لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل روایت قمر
۳۷۲ عضو

روایت قم

بچه‌های مرکز روایت حوزه هنری انقلاب اسلامی استان قم
ارتباط با ما@msruygar رویگر
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۲ مرداد
روایت قم
undefined ایست قلبی یک هفته‌ای بخش سوم رفتم کنجی از شبستان نشستم. رقیه هم نشست به مـُهربازی. سازه‌های جورواجور با مهرها می‌ساخت و بعد تا وسط شبستان می‌دوید. تکیه دادم به ستون. گاهی آرام گریه می‌کردم گاهی بلند. فیلم‌های مصلی را می‌دیدم و به آخرین نماز فطری که پشت آقا خواندیم فکر می‌کردم. از اول ماه رمضان آن سال، به زهرا وعده‌اش را داده بودم. گفتم هدیه یک ماه روزه‌داری‌اش است. چقدر ذوق داشت. آقا که قامت بست لحظاتی صدایش را ضبط کردم. امسال هم قرار بود برویم... از حرم که بیرون آمدیم دنبال جوش‌وخروش شهر بودم. نه از طرف مردم، از سمت ارگان‌ها. شهرداری، سازمان تبلیغات و جاهای دیگر. شهر همان شهر دیروز و پریروز و روزهای قبلش بود! لابد هنوز زودست. نمی‌دانم و اصلا ندانم بهتر هم هست.. مهم‌تر مردمند که تب‌دارند و در حرکت. رسیدیم خانه. محمد داشت آماده رفتن به تهران می‌شد. حوصله غذا درست کردن نداشتم. تخم‌مرغ هم نمی‌خواستم بهشان بدهم. کمی آبگوشت و قیمه در فریزر داشتم و اندازه یک نفر برنج در یخچال. همه را گرم کردم و همراه سبزی، شام مفصلی شد. چفیه‌های اربعین را از بقچه درآوردم و گذاشتم تا محمد با خودش ببرد. دوازده شب گذشته که با برادرش راهی تهران شدند تا صبح بر بدن همه امیدشان نماز بخوانند. از زیر قرآن ردش کردم و ایستادم کنار در. تا سوار ماشین بشود نگاهش کردم و گریه. گفتم سلام من را برسانند. با خودم فکر می‌کنم اصلا معلوم نیست به تشییع قم برسم یا نه، برگزار بشود یا نه، خدا بخواهد یا نه. بحالشان غبطه می‌خورم که در مصلی با آقا وداع می‌کنند اما کمی بعد می‌بینم توانش در من نبود. یاد نمازهای عید مصلی سرگشته‌ام می‌کند. چطور بروم و او را آن‌جا خفته ببینم؟! به قلبم فشار می‌آید. محمدحسن آمده بالا و رقیه هم می‌رود پیششان بخوابد. شب تنهام. می‌نشینم جلوی تلوزیون و راحت‌تر های‌های می‌کنم. ساعت سه زنگ می‌زنم به محمد. حرم امامند و خیالم راحت می‌شود. می‌گوید ماشین را همین‌جا می‌گذاریم و بقیه مسیر را با مترو می‌رویم. شب‌ها غیر از غم و حزن بی‌حسابی که دارم با اضطراب می‌خوابم. خوابم اما تا صبح‌ انگار بیدار هم هستم. نگرانم کسی برای خبر بدی از خواب بیدارم کند. صبح تا چشمم را باز می‌کنم برخلاف همیشه، هم اولین کارم برداشتن گوشی و روشن کردن تلوزیون‌ست و هم‌زمان با نگرانی زیادی این کارها را می‌کنم. هم می‌خواهم هم نمی‌خواهم. ترس جان آقا مجتبی را دارم. دشمن خیلی جسور شده و البته شاید درست‌تر این