لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل روایت قمر
۳۷۹ عضو

روایت قم

بچه‌های مرکز روایت حوزه هنری انقلاب اسلامی استان قم
ارتباط با ما@msruygar رویگر
مشاهده در وب بله
۲۳ مهر
thumbnail
تو لیلایی یا ام‌البنین
میدان مثل همیشه نیست. تعداد ماشین و نیروهای نظامی بیشتر از شبهای گذشته است.می‎گردم و دختر عمو را پیدا می‌کنم. می‌خواهم توافق کنیم کجای میدان بنشینیم. سکویی را انتخاب می‎کنیم. می‎نشینم اما نمی‎توانم منتظر بمانم تا ببینم چه پیش می‌آید. می‌دانم بین شهدای فراجا در هفته نیروی انتظامی یکی‌شان قمی است. احتمال می‌دهم شهید آورده باشند.از دختر عمو جدا می‌شوم و می‌روم سراغ پلیس‎های کنار میدان.می‎پرسم امشب بناست شهید بیاورند یا خبری شده؟ آقای پلیس که با سوالم تمرکزش را به هم زده‌ام جواب می‌دهد شهید آورده‌اند. آمبولانس را نشانم می‌دهد. آمبولانس کنار میدان ایستاده. عده‌ای خانم و آقا نزدیک ایستاده‌اند. تسبیحی که نیت کرده‌ام همه جا تبرک کنم را آماده می‌کنم. جلو می‌روم. تصویر شهید را می‌بینم.
خودش است. «عباس آقایی» بچه خیابان امامزاده ابراهیم قم. به چشم‎هایش نگاه می‌کنم. زود چشم برمی‌‎دارم. باید الان گوشی را آماده کنم و تند و تند عکس بگیرم تا در مسابقه من اول رسیدم و من بیشتر عکس گرفتم برنده بشوم. باید بگردم مادر شهید را پیدا کنم و تند و تند سوال بپرسم و یادم برود چه زخمی بر جان این مادر نشسته و به اول شدن خودم فکر کنم.گوشی را بالا می‌برم و سعی می‌کنم یک عکس از پوستر عباس بگیرم.بعد گوشی را می‌گذارم داخل کیف و تسبیح را جمع می‌کنم میان مشت دست راستم. خشم دارم. غمگینم. حرف دارم. می‌خواهم با شهید حرف بزنم. با جوانی که روی پاهای خودش رفت و حالا خوابیده در تابوت برگشته. یعنی وقت رفتن از این میدان هم عبور کرده؟
مردم آرام آرام متوجه می‌شوند و جمعیت دور آمبولانس زیاد شده. مینی‎‌بوسی کنار میدان می‎ایستد. دخترعمو هم آمده و کنارم ایستاده. فکر می‌کنم لابد نزدیکان شهید را از حرم آورده‎اند. درها که باز می‌شود سربازان و تکاوران فراجا پیاده می‌شوند و به سمت آمبولانس می‌آیند. سرود دختربچه‎ها در جایگاه تمام شده. آقای سیرلانی فریاد می‌زند الله‌اکبر و جمعیت تکرار می‌کنند. من اما فقط نگاه می‌کنم. تکاورها در دو ردیف رو به هم می‌ایستند و چند مرد سیاه پوش هم بین آن‌ها در رفت و آمدند.
