌داند؟ شاید تکه ای هم اینجا، در قلب مرد عراقی جا گذاشته ای...https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۲
undefined۲

۱۳۶

۷:۱۷

thumbnail
undefined۲
undefined۲

۱۳۶

۷:۱۷

۷ مرداد
باری که سبُک شد
روی صندلی های آهنی بین راه نشسته ایم. موکت قهوه ایِ رنگ و رو رفته ای رویش پهن کرده اند. روبه‌رویمان موکب ایرانی کوچکی برپاست. نه تابلویی دارد، نه اسمی نه نشانی. ساندویچ سوسیس بندری می‌دهد و شربت. چند دقیقه که می‌نشینیم مداحی پخش می‌شود...مرد، مسیرش را از جاده کج می‌کند و به سمت موکب می‌رود.بی توجه از جلوی مردان سینی به دستِ موکب رد می‌شود و لبه جدول می‌نشیند. دستش را هماهنگ با ضرب مداحی به سینه می‌کوبد. چند دقیقه ی اول، محکم و سنگین؛ کمی که می‌گذرد اما سرش را پایین می‌اندازد. شانه هایش می‌لرزد. آرام تر از قبل به سینه می‌زند.
«سرم را از تن جدا سازی...در رضای حسین... ای خدای من!نظر بر دل پر امیدم کن...به کوی شهادت شهیدم کن...که تا باشم با حسین و با اولیای حسین... ای خدای من!»
زنان و مردان توی مسیر سینه می‌زنند و رد می‌شوند. مرد کوله اش را روی شانه اش جا به جا می‌کند. شبیه‌ بچه ها با پشت دست اشک هایش را پاک می‌کند و دوباره راه می‌افتد. انگار چیزی از سنگینی مسیر را آنجا لبه جدول گذاشت و رفت
https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۶

۱۵۵

۹:۰۵

۱۳ مرداد
زیارت اختصاصی
نانوا ها را دیده اید که چطور خمیر را ورز می‌دهند؟ یک مشت بر می‌دارند و میان دستانشان آنقدر مشت و مال می‌دهند تا به اصطلاح، به هم گیر شود. توی صف تفتیش و بعد هم صف ضریح حرم، من هم یک جورهایی به هم گیر شدم. آنقدر میان تن و بدن درشت زنان عراقی ورزم دادند که حال و هوای زیارت به یک باره از سرم پرید. به جای اینکه ذکر و دعا و ثنا به لبم باشد، هر لحظه ممکن بود برگردم و چیزهایی که نباید را نثار زنان عرب کنم. اما دستانشان که با تمام توان توی پهلوی این و آن فرو می‌رفت، پشیمانم کرد. احتمال دادم اگر اعتراض کنم زنده از میانشان بیرون نمی‌آیم. از حرم که بیرون آمدم و توی بین الحرمین ایستادم، رو به گنبد از آقا خواستم یک بار برای یک زیارت اختصاصی مرا بطلبد. یک زمان غیر از اربعین. فقط برای زیارت. هنوز جمله بعدی از زبانم بیرون نیامده بود که چرخ یک کالسکه را از پیچ بین الحرمین دیدم. بعد، نوزاد درونش را؛ بعد هم مردی که کالسکه را می‌کشید. موهایش هم رنگ تیشرتش مشکی بود. چشمم به او بود تا اولین مواجهه اش با گنبد را ببینم. چند قدمیِ گنبد امام حسین، ایستاد. رو به گنبد کرد، دستش را بالا آورد و با لبخند گفت:_مرسی که هستی! عشقی عشق!"عشق" را یک جوری کشید و با آب و تاب به زبانش آورد که انگار وسط یک زیارت اختصاصی با آقا است...
https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۳