باشد که دشمن را خیلی جسور کرده‌ایم. تهش فقط پناه می‌برم به خدا و امام زمان که قلبم را محکم و آرام کنند. بعد نماز نزدیک چهار بود که خوابیدم. صبح‌ها زود بیدار می‌شوم و نیازی به گذاشتن هشدار نیست. حتما برای دیدن نماز از تلوزیون، خودم بیدار می‌شوم. سبا نمکی eitaa.com/parhun یکشنبه | ۱۴ تیر ۱۴۰۵ | قم undefined#باید_برخاست undefined#آخرین_دیدار @revayat_qom
ایست قلبی یک هفته‌ایبخش چهارم
صبح خواب ماندم! درست مثل روزهایی که جور نمی‌شد بیایم نماز عید و تا چشمم را باز می‌کردم می‌دویدم جلوی تلوزیون. با اضطراب و حسرت تلوزیون را روشن می‌کردم و هی تندتند چشم‌هام را پاک می‌کردم که اشک بگذارد روی ماه تو را ببینم. امروز همین‌طور از خواب بیدار شدم. باز سرگردان شبکه‌های تلوزیون و کانال‌های خبری گوشی بودم. از این به آن. نماز را خوانده بودند. تلوزیون یکی یکی مداحی و شعرخوانی‌ها را پخش می‌کرد و من همراه مردم به سینه و سر می‌زدم.
شعر محمد رسولی مردم را حسابی به وجد آورده. مداحی مهدی رسولی هم آتش زده به قلب‌ها. قلبی مانده مگر؟ این روزها مدام به قلب فکر می‌کنم. به قلب‌های یک ملت. بزرگ‌تر از آن؛ یک امت. ما هنوز قلب داریم؟
محمد همان اول صبحی عکسی از تابوت‌ها برایم فرستاده و زیرش نوشته: «همه سهم سیدعلی خامنه‌ای از جمهوری اسلامی» عکس را بزرگ و کوچک می‌کنم و خیلی منظورش را نمی‌فهمم. چیزی هم نمی‌پرسم.
ظهر می‌روم باشگاه. آخر کار مربی می‌پرسد «سه‌شنبه تعطیل نباشیم میای؟» می‌گویم نه و چشم‌هام نم برمی‌دارند. از این‌جا به بعد همش بغض داشتم. خیلی دل ندادم به تمرین. وقتی برگشتم محمد آمده بود. تمام پوست صورتش سرخ شده بود. گفت از نظم و امکانات مصلی و مترو چیزی ندیده. غمگین و سرخورده بود. گفت جایگاهی که درست کرده‌اند فقط برای قاب‌بندی‌های تلوزیونی مناسب‌ست وگرنه اصلا نسبت‌ها رعایت نشده. می‌گفت از فاصله پایین، تابوت‌ها، پرچم‌ها و حتی پرده سورمه‌ای مثل ماکت‌های کوچک دیده می‌شدند. تازه جلو هم ایستاده بودند. برای نماز صف دوم بودند اما باز هم خیلی توی ذوقش خورده بود. گفت از نمادپردازی هم چیزی ندیده. من نمی‌دانم چاره چه بوده اما فکر می‌کنم شاید با یک نورپردازی درست و حرفه‌ای اوضاع بهتر می‌شد. توی عکس‌هایی که از نمای باز گرفته شده گلدسته‌های پشت جایگاه خیلی توی چشم می‌زنند. یکی نسبتاً کامل و یکی نیمه‌کاره است. واقعا نمی‌شد سیاهپوشش کرد؟ یا سرخ‌پوش؟
محمد خسته است و می‌خوابد. من می‌نشینم پای گوشی و تلوزیون و نمی‌توانم به کار دیگری فکر کنم. دلم می‌خواهد بروم حرم ولی نمی‌شود. شام هم نداریم و از آقا داوود سه‌ تا کوفته می‌خرم که یکیش دست‌نخورده می‌ماند. تا نیمه‌شب پای روضه‌ام و رقیه باز کنار پایم خوابش می‌برد.
ادامه دارد...
@revayat_qom