خبر حضور عباس آقایی در میدان اعلام می‎شود. حالا وقتش رسیده عباس به میدان بیاید. عباس روی دستها بالا و جلو می‎رود. خیلی زودتر از تصورم از من می‌گذرد.نمی‎رسم تسبیحم را تبرک کنم. یکی از تکاورها را صدا می‌‎زنم. همان که برای پسربچه‌ نوجوان راه باز کرد تا به عباس برسد. تسبیح را می‌گیرد و تبرک می‌کند و برمی‌گرداند. آن‌قدر قد بلند هست که در ازدحام جمعیت دستش به تابوت عباس برسد و تسبیح را برگرداند. همین هم بغضم را بیشتر می‌کند. ذهنم برایم روضه می‌خواند:ننه نخل بلندُم رفتی و حالا دلُم ریشه
گریه می‌کنم. حس غربت دارم. احساس غمی عمیق و طولانی. شب و روز قلب صد پاره‌ام یه اسپند رو آتیشه
آرام قدم برمی‌دارم. کلمات فراری شده‌اند. از ذهنم عبور می‎کنند و قبل از این‌که به زبان بیاورم می‌روند. عباس را می‌برند و روبروی جایگاه روی بلندی می‌گذارند. می‌روم سمت میدان. روی بلندی بالای سر دخترعمو که روی لبه‎ای نشسته و گریه‌ می‌کند می‌ایستم تا بتوانم بهتر ببینم. دست‌هایم را بغل می‌کنم و گریه می‌کنم.- مادرت چه جوری راضی شد تو پلیس بشی؟همین را می‌گویم و باز این کلمات هستند که می‌آیند و می‌روند. مردی با لباس پلنگی نظامی صحبت می‌کند. شبیه به فرمانده انتظامی استان است. در انتهای حرف‌هایش آرزوی شهادت می‌کند. دلم ریش می‌شود. می‌خواهم بروم پشت جایگاه و وقتی پایین آمد بگویم: خواهش می‌کنم بعد این آرزوی شهادت را در دل‌تان به خدا بگویید. هق‌هق گریه زن‌ها بلندتر شده. لابد آن‌ها هم مثل من دل‌شان ریش شده. دو خانم به جمع مجریان برنامه و نظامی‌ها اضافه می‌شوند. بناست مادر شهید صحبت کند. همان که اجازه داده پسرش پلیس بشود. برود سیستان و شهید بشود. چه جوری تاب آوردی زن؟ دم رفتن چه حالی داشتی؟ چه کسی خبر آورد عباست شهید شده؟ می‌خواهم صدایش را بشنوم و ببینم عباس را با چه لحنی ادا می‌کند.اعلام می‌کنند یکی از خانم‌های اقوام شهید به نمایندگی صحبت خواهد کرد. مادر شهید نمی‌تواند صحبت کند. حالا نه فقط کلمات که روضه‌ها هجوم می‌آورند. زن تو لیلایی یا ام‌البنین؟ و وقتی می‌گویند این مادر همین یک فرزند را داشته و تنهایی بزرگش کرده و حالا وقتی چهل و دوسال دارد شده مادر شهید بیست و سه ساله. دیگر نمی‌شنوم. فقط زار می‌زنم.من همیشه نفر آخرم در رسیدن به شهدا.
معصومه دستجانی فراهانیeitaa.com/GahiNeveshtدوشنبه | ۲۰ مهر ۱۴۰۵ | قم
undefined#ترورundefined#شهید_عباس_آقایی
@revayat_qom
undefined۱

