ما سه نفر با بقیهٔ کلاس فرق داشتیم. فرقمان این بود که توی کتابخانه میلولیدیم، وبلاگ داشتیم (با اینترنت دایل آپ سال ۸۶)، مینوشتیم و از آدم بزرگهای آن روزها باخبر بودیم.تنها ذوقمان همین بود که وسط آنهمه هورمون، بلوغ، اجبار به درس خواندن و کلاسی که از همهچیز نکتهٔ کنکوری بیرون میکشید، دمی با ادبیات نفس بکشیم، وبلاگ تازه پیدا کنیم و کتابهای جدید کتابخانه را قایمکی، زیرمیز بخوانیم.
نوجوانی ما وحشتناک بود. مشکل، پوشیدن لباس فرم و درس خواندن و تست زدن نبود؛ ما در قالب مدرسه نمیگنجیدیم. رفته بودیم جایی دیگر، سُک سُک کرده بودیم و نمیتوانستیم با بقیه معاشرت کنیم. نه با کلاس سازگاری داشتیم و نه با بعضی از معلمها کنار میآمدیم.
م و ه عاشق ادبیات بودند. در مدرسهٔ ما که ته دنیا بود و بقیهٔ کلاس برای کمک به معاش خانواده با رتبههای سه رقمی رفتند و حسابداری خواندند، دو تایمان سفت ایستادند و ادبیات تهران را انتخاب کردند. من هم عدالتخواه دیوانهای بودم که تنها راه اصلاح جهان را در رد شدن از راهروی سازمان ملل میدیدم.
سالهای دانشجویی دانشکدهٔ حقوق، بیشتر وقتها خودم را در سلف دانشکدهٔ ادبیات تهران پیدا میکردم و قاطی دوستهای جدید م و ه، روی نیمکتهای خستهٔ حیاط دانشکده مینشستم. جوان بودیم، هنوز شور و رویا داشتیم، هنوز تفریح ارزانمان کتاب خریدن بود و وبلاگنویسی را هرروز با یک اسم جدید ادامه میدادیم. قرارهایمان پیامکی بود. به روش مخصوص خودمان به هم «دیس» میدادیم؛ در ادامهٔ همان دیسدادنهای پشت نیمکتهای مدرسه.م و ه در ادبیات ماندند. هرسهتایمان میدانستیم معلم نمیشویم، شدیم. م با همهٔ کلاس ناسازگار بود، حالا آمار همه را دارد. ه سازگارترینمان بود و از همه بیخبر است. من آرمانگراترینشان بودم و حالا سهتاییمان باهم از چیزهای کوچک و دمدستی حرف میزنیم.
دوستی بیستساله چیز عجیبیست. پیش آدمهایی که نسخهٔ نوجوان تو را دیدهاند، هر روز با آن بچهٔ ناسازگارِ ته کلاس همصحبت شدهاند، هیچ چیز برای پنهان کردن نداری. هرچقدر هم عوض شده باشی، باز در چشم آنها کمی همان آدمی. اما زندگی آنقدر به همهمان سخت گرفته که دیگر لازم نیست ثابت کنیم چقدر تغییر کردهایم.
سه نوجوانی که در مدرسه جا نمیشدند، حالا در زندگی جا شدهاند. این شگفتترین جای زندگیست که آدم تا وقتی بزرگ نشود، نمیتواند معنیاش را حتی تصور کند.
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
نوجوانی ما وحشتناک بود. مشکل، پوشیدن لباس فرم و درس خواندن و تست زدن نبود؛ ما در قالب مدرسه نمیگنجیدیم. رفته بودیم جایی دیگر، سُک سُک کرده بودیم و نمیتوانستیم با بقیه معاشرت کنیم. نه با کلاس سازگاری داشتیم و نه با بعضی از معلمها کنار میآمدیم.
م و ه عاشق ادبیات بودند. در مدرسهٔ ما که ته دنیا بود و بقیهٔ کلاس برای کمک به معاش خانواده با رتبههای سه رقمی رفتند و حسابداری خواندند، دو تایمان سفت ایستادند و ادبیات تهران را انتخاب کردند. من هم عدالتخواه دیوانهای بودم که تنها راه اصلاح جهان را در رد شدن از راهروی سازمان ملل میدیدم.
