۳۴
۱۲:۵۸
پدرم مرا برای این روز آماده کرده بود
موقع صحبت ها، یکی از دوستان از وضعیت پیکر شهید سؤال کرد. نگاهم ناخواسته به سمت فاطمه، دختر شهید، برگشت. من که خودم داغ پدر را چشیده بودم، نگرانی را در چهرهاش دیدم. آرام گفتم:
«این سؤال را نپرسید... دختر شهید اینجاست. بعضی حرفها تا سالها در دل آدم میماند.»
فضا برای لحظاتی سنگین شد. سکوتی کوتاه حاکم شد، اما چند دقیقه بعد فاطمه خانم شروع به صحبت کرد؛گفت:
«پدرم از بچگی من را با فرهنگ شهادت آشنا کرده بود. شبها قبل از خواب، کنارم مینشست و از شهدا برایم میگفت. کتابهای سبک زندگی شهدا را برایم میخواند تا خوابم ببرد من با نام شهدا بزرگ شدم و از همان سالهای نوجوانی مفهوم شهادت را درک کردم.»
لحظهای مکث کرد و ادامه داد:
«پدرم به من یاد داده بود که بگم: "بِأبی أنتَ و اُمّی"؛ یعنی پدر و مادرم فدای تو. یاد داده بود که انسان باید در راه خدا و اهلبیت(ع) از عزیزترین داراییهایش هم بگذرد.»
اشک در چشمانش حلقه زده بود، اما صدایش نمیلرزید.
گفت:
«برای همین من برای پدرم ناراحت نیستم. دلتنگش هستم، اما ناراحت نیستم. چون پدرم در راهی شهید شد که خودش عاشقش بود؛ در راه خدا و اهلبیت(ع). این همان آرزویی بود که سالها برایش زندگی کرده بود.»
شهید کبیری تنها یک پاسدار نبود؛ او پدری بود که پیش از رفتنش، راه صبر و ایمان را به دخترش آموخته بود. پدر طوری از شهادت برای دخترش گفته بود که حالا دخترش، در اوج دلتنگی، به جای گلایه از تقدیر، از افتخار پدرش سخن میگفت.
و این زیباترین میراثی بود که یک شهید میتوانست برای فرزندش به یادگار بگذارد.
معصومه جمشیدینیاeitaa.com/parvaz_ta_oojjیکشنبه | ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ | قم
#شهید_عباس_کبیری
#جنگ_مضان @revayat_qom
موقع صحبت ها، یکی از دوستان از وضعیت پیکر شهید سؤال کرد. نگاهم ناخواسته به سمت فاطمه، دختر شهید، برگشت. من که خودم داغ پدر را چشیده بودم، نگرانی را در چهرهاش دیدم. آرام گفتم:
«این سؤال را نپرسید... دختر شهید اینجاست. بعضی حرفها تا سالها در دل آدم میماند.»
فضا برای لحظاتی سنگین شد. سکوتی کوتاه حاکم شد، اما چند دقیقه بعد فاطمه خانم شروع به صحبت کرد؛گفت:
«پدرم از بچگی من را با فرهنگ شهادت آشنا کرده بود. شبها قبل از خواب، کنارم مینشست و از شهدا برایم میگفت. کتابهای سبک زندگی شهدا را برایم میخواند تا خوابم ببرد من با نام شهدا بزرگ شدم و از همان سالهای نوجوانی مفهوم شهادت را درک کردم.»
لحظهای مکث کرد و ادامه داد:
«پدرم به من یاد داده بود که بگم: "بِأبی أنتَ و اُمّی"؛ یعنی پدر و مادرم فدای تو. یاد داده بود که انسان باید در راه خدا و اهلبیت(ع) از عزیزترین داراییهایش هم بگذرد.»
اشک در چشمانش حلقه زده بود، اما صدایش نمیلرزید.
گفت:
«برای همین من برای پدرم ناراحت نیستم. دلتنگش هستم، اما ناراحت نیستم. چون پدرم در راهی شهید شد که خودش عاشقش بود؛ در راه خدا و اهلبیت(ع). این همان آرزویی بود که سالها برایش زندگی کرده بود.»
شهید کبیری تنها یک پاسدار نبود؛ او پدری بود که پیش از رفتنش، راه صبر و ایمان را به دخترش آموخته بود. پدر طوری از شهادت برای دخترش گفته بود که حالا دخترش، در اوج دلتنگی، به جای گلایه از تقدیر، از افتخار پدرش سخن میگفت.
و این زیباترین میراثی بود که یک شهید میتوانست برای فرزندش به یادگار بگذارد.
معصومه جمشیدینیاeitaa.com/parvaz_ta_oojjیکشنبه | ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ | قم
۴۱
۱۳:۰۳
مقاومت جواب داد!
دیشب، شب عجیبی بود. صدای عزاداریِ هیئتها، از مساجد و حسینیهها، راه گرفته بود توی خیابانها. ملّت مبعوث همچنان در خطّ مقدم خیابان بودند. مردان میدان، دستشان روی ماشه بود تا دشمن غلط اضافه نکند. مردان سیاست مشغول کار خودشان بودند و مردان میدان فوتبال هم برای پیروزی میجنگیدند.
پایم که به خانه رسید، نیمهی اول داشت نفسهای آخرش را میکشید. ذکر و صلواتهایم با شروع نیمهی دوم، خانه را گذاشتند روی سر. دقایق نفسگیر، یکی پس از دیگری از مقابل چشمهایم رژه میرفتند. گزارشگر با اشاره به بازیکنان گفت: «رگ گردن او را میبینید؟ این وجه اشتراک هر ایرانیست!»
گزارشگر، هموطنش را خوب میشناخت که این حرف را زد. او میدانست غیرت ایرانی برای پرچم وطنش به جوش میآید!
اواخر نیمهی دوم رسید. گزارشگر گفت: «عزم و اراده است که حرف اول را میزند!» گزارشگر، باز هم هموطنش را میشناخت که این حرف را زد. میدانست ایرانی، وقتی عزم و اراده کند کاری انجام دهد، همان میشود. مثلا اگر اراده کنند پای دشمن به خاکشان باز نشود، باز نمیشود. یا اگر اراده کنند قلهها را یکی پس از دیگری فتح کنند، این اتفاق میافتد.
آقای شهید بر اساس همین عزم و ارادهی ملت مبعوثش فرمودند: «ما فصل مشبعی را حرکت کردیم. این سربالایی، این شیب تند را عبور کردیم، به قلهها نزدیک شدیم!»
بازی ایران و بلژیک با تساوی، تمام میشود. صدای گزارشگر، اشکم را درمیآورد: «ما مرد روزای سختیم! این پرچم هیچ وقت پایین نمیاد!»گزارشگر، باز هم هموطنان خودش را میشناخت که این حرفها را زد.