۸۹

۱۰:۳۳

۲۴ مهر
میدانی که از یک زن یاد گرفت
هر کس برای اولین بار او را می‌دید، یک لحظه مکث می‌کرد. زنی خوش‌رو با چهره‌ای که انگار از دل یک زندگی مرفه بیرون آمده بود؛ اما واقعیت جای دیگری بود. او در پایین‌ترین نقطه‌ی شهر قم، در یک خانه‌ی قدیمی یا به قول ما امروزی ها در یک خانه‌ی نوستالژی زندگی می‌کرد؛ خانه‌ای که دیوارهایش ترک خورده بود و بوی کهنگی و سال‌ها زندگی را می‌داد. شوهرش جانباز بود و بیشتر روزها در بستر بیماری می‌ماند.
او از همان روزهای اول جنگ رمضان، در میدان شهید محلاتی بود. میدانی که در آن روزها به قلب تپنده‌ی شهر تبدیل شده بود؛ جایی که صدها نفر هر شب جمع می‌شدند. صدای بلندگوها از هر طرف می‌آمد، پرچم‌ها در باد تکان می‌خوردند و جمعیت مثل موجی بی‌قرار به سمت جلو حرکت می‌کرد.
اما او نه در میان جمعیت بود و نه در صف اول بلکه در گوشه‌ گوشه میدان، زباله ها را جمع می‌کرد. هیچ‌کس اول متوجه او نمی‌شد؛ زنی که بی‌صدا و بی‌ادعا، پشت‌صحنه‌ی این تجمع بزرگ را می‌چرخاند.
کم‌کم کارش از جمع کردن زباله‌ها فراتر رفت. یک روز دید مردم تشنه‌اند و خسته. همان شب، یک سماور و چند استکان از خانه آورد. چای را دم کرد و شروع کرد به چایی دادن به مردم. دست‌هایش که از کار زیاد ترک خورده بود، استکان‌های داغ را با مهربانی به دست هر کس می‌رساند.
مردم در نگاه اول تعجب می‌کردند، می‌گفتند: چطور زنی با این کمالات این گونه سخت کار می‌کند. حتماً حاجتی دارد خدا بهترین‌ها را نصیبش کند. او همیشه لبخند می‌زد و چای می‌داد. برایش فرقی نداشت که آن مرد خسته، جانباز باشد یا کارگر، دانشجو باشد یا پیرمرد. همه برایش مهم بودند.
چند ماه اول، تمام کارهای میدان روی دوش او بود. جمع کردن آشغال‌ها، تمیز کردن زمین، آماده کردن چای، پذیرایی از مردم، شب‌هایی که باران می‌بارید و زمین میدان گل‌آلود می‌شد، او بود که با دست‌های خیس، زمین را برای نشستن مردم آماده می‌کرد.
شب‌هایی که شوهرش در بستر بیماری بود، باز هم او در میدان بود. هیچ شبی نبود که در میدان نباشد. انگار میدان برایش خانه‌ی دوم شده بود؛ خانه‌ای بزرگ‌تر از آن خانه‌ی کلنگی کوچک در پایین شهر.
کم‌کم، بعد از چند ماه، مردم یاد گرفتند. خانم های دیگر هم شروع کردند به کمک کردن. یکی چای می‌آورد، یکی نان می‌گرفت، یکی به تمیز کردن کمک می‌کرد. میدانی که اول فقط یک زن آن را می‌چرخاند، حالا دست‌های زیادی داشت.
اما این بانو بزرگوار باز هم همان بود. نه ادعایی داشت و نه انتظاری. وقتی کسی از او تعریف می‌کرد، فقط لبخند می‌زد و می‌گفت: «من که کاری نکردم .»
شب‌ها، پسر ده ساله‌اش هم همراه او بود. پسری خوش‌چهره با چشمانی درشت و موهایی که همیشه مرتب بود. در قسمت آقایان، بین مردانی که نشسته بودند و گوش می‌کردند، این پسر کوچک با یک سینی چای در دست می‌چرخید. استکان‌ها را با احتیاط به دست هر کس می‌داد و لبخند می‌زد.
مردها گاهی به او نگاه می‌کردند و به هم می‌گفتند: «ببین، پسر خانم حسینیه. از بچگی داره یاد می‌گیره.» و پسرک با افتخار، سینی را بین جمعیت می‌چرخاند.
و بعد، اتفاقی افتاد که شاید مهم‌ترین اتفاق زندگی اش بود. برادرش که از شروع جنگ تحمیلی رمضان اعتقادی به شرکت در این تجمعات نداشت و همیشه می‌گفت «این کارها به درد نمی‌خوره»، یک شب به میدان آمد. اول فقط تماشا کرد. خواهرش را دید که با دست‌های خسته، چای می‌ریزد و لبخند می‌زند.
چند شب بعد، برادرش کنار او بود. لیوان‌های خالی را جمع می‌کرد و به مردم چای می‌داد. کسی از او نپرسید چرا برگشتی. فقط دیدند که یک نفر دیگر به جمع کمک‌کننده‌ها اضافه شده است.
میدان شهید محلاتی دیگر فقط یک میدان نبود. برای خانم حسینی، خانه‌ای بود که خودش ساخته بود؛ با دست‌هایش، با چای‌هایش، با شب‌هایی که حتی وقتی شوهرش مریض بود، آمد و ماند.
شاید زیباترین بخش این روایت این باشد که او هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد کار بزرگی می‌کند. او فقط یک زن بود؛ زنی از پایین‌ترین نقطه‌ی شهر، که با یک سماور و چند استکان، قلب یک میدان را به دست گرفت.
آتنا عزیززادهeitaa.com/parvaz_ta_oojjسه‌شنبه | ۲۱ مهر ۱۴۰۵ | قم
undefined #بعثت_مردم 
@revayat_qom
undefined۲