سالهای دانشجویی دانشکدهٔ حقوق، بیشتر وقتها خودم را در سلف دانشکدهٔ ادبیات تهران پیدا میکردم و قاطی دوستهای جدید م و ه، روی نیمکتهای خستهٔ حیاط دانشکده مینشستم. جوان بودیم، هنوز شور و رویا داشتیم، هنوز تفریح ارزانمان کتاب خریدن بود و وبلاگنویسی را هرروز با یک اسم جدید ادامه میدادیم. قرارهایمان پیامکی بود. به روش مخصوص خودمان به هم «دیس» میدادیم؛ در ادامهٔ همان دیسدادنهای پشت نیمکتهای مدرسه.م و ه در ادبیات ماندند. هرسهتایمان میدانستیم معلم نمیشویم، شدیم. م با همهٔ کلاس ناسازگار بود، حالا آمار همه را دارد. ه سازگارترینمان بود و از همه بیخبر است. من آرمانگراترینشان بودم و حالا سهتاییمان باهم از چیزهای کوچک و دمدستی حرف میزنیم.
دوستی بیستساله چیز عجیبیست. پیش آدمهایی که نسخهٔ نوجوان تو را دیدهاند، هر روز با آن بچهٔ ناسازگارِ ته کلاس همصحبت شدهاند، هیچ چیز برای پنهان کردن نداری. هرچقدر هم عوض شده باشی، باز در چشم آنها کمی همان آدمی. اما زندگی آنقدر به همهمان سخت گرفته که دیگر لازم نیست ثابت کنیم چقدر تغییر کردهایم.
سه نوجوانی که در مدرسه جا نمیشدند، حالا در زندگی جا شدهاند. این شگفتترین جای زندگیست که آدم تا وقتی بزرگ نشود، نمیتواند معنیاش را حتی تصور کند.
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
۱.۱K
۲۰:۲۲
1779302051772-Page 05.jpg
۲.۱۱ مگابایت
هاکلبری فین در عصر مانگا
این یادداشت را در دفاع از شاگردهای کلاسیکنخوانم نوشتهام.
روزنامهٔ فرهیختگان، پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
از متن:توییتربازترین شاگردم، بیشترین کتابها را نسبت به همکلاسیهایش خوانده. از معدود دانشآموزهایی است که هنوز نثر شخصی خودش را دارد، بهترین متنهای کلاس را مینویسد و برای نوشتنشان هم سراغ هوش مصنوعی نمیرود. طبیعتاً یک مثال برای نتیجهگیری کافی نیست. اما همین تجربه باعث شده هر بار که میشنوم «نوجوانها بهخاطر هوش مصنوعی و شبکههای اجتماعی دیگر رمان کلاسیک نمیخوانند»، کمی با احتیاط به این گزاره نگاه کنم.قابل انکار نیست که شبکههای اجتماعی با متنهای کوتاهشان سلیقهٔ خواندن ما را تغییر دادهاند. ما آدمهای بزرگسال هم، حتی ما که نوجوانیمان غرق در کتاب و داستان بودهایم، حالا اگر به خودمان رجوع کنیم، سلیقهمان تغییر کرده و کمتر برای خواندن داستانهای بلند وقت میگذاریم. اما مسئلهٔ نوجوان امروز، صرفاً کمحوصلگی یا ناتوانی در خواندن متن بلند نیست. بهنظرم موضوع پیچیدهتر از این حرفهاست. من سالهاست بهعنوان معلم کتابخوانی با نوجوانهای متوسطهٔ اول و دوم سروکار دارم. به گمانم آنچه باید مورد توجهمان باشد، تغییر شکل خواندن و تغییر معیارهای ما برای ارزشگذاری آن است. سعی میکنم خلاصهای از تجربهٔ چندسال همراهی با نوجوانها را اینجا بنویسم:
https://farhikhtegandaily.com/news-paper/page/279754
این یادداشت را در دفاع از شاگردهای کلاسیکنخوانم نوشتهام.