یکباره جملهای از همسرم مینشیند توی گوشم و میخکوبم میکند: «مقاومت جواب داد!»
حرفش آنقدر حساب است که چندبار با خودم تکرارش میکنم: «مقاومت جواب داد! مقاومت جواب داد!»او راست میگوید، مقاومتِ بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران جواب داد و ما توانستیم در برابر شیاطین سرخ اروپا، جانانه بایستیم و امتیاز بگیریم.
با خودم میگویم مگر مقاومت چیست جز اینکه در راه وطنت تا دقیقهی نود بجنگی و یک دقیقه هم از پا ننشینی؟ و مگر مقاومت چیست جز اینکه آنقدر در راه پیروزی و سربلندی وطنت از جان، مایه بگذاری که آخرِ دست، دنیا تو را بهعنوان بهترین مرد میدان معرفی کند؟ بهترین مرد میدان، از جنس علیرضا بیرانوند!
خاطره شِیوندیدوشنبه | ۱ تیر ۱۴۰۵ | قم
#بعثت_مردم@revayat_qom
دیشب، شب عجیبی بود. صدای عزاداریِ هیئتها، از مساجد و حسینیهها، راه گرفته بود توی خیابانها. ملّت مبعوث همچنان در خطّ مقدم خیابان بودند. مردان میدان، دستشان روی ماشه بود تا دشمن غلط اضافه نکند. مردان سیاست مشغول کار خودشان بودند و مردان میدان فوتبال هم برای پیروزی میجنگیدند.
پایم که به خانه رسید، نیمهی اول داشت نفسهای آخرش را میکشید. ذکر و صلواتهایم با شروع نیمهی دوم، خانه را گذاشتند روی سر. دقایق نفسگیر، یکی پس از دیگری از مقابل چشمهایم رژه میرفتند. گزارشگر با اشاره به بازیکنان گفت: «رگ گردن او را میبینید؟ این وجه اشتراک هر ایرانیست!»
گزارشگر، هموطنش را خوب میشناخت که این حرف را زد. او میدانست غیرت ایرانی برای پرچم وطنش به جوش میآید!
اواخر نیمهی دوم رسید. گزارشگر گفت: «عزم و اراده است که حرف اول را میزند!» گزارشگر، باز هم هموطنش را میشناخت که این حرف را زد. میدانست ایرانی، وقتی عزم و اراده کند کاری انجام دهد، همان میشود. مثلا اگر اراده کنند پای دشمن به خاکشان باز نشود، باز نمیشود. یا اگر اراده کنند قلهها را یکی پس از دیگری فتح کنند، این اتفاق میافتد.
آقای شهید بر اساس همین عزم و ارادهی ملت مبعوثش فرمودند: «ما فصل مشبعی را حرکت کردیم. این سربالایی، این شیب تند را عبور کردیم، به قلهها نزدیک شدیم!»
بازی ایران و بلژیک با تساوی، تمام میشود. صدای گزارشگر، اشکم را درمیآورد: «ما مرد روزای سختیم! این پرچم هیچ وقت پایین نمیاد!»گزارشگر، باز هم هموطنان خودش را میشناخت که این حرفها را زد.
یکباره جملهای از همسرم مینشیند توی گوشم و میخکوبم میکند: «مقاومت جواب داد!»
حرفش آنقدر حساب است که چندبار با خودم تکرارش میکنم: «مقاومت جواب داد! مقاومت جواب داد!»او راست میگوید، مقاومتِ بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران جواب داد و ما توانستیم در برابر شیاطین سرخ اروپا، جانانه بایستیم و امتیاز بگیریم.
با خودم میگویم مگر مقاومت چیست جز اینکه در راه وطنت تا دقیقهی نود بجنگی و یک دقیقه هم از پا ننشینی؟ و مگر مقاومت چیست جز اینکه آنقدر در راه پیروزی و سربلندی وطنت از جان، مایه بگذاری که آخرِ دست، دنیا تو را بهعنوان بهترین مرد میدان معرفی کند؟ بهترین مرد میدان، از جنس علیرضا بیرانوند!
خاطره شِیوندیدوشنبه | ۱ تیر ۱۴۰۵ | قم
۴۳
۱۶:۰۶
۴۳
۱۶:۰۶
پوشهی عکسها و فیلمهای قدیمی
کنار هم رو به لپتاپ مشکی بابا رج زده بودیم. خندههامان یکهو میترکید و بوی نفسهامان درهم میشد. چشمها به هم دوخته میشد و برق نگاهها از این چشم به آن چشم، و از آن نگاه به آن نگاه کشیده میشد.
آفتابِ ساعتِ دو، از پنجرهی پشت سرمان روی مانیتور میافتاد و بابا هی نور صفحه را کم و زیاد میکرد. بعد از چندسال دوباره بابا پوشهی فیلم و عکسهای قدیمیمان را باز کرده بود.
روی هر فیلم که کلیک میکرد صدایی از پانزدهبیست سال پیش، توی سهکنج اتاق میپیچید. صداها که پخش میشد، بوی فضای فیلم، توی بینیهامان حاضر میشد، لباسها توی تنمان احساس میشد، و اگر چیزی خورده بودیم دوباره مزهاش توی دهانمان ریخته میشد.
هرکس که صداش پخش میشد، سریع نگاهش را از دیگران میدزدید و برق چشمهاش را مخفی میکرد. خواهر کوچکم هی میگفت «این کیه؟»، «اون کیه؟»، «اینجا چند سالشه؟»، «اینجا کجاست؟» و بابا هی برق توی چشمهاش مینشست و با صدایی که رنگ «یادش بخیر» تویش بود، توضیح میداد:- این محمده- اینم علیه- اینجا تازه به دنیا اومده بود- اینجا دارن با هم مداحی میخونن- اینجا هم نمایشگاه کتابه. تهران. محمد یه چیزی میخونه و جایزه میگیره. چی داشتی میخوندی؟
خنده روی لبهامان مینشست و گوشهی چشمها و گونههامان چین میافتاد که یکهو آتش به دلم افتاد. یکهو بغض عینهو یک تکه بِهِ جویده و کم آب، که خیال میکنی میتوانی قورتش بدهی؛ اما توی گلو قفل میکند و راه نفست را میگیرد، توی گلوم جا خوش کرد.
نفهیدم چرا یکدفعه خانوادهی شهدای میناب را تصور کردم که جلوی لپتاپشان جمع شدهاند و دارند فیلمها و عکسهای قدیمیشان را میبینند.
