لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل روایت وصال | فاطمه پیروی نژادر
۵۸ عضو

روایت وصال | فاطمه پیروی نژاد

شنوندهٔ نظراتتون هستم @Vesalpeiro313
نوشته هایی برآمده از دل...
https://eitaa.com/revaayatevesal ایتاhttps://ble.ir/revaayatevesal بله
مشاهده در وب بله
۶ مرداد
thumbnail
اینجا عراق است
اینجا عراق است ماکان! کیلومترها با ایرانِ خودمان فاصله دارد. با میناب هم! قاب عکس تو اما، پشت سر مرد عراقی که چای می‌ریزد، روی دیوار نشسته. می‌بینی؟ همان عکست که میان خودمان معروف شد. همان است! همانی که دستانت را جلوی دهانت گرفته ای و ذوق از چشمانت می‌بارد. قاب های کنار عکس خودت را می‌بینی؟ هرکدام تکه ای از خاک ایران شدند و نقشه را کامل کردند. درست مثل تو؛ که برای خاک کشورت از جان مایه گذاشتی! از تکه‌تکه های تنت!کسی چه می‌داند؟ شاید تکه ای هم اینجا، در قلب مرد عراقی جا گذاشته ای...https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۲
undefined۲

۲۴۳

۷:۱۷

thumbnail
undefined۲
undefined۲

۲۴۴

۷:۱۷

۷ مرداد
باری که سبُک شد
روی صندلی های آهنی بین راه نشسته ایم. موکت قهوه ایِ رنگ و رو رفته ای رویش پهن کرده اند. روبه‌رویمان موکب ایرانی کوچکی برپاست. نه تابلویی دارد، نه اسمی نه نشانی. ساندویچ سوسیس بندری می‌دهد و شربت. چند دقیقه که می‌نشینیم مداحی پخش می‌شود...مرد، مسیرش را از جاده کج می‌کند و به سمت موکب می‌رود.بی توجه از جلوی مردان سینی به دستِ موکب رد می‌شود و لبه جدول می‌نشیند. دستش را هماهنگ با ضرب مداحی به سینه می‌کوبد. چند دقیقه ی اول، محکم و سنگین؛ کمی که می‌گذرد اما سرش را پایین می‌اندازد. شانه هایش می‌لرزد. آرام تر از قبل به سینه می‌زند.
«سرم را از تن جدا سازی...در رضای حسین... ای خدای من!نظر بر دل پر امیدم کن...به کوی شهادت شهیدم کن...که تا باشم با حسین و با اولیای حسین... ای خدای من!»
زنان و مردان توی مسیر سینه می‌زنند و رد می‌شوند. مرد کوله اش را روی شانه اش جا به جا می‌کند. شبیه‌ بچه ها با پشت دست اشک هایش را پاک می‌کند و دوباره راه می‌افتد. انگار چیزی از سنگینی مسیر را آنجا لبه جدول گذاشت و رفت
https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۶

۲۶۶

۹:۰۵

۱۳ مرداد
زیارت اختصاصی
نانوا ها را دیده اید که چطور خمیر را ورز می‌دهند؟ یک مشت بر می‌دارند و میان دستانشان آنقدر مشت و مال می‌دهند تا به اصطلاح، به هم گیر شود. توی صف تفتیش و بعد هم صف ضریح حرم، من هم یک جورهایی به هم گیر شدم. آنقدر میان تن و بدن درشت زنان عراقی ورزم دادند که حال و هوای زیارت به یک باره از سرم پرید. به جای اینکه ذکر و دعا و ثنا به لبم باشد، هر لحظه ممکن بود برگردم و چیزهایی که نباید را نثار زنان عرب کنم. اما دستانشان که با تمام توان توی پهلوی این و آن فرو می‌رفت، پشیمانم کرد. احتمال دادم اگر اعتراض کنم زنده از میانشان بیرون نمی‌آیم. از حرم که بیرون آمدم و توی بین الحرمین ایستادم، رو به گنبد از آقا خواستم یک بار برای یک زیارت اختصاصی مرا بطلبد. یک زمان غیر از اربعین. فقط برای زیارت. هنوز جمله بعدی از زبانم بیرون نیامده بود که چرخ یک کالسکه را از پیچ بین الحرمین دیدم. بعد، نوزاد درونش را؛ بعد هم مردی که کالسکه را می‌کشید. موهایش هم رنگ تیشرتش مشکی بود. چشمم به او بود تا اولین مواجهه اش با گنبد را ببینم. چند قدمیِ گنبد امام حسین، ایستاد. رو به گنبد کرد، دستش را بالا آورد و با لبخند گفت:_مرسی که هستی! عشقی عشق!"عشق" را یک جوری کشید و با آب و تاب به زبانش آورد که انگار وسط یک زیارت اختصاصی با آقا است...
https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۳

