نوشتم تا که بخوانی
شرحِ اشتیاقِ دیدارِ زِ دست رفته را ..
+ روایت خبرگزاری صداوسیما از پاسخی متفاوت به دانشجویان رضوان
ـــــ ــــــــ ـــــ ــــــــــ ــــــــ ـــــ ـــــ
🥹۱۰
🥰۱
۲.۱K
۱۵:۲۴
- ● قصّهنامهها!
مَثَل روبهرو شدن نوح'ع و کشتیاش با جوشش آبها و دریا شدنِ خشکیها را خاطرت هست؟ مَثَل روبهروشدن موسی'ع و قومش با دریای شکافتهشده و غرق فرعونیان را چطور؟ مَثَل محمد'ص و رویارویی یارانش برای نخستینبار با چشمانِ لطیف دختران را چه؟
+ در همهاش شوق و شعفی بود مشابه همین لحظهی حال ما که دیدن و شنیدن و خواندن آننامه و دستخطی بر آن نوشتنِ قائد ما را مژده دادند ..
ـــــ ــــــــ ـــــ ــــــــــ ــــــــ ـــــ ـــــ
🥹۱
۱.۱K
۴:۳۲
یک/ هیچ شکل و شمایلی نداشت. تنها یک ایده بود؛ یک ایده مختص حلقهی اول آدمهای دغدغهمند دانشگاهها، افراد شورای مرکزی پایگاهها و همهی کسانی که دردِ بارِ روی زمینماندهی انقلاب دانشگاهی را به دوش میکشیدند! به دنبال نامش رفتیم. واژگان کلیدی هدفمان را لیست کردیم؛ عهد، قلّه، فتح و قصعلیهذا. اما نه؛ هیچیک آنی نبود که باید. قرآن باز کردیم و رضوان را دیدیم. قصهی بیعت رضوان را خواندیم.¹ از پیمان دستهجمعی یاران شنیدیم. و بعد، نام رضوان را با جان برگزیدیم. میان همان روزها و ذکر صلواتها بود که شعار "بیعتِ جان کن که قلّه در پیش است" هم، آرامآرام به میان جمع ما میخزید و در قلبهای ما، عُلقه و حکمرانیاش را شروع میکرد. | تیر ۱۴۰۳--------------پن¹: خداوند از مؤمنان -هنگامی که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند- راضی و خشنود شد؛ خدا آنچه را در درون دلهایشان (از ایمان و صداقت) نهفته بود میدانست؛ از این رو آرامش را بر دلهایشان نازل کرد و پیروزی نزدیکی به عنوان پاداش نصیب آنها فرمود. [فتح - ۱۸] #ضریبِواژه-
@RezavanBso
🥹۷
۲۹۶
۸:۳۴
دو/ از برنامهریزی مقدمات و موخرات دوره تا پایان برگزاریاش، خیلی چیزها و کَسها را از دست دادیم. اول از همه خودِ خودبینمان را و بعد آدمهایی را که میان اقدامات ما، از جان خود گذشتند تا برای ما ثابت کنند که گفتن از این مسیر و پیمودن آن، راه حق و حقانیّت است. بیانصافی بود ازشان حرفی نزنیم. بیانصافی بود عهدمان در ادامه دادن راهشان را فریاد نزنیم. پس چهرهشان را قاب کردیم و دکور اصلی را به قابشان مزیّن؛ از شهید نواب گرفته تا شهید رئیسی و شهید هنیئه. | شهریور ۱۴۰۳#ضریبِواژه-
@RezavanBso
۲۶۴
۸:۳۵
سه/ راهی که انتخاب ما بود، نامونشان زیاد داشت و کار زیادتر. آدم زیاد داشت و درد زیادتر! رضوان جان گرفته بود و به دورهی دوم رسیده بود. دورهی دومی که پس از جنگ ۱۲روزه و نبودِ خیلی از آدمهای همین راه، برنامهریزی شده بود. همانجا بود که از واقعیت سیلیخورده و از آرمان کوتاهنیامده، با رهبرمان عهد بستیم که ما دست از شما و راه شما نمیکِشیم تا رسیدن به آنلحظهی شیرین فدا شدن برای راه و آرمان و خودِ شما. | مرداد ۱۴۰۴#ضریبِواژه-
@RezavanBso
۲۵۵
۸:۳۶