از خودم پرسیدم وقتی صدای دخترک پخش میشود، در خانه چه صدایی میپیچد؟ نکند خانه در سکوت فرو برود و فقط صدای دختر بیاید؟ نکند کمکم صدای فینفین و ترکیدن بغض و گریه خفه بیاید؟ نکند به جای بوی نفسهای خندانشان، بوی اشک شور بیاید؟ نکند به جای اینکه چشمهاشان برق بزند و توی جمع دنبال دختر بگردند، فقط به صفحه مانیتور خیره باشند؟
آیا اگر کسی پرسید «این کیه؟ اینجا چند سالشه؟» باباشان نمیتواند جواب بدهد؟ نکند جواب بدهد و صداش رنگ «یادش بخیر» داشته باشد؟
نکند وقتی باباش عکس دخترک را میبیند که توی بغلش ناز کرده و هندوانه میخورد، دوباره حرارت بدن دختر برایش حاضر بشود؟ نکند بوی بدن دختر و بوی هندوانه دوباره توی بینیاش زنده شود؟
اگر توی همان فیلم، دختر یکهو گونهی بابا را ماچ کرده باشد چه؟ پدر دوباره جای لبهای کوچک دخترک را روی گونهاش احساس میکند؟ اصلاً اگر بعد از بوسه، دخترک ناز کرده باشد و با صدای نحیفش گفته باشد «تو بهترین بابای دنیایی» چه؟
بغض گلوم را خراشید و به چشمهام نم نشاند. از لای صداها و خندهها، بلند شدم و رفتم بیرون.
محمّد میرزاییhttps://eitaa.com/Taranomatسه شنبه | ۲۵ فروردین ۱۴۰۵ | قم
#حضرت_آقا
#جنگ_رمضان
#دانشآموزان_میناب@revayat_qom
کنار هم رو به لپتاپ مشکی بابا رج زده بودیم. خندههامان یکهو میترکید و بوی نفسهامان درهم میشد. چشمها به هم دوخته میشد و برق نگاهها از این چشم به آن چشم، و از آن نگاه به آن نگاه کشیده میشد.
آفتابِ ساعتِ دو، از پنجرهی پشت سرمان روی مانیتور میافتاد و بابا هی نور صفحه را کم و زیاد میکرد. بعد از چندسال دوباره بابا پوشهی فیلم و عکسهای قدیمیمان را باز کرده بود.
روی هر فیلم که کلیک میکرد صدایی از پانزدهبیست سال پیش، توی سهکنج اتاق میپیچید. صداها که پخش میشد، بوی فضای فیلم، توی بینیهامان حاضر میشد، لباسها توی تنمان احساس میشد، و اگر چیزی خورده بودیم دوباره مزهاش توی دهانمان ریخته میشد.
هرکس که صداش پخش میشد، سریع نگاهش را از دیگران میدزدید و برق چشمهاش را مخفی میکرد. خواهر کوچکم هی میگفت «این کیه؟»، «اون کیه؟»، «اینجا چند سالشه؟»، «اینجا کجاست؟» و بابا هی برق توی چشمهاش مینشست و با صدایی که رنگ «یادش بخیر» تویش بود، توضیح میداد:- این محمده- اینم علیه- اینجا تازه به دنیا اومده بود- اینجا دارن با هم مداحی میخونن- اینجا هم نمایشگاه کتابه. تهران. محمد یه چیزی میخونه و جایزه میگیره. چی داشتی میخوندی؟
خنده روی لبهامان مینشست و گوشهی چشمها و گونههامان چین میافتاد که یکهو آتش به دلم افتاد. یکهو بغض عینهو یک تکه بِهِ جویده و کم آب، که خیال میکنی میتوانی قورتش بدهی؛ اما توی گلو قفل میکند و راه نفست را میگیرد، توی گلوم جا خوش کرد.
نفهیدم چرا یکدفعه خانوادهی شهدای میناب را تصور کردم که جلوی لپتاپشان جمع شدهاند و دارند فیلمها و عکسهای قدیمیشان را میبینند.
از خودم پرسیدم وقتی صدای دخترک پخش میشود، در خانه چه صدایی میپیچد؟ نکند خانه در سکوت فرو برود و فقط صدای دختر بیاید؟ نکند کمکم صدای فینفین و ترکیدن بغض و گریه خفه بیاید؟ نکند به جای بوی نفسهای خندانشان، بوی اشک شور بیاید؟ نکند به جای اینکه چشمهاشان برق بزند و توی جمع دنبال دختر بگردند، فقط به صفحه مانیتور خیره باشند؟
آیا اگر کسی پرسید «این کیه؟ اینجا چند سالشه؟» باباشان نمیتواند جواب بدهد؟ نکند جواب بدهد و صداش رنگ «یادش بخیر» داشته باشد؟
نکند وقتی باباش عکس دخترک را میبیند که توی بغلش ناز کرده و هندوانه میخورد، دوباره حرارت بدن دختر برایش حاضر بشود؟ نکند بوی بدن دختر و بوی هندوانه دوباره توی بینیاش زنده شود؟
اگر توی همان فیلم، دختر یکهو گونهی بابا را ماچ کرده باشد چه؟ پدر دوباره جای لبهای کوچک دخترک را روی گونهاش احساس میکند؟ اصلاً اگر بعد از بوسه، دخترک ناز کرده باشد و با صدای نحیفش گفته باشد «تو بهترین بابای دنیایی» چه؟
بغض گلوم را خراشید و به چشمهام نم نشاند. از لای صداها و خندهها، بلند شدم و رفتم بیرون.
محمّد میرزاییhttps://eitaa.com/Taranomatسه شنبه | ۲۵ فروردین ۱۴۰۵ | قم
۲۵
۷:۰۲
برای گریه مترجم لازم نیست
در گروه دوستان پیام گذاشتم:«عزیزان امسال سال اولی هستش که دهه محرم رو قم هستم دوست دارم هیئت های خفن تونو پیشنهاد بدین تا شاید جایگزینی باشه برای روضه های زبان مادری آن هم از نوع ترکی!»طوبی زود تایپ کرد:«اصلا نگران نباش یه جا معرفی میکنم بری عشق کنی زبون مادری یادت بره ؛»پوستر هیئت کفالعباس را برایم میفرستد، به پیشنهادش اعتماد کردم؛مراسم بعد اذان ظهر و عصر بود، قرار شد من برم و لیلی سادات را سید حسین نگه دارد.راهی آسانسور شدیم تا پدر و دختری من را تا دم حرم بدرقه کنند. ته دلم خوشحال بودم که لیلی نمیآید و دل سیر از روضه مستفیض میشوم. در آینه آسانسور نگاهم که به صورت کاکائویی و لباس راحتیاش میافتد، میخندم؛ جز مامانهایی هستم که اعتقاد شدیدی به چیتان پیتان پوشاندن بچه دارم ولی حالا چیزی مهم نیست جز رسیدن به روضه.هوا گرم است. گرم یعنی انگار ریمل حرارتی رو مژههایت کشیدی و نور آفتاب روی سرت سیل آسا میبارد. نزدیک حرم رسیدیم، پیاده میشدم که سید حسین گفت: «نامردی دیگه بدون من روضه میرزا میری!؟» توی قرنیه کوچک شده چشمانش از ظل آفتاب زل زدم و سر تاپای لیلی سادات زیادی آماده به روضه را پاییدم.راست میگفت هر دومان سه سالی میشد که اشکمان به روضه امام حسین بدهکار مانده بود.«آقای مهربونی که کام ما همان اولین نفس کشیدنهامان با تربت شما شیرین شد... دلمان برای آن لحظهها تنگ شده؛ همان وقتهایی که دستجمعی میگفتیم: جان و مال و خانوادهمان فدای شما و اولادتان.»گفتم: کاش میگفتی به خدا لباس مشکی هیئتشو میپوشوندم این چه استایلی آخه!؟خندید و گفت: زینب! لیلی با من، فقط بریم.با آب بطری دور دهانش را شستم و راه افتادیم سمت پله برقیها. به عمه سادات سلام دادیم. ذوق لیلی با دیدن گنبد طلایی دیدنی بود.هی میگوید من خیلی دوست دارم معصومه!