۲۴۳

۱۰:۱۴

۱۷ مرداد
آن عکس
فردای روزی که از کربلا برگشتیم، عکس ها را گذاشتم ببینیم. می‌خواستم آنهایی که اضافه است یا بد شده را پاک کنم. همینطور یکی یکی رد می‌کردیم و از هرکدام که خاطره ای یادم می‌آمد نگه می‌داشتم و با شوق و ذوق برای اهل خانه تعریف می‌کردم. از عکس های توی مسیر شیراز به شلمچه و اتوبوس و آفتاب داغ و سوزان گچساران گذشتیم و به وادی السلام رسیدیم. اولین عکسِ شهر‌ نجف. مزار سید علی قاضی طباطبایی و رئیس علی دلواری که اولین بار بود می‌رفتم. عکس بعدی هم رسید به ضریح و سنگ های خنک داخل حرم و سوژه هایی که خودم ازشان سوژه می‌ساختم. مثلا سمفونی رنگ سبز جانمازم با فرش های سبز حرم. عکس های نجف که تمام شد، رسیدیم به تصاویر آسیدعلی خامنه ای روی در و دیوار موکب های عراقی مشایه و ماشین هاشان. خوراکی های خوشمزه ای که به جانمان می‌چسبید را هم حتما عکس می‌گرفتم. عکس شربت بنفشی که خانواده پرسیدند چه طعمی بود و من یادم نمی‌آمد را که رد کردیم، رسیدیم به اولین عکس از گنبد امام حسین. اولین نگاه. همان جا که ایستاده بودم ثبتش کردم. بعد هم یکی یکی عکس های تکراری در زوایای مختلف از بین الحرمین ورق خورد. ترکیب مه پاش ها و نورهای قرمز اطراف بین الحرمین و گنبد طلایی و نوشته سبز رنگِ "السلام علیک یابن امیرالمومنین" آنقدر اتمسفر حاکم بر فضای عکس را دلنشین می‌کرد که مثلا سیبیل مردی که درست گوشه دوربین افتاده بود اصلا به چشم نمی‌‌آمد. حتی نگاه آن خانم مسنی هم که بغض کرده بود و با گریه، درست همان لحظه به دوربین من زل زده بود هم آنقدرها ضایع نبود که مثلا کسی فکر کند سوژه عکس من بوده و برای دوربین من ژست گرفته. اصلا! هنوز توی عکس های بین الحرمین بودیم که یکی از عکس ها میخکوبم کرد. از شدت تعجب دهانم باز ماند و صدایی شبیه "اَ" با دهان باز از خودم در آوردم. نمی‌دانستم توی عکس فرو بروم یا بقیه را که کنجکاو کردم، در جریان ماجرا قرار دهم. تصویر را روی یکی از خانم های توی جمعیت زوم کردم و همانطور که هنوز چشمانم گرد بود و در حیرت مانده بودم، برایشان توضیح دادم:_این خانمه، توی ونی که از کربلا به شلمچه گرفتیم، بود. وسط راه سوار شدند. با همسرش. پرسیدن شلمچه؟ راننده که "اِی" گفت و اشاره کرد بیاین بالا، اینا جلدی سوار ماشین شدن. همون ردیف اول روی صندلی دوتایی نشستند.آنها هم مثل من تعجب کردند. پدرم "عه" کشدار و بلندی گفت. پرسیدند مطمئنی خودش است؟ چطور می‌شود توی آن همه جمعیت یکهو همسفر کربلا تا ایرانت را توی ون را ببینی؟ آن هم نه یک ون با ۴۰، ۵۰ صندلی. یک ون با نهایتا ۲۰ و اَندی صندلی.آن شب در حد همان پنج شش دقیقه روی عکس ماندیم و تعجب کردیم و درباره اش حرف زدیم. درباره اینکه چقدر اتفاقات این‌چنینی و عجیب و غریب، اتفاق افتادنش ممکن است و چقدر نیست. اینکه مثلا چرا باید بین آن همه آدم و جمعیت، او درست توی یکی از عکس هایم بیافتد؟ با طرح چند سوال بی پاسخ و صحبت از خدا و حکمتش ماجرا را بستیم و رفتیم سراغ عکس بعدی.شب های بعد اما من باز هم توی خلوت به این ماجرا فکر کردم. راستش آن شب، قضیه را فقط به چشم یک اتفاق ندیدم. کمی فراتر از یک ماجرای معمولی نگاهش کردم. نفهمیدم ضبط و ربط میان افکارم تا چه اندازه درست است و چقدر می‌شود عمیق شد در آن؛ اما دفعه بعد که عکس را دیدم، نگاهی گذرا به زن انداختم و ساده از کنارش گذشتم. این‌بار میان انبوه جمعیت چشم چشم کردم پی فردی دیگر. پی غریبه ای که هیچ‌گاه ندیدمش اما آشناترین آدم زندگی‌ام اوست. با خودم فکر کردم چطور می‌شود که میان خیل جمعیت اربعین یک آشنا می‌بینم. آن هم نه یک آشنایی که واقعا آشنا باشد. کسی را دیدم که فاصله کربلا تا ایران را با فاصله چند صندلی همسفر بودیم و یکی دوبار نگاهمان به هم افتاده بود. اگر این ممکن شد و او را دیدم، پس ممکن است بارها چشمم به آشناترین گمشده تاریخ هم افتاده باشد‌. همانی که عرفا و علما و بعضاً احادیث، گفته اند شاید از کنارش رد شوید و شاید هم ببینیدش اما او را نخواهید شناخت. از این فکر مو به تنم سیخ شد. از اینکه وقتی آن روز فرا رسد و او را درحالی که بانگ "انا المهدی" سر می‌دهد ببینم، حالم چگونه است؟ نمی‌دانم! احتمالا آن لحظه، تمام روزها و دقایقی که توی شهر و خیابان هایش او را دیدم و نگاهم به نگاهش افتاده، شبیه یک فیلم از جلوی چشمانم می‌گذرد. آن لحظه قرار است چگونه شوم؟https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۲