روزنامهٔ فرهیختگان، پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
از متن:توییتربازترین شاگردم، بیشترین کتابها را نسبت به همکلاسیهایش خوانده. از معدود دانشآموزهایی است که هنوز نثر شخصی خودش را دارد، بهترین متنهای کلاس را مینویسد و برای نوشتنشان هم سراغ هوش مصنوعی نمیرود. طبیعتاً یک مثال برای نتیجهگیری کافی نیست. اما همین تجربه باعث شده هر بار که میشنوم «نوجوانها بهخاطر هوش مصنوعی و شبکههای اجتماعی دیگر رمان کلاسیک نمیخوانند»، کمی با احتیاط به این گزاره نگاه کنم.قابل انکار نیست که شبکههای اجتماعی با متنهای کوتاهشان سلیقهٔ خواندن ما را تغییر دادهاند. ما آدمهای بزرگسال هم، حتی ما که نوجوانیمان غرق در کتاب و داستان بودهایم، حالا اگر به خودمان رجوع کنیم، سلیقهمان تغییر کرده و کمتر برای خواندن داستانهای بلند وقت میگذاریم. اما مسئلهٔ نوجوان امروز، صرفاً کمحوصلگی یا ناتوانی در خواندن متن بلند نیست. بهنظرم موضوع پیچیدهتر از این حرفهاست. من سالهاست بهعنوان معلم کتابخوانی با نوجوانهای متوسطهٔ اول و دوم سروکار دارم. به گمانم آنچه باید مورد توجهمان باشد، تغییر شکل خواندن و تغییر معیارهای ما برای ارزشگذاری آن است. سعی میکنم خلاصهای از تجربهٔ چندسال همراهی با نوجوانها را اینجا بنویسم:
https://farhikhtegandaily.com/news-paper/page/279754
🥳۲
۱.۳K
۸:۲۵
«تهران کنارت» دربارهٔ رابطهٔ بلاتکلیف است. تیزهوشی، کاربلدی و تسلط به داستان میخواهد که برای نشان دادن رابطهٔ بلاتکلیف، در دام بلاتکلیفی نیفتی. فیلم اما درست در همان نقطهای گیر میکند که قرار بوده آن را روایت کند. نه شخصیتها آنقدر ساخته میشوند که تردید و تعلیقشان معنایی پیدا کند، نه موقعیتها عمقی پیدا میکنند که این سرگردانی را به تجربهای ملموس تبدیل کنند. همهچیز در سطح میماند؛ دیالوگها، احساسات و حتی بحرانهایی که فیلم سعی دارد به آنها نزدیک شود.
مسئله این نیست که فیلم پاسخ روشنی به دغدغهاش نمیدهد؛ مسئله این است که خودش هم نمیداند دقیقاً دربارهٔ چه چیزی حرف میزند. میان عشق، تنهایی و ترس از تعهد مدام رفتوآمد میکند، بیآنکه هیچکدام را جدی بگیرد یا تا انتها پیش ببرد. نتیجه، فیلمی است که به جای خلق ابهام، صرفاً مبهم میشود؛ و این دو، فاصلهٔ زیادی با هم دارند.
پ ن: شنیدهام ساترا قصد توقیف فیلم را دارد. بهنظرم فیلم بدون این حاشیهسازیها اصلا پتانسیلی برای دیده شدن ندارد.
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
مسئله این نیست که فیلم پاسخ روشنی به دغدغهاش نمیدهد؛ مسئله این است که خودش هم نمیداند دقیقاً دربارهٔ چه چیزی حرف میزند. میان عشق، تنهایی و ترس از تعهد مدام رفتوآمد میکند، بیآنکه هیچکدام را جدی بگیرد یا تا انتها پیش ببرد. نتیجه، فیلمی است که به جای خلق ابهام، صرفاً مبهم میشود؛ و این دو، فاصلهٔ زیادی با هم دارند.
پ ن: شنیدهام ساترا قصد توقیف فیلم را دارد. بهنظرم فیلم بدون این حاشیهسازیها اصلا پتانسیلی برای دیده شدن ندارد.
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
۱.۲K
۱۸:۰۹
نوال سعداوی، محبوبترین چهرهٔ زنِ ضداستعماری، خیلی کوتاه توضیح میدهد که چرا واژهٔ «خاورمیانه» غلط است. او سالها دربارهٔ استعمار «زبانی» حرف زد و نوشت تا این گزاره را جا بیندازد که «نامگذاری، همیشه بخشی از قدرت است.» کسی که برای سرزمین تو اسم انتخاب میکند، روایتت را هم مینویسد.آزادی در نگاه سعداوی، اسپیواک، هومیبابا، سعید و همهٔ آنها که استعمار را خوب خوانده و شناختهاند، یعنی بازپس گرفتن زبان، روایت و تعریف خود، بدون واسطه.
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
۱.۵K
۱۹:۵۱
بازارسال شده از پیرامون
در پیرامون اکت، و در ادامهی مسیر «پیرامون زندگی»، اینبار سراغ متنی میرویم که از دل یکی از ناپایدارترین دورههای تاریخ معاصر آمده است: گزارشی از ژان پل سارتر دربارهی جنگ جهانی دوم و اشغال پاریس.
در این کارگاه آنلاین، با تسهیلگری پیمان طالبی، نویسنده و مترجم، متن را با هم میخوانیم؛ نه فقط برای فهمیدن یک برش تاریخی، بلکه برای مکث روی این پرسش که مقاومت روزمره در زندگی ما چه شکلی پیدا میکند؟ وقتی شرایط بیرونی ناپایدار است، آدمها چطور معنا، انتخاب و نقطهی اتکای خودشان را پیدا میکنند؟
جستار در اختیار همهی شرکتکنندگان قرار میگیرد و جلسه بهصورت همخوانی، گفتوگو و تأمل جمعی پیش میرود. این جلسه نیازی به پیشنیاز ندارد.