راهی مسجد امام حسن بن عسگری شدیم. دم در با بیمیلی گفتم لیلی سادات میای با من بریم. محکم پای بابایش را بغل کرد و گفت: نه! قرار بر این شد تا زمان همکاری لیلی سادات بنشینیم پای روضه روزی شدهمان.
وارد حیاط قدیمی مسجد شدم و پرده مخمل سبز رنگ را کنار میزنم ؛ ورودی شربت صلواتی میدادند. آخ که در آن گرمایی که فرق سرم از گرما و ناهماهنگی ها جوش آمده بود خیلی چسبید. دو لیوان خوردم و عذاب وجدان داشتم که چرا دو لیوان خوردی!؟ به نفر دیگه نرسه مقصر تو هستی در حال محاسبه مقدار شربت برای باقی هیئت بودم که خانومی ظرف نوشابه خالی درآورد که برایم پر کنید. برای اینکه با آرامش تمام وارد جو معنوی شوم، شربت سوم را هم خوردم و ۱۲ پله را پایین رفتم.
گلیمهای روی پلههای مسجد، آنقدر زیر پا بود که تار و پودشان معلوم شده بود. عطر گلاب و اسپند در پیچیده در فضا روحم را نوازش کرد. خادمها میان جمعیت رفت و آمد میکردند. بچهها دو ماراتن گذاشته بودند و پیر زنها با تسبیح سبز رنگشان زیرلب ذکر «صد لعن، صد سلام» میگفتند. همه گوش تیز کرده بودند به حرفهای استاد که لبریز از حماسه بود و سوگ در عالم حسین بن علی؛ دستمال کاغذی را برای باریدن بهاری چشمانم به عنوان چتر آماده کرده بودیم.
حضور چند نفر با لباس هلالاحمر، رشته افکارم را ول نمیکرد. با خودم میگویم شاید به خاطر جنگ و حالوهوای این روزها آمدهاند. شاید هم برای تبلیغ اهدای خون. اما دو برانکاردی که گوشه مسجد بود، با هیچکدام از حدسهایم جور درنمیآمد.چراغها خاموش شد. میرزا مقتل را شروع کرد.
من در سال ۶۱ هجری، کربلا نبودم؛ اما میرزا هر بار اسم گودال و خنجر را میآورد، یک برانکارد از میان جمعیت رد میشد. یکی از حال رفته بود، یکی تاب نیاورده بود، یکی را با صورت خیس از اشک میبردند و چند دقیقه بعد، دوباره برمیگرداندند سر جایش.آن شیونها، نالهها و گریههایی که به تعداد اثر انگشت آدمها با هم متفاوت بود، نه گوشخراش بود، نه روی اعصاب. برای خودش یک «أحلىٰ من العسل» بود...هر کس، به زبان خودش، داشت برای امام حسین عزاداری میکرد.گوشیام لرزید دل من بیشتر؛ باید میرفتم .از خودِ خودِ امام حسین فقط یک چیز خواستم؛ دوباره دعوتم کند به این مجلسها؛ جاهایی که آدم، سبکتر از آن چیزی که آمده، از آنها برمیگردد.
لیوان چهارم شربت را نوشیدم. بار دیگر مسجد را، به صورت پانوراما، از نظر گذراندم و راه افتادم سمت پدر و دختری که با لپهای گوجهگیلاسی، منتظرم ایستاده بودند.طوبی راست میگفت...زبان مادری یادم نرفت؛ اما آن روز فهمیدم اشک، زبان مادری خودش را دارد. برای گریه بر مصائب حسین بن علی مترجم لازم نیست.
زینب اصغرزادهeitaa.com/asrenegareshدوشنبه | ۱ تیر ۱۴۰۵ | قم
#محرم@revayat_qom
در گروه دوستان پیام گذاشتم:«عزیزان امسال سال اولی هستش که دهه محرم رو قم هستم دوست دارم هیئت های خفن تونو پیشنهاد بدین تا شاید جایگزینی باشه برای روضه های زبان مادری آن هم از نوع ترکی!»طوبی زود تایپ کرد:«اصلا نگران نباش یه جا معرفی میکنم بری عشق کنی زبون مادری یادت بره ؛»پوستر هیئت کفالعباس را برایم میفرستد، به پیشنهادش اعتماد کردم؛مراسم بعد اذان ظهر و عصر بود، قرار شد من برم و لیلی سادات را سید حسین نگه دارد.راهی آسانسور شدیم تا پدر و دختری من را تا دم حرم بدرقه کنند. ته دلم خوشحال بودم که لیلی نمیآید و دل سیر از روضه مستفیض میشوم. در آینه آسانسور نگاهم که به صورت کاکائویی و لباس راحتیاش میافتد، میخندم؛ جز مامانهایی هستم که اعتقاد شدیدی به چیتان پیتان پوشاندن بچه دارم ولی حالا چیزی مهم نیست جز رسیدن به روضه.هوا گرم است. گرم یعنی انگار ریمل حرارتی رو مژههایت کشیدی و نور آفتاب روی سرت سیل آسا میبارد. نزدیک حرم رسیدیم، پیاده میشدم که سید حسین گفت: «نامردی دیگه بدون من روضه میرزا میری!؟» توی قرنیه کوچک شده چشمانش از ظل آفتاب زل زدم و سر تاپای لیلی سادات زیادی آماده به روضه را پاییدم.راست میگفت هر دومان سه سالی میشد که اشکمان به روضه امام حسین بدهکار مانده بود.«آقای مهربونی که کام ما همان اولین نفس کشیدنهامان با تربت شما شیرین شد... دلمان برای آن لحظهها تنگ شده؛ همان وقتهایی که دستجمعی میگفتیم: جان و مال و خانوادهمان فدای شما و اولادتان.»گفتم: کاش میگفتی به خدا لباس مشکی هیئتشو میپوشوندم این چه استایلی آخه!؟خندید و گفت: زینب! لیلی با من، فقط بریم.با آب بطری دور دهانش را شستم و راه افتادیم سمت پله برقیها. به عمه سادات سلام دادیم. ذوق لیلی با دیدن گنبد طلایی دیدنی بود.هی میگوید من خیلی دوست دارم معصومه!