۲۴۳

۱۰:۵۵

۲۷ مرداد
thumbnail
روزی که ما را بار کامیون کردند و بردند، فکر کردیم قرار است توی تشت های آبِ مسیرِ مشایه غوطه ور شویم و تشنگی زائران در مسیر را برطرف کنیم؛ شبیه سرگذشت همه دوستانمان تا به امروز.اما آن روز... آن دقیقه ای که ماشین باربری بعد از چند ساعت، متوقف شد را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. چشمانم چیزی که می‌دید را باور نمی‌کرد. ما درست وسط بین الحرمین بودیم. جایی که سالها با آرزویش زندگی می‌کردیم. خب راستش ما همیشه رسالتمان را "توی مشایه بودن" می‌دیدیم. سیراب کردن آن همه زائری که مسیر طولانی و چندین روزه را پیاده طی می‌کنند برای رسیدن به اینجا. چند دقیقه بعد آمدند و یکی یکی کارتن هایمان را از روی زمین برداشتند و بردند. قدم هایشان سریع بود. انگار عجله داشتند. فرصت اشک و خداحافظی و رساندن سلام دوستانمان را هم پیدا نکردیم. شدت ازدحام جعیت اجازه نمی‌داد به راحتی رد شویم و خادمان مدام از سرعت می‌افتادند. بدن هایمان به مردم می‌خورد و حاملان ما "عفواً" گویان رد می‌شدند. چشمانم را بستم. نمی‌خواستم ازدحام جمعیت و برخورد های ناگهانی مان حواسم را از تصویری که‌ چند دقیقه قبل دیده بودم، پرت کند. دوباره گنبد طلایی رنگ را تجسم‌می‌کنم و لبخند روی لبم می‌آید. چند لحظه بعد چشم باز کردیم و ضریح قرمز رنگی را مقابل خود دیدیم. پنجره های گره خورده توی هم. پیشانی طلاکاری شده ی ضریح و تکه پارچه های آویزان به توری بالای ضریح. بعد از آن، مردان درشت هیکل عرب را دیدم که با پیراهن مشکی و جلیقه خادمی، چوب پرهای سفید و خاکستری شان را تکان می‌دهند و در تلاشند برای هدایت حجم انبوه جنعیت. کارتن های ما اما با سرعت هرچه تمام تر از میان مردم می‌گذشت و به سمت دیوار های انتهایی صحن می‌رفت. از انبوه جمعیت که رد شدیم، کتیبه ی روی دیوار چشمم را گرفت "اِنّی اُحامی اَبَداً عَن دینی" افکارم در هم گره خورد. جمله را تحزیه تحلیل کردم، اما به آخرش که می‌رسیدم دلم نمی‌خواست حل شود. کارتن ها را یکی یکی درست زیر همان کتیبه می‌چیدند. طوری که دقیقا چشممان مقابل ضریح باشد. قبل و بعد جمله ی روی کتیبه مدام توی ذهنم بالا و پایین می‌دند. کلمات انگار بال در می‌آوردند. انگار می‌خواستم خودم پر پروازی برایشان پیدا کنم و زودتر از آشیانه افکارم دورشان کنم. نمی‌خواستم باور کنم اینجا منزلگاه اوست. نمی‌توانستم حضور خودم را در اینجا تاب بیاورم. آب بودم اما آن‌وقت که باید آب می‌شدم و توی زمین می‌رفتم به کار نیامدم. آن‌وقت که باید از شدت شرم و خجالت به سرعت آبِ توی رودخانه، دمم را روی کولم می‌گذاشتم و می‌رفتم به کار نیامدم.. باز هم کلمات یقه ام را گرفتند:"والله ان قطعتمو یمینی انی احامی ابدا عن دینیو عن امام الصادق الیقینیبه خدا سوگند اگر دست راستم را هم قطع کنید تا ابد از دین و امامم دفاع میکنم."این ها رجزخوانی های عموی بچه های حسین است. همان که نگاه دخترکان و پسرکان خیمه ها تا آخرین لحظه به مشکش بود؛ اما او هیچ‌گاه برنگشت. آن‌وقت ما آنجا؟ در مقابل او چه می‌کردیم؟ چگونه آن‌گونه مرتب و منظم روی هم چیده شده بودیم؟ چگونه خم نشدیم از شرم؟ آب نشدیم از خجالت؟حالا ما اینجا هستیم و به اذن همان سقا، زائران صحن و سرایش را سیراب می‌کنیم تا خود از دریای محبت او سیراب شویم.https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۳