این برنامه میتوانست حضوری برگزار شود، اما برای ما مهم بود که امکان حضور برای آدمها از شهرهای مختلف ایران فراهم باشد؛ چون بخشی از مسیر پیرامون اکت، ساختن تجربههاییست که فقط در یک نقطهی جغرافیایی محدود نمانند.
«تمرین مقاومت روزمره»با همخوانی گزارشی از ژان پل سارتر از جنگ جهانی دوم و اشغال پاریسبا تسهیلگری پیمان طالبیسهشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ساعت ۱۸آنلاینثبتنام از طریق سایت پیرامون:
https://piramoongroup.com/product/1912/
برای اطلاعات بیشتر میتوانید با آیدی @piramoonpv در ارتباط باشید.
@piramoongroup
در این کارگاه آنلاین، با تسهیلگری پیمان طالبی، نویسنده و مترجم، متن را با هم میخوانیم؛ نه فقط برای فهمیدن یک برش تاریخی، بلکه برای مکث روی این پرسش که مقاومت روزمره در زندگی ما چه شکلی پیدا میکند؟ وقتی شرایط بیرونی ناپایدار است، آدمها چطور معنا، انتخاب و نقطهی اتکای خودشان را پیدا میکنند؟
جستار در اختیار همهی شرکتکنندگان قرار میگیرد و جلسه بهصورت همخوانی، گفتوگو و تأمل جمعی پیش میرود. این جلسه نیازی به پیشنیاز ندارد.
این برنامه میتوانست حضوری برگزار شود، اما برای ما مهم بود که امکان حضور برای آدمها از شهرهای مختلف ایران فراهم باشد؛ چون بخشی از مسیر پیرامون اکت، ساختن تجربههاییست که فقط در یک نقطهی جغرافیایی محدود نمانند.
«تمرین مقاومت روزمره»با همخوانی گزارشی از ژان پل سارتر از جنگ جهانی دوم و اشغال پاریسبا تسهیلگری پیمان طالبیسهشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ساعت ۱۸آنلاینثبتنام از طریق سایت پیرامون:
https://piramoongroup.com/product/1912/
برای اطلاعات بیشتر میتوانید با آیدی @piramoonpv در ارتباط باشید.
@piramoongroup
۳۷
۲۰:۱۳
روز آخر کلاس، دور هم نشسته بودیم و نمایشنامه میخواندیم. آن روز نمیدانستیم روز آخر است. خیال میکردیم هنوز وقت داریم؛ تا آن روز پایانی که با اشک و خنده از هم خداحافظی کنیم، بچهها یکییکی دفترهایشان را جلویم بگذارند و بخواهند یادگاری چند خطی برایشان بنویسم.
نمایشنامهٔ «بیبی مریم» را با خود بچهها بازنویسی کرده بودیم. ساعتها دربارهٔ لباسها، طراحی صحنه، گریم و ریزترین جزئیاتش حرف زده بودیم. ریحانه، چون لُری بلد بود، نقش بیبی مریم بختیاری را گرفته بود و هر بار که مونولوگ آخر را اجرا میکرد، بغض را به جان همه میانداخت؛ طوری که بعید بود کسی در سالن باشد و اشکش سرازیر نشود.
قرار بود در پایان نمایش، همهٔ بچهها دست در دست هم روی صحنه بیایند و «از خون جوانان وطن لاله دمیده» را بخوانند. فقط برای هماهنگ شدن همین چند دقیقه، بارها و بارها فیلم اجرا را دیدیم، تمرین کردیم، از نو شروع کردیم و دوباره خواندیم تا بالاخره صداها و قدمها کنار هم نشستند.
من سرگرم کارهای خودم بودم و بچهها غرق تمرین؛ که جنگ شد.از هم دور افتادیم. داغ دو معلم عزیزمان بر دل همهمان نشست. غم دیدیم، مصیبت دیدیم و روزهایی را از سر گذراندیم که هیچکدام شبیه روزهای قبل نبود. در کلاسهای آنلاین، بیآنکه تصویر همدیگر را ببینیم، با هم حرف زدیم، خندیدیم، گریستیم و از هر دری سخن گفتیم؛ جز یک چیز.
از نمایشنامه حرفی نزدیم. از «بیبی مریم» نگفتیم. از روزی که دور هم نشستیم و ریحانه برایمان مونولوگ اجرا کرد چیزی نگفتیم. انگار همه، بیآنکه با هم قرار گذاشته باشیم، دور آن خاطره خطی کشیده بودیم.