۳۵

۶:۵۶

ایست قلبی یک هفته‌ایبخش پنجم
همه مطمئنیم امروز تهران جمعیتی را به خود می‌بیند که پیش از این هرگز ندیده. قرارست جان‌مان و خانواده‌اش را از خیابان دماوند تشییع کنند و برسند به میدان آزادی. مردم از نیمه‌های شب جمع شدند در خیابان. اکثر آن‌ها که از شهرستان آمدند همان ابتدای مسیر را برای بیتوته انتخاب کردند که خیال‌شان از دیدن ماشین حمل پیکرها راحت باشد. چشم از تلوزیون برنمی‌دارم. حوالی ساعت هشت اما یک‌باره ماشین حمل از مهدیه امام حسن مجتبی می‌آید بیرون! رو به میدان آزادی. یعنی چیزی نزدیک به دو سوم مسیر اعلامی را قال می‌گذارد. حرف و بحث‌ها شروع می‌شود. در بعضی گروه‌ها کار به دعوا می‌کشد. مردم عصبانی‌اند. همه آن‌هایی که خیابان دماوند بودند، میدان امام حسین بودند، چهارراه ولیعصر بودند، میدان انقلاب بودند. فرمانده سپاه اطمینان می‌دهد ماشین به آزادی هم برسد توقف خواهد داشت. حتی می‌گوید نهایتاً ممکن‌ست با هلی‌کوپتر از بالای سر جمعیت تا خیابان دماوند رد بشوند. ولی چیزی از عصبانیت مردم کم نمی‌شود. من توی گروه‌ها از در همراهی با مسئولین وارد می‌شوم که لابد مسئله امنیتی وجود داشته. ولی یکی از اظهارنظرهای مسئولین دیگر حکم تیر خلاص است و نمک روی زخم قال‌مانده‌ها. می‌گوید صبح بررسی کردیم و چون مسیر پل داشته تغییرش دادیم! حرفش لطیفه ماندگاری شد. تا سال‌ها همه از جوانه زدن و سبز شدن پل‌ها در صبح‌های تهران می‌گویند!
خیلی از جامانده‌ها بالاخره تا چهارپنج ساعت بعد خودشان را رساندند اما بعضی هم نه. ماشین که به میدان آزادی می‌رسد محشر کبراست. شکوه جمعیت را تصاویر هوایی ثبت می‌کنند. بی‌نظیر. باشکوه. غرورآفرین. ماشین دور میدان آزادی به آرامی می‌گردد و در آغوش خسته و حزین مردم‌ست.
من یاد حسرت چهل ساله حسرت‌الملوک‌ و پیروانش افتادم که سال‌هاست می‌خواهند یک روز بالاخره در میدان آزادی جشن بگیرند و آن دائم‌الخمر بی‌وطن، ابراهیم‌لَقوه‌ای براشان خلیج‌فارس بخواند! همان آهنگی را که در امارات، با خفت پذیرفت نخواند چون تویش خلیج‌فارس داشت!!
حالا این جان ایران‌ست که دارد دور میدان آزادی باز دور مردم وطن می‌گردد. چقدر جای رضا امیرخانی خالی‌ست. این روزها خیلی بهش فکر می‌کنم. تهرانی‌ها ماشین را رها نمی‌کنند. جمعیت بیست میلیونی را خبرنگاران خارجی تخمین زدند! دنیا در بهت است.
عصر که می‌شود حوالی ساعت چهار گمانم پیکرها به فرودگاه مهرآباد می‌رسند و بعد تهران لحظاتی را تجربه می‌کند که هیچ نکرده. گمانم صدای تپش قلب تهرانی‌ها تا خود خلیج فارس می‌رسد. یک خبر دهان به دهان می‌چرخد. آقا برای همیشه از تهران رفت! از وقتی ساکن قم شدم دو بار خیلی عمیق خدا را شکر کردم که از تهران مهاجرت کردم. یکیش امروز بود. دلم برای دوستانم و همه آن‌هایی که امشب باید در تهران سرشان را روی بالش بگذارند می‌سوزد. با چندتایشان حرف می‌زنم و حیف که دوریم و نمی‌شود بپریم در آغوش‌های رنجور و درمانده هم.
پیکرها وارد قم شدند و وای از فردای ما. به محمد می‌گویم عجب غروبی در پیش دارن امروز تهرانیا و فردا ما.
ادامه دارد...
@revayat_qom