۱۳۲

۱۰:۱۴

۱۷ مرداد
آن عکس
فردای روزی که از کربلا برگشتیم، عکس ها را گذاشتم ببینیم. می‌خواستم آنهایی که اضافه است یا بد شده را پاک کنم. همینطور یکی یکی رد می‌کردیم و از هرکدام که خاطره ای یادم می‌آمد نگه می‌داشتم و با شوق و ذوق برای اهل خانه تعریف می‌کردم. از عکس های توی مسیر شیراز به شلمچه و اتوبوس و آفتاب داغ و سوزان گچساران گذشتیم و به وادی السلام رسیدیم. اولین عکسِ شهر‌ نجف. مزار سید علی قاضی طباطبایی و رئیس علی دلواری که اولین بار بود می‌رفتم. عکس بعدی هم رسید به ضریح و سنگ های خنک داخل حرم و سوژه هایی که خودم ازشان سوژه می‌ساختم. مثلا سمفونی رنگ سبز جانمازم با فرش های سبز حرم. عکس های نجف که تمام شد، رسیدیم به تصاویر آسیدعلی خامنه ای روی در و دیوار موکب های عراقی مشایه و ماشین هاشان. خوراکی های خوشمزه ای که به جانمان می‌چسبید را هم حتما عکس می‌گرفتم. عکس شربت بنفشی که خانواده پرسیدند چه طعمی بود و من یادم نمی‌آمد را که رد کردیم، رسیدیم به اولین عکس از گنبد امام حسین. اولین نگاه. همان جا که ایستاده بودم ثبتش کردم. بعد هم یکی یکی عکس های تکراری در زوایای مختلف از بین الحرمین ورق خورد. ترکیب مه پاش ها و نورهای قرمز اطراف بین الحرمین و گنبد طلایی و نوشته سبز رنگِ "السلام علیک یابن امیرالمومنین" آنقدر اتمسفر حاکم بر فضای عکس را دلنشین می‌کرد که مثلا سیبیل مردی که درست گوشه دوربین افتاده بود اصلا به چشم نمی‌‌آمد. حتی نگاه آن خانم مسنی هم که بغض کرده بود و با گریه، درست همان لحظه به دوربین من زل زده بود هم آنقدرها ضایع نبود که مثلا کسی فکر کند سوژه عکس من بوده و برای دوربین من ژست گرفته. اصلا! هنوز توی عکس های بین الحرمین بودیم که یکی از عکس ها میخکوبم کرد. از شدت تعجب دهانم باز ماند و صدایی شبیه "اَ" با دهان باز از خودم در آوردم. نمی‌دانستم توی عکس فرو بروم یا بقیه را که کنجکاو کردم، در جریان ماجرا قرار دهم. تصویر را روی یکی از خانم های توی جمعیت زوم کردم و همانطور که هنوز چشمانم گرد بود و در حیرت مانده بودم، برایشان توضیح دادم:_این خانمه، توی ونی که از کربلا به شلمچه گرفتیم، بود. وسط راه سوار شدند. با همسرش. پرسیدن شلمچه؟ راننده که "اِی" گفت و اشاره کرد بیاین بالا، اینا جلدی سوار ماشین شدن. همون ردیف اول روی صندلی دوتایی نشستند.آنها هم مثل من تعجب کردند. پدرم "عه" کشدار و بلندی گفت. پرسیدند مطمئنی خودش است؟ چطور می‌شود توی آن همه جمعیت یکهو همسفر کربلا تا ایرانت را توی ون را ببینی؟ آن هم نه یک ون با ۴۰، ۵۰ صندلی. یک ون با نهایتا ۲۰ و اَندی صندلی.آن شب در حد همان پنج شش دقیقه روی عکس ماندیم و تعجب کردیم و درباره اش حرف زدیم. درباره اینکه چقدر اتفاقات این‌چنینی و عجیب و غریب، اتفاق افتادنش ممکن است و چقدر نیست. اینکه مثلا چرا باید بین آن همه آدم و جمعیت، او درست توی یکی از عکس هایم بیافتد؟ با طرح چند سوال بی پاسخ و صحبت از خدا و حکمتش ماجرا را بستیم و رفتیم سراغ عکس بعدی.شب های بعد اما من باز هم توی خلوت به این ماجرا فکر کردم. راستش آن شب، قضیه را فقط به چشم یک اتفاق ندیدم. کمی فراتر از یک ماجرای معمولی نگاهش کردم. نفهمیدم ضبط و ربط میان افکارم تا چه اندازه درست است و چقدر می‌شود عمیق شد در آن؛ اما دفعه بعد که عکس را دیدم، نگاهی گذرا به زن انداختم و ساده از کنارش گذشتم. این‌بار میان انبوه جمعیت چشم چشم کردم پی فردی دیگر. پی غریبه ای که هیچ‌گاه ندیدمش اما آشناترین آدم زندگی‌ام اوست. با خودم فکر کردم چطور می‌شود که میان خیل جمعیت اربعین یک آشنا می‌بینم. آن هم نه یک آشنایی که واقعا آشنا باشد. کسی را دیدم که فاصله کربلا تا ایران را با فاصله چند صندلی همسفر بودیم و یکی دوبار نگاهمان به هم افتاده بود. اگر این ممکن شد و او را دیدم، پس ممکن است بارها چشمم به آشناترین گمشده تاریخ هم افتاده باشد‌. همانی که عرفا و علما و بعضاً احادیث، گفته اند شاید از کنارش رد شوید و شاید هم ببینیدش اما او را نخواهید شناخت. از این فکر مو به تنم سیخ شد. از اینکه وقتی آن روز فرا رسد و او را درحالی که بانگ "انا المهدی" سر می‌دهد ببینم، حالم چگونه است؟ نمی‌دانم! احتمالا آن لحظه، تمام روزها و دقایقی که توی شهر و خیابان هایش او را دیدم و نگاهم به نگاهش افتاده، شبیه یک فیلم از جلوی چشمانم می‌گذرد. آن لحظه قرار است چگونه شوم؟https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۱