ما آگاهانه از یاد کردن چیزی صرفنظر کردیم که نامش با نام معلم عزیزمان گره خورده بود؛ معلمی که از نخستین روزهای سال، با شوق نمایشنامههای تازه را میخواند، بچهها را به صحنه و اجرا دلگرم میکرد و بیشتر از همه، دلنگران جشنوارهٔ تئاتر بود.
حالا کلاسهای مدرسه تمام شده. جنگ ظاهراً تمام شده. زندگی در پیشروست و بهرحال باید زندگی کرد. اما نمیدانم روزی دوباره سراغ «بیبی مریم» خواهیم رفت؟
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
نمایشنامهٔ «بیبی مریم» را با خود بچهها بازنویسی کرده بودیم. ساعتها دربارهٔ لباسها، طراحی صحنه، گریم و ریزترین جزئیاتش حرف زده بودیم. ریحانه، چون لُری بلد بود، نقش بیبی مریم بختیاری را گرفته بود و هر بار که مونولوگ آخر را اجرا میکرد، بغض را به جان همه میانداخت؛ طوری که بعید بود کسی در سالن باشد و اشکش سرازیر نشود.
قرار بود در پایان نمایش، همهٔ بچهها دست در دست هم روی صحنه بیایند و «از خون جوانان وطن لاله دمیده» را بخوانند. فقط برای هماهنگ شدن همین چند دقیقه، بارها و بارها فیلم اجرا را دیدیم، تمرین کردیم، از نو شروع کردیم و دوباره خواندیم تا بالاخره صداها و قدمها کنار هم نشستند.
من سرگرم کارهای خودم بودم و بچهها غرق تمرین؛ که جنگ شد.از هم دور افتادیم. داغ دو معلم عزیزمان بر دل همهمان نشست. غم دیدیم، مصیبت دیدیم و روزهایی را از سر گذراندیم که هیچکدام شبیه روزهای قبل نبود. در کلاسهای آنلاین، بیآنکه تصویر همدیگر را ببینیم، با هم حرف زدیم، خندیدیم، گریستیم و از هر دری سخن گفتیم؛ جز یک چیز.
از نمایشنامه حرفی نزدیم. از «بیبی مریم» نگفتیم. از روزی که دور هم نشستیم و ریحانه برایمان مونولوگ اجرا کرد چیزی نگفتیم. انگار همه، بیآنکه با هم قرار گذاشته باشیم، دور آن خاطره خطی کشیده بودیم.
ما آگاهانه از یاد کردن چیزی صرفنظر کردیم که نامش با نام معلم عزیزمان گره خورده بود؛ معلمی که از نخستین روزهای سال، با شوق نمایشنامههای تازه را میخواند، بچهها را به صحنه و اجرا دلگرم میکرد و بیشتر از همه، دلنگران جشنوارهٔ تئاتر بود.
حالا کلاسهای مدرسه تمام شده. جنگ ظاهراً تمام شده. زندگی در پیشروست و بهرحال باید زندگی کرد. اما نمیدانم روزی دوباره سراغ «بیبی مریم» خواهیم رفت؟
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
۱.۳K
۱۱:۵۳
دربارهٔ «پرسپولیس»، دیگری ساختن از «ایران» و مرجان ساتراپی
مرجان ساتراپی، خالق «پرسپولیس»، معمولاً به عنوان نویسندهای معرفی میشود که از استبداد دینی و محدودیتهای جمهوری اسلامی انتقاد کرده است. اما او تنها یک نویسنده یا کارتونیست نیست؛ بلکه بخشی از جریانی است که طی چند دهه گذشته تصویری خاص از ایران را به مخاطب غربی عرضه کرده است. جریانی که ظاهراً حکومت دینی را نقد میکند، اما در عمل مرز میان حکومت و مردم را از بین میبرد و ایرانیان را در قالب مجموعهای از کلیشهها بازنمایی میکند.
مسئله فقط مرجان ساتراپی نیست. مسئله شبکهای از روایتها، فیلمها، کتابها و رسانههایی مانند «آرگو» و «بدون دخترم هرگز» است که طی دههها تصویری خاص از ایران و ایرانیان ساختهاند. در این تصویر، مردم ایران نه به عنوان انسانهایی با تجربهها، آرزوها و پیچیدگیهای واقعی، بلکه به عنوان ساکنان سرزمینی عجیب، خشن و گرفتار تعصب معرفی میشوند.