۳۶

۶:۵۶

ایست قلبی یک هفته‌ایبخش ششم
محمد از اول گفته بود رقیه را برای تشییع قم نبرم. برای همین خودش نماز تهران را رفت که حالا بماند پیش بچه تا من بروم.
عصر خانم صاحبخانه زنگ زد و گفت اگر تنهایم با هم برویم. برای ساعت یک شب قرار گذاشتیم. رفتم سراغ چفیه‌ها و کوله اربعین. قلبم و دست و سرم با هم تیر می‌کشید. دو بطری آب را گذاشتم یخ بزند. توی کوله قرص ژلوفن گذاشتم و با تأکید چندباره محمد، اسپری آسمم را هم برداشتم. دو ساشه نسکافه بدون شکر هم گذاشتم که موقع سردرد به دادم برسد. چفیه اربعین زهرا را هم برداشتم تا هم‌مسیرم باشد. بچه‌ام نیست اما دلش این‌جاست. با مامان فرستادمش مسافرت. دوتا لقمه نان و خرما و یک پنیرگردو هم گرفتم. هدیه‌هایی که برای بچه‌های کوچک خریدم را هم گذاشتم.
شام را عمداً دیرتر خوردیم. رقیه را خواباندم و ساعت یک راهی شدیم. دلم می‌خواست پاهایم می‌شکست و هیچ‌وقت برای همچین اتفاقی از خانه بیرون نمی‌رفتم. حاج‌خانم را که دیدم دوست داشتم بغلش کنم و بگویم: «آخه ما کجا داریم می‌ریم؟» ولی خجالت کشیدم.
تا میدان مرجعیت اسنپ گرفتیم. برخلاف انتظارم زود تایید کرد و قیمت نجومی هم نداشت. از خانه ما که پنج شش دقیقه تا مرجعیت راه است، شصت تومن کرایه منطقی بود. پیاده که شدیم دور میدان مرجعیت قیامت بود. قیامت ماشین و آدم و صدا و عکس. چند قدم که رفتیم روی تابلوی بزرگ شهری عکس بزرگ آقا را دیدم که داشت لبخند می‌زد. وسط میدان و در حال راه رفتن لابلای ماشین‌ها بودم اما دو دستم را گرفتم جلوی صورتم و زارزار گریه کردم.
وارد بلوار شهید کبیری شدیم. دلم می‌خواست از وسط بیابان بروم ولی از سگ‌ها می‌ترسیدم. حاج‌خانم هم می‌خواست خاکی نشود. بنده‌خدا خبر از چند ساعت بعد نداشت! هوا پر از گردوغبار بود و چند بار از شهرستانی‌هایی که رد می‌شدند شنیدم «وا مگه قمم مثل جنوب گردوخاک داره؟» خودم گذاشتم به حساب بیابانی بودن اطراف مسیر. سرتاسر بلوار کبیری موکب‌ها فعال و مشغول پذیرایی بودند. ما چون این تازه ابتدای مسیر بود جایی توقف نکردیم و چیزی نخوردیم. نزدیک تقاطع بلوار پیامبر اعظم بخشی را از وسط جاده خاکی رفتیم. از موکب‌ها و نور و سروصدایشان فاصله گرفته بودیم و کنار بیابان تازه آسمان و ماهی که نیمه بود به چشم می‌آمد. صدایی جز پچ‌پچ آرام آدم‌ها و خش‌خش خاک زیر کفش‌ها نمی‌آمد. نمی‌دانم چرا یاد رزم شب‌های اردوی جنوب افتادم. یاد سکانس‌هایی که از حرکت نیروها، شب عملیات، وسط بیابان دیده بودم. به بلوار پیامبر اعظم که رسیدیم موکب‌ها انگشت‌شمار بودند و چیزی جز بقول حاج‌خانم چای‌سرطانی ندیدیم. چای را در لیوان‌های یک‌بارمصرف پلاستیکی می‌دادند! یک‌بار وسط مسیر نشستیم لب جدول. من خاطره دیدار خصوصی‌مان با آقا را برایش تعریف کردم و ماجرای انگشتر را هم گفتم.
سیستم صوت به نحو عجیب و امیدوارکننده‌ای عالی بود! صدا در همه طول بلوار یک‌دست و واضح می‌آمد. آخرهای مسیر آقای میرزامحمدی شروع به سخنرانی و روضه کرد. نزدیک‌های میدان آل‌یاسین پشت بلندگو اعلام شد ظرفیت داخل مسجد تکمیل‌ست. همان‌جا دستبندهای سرخ خونخواهی بهمان دادند. ربان پهن سرخ را بستم به مچم. تقریباً پشت درهای مسجد، روبروی دارالشفا اندازه دو نفر جای خالی پیدا کردیم و نشستیم. جمعیت مثل چشمه از زمین می‌جوشید و هر لحظه بیشتر می‌شد. هیچ صفحه نمایشی در دیدمان نبود. فقط صدا داشتیم. صدای سخنرانی‌های پی‌درپی و مداحی‌های کم‌شور.
تسبیح را برداشتم و منتظر اذان صبح، شروع به فرستادن صلوات و استغفار کردم.
سبا نمکی eitaa.com/parhunپنج‌شنبه | ۱۸ تیر ۱۴۰۵ | قم
undefined#باید_برخاستundefined#آخرین_دیدار
@revayat_qom

۳۵

۶:۵۷

thumbnail
حسرتِ گل‌سرهای تمام‌شده
تعداد زیادی گل‌سر درست کرده بودم تا به دختر‌بچه‌هایی که توی موکب‌ها و مسیر پیاده‌روی خدمت می‌کنند هدیه بدهم.
فکر نمی‌کردم آن‌قدر زیاد باشند.هر چند قدم، یک دختر کوچولو را می‌دیدم که با تمام وجودش مشغول خدمت بود؛ یکی لیوان آب دستش بود، یکی خرما تعارف می‌کرد، یکی با لبخند از زائرها پذیرایی می‌کرد.
هر بار که یکی از گل‌سرها را بهشان هدیه می‌دادم، برق چشم‌هاشان خستگی همه‌ی مسیر را از دلم می‌برد اما گل‌سرها خیلی زود تموم شدند.
از آن لحظه به بعد، هر دختر‌بچه‌ای که می‌دیدم، ناخودآگاه دستم می‌رفت سمت کیفم انگار هنوز امیدوار بودم یکی دیگر مانده باشد اما کیف خالی بود و سهم من فقط یه حسرت قشنگ.
حسرت این‌که کاش بیشتر درست کرده بودم.کاش برای تک‌تک آن فرشته‌های کوچکی که بی‌ادعا خدمت می‌کردند، یک هدیه‌ی کوچک همراه داشتم. شاید گل‌سرها ارزش مادی زیادی نداشتند اما وقتی با عشق گره می‌خورند، می‌توانستند یک لبخند را برای همیشه توی دل آدم حک کنند.
حالا هر بار که یاد آن دخترهای کوچولوی خادم می‌افتم، با خودم قرار می‌گذارم دفعه‌ی بعد، خیلی بیشتر درست کنم. آن‌قدر که هیچ دست کوچکی، بی‌نصیب از یک یادگاریِ کوچکِ عاشقانه نماند.
فاطمه حیدریeitaa.com/parvaz_ta_oojjچهارشنبه | ۱۴ مرداد ۱۴۰۵ | عراق
undefined#اربعین
@revayat_qom