۱۲۸

۱۰:۵۵

۲۷ مرداد
thumbnail
روزی که ما را بار کامیون کردند و بردند، فکر کردیم قرار است توی تشت های آبِ مسیرِ مشایه غوطه ور شویم و تشنگی زائران در مسیر را برطرف کنیم؛ شبیه سرگذشت همه دوستانمان تا به امروز.اما آن روز... آن دقیقه ای که ماشین باربری بعد از چند ساعت، متوقف شد را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. چشمانم چیزی که می‌دید را باور نمی‌کرد. ما درست وسط بین الحرمین بودیم. جایی که سالها با آرزویش زندگی می‌کردیم. خب راستش ما همیشه رسالتمان را "توی مشایه بودن" می‌دیدیم. سیراب کردن آن همه زائری که مسیر طولانی و چندین روزه را پیاده طی می‌کنند برای رسیدن به اینجا. چند دقیقه بعد آمدند و یکی یکی کارتن هایمان را از روی زمین برداشتند و بردند. قدم هایشان سریع بود. انگار عجله داشتند. فرصت اشک و خداحافظی و رساندن سلام دوستانمان را هم پیدا نکردیم. شدت ازدحام جعیت اجازه نمی‌داد به راحتی رد شویم و خادمان مدام از سرعت می‌افتادند. بدن هایمان به مردم می‌خورد و حاملان ما "عفواً" گویان رد می‌شدند. چشمانم را بستم. نمی‌خواستم ازدحام جمعیت و برخورد های ناگهانی مان حواسم را از تصویری که‌ چند دقیقه قبل دیده بودم، پرت کند. دوباره گنبد طلایی رنگ را تجسم‌می‌کنم و لبخند روی لبم می‌آید. چند لحظه بعد چشم باز کردیم و ضریح قرمز رنگی را مقابل خود دیدیم. پنجره های گره خورده توی هم. پیشانی طلاکاری شده ی ضریح و تکه پارچه های آویزان به توری بالای ضریح. بعد از آن، مردان درشت هیکل عرب را دیدم که با پیراهن مشکی و جلیقه خادمی، چوب پرهای سفید و خاکستری شان را تکان می‌دهند و در تلاشند برای هدایت حجم انبوه جنعیت. کارتن های ما اما با سرعت هرچه تمام تر از میان مردم می‌گذشت و به سمت دیوار های انتهایی صحن می‌رفت. از انبوه جمعیت که رد شدیم، کتیبه ی روی دیوار چشمم را گرفت "اِنّی اُحامی اَبَداً عَن دینی" افکارم در هم گره خورد. جمله را تحزیه تحلیل کردم، اما به آخرش که می‌رسیدم دلم نمی‌خواست حل شود. کارتن ها را یکی یکی درست زیر همان کتیبه می‌چیدند. طوری که دقیقا چشممان مقابل ضریح باشد. قبل و بعد جمله ی روی کتیبه مدام توی ذهنم بالا و پایین می‌دند. کلمات انگار بال در می‌آوردند. انگار می‌خواستم خودم پر پروازی برایشان پیدا کنم و زودتر از آشیانه افکارم دورشان کنم. نمی‌خواستم باور کنم اینجا منزلگاه اوست. نمی‌توانستم حضور خودم را در اینجا تاب بیاورم. آب بودم اما آن‌وقت که باید آب می‌شدم و توی زمین می‌رفتم به کار نیامدم. آن‌وقت که باید از شدت شرم و خجالت به سرعت آبِ توی رودخانه، دمم را روی کولم می‌گذاشتم و می‌رفتم به کار نیامدم.. باز هم کلمات یقه ام را گرفتند:"والله ان قطعتمو یمینی انی احامی ابدا عن دینیو عن امام الصادق الیقینیبه خدا سوگند اگر دست راستم را هم قطع کنید تا ابد از دین و امامم دفاع میکنم."این ها رجزخوانی های عموی بچه های حسین است. همان که نگاه دخترکان و پسرکان خیمه ها تا آخرین لحظه به مشکش بود؛ اما او هیچ‌گاه برنگشت. آن‌وقت ما آنجا؟ در مقابل او چه می‌کردیم؟ چگونه آن‌گونه مرتب و منظم روی هم چیده شده بودیم؟ چگونه خم نشدیم از شرم؟ آب نشدیم از خجالت؟حالا ما اینجا هستیم و به اذن همان سقا، زائران صحن و سرایش را سیراب می‌کنیم تا خود از دریای محبت او سیراب شویم.https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۲