مرجان ساتراپی شاید خود را راوی رنجهای ایران بداند، اما آثارش در نهایت به روایتی خدمت کردهاند که بیش از آنکه ایرانیان را فهمپذیر کند، آنان را برای مخاطب غربی بیگانه، مسئلهدار و سزاوار قضاوت جلوه میدهد. تصویری که مرز میان حکومت و مردم را از بین میبرد و در نهایت، نه فقط یک نظام سیاسی، بلکه یک ملت را در جایگاه «دیگری» قرار میدهد.
تاریخ نشان داده است که پیش از تحریمها، جنگها و مداخلات سیاسی، معمولاً یک مرحله فرهنگی وجود دارد: ساختن تصویری از مردمان یک کشور به عنوان «دیگری». مردمانی که گویا کمتر متمدناند، کمتر انسانیاند، یا ارزشهای مشترک بشری را نمیفهمند.
شاید نیت سازندگان این آثار چنین نبوده باشد. اما نتیجه مهمتر از نیت است. وقتی بخش عمده شناخت جهان از ایران از دریچه چنین روایتهایی شکل میگیرد، چهره واقعی میلیونها ایرانی پشت کلیشهها پنهان میشود. مسئله فقط نقد حکومت نیست؛ مسئله این است که چه تصویری از یک ملت در ذهن جهان ساخته میشود. تصویری که ساتراپی در ساخت آن مشارکت داشت، در نهایت با پروژهٔ اینترنشنال، کامل شد و ایران این روزها را ساخت.
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
مرجان ساتراپی، خالق «پرسپولیس»، معمولاً به عنوان نویسندهای معرفی میشود که از استبداد دینی و محدودیتهای جمهوری اسلامی انتقاد کرده است. اما او تنها یک نویسنده یا کارتونیست نیست؛ بلکه بخشی از جریانی است که طی چند دهه گذشته تصویری خاص از ایران را به مخاطب غربی عرضه کرده است. جریانی که ظاهراً حکومت دینی را نقد میکند، اما در عمل مرز میان حکومت و مردم را از بین میبرد و ایرانیان را در قالب مجموعهای از کلیشهها بازنمایی میکند.
مسئله فقط مرجان ساتراپی نیست. مسئله شبکهای از روایتها، فیلمها، کتابها و رسانههایی مانند «آرگو» و «بدون دخترم هرگز» است که طی دههها تصویری خاص از ایران و ایرانیان ساختهاند. در این تصویر، مردم ایران نه به عنوان انسانهایی با تجربهها، آرزوها و پیچیدگیهای واقعی، بلکه به عنوان ساکنان سرزمینی عجیب، خشن و گرفتار تعصب معرفی میشوند.
مرجان ساتراپی شاید خود را راوی رنجهای ایران بداند، اما آثارش در نهایت به روایتی خدمت کردهاند که بیش از آنکه ایرانیان را فهمپذیر کند، آنان را برای مخاطب غربی بیگانه، مسئلهدار و سزاوار قضاوت جلوه میدهد. تصویری که مرز میان حکومت و مردم را از بین میبرد و در نهایت، نه فقط یک نظام سیاسی، بلکه یک ملت را در جایگاه «دیگری» قرار میدهد.
تاریخ نشان داده است که پیش از تحریمها، جنگها و مداخلات سیاسی، معمولاً یک مرحله فرهنگی وجود دارد: ساختن تصویری از مردمان یک کشور به عنوان «دیگری». مردمانی که گویا کمتر متمدناند، کمتر انسانیاند، یا ارزشهای مشترک بشری را نمیفهمند.
شاید نیت سازندگان این آثار چنین نبوده باشد. اما نتیجه مهمتر از نیت است. وقتی بخش عمده شناخت جهان از ایران از دریچه چنین روایتهایی شکل میگیرد، چهره واقعی میلیونها ایرانی پشت کلیشهها پنهان میشود. مسئله فقط نقد حکومت نیست؛ مسئله این است که چه تصویری از یک ملت در ذهن جهان ساخته میشود. تصویری که ساتراپی در ساخت آن مشارکت داشت، در نهایت با پروژهٔ اینترنشنال، کامل شد و ایران این روزها را ساخت.