چهار/ رضوان ریشه دوانده بود؛ میان قلبها، میان حرفها، میان دغدغهها و میان حقیقتها. حقیقتهای همین دنیا که زندگی بدون وصل بودن به ولیّ و ولایت، شباهتی به هیچ زندهبودنی ندارد! گفتیم برای صحبت از ولیّ و ولایت و جنگِ میان ادعاها، کجا بهتر از سایهنشینی در ذیل عنایات امیرالمومنین، ولیّ خدا، علیبنابیطالب'ع؟.. کدام موقعیت بهتر از خیره شدن به بارگاه طلاییاش در نجف و فکر و غور کردن در ولایتش؟.. همهچیز مهیّا بود؛ دلها، مخاطبها، برنامهها و خب، حتی موشکها! نشد. همهچیز در یکصبح ۹اسفند متوقف شد؛ قلبها، دلها و جانها! جانِ ما رفت، ولیِّ ما رفت، آدمهای راه رفتند و ما به جای همهچیز و همهکس که از دستشان دادیم، هرشبوهرشب داغ دلمان را، حرفهای رضوان را، درد روی دوشمان را و نبود ولیّمان را در کف خیابانها فریاد میکشیدیم. | اسفند ۱۴۰۴#ضریبِواژه-
@RezavanBso
۲۴۹
۸:۳۸
پنج/ کار بزرگ، صاحب بزرگ هم میخواهد. بار سنگین بود؛ قلبها سنگینتر و دلها شکستهتر. اینبار رضوان را چطور باید جلو میبردیم؟ چطور باید میگفتیم که باقی راه، قدمهای تازه میخواهد؟ چطور باید غم و دردی را که ممکن بود داغمان را سرد و خاموش کند، سبک میکردیم؟ از خودش کمک گرفتیم؛ از خود آقای شهیدمان. آنجا که میگفت "غمهایی هست که کوه را میشکند، اما انسان مومن را نه." انسان مومن را در خلوت و سجاده و ارتباط عمیقش با خدا معنا کردیم و رضوان را به آن پیوند زدیم؛ زیارت جامعهی کبیره و دیدگاهش از ولایت را هم به آن ضمیمه کردیم. اما کافی نبود. دردمان آرام نمیشد. از سر استیصال و با اشک، برای ولیّمان نامه نوشتیم؛ بدون هیچامیدی به رسیدن به دستشان و خواندنشان. اما ماجرای قلبهای گرهخوردهی داغدار، ماجرای یکخانوادهی پشت یکدیگر، ماجرای عهدها و بیعتها دستهجمعی، هیچکجا پشت پستو باقی نمیماند؛ گاهی آنقدر بزرگ میشود و بالا میرود که هم نامهشان به دست ولیّ میرسد و هم بوی یوسف را از نامهی او میشنوند! آقا به ما جواب دادند. آقا ، به ما، جواب دادند! و حالا خطشان، واژههایشان و حرفهایشان، قاب جدید منزل و اتاق ماست؛ و همینطور امید جدیدمان برای "همعهدی و پیمودن مسیر لشکریان همعهد به سمت قلههای پیشرفت و تمدن اسلامی-ایرانی²" . | شهریور ۱۴۰۵--------------پن²: نامهی همعهد به قلم رهبرمان، سیّدمجتبیخامنهای#ضریبِواژه-
@RezavanBso
۲۶۶
۸:۳۹
شش/ رضوان جایی برای ایستادن و ساختن بود؛ جایی برای قرار را بر فرار ترجیح دادن. جایی که نخ باریکِ محبت، وجه اشتراک تمام اهالیاش بود و خانوادهی رضوان را ساخته بود. رضوان بر روی "ازخودگذشتگیها"، "توسلها"، "اشکها" و "قنوتهای نیمهشب" بنا شده بود. رضوان در تلاش بود تا ریشههایش را گره بزند به رکن عالم، به ولیّ و به الله و بعد از آن ببیند که چطور شاخههایش گسترانده میشود بر سر خدامش، اهالیاش، دانشگاههایش و مردمِ دورونزدیکش. رضوان مشقِ "شدن" را، مشقِ "باور داشتن به میشود" را برای ما دیکته کرد و در جایجای آن از "اتصال به سرچشمهی اثر و قدرت" و "نشستن پای صاحب نفسها" برایمان صحبت کرد. رضوان دست ما را از میان دغدغههای خاکگرفتهیِ خاکستریِ لجنبازار گرفت و به رنگهای آبی آسمان، به سفیدی و پاکی الله و به زیلوهای بیت قائد شهید، متصلمان کرد تا نقطهی نجات را هیچگاه گم نکنیم و در دنیای بدون آرمان غرق نشویم؛ و در مقابل دنیایی را بسازیم برای رسیدن به همان تمدن عزیزمان؛ همان تمدن ایرانی-اسلامیِ ذکرشده در کلام سهرهبرمان .. | آبان ۱۴۰۵#ضریبِواژه-
@RezavanBso
🫶۱
۲۸۹
۸:۴۰