راهی مسجد امام حسن بن عسگری شدیم. دم در با بیمیلی گفتم لیلی سادات میای با من بریم. محکم پای بابایش را بغل کرد و گفت: نه! قرار بر این شد تا زمان همکاری لیلی سادات بنشینیم پای روضه روزی شدهمان.
وارد حیاط قدیمی مسجد شدم و پرده مخمل سبز رنگ را کنار میزنم ؛ ورودی شربت صلواتی میدادند. آخ که در آن گرمایی که فرق سرم از گرما و ناهماهنگی ها جوش آمده بود خیلی چسبید. دو لیوان خوردم و عذاب وجدان داشتم که چرا دو لیوان خوردی!؟ به نفر دیگه نرسه مقصر تو هستی در حال محاسبه مقدار شربت برای باقی هیئت بودم که خانومی ظرف نوشابه خالی درآورد که برایم پر کنید. برای اینکه با آرامش تمام وارد جو معنوی شوم، شربت سوم را هم خوردم و ۱۲ پله را پایین رفتم.
گلیمهای روی پلههای مسجد، آنقدر زیر پا بود که تار و پودشان معلوم شده بود. عطر گلاب و اسپند در پیچیده در فضا روحم را نوازش کرد. خادمها میان جمعیت رفت و آمد میکردند. بچهها دو ماراتن گذاشته بودند و پیر زنها با تسبیح سبز رنگشان زیرلب ذکر «صد لعن، صد سلام» میگفتند. همه گوش تیز کرده بودند به حرفهای استاد که لبریز از حماسه بود و سوگ در عالم حسین بن علی؛ دستمال کاغذی را برای باریدن بهاری چشمانم به عنوان چتر آماده کرده بودیم.
حضور چند نفر با لباس هلالاحمر، رشته افکارم را ول نمیکرد. با خودم میگویم شاید به خاطر جنگ و حالوهوای این روزها آمدهاند. شاید هم برای تبلیغ اهدای خون. اما دو برانکاردی که گوشه مسجد بود، با هیچکدام از حدسهایم جور درنمیآمد.چراغها خاموش شد. میرزا مقتل را شروع کرد.
من در سال ۶۱ هجری، کربلا نبودم؛ اما میرزا هر بار اسم گودال و خنجر را میآورد، یک برانکارد از میان جمعیت رد میشد. یکی از حال رفته بود، یکی تاب نیاورده بود، یکی را با صورت خیس از اشک میبردند و چند دقیقه بعد، دوباره برمیگرداندند سر جایش.آن شیونها، نالهها و گریههایی که به تعداد اثر انگشت آدمها با هم متفاوت بود، نه گوشخراش بود، نه روی اعصاب. برای خودش یک «أحلىٰ من العسل» بود...هر کس، به زبان خودش، داشت برای امام حسین عزاداری میکرد.گوشیام لرزید دل من بیشتر؛ باید میرفتم .از خودِ خودِ امام حسین فقط یک چیز خواستم؛ دوباره دعوتم کند به این مجلسها؛ جاهایی که آدم، سبکتر از آن چیزی که آمده، از آنها برمیگردد.
لیوان چهارم شربت را نوشیدم. بار دیگر مسجد را، به صورت پانوراما، از نظر گذراندم و راه افتادم سمت پدر و دختری که با لپهای گوجهگیلاسی، منتظرم ایستاده بودند.طوبی راست میگفت...زبان مادری یادم نرفت؛ اما آن روز فهمیدم اشک، زبان مادری خودش را دارد. برای گریه بر مصائب حسین بن علی مترجم لازم نیست.
زینب اصغرزادهeitaa.com/asrenegareshدوشنبه | ۱ تیر ۱۴۰۵ | قم
۱۴
۱۴:۲۰
از حسینیه مدرسه تا میدان شهر
در دبستان «نبوت»، زنگ تفریح سوم برای بقیه بچهها یعنی دویدن به سمت حیاط و شلوغی بوفه؛ اما برای من و بیست دختر گروه سرودم، این زنگ معنای متفاوتی داشت. ما در حسینیه شهید عباس بابایی ـ همان نمازخانه سابق که با عشق به حسینیه تبدیلش کرده بودیم ـ دنیای خودمان را داشتیم. از اول مهر با خودم عهد کرده بودم که هدفم فقط کسب رتبه در جشنواره استانی نباشد؛ میخواستم این دخترها یاد بگیرند چطور کنار هم همصدا و همدل باشند. هر روز وقتی بچهها یکییکی با لقمههای نیمخورده یا نفسزنان از پلهها بالا میآمدند، اولین جملهام این بود: «اول آب بخورید، بعد صف. صدا از گلوی خشک بیرون نمیآید.»
در طول تمرینها، من فقط یک مربی نبودم؛ کمکم تبدیلشده بودم به کسی که تفاوتهای کوچکِ آدمها را در جزئیات صدا و حرکت میبیند. سرودمان آسان نبود؛ شعری درباره امید و آیندهای که بچهها با دستهای کوچکشان میساختند؛ و همین سختی، زود خودش را در رفتارها نشان میداد: فاطمهزهرا از اشتیاق زیاد کمی زودتر از بقیه شروع به خواندن میکرد؛ مطهره وسط شعر نفس کم میآورد؛ فاطمه موقع حرکات دست از خجالت سرخ میشد؛ و اسماءسادات، کوچکترین عضو گروه، از شدت هیجان صدایش را بیشازحد بالا میبرد. پاسخ من به همه این ناهماهنگیها، معمولاً یک چیز بود: آرام به هم زدن کف دستها و گفتنِ «عیبی ندارد. از نو. سرود خوب با تکرار متولد میشود.»
نیمههای اسفند بود؛ زمان ارسال فیلم به ادمین جشنواره. آن روز، حسینیه شاهد یکی از بهترین اجراهای ما شد. اسماءسادات حتی نتهای اوج را هم درست خوانده بود و من دلم روشن بود؛ میخواستم همانجا به بچهها بگویم آمادهاند؛ اما ناگهان در سالن باز شد و مدیر با چهرهای رنگپریده وارد شد. فقط گفت: «سریع بچهها رو جمع کنید.» ترس، پیش از هر توضیحی، به دلهایمان نشست. خبر دهانبهدهان چرخید: جنگ شروع شده بود. حیاط مدرسه که روزی جای خنده بود، حالا پر از اضطراب اولیا بود. وقتی آخرین دانشآموز رفت، من به حسینیه برگشتم؛ سکوت سنگینی جای آن هیاهو را گرفته بود. بطری آب نیمهخالی فاطمهزهرا گوشهای افتاده بود و دفتر نت من روی میز مانده بود. انگار زمان همانجا مکث کرده بود؛ جایی که آموزش رسمی متوقف شد و بحران آغاز.