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
۱۱K
۱۹:۴۱
اسرائیل فقط با موشک نابود میشود؟
شاگردم میگوید: «ما گمان کردهایم نابودی اسرائیل فقط با موشک ممکن است؛ در حالیکه اسرائیل یک پدیدۀ انسانی و فرهنگی است و نابودیش هم از مسیر فرهنگی میگذرد.»سعی میکنم برایش روشن کنم که ساخت موشک و بالابردن توان نظامی، منافاتی با کار فرهنگی نداشته است. موضوع، تفکیک مسئولیتهاست: یک بخش از حاکمیت که وظیفهاش مقابلهٔ نظامی بوده، کارش را درست انجام داده؛ سالها زیر شدیدترین تحریمها ایستاده، موشک ساخته و توان دفاعیاش را بالا برده است. اما آن بخش که باید در حیطهٔ فرهنگ کاری میکرده، موضوع را آنقدر جدی نگرفته و حمل بر بدیهی بودنش کرده است: «ما میبینیم و میگوییم اسرائیل بد است. پس حتماً همهٔ مردم هم با ما هم نظرند.» مردمی که ۴۸ سال زیر همهجور هجوم جنگ رسانهای بودهاند و ای بسا تحصیلکرده و حتی مشغول در رسانه باشند؛ اما در مقام اندیشیدن، اصلاً حساسیتی به اسرائیل ندارند.
چند سال پیش در یک مجموعهٔ نیمه دولتی کار میکردم. صبح روز بعد از ماجرای تلخ انفجار پیجرها در لبنان، یک همکار میان حرفهای روزمرهاش گفت: «سیدحسن پیجر نداشته. نه؟ شانس نداریم که!» حرف او، که خیلی راحت، بیتکلف و بدون پایین بردن صدایش گفت، پرده از میلی هولناک در ذهن و وجود او برمیداشت: میل به عمل تروریستی یا حداقل، موافقت با آن. احتمالاً در ادارههای کشورهای زیادی از جهان، فارغ از این که اسم «سیدحسن» در این جمله باشد یا نه، گویندهاش را اخراج یا توبیخ میکنند؛ اما او هنوز در همانجا، یک مجموعهٔ حاکمیتی، مشغول به کار است. کاری که آدمها برای داشتن آن «گزینش» میشوند.
اگر گزینش قرار است به فهم صلاحیت «باور» آدمها کمک کند، چرا بیشتر برای پرسیدن دربارهٔ احکام شرعی توان میگذارد؟ چرا «گزینش» را متعلق به فرهنگ نمیدانیم و با حساسیتهای وطندوستی و هویتی از آن بهره نمیبریم؟ کافی است هر مجموعهای بهجای برگزاری جلسههای گزینش -که با جستوجوی اینترنتی سوالهایش پیدا میشود-، مقابل اعضای خود چند سوال ساده بگذارد: «چقدر به کشتهشدن کودکان حساسی؟ نسبت به غصب و تصرف زمینی که متعلق به توست چه واکنشی نشان میدهی؟ اگر به کشورت حملهٔ نظامی بشود، با کدام جبهه همراه میشوی؟» سوالهای عینی، نقطهزن و هدفمند تا واقعاً نسبت آدمها با استعمار، با سرزمین خودشان، با ریختهشدن خون هموطنانشان و با جنگ مشخص شود. با این وصف، اگر روزی کارمندی که سوال را با حساسیت بالا جواب داده، از حملهٔ نظامی دفاع کرد، عذر او را با ارجاع به پاسخهای خودش بخواهند. کار فرهنگی برای مقابله با اسرائیل احتمالاً کارهایی شبیه اینهاست. گرچه جای ناراحتی دارد که هنوز و پس از دیدن آنچه بر ما رفته، برای اثبات «اسرائیل شر مطلق است»، باید از بدیهیات شروع کنیم.
شاگرد من داغدار معلم شهیدش است و برای نفرت از اسرائیل نیازی به گزاره و استدلال ندارد. اما نوجوانها، جوانها و سالمندان زیاد دیگری حتی در همین روزها تصورشان این است به اشتباه با اسرائیل میجنگیم. بله؛ واقعاً بخشی از آنچه از نابودی اسرائیل میخواهیم، باید در میدان فرهنگ و باورهای عمومی مردم اتفاق بیفتد.
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
شاگردم میگوید: «ما گمان کردهایم نابودی اسرائیل فقط با موشک ممکن است؛ در حالیکه اسرائیل یک پدیدۀ انسانی و فرهنگی است و نابودیش هم از مسیر فرهنگی میگذرد.»سعی میکنم برایش روشن کنم که ساخت موشک و بالابردن توان نظامی، منافاتی با کار فرهنگی نداشته است. موضوع، تفکیک مسئولیتهاست: یک بخش از حاکمیت که وظیفهاش مقابلهٔ نظامی بوده، کارش را درست انجام داده؛ سالها زیر شدیدترین تحریمها ایستاده، موشک ساخته و توان دفاعیاش را بالا برده است. اما آن بخش که باید در حیطهٔ فرهنگ کاری میکرده، موضوع را آنقدر جدی نگرفته و حمل بر بدیهی بودنش کرده است: «ما میبینیم و میگوییم اسرائیل بد است. پس حتماً همهٔ مردم هم با ما هم نظرند.» مردمی که ۴۸ سال زیر همهجور هجوم جنگ رسانهای بودهاند و ای بسا تحصیلکرده و حتی مشغول در رسانه باشند؛ اما در مقام اندیشیدن، اصلاً حساسیتی به اسرائیل ندارند.