۸۲

۶:۵۸

بابام سلام رسوند
توی ازدحام دارالذکر، دختر آرام و قرار نداشت. قدش چندان بلند نبود و لابد همین هم کلافه‌اش می‌کرد. سرش را کج می‌کرد، خودش را می‌کشید بالا و هی روی پنجه‌ی پا می‌ایستاد تا شاید از لای شانه‌های جمعیت، چشمش به سنگ مزار بیفتد. یک جور اشتیاق دیدن توی چشم‌هایش موج می‌زد، انگار وظیفه داشت تصویر روبه‌رو را با تمام جزئیات توی ذهنش ضبط کند و ببرد.
صف که کمی جلو رفت و به دیوار حائل کنار مزار رسیدیم، دیگر آرام گرفت. بی‌هوا پرسیدم: «سختت نیست توی این شلوغی؟» نفس عمیقی کشید و لبخند کمرنگی زد: «نه، من به این روی پنجه ایستادن‌ها عادت دارم.»سر درد دلش که باز شد، دانه‌های قصه یکی‌یکی کنار هم چیده شدند.
پدرش جانباز بود؛ از آن جانبازهایی که سال‌هاست گوشه‌گیر تخت و ویلچرند و حسرت یک‌بار دیدن آقا از نزدیک، مثل یک زخم قدیمی روی دل‌شان مانده بود. تعریف می‌کرد که چند سال پیش، پدر دست او را گرفته و به عنوان نماینده‌ی چشم‌های خودش فرستاده بود دیدار حسینیه. می‌گفت: «اون روز توی حسینیه هم کارم همین بود؛ هی روی پنجه پا بلند می‌شدم، دست تکون می‌دادم تا شاید آقا نگاهم کنه و نامه‌ی بابا رو به دستش برسونم. اون روز تمام تلاشم این بود که دِین چشم‌های بابام رو ادا کنم و از دور بگم: آقا، بابام سلام رسوند.»
صدایش وقتی به روزهای تشییع رسید، لرزید: «وقتی خبر شهادت آقا اومد، بابا انگار دوباره ترکش خورده باشه، مچاله شد. پاهایش نمی‌کشید بیاید، اما دست منو گرفت و گفت: تو باید بری مشهد؛ هم تشییع، هم زیارت.»
حالا دختر روبه‌روی من ایستاده بود، در دارالذکر. آمده بود تا این بار سلام آخرِ پدر را برساند. عشق پدر توی رگ‌های دختر هم دویده بود. دستش را گذاشت روی سینه‌اش، چشمانش را بست و زیر لب زمزمه کرد: «بابام سلام رسوند.» و من حس کردم در آن گوشه‌ی شلوغ و پرنور، پدری از فرسنگ‌ها دورتر، با چشم‌های دخترش داشت مزار را زیارت می‌کرد.
فاطمه اکبری‌اصلپنج‌شنبه | ۱۶ مهر ۱۴۰۵ | قم
undefined #حضرت_آقا @revayat_qom
undefined۱

۱۰۶

۷:۱۰

۲۵ مهر
thumbnail
undefinedundefined محفل روایتundefined جلســــه سوم
undefined دوشنبه‌های آخر ماهundefined دورهمیِ روایت‌خوانی
undefined با حضور استاد اجرا و تئاتر احمد سلیمانیundefined ارائه نکته‌های آموزشی در زمینه خوانش و اجرا
undefined دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶ تا ۱۸undefined حوزه هنری استان قم، پلاتو سوره (طبقه منفی یک)
undefined ثبت‌نام: ارسال «محفل» به @revayatqom
درخواست خوانش روایت خود را با نام کاربری فوق در میان بگذارید undefined
@revayat_qomـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــundefined حوزه هنری استان قمundefined تارنما | ایتــا | بلــه | آپاراتundefined مرکــــــز روایــــــت قـــــــمundefined ایتــا | بلــه | فارس
undefined۱

۱۸۶

۷:۲۲

۲۶ مهر
thumbnail
خیابان با دکتر
دکتر سخت می‌توانست راه برود. بهش می‌گفتم تحرک‌تان کم است دکترجان‌. باید راه بیشتر بروید. این روزها فقط پشت میز می‌نشیند و مطالعه می‌کند و می‌نویسد. اما با پا درد شدیدش وقتی بهش پیشنهاد خیابان دادم با کمال میل قبول کرد.
وقتی در زنبیل‌آباد قدم می زدیم. می‌گفت: من این شور و حال را در تهران ندیده‌ام. امیرعباس تو خیلی زرنگی که به قم آمده‌ای. قم دینامیکه، مردمش جوش و خروش و غیرت دینی دارند. این مردم از حادثه عاشورا درس گرفتند.