با تعطیلی مدارس، جشنواره هم به تعویق افتاد؛ اما من نمیتوانستم اجازه بدهم این گروه متلاشی شود. برای تکتکشان فایل صوتی میفرستادم و تماس تصویری میگرفتم و مدام تکرار میکردم: «ما هنوز گروه سرودیم، حتی اگر مدرسه بسته باشد.» در همین روزها بود که اثر جنگ را نه در خبرها، بلکه در چهره و صدای بچهها دیدم. ستایش به شمال رفته بود، محیاسادات گوشی نداشت و پارمین از وقتی کوچه پشتی خانهشان در شهرک ولایت هدف موشک قرار گرفته بود، دچار اضطراب شدیدی شده بود. هر شب در دفترچهام درباره وضعیت روحی تکتکشان مینوشتم و همان یادداشتها به من فهماند سرود دیگر فقط یک فعالیت درسی نیست؛ تبدیل شده به ریسمانی برای اتصالشان به آرامش.
بعدتر، مدیر مدرسه جلسه گذاشت. تردیدها زیاد بود؛ مامان پارمین از نبودِ آرامش میگفت و حق هم داشت؛ اما مامان اسماءسادات جملهای گفت که مسیر فکر مرا عوض کرد: «دختر من از وقتی تمرینها قطع شده، انگار بخشی از خودش را از دست داده.» همانجا تصمیم گرفتم جشنواره را کنار بگذارم و راه دیگری پیدا کنم. گفتم: «بهجای جشنواره، در یکی از میدانهای شهر اجرا میکنیم.» وقتی خبر را به بچهها دادم، ترس و ذوق با هم آمدند. فاطمهسادات پرسید: «خانم، آنجا هم کنارمان میایستید؟» و من قول دادم تا آخرش هستم.
تمرینها را به حیاط امامزاده موسی مبرقع منتقل کردیم. غرفهای به ما دادند و میان نگاههای کنجکاو مردم و وزش باد، دوباره همصدا شدیم. همانجا پیرمردی را دیدم که با چشمانی خیس به میله پرچمش تکیه داده و به صدای بچهها گوش میدهد. آن لحظه فهمیدم مخاطب واقعی ما کیست و چرا این کار، دیگر «فقط تمرین» نیست.
شب اجرا در میدان شهر، بدون هیچ سکوی رسمی، بیست دختر با چادرهای یکشکل و روبانهای سهرنگ پرچم ایستادند. دستم را بالا بردم؛ همان حرکت آشنای زنگ تفریح سوم. بند اول کمی لرزان بود، اما وقتی به اوج رسید، صدای آنها مثل روشن شدن چراغی در یک روز خاکستری، شهر را پر کرد.
ناهید حاجیزادهeitaa.com/asrenegareshدوشنبه | ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ | قم
#جنگ_مضان
#بعثت_مردم
@revayat_qom
در دبستان «نبوت»، زنگ تفریح سوم برای بقیه بچهها یعنی دویدن به سمت حیاط و شلوغی بوفه؛ اما برای من و بیست دختر گروه سرودم، این زنگ معنای متفاوتی داشت. ما در حسینیه شهید عباس بابایی ـ همان نمازخانه سابق که با عشق به حسینیه تبدیلش کرده بودیم ـ دنیای خودمان را داشتیم. از اول مهر با خودم عهد کرده بودم که هدفم فقط کسب رتبه در جشنواره استانی نباشد؛ میخواستم این دخترها یاد بگیرند چطور کنار هم همصدا و همدل باشند. هر روز وقتی بچهها یکییکی با لقمههای نیمخورده یا نفسزنان از پلهها بالا میآمدند، اولین جملهام این بود: «اول آب بخورید، بعد صف. صدا از گلوی خشک بیرون نمیآید.»
در طول تمرینها، من فقط یک مربی نبودم؛ کمکم تبدیلشده بودم به کسی که تفاوتهای کوچکِ آدمها را در جزئیات صدا و حرکت میبیند. سرودمان آسان نبود؛ شعری درباره امید و آیندهای که بچهها با دستهای کوچکشان میساختند؛ و همین سختی، زود خودش را در رفتارها نشان میداد: فاطمهزهرا از اشتیاق زیاد کمی زودتر از بقیه شروع به خواندن میکرد؛ مطهره وسط شعر نفس کم میآورد؛ فاطمه موقع حرکات دست از خجالت سرخ میشد؛ و اسماءسادات، کوچکترین عضو گروه، از شدت هیجان صدایش را بیشازحد بالا میبرد. پاسخ من به همه این ناهماهنگیها، معمولاً یک چیز بود: آرام به هم زدن کف دستها و گفتنِ «عیبی ندارد. از نو. سرود خوب با تکرار متولد میشود.»
نیمههای اسفند بود؛ زمان ارسال فیلم به ادمین جشنواره. آن روز، حسینیه شاهد یکی از بهترین اجراهای ما شد. اسماءسادات حتی نتهای اوج را هم درست خوانده بود و من دلم روشن بود؛ میخواستم همانجا به بچهها بگویم آمادهاند؛ اما ناگهان در سالن باز شد و مدیر با چهرهای رنگپریده وارد شد. فقط گفت: «سریع بچهها رو جمع کنید.» ترس، پیش از هر توضیحی، به دلهایمان نشست. خبر دهانبهدهان چرخید: جنگ شروع شده بود. حیاط مدرسه که روزی جای خنده بود، حالا پر از اضطراب اولیا بود. وقتی آخرین دانشآموز رفت، من به حسینیه برگشتم؛ سکوت سنگینی جای آن هیاهو را گرفته بود. بطری آب نیمهخالی فاطمهزهرا گوشهای افتاده بود و دفتر نت من روی میز مانده بود. انگار زمان همانجا مکث کرده بود؛ جایی که آموزش رسمی متوقف شد و بحران آغاز.