چند سال پیش در یک مجموعهٔ نیمه دولتی کار میکردم. صبح روز بعد از ماجرای تلخ انفجار پیجرها در لبنان، یک همکار میان حرفهای روزمرهاش گفت: «سیدحسن پیجر نداشته. نه؟ شانس نداریم که!» حرف او، که خیلی راحت، بیتکلف و بدون پایین بردن صدایش گفت، پرده از میلی هولناک در ذهن و وجود او برمیداشت: میل به عمل تروریستی یا حداقل، موافقت با آن. احتمالاً در ادارههای کشورهای زیادی از جهان، فارغ از این که اسم «سیدحسن» در این جمله باشد یا نه، گویندهاش را اخراج یا توبیخ میکنند؛ اما او هنوز در همانجا، یک مجموعهٔ حاکمیتی، مشغول به کار است. کاری که آدمها برای داشتن آن «گزینش» میشوند.
اگر گزینش قرار است به فهم صلاحیت «باور» آدمها کمک کند، چرا بیشتر برای پرسیدن دربارهٔ احکام شرعی توان میگذارد؟ چرا «گزینش» را متعلق به فرهنگ نمیدانیم و با حساسیتهای وطندوستی و هویتی از آن بهره نمیبریم؟ کافی است هر مجموعهای بهجای برگزاری جلسههای گزینش -که با جستوجوی اینترنتی سوالهایش پیدا میشود-، مقابل اعضای خود چند سوال ساده بگذارد: «چقدر به کشتهشدن کودکان حساسی؟ نسبت به غصب و تصرف زمینی که متعلق به توست چه واکنشی نشان میدهی؟ اگر به کشورت حملهٔ نظامی بشود، با کدام جبهه همراه میشوی؟» سوالهای عینی، نقطهزن و هدفمند تا واقعاً نسبت آدمها با استعمار، با سرزمین خودشان، با ریختهشدن خون هموطنانشان و با جنگ مشخص شود. با این وصف، اگر روزی کارمندی که سوال را با حساسیت بالا جواب داده، از حملهٔ نظامی دفاع کرد، عذر او را با ارجاع به پاسخهای خودش بخواهند. کار فرهنگی برای مقابله با اسرائیل احتمالاً کارهایی شبیه اینهاست. گرچه جای ناراحتی دارد که هنوز و پس از دیدن آنچه بر ما رفته، برای اثبات «اسرائیل شر مطلق است»، باید از بدیهیات شروع کنیم.
شاگرد من داغدار معلم شهیدش است و برای نفرت از اسرائیل نیازی به گزاره و استدلال ندارد. اما نوجوانها، جوانها و سالمندان زیاد دیگری حتی در همین روزها تصورشان این است به اشتباه با اسرائیل میجنگیم. بله؛ واقعاً بخشی از آنچه از نابودی اسرائیل میخواهیم، باید در میدان فرهنگ و باورهای عمومی مردم اتفاق بیفتد.
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
۵.۲K
۱۶:۴۱
جنگ ظاهراً تموم شد. وضعیتمون کمی باثبات شد. اما هنوز به اون دشت فراخی که میتونستم دیوانهوار توش بدوم، برنگشتم. احتمالاً دیگه برنمیگردم. بالاخره جنگ از هرکسی چیزی رو به غنیمت گرفت و تابحال هیچ غنیمتی پس داده نشده.
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
http://ble.ir/sajede_ebrahimii
۴۴۵
۱۴:۱۵
بازارسال شده از نو+جوان
🥹 بالاخره میزبان وارد میشود. با تأنی، آرامآرام از میان دخترها عبور میکند و میآید. مهمانها با ولوله و هراسان برمیخیزند. همه درهم میپیچند و هرکس به طریقی خودش را به او میرساند: «دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست/ چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم». همه افتانوخیزان میآیند و دور او حلقه میزنند؛ مثل روزهای قبل از نهم اسفند. دستهجمعی سکوتشان را شکستهاند و با گریه سر صحبت را با میزبان باز میکنند؛ با خانم حدادی که حالا میان این همه صدا، آرام و بیجنبوجوش خوابیده و البته در خواب مپنداریدش که بیدار است و به حال بچههایش بیش از پیش آگاه است.
۱
۲۲:۲۱