۸۶

۲۱:۱۲

۲ شهریور
نمی‌خواستیم معروف شویم
شالش را دور سرش پیچیده بود و لباس رنگی مخصوص خودشان را به تن داشت. پوستش سبزه بود و انگشتان دست و پایش را حنا بسته بود. یک دستش به گوشه شالش بود و با دست دیگرش دخترکش را گرفته بود و مشغول خرید از فروشگاه بودند. همه این خصوصیات ظاهری اش مرا به جنوب و هرمزگان برد. از همان اولی که دیدمش. همه چیزش با بقیه فرق داشت. همین هم شد که بیشتر به چشمم آمد و نگاهم از همان بدو ورود به او بود. کنار غرفه ای ایستاد. هنوز زیر چشمی نگاهش می‌کردم که کسی صدایم زد. چند دقیقه بعد که دوباره برگشتم سمت زن، دیدم مشغول صحبت با خانم فروشنده پشت غرفه شده است. خوشحال شدم. دوست داشتم بدانم از کجا می‌آید و چه می‌گوید. نزدیک تر شدم. _اونجا هنوز که هنوزه مثل قبل نشده. هیچوقت هم نمیشه.نمی‌فهمیدم از کجا حرف می‌زند. هنوز حرف هایش مبهم بود._ما کلا اونجا جمعیتمون زیاد نیست حالا شما فکر کن تو همچین منطقه ای، توی یه روز، یه مدرسه با تمام آدمای توش از بین بره.پلک هایم لرزید. توی دلم خالی شد. اهل میناب بود. دوباره در عمق چشمانش دقیق شدم. نمی‌دانستم می‌خواهم چه چیزی درون مردمک های مشکی اش پیدا کنم، اما انگار دنبال چیزی بودم از درون خود او... _گلزار شهدا از ۹ اسفند به بعد دیگه یه روزم خالی نیست. شاید میتونم بگم شلوغ ترین جای شهر اونجاست..خانم فروشنده چهره اش را توی هم می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. هیچکس در برابر این حجم از غم حرفی برای گفتن ندارد. نه تنها خانم فروشنده، هیچکدام از ما غیر مینابی ها یارای هم کلام شدن با آنها را نداریم. _میناب رو تا قبل از این هیچکس نمی‌شناخت. اصلا خیلیا نمی‌دونستن همچین شهری هم وجود داره. اما بعد از این ماجرا اسم در کردیم. میناب معروف شدسرش را پایین انداخت. نفس سنگین درون سینه اش را بیرون داد و همانطور که دست دخترکش را می‌گرفت و طوری که انگار می‌خواهد آخرین‌ جمله اش را بگوید، آماده ی رفتن شد. _اما ای کاش اینطوری اسم در نمی‌کردیم. ما نمی‌خواستیم با همچین اتفاقی معروف بشیم...
https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۶

۴۸

۸:۵۸