با تعطیلی مدارس، جشنواره هم به تعویق افتاد؛ اما من نمیتوانستم اجازه بدهم این گروه متلاشی شود. برای تکتکشان فایل صوتی میفرستادم و تماس تصویری میگرفتم و مدام تکرار میکردم: «ما هنوز گروه سرودیم، حتی اگر مدرسه بسته باشد.» در همین روزها بود که اثر جنگ را نه در خبرها، بلکه در چهره و صدای بچهها دیدم. ستایش به شمال رفته بود، محیاسادات گوشی نداشت و پارمین از وقتی کوچه پشتی خانهشان در شهرک ولایت هدف موشک قرار گرفته بود، دچار اضطراب شدیدی شده بود. هر شب در دفترچهام درباره وضعیت روحی تکتکشان مینوشتم و همان یادداشتها به من فهماند سرود دیگر فقط یک فعالیت درسی نیست؛ تبدیل شده به ریسمانی برای اتصالشان به آرامش.
بعدتر، مدیر مدرسه جلسه گذاشت. تردیدها زیاد بود؛ مامان پارمین از نبودِ آرامش میگفت و حق هم داشت؛ اما مامان اسماءسادات جملهای گفت که مسیر فکر مرا عوض کرد: «دختر من از وقتی تمرینها قطع شده، انگار بخشی از خودش را از دست داده.» همانجا تصمیم گرفتم جشنواره را کنار بگذارم و راه دیگری پیدا کنم. گفتم: «بهجای جشنواره، در یکی از میدانهای شهر اجرا میکنیم.» وقتی خبر را به بچهها دادم، ترس و ذوق با هم آمدند. فاطمهسادات پرسید: «خانم، آنجا هم کنارمان میایستید؟» و من قول دادم تا آخرش هستم.
تمرینها را به حیاط امامزاده موسی مبرقع منتقل کردیم. غرفهای به ما دادند و میان نگاههای کنجکاو مردم و وزش باد، دوباره همصدا شدیم. همانجا پیرمردی را دیدم که با چشمانی خیس به میله پرچمش تکیه داده و به صدای بچهها گوش میدهد. آن لحظه فهمیدم مخاطب واقعی ما کیست و چرا این کار، دیگر «فقط تمرین» نیست.
شب اجرا در میدان شهر، بدون هیچ سکوی رسمی، بیست دختر با چادرهای یکشکل و روبانهای سهرنگ پرچم ایستادند. دستم را بالا بردم؛ همان حرکت آشنای زنگ تفریح سوم. بند اول کمی لرزان بود، اما وقتی به اوج رسید، صدای آنها مثل روشن شدن چراغی در یک روز خاکستری، شهر را پر کرد.
ناهید حاجیزادهeitaa.com/asrenegareshدوشنبه | ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ | قم
@revayat_qom
۱۱
۱۴:۳۸
۱۱
۱۴:۴۱
مردِ پرچم به دست...!
برنامه هیئتِ خیابان تمام شده بود. داشتیم آماده رفتن میشدیم که صدایی توجهمان را جلب کرد...!آن طرف خیابان، مردی سیاه پوش، پرچم به دست داشت فریاد میزد.سعی کردم گوشهایم را تیز کنم که چه میگوید. اما بخاطر شلوغیها کلماتش را دوتا نه یکی میشنیدم.تنها جملههایی که واضح شنیدمش این بود که گفت:«مردم! روضهای که فقط بیاییم و برای امام حسین اشک بریزیم و برویم خانههایمان عزاداری نیست...! مردم! ما ملت مبعوث شدهاییم! اگر ما مطالبه نکنیم. اگر ما کشورمان را نجات ندهیم چه کسی این کار را بکند؟! مردم! این جانِ من است. بیایند بگیرند ولی خونِ آقایمان پایمال نشود! ولی نگذاریم خون این همه شهید کودک و بزرگ هدر برود...مردم مطالبه را فراموش نکنیم...! ما ملت مبعوث شده ایم!.»
ناخودآگاه به یاد کتابِ «خون دلی که لعل شد» حضرت آقا افتادم و مبارزاتشان...!چقدر حضرت آقا زحمت کشیدند برای این مملکت...! با تمام شکنجهها و زندانها و سختیها و دوران خفقان. باز هم سکوت نکردند...! ادامه دادند، آنقدر که این مملکت به این ریشه محکم برسد..!حیف نیست؟! حیف این خون دلها که سید علی و امثالهم خوردند تا ما امروز، اینجا، حرفی برای گفتن داشته باشیم...!امروز روز سکوت نیست. روز مطالبه است. خون خواهی آقا فقط قصاص قاتل نیست که...!
خونخواهی آقا یعنی پای راهی که او چهل سال تا اینجا بارش را تنهایی به دوش کشید، بمانیم...!یعنی بخواهیم که ایران اسلامی بماند..!یعنی اگر یک دستس صدا ندارد، هرکداممان صدایی شویم و بانگ بلندی در جهان از پایداری خود طنین انداز کنیم..در همین حال و هواها بودم که حرفهای مرد پرچم به دست هم تمام شد و از جایگاه پایین آمد...اشک در چشمانم جمع شده بود. چه مردمی داریم ما...! چقدر شریف! چقدر شریف...!
مهدیه جعفریeitaa.com/joinchat/3212248083C16e768905fدوشنبه | ۱ تیر ۱۴۰۵ | قم
#بعثت_مردم
#به_نظر_رهبری_برگردید@revayat_qom
برنامه هیئتِ خیابان تمام شده بود. داشتیم آماده رفتن میشدیم که صدایی توجهمان را جلب کرد...!آن طرف خیابان، مردی سیاه پوش، پرچم به دست داشت فریاد میزد.سعی کردم گوشهایم را تیز کنم که چه میگوید. اما بخاطر شلوغیها کلماتش را دوتا نه یکی میشنیدم.تنها جملههایی که واضح شنیدمش این بود که گفت:«مردم! روضهای که فقط بیاییم و برای امام حسین اشک بریزیم و برویم خانههایمان عزاداری نیست...! مردم! ما ملت مبعوث شدهاییم! اگر ما مطالبه نکنیم. اگر ما کشورمان را نجات ندهیم چه کسی این کار را بکند؟! مردم! این جانِ من است. بیایند بگیرند ولی خونِ آقایمان پایمال نشود! ولی نگذاریم خون این همه شهید کودک و بزرگ هدر برود...مردم مطالبه را فراموش نکنیم...! ما ملت مبعوث شده ایم!.»
ناخودآگاه به یاد کتابِ «خون دلی که لعل شد» حضرت آقا افتادم و مبارزاتشان...!چقدر حضرت آقا زحمت کشیدند برای این مملکت...! با تمام شکنجهها و زندانها و سختیها و دوران خفقان. باز هم سکوت نکردند...! ادامه دادند، آنقدر که این مملکت به این ریشه محکم برسد..!حیف نیست؟! حیف این خون دلها که سید علی و امثالهم خوردند تا ما امروز، اینجا، حرفی برای گفتن داشته باشیم...!امروز روز سکوت نیست. روز مطالبه است. خون خواهی آقا فقط قصاص قاتل نیست که...!