۳۴

۶:۵۹

thumbnail

۳۴

۶:۵۹

thumbnail
این پرچم را باید به چشمانمان بکشیم

امروز قول داده بودم به بچه‌ها که ببرم‌شان پیاده‌روی جمکران‌ نه از حرم تا حرم بلکه یک هشتم آخر مسیر را‌. هوا خیلی گرم بود اما موکب‌های توی مسیر که هر سه‌شنبه می‌آیند‌ نمی‌گذاشتند هرم گرما به تنت بنشیند. یکی شربت آبلیمو می‌داد و یکی سن‌ایچ و دیگری خاکشیر و تخم شربتی.برای ما که دل‌مان برای پیاده‌روی اربعین تنگ شده، ماکت کوچکی بود از اربعین. البته از روزهای اربعین وگرنه شب‌های اربعین که صد و هشتاد شب است در خیابان تجربه می‌کنیم.
کالسکه دلیجان به دستم بود. کالسکه‌ای که چرخ سمت چپ جلویش امسال در اربعین مصدوم شد اما همان‌طور به بازی ادامه داد و تعویض نشد. جانانه ما را به مرز خسروی رساند و شب‌ها هم با همان پای مصدومش غیرتمندانه بازی می‌کند و از گرما و غیرتش هم گاهی اشک می‌ریزد مثل رامین رضائیان بعد بازی مصر. امروز هم پای (چرخ) مصدومش هی برمی‌گشت اما دوباره با نوک کفش صافش می‌کردم.
بچه توی کالسکه و یک دست به کالسکه‌ای که شده بود مثل تانک مرکاوا و راه نمی‌رفت و یک دست پرچم ایران و کنارش هم پرچم لبیک یا مهدی.
از کنار موکب‌ها که حاشیه پیاده بودند می گذشتیم و صف‌ها را می‌دیدیم. یک صف ساندویچ بود که وقتی از کنارش رد شدیم دیدیم دو نفر دو پیازه آلو(سیب زمینی) را با سالاد کاهو می پیچند و به دست زائران می دهند. کمی جلوتر رفتیم و دوباره صف بود. از انتهای صف آقایان رسیدیم به سر صف که آقایان و خانم‌ها روبروی یکدیگر قرار می‌گیرند و منتظر بودم چند آقا ساندویچ بپیچند اما کسی را ندیدم. براق که شدم یک زن و شوهر و بچه‌هایشان را دیدم که از توی قابلمه چیزی درمی‌آورند و می‌پیچند. هرچه دقت کردم محتویات ساندویچ را ندیدم اما مگر مهم بود؛ مهم این بود که یک خانواده متوسط آمده‌اند با بضاعتی که دارند زائرانی که پیاده به مسجد جمکران می‌روند را پذیرائی کنند.
واقعاً راست می‌گوید فاضل نظری که: مستی نه از پیاله و نه از خم شروع شداز همین جاده سه شنبه قم شروع شد
در گرمای چهل درجه هم آدم با دیدن این صحنه‌ها مست می‌شود. هرچه سرگرداندم که موکب کتاب نوشان خانم رامیان را پیدا کنم، نبود. شاید ما زود آمده بودیم. به انتهای مسیر که رسیدم و میدان را رد کردم و گنبد فیروزه‌ای صاف افتاد وسط مرکز مردمکم، یکهو دیدم یکی به پشتم می‌زند گفتم شاید آشنایی من را دیده است اما آشنا نبود یک پیرمردی بود که آمد در گوشم و گفت باید این پرچم را به چشم‌هایمان بکشیم. بعد پرچم ایران را با دوستش به چشمانش کشید و رفت. یک شال سبز سیدی گردنش بود و پیراهن مشکی داخل شلوار پارچه‌ای مشکی که دو سایز بزرگتر بود و تسمه‌ای به زور آن را نگه داشته بود. خانم گفت: «پیرمرد چه گفت؟» چه جواب می‌دادم اصلاً شوکه شده بودم. فقط جمله‌اش را تکرار کردم: «این پرچم را باید به چشم‌هایمان بکشیم»
امیرعباس شاهسواریeitaa.com/neveshtanijatسه‌شنبه‌ | ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ | قم طریق‌المهدی
undefined#بعثت_مردم
@revayat_qom