وقتی بردمش کنار موکب عراقی‌ها که چای با تربت و آب زمزم داشت و برایش توضیح دادم. خیلی خوشحال شد و چای را خورد و گفت:
این شور و هیجان بی‌نظیر است.

مهدی بغلم بود و میله پرچم را که دسته طیِ حیاط است، از دستم در آمد و خورد توی سر یکی و گفت: آییی. خیلی شرمنده شدم. برگشتم دیدم سیدعلیرضا؛ دانش آموز خودم بود. گفت: استاد چی کار می‌کنی.
خندیدم و خدا را شکر کردم که توی سر غریبه نخورد. گفتم:
_چه خوب شد دیدمت.
به دکتر گفتم:
_این آقا علیرضا از رفقای ما است و تازه کنکور داده و رتبه ۱۲۰۰ انسانی شده، می‌خواهد بین اقتصاد با مدیریت یک رشته را بخواند.
دکتر گفت:
هر رشته‌ای را علاقه داری همان رشته را بخوان، در آن موفق می‌شوی.

در راه سه نفری باهم همراه شدیم و مهدی در بغل سیدعلیرضا خوابش برد. گفت و گویی بین علیرضا و دکتر سر گرفت که اساس انتخاب رشته باید بر اساس منفعت و پول باشد یا علاقه.
برایم خیابان خیلی جالب شده. این شب‌ها مهمان‌های‌مان را به خیابان می‌آوریم. خیابان جزئی از خانه ما شده و در آن‌جا یکدیگر را می‌بینیم.
پ.ن: دکتر جعفر آقایانی چاووشی استاد بازنشسته گروه فلسفه علم دانشگاه شریف
امیرعباس شاهسواریeitaa.com/neveshtanijatچهارشنبه‌ | ۲۲ مهر ۱۴۰۵ | قم
undefined#بعثت_مردمundefined#خیابان
@revayat_qom

۷۵

۵:۱۹

thumbnail
حاج‌قاسم چه‌جوری از خودش روایت ساخت؟
undefined محمدرضا آزادundefined ۱۳ مهر ۱۴۰۵undefined #محفل_روایت
@revayat_qomـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــundefined حوزه هنری استان قمundefined تارنما | ایتــا | بلــه | آپاراتundefined مرکــــــز روایــــــت قـــــــمundefined ایتــا | بلــه | فارس
undefined۱۶

۲۹۷

۵:۲۰

thumbnail
شهیدِکلاسِ دومِ خلاق
این‌جا کلاس دختر من است. آن میز معلم است. آن قفسه‌ی صورتی را می‌بینید؟ آن نگاه توی قاب عکس نگاه بابای زهرا قربانی است؛ شهید محسن قربانی.امروز آمدم جلسه و نشستم پشت میز زهرا. دیدم یک شهید در جایگاه معلم به بچه‌ها خیره شده و لبخند می‌زند. شهید محسن قربانی از شهدای مظلوم جنگ رمضان است. از همان پاسداران غریبی که در تونل حبس شدند و ذره ذره جان دادند؛ شهدای نفس.
دختر کوچک شهید هم‌کلاسی زهرای من است. هروقت زهرا قربانی به مدرسه می‌آید بابایش را سرکلاس می‌بیند که زودتر از او رسیده. با او درس گوش می‌دهد‌، با او درس می‌نویسد‌ . با او درس جواب می‌دهد. با او زنگ تفریح‌ها می‌خندد و لقمه می‌خورد.به صدقه سری دختر شهید، دختر من هم امسال با یک شهید هم‌کلاسی است. شهیدی که در کلاس دوم خلاق بین میزها قدم می‌زند و دست نوازش به سر یتیمان سید علی می‌کشد. مشق هایشان را امضا می‌کند. خاک چادرمشکی‌هایشان را می‌تکاند‌. خدا می‌داند چقدر امروز خوشحال شدم. این‌که زهرا پنج ساعت مدرسه را به لطف وجود دختر شهید در کلاس زیر سایه شهید قربانی است.
ریحانه ابوترابی eitaa.com/otaghekonjiیک‌شنبه | ۱۲ مهر ۱۴۰۵ | قم
undefined #جنگ_رمضانundefined #شهید_محسن_قربانیundefined #بوی_ماه_مهر
@revayat_qom
undefined۱