خونخواهی آقا یعنی پای راهی که او چهل سال تا اینجا بارش را تنهایی به دوش کشید، بمانیم...!یعنی بخواهیم که ایران اسلامی بماند..!یعنی اگر یک دستس صدا ندارد، هرکداممان صدایی شویم و بانگ بلندی در جهان از پایداری خود طنین انداز کنیم..در همین حال و هواها بودم که حرفهای مرد پرچم به دست هم تمام شد و از جایگاه پایین آمد...اشک در چشمانم جمع شده بود. چه مردمی داریم ما...! چقدر شریف! چقدر شریف...!
مهدیه جعفریeitaa.com/joinchat/3212248083C16e768905fدوشنبه | ۱ تیر ۱۴۰۵ | قم
۷
۱۵:۰۲
رود رکوع
کدام شهر؟نمیدانم.کدام خیابان؟نمیدانم.اما از پرایدها و سمندهایی که از خیابان عبور میکنند، مشخص است که در یکی از خیابانهای یکی از شهرهای ایران هستیم. شب است و دیر وقت. هیچ عابر پیادهای در خیابان به چشم نمیآید. خودروها و موتورها با سرعت عبور میکنند. گویی رانندهها برای رسیدن به پناهگاه خانه با شب مسابقه میدهند؛ اما زن هیچ عجلهای ندارد.لنگلنگان هیکل سنگین و قد خمیدهاش را جلو میکشد.«خمیده» توصیف ناقصی است برای قد زن؛ چون قدش از مرز خمیدگی عبور کرده و به رکوع رسیده است. انگار کسی در رکوعی هماره در حال سیر عالم باشد.
چادرش را مانند خدابیامرز مادربزرگم دور گردنش گره زده و با تکیه بر عصای چوبی، طول خیابان را به بازی گرفته است. در این ۲۰ ثانیهای که در فیلم ثبت شده، کلاً ۱۰ قدم برمیدارد و در هر قدم شاید اندازهی ۳۰ سانتیمتر رو به جلو حرکت میکند. ۱۰ قدم ۳۰ سانتیمتری میشود حدود ۳ متر. ۳ متر در ۲۰ ثانیه. در این ۲۰ ثانیه، زمان برای او به کندی همان قدمهای لرزانش میگذرد.محاسبات خشک و بیروح ریاضی میگوید زن در هر دقیقه تنها ۹ متر راه میرود؛ یعنی اگر تا خانه فاصلهای فقط ۲۰۰ متری راه داشته باشد، حداقل ۲۰ دقیقهی دیگر باید این تن سنگین و قد خمیده را پیش بکشد. البته به این شرط که طاقت بیاورد و بتواند این 20 دقیقه را مستمر راه برود و در بین راه مجبور نباشد برای استراحت و چاق کردن نفس، دقایقی این تن خسته را به جدولهای کنار خیابان بسپارد.
نمیدانم چند سال است که راه میرود.نمیدانم آن سالها که جوانتر بود و قدی رعنا داشت، در هر دقیقه چند قدم برمیداشت و طول هر قدمش چند سانتیمتر بود.نمیدانم کمرش زیر کدام بار سنگین این اندازه خم شده است.اما از پرچم سه رنگی که بالای عصای چوبیاش برافراشته مشخص است که راهی طولانی پیموده است. آن اندازه طولانی و سخت که حاضر نیست حتی در این سن و سال و در این ساعت از شب، آن راه پیموده را فراموش کند.لنگلنگان قدم برمیدارد تا آن راه پیموده همچنان برقرار بماندو این پرچم افراشته همچنان در اهتزاز.چون رودی که هرگز از رکوع سر برنمیآرد.
سید طاهر جوادیانeitaa.com/stjavadyanدوشنبه | ۱ تیر ۱۴۰۵ | قم
#حضرت_آقا
#بعثت_مردم @revayat_qom
کدام شهر؟نمیدانم.کدام خیابان؟نمیدانم.اما از پرایدها و سمندهایی که از خیابان عبور میکنند، مشخص است که در یکی از خیابانهای یکی از شهرهای ایران هستیم. شب است و دیر وقت. هیچ عابر پیادهای در خیابان به چشم نمیآید. خودروها و موتورها با سرعت عبور میکنند. گویی رانندهها برای رسیدن به پناهگاه خانه با شب مسابقه میدهند؛ اما زن هیچ عجلهای ندارد.لنگلنگان هیکل سنگین و قد خمیدهاش را جلو میکشد.«خمیده» توصیف ناقصی است برای قد زن؛ چون قدش از مرز خمیدگی عبور کرده و به رکوع رسیده است. انگار کسی در رکوعی هماره در حال سیر عالم باشد.
چادرش را مانند خدابیامرز مادربزرگم دور گردنش گره زده و با تکیه بر عصای چوبی، طول خیابان را به بازی گرفته است. در این ۲۰ ثانیهای که در فیلم ثبت شده، کلاً ۱۰ قدم برمیدارد و در هر قدم شاید اندازهی ۳۰ سانتیمتر رو به جلو حرکت میکند. ۱۰ قدم ۳۰ سانتیمتری میشود حدود ۳ متر. ۳ متر در ۲۰ ثانیه. در این ۲۰ ثانیه، زمان برای او به کندی همان قدمهای لرزانش میگذرد.محاسبات خشک و بیروح ریاضی میگوید زن در هر دقیقه تنها ۹ متر راه میرود؛ یعنی اگر تا خانه فاصلهای فقط ۲۰۰ متری راه داشته باشد، حداقل ۲۰ دقیقهی دیگر باید این تن سنگین و قد خمیده را پیش بکشد. البته به این شرط که طاقت بیاورد و بتواند این 20 دقیقه را مستمر راه برود و در بین راه مجبور نباشد برای استراحت و چاق کردن نفس، دقایقی این تن خسته را به جدولهای کنار خیابان بسپارد.
نمیدانم چند سال است که راه میرود.نمیدانم آن سالها که جوانتر بود و قدی رعنا داشت، در هر دقیقه چند قدم برمیداشت و طول هر قدمش چند سانتیمتر بود.نمیدانم کمرش زیر کدام بار سنگین این اندازه خم شده است.اما از پرچم سه رنگی که بالای عصای چوبیاش برافراشته مشخص است که راهی طولانی پیموده است. آن اندازه طولانی و سخت که حاضر نیست حتی در این سن و سال و در این ساعت از شب، آن راه پیموده را فراموش کند.لنگلنگان قدم برمیدارد تا آن راه پیموده همچنان برقرار بماندو این پرچم افراشته همچنان در اهتزاز.چون رودی که هرگز از رکوع سر برنمیآرد.
سید طاهر جوادیانeitaa.com/stjavadyanدوشنبه | ۱ تیر ۱۴۰۵ | قم
۹
۱۵:۲۷