۳۵

۶:۵۹

به امید دیدار
بالاخره به در ورودی آقایان رسیدم. بعد از تفتیش وارد مصلی شدم‌. مداحیِ «باید برخاست» از بلندگوها به گوش می‌رسید. ناگهان ذهنم پرکشید به سیزدهمِ مهرماهِ دوسالِ پیش.
زمانی که دوستانم برای نماز جمعه‌ی نصر به مصلای تهران آمده بودند و آقا را از نزدیک دیده بودند؛ اما من در خانه، با حسرت به تصویر آقا در قاب تلویزیون چشم دوخته بودم.
ای‌کاش فقط همان یک‌بار بود. باز هم یادم آمد. روزهای پایانی ماه رمضان پارسال بود. برای تعطیلات عید نوروز، خانوادگی به شمال رفته بودیم و من، باز هر کاری کرده بودم نتوانسته بودم خودم را به مصلای تهران برسانم. این بار با حسرتی که هرگز فراموش نمی‌کنم، تصاویر خطبه خوانی و نماز خواندن حضرت‌آقا را نگاه می‌کردم.
به یاد دارم، اشک‌هایی که بر چشم‌هایم پرده می‌انداختند و صفحه‌ی تلویزیون را تار می‌کردند، تند تند پاک می‌کردم تا مبادا لحظه‌ای، دیدن آقا را از دست بدهم.
دوست نداشتم اولین ورودم به مصلای تهران، آن هم به خاطر وداع با پیکر آقا باشد. همیشه با خودم می‌گویم: «دنیا یه نماز عید فطر با امامت رهبر شهید به من بدهکار است»؛ اما حالا چه می‌توانستم بکنم؟ چه می‌توانستم بکنم با این همه دلتنگی که در قالب بغض، بی‌رحمانه بر گلویم چنگ انداخته و انگار که قصد خفه کردنم را دارد؟
دنبال جرقه‌ای بودم تا تمام بغضی که بیش از چهار ماه بر گلویم ساکن شده را تبدیل به اشک کنم. به گوشه‌ای رفتم که مشرف به تابوت آقا بود. هندزفری‌ام را از جیبم درآوردم و نماهنگ «وای زینب» از حسین ستوده را پخش کردم. به محض شروع، تا گفت: «آقای منو شما رو چیکار کردن؟ عزیزدل زهرا رو چیکار کردن؟»، صورتم از سیل اشک، خیس شد. با صدای بلند گریه می‌کردم.
ناخودآگاه دوباره چشمم به تابوت آقای شهید افتاد. هنوز نمی‌توانستم باور کنم دیگر قرار نیست سخنرانی‌های جدید آقا را از تلویزیون پخش کنند، بعد مادرم صدایم کند: «محمدمهدی بیا عشقت داره صحبت می‌کنه»، من هم از داخل اتاق بپرم توی هال، بنشینم روی مبل، دست‌هایم را بگذارم زیر چانه‌ام و نگاهم را به لب‌های آقا بدوزم؛ صحبت هایشان را برای خودم تحلیل کنم و یا با بعضی جملاتشان ذوق کنم.
یاد حرف سیدحسن نصرالله افتادم: «ما به شهیدانمان نمی‌گوییم خداحافظ؛ بلکه می‌گوییم به امید دیدار. به امید دیدار همراه با پیروزی خون بر شمشیر، به امید دیدار تا شهادت، به امید دیداری نزد محبوبمان.»رو به تابوت آقا کردم و گفتم: «به امید دیدار آقاجان!»
محمدمهدی کاردانhttps://eitaa.com/Maram_mediaیک‌شنبه | ۱۴ تیر ۱۴۰۵ | قم
undefined #باید_برخاست undefined #آخرین_دیدار @revayat_qom