۷۲

۵:۲۳

مادر همه بمب‌ها
کشوری که تاریخ و ادبیات ندارد. نمی‌تواند کلمه‌ای بیافریند. گذشته افتخارآمیزی ندارد که از آن‌ الهام بگیرد و کلمه‌ای را جعل کند. این کشور بی‌هویت و قلدرمآب بی‌فرهنگ اپستینی مجبور است اسم بمب خود را «مادر همه بمب‌ها» بگذارد.
او هیچ‌وقت «خیبرشکن» و «سجیل» و ... ندارد، چون الهیات در آمریکا در وضعیت مرگ نباتی است. تزئینی است وگرنه جامعه به واقعه «اپستین» واکنش نشان می‌داد.
واژه‌ها از دل فرهنگ‌ها بر‌می‌آیند. بوی بی‌فرهنگی از دل کلمات متعفن و بی‌هویت آن‌ها پیداست.
«مادر همه بمب‌ها» یعنی واقعه‌ای تاریخی_الهیاتی نداشتید که این بمب را به آن نسبت بدهید. یا کوهی، دریایی، یا فردی که نسبت به آن احساس غرور کنید. و برای اکثریت مردم کشورتان شنیدن نامش، احساس غرور و افتخار را بازتولید کند؟!
چندین وقت پیش یکی از عزیزان که استاد ریاضی است.‌ تعریف می‌کرد که با یک استاد دیگر ایرانی و یک استاد آمریکایی که اصالتاً هندی است، مقاله‌ای نوشتند که درباره موضوع بدیعی در علم ریاضیات بود و برای آن می‌خواستند اسم انتخاب کنند. اسمی که آن استاد آمریکا برای این مقاله پیشنهاد داده بود «فاتح» و «فتاح» بود. از آن استاد پرسیده بودند که چرا چنین اسمی انتخاب کرده است و جواب داده بود که این نام موشک‌های شما است که ما دائم از اخبار می شنویم.
در روزگاری که آمریکا هژمونی علم و فرهنگ دنیا را در دست دارد.‌ در یک جنگ نابرابر در برابر کشوری که او را نیم‌قرن تحریم و درگیر انواع جنگ‌ها کرده بود، دارد شکست می‌خورد. اگر این شکست اتفاق بیفتند. هژمونی آن‌ها شکسته خواهد شد و علم و ادب به عدن و معادن شرقی خویش بازمی‌گردد. آن‌روز خواهید دید شکوه زبان‌ فارسی را که عده‌ای از روشن‌فکران چون محسن رنانی می‌گفتند: زبان فارسی ظرفیت توسعه ندارد. آن روز می‌آید که رهبر عزیزمان تصویر کرده بودند که اهل علم دنیا برای آموختن علم زبان فارسی می‌آموزند. آن روز خواهد آمد و تازه کار ما آغاز می‌شود.
انتخاب نام «مادر همه بمب‌ها» نشانه‌ای است از افول فرهنگ و تمدن آمریکایی و انتخاب نام «فتاح» یا «فاتح» توسط یک استاد آمریکایی نشانه‌ای است از اوج‌گیری تمدنی ایران بزرگ و اعتلای آن بر ادب و فرهنگ پوچ‌ آمریکای تو خالی.
امیرعباس شاهسواریeitaa.com/neveshtanijatجمعه‌ | ۲۴ مهر ۱۴۰۵ | قم
undefined#افول_آمریکاundefined#روایت_پیشرفت
@revayat_qom
undefined۱

۶۵

۵:۳۱

thumbnail
از مهاباد تا دنیای ترجمه…
دومین نشست مهندسی معکوس نیوند، به سراغ ژانر خودزندگی‌نامه رفت: «خاطرات یک مترجم»؛ روایت زندگی محمد قاضی، از کودکی در مهاباد و جنگ جهانی اول تا ایستادن در جایگاه یک مترجم بزرگ. در این نشست دیدیم چگونه فرمِ اتوبیوگرافی، خاطره‌ی شخصی را به روایتی ماندگار تبدیل می‌کند.
برای عضویت در باشگاه کتاب، «نیوند» را به @revayatqom بفرستید.
#نیوند #خاطرات_یک_مترجم #اتوبیوگرافی@revayat_qomـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــundefined حوزه هنری استان قمundefined تارنما | ایتــا | بلــه | آپاراتundefined مرکــــــز روایــــــت قـــــــمundefined ایتــا | بلــه | فارس
undefined۱