۲۱۶

۲۱:۱۲

۲ شهریور
نمی‌خواستیم معروف شویم
شالش را دور سرش پیچیده بود و لباس رنگی مخصوص خودشان را به تن داشت. پوستش سبزه بود و انگشتان دست و پایش را حنا بسته بود. یک دستش به گوشه شالش بود و با دست دیگرش دخترکش را گرفته بود و مشغول خرید از فروشگاه بودند. همه این خصوصیات ظاهری اش مرا به جنوب و هرمزگان برد. از همان اولی که دیدمش. همه چیزش با بقیه فرق داشت. همین هم شد که بیشتر به چشمم آمد و نگاهم از همان بدو ورود به او بود. کنار غرفه ای ایستاد. هنوز زیر چشمی نگاهش می‌کردم که کسی صدایم زد. چند دقیقه بعد که دوباره برگشتم سمت زن، دیدم مشغول صحبت با خانم فروشنده پشت غرفه شده است. خوشحال شدم. دوست داشتم بدانم از کجا می‌آید و چه می‌گوید. نزدیک تر شدم. _اونجا هنوز که هنوزه مثل قبل نشده. هیچوقت هم نمیشه.نمی‌فهمیدم از کجا حرف می‌زند. هنوز حرف هایش مبهم بود._ما کلا اونجا جمعیتمون زیاد نیست حالا شما فکر کن تو همچین منطقه ای، توی یه روز، یه مدرسه با تمام آدمای توش از بین بره.پلک هایم لرزید. توی دلم خالی شد. اهل میناب بود. دوباره در عمق چشمانش دقیق شدم. نمی‌دانستم می‌خواهم چه چیزی درون مردمک های مشکی اش پیدا کنم، اما انگار دنبال چیزی بودم از درون خود او... _گلزار شهدا از ۹ اسفند به بعد دیگه یه روزم خالی نیست. شاید میتونم بگم شلوغ ترین جای شهر اونجاست..خانم فروشنده چهره اش را توی هم می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. هیچکس در برابر این حجم از غم حرفی برای گفتن ندارد. نه تنها خانم فروشنده، هیچکدام از ما غیر مینابی ها یارای هم کلام شدن با آنها را نداریم. _میناب رو تا قبل از این هیچکس نمی‌شناخت. اصلا خیلیا نمی‌دونستن همچین شهری هم وجود داره. اما بعد از این ماجرا اسم در کردیم. میناب معروف شدسرش را پایین انداخت. نفس سنگین درون سینه اش را بیرون داد و همانطور که دست دخترکش را می‌گرفت و طوری که انگار می‌خواهد آخرین‌ جمله اش را بگوید، آماده ی رفتن شد. _اما ای کاش اینطوری اسم در نمی‌کردیم. ما نمی‌خواستیم با همچین اتفاقی معروف بشیم...
https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۸

۲۱۵

۸:۵۸

۶ شهریور
thumbnail
تو آمدی و جهان غرق زندگانی شدو گیس دخترکان هم غبار روبی شدز بعد آمدنت، ماه و آفتابِ زمین؛رخی ز پرده گشودند و آب آبی شدتمام نورها به یک باره قد علم کردندولی صدای یکی، یک هزار خالی شد
undefinedفاطمه پیروی نژاد
https://ble.ir/revaayatevesal
undefined۶

۵۹

۲۰:۳۴

۱۸ شهریور
thumbnail
undefinedبعضی وقت ها انسان می‌بیند که یک حال خوشی داردحالت نورانی داردنمی‌داند علتش چیستکار خاصی هم نکرده...
undefined۲

۵۹

۸:۱۵

۹ مهر
روایت وصال | فاطمه پیروی نژاد
undefined تو شبیه هیچکس نبودی اولین باری که صدایت را هنگام تلاوت سوره جمعه از تلویزیون شنیدم، نفهمیدم صدا، صدای توست. غرق شدم. شبیه هیچ کدام از تلاوت هایی که تا آن وقت شنیده بودم، نبود. گویی کلمات، بدون هیچ آوا و موسیقی عجیب و غریبی، اعجاز کرده باشند؛ در عمق جانم نشستند. آن شب تا آخرِ دعا را همینطور زل زده بودم به تلویزیون و فقط گوش می‌دادم. دعا که تمام شد، آقای مجری رو به دوربین لبخندی زد و گفت: _تلاوت آقای شهیدمون رو شنیدید... باورم نشد. به خودم نهیب زدم که چطور ممکن است صدای او را نشناخته باشی. توی کَتَم نمی‌رفت. تو شبیه هیچکس نبودی. همه دنیا هم اگر جمع می‌شدند، یک کدامشان حتی به اندازه سر سوزنی شبیه تو نمی‌شد. آن تلاوت هم حتی با تمام سادگی اش شبیه هیچکدام از تلاوت های معروف و دلنشین نبود. تلاوت سوره جمعه ات، تلاوت های محسن فرهمند و علی فانی و حاج مهدی سماواتی را به کل از یادم برد. حالا نه فقط جمعه ها؛ هرروزی از هفته که دلم می‌گیرد، تلاوتت را پخش می‌کنم. https://ble.ir/revaayatevesal
به فرموده ی امام صادق علیه السلام؛هرکس سوره جمعه را هر شب جمعه تلاوت کند، کفاره گناهانش بین دو جمعه خواهد بود.
شب جمعه است...سوره جمعه را با تلاوت دلنشین شهید سید علی خامنه ای، تلاوت کنیم.undefined#سوره_جمعه
undefined۳

۲۶

۲۰:۰۴