۳۲

۷:۳۵

thumbnail
این‌ها معجزه است!
حرم امیرالمؤمنین امسال حال غریبی دارد برای ایرانی‌ها؛ حتی مسجد کوفه و آن محراب و منبر هم حالا نسبت دقیق‌تر و معناداری دارد با ما ایرانی‌ها.
هرکس عکسی، نشانه‌ای، علامتی از عزیزانی که از دست داده‌ایم، دستش گرفته و شارع‌الرسول که تمام می‌شود، رو به درگاه حرم و خانه‌ی بابا و پدرمان می‌گیرد.درست عین طفلی که غریبه‌ای او را آزرده و با سند تصویری آمده باشد به شکایت که ببین باباجان! بیا و از خجالت ظالم در بیا و دل شوریده‌مان را تسلا بده.
انگار تا چشم‌مان به بابایمان افتاده با پشت آستین، چشم‌های سرخ و ورم کرده‌مان را پاک کرده و پشت بابا پناه گرفته‌ایم. هرکس هرجا که شده نشسته، تصویر عزیزانمان را که یکی‌ از آنها بر همه‌ی سینه‌ها هست مقابلش گذاشته و حالا گریه نکن کی گریه کن.
صف تفتیش خانم‌های حرم برای نماز مغرب، نزدیک به یک ساعت و نیم طول کشید. همین‌ اشک‌به‌چشم‌ها انگار کف خیابان‌های تهران و شهرهای خودشان باشند، شیر شدند و شروع کردند به تدبیر گرما و ازدحام و انتظار حوصله‌سربر صف‌ها با تولی و تبری‌هایی که صد و اندی شب است در خیابان‌ها رقم زده‌اند، دیگر زور خادم‌های مرد هم به زن‌های ایرانی نمی‌رسید.
عتبه‌ی علوی به خیالش هم نمی‌آمد بتواند فتیله‌ی شعارهای مرگ بر آمریکا و اسرائیل روز تشییع را در حرم پایین بکشد؛ اما زن‌های ایرانی عاجزشان کنند و دوساعت در حرم و در صف‌های چندپاره‌، لابه‌لای «لبیک یا علی» و «لبیک یا حسین‌»هایشان، «الله اکبر» و «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر آمریکا» بگویند و اینها هیچ جلوداران نباشند.
کِی خیال می‌کردیم مقابل ضریح مطهر امیرالمؤمنین؛ امام اول شیعیان، بایستیم و با گریه داد بزنیم و تبری بجوییم از آمریکا و اسرائیل؟ به قول آیه الله جوادی آملی عزیزمان: «این‌ها معجزه است! باید آثارش را حفظ کنیم.»
سمیه عالمیble.ir/somaieh_alemiدوشنبه | ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ | عراق_نجف
undefined #بعثت_مردمundefined #اربعین@revayat_qom

۲۸

۸:۰۴

thumbnail
رسوا کردن پوچ‌ها و بی‌معناها
برگشته‌ایم. بچه‌ها رفته‌اند توی اتاق‌هایشان، همسر، خستگی راه در نکرده نشسته پای سیستم. خانه ساکت است. فقط صدای قزقز خرامیدن ماشین لباسشویی می‌آید که دارد خاک سفر را از لباس‌ها می‌شوید و هوهوی کولر، که بعد از یک هفته روشن شده و هنوز روی دور نیفتاده.
با خانه غریبه‌ام. بعد از سفر اربعین همیشه همینم. همه چیز، زیادی است. به خودم نهیب می‌زنم که این‌ها را می‌خواهی چه کار؟ وقتی می‌شود چنان رها و سبک بود چرا این همه دستک و دمبک؟خیلی چیزها هم پوچ و خالی از معناست.
سرم انباشته‌ است از تصاویر و کلمات. از صدای قابلمه‌ی کویتی‌های روبروی هتل که پیاز خرد کردنشان، مرغ و ماهی ساطوری کردن بی‌حرفشان را از پنجره‌ای در طبقه‌ی سوم می‌پاییدم، از پاکستانی‌های نشسته بر لب‌چین‌های بین‌الحرمین که داشتند برای هم می‌گفتند چطور دوپروازه خودشان را رساندند اینجا، سعودی‌ها و آذربایجانی‌های به هم تابیده‌ی سه راهی شارع السدره که با زبان اشاره به هم حالی می‌کردند که چه ساعتی برای زیارت خوب است.
هنوز مردان طایفه‌ی بنی‌عامر از مقابلم رد می‌شوند و تمام نمی‌شوند. روز قبل از اربعین، ورودی کربلا ساعتی مقابلشان می‌رفتیم و تمام نمی‌شدند. می‌جوشیدند از آن سازه‌ی قبه‌ای که ورودی شارع شهدا ساخته بودند. انگار هیچ مردی در طایفه‌شان در بصره نمانده است.
هنوز دارم خیابان سید حسن نصرالله را از پنجره‌ی هتل می‌پایم و یکباره ماشین‌های سیاه و بزرگ حکومتی وارد می‌شوند. بعد در خبرها خواندم دکتر عراقچی اینجاست.هنوز مات، وسط زنان عراقی و تدبیرهایشان برای حضور در تشییع ایستاده‌ام. هنوز زیر رقص پرچم اسپانیا ورودی سلطانیه‌ام، میان عراقی‌هایی که دارند به جای چفیه‌های عربی خودشان، کوفیه‌ی خامنه‌ای می‌خرند به پنج هزار دینار و فروشنده به من می‌گوید چون تو ایرانی هستی به تو می‌دهم چهار دینار!
به خودم مهلت داده بودم برای نوشتن‌ همه‌شان بعد از ته نشین شدن. خواستم مزه‌مزه کنم‌شان تا جا بیفتند؛ اما گوشی که از حالت پرواز درآمد، پیامک بانک‌ها و موسسات، پابرهنه دویدند وسط این چگال روایت که کجایی که یک سال دیگر هم رفت.
انگار یکی وسط آسمان یقه‌ات کرده باشد و کشانده باشدت گوشه‌ای خلوت روی زمین و در گوشت گفته باشد هُشیار و هُشدار که وقت خیلی تنگ‌تر شد!ترتیب روایت‌هایی که نوشته بودم تا سروسامان بدهم از دستم دررفت. در موقعیت سه غم آمد به جانم هرسه یکبار ایستاده‌ام. داغ و دلتنگی و احساس خسران.
همه چیز آماده است برای آغاز یک روز عادی. یک ساعت دیگر دومین سبد لباس‌ها را هم پهن کرده‌ام. لباسشویی هم آرام گرفته. این شب هرچقدر طولانی، ته می‌کشد. ناگزیر خورشید برمی‌آید. باید برگردم به روال عادی؛ اما این‌بار کم‌جان‌تر از همیشه‌ام برای تحمل روزمرگی‌های معمولی. سخت شده مدیریت دنیایی که خیلی چیزهایش واقعاً زیادی و پوچ است؛ اما یک چیزی که چشمه‌ی معنا بود و باید می‌بود دیگر نیست. دیگر غریبی و اسیری زندان دنیا را هیچ زلم‌زیمبویی چاره‌ نمی‌کند؛ غم یار را که بماند! او را به دوش می‌کشیم تا آخرین دم.
گویا کار اربعین همین است، رسوا کردن پوچ‌ها و بی‌معناها. باید این دردش را مثل خستگی‌هایش کشید وگرنه ناقص می‌ماند.
سمیه عالمیble.ir/somaieh_alemiجمعه | ۱۶ مرداد ۱۴۰۵ | قم
undefined #بعثت_مردمundefined #اربعین@revayat_qom