۱۳۹

۶:۰۳

thumbnail
سلام بر آن روز!
خانه، تقریباً ساکت بود. نشسته بودم گوشه‌ی اتاق. با قلم توی دستم داشتم اصلاحات مقاله‌‌‌ام را کامل می‌کردم که یکباره برادر کوچک‌ترم، گوشی به دست و با صورتی آشفته صدایم زد: «آبجی اینجا نوشته یحیی سنوار شهید شده!»
سرم را بالا آوردم: «نه محمد‌مهدی! به خبرهای مجازی توجه نکن، ان‌شاءالله حقیقت ندارد.» انگار که برادرم منتظر همین حرف باشد، آشفتگی‌اش کمتر شد. بریده بریده گفت: «آره آبجی، ان‌شاء‌الله که دروغ باشد!»
به گوشی نگاه کردم. اینستاگرام پست‌های مربوط به سیدحسن نصرالله را از صفحه‌ام حذف کرد.پنجره‌ی اتاق باز بود. قاصدکی دور و برم می‌چرخید؛ با عبور از پنجره، مهمانِ خانه‌‌مان شده بود.
محمدمهدی هنوز آرام نگرفته بود. بعد از لحظاتی دوباره گفت: «آبجی، خبر تأیید شده!» به چشم‌هایش نگاه کردم؛ پر از اشک بود. به طرفش رفتم. گفتم: «گریه کن محمد‌مهدی، چیزی را در خودت نریز، گریه کن و دعا کن خدا صبرمان بدهد!»
قاصدک همچنان در اتاق می‌چرخید.خبر تکمیلی آمد: «یحیی سنوار تا آخرین لحظه، در کنار دیگر نیروهایش جنگید.»
می‌گفتند، سیدحسن، خودش را پنهان کرده و اصلاً در لبنان نیست؛ ولی از دل میدان بیروت به آسمان پرواز کرد.
می‌گفتند، خانواده‌ی اسماعیل هنیه، در قطر به خوش‌گذرانی مشغول‌اند؛ ولی خون پاک آنها در دل میدان غزه ریخته شد.
می‌گفتند، یحیی سنوار، مردم‌ را سپر کرده؛ ولی او در دل میدان، هم‌پای رزمندگانش تا آخرین قطره‌ی خون ایستادگی کرد.
این آیه به ذهنم آمد: «اِنَّ الله یدافع عن الذین آمنوا_ خدا از مؤمنان دفاع می‌کند و بار سنگین تهمت‌ها را از دوششان بر‌می‌دارد.»
به قاصدک نگاه کردم. رفتم سراغش. آرام گذاشتمش کف دستم. بغض گلویم، تا حیاط همراهی‌ام کرد. قاصدک را فرستادم سمت آسمان. قبل از راهی کردنش، گفتم سلام مرا به شهدای قدس و به خصوص یحیی برساند.
رسم است مسافر را با قرآن بدرقه کنند؛ قبل از خداحافظی با قاصدک، آیات دوازده تا پانزده سوره‌ی مریم را پشت سرش خواندم: «گفتیم ای یحیی! کتاب را با قدرت فراگیر، [و با قوّت عمل کن]. و به او درحالی‌که کودک بود [مقام] حکمت و نبوت دادیم‌ (١٢) و از سوی خود به او عطوفت و مهرورزی [فوق‌العاده] و پاکی [نفس] عطا کردیم، و او آراسته به پرهیزگاری بود‌ (١٣) و درباره‌ی پدر و مادرش بسیار نیکوکار بود، و هرگز گردن‌فراز و سلطه‌جو نبود‌ (١٤) سلام [و عافیتِ کامل] بر او باد! روزی که زاده شد، و روزی که به کام مرگ درافتد، و روزی که زنده برانگیخته خواهد شد‌(١٥).»
آری یحیی دوباره باز می‌‌گردد و سلام بر آن روز!
سمانه خلف‌زادهeitaa.com/damsaraدوشنبه | ۲۰ مهر ۱۴۰۵ | قم
undefined #شهید_یحیی_سنوارundefined #مقاومتundefined #غزه
@revayat_qom
undefined۱

۶۵

۱۳:۵۱