۴۲

۸:۲۴

thumbnail
همسفران بهشت
وقتی به سال‌های گذشته فکر می‌کنم، چهره‌اش درست جلوی چشمم می‌آید؛ از همان روزهای بچگی‌مان در تهران. او متولد هجدهم مرداد ۱۳۶۵ بود و دوران ابتدایی را با هم در یک مدرسه و کلاس گذراندیم. از همان موقع هم معلوم بود بچه‌ی باهوش و سرزنده‌ای است؛ این را می‌شد به‌راحتی از نگاه و رفتارش فهمید.
چند سال بعد، خانواده‌اش تصمیم گرفتند به قم نقل‌مکان کنند و همین باعث شد از هم دور بیفتیم. فکر می‌کنم همان سال‌ها بود که پدرش جانباز شد. یک‌بار که بعد از مدت‌ها دیدمش، پرسیدم: «چطور شد که آمدید قم؟» در جوابم گفت: «مادرم قم را خیلی دوست دارد.»
سرهنگ پاسدار حسن مهدی، فرزند ارشد خانواده بود و دو برادر دیگر هم داشت. وقتی ازدواج کرد، همه می‌گفتند همسرش چقدر خوش‌شانس است؛ چون حسن، مردی مهربان، دلسوز و خانواده‌دوست بود؛ اما وقتی دختر چهارمش، مبینا، فقط دو سال داشت، همسرش دیگر نخواست با او و فرزندانشان باشد. او دو دختر و دو پسر داشت.
خبر داشتم که به او و بچه‌ها سخت می‌گذرد؛ تا اینکه پنج سال پیش تصمیم گرفت دوباره تشکیل خانواده بدهد. این بار با «رقیه خانم پیروزه» ازدواج کرد؛ بانویی که مدرس حوزه علمیه و خادم حرم حضرت معصومه بود و شد همسفر روزهای سخت حسن آقا. بچه‌ها آن‌قدر به مادر جدیدشان وابسته شده بودند که دیگر کمتر بهانه‌ی نبودن‌های پدرشان را می‌گرفتند.
عشق و علاقه‌ی عجیب بین حسن آقا و همسرش در خانواده زبانزد شد. آن‌قدر که در سحرگاه هفتم فروردین ۱۴۰۵ همسفر بهشت شدند. حسن آقا به همراه همسرش، فرزندانش، پدر و مادرش و هر دو برادرش در حمله‌ی دشمن آمریکایی_صهیونی به شهادت رسیدند.
نجمه جوادی https://eitaa.com/ofogh_basirشنبه | ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ | قم
undefined #جنگ_رمضان undefined #شهید_رقیه_پیروزهundefined #شهید_حسن_مهدیundefined #پردیسان


@revayat_qom

۳۴

۲۲:۰۷